<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آینده</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com</link>
<description>یادداشت های روزانه </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 May 2012 21:35:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سفری به غربت آشنا</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-325.aspx</link>
<description>
پست هفتاد و یکم را شهریور ماه سال هشتاد و هفت بارگذاری کردم، و با بغضی که گلوی قلبم را نفسکاه می انباشت نوشتم:  &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 18px; text-align: right; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;اي ديار دلنشين! اي غربت آشنا! آيا بار دگر خواهمت ديد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 18px; &quot;&gt;وقتی هفته گذشته باز هم پا بر آن خاک آشنا گذاشتم، خودم هم گذر زمان را انگار باورم نمی شد. پسری که گاه ترک آن چهار دست و پا خزیدن را یاد گرفته بود، از شنیدن زبان کشوری که در آن متولد شده بود، چهره بر هم می کشید و گلایه می کرد که چرا زبان آدمها برایش نامفهوم است... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 18px; &quot;&gt;باورش برایم هنوز هم مشکل است، که انگار نه سفری در مکان که سفری در زمان داشته ام.... به هر قدمی که در کوچه ها برمی داشتم، و هر نفسی که در کوره راه ها برمیکشیدم، به یکباره هزار خاطره ناگفته و ناپدید، از ناکجا آباد ذهنم سربرمیاورد... نور ملایم اتاقی که اولین چکاپ نوزادی پسرک در آن سرگرفته بود، بوی خاک باران خورده متروها و صندلی های آبی اش که پسرک عادت داشت از مسافران نشسته بر آنها با لبخندهای بی دندانش دلبری کند، خورشید یا صفا و دیرپای تابستانیش که جان بارانی ام را به گرمایی ناگفته متبرک می کرد، استادم که چهره اش را زمان دیرپا شخم زده بود و از دیدار نابهنگامم اشک به چشمان مهربانش نشست، دوستانی که سال ها بر آنها گذشته و انگار گذر بی رحم زمان از آنها انسانهای دیگری پرداخته بود... اما ما غربت نشین ها عادت می کنیم به حس عجیب دلتنگی در لحظه دیدار... اینکه وقتی دوریم، بی خیالیم و وقتی نزدیک می شویم، تازه همه درد و دوری را به یاد میاوریم. تازه می فهمیم که چقدر دور بوده ایم و بدون این بخش روحمان که در این هوا پوست انداخته است ناکامل و تنها بوده ایم.... این لحظه ها اگرچه خراشنده اند ولی بی شک یادآوری به جایی است که از آنچه هستیم: ما در همه زمانها و مکانهایی که بوده ایم بخشی از خود را به جا می گذاریم، همه زمانها و مکانهایی که در آن حضور داشته ایم بخشی از خود را در ما به جا می گذارند.... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 18px; &quot;&gt;ما همه آنی هستیم که از سرگذرانده ایم: خواهی نخواهی. ما همه نادانی ها و دانایی های خودیم، همه معصومیت و گناه های خود، همه خاطره های خود. نقطه امروزین ما مجموعه ای است از همه پیچ و خم هایی که با قلم زندگی مان بر دفتر جهان نقش کرده ایم... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 18px; &quot;&gt;سفر کوتاهمان سرآمد. با همه کوتاهیش هزار خاطره را در جانمان جان داد، که در کنج دولابچه های حس های ناگفته پنهانش کرده بودیم، در خورشید شاداب و رخشانش اما نقش دوستی های قدیمی یکبار دیگر بالید و گل داد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;







</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2012 21:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-325.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتمان 19: خسرو شیرین من*</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;من - آراز جون لباسهاتو بپوش می خواهیم بریم دندون پزشک.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آراز - مامان می تونم این دمبل ها رو هم ببرم به &lt;strong&gt;دمبل پزشک&lt;/strong&gt; نشون بدم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دارد با آهنگ آخرین غزل مولوی (اینجا) همخوانی می کند. من هم یواشکی می شنوم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آهنگ می گوید - رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آراز (آهنگین بخوانید) می خواند - برو دیگه ولم کن بابا!