تبليغاتX
آینده - 1.5
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
پسرم امروز یک و نیم ساله می شود. چه مفتخرم! می خواهم ذره ای از تصوير دلنشينش را با همه قسمت کنم امروز.

از دیدگاه اجتماعی آراز پسرکم موجودی است شاد، با اعتماد به نفس و ثابت قدم. پشتکاری مثال زدنی دارد که ضمیمه کارهای روزانه اش می کند. خسته نمی شود از بالا و پایین رفتن، دویدن و کنجکاوی کردن. این نیاز سیری ناپذیرش به درک و آزمایش مجدد پدیده های محیطی همیشه برای من انگیزه بخش بوده و هست. بی کوچکترین تردید نفر اول است برای برقراری رابطه با دیگران و جوابهای مثبتی که در بیشتر موارد به لبخند شیرین و نگاه مشتاقش می دهند مشوق اوست. ما به عنوان والدینش سعی می کنیم تا جایی که ممکن است به این اعتماد بالنده اش به انسان ها بها بدهیم.  هربار که برای پرداخت هزینه کالایی به صندوق مراجعه می کنیم آراز کوچولو که توي سبد خرید چرخدار نشسته است، چاق سلامتی بلندی با فرد مسوول می کند که :"هالو!!!" و کارت تخفیف یا اسکناس را به سمت فروشنده دراز می کند و پس می گیرد. ناگفته پیداست که چقدر از ژست های فوق العاده جدی اش و برخورد با اعتماد به نفسی که در نخستین تعامل های انسانی دارد (جدا از روابط دوستانه و حمایتگرانه خانواده یا مهد کودک) لذت می برم. گمانم آن ذات برونگرا و شاد و خندانش را از پدرش گرفته باشد فسقلی من. اگر خسته یا گرسنه نباشد همیشه خنده ای نمک چهره گیرایش می شود.

هنوز هم عاشقانه کتاب خواندن را دوست دارد و پيگيرانه ادامه اش مي دهد. با تمام شدن کلاس موسیقی نیم ساعتی از روزمان را  گوش می سپاریم به سی دی آهنگ هایی که مردم این کشور برای بچه هایشان می خوانند. و همراه با آن اگر نايي باشد حركات موزون هم انجام مي دهيم.... گاهی هم هنگامه یاشار است که من و پدرش طی یک تلاش یکی دو ماهه خستگی ناپذیر همه را از حفظ کرده ایم یا دو سه مجموعه موسیقی کودک دیگر به زبان فارسی با آهنگ های دلپذیر قدیمی و باز خوانی مدرن. یکی دو هفته قبل پسر کوچولوی ما دیپلم سطح نخست شنا را گرفت به همراه جایزه کوچکی که یک ماهی خاردار سبز باشد. کلاس ژیمناستیک به دلیل فرارسیدن تابستان تعطیل است تا دو ماه دیگر. برای پر کردن این خلا عظیم در زندگی یک پسر بچه پر جنب و جوش، صندلی ها و مبل ها همراه دو سه قوطی و کارتون خالی کنار هم رژه می روند. آراز خان هر روز بارها از این موانع بالا و پایین می رود و  مشخص است که گریه های گاه و بیگاه به خاطر سقوط از بلندی ها وقتی برای یک لحظه غافل می شویم همراه این پروژه در حال اجراست. با اين حال هر سه ما فكر مي كنيم كه پويايي او مي ارزد به چند خراش و كوفتگي!

با حضور در مهد کودک پیشرفت زبان مادری اش کندی گرفته است. بیشتر کلمه ها (حدود صدتايي هستند اين واژه ها ) در همان سیلاب اول یا دوم گیر می کنند ولی در اینکه به خوبی قادر به درک گفته های ماست شکی نیست. آنچه که باعث می شود خودم را برای واگذاشتنش در مهد ببخشم کلمه های جدیدی است که به زبان مردم اینجا یاد گرفته است و از آنها استفاده می کند و دهها برابر آنچه كه مي تواند بگويد، قدرت درک و فهم این زبان را به دست آورده است.

