|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
داخل مهد یک فضای بزرگ همگانی است و اتاق بچه ها به سادگی گرداگرد این سالن قرار گرفته است. یک آشپزخانه که نرده های رنگین کمانی دارد و اتاق خانم مدیر هم که از همین اتاقها هستند، بی کم و کاست. در این سالن وسیله های بازی برای روزهای بارانی پیش بینی شده است: ده ها سه چرخه با و بی پدال، سرسره و تاب و آینه و یک قلعه چوبی. هر اتاق حدود پنجاه متر گشادگی دارد و هر یک متعلق به یکی از گروه ها است. هر اتاق، پنجره و دری به فضای آزاد دارد و بچه های کوچکتر را اگر هوا خوب باشد در هوای آزاد می خوابانند.هر دسته هم حدود ۱۲ بچه دارد و دو مربی. گروه آراز اولین اتاق است از سمت راست و مربی های اصلی اش دبی است و ماریکه. گاهی بهار نوجوان هم که دوره کارآموزی اش را می گذراند می پیوندد به این مربی ها. این دختر ترک تبار تنها کسی است که گمانم حرف های پسرم را می فهمد و می تواند با او همکلام شود، گرچه طبق قوانین مهد فقط زبان این کشور در آن صحبت می شود. مخالفتی با این جنبه قضیه ندارم. آراز کوچولو چندین کلمه جدید یاد گرفته و آواهای تازه ای به مجموعه گفتارهایش اضافه شده است.
گروهی که آراز در آن است تشکیل شده از بچه های صفر تا چهار سال. ساعت یازده و سه میان وعده می خورند و ساعت ۱ ناهار. ناهارشان هرگز غذای گرم نیست و بیشتر ساندویچ کره و پنیر است و شیر: این ناهار معمول ملتی است که من در کشورشان زندگی می کنم. غذای گرم فقط برای شام خورده می شود. بچه ها گرداگرد میزی می نشینند و از آنهایی که توانایی نگهداری نان را دارند و لیوان را انتظار می رود که خودشان غذا بخورند. البته این پیش درآمدخوبی است برای یادگیری ولی طبیعی است که پسرم بیشتر با غذا بازی می کرد به جای خوردن و گرسنه می ماند. برای همین هم من و بابا محمد برنامه کاری مان را طوری چیدیم که آراز در هر هفته فقط سه نصفه روز را در مهد حاضر باشد، هر بار چهار ساعت. یکی از بهترین نکته های پروانه این است که ورود و بازدید من از آنجا در هر ساعت از حضور پسرم کاملا آزاد است. گرچه به دلیل لحظه سختی که در جدایی مان پیش می آید این کار را زیاد انجام نمی دهم.
چیزی که زیاد است اسباب بازی است. بچه ها نقاشی می کنند و جورچین می چینند. هر اتاق برای خودش دستشویی مخصوص کودکان دارد و جایی برای تعویض بچه های کوچکتر. مربی ها دوره دیده هستند و عاشق کارشان. اما نمی دانم این چه چیزی است که اینهمه مرا مشوش می کند. شاید این اضطراب جدایی باشد که تازگیها و همزمان با شروع مهد آمده و گریبان گیرمان شده است. نه در همه جا ولی جاهایی که شبیه مهد است و گاهی قرار است آنجا حضور داشته باشیم پسر خوش اخلاق و زود جوش من بی حوصله و بد اخلاق می شود. می ترسد و حاضر نمی شود حتی یک آن از من جدا شود.
گاهی غر می زنم. چشمهای پر از سوال و خورده شکسته های اعتماد آراز را که پشت سرم در مهد جا می گذارم پشیمانی ام از رفتن سر کار اوج می گیرد. می دانم که تصمیمی گرفته ام که باید می گرفته ام و هنوز هم معتقدم که کار درستی کرده ام اما لیلی مادر که جایی در کنج ذهنم لانه دارد تمام آن ساعتها را درد می کشد. آن وقت نتیجه می گیرم که من این مهد را دوست ندارم. مهدی را که در آن دست بچه ها را بعد از بازی نمی شویند و برایشان کتاب نمی خوانند. مهدی که مربی برای بچه های زیر سه سال فرد ثابتی نیست (می تواند هریک از آن سه مربی باشد) و از نظر من معیارهای امنیتی در سطح بالایی قرار ندارند. برنامه مدونی برای بچه ها در طی روز وجود ندارد. کار می کنم و غر می زنم. مقاله می خوانم و غر می زنم. وبلاگ می نویسم و غر می زنم. در تمام کابوس هایم آراز را توی مهدکودک جا می گذارم! سطح غر خونم در حد وحشتناکی بالا رفته است!
با پسرم: نظریه ای فلسفی که سعی می کند توضیحی برای مفهوم جبر در زندگی انسان ارائه دهد می گوید انسان ها پیش از تولدشان پدر و مادر خود را انتخاب می کنند. مانده ام پسرم که تو در من چه دیدی که شایستگی مادر تو بودن را به من ارزانی داشتی! عزیزم چه داشتیم ما که بی خبریم؟ از آن بالا که نگاهمان کردی، چه دیدی که از خواستی ما را خوشبخت کنی میان آنهمه انسان آرزومند شایسته؟ پسرم ترسم از این است که نکند پشیمان شده باشی از انتخابت... خدا می داند که چه دوستت دارم. می دانم خوش نمی گذرد به تو آن ساعت هایی را که کنارت نیستم. می دانم دلت پر از غصه می شود و تنت سرشار از خستگی. می بینم و چشمهایم را می بندم. می فهمم و بغضم را فرو می خورم. صدای گریه ات را از پشت سرم می شنوم و هرگز بر نمی گردم تا خداحافظی کوتاهمان را با جمله های توضیحی ساده اش تکرار کنم. پسرم آسوده بگیرش. بگذار زندگی در تو نفس بکشد. اجازه بده لیلی هم برای خودش کسی باشد، اگر شده با پرداخت هزینه ای چنین سنگین و کمر شکن. باور کن که بعدها این مادر را بیشتر خواهی پسندید. قول می دهم!
|
|