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در راستای این تصور که مادر همه جواب ها را دارد، نصفه شب از خواب بیدار شده و می پرسد:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آنا من چرا از خواب بیدار شدم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دارم به آقای پدر ابراز ارادت و محبت کلامی می کنم. بدو بدو می آید که:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- مامان جون من هم بابا هستم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- مامان جون می دونستی آرزوم اینه که سبیل دربیارم رانندگی کنم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من -امروز نمیریم مدرسه، امروز میریم ورزش کنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آراز - آخ جون، نرمش، ورزش، سمالتی**!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک قاشق از غذایش را آورده است و به من نشان می دهد:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- آنا، من اینو نمی خورم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- چرا پسرم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- چون این غذا نیست، قورباغه است!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نگاه می کنم. توی قاشقش فقط برنج است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- مامان جان این که فقط برنجه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می خورد و با قیافه جدی مکث می کند و نگران شروع می کند به درجا پریدن...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- مگه صدبار نگفتم قورباغه است؟ حالا که خوردمش داره می پره. حالا چیکار کنم؟ چجوری بیاد بیرون؟؟!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- مامان امروز دوچرخه نداریم &lt;strong&gt;با پیاده&lt;/strong&gt; می ریم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - پسرم زنبور رو اذیت نکنی ها. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آراز - نه می خوام نازش کنم. اگه اذیتش کنم 
&lt;span style=&quot;font-family: Arial; font-size: 16px; text-align: left; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;kaput&lt;/span&gt; *** بشه، دیگه بچه هاش تو خونه شون مامان ندارن؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - آفرین پسرم؛ دقیقا همین طوره که می گی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آراز - آهان... برا همین بود... عیب نداره غصه نخور، اون وقت اگه مامان بابا نداشته باشن میرن ایران، اونجا مامان بزرگ دارن!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* باز برآمد زکوه خسرو شیرین من -- باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من ---- دیوان شمس - مولانا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;** سمالتی: سلامتی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*** 
&lt;span style=&quot;font-family: Arial; font-size: 16px; text-align: left; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;kaput&lt;/span&gt;: خراب شده، از بین رفته در زبان داچ. در فرهنگ آرازی یعنی انچه که مرده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;








</description>
<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 19:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر*</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>

&lt;p&gt;همه روزها پرکار و سنگین و حجیمند. انگار زندگی هم در این شهر آهنگ تندتری دارد. وقتی دانه به دانه دقیقه هایش را به نخ کار می کشم به همه تمرکز و تفکرم نیاز دارم اما پس زمینه همه این دوری های ده ساعته رد پای ناب اوست که از صبح های خداحافظی مدرسه در روحم جا می ماند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خورشید که نم نمک پا و لب برمی چیند، من همه آن روز طولانی را پشت درهای چرخان جا می گذارم می دوم و می پرم. چنان می دوم که انگار همه جانم به لحظه ای بند است. می پرم. چنان می پرم که انگار دو بال سفید و بزرگ روی شانه هایم روییده باشد. عضله هایم کش می آیند و ششهایم را مشتی سوزن و سنجاق پر می کند، اما دلم که لبریز اوست همه نور باقیمانده روز را می نوشد... می دوم و دلم را چونان بادبادکی رقصان به دنبال خود می کشم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی از در مهد کودک می آید، دنیایم آذین می بندد. برگچه غصه هایم را باد می برد. روز طولانی تمام می شود. زانو می زنم. در آغوش می گیرمش. او هم. دست های زخم خورده اش را می بوسم. گوش های سرخ از خستگی اش را نوازش می کنم. او بغضش را می خورد و من لبخندش را می نوشم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;کنار هم می نشینیم... ما از روزهای طولانی مان حرف نمی زنیم. ما از قلوه سنگ ها و نا همواری های راهمان نمی گوییم. او در جبهه دیگری جنگیده و من سرباز جنگ دیگری بوده ام. حالا که در سنگر قلب یکدگر پناه جسته ایم، بازگویی دردها برای چه؟ شاید او اشاره ای  سربسته کند که: «مامان جون امروز خیلی گشنم بود» یا من در بیایم که: «امروز خیلی خسته شدم مامان جان» اما همه شان، همه آن ناگفته های دیگر هم زود در گرمای جان های عاشقمان ذوب می شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من لحظه ای از آن عصرهای هرچند لاغر را، شام های خورده یا نخورده از فرط خستگی، کتاب خوانی های دوتایی، قایم موشک ها و کشتی های مادر-پسری (بخوانید به فتح کاف در گویش پسرک)، قطار و ماشین و بادکنک بازی، تئاترهایی با نمایشنامه هایی به سبک بدیهه (که گاهی من بز می شوم و گاهی او نان سوخاری)، من بوی تن نازک و کودکانه اش را قبل خواب؛ با هیچ چیز دیگری در دنیا عوض نمی کنم... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من خیلی بیش از آن که باید نیستم، اما همه آن لحظه هایی را که هستم، هستم... سعی می کنم که باشم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با پسرم: می ترسم. می ترسم یکروز از همین روزها که بزرگ شدی بیایی و از من بهای این عشق مادرانه را بطلبی. که بگویی : «زندگی ات را، لیلی بودنت را مدیون منی مادر، بدون من و عشقی که به من داری نمی توانستی چنین باشی که هستی». ترسم از این است که خوب می دانم که راست می گویی و من سخت وامدار و مقروض توام پسرم! و خوب می دانم که اگر همه دارایی های جهان را هم گرد بیاورم نخواهم توانست ذره ای از این وام را باز بپردازم... اگر بعد عمری از بین ما دو نفر یکی به دیگری بدهکار باشد، آن یک نفر من خواهم بود پسرک.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* مولانا می گوید: &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من از این خانه پرنور به در می نروم --- من از این شهر مبارک به سفر می نروم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر --- من از او گر بکشی جای دگر می نروم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر --- من به جز جانب آن گنج گهر می نروم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;













</description>
<pubDate>Tue, 10 Apr 2012 21:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غباری در باد</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;چشم هایم را می بندم، &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;تنها برای لحظه ای، و بعد لحظه رفته است...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;همه رویاهایم از برابر چشمان کنجکاوم می گذرد&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;همچون غباری در باد...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;همه آنها غباری بر بادند، همچون آوازی از اعصار... &lt;STRONG&gt;همچو قطره ای آب در اقیانوسی بی پایان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;هرچه می کنیم به زمین فرو می لغزد، همچو غباری که در باد برود، گرچه ما نمی پذیریم که چنان است....&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;ما همه غباریم در باد، &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;هیچ چیز ابدی نیست، جز زمین و آسمانی که بر آن سایه می افکند...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;همه چیز رفتنی هست و &lt;STRONG&gt;همه پول تو هم نمی تواند دقیقه ای دیگر برایت بخرد&lt;/STRONG&gt;...، همه چیز غبار است، غباری در باد...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;پی نوشت 1: آخرین پست &lt;A href=&quot;http://parandeyeordibehesht.blogfa.com/post-111.aspx&quot; target=_blank&gt;اردیبهشت&lt;/A&gt; مرا با این اشراق همراه کرد.... موسیقی و آهنگ از کانزاس...