تبليغاتX
آینده - كاش مي خوابيدم....
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
اين روزها ميهنم در آتش و دود مي سوزد. شايد گفتن اين كه آرازم يك دوست كوچولوي تازه به اسم ايلياس در مهد كودك پيدا كرده است راحت تر باشد يا اينكه نقل كنم كه سرما خورده است و  اينكه به حمام مي گويد "ممام". شايد راحت تر باشد كه از دور بنشينم به تماشاي عكس ها و فيلم هاي توييتر و يو تيوب و فرندز فيد و بالاترين و همه شبكه هاي ارتباطي و اجتماعي مجازي؛ شايد آسان بود اگر آن جا كشور من نبود: آن هيمنه سوزان. خوب مي شود دانست كه نمي شود. شاخه اي هستم فقط از آن درخت تناور كه سر خم كرده ام در خانه همسايه...

روحم در تب و آشفتگي مي سوزد. 

كوفته ام! چشمهايم آرزوي گريه دارند؛ نمي شود. اين اشك ها به درد هيچ كس نمي خورد. خريداري ندارد. مي گذارم داغي شان پلكهايم را بگدازد. كابوس ها آمده اند و روياهاي شيرينم را برده اند. برگشته ام به آن سالهاي دور كه در پنجره هاي خانه مان را چسب مي زديم و آژير قرمز را كه بر سرمان آوار مي كردند تا مدرسه نيمه ساز همسايه مي دويديم و پناهي مي جستيم. حتي پيشتر... روزهايي كه شايد به ياد نياورم چرا كه به زحمت اگر وجود داشتم، اما جايي در آن پيج و واپيچ هاي ناخودآگاه ذهني ام پنهان است: روزهاي خونين زندان و رگبار و شعار. روزهاي منقلب. سهمم را كه از كودكي و نوجواني گم كرده ام هنوز از دنيا طلبمندم. در پي مطالبه اش نيستم اما امروزم را هم در اين فغان و زنجموره و گريه هاي دردآلود دارم مي بازم انگار. وحشت زده ام. بارها پسرم را نگاه مي كنم و مي بويم تا مطمئن شوم آن گل پرپر معصومي كه كيلومترها دورتر از اينجا با گلوله راه گم كرده اي مرده است پسر من نيست. چه خودخواهي واهي مادرانه اي! مي خواهم كسي بيايد و  مطمئنم كند كه آينده ام را از من نخواهند ربود و آزادي ام را و خواسته هاي طبيعي اجتماعي ام را. به اين مردم مي نگرم كه چطور با روزمرگي هاي ساده شان خوشند. به آنها كه در گذشته شان جنگ و انقلاب و سازندگي نيست (كتاب تاريخ شان از كتاب اجتماعي ما لاغر تر است)؛ امروز را بي ترس از باتوم و لگد و پليسند، فردا را هم با اعتماد به نفس شيريني به خود مي خوانند. به اين مردم نگاه مي كنم و تلخ مي شوم كه خوب مي دانم من از جنس آنها نيستم و دلم ديوانه وار مي خواهد كه بودم و مي شد و صاحب آن نامردي و نامرادي و بي رگي انسان هاي بي وطن بودم كه بتوانم براي هميشه ببرم از اين خاك و خودم را هم نفي كنم بلكه خوشبختي و آسودگي را براي چند و اندي هم كه شده در كنارم ببينم. گناه من چه بوده و هست. مي پرسم از خودم.

جوابي ندارم. فقط هر شب پرده ها را مي كشم و درزهاشان را مي پوشانم از ترس و خواب آن مادر بي فرزند را مي بينم كه سرمايه اش را باخته است و بي جوابي اش در ترازوي زندگي لابد سنگين تر و سهمگين تر است.

و اما با تو پسرم...

پسرم هيچ باورم نمي شود خواسته باشم اين ها را براي تو بنويسم. اما نمي دانم از بخت بد يا خوب ايراني هستي. هيچ چيز زود نيست براي يك كودك ايراني كه بداند... 

به من قول بده كه هرگز آلت دست هيچ جربان فكري نباشي. توي چشمهايم زل بزن و بگو كه هرگز نظام مندي فكري ات را تابع سليقه هيچ سياستمداري نخواهي اراست و هميشه قواعد ذهني ات را براي سنجش درستي يا نادرستي افكار شناور اطرافت دم دست خواهي داشت. قسمت مي دهم به حرمت آن جاودانگي و حياتي كه سهمي در اهدا آن به تو داشتم، كه همواره زندگي را از مرگ محترم تر بداني و "به خاطر هيچ اورنگي به حقيقت خيانت نكني"* بگو كه انگشتان شاداب زندگي بخشت را به خون هيچ موجود زنده اي نخواهي آلود و ميراث گرانقدر انسانيت را با صداقت پاس خواهي داشت. پسرم به مادرانگي مادرت سوگند ياد كن كه هيچ مادري را غرق داغ فرزند نكني. پسرم تو آينده مني. اگر بدانم كه همه دارايي ام را از امروز -كه آنهم وامي است باز ستانده از پيشينيان دلاورم- بر دوش استوار و امينت مي گذارم ديگر ترسي از نامردمي هاي رفته بر امروزم نخواهم داشت. نگاهم كن، دست هاي ظريفت را گرد گردنم حلقه كن... قولم بده كه هرگز نكشي... و هرگز خودت را جز براي حقيقت و نيكي به ورطه خطر نيفكني...

پي نوشت1: گاهي آنقدر دوستت دارم كه وقتي كنار توام دلم برايت تنگ مي شود!

پي نوشت2: عادت مي كنم. به زودي. آنوقت دوباره با اميد مي نويسم. ببخشيد اگر دلمرده ام اين چند روزه.

* بتهوون 

 |+| نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 23:29  توسط لیلی  | 
 
  بالا