تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
                              

یکبار شد که مسیرم از آمستردام بگذرد: شهر ماجراجویی و کهنگی های جذاب. شهر رویاهای آبی. علاوه بر ده ها موزه و تور روی کانال و مراکز سالم تفریحی و پارک که فوق العاده جالب بود، جایی هم وجود داشت که برای دیدنش وسوسه شدم و این بود که یکی از برنامه هایمان شد بازدید از منطقه نور سرخ*. شنیده بودم زنان و دخترانی که در این منطقه کار می کنند به دلخواه خود آمده اند و حتی به دولت مالیات می پردازند. می دانستم که از نظر مردم دنیا آن جا نه یک محله بدنام و پلشت که یکی از جاذبه های توریستی است.

تصمیم گرفتم بدون پیش داوری بروم و باورهایم را با دانسته هایم هماهنگ کنم. گاهی مهم است که اعتقاداتمان را همچون پوست جانواران خونسرد از نو ببافیم تا از تنگی دانسته ها و تغییرهای ناشی از رشدمان خفه نشویم. حتی گاهی لازم است آنچه را که عمیق تر و به قلبمان نزدیک تر است نونوار کنیم....

عصر زودرسی بود. بناهای دوست داشتنی و رنگارنگ هلندی در آب کانال های سبز منعکس می شد. قوهای سپید و مرغابی های سبز-آبی به  قایق های شناور نوک می زدند. پل های دوست داشتنی همچون ابروان کمان بر این چشمان زلال سایه می افکندند. گذر به گذر چراغ هایی با نور سرخ سر در خانه ها را روشن می کرد. خرامان خرامان از میدان اصلی شهر که به چهار شیر سنگی مجهز است به سمت محله های قدیمی تر روان شدیم. دل توی دلم نبود از تصور آنچه که قرار بود ببینم و به خودم قول داده بودم که از دیدنش دل آزرده نشوم. دوست داشتم آزادی ج-ن-س-ی را در انتهایی ترین لمحه های آن تماشا کنم و مطمئن باشم که ذهنم را به روی هیچ چیز نبسته ام.

در آن کوچه های تنگ و تاریک که خیابان های پهن را به هم می پیوست زندگی به نحو دیگری جریان داشت. ده ها زن در سال های گوناگون زندگی در حال عرضه خود به رهگذران بودند. چهره هاشان پر رنگ و لعاب و بدن هاشان به کمترین لباس ممکن آراسته بود. زینت خانه هاشان تختخواب های باریک و ساده ای بود و میزهایی با سبدهای میوه و نوشیدنی که از پشت شیشه پیدا بود. برخی شان نشسته بودند و تکیه زده بر اریکه زنانگی شان چشم و ابرو به کار می زدند. دیگرانی که از موقعیت و مشتری های خود کمتر مطمئن بودند نزدیکتر به شیشه ها بودند و در تکاپو برای جلب توجه. مردان پیر و جوان در پیاده رو ها کالاهای جذاب و منتوع را که برای فروش عرضه شده بود دید می زدند و انتخاب می کردند.

من در مقام قضاوت نبودم. حق نداشته و ندارم درباره زنانی که خود می توانند فکر کنند و استدلال و انتخاب موعظه کنم. اما من در پشت پنجره های سرخ به جای زنان قدرتمند و مختار، ده ها انسان زندانی دیدم که داشتند وجودشان را به مشتی سکه و اسکناس می فروختند. گیریم این راه را خودشان انتخاب کرده بودند. من در این عرضه اندام و زوایای پنهان جسمی جز اسارت ندیدم.

دلم بی نهایت چرکین شد و گرفت. دل گرفتگی ام نه از بابت این اندیشه ناروا بود که ف-ح-ش-ا را این چنین به نمایش گذاشته بودند. این طرز برخورد از نظر من بسیار معقول تر از جوامعی است که آن را پنهان می کنند و به زوایای نادیدنی می رانند. خیلی بهتر از جاهایی است که نادیده می گیرندش و زمینه بیماری های روحی و جسمی را برای همه انسان های درگیر فراهم می کنند. انگار اگر بگوییم ف-ح-ش-ا نداریم، دیگر نخواهد بود! یادمان نرود که هنوز هم پر رونق ترین و سودآورترین تجارت دنیا در همه دنیا همین غده سرطانی است.

دلم گرفت چون گناه نابخشودنی این معامله تن ف-روشی را دو نفر مرتکب می شوند. اما یکی شان زندانی پنجره ها و نور سرخ بود و دیگری در پیاده روی مقابل شریک خود را انتخاب می کرد. زن در قفس بود و مرد اسکناس های توی جیبش را لمس می کرد و تصمیم می گرفت که کدام را برای این لذت گناه آلود انتخاب کند. 

من نخواهم گفت که زن شرقی و اسلامی زن آزادی است. این زن هم همان کار را می کند به نحو دیگر. زنی که فقط و فقط برای داشتن یک پناه مذکر، یک سایه سر، آنهم چنین سایه سری! (نونوش) خود را به شوهر خود تفویض می کند کجا بهتر از زن پشت شیشه در کوچه های سرخ است؟ هر کدام خود را به قیمتی فروخته اند. اما آزادی زن آنجا هم نبود. آنجا زن در بند قرن بیست و یک را بربادرفته و با شرمی بی حیا به نمایش گذاشته بودند.

من در آن خانه های نیم روشن با قرمزی شفق های نیم مرده، زنانگی خودم را ذبح شده و غلتیده بر خون دیدم.

با پسرم: عزیزم. شاید آنچه گفتم جایش اینجا نبود که می خوانی. اما زندگی هزار رو دارد و هزار نکته ناگفته که شاید گفتنشان بهتر باشد. از اینکه یک مرد خواهی بود دست و دلم سخت می لرزد. پسرم هر جا که می روی و هر کار که می کنی وجدان آگاهت را سرمشق خود قرار ده. اما وجدان را هم با لغت های درست تعریف کن مبادا که گمراه شوی. جز این هرچه بگویم بیهوده گفته ام. هر آنچه لازم باشد تو خود در خواهی یافت.

* Red Light District

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 21:17  توسط لیلی  | 
پیش نوشت: گاهی می دانم که به جایی که می خواسته ام نرسیده ام. گاهی که روشنی بدبینانه ای سایه می افکند بر قضاوتم از خود و داشته هایم. آن وقت است که دلم می خواهد یک دل سیر بنشینم و گریه کنم برای خودم. برای آرزوهای مرده. برای شعرهای نگفته، برای طرح های نریخته. برای کارهایی که نکرده ام یا اگر کرده ام نتیجه ای را که می خواستم نداشته است: مثل فریادهای بی پژواک. این روزها اینجا ابری است و سرد. پاییز آمده و با همان گزافه گویی همیشگی کرور کرور برگ زرد و شرابه ای را ریخته بر آستانه زندگیم. شب که می شود کورسوی چراغ دوچرخه ام مسیرهای نورانی روی جاده باریک ترسیم می کند. مهی نامیرا روی شاخه ها می خزد. این روزها حس نارس بودن آزارم می دهد...

              

سفر خیلی کوتاهی داشتیم به آلمان پاییز زده. کلن برای من همان زیبایی دلپذیر و نفیس آلمانی را داشت. همان نظم دوست داشتنی و ساده و همان سردی با شکوه را که همیشه می پسندم. آلودگی و بی بند و باری را به ندرت دیدم همان قدر که نشاط را انگار کم داشت. کوچه های پهن و بازارهای شتابان Ein Kaufsstadt Koln، نوازنده های جوانی که بارانی تن سگ های دوبرمن شان کرده بودند و نان های تخم مرغی که دانه های درشت نمک زیب و زینتشان بود.