زندگي روزانه آرازم با گشتن در طبيعت و محيط غني زندگي اش پربار تر مي شود. هيچ چيز شايد نتواند جاي محبت خالص اقوام و دوستان و خانواده ايراني ام را پر كند. اما به جاي گله از شرايط سعي مي كنم از همين اندكي هم كه دارم به بهترين نحو استفاده كنم. آراز كوچولو حتي زمان هايي كه فقط محض خاطر عزيز او از خانه بيرون نرفته ام، اجازه دارد از كالسكه پياده شود و در پياده روي ها شانه به شانه ام بيايد. محدوديت ها را مي داند كه خيابان است و مسير دوچرخه. جز آن راه مي رود، مي دود، از موانع و سنگ ها بالا و پايين مي رود، با حشره ها و بندپايان و موجودات زنده (سگ و گربه و كلاغ اگر آن دور و بر باشد) دم خور مي شود، در پارك تاب و الاكلنگ و سرسره سواري مي كند، گل مي چيند و به من تقديم مي كند و بعد پس مي گيرد تا سرجايش بچسباند (!)، به صداها گوش مي دهد و بازگو مي كند كه مثلا اين صداي باد است يا آن يكي صداي گنجشك، اگر صداي عجبيي شنيده باشد بر ميگردد و با لبهاي گرد شده نگاهم مي كند يعني كه تعجب كرده ام من از شنيدن اين صدا! روي خاك و خل و گل مي نشيند و غلت مي زند، همه ديوارها و نرده ها و بوته ها را با انگشت هاي كوچولويش لمس مي كند، با مني كه در بيشتر لحظه هاي با هم بودن برايش شعر و سرود مي خوانم همخواني مي كند و خلاصه مثل يك ماجراجوي كوچك هم و غمش را صرف اين مي كند كه بفهمد چطور از دنيا سواري بگيرد!

همين چند روز پيش سه دندان سفيد به جمع دوازده تايي پيشنش اضافه شد. پله ها را اگر كمكي باشد براي دستگيري ايستاده صعود مي كند و گاهي هم نزول! همه اينها را هم كه كنار هم بگذاريم و با علاقه خاصي كه اين روزها به باز و بسته كردن در پيچي شيشه هاي مربا و سس پيدا كرده است مي توان فهميد كه از نظر فيزيكي هم پويا است. نگاهش مي كنم و سير نمي شوم. نگاهش مي كنم و پلك نمي زنم. نگاهش مي كنم و مادر مي شوم. سخن كوتاه: بايد مادر بود تا فهميد چه مي گويم...  

بدون شرحماست خورانداخل كابينت و در كشف و شهود با قابلمه ها

با پسرم: به تو حسودیم می شود گاهی. چطور می توانی اینهمه بزرگ باشی با همه کوچکیت؟ نمی توانی پازل های چوبی را کامل بچینی یا بند کفش هایت را ببندی. دستت به دستگیره در نمی رسد و نمی توانی با قیچی کار کنی! با همه تلاشی می کنی هنوز موفق نشده ای جوراب هایت را بپوشی. من همه این کارها را انجام می دهم اما چرا از انجام کارهایی که تو می کنی ناتوانم؟

مثلا چرا نمی توانم پشت انگشتانم پنهان شوم و وانمود کنم که وجود ندارم؟ (تو می توانی. آنوقت هر چقدر هم عجله داشته باشم و کارم هرقدر هم ضروری باشد جرات پیدا کردنت را به خودم نمی دهم: وقتی که یکی از آن چشم های سبز- قهوه ای هم یواشکی نگاهم می کند از لای انگشت ها و استتارت را ذره ای هم خدشه دار نمی کند! بعد من هی داد می زنم: "پسرم، عسلم، تاج سرم، آرازم کو؟"). تو می توانی با یک لبخند به یک ناشناس یک صبح قشنگ هدیه بدهی. می توانی با حلقه دستان نازکت دور گردنم مرا به این باور برسانی که نیرومندترین انسان روی زمینم. می توانی وقتی که در خستگی غرق شده ام سیلانی از انرژی در وجودم بدمی آنهم فقط با یک بوسه کوچولو روی گونه. قادری زود فراموش کنی و بی کینه آشتی کنی. حتی می توانی عنکبوت ها را هم با یک بغل عطوفت نوازش کنی. تو می توانی مثل یک دانه کوچک در حال رویش در دنیایی از امید و خستگی ناپذیری را به رویم باز کنی. آخر تو که هستی کوچولوی توانای من؟

معلمم باش.

پي نوشت: يوهان ولفگانگ گوته در كتاب رنجهاي ورتر جوان مي گويد: "و خداوند وقتي بيش از همه خوشبختمان مي كند كه ما را به غفلت هاي كوچكمان وا مي گذارد".

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 0:1  توسط لیلی  | 
 
  بالا