|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
ماجرای شنبه گذشته با یک اتفاق ساده شروع شد: تلفن همراه محمد خانه یکی از دوستانمان جا ماند. می شد تا یکی دو روز هم بی آن سر کرد، یا حداقل اینکه همان لحظه نخست که فهمیدیم به این نتیجه رسیدیم. آن شب دلتنگ بودم و خسته. بازهم خبری رسیده بود که کسی از خانواده هایمان هنگام تولد آراز پیشمان نخواهد بود، گرچه این بار بیش از همیشه به واقعیت نزدیک بود: حتی اگر کسی همین الان تصمیم به مسافرت بگیرد، برای آن زمان بلیط هواپیمایی پیدا نمی شود. بیدار خوابی دیشبه ام که با یک کابوس و از ساعت ۳ نیمه شب جمعه شروع شده بود مزید بر علت بود. از خودم، از پسرم و از همه دنیا کلافه بودم. موجی از نا امیدی و یاس مرا در بر می گرفت... مثل رابینسون کروزو، تک افتاده در جزیره ای دور دست، بدون امید کمک، با انرژی ته کشیده، حتی بی ذره ای تجربه! باورم نمی شد... "خدایا این بود همه مهربانیت؟ همه حضورت، همه نگرانیت؟ پس چرا پلکهایم را که می گشایم جز خودم و محمد کسی را نمی بینم؟ این که گفته بودی کنارم می مانی و حرفهایم را می شنوی، اینکه یار بی یاورانی و همراه تنهایان، این بود؟ کجاست آن دستی که دستم را بگیرد و کجاست آن شانه ای که تکیه گاهم باشد؟ اگر مرا نمی خواهی، باشد. ولی فرشته کوچکم را بی یک همراه رها کردن آیا ظالمانه نیست؟"
مرا ببخش مادرم... ایمانم را گم کرده بودم... با امیدم... شاید هم جسارتم را. هر چه بود وقتی محمد مرا برای کار شیفت شبش ترک کرد، سردرد قدیمی ام آمد و مهمانم شد... اما این بار اجازه نداشتم مسکنی برای تسکینش بخورم. اگر هم داشتم، توان یافتن و برداشتنش را در خودم سراغ نداشتم. چه دردی! میگرنی که چشمهایم، سلولهای عصبی ام، گردنم و پیشانی ام را درگیر کرده بود و دستگاه گوارشم را تا سرحد انفجار می گداخت... همه وجودم در تب می سوخت... دلم می خواست بمیرم! به کلی نباشم تا دردی هم نباشد. دسترسی به محمد امکان پذیر نبود و در تاریک ترین لحظه ها اشکهایم جاری می شد: از سر ناچاری. دوست داشتم همه آن دیوارها را از بن برکنم و همه آن سدها را بشکنم و پیش تو باشم. صدای مرا می شنیدی مادر؟ ببخش اگر تو را هم عذاب داده ام... این است که مادر بودن اینهمه مشکل است، آخر آنکه یکبار مادر شد، تا ابد مادر خواهد ماند...
به گمانم ۴:۳۰ صبح بود که حس کردم آن درد مرگ آور کمکی کنار کشیده است... و خوابم برد... پگاه دیرهنگام که از افق سرزد، از خواب کوتاهی که در واقع به عمق خواب اصحاب کهف بود بیدار شدم، به سبکی پر کاه... رنج رفته بود. آسمان به کیک خامه ای صورتی رنگی می مانست قاچ خورده و آماده برای خورده شدن. با نفس بلندی انگار به یکباره بلعیدمش. مامان من. به همه آنهایی اندیشیدم که هرگز دردشان تمامی نیافته و فرصت چشیدن طعم دوباره زندگی را نداشته اند. در آن صبحدم یخزده خدا را دیدم که روی ابرهای نازک بنفش جهان را سیاحت می کرد.
مادر مهربانم. از آن روز شروع به تمرین کرده ام، تمرین شجاع بودن! من همچنان می ترسم. می دانم که مشکل است. می دانم که به دنیا آوردن پسرم و بالنده کردنش، کاری است که در کشور من کسی به تنهایی انجامش نمی دهد. اما من مادری چون تو داشته ام. اگر می خواهم برای پسرم مادری باشم که عشقش نه از روی غریزه که از روی آگاهی، دانایی و توانایی است، باید بتوانم کاری برایش انجام دهم که فراتر از غریزه باشد. تا این لحظه اگر چه از خون من نوشیده و از اکسیژن هوای من تنفس کرده ولیکن طبیعت خردمند همه کارها را به بهترین شکل انجام داده و در واقع خود آراز بوده که این چنین پرتوان برای بلعیدن زندگی قدم پیش گذاشته است. پس سهم مادرانه من برای او کجاست؟ من هم می توانم با به چالش طلبیدن شرایط خاص حاکم بر زندگی ام کمکش کنم. پس هدیه من برای نوه ات، نه یک حساب بانکی و نه ست لباسهای یکرنگ و گرانبها، بلکه قولی است که به او می دهم. اینکه یاد بگیرم شجاع باشم و به تنهایی ـ گرچه دوشادوش پدر صبورش ـ در لحظات سخت تولد کنارش باشم و از بی کسی ام در هراس نباشم. ما در امتحان بزرگی شرکت کرده ایم. باید ثابت کنیم که لیاقت این را داریم که والدین موفق و سربلندی برای پسرمان باشیم. این چنین نیست؟ این گوی و این میدان!
با پسرم: آرازم، ترس یکی از چیزهایی است که همه عمرت با آن عجین خواهی بود. در رگهایت خواهد دوید و بر نم چشمانت خواهد نشست. من هم می شناسمش، حتی پدرت که مرد شجاعی است. گاهی این حس نجاتت می دهد و تو را از خطرات باز می دارد. ولی زمانی هم می رسد که فلجت می کند! پسرم راهی را شروع کرده ایم که پایان آن آغاز یک زندگی جدید است. تو می آیی تا دنیا به نسل جدیدی از انسانها که با رمز ژنتیکی نو ادامه خواهد یافت سلام کند. می آیی تا زندگی کنی! من و پدرت از بی تجربگی مان می ترسیم. اما اجازه نمی دهیم که متوقفمان کند و یا این که عشق به تو را از ما بگیرد. تو هم، پسرک باهوشم، باید کمکمان کنی و همچنان که تاکنون شجاعانه جنگیده ای، در هنگام تولد هم با همه توانت به یاریمان بیایی، تا بتوانیم از کنار هم بودنمان لذت ببریم.
دیگر اینکه چهره پدرت زمانی که تو را خطاب قرار می دهد، بسیار دیدنی است. می خواهم بدانی که او هم دوستت دارد و منتظر توست تا با تو جهانمان را از نو کشف کند. دیروز از حس عجیب و با شکوهی که در نگاهش به تو داشت منقلب شدم. نمی دانم شاید تو هم چنین نگاهی به او داری! از اینکه شما صاحب جهان هم شده اید و من هم نقشی در این میان دارم بسیار خوشحالم.
پسرم. وعده دیدارمان دو ماه دیگر. شجاع و سالم بمان!
|
|