  • کلیسای دم Cologne Cathedral/Der Kolner Dom: کلن بی سایه آن کلیسای عظیم سبک گوتیک نبود انگار. دم بی نهایت با شکوه، سیاه، دلهره آور و عظیم بود. بیهوده نیست که ساختنش هفتصد سال طول کشیده است. دو برج دوقلو داشت و یک میدان نقلی و دیدگاه بی نظیری رو به رودخانه راین: پدر آبی آلمان.
  • یکشنبه بازار: به اتفاق برخوردیم به یک بازار مکاره وسایل دست دوم. نمی دانم اگر بگویم جالب ترین بخش از سفر کوتاهمان بود آیا مسخره خواهد بود؟ برای کسی که ذره ای خلاقیت در وجودش باشد بازار یکشنبه های چیده شده بر حاشیه شرقی راین خوراک سال ها نشخوار تفکر و ایده گیری را فراهم می کند. چیزهایی که در بساط فروشنده ها دیدم هرگز نمی شد جای دیگری باشد و اینهمه یکجا و اینهمه بی تناسب و اینهمه مسحور کننده. روزنامه های سال ۱۹۳۹، کلکسیون ماشین های کوچک کارخانه بنز، کلاه گیس آراسته به پرهای آبی و سبز، نگین و عقیق شانس، عینک آفتابی زنانه مدل نود، عروسک های بید خورده بچگانه، چاقو تیزکن، گرامافون، گیلاس های شکسته، کت و پالتوهای قناس، اسب چوبی، نقاله و ماله، پوست گورکن و بز، عتیقه و چینی و اشیا دکوری. من دلم می خواست بنشینم و نگاه کنم و متعجب  شوم. آراز کوچولوی من دوست داشت دست بزند و امتحان کند و بفهمد و بدود. چون خواست های ما همجهت نبود زود گذشتیم از این بازارچه عجیب و غریب. برای آراز یک کانگرو ماند که بچه توی شکمش به مجموعه عروسک های سرناهار و شام پیوسته است و هر روز غذاهایی را که آراز باید بخورد و نمی خورد مزه می کند.
  • باغ وحش کلن Kolner Zoo: دیدار از باغ وحش برای کسی که یک آراز حیوان دوست توی خانه داشته باشد از جمله واجبات است. بگذریم از اینکه باغ وحش کلن هم جایی نیست که آدم بخواهد نبیند. تمیز بود و چینش هر محوطه ای بسته به نوع موجود آن به گونه ای بود حس در قفس بودن بیننده را آزار نمی داد. زرافه ها با یک خندق یک متری از بیننده ها جدا شدا بودند و یوزپلنگ صرفا چند قدم پایین تر از نگاه بیننده ها قدم رو می رفت. فک را از فراز حصار شیشه ای نیم متری نوازش کردیم و لمس سبیل های سردش لذت بردیم. اما گوریلی که پشت دیوار شیشه ای جا خوش کرده بود برای خوابیدن خوشش نیامد از نگاه ممتد ما و گونی اش را کشید روی سرش!  آراز عاشق نمس ها شد با آن ژست سربازی که انگار ژنرال می خواهد سان ببیندشان و شترهایی با لبهای آویزان و همچنین نمایشگاه نقاشی های میمونی به اسم لوته که البته سالها قبل مرده است. گذشته از آن هر حرکت ما به سمت قفس حیوان بعدی با مقاوت سرسختانه آراز بیست و دو ماهه روبرو می شد که می خواست همان جا بماند و همان حیوان را تماشا کند! سیر نمی شدم از دیدن آنهمه کنجکاوی و تعجب و سوال که در چشم های سبز-قهوه ای اش موج می زد. 

      

  • موزه شکلات Schokoladen Museum: ساختمانی بود با یک وجه خمیده شیشه ای بنا شده بر ساحل دلپذیر راین. اسمش به اندازه کافی برایمان وسوسه انگیز بود که ما را تشویق کند به دیدنش علاوه بر دسته بندی اش در رده جاهایی که برای کودکان در کلن جذاب است. موزه از چندین قسمت تشکیل می شد: اول تاریخچه پیدایش آن و نحوه پرورش درخت و نوع میوه و حتی تصاویری از قایق هایی که اولین حمل کننده میوه کاکائو بر رودخانه های مناطق حاره به شمار می آیند. طبقه دوم کارخانه سربازی بود که چگونگی تبدیل کاکائو را به فراورده های شکلاتی نشان می داد. دیدن آن همه شکلات گرم و داغ که روی اجاق های مخصوص قل قل می کرد، قالب های چرخانی که با آنها شکلات های تو خالی را تهیه می کردند، کارگران کلاه به سر که توپ های شیرین را در ظرف مخصوص می چیدند و حتی آن آزمایشگاه کوچک که به بچه مدرسه ای ها اجازه می داد بخشی از مرحله تولید را خودشان انجام دهند هیجان انگیز بود. یک طبقه به آیین های مذهبی-شکلاتی اختصاص داشت و برند های مختلف آن در گذر زمان و همچنین باغچه عظیمی که پشت درهای شیشه ای چندین درخت کاکائوی عظیم را در خود جا داده بود. بعد از دیدن آنهمه شکلات ناچار! جذب خرید از فروشگاه شلوغ موزه شدیم. من برای اولین بار مارک «Lindet» را امتحان کردم که ظاهرا حامی مالی موزه هم بود. باید اعتراف کنم که شکلات اگر سازنده خوبی داشته باشد می تواند فوق العاده خوشمزه باشد (یک اعتراف مهم از طرف یک شکلات نخور حرفه ای!). حتی برای آراز کوچولو که حالا دم به دم از ما تقاضای «شکا» می کند.  

پسرم! همیشه انتقاد کرده ام از دیدگاهی که بچه ها را مجبور می کند از دنیا و اشیا درون آن همان استفاده ای را بکنند که برای آن ساخته شده است. هیچ چیز قشنگ تر از دیدن یک شیشه مربا نیست که تو آن را فرفره می کنی. فاصله بین یک قاشق تا هواپیما فقط خلاقیت محض است یعنی همان چیزی که تو به شاداب ترین شکل ممکنش داری و دلم نمی خواهد سرمایه به این پرمایگی را از کف بدهی. می دانم که اشیا را اگر به همان منظوری که برای آن ساخته شده اند به کار ببریم بیشترین استفاده را خواهند داشت. ولی دلم می خواهد خود تو این را کشف کنی و تازه اگر هم نکنی چه عیبی دارد که برای همیشه خیال کنی موز پوست کنده ات عروسکی است که دست هایش را به طرفین باز کرده و از بازی با آن لذت ببری؟ چرا نباید اجازه داشته باشی با شیر خوردنی روی دیوار نقاشی بکشی یا روی الاکلنگ تمرین تعادل کنی؟

عزیزم باغ وحش کلن را دوست داشتی چون برای تو نه فقط محلی بود برای دیدن حیوانات. تو برگ های زرد افتاده را جمع کردی، بوته ها را لخت کردی، زیر طاقی های بزرگ داد زدی و از طنین صدایت لذت بردی، از پله های خانه فیل صد بار بالا و پایین رفتی، آب بازی کردی و در محوطه های باز دویدی.

