تبليغاتX
آینده - به ستاره ها، به باران برسان سلام ما را...
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
مادر عزیزتر از جانم!

دیشب شب یلدا بود. در سرزمین من، مردم درازترین شب سال را جشن می گیرند چون می دانند پایان شب سیه سپید است. اولین شب زمستان برای ایرانی ها یعنی تابستان بلندی که در پی خواهد آمد.

یک هفته ای می شود رسیده ایم. اینجا شهر کوچکی است پر از شیروانی های قرمز. پنجره خانه هایش همقد انسان است تا در لحظه های اندکی که خورشید روی لپ آسمان می درخشد قدم رنجه کند توی خانه ها هم. تا دلت بخواهد سرد است و مه است و باد یخزده تا روح انسان نفوذ می کند... شاید هم این منم که بازهم نوستالژیا گرفته ام! دوچرخه ها خیابانهای باریک را تسخیر کرده اند و هر زمان که سفر می کنی آسیاب های بادبانی سرخی از دوردست منظره براین دست تکان می دهند.  

خانه بزرگی داریم با پنجره های دست و دلباز رو به باغ و باغچه و درخت. همه ساعتهای کوتاه روز را ما نور داریم و منظره و فراخنای طبیعت. بهارخواب های وسیع در دو سو جان می دهد برای صبحانه های بهاری.

آراز کوچولوی قهرمان بعد از این که از دست و پنجه نرم کردن با چهارمین دندانش فارغ شده و به محیط تازه بدون خاله و پدربزرگ و فامیل عادت کرده، آرامتر شده و انگار همان آراز خوشروی همیشگی دوباره آمده به آغوشمان. تمام هفته گذشته را با جیغهای دردآلودش سر کرده بودیم و پیچش های خشمگین و عدم تحمل کاملش نسبت به محیطهایی که در آنها امکان تحرک ندارد مثل اتوبوس، قطار،هواپیما، کالسکه و آسانسور. هفته گذشته برای ما کابوس بلند پایان ناپذیری بود...

پیشرفت مهمش علاقه پایان ناپذیری است که به حیوانات پیدا کرده و "سگ" و "پرنده" و "گربه" که دوستان مورد علاقه اش هستند. دایره غذایی اش که به خاطر رسیدن به یکسالگی شامل مواد خوراکی بزرگسالان شده بود و عشق مفرط آراز را به طعمهای تازه اغنا می کرد، دوباره تنگ و تاریک شده. به دلیلی که نمی دانم بیشتر خوردنی ها را پس می زند حتی میوه ها را که از ۳ ماهگی دوست داشت. شاید همان دندان کذایی باشد دلیل این رژیم جدید!

به نحو غیر قابل توضیحی بزرگ شده و در آستانه لحظه خاص یکسالگی حس می کنم که درک کاملی از آنچه بین ما می گذرد دارد و می فهمد چه می گوییم. با لیوان آب خوردنش، آن طور که دسته های لیوانش را می چسبد و سرش را به عقب خم می کند دلم را می برد بس که دوست داشتنی است! می تواند با مداد شمعی های اهدایی بابابزرگ خطهای کج و معوج بکشد روی مقواها و کلی آفرین و بارک الله تحویل بگیرد. ولی برج سازی(!) با مکعب ها را دوست ندارد... 

با پسرم: باردار که بودم خیال می کردم نگرانی های مادرانه ام برای تو با تولدت پایان می یابد. چنین نشد. هرگز دیگر ظرف وجودم از تو خالی نخواهد بود. تو همیشه در پس زمينه ذهنم حضور داري حتي زماني كه مي خواهم نباشي! و اين خاصيت مادر بودن است... مادر بودن را دوست دارم. 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 9:28  توسط لیلی  | 
 
  بالا