تبليغاتX
آینده - پسرم، به دنياي ما خوش آمدي
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
و بالاخره من برگشتم!

مامان جان به نظر می رسد که زمان بسیار بسیار طولانی طی شده باشد. آنقدر حرف برای گفتن زیاد است که دلم نمی خواهد شروع به گفتن کنم، انگار که اگر همین جا در دلم بماند سنگین تر است...

مامان عزیزم، ساغر کوچولو را دیدم و از شباهت عجیبش به دختر داداش علی شگفت زده شدم. نمی دانم چرا نمی توانستم باور کنم که چنین دختر نازی بتواندچنان سرنوشت تلخی داشته باشد، داستاني را که زن داداش سارا سعی می کرد برایم نقل کند: پدری معتاد که سالهاست ناپدید شده و مادری که ساغر کوچولو به غایت از او متنفر است، خانم مدیر پرورشگاه متعجب بود که :"هر موقع مامان ساغر به دیدنش می آید، دخترک عزا می گیرد! ترجیح می دهد بمیرد تا مادرش در آغوش بگیردش." و تازه این همه چیز در مورد ساغر نبود. چیزی که بیش از همه غم را توی دلم نشاند عکس العمل عجیب مادرش بود که : "سال قبل سعی کردیم به یک خانواده بسپاریمش. چند روز بعد خانواده بیچاره عاصی و گریان بچه را برگرداندند. مادرش سعی کرده بود کلی باج از این خانواده بگیرد و پول زیادی هم تلکه کرده بود". نمی دانم چطور مادری که با خیال آسوده فرزندش را به چنین مراکزی می سپارد، می تواند بیرحمی را به آنجا برساند که حتی سعادت نسبی بچه اش را (که شاید با حمایت مالی کسی تامین شود) ممر درآمد نا مشروع خود کند! اما مامان من هم از اینکه داداش علی نبودنت را به این شیوه عالی برای خودش حل کرده خوشحالم. باید قیافه اش را ببینی که چطور هر چند روز یکبار با یکعالمه میوه و کادو و شیرینی به دیدن این فرشتگان می رود: انسانهای کوچکی که زندگی به طرز دلخراشی در حقشان بیرحم بوده است. همان جا به كوچولويم گفتم (آخر مامان جان ما با هم حرف هم مي زنيم)كه زندگي هميشه با آدمها مهربان نيست. گفتم كه اگرچه دارايي ام از جهان هستي به دانسته ها و علمم محدود مي شود و و در كوله بارم خبري از سكه هاي طلا و اسكناسهاي درشت نيست، اما دوستش دارم و تا جايي كه بتوانم و خودش بخواهد كنارش مي مانم.   

 مامانی، برای نوه عزیزت کلی خرید کردم! هورا!!! نمی دانم چرا، ولی حتی فکرش را هم نمی کردم که بتوانم همه چیزهایی را که لازم دارد برایش بخرم. کلی لباس زیر با طرح زرافه با ترکیب رنگهای سبز پسته اي، نارنجي و سفيد. كاپشن سرهم بنفش و و چند دست لباس نخي سايز يك با طرح خرس عروسكي.  شيشه شير، ناخن گير، پتوي كودك (به رنگ سبز-آبي) و كلي سرهم با نقش هاي دوست داشتني:‌ خرگوش بلا و هويجش، سگ خنداني كه استخوان به دهان دارد، هواپيما، ماه و ستاره هاي طلايي، آدم برفي و جاروي دسته درازش، و بعد هم كلي لباس گرم تا كوچولوي همخون من و تو سردش نشود. به اصافه سرويس تخت و كمد،‌كه قرار بر اين شد تا برگشتنمان در اتاقكش بماند و كالسكه و روروك و آغوش كه بنا به نياز و امكان، تعدادي توي ساكهايمان به اينجا منتقل شد و بقيه همان جا ماند تا مگر قسمت شود و يكبار ديگر برگردم و اين بار خود كوچولوي ناقلا تصاحبشان كند. خاله لاله عزيز هم كلي زحمت كشيد و بالش و روتختي و لحاف را براي نوررسيده مان آماده كرد. رو و آسترشان به سليقه مامان ليلي و پدربزرگ، انتخاب شد و پشم و متقال داخلشان را تو، همه وجودم ، پيش از سفر دور و درازت مهيا كرده بودي. كاش فرزندم بداند كه حتي پيش از آمدنش تو به فكرش بوده اي و برايش دعا كرده اي و آنچه كه لازم داشته گرد هم آورده اي. خواهد دانست مامان من. خواهد دانست و دوستت خواهد داشت: مطمئنم.