دیدن دنیایی نو از چشم بکر توی نازنین برای من لذتی شگرف دارد. متشکرم که مرا مهمان این جهان تازه کرده ای.

 |+| نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 16:0  توسط لیلی  | 

پسکوچه های قدیمی که تا کرانه های آب و آفتاب پیچ می خورد، روشنایی نامیرایی که انگار بر فراز شیروانی های سرخ شناور بود. بیختگی و آمیختگی هزار فرهنگ که نشان از پیرانه سری اش داشت. آن جا افتادگی گران و حیای رندانه که آجر به آجر خانه هایش را مهر زده بود. هوای پاریس مستی آور، شر×اب جا افتاده ای بود پالوده از خوشه انگور تاریخ. پاریس گفتنی نیست. چشیدنی است، مثل نان های تازه اش که در دست های نوچ و آردی بچه ها می بینی. باید بوییدش، همانطور که عطر گرانقیمت پورشه ها و پژو ها یا بوی گند سگی که خود را در گوشه ای دور از رهگذر خالی می کند، یا بوی گدای لولی که شیشه مشروبش را به حظی ناگفتنی میان زانوانش نگه می دارد. باید آن را خواند، خط به خط، همچنانکه زمختی دیوارهای کهن و مجسمه های خاموشش را. باید دیدش...

  • برج ایفل: Eiffelturm

این برج اثر عجیبی روی من داشت. وقتی از پشت بوته ها و درختچه های باغ به یکباره بیرون جست (و این خاصیت همه چیزهای بزرگ است که اگر زیاد نزدیکشان شوی از دید ناپدید می شوند) از عظمتش انگشت به دهان شدم. می دانستم که نزدیک به صد و ده سال پیش برای بزرگداشت و سالگرد انقلاب فرانسه توسط گوستاو ایفل ساخته شده و بعدها دولت از برچیده شدنش منصرف شده است بس که مردم دسته دسته هجوم آورده اند برای دیدنش. اما شنیده بودم که چطور که فرهیختگاه و نخبگان زمان به شدت با سمبل شدنش برای فرانسه مخالفت کرده اند. می توانستم بفهمم که چرا این سازه غول پیکر ریقو نتوانسته است سلیقه و طبع ظریف دوما یا پاسان را اغنا کند اما در عین حال باورم نمی آید کسی آن پایه های غول پیکر را ببیند و در شامگاه و نورافشانی زیبای آن حضور داشته باشد و بتواند تا آخر عمر فراموشش کند. هیچ چیز برای باز کردن جای خود در دل مردم و تاریخ منتظر نظر فرهیخته ها و نخبه ها نمی ماند. از آن لحظه به بعد هرجای پاریس که حضور داشتیم و از آراز می پرسیدیم: "ایفل کو؟" می گفت: "اَفی!!!" و دستهایش را تا جایی که جا داشت باز می کرد و اضافه می کرد: "بوزوگ!"

  • موزه لوور: Louvre museum 

برای مردمی که واژه "میوزیوم" را ابداع کرده اند این مجموعه شایستگی حضور دارد. در زمان صدارت فرانسوا میتران موزه به شکلی که امروز هست بازسازی شده گرچه اولین شکل تولد آن برگردد به زمان لویی چهاردهم و آثاری که در آنجا به نمایش گذاشت. در نگاه اول، آن هرم شیشه ای عظیم که در ورودی اش قرار گرفته است توی ذوق می زند، مخصوصا زمانی که با سازه های قدیمی و اصیل اطرافش مقایسه می شود. اما گمان کنم به نحوی توانسته است حال و هوای مدرنی به این موزه فوق مشهور بدهد. اول به دیدن قسمت ایرانشناسی رفتیم. کاشی های آبی رنگ آن مرا که پیش از این تخت جمشید را رنگ و رو رفته و ویران دیده بودم تحت تاثیر قرار داد. به آراز گفتم: "پسرم! اینجا راحت باش. ما صاحب این تمدنی هستیم که می بینی. در این فضای کوچک ما میزبانیم!" و نشستم به تماشای چهره مات و مبهوت مردمی که از سر ستونهای با شکوه آپادانا عکس و فیلم می گرفتند و رنگ های فیروزه ای و سبز و تندیس های پوشیده و سرشار از صفای ایرانی را می ستودند. لوور بزرگتر از آن است که کسی بتواند ادعای کامل دیدنش را حتی در یک هفته داشته باشد. ما که فقط یک نصفه روز فرصت داشتیم بسنده کردیم به سالن هنرهای آفریقا که دوست داشتیم ببینیم و بعد هم "مونالیزا" با آن لبخند مشهورش. اعتراف می کنم که اگر می توانستم از فاصله چند ده متری و از پشت شیشه ها و خط کشی ها چیزی ببینم شلوغی صدها توریستی که چرت و چرت عکس می گرفتند کوچکترین فرصتی برای تمرکز و لذت بردن از نقاشی به ما نمی داد. آنقدر فرصت بود که تنه بزنی و رد شوی. همین.  

توضیح تصاویر: آراز و پل الکساندر سوم --- تن به آب سپردن در فواره های لوور --- بر کناره های رود سن

  • دیزنی لند رسورت پاریس: Dineyland Resort Paris

اگر تصور می کنید که دیزنی لند به خاطر عامه پسند و پر زرق و برق بودنش از زیبایی و جذابیت خالی است سخت در اشتباه هستید. مطلقا تصوری از آنچه دیدم پیشاپیش نداشتم و سایت اینترنتی ناکارآمد و مشکل دار از نظر فنی اش به این تصور نادرست دامن زده بود که فقط برای پسرکم هست که می روم و برای چشم های من چیزی نخواهد بود. اما نه! این شهر کوچک انگار از میان فانتزی و رویا به یکباره سردرآورده و به آسمان رفته بود: برج های صورتی و سبز سیر، صحرای علاالدین، خانه درختی روبنسون کروزوئه، غار دزدان دریایی کاپیتان کوک، معبد ایندیانا جونز، فنجان های رقصنده قصر دیو و دلبر. بی هیچ شکی لذتی که ما از تماشای آنهمه ظرافت و ایده و نبوغ مهندسی در ساخت شهرک های عروسکی بردیم بیش از شادی آراز قهرمان بود از پرواز کوتاه مدتش با دامبو (فیل پرنده) و قایق و قطار سواری اش! اگر از هزینه سرسام آور مواد غذایی که در فروشگاهها و رستوران هایش به فروش می رسد بگذریم همه چیز فوق العاده دیدنی و دوست داشتنی بود. کل مجموعه از سه قسمت تشکیل می شد که عبارت بودند از "استودیوهای دیزنی" که پشت پرده مجموعه ها را نمایش می داد، "دهکده دیزنی" که شامل هتل ها و اقامت گاههای خانوادگی بود، و "پارک های دیزنی" که خودش از مجموعه های مختلفی تشکیل می شد مثل: سرزمین رویاها، سرزمین ماجراجویی، سرزمین غرب وحشی و ... برای هریک از این سه قسمت بلیط جداگانه ای باید تهیه می شد ولی بعد از ورود، استفاده از هر وسیله ای آزاد بود البته اگر حوصله داشتید برای هرکدام چهل و پنج دقیقه توی صف بایستید، آنهم با یک پسر کوچولوی پر جنب و جوش و علاقمند. خیابان منتهی به این سه ورودی به اسم "مین استریت یو.اس.ای" فروشگاه های فروش لباس و خوراک و اشیا مارک دار بود: همه با مارک دیزنی.  آراز ما مهمانی رنگ و موسیقی و شادی را دوست داشت ولی آرزو کردم که کاش یکسالی بزرگتر بود. آخر دلم می خواست آویزانمان بشود برای چیزی غیر آن سرسره ساده!

توضیح تصاویر : بخشی از شهر رویاها و ماکت کارتون های محبوب --- غار شهرک رویاها --- سرسره مجموعه شهرک دزدان دریایی که آراز عاشقش شد.

