وقتی توی ایستگاه راه آهن مردانه دست داد و بعد هم بغلش کرد، به خودم گفتم لیلی پسرت مرد شده است. روز را آمد که: «اسبه غم داره دلش مامان جون، می خوای بغلش کنی بهش بگی آتا زود زود میاد؟». همین .... اما عصر که مهمان های عزیزمان رفتند دیدم که اشک های دانه درشت روی گونه های کرکی اش سرازیر است:

- مامان جون چرا به مهمونها چایی تعارف نکردی؟

کلی برایش حرف زدم تا باورش بشود که رفتن مهمان ها برای شب است و نه از کاستی من در پذیرایی... گفتم که درکش می کنم و می فهمم که دلش برای «آن سفر کرده» مان تنگ است. عجیب اصرار می کرد که دلیل گریه ای که تمامی ندارد و انگار از سوز جگر بر می خیزد این نیست... وقتی گنجشکک دلش به آرامی بال و پر بست و زیر چشمهایش از آنهمه گریه ور آمد، وقتی طره های موبش به شبدر عرق نشست، در آغوشم زیر لب اعتراف کرد که دلش می خواسته «او» برگردد. کلافه بود از آشکارایی آن راز پنهان...

فدای آن جوانه محبت مغرور و نازک ریشه کرده در قلبت برای پدر.

پی نوشت: ما همه خوبیم. بی ملال، بی گلایه. خدا می داند که احوالپرسی هایتان برایم چه گرانقدرند. دوستتان داریم :)