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;با پسرم&lt;/STRONG&gt;: پسرک، غبار هم عاقبت به خاک می رسد... خاک توانمند مانا! تا غبار بودن را نچشی رفتنت را رسیدنی نخواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;I close my eyes&lt;BR&gt;Only for a moment, then the momen&apos;t gone&lt;BR&gt;All my dreams&lt;BR&gt;Pass before my eyes, a curiosity&lt;BR&gt;Dust in the wind&lt;BR&gt;All they are is dust in the wind Same old song&lt;BR&gt;Just a drop of water in an endless sea&lt;BR&gt;All we do&lt;BR&gt;Crumbles to the ground, though we refuse to see&lt;BR&gt;Dust in the wind&lt;BR&gt;All we are is dust in the wind, ohh Now, don&apos;t hang on&lt;BR&gt;Nothing lasts forever but the earth and sky&lt;BR&gt;It slips away&lt;BR&gt;And all your money won&apos;t another minute buy&lt;BR&gt;Dust in the wind&lt;BR&gt;All we are is dust in the wind&lt;BR&gt;All we are is dust in the wind Dust in the wind&lt;BR&gt;Everything is dust in the wind &lt;BR&gt;Everything is dust in the wind&lt;BR&gt;The wind &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Apr 2012 20:44:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نود و یک</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;نود رفت. سال نود سال دانه هایی بود که عاقبت به بار نشستند، اما خدا می داند که هنوز جانم خسته ناامیدی ها و نامرادی های فراوان آن است... برایت سالی آرام و خوشحال از مجموعه سال های پربار زندگی ات می خواهم که شاید من و پدرت هم در سایه آن به خوشدلی بیارامیم و کمی تن به تن آسانی آفتاب بسپاریم. برایت در سال جدید قلبی می خواهم که برنزه شادی ها و شادکامی ها باشد، جوانه نوبهارم.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;em&gt;توضیح تصویر: آراز و اولین اجرای گروهی موسیقی به همراه استاد سه تارش در سالی که گذشت.&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;










</description>
<pubDate>Thu, 22 Mar 2012 16:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوش به حال روزگار...</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; text-align: center;&quot;&gt;&lt;img width=&quot;451&quot; height=&quot;390&quot; src=&quot;http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/60782756206401304606.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;آمده ای باز.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;تو، ای زیبایی کمال، ای دلربایی آبی ترین آسمان. مگر اشکی که می ریزم خواهندگی سینه پرمهرت را لبیک گفته باشد. به من بگو کدام دلی است که تاب تازگی این جوانه های سبز را بیآورد با منطقی عقلایی. آن سبزینگی های کوچک کوچک کوچک را می گویم؛ که با دلبستگی جنینی شاخه های نازک را باردار زایشی دگر کرده اند. دلم تاب نمی آورد تو را، تو ای نوزایی دردآلود.... پوست زمین را کنده ای تا قالبی دگر ببخشایی (و من مگر جز این زمینم؟). تویی که خنک-خنده ای بر لبان داغمه بسته روح. آمدنت را باور می کنم، من خود باورم. مگر می توان نبود، وقتی آن اکسیژنی که بر بی نفسی یاخته هایم هجوم می بری، بهار؟ &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;انگار هرگز نبوده ام، و امروز هستم. انگار عمری نخواسته ام و امروز خواسته ام. انگار هرچه کرده، هرچه بوده، هرچه گشته ام، همه نقش ناکاملی از شدن و هستن و ماندنی است که امروز بر من می رود. من صاحب آن زندگی ام که تقلید خامی بوده از مردگی.... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;ای معنی بازبود، ای تغزل هستی، بهار... ای باران یخاگین ببار بر این چاک چاک من تشنه، بنوشانم، مستم بدار، چنان مدام که پایانی بر آن بر یادها نباشد... من آن سودایی ام که بیداری صبحگاهم را پیشفروش جامت می کنم.  غسل تعمیدم ده با سکر دیوانگی ات که بی تو زنده نبوده ام بهار....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;ای انقلاب قلب ها. حال ما را بگردان به قبله خود که تو خود احسن حالهایی...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;عیدتان مبارک، تبرکتان ابدی، پیروزی تان روزاروز نو باد.&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 16 Mar 2012 23:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایانه 3 - تولد مقوایی</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-318.aspx</link>
<description>
