تبليغاتX
آینده - دلیلی برای زندگی
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلام و باز هم سلام!

مادر دلبندم، باز هم یک شنبه دیگر رسید و مهلت گفتگوی ماست! فارغ از باقی دنیا، وقتی که بیرون پنجره، دماغ آسمان گرفته و تو می دانی برای یکروز دیگر، شاید ساعتی چند رها شده ای تا ورقی از کتابی بخوانی، به خودت بخندی، موهایت را شانه کنی، کودک شوی یا بغ کنی و دلت برای شاهتوت خانه ات تنگ شود... از همه قشنگ تر در خانه ای که درش لتهای آبی دارد با مادرت درد و دل کنی... اینجا که دیگر کسی به من خرده نمی گیرد که چرا هنوز نتوانسته ام بر اندوهم غالب شوم... اینجا که می توانم با فراغ بال دلم برایت پر بکشد، روزهای مشترکمان را یاد کنم و از پسر کوچولوی قهرمانم برایت بگویم، بی هیچ آدابی و ترتیبی! 

یکبار دیگر برنامه تزم سرعت گرفته و هفته گذشته من به اندازه همه زنبورهای دنیا کار برای انجام دادن داشتم. قطعات مختلفی با الگوهای گوناگون باید توسط چند نوع میکروسکوپ مختلف چک می شد. هر بار لازم بود که ساعتها وقت در اتاقی دربسته برای تنظیم میکروسکوپها صرف کنم و برای گرفتن عکس از زوایای مناسب دیدشان را کنترل کنم. با اینکه ریسک آسیب به این دستگاههای گرانقیمت خیلی بالاست و در نتیجه کار دقیق و حوصله بری را می طلبد، با دیدن عکسهایی که گرفته ام شارژ می شوم. به کمک این ریزبین ترین ابزار ساخته شده توسط بشر سطح هر قطعه چند میکرومتری تبدیل می شود به کره مریخ!!! انگار در سرزمینی بسیار وسیع مشغول گشت و سیاحتی و باید مثل یک شکارچی ماهر به دنبال همه آن چیزهایی بگردی که نباید روی چنین قطعه ای باشد و هست...خوب ببینم... این رد پا! این دانه غول پیکر گرد... این کانالهای آب! آها همین است، این تپه مشکوک در فلات بی انتهای کویری... جالب نیست؟

نوع تکانهای آراز به نحو محسوسی تغییر کرده، کمتر پشتک وارو می زند و بیشتر جابجا می شود. گاهی دلم می گیرد از تنگی زندان کوچکش. گرچه محمد عاقلانه یادآوری می کند که او هیچ تصوری از جهان بیرونمان ندارد و از فضا و آزادی. همان جا که هست کاملا خوشبخت است...اما من چه؟ من که نیمه دیگر او هستم! من که می دانم! هیس! تا لحظه تولد هیچ به او نخواهم گفت... بگذار خوش باشد پسرکم...  

هر دوهفته یکبار روزهای پنجشنبه برنامه ورزش در کلینیک مادران برقرار است و در هفته های میان آن هم برای دیدن لیزا به آنجا سر می زنم. بار آخر لیزا گفت که پس از به دنیا آمدن آراز باید با مرکز کوکان در تماس باشم که برای بار نخست با حضور مامای متخصص کودکان در منزل همراه است و در مراحل بعدی من باید به این مرکز مراجعه کنم و مدارک لازم را تحویل داد. از تصور اینکه تا هشت هفته دیگر با پسرم دیدار می کنم متعجب و هیجان زده شدم. باید انتظار چه طور انسانی را داشته باشم؟ برای اولین بار کنجکاو شدم تا بدان آراز چه شکلی است؟ قد بلند، نرم و نازک و احساساتی با موهای خرمایی و چشمهای دانا؟ شاید هم چشم و ابروی مشکی و صورت گرد و نگاهی سرشار از زیباییهای دنیا... همیشه مثل یک آدم بزرگ تصورش می کنم. نمی دانم چرا نمی توانم کودکی ببینمش... باورم نمی شود این لباسهای کودکانه به تنش برازنده باشد... شاید لازم است کت و شلواری برایش بگیرم

با پسرم: مرد من! یکروز می رسد که از من بپرسی "برای چه تصمیم گرفتی مرا به دنیا بیاوری؟ دلیلت برای اهدای زندگی به من چه بوده است؟" سوال تو سوال مهمی است که پیدا کردن جوابی برای آن به نظر مشکل می رسد، چون دلایل من شاید تا لحظه طرح این سوال رنگ ببازد... پسرم یکیشان شاید این بوده باشد که من مانده بودم و گل سرخی که باد خزان عزم کرده بود بخشکاندش! من مانده بودم و حسی عمیق از رابطه ای عجیب بین من و مادربزرگت که به ناگاه ترکم کرده بود. عشقمان که به گلی می مانست از دلم کنده شده بود... نمی خواستم این حس مادری/ فرزندی هرگز خاتمه پذیرد! گل سرخم را عزیز دلم، به قلب کوچک تو پیوند زده ام تا باز هم یک سوی رابطه ای دلپذیر باشم، گرچه این بار در نقش مادری. می دانم این که بخواهم مثل مادرم باشم برای تو هرگز ممکن نیست. اما حسمان می تواند دوباره تکرار شود! من نه از تو می خواهم که مرا نجات دهی، نه اینکه آرزوهای خود را به گردنت آویخته ام و نه اینکه دوست دارم نداشته هایم را داشته باشی. نه! فقط می خواهم دوست من باشی! می خواهم دوستم داشته باشی... می خواهم که باغبان امینی باشی برای گلمان تا آنروز که زمان هدیه دادنش به انسان دیگری باشد. پسر مهربان و صبور من! بیا تا ببینم چند مرده حلاجی!

 |+| نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 10:16  توسط لیلی  | 
 
  بالا