  • باغ تویلری: Jardin des Tuileries

درست روبروی خیابان شانزه لیزه باغ قشنگی است با معماری دلپذیر. یک عالمه صندلی سبز و چند حوض و فواره و خیابانهای خاکی. به محض وارد شدن نه به یاد حمله مردم افتادم به کاخ تویلری و فرار خانوادگی لویی شانزدهم و پناهندگی اش به مجلس و نه به یاد کاترین دو مدیچی سازنده اصلی اش. نمی دانم چرا ژوزفین آمد و از کنار چشم خیالم رد شد با دامنه بلند پیراهنش... انگار در آنسوی باغ ناپلئون را می دیدم که به استقبال مادرش مادام لسی سیا می رود... آراز با پدرش یک دست فوتبال دبش زد و من به ناپلئون فکر کردم و شمشیری که تسلیم کرد به انقلابیون... در همین باغ.

  • میدان کنکورد: Place de la Concorde

این میدان که ابتدای خیابان شانزه لیزه محسوب می شود ستون بلندی دارد به نام ابلیسک و دو فواره که مینیاتوری از فواره دو تروی رم هستند. از آنجا می شود در افق، بنای یاد بود یا آرک دو تریومف را دید و کلی لذت برد. نمی دانم چرا به جای آن گیوتین بلندی که در زمان انقلاب کبیر فرانسه در این میدان نصب بوده این ستون مصری را گذاشته اند. شاید به همان دلیل که به جای مردم مست و دیوانه ای که اینجا جمع می شدند و برای جاری کردن خون بیگناهان (البته پادشاه وقت فرانسه و ماری آنتوانت به کنار!) فریاد می کشیدند امروز هزاران توریست متمدن! با دوربین های عکاسی قدم می زنند. شاید برای اینکه یکبار دیگر آدم به خودش دلداری بدهد که همان گیوتین هم بالاخره جان برپا دارندگانش را گرفت پیش از برچیده شدنش. شاید هم صرفا برای اینکه پسرم بی خبر از آنهمه خونی که یکروز جاری بود این سو و آنسو بدود و از دیدن فواره ها ذوق کند.

  • خیابان شانزه لیزه: Avenue des Champs-Élysées

خیابانی که با میدان کنکورد شروع می شود و با بنای یادبود ناپلئون تمام می شود. گذشته از هر چیز یک خیابان معمولی پر ترافیک بود و باعث شد کلی بخورد توی ذوقم!

  • پل الکساندر سوم: Pont Alexandre III

یکی از زیباترین پل ها روی سن لجنی رنگ... زیبایی این پل برایم سحر انگیز بود. آن صبحی که آنجا بودم همه جا خلوت بود و پاریس داشت به یک روز آفتابی سلام می گفت... دامن سن تا دوردست ها راه می کشید و کشتی ها به آرامی روی آب می خرامیدند. می توانم بگویم که هرگز پلی به این شکوه ندیده بودم. آراز کوچولو از لابلای نرده ها کشتی ها را می دید و با شوق و ذوق صدایشان می کرد تا نزدیک تر بیایند: "کَشا گـَه!!"

  • اینوالیدز: آرامگاه ناپلئون Invalides

ناپلئون از الگوهای نوجوانی من بود. برای من او کسی بود که از هیچ به همه رسید بی آنکه فراموش کند که بوده است. برای همین هم بود که دیدن آرامگاهش برایم آرزویی دور و باورنکردنی می نمود. پیش از رسیدن به مقبره اصلی در دو محور بنای انوالیدز موزه جنگ فرانسه قرار گرفته بود. من مبهوت زره ها و کلاهخودها شدم و تصور میدان جنگی پوشیده از این جنگ افزارها و سلاح ها لرزه بر اندامم انداخت. این ابزارها که برای کشت و کشتاری راحت تر طراحی شده بودند، حتی از پشت ویترین فوق العاده وحشیانه و اگرچه نبوغ آمیز به نظر می رسیدند. نمی دانم شاید من برای بودن در آن محل آدم مناسبی نبودم اما نمی توانستم متاسف نباشم و مرتب از خودم می پرسیدم که چرا انسان به جای تمرکز بر روی حل مشکلاتش با گفتگو به جنگ رو می آورد؟ چه سوال کهنه ای! شاید برای همین هم بود که وقتی بعد از گذشتن از موزه های جنگ جهانی اول و دوم و رسیدن به محوطه مقبره ناپلئون اینهمه دگرگون و دلمرده بودم. شاید هم فقط نورپردازی عجیب و نیم تاریک آن محل بود که حس و حال مرگ را در یک روز ابری به انسان القا می کرد. هزار چشم ناپیدا انگار به من خیره بود و هزار میدان جنگ و هزار پشته از کشته ها پیش چشمم جان می گرفت. اعتراف می کنم که ناپلئون دیگر آن ارج پیشین را برایم نداشت. در برابر آن تابوت سرخ ادای احترام و تقاضای رحمت را فراموش کردم...

توضیح تصاویر : کبوترهای اینوالیدز، پسر کوچولوی ما به کبوترها دانه می دهد --- آرامگاه ناپلئون، ناپلئون دوم (پسرش از دوشس اتریشی) و آرامگاه برادرانش ژوزف و ژروم بناپارت --- چقدر در برابر آن زره کوچک و آسیب پذیر به نظر می رسد --- آراز و افی بوزو!!!

با پسرم:

ما هم دیدیم لایه ای نازک از سفید آب و سرخاب پاریس را پسرم. مثل همه هزار هزار توریستی که می بینند. اما این بار من هیچ سعی نکردم روسو، لاوازیه، کوری، هوگو یا رولان را میان مردم به جا بیاورم. می دانستم که نخواهم دیدشان. همانطور که فرعون ها را در قاهره نمی شود دید! پسرم مدتی است که فهمیده ام ملت ها، پتانسیل "چگونگی" شان را با خودشان و در مخفی ترین لایه های وجودیشان حمل می کنند و به ندرت می شود در روزهای عادی آن را  دید به خصوص اگر در هیات یک گردشگر ساده باشی. ملت ها هر زمان که خمیره وجودی شان ترشید و ور آمد و نیاز آن حس شد، واقعیت روحی شان را پس می دهند. ما هم بسنده کردیم به دیدن آن همه زیبایی مرده که در پل و برج و بارو و کلیسا و تندیس بود و مردم رهگذر را فقط به لبخندهای صبحگاهی دل انگیز و دست های مهربانی که هردم برای کمک به حمل کالسکه ات در پله های بی آسانسور موزه و مترو دراز می شد شناختیم و نه بیشتر. پسرم برای فهمیدن روح یک ملت باید در آن زاده شد و مرد. اگر نه تاریخشان را بخوان و محترمشان بدار برای همه آن داشته های نادیدنیشان...

پی نوشت: مانی  کوچولوی مهربان و دوست داشتنی، تولدت مبارک عزیزم.

 |+| نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 10:8  توسط لیلی  | 
محمد عزيزم! فرشته من! تولدت مبارك. متشكرم كه متولد شدي. آیا می توانی ننوشته هایم را بخوانی؟ هزار حرف گفتنی دارم و دم نمی زنم..... کاش تو خود بخوانی از پنجره نگاه من. 

پی نوشت ۱: پسر ما ماشین دار شد. وسیله نقلیه اش شبیه این عکسی است که می بینید و به پشت دوچرخه وصل می شود و با حرکت آن حرکت می کند. 

پی نوشت ۲: پویان کوچولو مهمان عزیز خانه ما در هفته گذشته بود. پویان باهوشی که من دیدم یک جفت چشم سیاه درشت داشت با یک عالم اعتماد به نفس و سوال های جالبی که می پرسید و مادر مهربانی که برای بودن با او وقت و حوصله داشت. این کوچولو به گمانم یکروز مرد بزرگ و معروفی خواهد شد. دوست دوست داشتنی پسرم، متشکرم که آمدی. 

