امان آیریلیق...
صدای لیلی را از لابلای کارتن ها می شنوید.
***
هیچ وقت آدم خداحافظی نبوده ام. دور شدن از هرچیزی و هرکسی برایم سخت است. نمی دانم این درخت بائوباب لابلای ژن هایم ریشه دارد یا در سرگذشتم. هرچه هست، موقع جدا شدن غمباد می گیرم. پسرک با دارائی هایش کمابیش دست و دلباز و آُسوده است؛ با آدم ها اما قصه دیگری دارد. این روزها، روزهای اشک و آه است: برای لوئیس و راسل.
آقای راسل- عنکبوتی که یک صلیب روی پشت و هشت تا چشم پس کله اش دارد و حیوان خانگی آراز است - این روزها خیر سرمان نمی دانم کجا رفته است و ما هیچ فرصتی نداشته ایم که آدرس جدیدمان را به او بگوییم. یادش که می افتد اشک های درشت از چشم هایش می غلتد و لب پایینش آویزان می شود.
لوئیس کوچولو، دخترک هشت ساله، همسایه دست چپیمان بود؛ دوستی از جنس بعد از ظهرهای تابستان، اسکیت و دوچرخه. دوستی برای قایم موشک و شیطنت های کودکی. دوستی که ماه ها دقیقه های اندکی را که می شد عصرها با پسرم باشم با خستی در دل و لبخندی بر لب و افسوسی ناخواسته با او تقسیم کردم. دوستی که آراز در دورنمای آینده زندگی اش او را مادر دو دختر و دو پسرش می خواند، اما وقتی از دخترک شنید که کس دیگری را دوست دارد، به دوستی ساده با او بسنده کرد. توی دل پسرک لبخند به لب تودارمان غمی به بزرگی کوه است این روزها...
قیزیل گول اولمیایدی، سارالیب سولمیایدی
بیر آیریلیق بیر اولوم، هئچ بیری اولمیایدی (خلق ماهنی سی)
ترجمه:
کاش هرگز گل سرخی نمی بود که پژمرده و زرد گردد.
دو چیز هست که ای کاش هرگز وجود نمی داشتند: مرگ و جدایی.
***
پسرک کاش این درد را درمانی می بود!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.