قهرمان
در وبلاگ آزیتای عزیز از خودم خواندم و از نارضایتیم از شرایط موجود. گفتم نکند از بس غر زده ام که اسمم بد در رفته! این حقیقتی است که با آمدنم درگیر پیچیدگی های زندگی ایرانی شده ام... و اینهمه دلمشغولی و ترس و بی ثباتی اقتصادی جامعه، دهن بینی، بی قانونی و اختلاف طبقاتی و فقر. اما دیگر دانسته ام که عرفان و عمق و درک شرقی و عزیزان همخونم را همین جا می توانم داشته باشم -فقط و فقط!- و محبت ژرف و وارستگی، داد و ستد حقیقی انسانی و زبان بسیار گرامی فارسی ام را.
می دانم که ممکن است به زودی برای دوره ای دیگر خانه را ترک کنم... اما هیچ کجای این جهان پهناور متعلق به من نیست جز همین خاک: من برای اینجا پرداخته شده ام. آیا هیچ آغوش دیگری در همه هستی هست که جای دوبازوی لیلی را برای آراز قهرمانش بگیرد؟ یا چای فراز گردن بابا محمد باشد برای پسرم؟ آیا هیچ نوای دیگری می تواند جایگزین ملودی دلنشین صدای تو باشد برای من مادر؟ یا دستهای پرطنین پدر را برایم تداعی کند؟ نمی شود عزیزم... نخواهد شد. هیچ جای دنیا برای من ایران من نخواهد شد. من آینده ام را در همین خاک می جویم، حتی اگر لازم آید که برای توشه گیری و ماجراجویی کوتاه-زمانی ترکش کنم...
این هفته آراز کوچولو اولین سرماخوردگی واقعی زندگی اش را تجربه کرد و با من در آبریزش بینی همراه شد! با اینهمه پیشرفت هایش نقصان نگرفت. نوه عسلی ات شروع کرده به خنده های انتزاعی. گاهی نکته ای را در زندگی روزمره اش بامزه می یابد و از ته ته دلش به آن می خندد. دیروز که جاروبرقی دماغ دراز نارنجی مان خرده نانها را می مکید آراز خان ریسه ای می رفت بیا و ببین! جاروبرقی را تعقیب می کرد و به ریشش می خندید! دیگر این که عاقبت هم توپ پرت کردن را یاد گرفت پسرکم و از پدربزرگ ۴ تا توپ زرد و سبز و بنفش جایزه گرفت. هر روز ساعتی با من و محمد توپ بازی می کند. این طور که روبروی هم می نشینیم و توپ را به سوی هم پرتاب می کنیم. حالا گیریم نشانه گیری پسرکم هنوز تعریفی ندارد ولی از این که دنبال اوت ها و کرنر هایش بدوم ذره ای دلخور نمی شوم.

آراز من عاشق ماشین لباسشویی است و در گیر و دار آبکشی اش عمیقا مجذوب لباسهای چرخنده سرگیجه آور می شود. دستشویی و حمام را هم دوست دارد که فتح کند و تنها جایی است که برای ورود چهار دست و پا به آنها "نه" می شنود. هر از گاهی که دور از چشم ما درشان را باز می بیند در برابر این محیطهای هیجان آور! می ایستد و در مدحشان نغمه سرایی می کند. شاید هم ابه خاطر طنین صداها که می پیچد و پژواک می یابد اینهمه خوش خوشانش می شود.... داخل یخچال هم که آرمانشهر اوست. گاهی دلم برای این یخچال بیچاره می سوزد که باید با اینهمه هن و هن و با در باز کار کند! سعی کرده ایم خانه را به نحوی برایش امن کنیم: به این ترتیب هم راحت تریم و هم کلمه پر طمطراق "نه" را برای موقعیت های واقعا ضروری پس انداز می کنیم. برنامه ریزی کرده ام و هر روز یکی از کابینت ها یا کشوها را بعد از سانسور اشیا خطرناک برایش خالی می کنم تا بلکه چاه ویل کنجکاوی اش پر شود.
برخورد اجتماعی اش اما واقعا مایه حس دوگانه ای در من می شود. درست مثل پدرش خیلی زود به غریبه ها اعتماد می کند و با دیگران دوست می شود، و این نکته با اینکه مایه شادمانی من است لزوم آموزش صریح و زودرسی را که او را از مردم نادرست و آسیبهای احتمالی دور کند به من یادآوری می کند.
حرفهایمان را خوب می فهمد و اگر دوست داشته باشد به دستورهایمان عمل می کند. همین پس پریروز بود که به دنبال پرسش من لوستر را با دست نشان داد و گفت جیز!!! یعنی پسر کوچولوی من اینهمه بزرگ شده که معنی سوالم را می فهمد و با اشاره جوابم را باز می گرداند؟ خودم را سرزنش می کنم نکند قرار است این خورجین ناباوری را همگام با پیشرفتهایش سنگین کنم، بار الاغ نادانی هایم کنم و با خودم بکشم تا ابد! خدا نکند! مبادا همان اشتباه معصومانه را تکرار کنم و تا آخرش هم با بی اعتمادی نسبت به توانایی ها، اعتماد به نفسش را از او بگیرم! به خودم نهیب می زنم که : دِ زود باش لیلی خانوم! پسرت بزرگ شده ها! قبول کن!
با پسرم: الهام را سالهاست که می شناسم. همکلاسی دوران دانشکده ام بود و بعدها که استادمان -رفیق شفیق بابا محمد- دلباخته منش باوقارش شد، ما شدیم شنوای درددلهای ناگفته این زوج و وصالشان که سرگرفت دوست خانوادگی شدیم باهم. در سالهای غربت به گوشمان رسید که خانه شان مثل کاشانه ما از حضور پر فروغ فرزند-ستاره ای به عالمیان فخر نور می فروشد... با امروز سه روز است که الهام در کماست. با امروز سه روز است که افتاده در دامان پرچین و واچین مرگ و بازو در بازوی مرگ درافکنده به همتی در بیان ناگنجیدنی. با امروز سه روز است که دخترک ۶ ماهه اش به همه شیشه های شیر نه می گوید و گرسنگی را به تلخی فرو می دهد. باورم نمی شود. سرنوشت چه آسوده نقطه پایان می گزارد به سطر و ستون زندگی هامان. در مورد الهام اگرچه او هنوز دارد خودکار بیکش را لابلای انگشتانش می چرخاند، به بازیگوشی...
آراز من! قهرمانی می تواند همین باشد. یعنی گاهی مجبوری در نهایت بی عدالتی برای به دست آوردن ودیعه ای که به رایگان به دیگران بخشیده شده بجنگی. اینسو منم که آسوده نشسته ام و لحظه های عمرم را می دهم تا چند جمله ای بنویسم و چای سبز با لیمو بنوشم. آنسو اوست که با جناب عزرائیل می ستیزد بلکه یکبار دیگر بتواند ماهوش کوچولو را در آغوش مادرانه اش بفشارد و تشنگی اش را فرو نشاند. برای همه قهرمان ها دعا کن پسرکم.
پی نوشت ۱: مامان و بابای کوشا! ممنون تان هستیم به دو دلیل ارجمند! یکی کوشای عزیز و دیگری وجود سرشار از مهر و محبت و قلب فرشته گونتان...
پی نوشت ۲: مامان محمود عزیز تولد نور کوچولوی زندگی ات بر تو مبارک باد... به امید کامیابی و خوشبختی اش...
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.