روز تولدم امسال، میان ده ها کارتن گذشت که تویشان می شد همه چیز پیدا کرد، درست مثل قلبم که پر خستگی و جدایی و درد بود. در هیاهوی اسباب کشی هیچ حسی از متولد شدن نداشتم. اما گمان می کنم خیلی به حقیقت زاده شدن نزدیک بودم. شک دارم روز تولدم چند دهه قبل هم شاد و خرم بوده باشم. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رفتن مرا به روزهای دور می کشاند. به تلخی غربت. کی از غرابت این غربتی که ریشه در صمیمیت قربت دارد رها می شوم؟ ما آدم ها هیچ وقت به رفتن عادت نمی کنیم کما اینکه رفتن خود بریدن طناب عادت است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کنده شدنم از آن دیار سخت بود و دردناک. اما اشک ها را ریخته بودم پیش از سوار شدن بر مرکبی که توان بانگ زدنش را نداشتم که «آهسته براند» مگر. اینکه پسرک گاه به گاه دوستانش را نام می برد و به طلبی ناگفتنی می خواهدشان هنوز هم بخشی از این کنده شدن است انگار. خاطره های سیاه و سفید بار دیگر در آلبوهای شفاف ورق می خورند. بکبار دیگر گره های آشنای طناب های نجات را بریدم و تن به امواج نا آشنا سپردم، سخت تر بود، دیگر عمری گذشته و من هرگز آن دخترک بی خیال سال های دور نخواهم بود....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید این آسیب جدی کمرم بود که روحم را از رنج معنوی منفک کرد (و می کند). خشی دیگر انداخته ام با بی مبالاتی بر شیشه عمرم انگار، که شاید درمانی کامل بر آن متصور نباشد. برای باقی راه باید بسیار مراقب این مهره های آسیب دیده بود. قول داده ام به خودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کار تازه و زندگی تازه شاید ماجراجویی بزرگی باشد. اما ساعت های بی پایان هرروزی دوری از پسرک، نارضایتی از مدرسه جدید آراز، شرایط سخت و جدی و منضبط کار جدید، درد وجدانی که از عدم رسیدگی کافی به پاره تنم به دلیل کمی وقت نشات می گیرد، مشکلات ریز و درشت یک غربت تازه و آن خستگی بی امانی که بعد از هر روز کاری بسیار طولانی حس می کنم هیولاهای تازه رسیده زندگی هستند. نامردی و نامرادی آدم های تازه، به این می ماند که هر روز بخواهم در استخری از یخ شنا کنم. اسمش را می گذارم سرمای غربت مضاعف...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم کی اندکی از این بار از شانه هایم بلغزد. نمی دانم کی دوباره خوشحال باشم. کی بشود که عادت کنم، یا میانبرها را پیدا کنم. نمی دانم. در این مدت کمرنگ تر خواهم بود... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;از تبریک ها و شادباش هاتان ممنونم. به یادتانم شب و روز و آرزوهای خوش دارم برایتان، حتی اگر روزی باشد که در این جهان مجازی نباشم....&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 21:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-318.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخترفیزیک به زبان آراز</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>
آراز - مامان جون چرا شب میشه؟&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من - برای اینکه زمین هم دور خودش و هم دور خورشید می چرخه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آراز - چه جوری زمین دور خورشید می چرخه؟ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من - این جوری مامان جان (توضیح نمایشی با دو تا توپ).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آراز -
 پس چرا زمین این جوری نزدیک خورشید می چرخه و نمی ره اون دور دورها بچرخه؟ (توپ ها را از من می گیرد و نشان می دهد که منظورش چیست) &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من - برای اینکه خورشید خانوم جاذبه داره یعنی مثل اینه که زمین رو خیلی دوست داره، همش دوست داره زمین پیشش باشه انگار که دست هم رو گرفته باشن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آراز - خوب اگه دست های هم رو گرفته باشن که دیگه زمین نمی تونه دور خودش بچرخه!!! چه جوری دستشو گرفته که می تونه بچرخه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت - فقط چهل هفته طول کشید دگردیسی معجزه وار یک توده سلولی به انسانی... چهار سال دیگر لازم بود که از موجودی که لبخند زدن هم نمی دانست، اندیشمندی حاصل آید که نیوتون وار درباره مدار ثابت کره زمین پرس و جو کند. حیرانم کوچولوی متفکر من، از دانه توانایی نهفته در ضمیر آدمی، و اینکه چه باری می دهد در چهل سال اگر باورش کنیم...&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 20:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایانه - 2  </title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-315.aspx</link>
