تبليغاتX
آینده - نگار می رسد
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلام مادرم!

آب زنید راه را هین که نگار می رسد     مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

انگار یک هفته دیگر آغاز شده و برای من و محمد انتظار طولانی تری تا روز دیدار رقم خورده است... اما هیچ از این بابت گلایه ای نداریم! مثل اینکه پسر کوچولوی فهمیده مان خوب می داند که پدر و مادرش سخت درگیر کارهای عقب افتاده اند و مامان بزرگ مهربان هم فقط با آمدن زمستان به اینجا می رسد. هفته آینده برای خانواده ما پر خواهد بود از کوششی بی وقفه: هفت روزی که طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود فقط استراحت باشد و آمادگی روانی... برنامه دفاع از تز محمد، شام و جشن و مراسم برای کریسمس در دپارتمانهای مختلف، امتحان پایان ترم کورس اختیاری و مهمتر از همه تمام شدن قسمت آزمایشگاهی تز من... یعنی موضوعی که دو روز قبل دانستم و در این برهه زمانی برای من از ارزش ویژه ای برخوردار است... اگر بتوانم این مرحله را به انجام برسانم، می شود امیدوار بود که بعد از تولد آراز بیشتر پیشش بمانم و کار را از خانه ادامه دهم... 

مامان عزیزم! روز پنج شنبه روز لوسیا بود... از ما که دانشجویان ارشد محسوب می شویم با غذاها و شیرینی ها و موسیقی خاص چنین مناسبتی پذیرایی شد. در تاریک روشن صبح زمستانی شنیدن آواز دهها دختر و پسر نوجوان سفید و سرخ پوش و شمع به دست و خوردن قهوه داغ لذتی دیگر دارد... در لیست پذیرایی، همچنین لوسیا بوله (یک نوع نان شیرین زعفرانی)، چیپس و نارنگی و یک نوع پفک شیرین، نوشابه گازدار سرخ رنگ، گلوک (نوشیدنی داغ بسیار شیرین با طعم آمالگام!!!)، شکلات با مغز بادم و فندق و پاستیل شکری و چند نوع نوشیدنی دیگر همراه با الکل وجود داشت که در این مورد آخر طبعا فقط توانستم رنگ و قیافه شان را به خاطر بسپارم... برای درک فرهنگ و آیین هر مملکتی باید در آن جا و مکان خاص حضور داشت وگرنه چطور می توان آرامش خاطر و گرمایی را که از آن موسیقی روحانی و جمع دوستان و همکاران بر می خیزد در حالی بیرون آسمان شب بر روز پیروز شده و امید هم همچون نفس آدمی یخ می زند توصیف کرد؟ http://en.wikipedia.org/wiki/Saint_Lucy%27s_Day

مامانی من! هنوز سرپا و فعالم و از این بابت خوشحالم... اینهمه را مدیون نرمشهای بارداری هستم که در این مدت پیوسته و بی وقفه انجام داده ام. دردهای براکستون هیگز را البته گاهی حس می کنم که در آغاز هفته ۳۹غیر طبیعی نیست، من و آراز داریم برای به دنیا آمدنش تمرین می کنیم! هر روز بیشتر از روز قبل قادر به تشخیص اعضای بدن کوچکش از ورای پوست می شوم -می توانم گاهی پاشنه های ریزش را حس کنم که در هم قلابشان می کند تا به من بگوید موقعیت آن لحظه ام باب طبعش هست یا نه!- و این به من جسارت کافی می دهد که از به دنیا آموردنش هراسی به دل نداشته باشم. این تنها نکته ای است که هیچ فشار روانی از بابت آن تحمل نمی کنم! برای منی که عمری با برنامه ریزی و هماهنگی و نکته سنجی سپری کرده ام، چنین دیدگاهی عجیب است: اما برای همین هم می توان گفت که به دنیا آوردن کودکی می تواند تغییر و تخول مثبتی باشد، چون آدم یاد می گیرد با نوع دیگری از "خود" روبرو شود... 

نه ماه به زودی تمام می شود مامانی... نه ماه سرشار از اضطراب، ترس، شادی، دلهره، امید، تلاش و ایمان. اصلا مطابق دانسته ها و تصورات قبلی ام پیش نرفت... بخشی شاید به دلیل اینکه در غربت گذشت و بخشی به دلیل شرایط ویژه خودم. آن بالندگی آسوده و خواب زدگی خاص را که پیش از این در دیگران به نظاره نشسته بودم من در این دوران و برای خودم نیافتم، حتی در این هفته که به نظرم آخرین هفته پیش از تولد باشد هزار کار برای انجام دادن پیش رو دارم! ولی روحم دوباره و از نو در کوره ای دیگر تابیده و آب دیده شد و و روزهایی که از سرم گذشت به نوعی دیگر مرا برای زندگی آماده کرد. برای من بارداری تکاملی پویا بود و ملس... 

لازم است برای آینده برنامه ای پیش رو داشته باشم... از اتفاقات باورنکردنی هفته گذشته دعوت پروفسور لنا از من به دفتر کارش بعد از یک گپ دوستانه در اتاق چایخوری بود که عاقبت به چراغ سبز او برای یک موقعیت دکترا منتهی شد. این ماجرا مامان دلبندم از آن  جهت عجیب است که روند معمول، درخواست دانشجو از معلم است و نه بالعکس... اما پروفسور می گفت که من دانشجوی "خاص و نمونه" ای برایش بوده ام و او به خوبی می داند که من می توانم مایه سربلندی استادم در دوره دکترا باشم... لبخند زنان می گفت که با دیدن من که همراه پسرم تا اینجا آمده ام شرایط مشابه خودش را به یاد می آورد و اینکه تا جایی که ممکن است با من همکاری می کند و من می توانم حتی با داشتم آراز به درسم ادامه دهم... بیش از هر چیز دیگری، ایمانی که او به من داشت و صمیمیت گفتارش و اینکه در پایان مرا در آغوش کشید و گفت منتظر تصمیم من می ماند برایم امید بخش و دل انگیز بود... از این که توانسته بودم چنین تاثیر مثبتی در استادم به جا بگذارم خوشنود بودم... 

با پسرم: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

با پدر پسرم: همراه همیشگی من! زندگی مشترکمان ۷ ساله شده و به زودی به مدرسه می رود: به مکتب زندگی و مسئولیت! امتحانی پیش رو است، تربیت پسرمان. از این که این در این ۹ ماه هر لحظه کنارم بودی و با بی طاقتی ها و بیماری ها و بی صبری هایم ساختی از تو به غایت ممنونم... دلم می خواهد اینهمه صبر و بزرگواری و و عشق را همچون بازتاب آینه ای در پسرم ببینم... اگر روزی او را مردی همچون خود تو پرتلاش، مهربان، صادق و باهوش ببینم مادر بسیار نیک بختی خواهم بود. دیگر اینکه از گذشته ام درس ارزشمندی را فرا گرفته ام که: هیچ کس نمی تواند عشق پدری/مادری را به انسان دیگری هدیه کند مگر پدر و مادر... -وه که چه دلم برای پدرم تنگ است- لطفا با پسرمان بمان و همان عشقی را که به من چشاندی به او هم هدیه کن، چون هیچ کس نمی تواند برای او "تو" باشد...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 7:8  توسط لیلی  | 
 
  بالا