جوجه طوفانی من
قرار بر این بود که این وبلاگ، شعر شور پسرکم باشد، که پران است بر آسمان زندگی، پر زدن می آموزد، دل آسمانی بودن می آموزاند. غفلت که نه، اما ابا کرده ام از نوشتن. امروز می نویسم کمی از این همه زیاد را.
تابستان گذشته، وقتی پرنده تیزپر خانه ما شیر خوردن را ترک کرد، انگار ماشین بازی را هم کنار گذاشت. دیگر علاقه ای نداشت که پشت سر هم بچیندشان. انگار نه انگار که در یکسال گذشته همه خرده ریزهای خانه را از توی اتوبوس قرمز محبوبش پیدا کرده بودم! ماشین های کوکی و پلیس و آتشنشانی که روزی روزگاری حکمرانان بی رقیب بقیه اسباب بازی ها بودند، روی قفسه خاک خوردند و بار احساسی شان افتاد روی دوش عروسک های پارچه ای و پلاستیکی که پیش از آن هرگز تحویلشان نمی گرفت. بیشتر از همه شاید پلنگ صورتی بود و فیل گنده ای با گوش های بادبزنی تا به تا. به جز آن پسرم دل بستن به اشیا را آموخت. یادم نمی رود آن دو شبی را که با هسته گیلاسی در مشت سحر کرد... انگار گمگشته ای داشت که سخت می کوشید جانشینش کند، با هر چه که توانسته بود نوعی امنیت عاطفی برایش به ارمغان بیاورد، حتی اگر شده ملاقه و زیرشلواری و در سطل آشغال...
اولین دوست خیالیش آذرماه گذشته سر و کله اش پیدا شد و چند وقتی با ما همخانه شد. یک گربه قهوه ای بود (من که ندیدم البته، توصیفش را شنیدم!) که معمولا توی مشت آراز زندگی می کرد و همه حرف هایش را هم با میو میو می زد. گاهی می گذاشتش توی کیف و گاهی می آورد که ما بغلش کنیم و بوس.
همان زمان ها بود که ترس های خیالی اش هم اوج گرفت. بدو بدو می آمد توی اتاق، با وحشت واقعی توی چشم ها که «آنا، بدو سوبسار اومد!». هر جا که بودیم باید کمی بغلش می کردیم و سوسمار خیالی را مشت و مال می دادیم که برود.ترس ها بیشتر و بیشتر شدند و متعجبمان کردند: ترس از سرسره، از تاب، از راه رفتن روی برف، ارتفاع! در کلاس ژیمناستیک حتی حاضر نبود حرکت هایی را که در 1.5 سالگی با علاقه انجام می داد تکرار کند. سگ هایی که بو می کردند و اگر حواسمان نبود سر و روی پسرک را می لیسیدند منبع عمده ترس شدند برایش، با این که ما به عنوان والدینش ترسی از این موجود وفادار و دوست داشتنی نداشته ایم، به فرض که الفت خاصی هم نبوده باشد.زودرنج شد. دیگر لبخند خورشیدی اش را هدیه نمی کرد به آدم ها. می غرید و می گفت که دوست دارد شیر باشد به جای آدم بودن! علاقه فزاینده اش به تماشای کارتون های رنگارنگ و راه های گوناگونی که می آزمودیم تا از آن بازش داریم، از چالش های قابل توجه روزهای پایانی دو سالگی ما بودند.
یکماهی که در سرزمین مادری گذشت، آنهم در طلیعه سه سالگی، روزهای گسی بودند که با جذر و مد احساسی آراز همراه شد. بار سنگینی بود سفری چنین بلند مدت بر این گرده نحیف دو-سه ساله! یادم نمی رود آن چهل و هشت ساعت نخست را بعد از پیاده شدن از هواپیما. از شادی و ناباوری یکدم هم نخوابید مبادا آن عزیزانی که می بیند در چشم به هم زدنی ناپدید شوند. آن نمایش دلتنگانه شب بعد هم دیدنی بود که سخت دل مادرانه ام را به درد آورد وقتی با غصه می گفت که « بریم خونه خودمون».
