تبليغاتX
آینده - تقديم به رويا
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
خواب بودم كه آمد. بيدار شدم. شيفته ام كرد. ديگر من رويايي داشتم. يكي از همين روزهاي بهاري بود... انگار برگي بيايد و بنشيند بر سطح بركه دلم. دلم لرزيد. شكوفه داد. فردا رنگ گرفت: سبز شد، باليد. مزه كرد.  چكاوكي بهار مست در دوردست ها آواز خواند. گفتم مي شود. گمان كردم كه بشود. خيال در خيال بافتم. خيالم گليمي شد از آفتاب و آينده ام از آن لبريز. من نبودم جز آن باسترك آواز خوان. مي نشيند و مي خواند و خواب مي بيند.

بعد يكروز رويا رفت. گمشد. نمي دانم چه شد. كجا پنهان شد. زير اين برگ، آن بوته. شايد رگبار گلوله شكارچي روفته باشدش. شايد سرش را زير خاك كرده باشد از ترس. از اينهمه هياهوي جنگل و بي گناهي بر باد رفته. شايد هم در تله نيرنگ دامگذاري افتاده باشد. هنوز متحير، غصه دار و ناباورم. مي گويند رويا مرده است. شايد. به تلخي اعتراف مي كنم.

هنوز دلم بغض دارد. اما نمرده ام. مي داني چرا؟ آخر آن كه رويا را متولد كرد من بودم. آن كه پناهش داد و بال و پر، من بودم. آنكه رويا را خواست و نيت كرد و تكبير گفت من بودم. آنكه رويا جاوداني كرد من بودم. اگر آمد به هواي شور و خواهندگي من آمد. و من هنوز زنده ام. ببين! نفس مي كشم. درونم پر از اكسپژن خالص است. هوم!!!!! خسته ام اما از پا ننشسته ام. شايد روياي من براي هميشه رفته باشد. اميد كه همين جاست: توي قلبم! من مغرورم از روياي داشته ام. سربلندم از آن دمي كه در آغوش خوابهايم گرفتمش. رويا اگرچه رفته باشد جاي پايش را هنوز بر چمن نورسته دشت روحم دارم. باز هم مي نشينم به مراقبه و نماز. باز هم منتظر مي مانم. باز هم حلقه در حلقه مي بافم اين نقش پر نگار را.

يكروز كه دور هم نيست رويا مي آيد. يكروز باز هم خورشيد به من مي خندد. فردا آبستن رويا است. حتي اگر نيايد يك چيز حتمي و هميشگي است. زندگي ام هرگز به بي رنگي روزهاي بي رويا نخواهد شد.

پي نوشت: برمي گردم: به زودي. متفاوت.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 22:11  توسط لیلی 
 
  بالا