اما ماماني عزيزم، خبر مهمي كه پيش ازهمه تو آنرا مي دانستي... وقتي دكتر راديولوژيست جنسيت نوه ريزه ات را (كه آنزمان ۸ سانتي متر بيشتر نداشت) براي من و بابا محمد فاش كرد، متعجب شدم... و بعد اشكها ناخودآگاه از گوشه چشمهايم روي بالش سفت زير سرم مي ريخت و محو مي شد... مادر جان از اينكه با وجود آنهمه مشكلات غريب و تغذيه ناصحيح و ويار شديد،‌مي شنيدم كه فرزندم سالم است و رشد مناسبي داشته است،‌شادمان بودم. ‌مي دانستم كه عاقبت خواهيم توانست خودمان را با لفظ "پسرم"به جاي "دخترم" وفق دهيم، و در روياهايمان پسر كوچولويي را با لباس ملواني و شلوارك سرمه اي به جاي دختركي با لباس سفيد پرچين و موهاي بافته تصور كنيم: نه، مامان جان گريه ام از اين بابت نبود كه دختري نخواهم داشت و به جايش مادر پسري خواهم بود...زماني كه يك عمر به جرم دختر بودن در جامعه ام مورد تبعيض قرار گرفته ام، چطور مي توانم چنين ظلمي را در حق فرزندم روا بدارم و به گناه پسر بودن كمترك دوستش بدارم؟ نه... فقط دلم مي خواست آنجا بودي و كنارم مي نشستي و معجزه ای را كه در درونم لانه كرده است ببيني. تو كه پيش از رفتنت گفته بودي : "براي تو از خدايم پسركي خواسته ام..." و به اعتراضهايم لبخند زده بودي... 

عزیزم، سونوگرافي من سه بعدي بود، يعني آنچه كه مي دانستم با خروجم از ایران ديگر شانس انجام آن را نخواهم داشت، بنابراين به راحتي توانستم دستها و پاهايش را ببينم و حتی طرز جالب خواب دیدنش را و آرامشی را که در آن لحظه خاص داشت. جز این آزمایش، به درخواست خودم و صلاحدید پزشک معالج چندین نوع تست دیگر هم انجام شد که همگی در جهت تشخیص سلامتی جنین بود و جوابهایشان خوشبختانه حاکی از تندرستی از پسرم بود. 

اما مامان جان، روزی که قرار بود ایران را ترک کنیم ماجرای جالبی پیش آمد، از این جهت که فقط به اندازه یک تار مو با از دست دادن پروازمان فاصله داشتیم. قضیه از این قرار بود که در کنسول گری اینجا، سهوا مهر عدم اجازه خروج از کشور زده شده بود، آنهم به دلیل عدم گذراندن خدمت سربازی. تصور کن اشتباهی از این خنده دار تر نمی توانست اتفاق بیفتد، آخر محمد سریازی اش را تمام و کمال گذرانده و تا جایی که می دانم، سربازی برای خانمها در ایران اجباری نیست! البته می شد با مراجعه به وزرات امور خارجه و با يكروز علافي قضيه را حل و فصل كرد اما مساله اين بود كه مافقط چهار ساعت تا پروازمان زمان داشتيم و تازه ساعت ۳ نصفه شب بود! سرهنگ مسئول كاملا قبول  داشت كه اين مهر نابجا و در اثر سهل انگاري همكاران سفارت بر روي پاسپورت هايمان نقش بسته است ولي در كمال آرامش ادامه مي داد: "چون چنين مهري در گذرنامه تان وجود دارد، شما نمي توانيد از كشور خارج شويد!" تصور كن چه حالي داشتم... خسته و بيمار بودم و به خاطر آنهمه دلتنگي كه بر سر مزارت كرده بودم، به كلي از پا افتاده بودم. به خاطر عدم همكاري مسئولان فرودگاه خشمگين بودم و از اينكه در نهايت بي گناهي و صرفا به دليل اشتباه لپي كس ديگري درگير چنين شرايط بغرنجي شده بودم، رنج مي بردم.

به گمانم دعاهاي تو يا پسر كوچولوي معصومم و يا صرفا لطف خدا بود كه كسي به دادمان رسيد: آقاي هاشمي. به محض اينكه از بي گناهي ما و عدم همكاري ساير مسئولين فرودگاه با خبر و مطمئن شد، دست به كار شد. دير وقت بود و همه كساني كه مي شد به نوعي دست به دامانشان شد، يا در خواب ناز بودند و يا اصولا علاقه اي نداشتند كه به خاطر دو دانشجو توي دردسر بيفتند.  عاقبت گره مان به دست توانايش گشوده شد، بي آنكه بشناسدمان، چشمداشتي در ميان باشد و يا حتي اخم كند. هنوز هم شك دارم كه نكند اين مرد با صفا يكي از فرشتگان مقرب درگاه خدايت باشد. زماني كه از پله هاي بوئينگ بالا مي رفتم از خدا خواستم لياقت اين را به من هم عطا كند كه در زمان نياز، به هر نحوي كه از دستم ساخته باشد به همنوعانم كمك كنم: به اميد آنروز.

پا نوشت: دوستان، وبلاگهاي برخي از شما را نمي توانم باز كنم، دقيقا نمي دانم چه مشكلي پيش آمده است. اگر مي دانيد جريان از چه قرار است،‌لطفا من را هم بي خبر نگذاريد.   

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 11:48  توسط لیلی  | 
 
  بالا