|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
هنوز دلم بغض دارد. اما نمرده ام. مي داني چرا؟ آخر آن كه رويا را متولد كرد من بودم. آن كه پناهش داد و بال و پر، من بودم. آنكه رويا را خواست و نيت كرد و تكبير گفت من بودم. آنكه رويا جاوداني كرد من بودم. اگر آمد به هواي شور و خواهندگي من آمد. و من هنوز زنده ام. ببين! نفس مي كشم. درونم پر از اكسپژن خالص است. هوم!!!!! خسته ام اما از پا ننشسته ام. شايد روياي من براي هميشه رفته باشد. اميد كه همين جاست: توي قلبم! من مغرورم از روياي داشته ام. سربلندم از آن دمي كه در آغوش خوابهايم گرفتمش. رويا اگرچه رفته باشد جاي پايش را هنوز بر چمن نورسته دشت روحم دارم. باز هم مي نشينم به مراقبه و نماز. باز هم منتظر مي مانم. باز هم حلقه در حلقه مي بافم اين نقش پر نگار را.
يكروز كه دور هم نيست رويا مي آيد. يكروز باز هم خورشيد به من مي خندد. فردا آبستن رويا است. حتي اگر نيايد يك چيز حتمي و هميشگي است. زندگي ام هرگز به بي رنگي روزهاي بي رويا نخواهد شد.
پي نوشت: برمي گردم: به زودي. متفاوت.
|
|