تبليغاتX
آینده - من پر از نورم و شن و پر از سایه برگی در آب...
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلام مادرم!

عزیزم، همه وجودم! امروز پر از خبرهای خوشم...

اول اینکه حال پسر کوچولویمان خوب خوب است. از امروز او یک انسان کامل است با همه ابعاد انسانی. دیگر می توانم رودرروی ترسی که از ماه ۶ گریبانم را گرفته بود بایستم و بگویم که پسرم را سر موعد مقرر به دنیا می آورم... آرازم هم محالفتی ندارد. او با همه توانش در مبارزه ای سخت می کوشد جای تنگش را کمی برای خودش قابل تحمل تر کند. با شناختی که از او و بردباری اش دارم می دانم که تا جایی که در تحمل انگشتان ریز، پاشنه های کوچک و اندام ظریفش باشد به این مبارزه با مادرش برای حتی اگر شده ۱ میلی متر مکعب جای بیشتر ادامه خواهد داد: برای غلتیدن، لگد زدن، فکر کردن و کش و قوس آمدن.

دیگر اینکه بابا محمد سه شنبه هفدهم دسامبر از پایان نامه اش دفاع می کند. هورا!   با اینکه مثل یک زنبور در نخستین روزهای بهار سرش گرم کار است تا تز ۱۷۰ صفحه ای اش را سر و سامانی بدهد، ولی من و آراز مخالفتی نداریم و سعی می کنیم تا جایی که ممکن است کمکش کنیم تا اولین دانشجو در میان هم ورودیهایش باشد که کنفرانس تزش را ارائه می دهد. آفرین به بابا محمد سخت کوش باهوش!  

نکته خوب دیگر خبر آمدن مامان بزرگ پدری آراز است. همه چیز به طرز معجزه آسایی دست به دست هم داد تا کار ویزا و بلیط هواپیمای "مامان بزرگ" حل شود... به این ترتیب ما اول دیماه ۸۶ ناباورانه منتظر ورود این مهمان عزیز هستیم...

اما دیگر چه؟ مامانی من، اگر بگویم که همه دلنگرانی هایم پر زده و رفته اند باورت می شود؟ حالا دیگر تنها سرشار از انتظارم و توانایی و انرژی! نه ترسی باقی مانده و نه غمی! انگار ۸ ماه را در زندانی بوده ام و امروز آزادیم را به من هدیه داده اند. آرازم را حس می کنم و تنش های ذهنی اش را. به نوعی هماهنگی با او رسیده ام که به من کمک می کند نگاه دیگری به جهان را تجربه کنم: ژرف، بکر، ساده و معصومانه. از اینکه به زودی چشم در چشمش می دوزم و موهای حلقه حلقه طلاییش دماغم را قلقلک می دهد، از اینکه موجودی انسانی را به جهان هدیه می کنم تا رزم آور نیکی ها باشد، از اینکه دگردیسی ام به عنوان یک زن کامل می شود پر از احساسی ناب و بی مانند شده ام. روحم راضی و به طرز باور نکردنی آماده است... 

می دانم که انتقادهایی از این نوع زیادند که: " آرزوهای تحقق یافته همیشه فاقد زیبایی شاعرانه اند" ، یعنی وقتی که از بی خوابی شبها به تنگ و از خستگی روزها به گریه  آمدی همه این شاعرانه ها را فراموش خواهی کرد، اما این گونه بینش نه آرزوی من بوده که به لباس حقیقت درآمدنش مرا افسرده کند و نه امیدی است که تحقق یافتنش مایه بیزاریم شود... آنچه درباره اش بحث می کنم دیدگاهی انتزاعی است فارغ از زمان و مکان... مامان جان من تو را می فهمم...کم کمک می فهممت...

با پسرم: عزیز متولد نشده ام! وقتی از پزشکم پرسیدم که آیا تو هم درد خواهی کشید یا نه متعجب شد، به گمانم منتظر این سوال نبود! و سعی کرد منطقی برخورد کند که: چه کسی چنین روزی را به خاطر می آورد؟ اما مرد کوچولویم، من می دانم که تولد برای تو هم دردناک و سخت خواهد بود. دوری از سیاره کوچکت که مأمن تو بوده برای همیشه و ترک آن رو به سوی جهانی که کوچکترین شناختی از آن نداری... فکر نمی کنم انسان در مرحله دیگری از زندگیش چنین تغییر عظیمی را درک و تجربه کند، آخر حتی پس از مرگ هم ما در خدا باقی می مانیم، ما همواره بخشی از او هستیم! اما تو مرا فرو خواهی گذاشت. به علاوه از نظر فیزیکی هم می توان پیش بینی کرد که دم اول، یا نگاه نخست برایت آمیخته با درد باشد... گرسنه، خسته، دلتنگِ لالایی هر روزه، گمگشته در دنیایی پر از نور و صدا و رنگهای غریب، تنها و جدا مانده، به عبارتی رساتر: متروک!

اما عزیزم، باور کن که ارزشش را دارد! روزی دلباخته همین رنگها خواهی شد، زمانی به دلخواه خود از نوای قلبم فاصله خواهی گرفت تا به عشقت بپیوندی، یا من و پدرت را به حق رها خواهی کرد تا به سوی نور و پیشرفت و فردا بروی... لحظه ای می رسد که مجذوب همین مکانی شوی که امروز خود را در آن تنها می پنداری. نترس پسرم! اول بخواه و اراده کن! بعد هم نوبت عمل است... با همه توان... بخشی از مسیر به عهده تو باشد. ما در باقی راه با گرمترین آغوش منتظر رسیدن تو هستیم... دوستت داریم و می خواهیمت... عزیزم زودتر بیا!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 10:54  توسط لیلی  | 
 
  بالا