تولدت مبارك

خانه غرق سكوت است: آرامش قبل از طوفان. به زودي مهمانها مي رسند. آراز خوابيده و محمد براي تحويل گرفتن كيك بيرون رفته است. من در ميان بادكنك ها، آويزها، زلم زيمبوهاي گره خورده به ديوارها و تولدت مبارك ها  نشسته ام و متحيرم. كيك آراز كفشدوزكي است با بالهاي قرمز و شاخك هاي شكلاتي. براي سفارش كه رفته بوديم يك سازه سمبوليك در ذهن داشتيم، چيزي مثل كره زمين. ولي كفشدوزك را كه ديديم هرسه عاشقش شديم. من و محمد فكر كرديم پسركمان گذشته از ديدگاه درشت ما به عنوان موجودي با پتانسيل نهفته هزاران انسان بالغ موفق، در واقع كودكي است كه مثل همه بچه ها از ديدن رنگهاي ناهماهنگ شاد مي شود. پس بگذار كفشدوزك را كه مي گويند حشره آزادي و آرزوهاست در اولين كيك تولدش داشته باشد. بگذار كوچولوي ما بچگي كند و در بچگي آرزوهاي بزرگ داشته باشد. بگذار آزادي كودكي را با تمام وجود لمس كند. بگذار دستش را توي كيك فرو كند و بمالد به سر و صورتش. امروز روز اوست.

اينجا يك قطعه از بازي حلقه هوش افتاده و آنجا ملاقه و كفگير. آرازم با آن قدمهاي گنده گنده حملشان كرده. كف آشپزخانه پر از دانه هاي برنج است. تا جايي كه توانسته خورده و بقيه را له كرده: با دستهاي توانای كوچكش. همين چند ساعت پيش بود كه مودبانه و با مشت به در حمام مي كوبيد و "آتا" "آتا" گويان پدرش را صدا مي زد یعنی كه "من هم مي خواهم حمام كنم!" خدايا يعي يكسال گذشت؟ مگر همين چند ساعت پيش نبود كه متولد شد؟ همين دو سه دقيقه قبل نبود كه اولين قدمش را برداشت؟ چه زود گذشت! هرگز اين حجم از احساسات مختلف را در بازه زماني چنين كوتاه تجربه نكرده ام.... هرگز اينهمه مادر نبوده ام! پسرم براي يكسال خوشبختي كه به ما ارزاني داشتي از تو ممنونم. خدايا ... آيا اين منم؟ روزگار چه زود طي شد... بال و پري زد و حتي گذر نسيم پرهايش،‌ بادبادك دلم را تكانكي نداد. مي دانم. زمان هميشه اندك است. ناكافي است. من همين  يك لحظه را گرفته ام  و از دامانش آويزانم. يك دم ديگر آراز در را باز خواهد كرد و با صورت از ته تراشيده و نگاه درخشان سبز-آبي اش خواهد گفت: "مامان! من دارم تركت مي كنم. موهايت چه سفيد شده... بگو كه هنوز هم دوستم داري!"

من همين يك لحظه را دارم. همين يك لحظه است كه توانستم آراز را در آغوش بكشم و خواب هم آمد و پلكهاي عزيزش را بست. حلقه هاي موي بورش بوي شير مي داد. نكند اين دم فرار كند بازهم؟ ساعت خميازه مي كشد. مي ترسم بازهم زمان بگذرد. نرو! من هم آخر ميخكوبم به تو بي انصاف! آينده روي تخت خوابيده و من در يك چشم به هم زدن با گذشته گذشته ام! رفته ام!‌ من همين يك لحظه را دارم. يك لحظه براي بوسيدنش، دوست داشتنش، پرستيدنش! براي دادن هديه تولدش، بازي فكري و مكعبهاي خانه سازي و يك عالم كتاب. من فقط همين دم را فرصت دارم كه بگويم: پسرم تولدت مبارك!

پی نوشت۱: فرقت یار آخر شد... دو فرشته دیگر متولد شدند. شیوا جان! و بهار جان! مادر شدنتان مبارک باد... طی طریقتان در راه عشق مستدام...

پي نوشت۲: دو هفته اي زودتر گرد هم آمديم براي پاسداشت روز خاص تولد يكسالگي. پست بعدي ام را دور از ايران خواهم نوشت.... دوستان همه تان در پناه حق باشید.   

                                  كفشدوزك تولد ما