خداحافظ ربکا!
کلاس ژیمناستیک آراز (اینجا) با صلاح دید ما به پایان رسید. دو سال گذشت... دو سال سرشار از خاطره های خوب و بد. خوب، مثل روزی که پسرکم برای اول بار جفت پا پرید یا بد، آن موقع که الاکلنگ تعادلی به چانه اش خورد و لب پایینی اش پاره شد... خوب مثل فوتبال دونفری که با توپ های صورتی و بنفش و آبی بازی می کردیم و بد مثل تماشای پسرم که با دست های باند پیچی شده سعی می کرد از سراشیبی بالا برود. آن صبح های زود گرگ و میش که که با باز شدن در سالن پسرم، تا آغوش مربی اش ربکا را نمی دوید که بال می کشید از خوشحالی، یا موسیقی پایانی کلاس که در آن ما هربار «خورشیدکی می ساختیم، صورتی رنگ و گرد و تا سقف می رفتیم و از آن بالا دست تکان می دادیم. وقتی هم که خسته می شدیم دست هامان را آرام پایین می بردیم...»*
ربکای عزیز متشکرم بابت همه مهربانی ها، همراهی ها و معلمی ات. متشکرم که فصل شادی از کتاب کودکی کودکم بودی.

توضیح تصاویر: ربکا و ژیمناستیک کاران کوچولو در مراسم سینتر کلاس سال گذشته. در تصویر سمت راست، از راست به چپ: ربکا، آراز، رمسکه، لوک، فنلا، لینا. در تصویر سمت چپ، آراز و بهترین دوست ژیمناستکیش نیکی دو نفر سمت راستی هستند.
* Wie maken nu en zon rose en rond
Wie lopen op en trapje naar het platfond
wie zwaaien met de handen heen en weer
als je beetje moe
lieg jou handen neer
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 1:0 توسط لیلی
|
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.