|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
قضیه ساده بود. گفتند نمی توانی. گفتم می توانم. لج و لحبازی نبود. تصورش را هم نمی کردم که نتوانم، همین! کاناپه بزرگی بود قد فیل بی اغراق. گذاشتمش زمین از ارتفاعی که برای پریدن کمی زیاد است. نشان به این نشان که از آن روز نمی توانم 5 دقیقه یکجا بنشینم، درد بیچاره ام می کند. یکی از پاهایم هم کمی بی حس است.... تشخیص ابتدایی در بیمارستان فتق دیسک بین مهره ای بود.
انتظار که ندارید از آن نصیحت های کپک زده خاله خانباجی ها بارتان کنم که مراقب سلامتی تان باشید و از این جور حرفها؟ اصلا نصیحت کیلویی چند؟ درگوشی بگویم که باورم نمی شود که حتی یکی از خواننده های این وبلاگ هم به سرش بزند همچی کاری بکند: حتی اگر یک بانجی جامپر حرفه ای باشد. راستش را بگویید کرده اید؟ ها؟ کرده اید؟
بیشتر روز را دارم دعا می کنم که برگردم سرخانه اول. فقط دعا. قصد نصیحت به هیچ عنوان ندارم. اصلا خرما خورده منع خرما کی تواند کرد؟
گفتم شاید کسی این دور و برها باشد وساطت مرا به خدا بکند، همین.
|
|