|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
حالم خوب است! جز فرا رسيدن عيد فطر كه هميشه برايم مايه شادماني است، خرگوشك نشانگر زمان بالاي صفحه وبلاگ به هفته ۳۰ چسبيده و با نگاهش به من مي گويد كه زمان كمي تا از راه رسيدن پسرم باقي است. با لباسهاي گرم، جورابهاي كلفت و پليورها به جنگ زمستان سرد امسال رفته ايم كه با زمستان ملايم سال قبل قابل قياس نيست. زبان خارجيم به خاطر تعليق يك هفته اي كه در برنامه پروژه ام پيش آمد كلي پيشرفت كرده و به اين ترتيب روزنه كوچكي به دنياي مردم اين كشور به رويم باز شده: ملتي بلوند، بلند قامت، يخزده و خونسرد. خبر خوش اينكه محمد مرحله عملي تزش را كامل كرده تا با نوشتن پايان نامه به نتيجه گيري نهايي برسد و اميدواريم كه بتواند پيش از پايان سال جاري ميلادي با موفقيت تمامش كند.
اما از دلتنگي ها هم بايد گفت... پریشب دلم ابري بود از این همه نامردمی. از دیگرانی که حتي به خود دروغ مي گويند! ادعای محبت و انسانیت و عشق دارند ولی زمان عمل به گفته هاشان که می رسد جملگی ناپدید می شوند! و جالب آنكه واقعا به داشتن چنين احساساتي اعتقاد دارند! نه اینکه بخواهم تغییرشان دهم، نه این از من ساخته است و نه این تغییر دردی را درمان می کند. این هم آزارم نمی دهد که دوست داشتنشان - آنهم صادقانه - از من انتظار می رود، نه. راهی است که خودم پیمودنش را آغاز کرده ام و محبتی که دارم جز اعتلای روحی خودم در بر ندارد. از خودم رنجیده ام که چرا با اینهمه تجربه تلخ باز هم باورشان می کنم! این قلب ساده لوح عاشقم چه ساده همه را به کیش خود می پندارد!
وقت اذان صبح به خوابم آمدی. سفره صورتی صبحانه مان با یکعالمه خرده نان توی دستهایت دیدم. وسط باغچه - که توی خوابم خالی خالی بود - جایی که در عالم واقع درخت توت نوجوانمان ریشه دوانده، ایستادی و تکاندی اش. به یکباره هوا پرشد از هزاران پرنده سفید که هیاهوی شادمانی شان تا فلک می رسید. نانها طرفداران زیادی داشتند! یکباره آسمان گشوده شد و از شکاف آن قرص نانی توی دستهای گشوده ام افتاد... از خواب پریدم. مادرم بازهم آمده بودی بگویی که نیکی به دیگران و صداقت با خود، تنها داد و ستدی است میان انسان و وجدانش یا اگر پیشتر رویم میان خود و خدایش (چنانكه مادر ترزا گفته است). باشد مامان جان! اگرچه اين رفتار ها متنفر و دلزده ام مي كند اما این را هم آویزه گوشم می کنم... هرچه تو بگویی عزیز دل!
مامان گلم! آراز رفته رفته بیشتر به شناختی که از یک شخص مستقل دارم نزدیک می شود. وقتی کابوسهای گذشته آزارم می دهد، اشكي راه گمكرده از گوشه چشمم سرك مي كشد، از نکته ای دلگیر می شوم و یا زمانی که روحا خسته ام، سکسکه می کند. این حس او را دوست ندارم اگرچه گفته می شود برای کودک ناراحت کننده نیست، اما غریزه مادریم به من هشدار می دهد که آراز دلخور است. پدر پسرم معتقد است که او به خاطر من و به واسطه من به محيط زندگي اش حساس شده، خشم و خوشحالي را مي فهمد و يا با موسیقی عشق مي كند. دليل عقلي اش شايد اين باشد اما اگر چنین است پس چرا يه همه آهنگهايي را كه من دوست دارم حساسيت ندارد و فقط با شنيدن برخي از آنها كف پاهايش را به قفسه سينه ام مي كوبد يا با انگشتانش از درون نوازشم مي كند؟ به سوي صداي باباي دوست داشتني اش مي چرخد و در فواصل جمله هاي او با تكانهاي مقطعش صحبت مي كند؟ وقتي به اين ترتيب فكر مي كنم كه او شخصي انساني است با ديدگاههاي خاص خود، بیشتر برای خودم عزیز می شوم چون او جدا از من است و در واقع دلیل هیچیک از کوتاهی ها و گناهان من نیست. بکارت روحی پسرم، مرا هم از سرزنش خودم باز می دارد. این عجیب نیست؟
مامان من. از اينكه هنوز فراموشم نكرده اي و به يادم هستي شادمانم. هرگز تركم نكن... هرگز!
با پسرم: مرد قهرمانم! از اينكه مي بيني در دوست داشتن تو ترديد دارم غم به دل راه مده! يك عمر كوشيده ام كه هيچ كس را به خاطر قرار گرفتن در موقعيت خاصي نخواهم. اينكه به شاهي تملق بگويي يا برادرت را دوست داشته باشي به يك اندازه مايه سرافكندگي است. هر كسي به خاطر آنچه هست لايق احترام، سرزنش، عشق و يا تنفر است: دلم نمي خواهد تو را دوست داشته باشم چون از بطن من متولد مي شوي يا اينكه همخون مني. گرچه هر نوع عشقي شايسته احترام است، ولي اگر به خاطر غريزه ام بخواهمت چه فرقي با كبوتر و سنجاب خواهم داشت؟ تو را دوست دارم براي همه انسان بودنت، وجود آزاده ات و اراده ات، حتي اگر گاهي با خوسته ها و سليقه من مطابق نباشد. مي خواهم متولد شوي تا بشناسمت و روح پاك و وجود انساني ات را دوست داشته باشم! اين به نظرت دل انگيزتر نيست؟
ديگر اينكه پسرم، نوشته هايم براي تو اگر به دل نشست بدان كه جز از دلم سرچشمه نمي گيرد. اگر سخني گفته ام به آن عمل مي كنم و اگر نكته اي را گوشزد كرده ام، جز اين نبوده كه اول خودم در پي انجام آن باشم: خرما خورده منع خرما كي تواند كرد؟ نمي خواهم كه مو به مو تابع خواسته هاي من باشي! زندگي زماني زيباست كه خودت در پي كشف و ادراك آن برآيي. ولي بدان كه مادرت چگونه به جهان نگاه مي كند. براي شناخت همديگر به درك جهان بيني متقابل نيازمنديم... همچنين ممكن است اين پيش دانسته ها به روشي شهودي براي فهم دنيا به كارت بيايد! اگر از تو دريغش كنم، نمي توانم خودم را ببخشم!
دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را...
|
|