|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
مادر من!
هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم این آدمک فینگیلی بالای صفحه یکروز برسد به آخرین نقطه سمت راست نشانگر اولین سال... بی صبرانه منتظر چنین لحظه ای بودم. تو هم حتما! اما به جای اینکه در این روزها شاد باشیم و شاداب، بیمار بودیم. آخر بالاخره روزئلا گريبان ما را هم گرفت! اين بيماري ويروسي كه با تب بالا شروع مي شود براي آراز همزمان بود با ظهور دندان پيشين كه آن هم همراه خود آبسه دردناكي پر از خون و چرك آورد.
تمام اين چند روز بيماري آراز براي ما يك عمر بود. آن چشمهاي زلال سبزش را كه با نم اشك وا مي كرد يا آن بازوهاي نحيف را كه به سويمان دراز مي كرد غم دنيا بر سرمان آوار مي شد. پیچ و تاب می خورد، ناآرام بود و فقط دوست داشت در آغوشش بگیریم. روز سه شنبه قبل راهي بيمارستان شديم. آسمان باراني بود و همه جا بوي نم غربت مي داد... من و بابا محمد بوديم و آراز که تبدار و گرسنه توي كالسكه خوابيد: بعد آنهمه غر زدن!
پزشكها بيماري اش را درست تشخيص ندادند... به نظر آنها همه اين بيقراري ها مربوط به همان آبسه دندان بود و بس. تا اينكه دوروز بعد عاقبت جوشهاي موعود روي سينه و پشت و صورتش ظاهر شد و دل كوچولويش كمي آرام گرفت.
ولي روز تولد هم واقعا به ما خوش گذشت: یکشنبه یوهانس دوست کوچولو و ۱۹ ماهه آراز هم همراه کارمن، اولی، پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش مهمان ما بود و آراز من تا می توانست بازی کرد و خوش گذراند. آن روز فهمیدم که پسرکم، موجودی فوق العاده اجتماعی است و زود با همه انسانها گرم می گیرد. همه را دوست دارد و هیچ جنسش خرده شیشه ندارد!
پدر، کشف جدید آراز است! انگار تازه دارد همه محبت های گرفته را پس می دهد. با پدر کتاب می خواند، با پدر حمام می کند، با پدر کشتی می گیرد، با چهره مفتخر روی سر و کله اش سوار می شود و با او آواز سر می دهد واگر احساس كند كه پدر غمگين است غلغلكش مي دهد! (عاشق اين ژست فوق العاده اش هستم) یک لحظه که پدر ناپدید می شود زود صدایش می کند، پیدایش می کند و تا نازش نکند، نازش را نکشد و مطمئن نشود که همانجا است آرام نمی گیرد. با حضور پدر تعطیلات کریسمس و سال نوی میلادی به ما خوش مي گذرد. اما نمی دانم بعدا که پدر سرکارش حاضر شود چطور خواهد توانست با جای خالی او کنار بیاید.
ديگر روز به ياد ماندني ما در سيرك گذشت. براي آراز باز هم اين اولين بود و كلي از ديدن آنهمه پرنده و جهنده و دلقك به هيجان آمد. براي من هم جالب بود. مدتها بود فراموش كرده بودم كه انسان مي تواند از اتفاقات كوچك و سطحي زندگي هم لذت ببرد.

|
|