                              مهمان عزيز خانه ما

پی نوشت ۳: باران رحمت الهی یکبار دیگر زمین را سیراب کرد. تولدش مبارک!

پی نوشت ۴: چند وقت قبل در راستاي علاقه تمام نشدنی آراز کوچولو (و خودمان البته!) سری زدیم به باغ وحش دریایی یا دولفیناریوم هاردویک. وقتي توجه موشكافانه  و مهر بي پايانش را به موجودات زنده مي بينم از خودم مي پرسم كه تعامل پسرم با دنياي پيرامونش چگونه خواهد بود؟ آيا موفق خواهم شد اين علاقه را كه امروز به شكل جوانه دولپه اي سبزي در خاك دل دريايي اش باليده است، به "اصل احترام به حق حيات"¤ همه موجودات جهان پيوند دهم؟ 

تصوير۱: تعجب مي كنيم!

تصوير۲: دلفين هاي باهوش و ابراز علاقه و اعتماد به آموزگارانشان.

تصوير۳: فك ها. ماهي من كوش؟ 

تصوير۴: محو تماشاي فك هاي شناگر.

پی نوشت ۵: از یکسالگی به بعد برنامه قصه شبانه از برنامه های پیش-خوابمان حذف شده بود. به همت آتا محمد یکماهی می شود که دوباره همه خانواده قبل از خواب دور هم جمع می شویم و گوش می دهیم به نقل های شیرین پدر. قسمت با مزه ماجرا عشق توصیف ناپذیر آراز است به داستان خرگوش بازیگوش و لاکپشت دانا. هرشب اولین قصه باید همین باشد وگرنه هرچه هوس خواب گریز ناپذیر باشد چشمهایش را باز می کند و خیلی جدی گوشزد می کند: "لاتیکو!" یا همان لاک پشت در فرهنگ واژگان آراز.  

¤ اصل احترام به حق حیات: دکتر آلبرت شوایتزر پزشکی که همه زندگی خود را وقف خدمت در آفریقا کرد این نظریه را ارائه داد. او اعتقاد داشت انسان باید به همه صورت های حیات و همه موجودات زنده احترام بگذارد.

 |+| نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 22:27  توسط لیلی  | 
این نقاشی را آراز کوچولوی ما روی پارکت های پذیرایی خلق کرده است. البته غیر از توپی که آن پایین قل می خورد و  اثر من است.  به خودش هم گفتم که خطوطی که کشیده است واضح و بلند هستند و منحنی هایش را استادانه از آب درآورده است. انتخاب مداد شمعی آبی را روی پارکت های عسلی دوست داشتم. بقیه مداد شمعی را تا برسم پسرم خورده بود! اصولا نقاشی یک اثر در ابعاد چند متر مربع کار انرژی بری است و انسان را گرسنه می کند... :)

هفته گذشته يكي از به ياد ماندني ترين روزهاي زندگي هنري من را در خود داشت. فرصت مغتنمي پيش آمد تا همراه با تعدادی از دوستان ایرانی سري به موزه كرولر مولر¤ بزنيم در حومه شهر اپلدورن¤ هلند. این موزه در میان پارک ملی حیات وحش هوخه ولووه¤ قرار گرفته است و خود پارک دوچرخه های سفیدی در اختیار بازدید کنندگان قرار می دهد و امکانات خاصی هم مثل یک مسیر دوچرخه رو در پارک پیش بینی شده است. راندن این دوچرخه های سفید در سایه روشن پوشش جنگلی لذت ویژه ای دارد، گرچه برای ما به دلیل کمی وقت و ترمزهای پدالی دوچرخه های موجود (که کار دوچرخه سوارهای ناشی را مشکل می کرد!!!) نیم ساعت بیشتر طول نکشید. لازم است اضافه کنم که حتی برای یکبار عبور از مسیر باریک کمربندی که هوخه ولووه را دور می زند ساعت ها وقت و انرژی لازم است. خود موزه را زنی علاقمند به هنر به نام هلنه کرولر مولر در سال ۱۹۰۵ بنیان گذاشت و در طی سال های بعد بزرگترین مجموعه شخصی جهان از آثار ونگوگ را (یا همان طور که به داچ تلفظ می شود: ونخوخ) جمع آوری و یازده هزار اثر هنری دیگر را هم رفته رفته به آن اضافه کرد. عاقبت و پس از ورشکست شدن، مولر کل کلکسیون را به دولت هلند بخشید. غیر از تابلوهای نقاشی، ده ها تندیس و مجسمه در باغ مجسمه های موزه در فضای آزاد قرار گرفته اند.

اولین بار بود که اینهمه هنر حجمی را یکجا می دیدم. تقسیم بندی باغ ها و باغچه ها و پوشش گیاهی، که به نوعی با هر مجسمه در ارتباط متقابل بود، چشمنواز و خیره کننده می نمود. اعتراف می کنم که خیلی از آثار برایم بی معنی ماند و اسم های عجیب شان هم کوچکترین کمکی به کشف ناگفته هایشان نکرد. به طرز نامفهومی حس می کردم که حس بصری من برای فهم این هنر زنده (پیکره تراشی) آموخته نشده است. با اینهمه و با وجود همراه کوچولوی کنجکاو و گاه خسته ام که مدام از من پیشی می گرفت، عقب می ماند یا توی کالسکه اش غر می زد، بازدید از این باغ، فوق العاده دلپذیر و دوست داشتنی از آب درآمد. مجسمه ها انگار با زبان بی زبانی، برای من داستان های نهفته ای را واگو می کردند. این سازه های رنگارنگ فوق عجیب در متن سبز و گلباران شده اطراف، از سیاره دیگری آمده بودند انگار. بعضی ها را بیشترک دوست داشتم. هرچه هم فکر  می کنم هیچ دلیلی برایش ندارم. صرفا بیشتر منقلبم کردند: همین! مثل تندیس پالیساده (مانده در حصار) اثر اورت استروبوس و یک ستون فلزی بلند که در یک سوم پایینی مثل یک سوسیس حلقه حلقه می شد. نیدل تاور (برج سوزنی) اثر کنث اسنلسون هم که برج بسیار بلندی بود و قرار بود تصور بی کرانگی و سفر به بی نهایت را در بینندگان زنده کند ولی تنها چیزی که به من داد حس ترس بود!

اشتباه ما این شد که بخش سرپوشیده را گذاشتیم برای نیم ساعت پایانی. می دانستم که باید منتظر تعداد قابل توجهی از آثار ونگوگ باشم اما حس مخالف خوانی قلقلکم می داد که: "تصویر بیشترشان را قبلا دیده ام". یا اینکه: "کلکسیون اصلی آثار او در آمستردام است....". به علاوه چند اتاق با دیواره های مفروش از هنر مدرن و کوبیسم پیش رویم بود که نشد بی توجه از آن بگذرم. جاذبه خاصی در این آثار وجود داشت، گرچه برای چشم های نا آموخته و خام من فقط رد گذرای حس شان باقی ماند.