امروز کمابیش سه سال و سه ماهی می شود که جوجه کرکی من، سفرش را به سوی تعالی عقابگونگی آغاز کرده است. گرد و خاک اتمام دو سالگی خوابیده است و ما را وا گذاشته است که باز هم با بهار نو شویم. وابستگی اش به اسباب بازی های عروسکی ناپدید شده و پارکینگ و پیانویی که روز تولدش هدیه گرفته است، هر روز در میانه خانه چیده و برچیده می شود. دوستان و دشمنان خیالی، چه گربه قهوه ای و چه سوسمار وحشی برای مدت نامعلومی به سفر رفته اند و آراز در کلاس ژیمناستیک بر اسب مراد سوار است. داوطلب می شود برای آویزان شدن از میله بارفیکس و عاشق بالا رفتن از رمپ و مانع، خزیدن در تونل و سرسره روی شکم است. وقتی که در ارتفاع 1.5 متری از سطح زمین خودش از من می خواهد که دستش را رها کنم تا به تنهایی بر تخته تعادل طی طریق کند در نهان دل آهی از سرآسودگی می کشم که: خدا را شکر!
برنامه ریزی پیگیرانه مان نتیجه بخش شده است و عادت کرده است به ندیدن کارتون! برنامه های مناسب سنش را بر روی سی دی تهیه کرده ایم. خودش هم شاد و خرامان است از همان یکساعت روزانه و تقاضای بیش از آن نمی کند و من هم هر روز خوشحالتر از پیشم برای این که یکسالی است که خانه مان تلویزبون ندارد! پسرکم حالا که ساعت های گرانبهای زندگی اش را صرف کارتون دیدن و یکجا نشینی نمی کند شادتر است و خلاق تر. بیشتر می دود، بیشتر بازی می کند، بیشتر زندگی را می مزد... من هم به تبع، در بیداری او پشت دستگاه رایانه نمی نشینم.
به دوری از عزیزانش عادت کرده است و کمتر غصه می خورد از نبودشان. باز هم پسرک مهربان و نوعدوستم آدم ها را به مهر بیتایش می نوازد. قند توی دلم آب می شود وقتی که آغوشش را به سوی دوست 8 ماهه اش باز می کند و دست های کوچولویش را می بوسد و با عشقی واقعی به او می گوید: «غصه نخور آوا جون، باز هم میام پیشت!». وقتی در تقدیم اسباب بازی ها به آوای عزیزش لحظه ای درنگ نمی کند. دوستش دارم وقتی که حاتم وار خوردنی های مورد علاقه اش را تقسیم می کند بین همه آدمها از کوچک و بزرگ حتی اگر گرسنه ترین باشد. وقتی که در برقراری ارتباط با دیگران چنان معتمد به نفس است که همیشه پیش قدم در دوستی هاست و وقتی که در اوج سختی ها یک لحظه هم لبخند از لبانش نمی رود...
این شعر سیاو-ش کسرا-یی، قلبم را می تکاند چرا که برایم یاد آور پسرم است که «دل نوزاد زندگی» در او تپیدن گرفته است. او و همه آیندگان سرزمینم که در جهان طوفانی زاده شده اند و کنون در تندباد زمان آبدیده می شوند:
بار دگر اگر به درختی نظر کنم، یا از میان بیشه و باغی گذر کنم
چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست! چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست
چشمم به برگ نیست، چشمم به غنچه و گل و سبزینه خار نیست
چشمم به دست های پر شاخسار نیست
ای بار چشم من به سوی آشیانه هاست، آنجا که می تپد دل نوزاد زندگی
وندر هجوم سخت تندبادهاست، آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق
پروازگاه خوشدلی و خانه بلاست
چشمم به لانه هاست
ای جوجگان از دل طوفان برآمده
چشمم پی شماست....
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.