<description>
امروز با مدرسه خداحافظی کردیم. دستش را گرفتم توی دستم و از بوسه شیرینی که بر لپ معلمش کاشت عکس گرفتم: همان یوف-کلاودیایی که پایان همه روزها تا دست بچه های کلاس اولی را به دست پدر و مادر نمی سپرد از جایش تکان نمی خورد. کیف پارچه ای سفیدی هدیه آخرین روز بود، هر کدام از بچه ها به یادبود رویش نقاشی کرده بودند: میرا، سیمای، بونه، پیتر، بویان، نینا و بقیه بچه ها. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چندتا از کیک فنجانی هایی را که از آخرین مهمانی خداحافظی جامانده بود بردم برای آقای مدیر. همان مدیری که در سردترین روزهای سال هم با گوش های سرخ از سرما در صبح های تاریک و گزنده در حیاط قدم می زد تا با والدین خوش و بش کند و به بچه ها صبح به خیر بگوید. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از حیاط نوساز و دلنشین مدرسه بیرون آمدیم، همان حیاطی که همیشه زیر بلندترین درختش منتظر آمدن پسرک می شدم. از همان کلاسی که از پنجره دلباز روح بخشش می شد تک تک بچه های کلاس اولی را حتی از کوچه تماشا کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;با پسرم: &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خداحافظی با این مدرسه دوست داشتنی هم باید برود در پرونده حوادثی از زندگی که حکمت پیش آمدنشان را نمی فهمم. پسرم سخت است که مادری سرنوشت پسرش را بسپرد به تقدیری که نمی فهمد؛ به اندازه سختی دوری تو از دوستانت: باور کن. از او می خواهم که هرچه هست، جز خیر و شادی و سلامتی برای تو نباشد نازنینم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت 1: ممنون و مدیون دعاهایتان هستم. از کلمه هاتان، شکلک هاتان و انرژی مثبتتان متشکرم. قلبم گرم و شاد است از داشتنان. بهبودی حتما خواهد آمد، گرچه لاک پشت وار و آهسته... شاید در این مسیر صبر پیشگی را هم بیاموزم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت 2: مدتی نخواهم بود... دسترسی به اینترنت نخواهم داشت...&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Thu, 23 Feb 2012 16:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-315.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانگی هم عالمی دارد!</title>
<link>http://ayandehma.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>
دیوانه که شاخ و دم ندارد. یکیشان همین الان نشسته دارد ویلاگ می نویسد! همه ما درجه های مختلفی از دیوانگی را داریم. گیریم بیشتر یا کمتر. کسی که بانجی جامپینگ می کند یا دور دنیا را با قابق بادبانی طی می کند مگر می شود گفت که کاملا از منظق پیروی کرده است؟ خیر دوستان خیر. من هم یکی از همین ها!&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قضیه ساده بود. گفتند نمی توانی. گفتم می توانم. لج و لحبازی نبود. تصورش را هم نمی کردم که نتوانم، همین! کاناپه بزرگی بود قد فیل بی اغراق. گذاشتمش زمین از ارتفاعی که برای پریدن کمی زیاد است. نشان به این نشان که از آن روز نمی توانم 5 دقیقه یکجا بنشینم، درد بیچاره ام می کند. یکی از پاهایم هم کمی بی حس است.... تشخیص ابتدایی در بیمارستان فتق دیسک بین مهره ای بود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;انتظار که ندارید از آن نصیحت های کپک زده خاله خانباجی ها بارتان کنم که مراقب سلامتی تان باشید و از این جور حرفها؟ اصلا نصیحت کیلویی چند؟ درگوشی بگویم که باورم نمی شود که حتی یکی از خواننده های این وبلاگ هم به سرش بزند همچی کاری بکند: حتی اگر یک بانجی جامپر حرفه ای باشد. راستش را بگویید کرده اید؟ ها؟ کرده اید؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیشتر روز را دارم دعا می کنم که برگردم سرخانه اول. فقط دعا. قصد نصیحت به هیچ عنوان ندارم. اصلا خرما خورده منع خرما کی تواند کرد؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم شاید کسی این دور و برها باشد وساطت مرا به خدا بکند، همین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 21 Feb 2012 22:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ayandehma</dc:creator>
<guid>http://ayandehma.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