تازه بعد از آن که وارد تالار ونسان شدم دانستم که در غفلت بزرگی بوده ام! هر تک تک کارهای او به تنهایی می تواند ارزش بازدید را داشته باشد. گمان نکنم هیچ گرته یا عکسی از آثار ونگوک بتواند بیان کننده حقیقی آن باشد. نقاش، خام و بی تجربه و یا شاید بی توجه بود شاید... با اینهمه آن چه برای من شیواتر و جذاب تر بود نه خود نقاشی، که رد قلموی باقیمانده بود روی بوم. لایه ضخیمی از رنگ روی تابلوهایش وجود داشت که با ضربه های منقطع و دیوانه وار قلمو شکل یک منظره یا هیات یک انسان را به خود گرفته بود. درخت های سبز، بوته ها و گل ها شعله می کشیدند و از گیسوان و سبیل ها و چشمه ها صاعقه بیرون می جست! با نزدیک شدن به پایان عمر هنریش این حالت شدت می گرفت و در تابلوهایی که در دیوانه خانه ترسیم شده بودند به اوج می رسید. هنوز هم از تاثیر نفس گیر آنچه دیده ام در وجودم شگفت زده ام. من برای بازدید یک موزه رفته بودم و انتظار داشتم که مثل همه موزه ها دگم، خاموش و جامد باشد اما داخل موزه پنجره هایی بود که به دنیای دیگری باز می شد... همه آنچه که در مورد او خوانده بودم در برابر چشمهایم جان گرفت: زندگی سرشار از ناامیدی و عدم درک، عشق های بی سرانجام، بیماری و بی پولی و تنهایی و مرگی که آمد. دلم می خواست می توانستم ذره ای از آن تاثیر مغناطیسی عظیمی را که در طراحی ها وجود داشت با کلمه ها منعکس کنم.

                                  postman

¤ کرولر مولر - Kroller-Muller: نوشتار صحيح تر اين كلمه را در سايت آن ببينيد.

¤ Apeldoorn

¤ Hoge Veluwe

با پسرم: می گویند یکی از تفاوت های اساسی انسان با سایر موجودات در حس زیبایی شناختی اوست. اما این چیزی نیست که با خودمان و نهفته در ژنهایمان آورده باشیم. به نظر من انسان زیبایی را یاد می گیرد. آموختن تناسب، هماهنگی و گاه تضاد عمدی که پایه های زیبایی هنری هستند جز با تکرار دیدن و شنیدن حاصل نمی شود. اگر صد اثر سمفونیک بشنوی خواهی توانست در باره صد و یکمی قضاوت کنی و اگر صد کتاب خوب بخوانی قادر خواهی شد سخنانت را خوب جمله بندی کنی و از نوشته های زیبا لذت ببری. دلم می خواهد محیط زندگی ات را از همه زیبایی ها غنی کنم تا در شناخت و لذت بردن از آنها استاد شوی. می دانم که کوچکترین سرنخی از مجسمه ها و نقاشی هایی که دیدی نداشتی، شاید مثل من! اما تو پسرم از من پیش تری و شاید همسن من که بشوی توانایی بیشتری در درک و فهم هنر داشته بشی. خوشحالم از حضورت در آن فضا و حس می کنم قدمی بود برای تربیت یک انسان متعالی.

پی نوشت۱: تصاویر توضیح دارد.

پی نوشت۲: پست بعدی کامل کننده پست امروز خواهد بود.

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 10:8  توسط لیلی  | 
مادر من!

عزیز دلم... چند هفته قبل کواکب و سرنوشت دست به دست هم دادند تا ما سری به بزرگترین باغ و نمایشگاه گل و گیاه جهان بزنیم در کوکنهوف هلند: اینجا. دلم پیش تو بود. می گفتم که آیا جایی که امروز در آنی شباهتی هرچند کوچک به این باغ دل انگیز شکوفه ها دارد؟ آیا هنوز هم مثل همیشه دور و بر گل های شمعدانی می گردی و بنفشه های ظلایی و سرخ را وجین می کنی؟ هنوز هم مثل روزگاران دوردست کودکی ام گلهای عروس و همیشه بهار را پیوند می زنی؟ روزی که در خانه ات را بکوبم، باز هم با دست های خاک و خاکبرگی که بوی رویش می دهد در را به رویم باز خواهی کرد آیا؟ آن روز انگار پیش تو بودم. چه بهاری، چه باغی! نوه کوچولوی دلبرت گل ها را نوازش می کرد و اگر گلپری افتاده به خاک می دید مصرانه بر می داشت و تلاش می کرد تا سرجایش بچسباند. آنقدر "گُ" گفت تا از نفس افتاد. لذتی داشت زیر آن رگبار ملایم گشتن در باغی که انگار شبیه خانه تو بود.

با پسرم: کوچولوی من!

دنیای بزرگ خشن بی شاخ و دمی داریم. بی رحم است و گاه دلازار. انسان موجودی است حسود، کینه توز و بدخواه. می کشد، ویران می کند، می شکند. همچون آفت افتاده است به جان این جهان و آبروی حیات را بر باد داده است با اینهمه زیانکاری!¤ فهمیده ام که چه چیز است که هنوز دنیایمان را سرپا نگه داشته است. تازه دانسته ام که با اینهمه ظلم و جوری که می رود چرا هنوز عشق فراموش نشده است، چرا دلسوزی و همنوع پروری را می شود دید، چرا گاهی قلب تپنده ای راه راست را بر می گزیند و محبت حقیقی همچون اخگری میان خاکستر بیداد و طعنه و نامردمی رخ می نماید. فرشتگانی هستند که اجازه خاموشی را به این آتش نامیرا نمی دهند. آنها با تمام هستی خود برای انسانهای دیگر می جنگند. پسرم بشریت همه داشته هایش را مدیون معلمان نخستینِ عشق است که نسل به نسل و سینه به سینه مهر را به همخونان خود می آموزند و پاسداران حقیقی این جهانند. ¤: مادران!

این بار را بر دوش من هم نهاده اند. افتخار می کنم به این گزینش گرچه باری است بس سنگین. من هم یکی از همین مبارزان آزادی و تربیت انسان آینده هستم. من هم یکی از همین میخ های نگهدارنده ام. به خودم می بالم و از تو که به من ایده و نیروی جنگیدن در جبهه نور و راستی را داده ای ممنونم. عزیزم! همه قلب و روحم را به تو داده ام تا مادر شوم. اگر جانم را هم یکروز همچون مادرم بر سر این معامله و مبارزه ام نهم ضرر نکرده ام.

¤ ان الانسان لفی خسر: و به راستی انسان زیانکار است، سوره والعصر، قران کریم

¤ یک تفسیر کاملا شخصی از کتابهای آسمانی: در سوره نبا قران از میخ ها یا اوتادی سخن به میان آمده که خداوند به حرمت آنان زمین را محافظت می کند و ارج می نهد. تفسیر مشابهی در انجیل و در فصل مکاشفه یوحنا وجود دارد و از انسانهایی یاد می شود که به حرمت نیکی در حق بشریت در قلمرو بهشتی خداوند خواهند زیست پس از روز داوری بزرگ.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 16:5  توسط لیلی  | 
مادر مهربان من!

درسدن Dresden، پایتخت ایالت ساکسونی آلمان است به معنی شهری که در جنگل کنار رودخانه واقع شده است. وقتی که عاقبت قرار بر این شد که برای تجدید دیدار با دوستان قدیمی در تعطیلی ایستر راهی یکی از شهرهای کوچک این ایالت قدیمی شویم خیالش را نمی کردم که پایم به اینجا هم کشیده شود. اما دل اقیانوسی دوستان نیامد که ما را بی نصیب بگذارند از این بازدید جانانه. یکروز خیلی کوتاه در درسدن گذشت با منظره هایی بسیار دیدنی. نمي دانم از آنجايي كه هستي آيا مي شود اين ها را ديد يا نه.

