|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
مامان جان به زودی به سوی تو می آیم، اگرچه شاید نتوانم ببینمت. اما آن خاک، مهد تو تو و آن وطن، کوی توست. مرا از آن گل سرشته اند: یاخته هایم با بوی بارانش سخت آشنا است. مامان جان اینجا هم به گونه ای دیگر سرزمین من بوده است، جایی که مرا مهربانانه پذیرفت، باور کرد، و به داشته هایم ایمان آورد. اما هیچ جای دنیا نمی تواند ایران من باشد، این را با همه وجودم حس کرده ام.
کوچولو هم می دانم که سخت منتظر دیدار است. می خواهم خانواده بزرگش را به او معرفی کنم. بگویم که: "ببین! این جا میهن است، هر جا هم که باشی، تو از این خاکی. این دختر نمکی با موهای فرفری دختر عمه و آن یکی که چشمهای آبی و دو چال زنخدان روی گونه ها دارد، دختر دایی تو است...مامان بزرگ عزیزت هم که آنهمه عاشق اویی همین جاست.." و مامان جان کنجکاوم که بدانم در آن لحظه چه حسی خواهد داشت.
دیروز محمد با یک خبر عالی به خانه برگشت: لیلی جان، این ترم با معدل ۵ از ۵ شاگرد اول دوره و کلاس شده ای! باورش برایم سخت بود. زمانی که سر جلسه این امتحانات نشسته بودم واقعا بیمار بودم... اما پیش از آنکه خیلی دیر شود یادم آمد که دو کار مهم را حتما انجام دهم: مامان جان از خدایی که نعمت هوش و پشتکار را به من ارزانی داشته از صمیم قلب تشکر کردم و بعد به فرزندم گفتم که به خاطر وجود داشتنش ممنونم. می دانم و مطمئنم که این وجود پاک و معصوم اوست که به زندگی سیاه و سفیدم رنگ دوباره زده و برکت، عشق و موفقیت را برایم به ارمغان آورده است.
به گمانم این مطلب آخرین ایستگاه خرداد ماه ۸۶ و در عین حال آخرین نوشته ام پیش از سفر به ایران است. ره آوردهای کوچکی برای خانواده هایمان تدارک دیده ایم، چمدان ها را بسته ایم و هر روز با شادی پنهان و کودکانه بلیط های هواپیما را چک می کنیم... نکند پرواز را از دست بدهیم!
دلم برای همه دوستان نا شناس اینترنتی ام تنگ می شود، فکر نمی کنم بتوانم به شبکه دسترسی داشته باشم... همه شان را به خدا می سپارم.
دیروز نوبت اولین ملاقات من با پزشک درمانگاه بود. خانم دکتر بریت، خندان، بلند قد و خوش برخورد بود و در چند لحظه کوتاه و به کمک انگلیسی سلیس اش اعتماد مرا جلب کرد. با یاد آوری مصرانه، برایم اسید فولیک و آهن تجویز شد، اما این مساله از انتقادم نسبت به سیستم درمانی این کشور نکاست. هنوز هم معتقدم که در ایران مراقبت های اولیه نسبت به مادران باردار با توجه و دقت بیشتری صورت می گیرد. اگرچه من یک پزشک نیستم ولی به خوبی می دانم که ماه سوم برای شروع مصرف اسید فولیک بسیار دیر است. دکتر بریت اصرار داشت که نتیجه تاثیر این ویتامین هنوز مورد تایید محققان قرار نگرفته و در اروپا تجویز آن برای زنان حتمی و اجباری نیست. به هر حال خوشحالم که خودم در این مدت مصرف آن را به صورت مرتب ادامه داده ام، با علم به اینکه مقدار بیش از اندازه اش به راحتی از بدن انسان دفع می شود و هیچ زیانی به دنبال ندارد. نتیجه آزمایش خونم، کاملا عادی بود و نشان می داد که عاری از بیماری های ویروسی است. مقاوم بودن بدنم در برابر بیماری سرخچه خوشحالم کرد، چون پیش از این و بر طبق گفته هایت مامان جان، تصور می کردم که در کودکی به آن مبتلا نشده ام. اما گویا چنین نبوده است. شاید بیماری و تبم چنان خفیف بوده که کسی متوجه نشده... راستش حودم هم چیزی به یاد نمی آورم!![]()
مامان عزیزم، آیا می دانی چه می پرستمت؟ به دیدنم بیا. حتی اگر نبینمت، باز هم بویت را خواهم شنید. ما هر سه برای دیدارت لحظه شماری می کنیم...من، محمد، و نوه کوچولوی دلبندت.... دوستت دارم مادر.
|
|