سنت نیکلاس امسال هم آمد و برگشت به اسپانیا. دو سه ماه پیش.

دوست نازنینی می گفت: «لیلی جان، نکند دچار استحاله فرهنگی شده ای!». دچار این بیماری نه چندان نادر هم شده باشم، ایرادی در این نمی بینم که وقت شادی شورم را با آدمهای دور برم قسمت کنم یا شادی آدمهای دور و برم خوشحالم کند! انقدر منتظر آمدن این موجود سرخپوش ریش سفید بودم که حد نداشت.

این هم نقاشی پسرک برای موجود دوست داشتنی. عکس سنت نیکلاس را کشیده با ریش و سبیل و کلاه صلیب دارش. کادوهای فراوان با روبان مخصوص پسرماست و اسب صورتی هم آن پایین برای خودش یورتمه می رود. سهم آمریگو (اسب سفید سنت نیکلاس) چند کیلو هویج بود توی کفش هایش و یک لیوان آب. بماند که مادر خانه کمی سربهوا بود و به جای خالی کردن آب لیوان و برگرداندن آن سرجایش (که نشانه ای است از آمدن و رفتن اسب)، لیوان را کلا برداشته بود و پسرک تا مدتها غصه می خورد که : «ای وای من، آمریگو خیلی تشنه بوده لیوان منم خورده حالا شکمش درد میگیره!»

پی نوشت: یکی دو جین از این پست های بیات زیر دست و پا هست که اگر عمری باشد و گریپ پسرک بیمارم بهتر شود به زودی خواهد آمد.