رو به بی نهایت پرواز
پسرک دلبند من!
این روزها انگار حس عجیبی دارم. حس کرچ یک مرغ مادر که صدای کلیپ کلیپ خفه جوجه اش را می شنود از هزار توی تخم مرغ. حس یک تولد. حسی که به من می گوید تو جوجه ای که با بالهای ورچروکیده ات چنین برای شکستن دیوار ناتوانی تلاش می کنی، روزی بر اوج قله ها لانه خواهی ساخت.
شعله تازه درک که روز به روز از ورای شیشه های گردسوز چشمان درخشانت فراتر می رود، گویش نمکینت که رنگ و رویی می دهد به واژه های پوسیده، کارهای خلاقت که دنیا را جلایی طلایی می بخشد. تو هر روز عزیزم نوک دیگری می زنی به این پوسته زبر. تو هرروز قدم دیگری بر می داری در تثبیت توانایی های انسانی ات و با آن هر روز زندگی ام را سرشار از حس تازه ای می کنی. قلبم از شوق می لرزد که خوب این بار چه در آستین دارد این موجود دوست داشتنی باهوش؟ چه خواهد کرد که پیش از این نمی کرد؟ چه غنچه ای به سر شاخه توانایی هایش خواهد رویید؟ چه کلمه تازه ای بر آن زبان شیوا جاری خواهد گشت؟ با تو هرگز جهان برای من کهنه و زمستانی نمی شود بهار من، رنگ نمی بازد. برای اینهمه گیرایی که به سادگی زیستن داده ای، روحم تا ابد نمک گیر توست.
آن تلاشی که از پنجم فروردین آغازش کرده بودی به جد، برای رکاب زدن سه چرخه آبی ات، در پانزدهم فروردین به بار نشست. حالا دیگر باید بدوم تا به گرد پایت برسم. می دوم و راضی ام. کامم از تلاش و موفقیتت شیرین است.
توضیح تصویر: تخم مرغی که پسرم برای عید سال 89 رنگ کرد.
پی نوشت: منصوره عزیز و معصومه عزیز! اندوهتان را ای کاش می توانستم تسلایی باشم.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.