  • Elbe یا رود البه: جاری بر دامن شهر کهن زیبایی دلبرانه اش را صد چندان می کرد. درسدن هم از جمله شهرهایی است که بر دامن رودی زاده شده است. مردم از دو سو بر کرانه های کم شیبش نشسته و از ایستر آفتابی خود لذت می بردند و خنکای بستنی هاي صورتي. غلغله توريست هاي مشتاق در هيس وهم آلود قايق هاي سفيد جهانگردي گم مي شد. 
  • Kreuzkirche یا کلیسای کرویتز: این کلیسا با سبک باروک در در سال ۱۷۶۰ ساخته و بعد از جنگ جهانی اول باز سازی شده است. آهن موجود در سنگهای به کار رفته بعد از زمانی طولانی که در معرض هوا بوده است تیره شده و کل بنا را سیاه رو کرده است. از فراز این بنا می شد همه شهر را زیر پا دید که مشخصا برای ما دیدن آن امکانپذیر نشد. شاید روزی که آراز کوچولو دیگر از کالسکه استفاده نکند بشود این منظره را هم دید! 
  • Frauenkirche یا کلیسای بانوان: مشهورترین کلیسای شهر. این کلیسا در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم و در بمباران شهر توسط متفقین کاملا ویران شد. بعدها بنای آن با همتی جهانی از سر گرفته شد. در سال ۲۰۰۵ کلیسا سر پا بود و نمایشگر مصالحه و آشتی پاینده بعد از جنگ. تک و توکی از سنگ های باقیمانده از ویرانه های قدیمی در ساختار یک دست سفید آن به چشم می خورد. داخل کلیسا ارگ فوق العاده زیبایی بود همچون نگینی نشسته بر مجسمه ها و دیواره های حجاری شده اش.
  • Procession of Princes یا حرکت شاهزاده ها در صفوف منظم: تابلویی به طول ۱۰۱ متر از جنس موزاییک کاشته شده  بر دیوار یکی از ساختمانهای جنبی در آلد اشتات یا شهر قدیمی. این تابلو حکمروایان وتین را نشان می دهد از نخستین روز تا پایان. شنیدم که طولانی ترین تابلوی موزاییکی دیواری است در نوع خود.

حركت شاهزاده ها در صفوف منظم

كليساي بانوان

بیشتر از این می شد دید. هر قدمی که بر می داشتی کاخی، بنای یادبودی یا کلیسایی از چهارسو سرک می کشید و تو را دعوت می کرد به پیشروی. پیش از این این غنای معماری را در ایتالیا دیده بودم و شاید آلمان را دست کم گرفته بودم از حیث زیبایی و تبختر شهر سازی و همین هم مرا مبهوت کرد و بر آن داشت که نیامده در رویای سفر دوباره به آنجا خیال پردازی کنم...

شهر دیگری که در استان ساکسونی است و دیدارش واجب، شهر لایپزیک Leipzig است با اندکی فاصله از درسدن. باخ در این شهر زندگی کرده و گوته در آن درس خوانده است. اما جایی که ما از آن بازدید کردیم و فوق العاده لذت بردیم نه موزه های دیدنی اش بود و نه آثار تاریخی گرانبهایش. ما از مجموعه کامل باغ وحش لایپزیک بازدید کردیم!!! برای آراز قهرمان فرصت مغتنمی بود که با فیل و گورخر و زرافه از نزدیک آشنا شود و فرق گوریل و اوران اوتان و شمپانزه را درک کند... راستش برای خود ما هم بود. از دیدن زرافه ها به قدری به هیجان آمده بودیم که حد نداشت... مخصوصا که ساعت غذا خوردنشان سر رسیدیم و از جایگاه مخصوص تماشایشان کردیم. موش کور و کفتار و بابون های سفید و کانگورو که جای خود داشت. گرچه شیرها خواب بودند و بیش از آن عجله داشتیم که تمساح ها را خوب ببينيم. خرس های بیچاره هم کچلی گرفته بودند و از خجالت آفتابی نمی شدند.

براي آراز كوچولويي كه شب موقع خواب سري حيوانات پلاستيكي اش را با خود به تختخواب مي برد و غذاي خودش را به خوردشان مي دهد، با آنها پيتيكو پيتيكو مي كند و هر از گاهي وادارشان مي كند كه همديگر را ببوسند!!! ديدن اينهمه موجود واقعي به روياي تعبير شده اي مي مانست.  

چیزی که برایم خیی جالب بود طراحی کلی باغ وحش بود و تعریف کلی از محیطی که قرار بود این موجودات در آن زندگی کنند. فضای زندگی موجودات تا حد امکان بزرگ بود تا جایی که گاهی تماشا و پیدا کردنشان مشکل می شد و همچنین سعی شده بود از گیاهان، ابزار و عناصر بومی و طبیعی استفاده شود. علاوه بر آن قفس به معنی واقعی آن کمتر دیده می شد. مثلا محوطه بزها فقط یک اتاقک عمیق بود و فضای زندگی خرس ها با خندق آب (و نه نرده و قفس) از بازدید کنندگان جدا شده بود. فضای کانگورو ها هم با بوته از تماشاچی ها جدا می شد... بقیه هم بیشتر شیشه های دوجداره بودند تعبیه شده در میان دیوارهای سنگی. شاید هم این تماشاگران بودند که نیازی نبود حیوانات از آنها جدا شوند!

نكته اي كه اگر به آن اشاره نكنم سفرنامه ما به آلمان شرقي ناقص مي ماند آشنايي آراز با گربه سفيد صاحبخانه بود: آقاي فيلامون! اين گربه صبور -يا به نقل درست تر پيشَه!!- همه چند روز را با پسر حيوان پرست! ما كنار آمد و نوازش هاي نه چندان نرم او را تحمل كرد و دم بر نياورد. آراز در لحظات معدودي كه نوازشش نمي كرد پشت مبل يا جاي بلندي مي ايستاد و با قانع كننده ترين لحن و ژست از او مي خواست كه جلوتر بيايد! تلاش مداوم عمه -عمو حسين- و بره -خاله يگانه- در ايجاد اين دوستي سمبوليك بي تاثير نبود. اين اولين تجربه حقيقي و مستمر آراز بود با حيواناتي كه اينهمه دوستشان دارد و گمانم سر بلند از آن بيرون آمد. 

آراز با گريم خرگوش ايستر - مهد كودك پروانه

پي نوشت ۱: هناي عزيز! بي صبرانه در آرزوي روزي هستيم كه فرشته ات بيايد و طنين بالهاي بهشتي ات را در گوش ما هم طنين انداز كند.

پي نوشت ۲: چند هفته اي است كه آراز قهرمان به مهد كودك مي رود. بارزترين نكته اين كه قهرمان ما دل خوشي از آن ندارد و من هم هر عصر كه آن چهره خسته و تكيده را مي بينم دلم مي لرزد و بي تاب مي شوم. اميدواريم گذشت زمان بخشي از مشكلات را حل كند.

پي نوشت۳: لثه متمرد پايين كه دومين دندان آسيا را در خود نهفته داشت عاقبت بار خود را زمين گذاشت. پسر ما نه دندانه شد.

پي نوشت ۴: من و آراز همچنان بيماريم و سرماخوردگي عجيبمان در دوره هاي چند روزه بر مي گردد و ما را روانه دكتر مي كند كه آنهم كاملا بي فايده است. تب و لرز، درد گلو، آبريزش بيني، گرفتگي صدا و درد استخوان! برايم قابل درك نيست كه چه نوع سرماخوردگي مي تواند سه هفته بدن انسان را با چنين شدتي درگير كند. با آرزوي سلامتي براي همه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 22:30  توسط لیلی  | 

حكايت من و اين وبلاگ شده است حكايت معشوق يمني. هر زمان كه در ايرانم و نزديك تر، مشكلات ابزاري و زماني ميان من و او قد علم مي كنند. حتي اگر از اين هم بگذريم مگر آنهمه ديد و بازديد و مهماني و شام و گردهمايي مجالي براي اينترنت و وبلاگ نويسي باقي مي گذاشت؟ دندان ششم گل پسر ما هم اجلال نزول فرمودند از آن بالا بالاها. نتيجه اش چند شب بي خوابي بود و تب خيلي بالا. ساعت دوازده و نيم شب بود كه آراز گريه هاي آنچناني مي كرد و داغي پوستش قلبمان را مي فشرد. ولی بعدش خنده های پسرکم با سه دندان بالا و سه تا در پایین مرصع شد. (البته با یک ترصیع نامتقارن!)

