|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
باز هم یک روز دیگر برای با تو بودن رسید عزیزم...
دیروز شنبه بود: با یکعالمه برنامه ریزی قبلی برای لذت بردن از لحظه لحظه اش که طعم و بوی تعطیلی داشت... ولی هیچ چیز طبق برنامه پیش نرفت: روز پنجشنبه کلاس تولد کودک و چگونگی نگهداری به کمک لیزا برگزار شد. به نظرم جالب ترین بخش آن، آموزشهای لازم برای پدران بود که چطور می توانند نقش فعالی در به دنیا آمدن بچه ها داشته باشند. بخش پایانی کلاس درس، یک چکاپ کلی بود و نتیجه حاصل کشف فشار خون بالای من برای اولین بار! با اینهمه به نظر نمی رسید که لیزا نگران شده باشد و بنابراین به خانه برگشتیم، بی هیچ توصیه یا تاکیدی. اما وقتی جمعه شب ورم دست و پا تعجب من را برانگیخت و تپش قلب هم به شنبه صبح به مجموع همه علائم اضافه شد، با بابا محمد عزیز تصمیم گرفتیم که بی لحظه ای درنگ به بیمارستان مراجعه کنیم... بعد هم مامان عزیزم، دوباره همه چیز چک شد: فشار خون، ضربان قلب آراز، علائم حیاتی، حرکات جنینی و هر نکته قابل بررسی دیگر و همه چیز به نظر عادی می رسید، حتی فشار خون! پزشک بسیار مودب و مهربانی که بالاخره و بعد از چندین ساعت تاخیر رسید گفت اگرچه همه این علائم می تواند نشان دهنده بیماریهای جدیتری باشد، ولی خوب در این مورد نیست. و به این ترتیب بود که من واقعا حس کردم که حالم خیلی بهتر است...
شاید جالب ترین بخش ماجرا اتاق اورژانسی بود که برای ۱ ساعت مهمانش بودم، در واقع فهمیدم که برای تولد پسرم باید در محل مشابهی بستری شوم. یک اتاق با یک اسکادران درنای سفید روی دیوارهای سبز روشن، یک تخت ساده قابل تنظیم، چند دستگاه چکاب علائم حیاتی و ضربان قلب، سوییت بهداشتی و حمام و نورپردازی قابل تغییر برای راحتی ساکنین. آنقدر ساده و دوستانه که هر اتاق دیگری در هر جای دیگر دنیا می تواند باشد! از اینکه توانستم تصوراتم را در مورد نخستین ایستگاه زندگی آراز نظم ببخشم خوشحالم، این شاید بهترین نتیجه بود!
مادر بهتر از جانم... پروژه کارشناسی ارشدم به جایی رسیده که دیگر می توان نام تخقیقات برآن نهاد. تا به حال هر چه بوده سعی در تکرار نتایج دیگران بوده اما از دوشنبه می توانم یکی از کسانی باشم که راههای نرفته را می پیماید. باید ترکیبات مختلف مواد را برای رسیدن به بهترین نتیجه بررسی کنم. به علاوه همزمان کار بازسازی پایان نامه را می توان ادامه داد. آخرین هفته درس اختیاری هم این هفته برگزار می شود و با تحویل گزارش کار آخرین جلسه آزمایشگاه می توانم به استراحت بیشتر در هفته ۳۸ که شنبه آینده خواهد بود دل ببندم. راستش می توانم همه چیز را تعطیل کنم و بخوابم! ولی وقتی حس می کنم که توانایی ادامه دادنش را دارم متاسف می شوم که زمانهای طلایی ام را در خواب بگذرانم!
پسرکم - که به گمانم حالا دیگر مردی شده برای خودش - با همه توانایی جنینی اش همراهیم کرده، با بیخوابی ها، ورزشهای سخت، بی تجربگی ها و ندانم کاریهای من کنار آمده است و از اینکه هرگز مثل بچه های دیگر مورد توجه و ناز و نوازش نبوده نگران و گله مند نشده است! تمام لحظه های زندگی اش سرشار از تقلای حقیقی بوده و نارسایی های مادرانه من هم نتوانسته او را از راهی می پیماید منصرف کند. چه عاشقانه به زندگی شیرینش چنگ زده مادر! او واقعا مایه افتخار من است و خوشحالم که ثابت کرده شایستگی این غرور مادرانه را به کمال دارد. بنابراین به گمانم هنوز هم بتوانم در محل کارم حاضر شوم...
عزیزم! مادرم! نگران من نباش. من هم دختر سر سخت توام. معترفم به این که واقعا می ترسم! اما می توانم با آن کنار بیایم... خواهی دید که من هم توانایی اش را دارم، تو الگوی من بوده ای و من " ناخلف باشم اگر..."
با پسرم: عزیز پر تلاش من! انسانها به هم مربوطند با اسامی گونگون. مادر، برادر، همسایه دیوار به دیوار، شوهر خواهر پسر عمو یا حتی دربان آپارتمان! اما رابطه ای هست که به نظرم از همه آنچه که گفته می شود به نوعی ارزشمندتر است شاید به این دلیل که بیش از هر رابطه دیگری انتزاعی و انتخابی است... انسانهایی که چنین رابطه ای را میان خود انتخاب می کنند کاملا مختارند و با انتخابشان خود را ملزم به پیوندی می کنند که از وفای به عهدهای آن لذت می برند با یک کلمه کوتاه دلنشین می خوانندش: دوستی!
هر رابطه ای را می توان به دوستی تبدیل کرد و مقدسش کرد، حتی رابطه خداوندگاری و بندگی را! و چه انسانی است و دلنشین داشتنش... پسرم! آنهمه خوشبخت بوده ام که دوستانی داشته باشم و دوستشان داشته باشم. شادم از این نعمتی که به من ارزانی شده است و ممنون همه آنانی هستم که به نحوی دوستیشان را فرا چنگ آورده ام و این دوستی را در گذر زمان به آزمونهای سخت سنجیده ام... خوشحالم که پدرت پیش از هر نسبت دیگری نزدیک ترین دوست انسانی من است! اما دلم می خواهد که من هم به نوبه خود قبل از این که مادر تو باشم دوستی قلب پر مهرت را داشته باشم و یکرنگی روح اقیانوسی ات را که با خودت از جهان دیگری خواهی آورد... پسرم. برای اینکه مادرت باشم انتخابی در کار نبوده است - آه! چه حیف! -... اما آیا این افتخار را دارم که دوستی مرا بپذیری؟ ![]()
" کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا.... جوجه بردارد از لانه نور.... و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ "
|
|