....  لوس را پیدا کردم. برای نخستین بار با سازمانی آشنا می شدم که کار آن دریافت، نگهداری و ایجاد نوعی بانک اطلاعاتی درباره کودکان است. طی یک جلسه کوتاه و رایگان مشاوره ای دریافت کردم که به من کمک کرد تا چند مدرسه از این دست را بشناسم. گاهی چقدر همین حمایت های به ظاهر ساده به انسان در بهره گیری موثرتر از محیط زندگی کمک می کند.

قرار ملاقاتی گذاشته شد و من و پسرم راهی پیش دبستانی مونته سوری شدیم. اشتیاقم برای دیدن همه آن ابزار و آلات مونته سوری که پیش از آن فقط درباره اش شنیده بودم حد نداشت. نمی دانم کدامیک از ما کنجکاوتر بودیم. من یا آراز؟

محیط مدرسه و امکانات موجود فراتر از آن چیزی بود که تصورش را کرده بودم. همه چیز، منظم، ساده و دوست داشتنی بود. فضای وسیع و نورگیر و مدیر لایق و مربیان خوش اخلاق. چند پرسش کوچولو کافی بود تا بفهمم آنها واقعا با این روش آشنا هستند و واقعا دارند برای راهبرد آن تلاش می کنند. برای همین هم یک جا برای آراز کوچولو ذخیره شد تا تصمیم گیری نهایی ما.

اما نکته هایی هم هست که تا آن زمان باید حل و فصلشان کنیم:

متد مونته سوری روش جالبی است برای تربیت و دیدگاه های بکری که ارائه می دهد نوعی انقلاب در زمینه تعلیم و تربیت ایجاد کرده است. اگر روش های دیگری را نمی شناسیم یا کمتر راجع به آنها خوانده ایم به دلیل فراگیری کمتر آنهاست یا متاخرتر بودنشان. اما در زندگی واقعی روانشناسان و متخصصان امور معتقدند که شاید نتوان همه این دانسته ها را پیاده کرد. خود ماریا هم اذعان می کرد که اجرای بخش شنیداری شیوه تربیتی اش بسیار مشکل است و نیاز به معلمان بسیار ورزیده و آموزش دیده دارد. من هم گمان نمی کنم حتی اگر مدرسه ای نام مونته سوری را بر خود داشته باشد واقعا توانایی ایجاد همه شرایط را داشته باشد. مثلا من وسیله ای برای پخش موسیقی در کلاس ندیدم و در برنامه هایی که گرفتم توضیحی در این مورد نبود. اگرچه هنوز هم معتقدم شرکت پسرم در کلاسی که حداقل معلمش با پس زمینه فکری "آزادی کودک در امر آموزش" حاضر می شود بسیار ارزشمند است حتی اگر نتواند واقعا به این ترتیب عمل کند.

نکته دیگر نتیجه این روش تربیتی است. برای سالهای نخست این روش ایده آل است ولی تصور یک دبیرستان مونته سوری را نمی توانم در ذهنم بگنجانم. در دنیایی زندگی می کنیم که گاهی واقعا بچه هایمان ساعتهای بسیار بسیار طولانی را باید صرف نشستن و آموزش چیزهایی بکنند که هیچ علاقه ای به آنها ندارند. این مفاد آموزشی ضروری اند و نمی شود از آنها گذشت. راه دیگری هم جز این نوع آموزش برای یادگیریشان وجود ندارد. سیستم مونته سوری زمانی موفق خواهد بود که همه به صورت یکسان از آن استفاده کنند و دانش آموز فارغ التحصیل از مدرسه "کنجکاوی و خلاقیت" مجبور نباشد در مرحله ای از زندگی اش با دانش آموزی که به روش "حفظ کردن اجباری" آموزش دیده است مسابقه محفوظات بدهد. 

نکته دیگر ساعات کاری من و سایر فعالیت های فوق برنامه آراز است که هیچ جور با این کلاسها سازگار نیست. یا یکی از این مجموعه ها باید تعطیل شود و یا اینکه پسرم را بزنم زیر بغلم و بروم به سیاره عطارد که طول یک شبانه روزش ۵۹ روز زمینی است! راه حل دیگری به ذهنم نرسیده و فعلا دارم راجع به آن فکر می کنم. از همه پیشنهادها استقبال می شود...

پی نوشت ۱: این روزها باید یک گزارش تحقیقاتی مهم را آماده کنیم برای ارائه. زمان کم دارم و خیلی پرمشغله ام این روزها و ذهن درگیرم را هم همه جا با خودم می برم. تا جلسه کذایی برگزار شود می شود گفت که غایبم. بعدا می آیم و حسابی غرش را می زنم بلکه دلم خنک شود.

پی نوشت ۲: دونه عزیز من هم از بقیه سیستم ها بی اطلاعم اما هنوز هم دارم می گردم. اگر چیز به درد بخوری پیدا کردم حتما همین جا منعکس می کنم.

پی نوشت ۳: قدقد عزیز! برداشت من از قضیه به این صورت بود که سیستم تربیتی مونته سوری برگرفته از یکسری اصول روانشناسی است نه برعکس. اما قطعا اینهمه به هم بی ارتباط نیستند.

با پسرم: عزیزم گاهی سرراهمان به مهدکودک، می رویم به یک مزرعه پر از گاو خالمخالی سیاه و سفید که تو عاشقانه دوستشان داری. دیروز پدرت می گفت گاو بودن در نهایت کار سختی است.... اولش فکر کردم که از کجا می شود قضاوت کرد؟ من که هرگز به جای آنها نبوده ام. اما بعد دیدم که خیلی از ما آدمها در بخشی از زندگیمان گاو بوده ایم. وقتی کسی خودش را در حصار داشته هایش مخفی می کند، هر روز با بی احساسی روی گل ها خرابکاری می کند، افکار یک میلیون سال پیشش را از معده چهارمش برگردانده و امروز نشخوار می کند، با بی غیرتی سایر هم مرتع هایش را می فروشد به چند صباحی بیتشر زنده (و بیشتر گاو!!) بودن و گاوانه شادی می کند برای دیرتر به مسلخ رفتن چه اسم دیگری می توان به او داد؟ گاو بودن روشی است سالم، مفید برای محیط زیست ولی رویهمرفته سخت. پدرت راست می گفت.