|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
با امروز یکهفته است که آراز خان، قهرمان خانه فسقلی ما چهار دست و پا می رود... نه... درست تر این است که باید گفت می دود! واقعا این رود من دیگر همیشه روان شده است! کمتر غر می زند و بیشتر گرم مزمزه کردن استقلال واقعی است: واقعا وقت سرخاراندن ندارد پسرکم! جهانی که دور و برش هست تاب کنجکاوی بزرگش را نمی آورد. باید عجله کرد. وقت تنگ است. "مامانی اجازه نمی دی سطل زباله را روی سرم خالی کنم؟ عیبی نداره. دمپایی هاتو را می جوم!... قایمشون نکن. عاقبت که پیداشون می کنم!" ولی نه اینکه خیال کنی جاه طلبی اش نقصانی پیدا کرده ... نه! نوبت ایستادن است. سعی می کند بایستد، بلند می شود بعد دستهایش را رها می کند تا به من بگوید بیا و بغلم کن!!! و هر روز بارها زمین می خورد. این که عیبی ندارد، حداقل نه تا وقتی که هوس پرواز کردن به سرش نزده!
از پروژه های موفقیت آمیزش دست کاری کردن کشوی پایینی توی آشپزخانه است و دسترسی اش به کالسکه و لیسیدن چرخهای گلی آن که توی راهرو پارک شده، برگرداندن صندلی تاشو سفید، آویزان شدن از پایه لرزان میز ناهار خوری و مکیدن زیپهای چمدانها. از پروژه های در دست اقدامش هم که با موانع جدی روبروست ولی فقط به یک لحظه غفلت بند است اين ها را مي شود نام برد: خوردن سیم برق چراغ مطالعه، انداختن لباس خشک کن روی سرش و همچنین کله معلق زدن است از روی تخت نرده دار!
مامان عزیزم... اما سعی می کنم تا جایی که می شود کنجکاوی دهانی اش را جدی بگیرم. از نگاه او به جهان بنگرم و به خاطر طی کردن مراحلی از رشدش به او سخت نگیرم... هرچیزی را که بشود، اندکی تمیز می کنم و بعد اجازه می دهم در حضور خودم بررسی اش کند. برخی دیگر را فقط می نشینم و نظاره می کنم تا بخوردشان و کنجکاوی اش را تسکین دهد و دعا می کنم که زودتر از چشمش بیفتند! تعداد کمی را هم در رده ممنوعه ها گروهبندی کرده ام: آنها که می دانم حتما برای سلامتی اش مضر هستند... خوشحالم که تعدادشان انگشت شمار است، چون مامان جان نوه کوچولویت انگار همه نیرویش را بسیج می کند تا به آن ممنوعه ها برسد. این وقتها است که با خودم به درستی این جمله فکر می کنم که انسان از هرچه که منع شود برای دست یافتن به آن حریص تر می شود و بعد به یاد امتحان آدم و حوا در بهشت می افتم و آن درخت سیب... و به ناجوانمردانه بودن آن آزمون سخت و کنجکاوی و شجاعت حوا... برای همین هم هست که سعی می کنم به امتحان نکشم کوچولویم را! یعنی اینکه نخواهم کنترل نفسش را اندازه بگيرم در برابر رفتن راهی که برای دست یابی به هدف نهایی اش در هر حال ناچار از طی آن است...
پسر دور از وطن کارمن و اولریخ، يوهانس كوچولو، برگشته تا عاقبت بتواند زندگي عادي اش را در كنار مامان و بابا آغار كند. وای که چه پسر خوردنی ملوسی شده با آن ۴ دندان پیشینش! به گفته مامان کارمن کمی غریبی می کند و پشت وبکم برای مامان بزرگ و بابابزرگش در رومانی اشک می ریزد. دیگر اینکه اینجا و در خانه آپارتمانی جدید دلش می گیرد برای آن مزرعه بزرگ و گله های گاو و گوسفند و غازی که آنجا می دید و دیگر هم از آن سگ نژاد دوبرمنی که عادت داشت هر روز گازش بگیرد و زوزه اش را در بیاورد اثری نیست!! ولی رویهمرفته اگرچه من سررشته ای از روانشناسی ندارم او را پسرکی شاد و خندان و باهوش دیدم که اجازه می داد آراز کوچولو موهای بلوند-سفیدش را بکشد و گاهی هم ندید بگیرد بازی آراز را با اسباب بازی های تلنبار شده اش روی هم. آراز هم البته با او خوب بود و اگر گاهی یوهانس در رفت و آمد با پاهای شتابزده ۱۴ ماهه اش تنه ناخواسته ای می زد، گذشت می کرد و هیچ نمی گفت. رویهمرفته اما حس کردم که هنوز این دو بچه به آن رشد اجتماعی نرسیده اند که از بودن در کنار هم و بازی های گروهی لذت ببرند، و تعاملشان به همان جلب شدن به اسباب بازی دیگری محدود می شد. مثل دو انسان که دیوارهای بلند نامرئی از هم جدایشان کرده باشد. واقعا مامان جان ما موجودات پیچیده ای هستیم....
با پسرم: عزیز من! گاهی که نگاهت در نگاهم می آمیزد کم می آورم و از خودم می پرسم برای چه؟ چه لیاقتی در من سراغ گرفته است خدای من که این چنین جام زندگیم را از شراب عشق به تو آکنده؟ من چه کرده ام که تو را در قالب فرزند سالمی به من عطا کرده و آنگاه تو با هر نفسی که می کشی شادی گیتی را به یکباره برایم به ارمغان می آوری، آن چنان هنگفت که از سپاس گزاری اش ناتوانم! تو آرازم رنگی از طیف های آن رنگین کمان نعمت الهی هستی که بر آسمان دلم سایه افکنده... از خدای تو ممنونم پسرم. دمش گرم!





پ.ن.۱: شبنم جان امکان یادداشت گذاشتن در وبلاگت فراهم نیست. تولد یکسالگی مانی مبارکت باد!
پ.ن.۲: بهاره جان از شما هیچ نظر خصوصی نداشتم...
|
|