نه اين كه فكر كنيد اين دندان بالايي چندي بيشتر نوبرانه بود!  چون يك دو روز بعد وقتي كه از بي اشتهايي مطلق آراز به تنگ آمده بودم و توي دهان كوچكش دنبال آثار برفك كانديدا آلبيكانس مي گشتم در عين ناباوري بر خوردم به يك دندان آسياي بالا حي و حاضر كه خارج از نوبت نيش زده بود (این یکی حداقل پای دو تا از توی نوبتی ها را لگد کرده!) و در نهايت پررويي لثه پاييني خود را تحريك كرده بود به کودتا و به یك دندان آسياي پايين هم به اين ترتيب در حال تولد بود! شاخ در آوردم! باورش مشكل بود كه دندان هفتم پسرم يك دندان آسيا باشد نه يك دندان نيش.  سه دندان مشكل آنهم در يك هفته نوروزي ما در ايران! 

در اين چند روز كوتاه، بدنم با كم خوابي و تغيير ساعت و تغيير دما به هيچ عنوان كنار نيامد كه نيامد. پسر كوچولوي ما از تغيير ناگهاني طعم غذاها هم علاوه بر دلايل پيشين دل خوشي نداشت، كلا تصميم گرفت خوردن غذاهای جامد را كنار بگذارد! شايد اگر به محض برگشتن، زندگي عادي مان را پي مي گرفتيم مي شد روزهاي از دست رفته را جبران كرد ولي به همين كه رسيديم بابا محمد براي شركت در كنفرانسي در انگلستان تركمان كرد و بعد هم یک سرماخوردگي سخت انرژي باقيمانده مان را گرفت.

من كه هنوز هم يك حنجره ملتهب، يك صداي جيرجيركي و استخوان هاي دردناكم را با خودم يدك مي كشم. آراز كوچولو هم با وجود کاسته شدن از سرفه های غلیظ و اشک چشم های آبچکان که به لطف داروی دکتر ممکن شد، دو سه كيلويي وزن كم كرده و رفته در رده پروزن ها! پاي چشمهاي قشنگش هاشور تب خورده و وقتي بغلش مي كنم، سبكي ناگهاني اش دلم را به درد مي آورد. در اين يك هفته گاهي شير خورده و گاهي آن را هم نخورده است. گاهي شايد يك قاشق مربا خوري ماست يا فرني هم اضافه شده به اين رژيم بدون آهن و پروتئين. ليلي، مادري كه هرگز هيچ غذايي را به زور يا ترفند و بازي به پسرش نداده است،‌ اين روزها بايد خيلي خودش را كنترل كند تا اين كار را نكند... آراز مثل مرغ كرچي كه دنبال جوجه هايش بگردد هر روز هزار بار با وسواس و دقت اتاق ها را مي گردد و "آتا" "آتا" مي گويد. بعد هم وقتی برایش توضیح می دهم که چرا پدرش اینجا نیست سرزنش بار نگاهم می کند مثل اینکه تقصیر من باشد! اين غم نشسته بر پلكهاي طلايي اش رنجورم كرده است. بعد اينهمه مدت كه از آمدنمان مي گذرد هنوز هم خسته نشده از "آتا" گفتن و اين پروسه حتي در خواب هاي آشفته اش ادامه دارد. اين هم سوغاتي سفر ما: يك پست پر از اشك و ناله و آه تا بلكه دلم خالي شود از اینهمه تنهایی و غربت و بیماری!   

اما یکی از قشنگترین قسمتهای سفرمان شهر دوسلدورف و باغ وحش آبی اش بود. آکوازو - لوبک میوزیوم یکی از دیدنی ترین باغ وحش هایی بود که تا به حال دیده ام. ماهی های مدادی که در آب شنای عمودی می کردند، بچه هشت پاها، سفره ماهی های زبل و پنگوئن های دلقکی، فک های شناگر و کوسه ها، ایگواناهاي كاهو خور و آخوندک های پرهیبت، سوسک های قرمزی به درشتی دست و عروس های دریایی متفرعن که به همه بی اعتنا بودند. مار و میمون و موش و قورباغه فراوان بود و حیوانات عجیب و غریبی که چه به دلیل محیط زیست غیر طبیعی و استتار عالی خودشان و چه به خاطر نورپردازی و دسته بندی منحصر به فرد این باغ وحش واقعا انسان را با وجد می آوردند. آراز که عشق عمیقش به حیوانات معرف حضور هست در این زیبایی وحشي غوطه خورد و در چندین ساعت گشت و گذار، واله و مبهوت ماند و جیکش در نيامد. من و محمد هم که مرتب مثل بچه ها بالا و پایین می پریدیم و حیواناتی را که کشف کرده بودیم نشان هم می دادیم. دوسلدورف را شهر گرم و دوستانه ای دیدم و با اینکه مدت زمان کوتاهی را در آن گذراندیم، خوشایندش یافتم. اگر گذرتان به آنجا افتاد و بچه حیوان دوستی داشتید خیلی حیف است که باغ وحش آبی و پارک بزرگ کنار آن را ندیده بگذارید.  

آراز نگران به موشهاي صحراييهمانند سازي لانه سگ هاي آبي

آراز و محفظه آراز در پارك باغ وحش آبي دوسلدورف

 نوروز که البته جای خود داشته و دارد. مثل همیشه چهارشنبه سوری آن که دور هم بودنش آدم را کیفور می کند و بعد هم پریدن از روی آتش و آجیل خوری. عید و عیدی و شیرینی های نخودی و چای هایی که خانوم هر خانه ای برای رقابت با دیگران دم می کند و مستت می کند. ماهی قرمز های محکوم به فنا که امسال آراز از دیدنشان ذوق کرد و همه دید و بازدید ها را به پای تنگ بلور منتقل کرد. صدای "ماااااااا" ی بلندش با هر قر و غمزه ماهی در هفت در و همسایه می پیچید. هنر داد و ستد بو-سه او هم در کلاس های تقویتی وطنی پیشرفت کرد و با بو-س های آبدار  ظرف همه دوستان و آشنایان را از محبتش لبریز کرد. مانده بودیم که جنبه بهداشتی ماجرا را بگیریم و مانعش شویم یا ابراز مهرش را به انسان های دیگر تشویق کنیم.

گاو سفره هفت سين ما: پوزه تخم مرغي، كله پاك كني، شاخ هاي كپسولي، گوش هاي مليله اي. خلاقيت يعني اين!آراز و آتش ناميراي چهارشنبه سوري

پي نوشت۱: عكس ها توضيح دارند.

پی نوشت۲: هنوز هم حرف نگفته زیاد است. اما بماند برای روزی که به اندازه امروز غمگین نباشم.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 23:30  توسط لیلی  | 
سلام مادر من!

كم كم دارم مي روم! همه زندگي ام را جمع كرده ام توي چهار تا چمدان و كوله پشتي. غصه هاي خوردني را قورت داده ام و اشك هاي ريختني را گذاشته ام براي بعد! يك نگاه كلي به دار و ندارم كافي است تا بفهمم كجا هستم و عمر بيست و چند ساله ام را وقف چه كرده ام و از بقيه اش چه مي خواهم. ببين مامان! اين حاصل دوسال خون دل دخترت در غربت است: يك عالمه كتاب و يك پسر بچه! خدا را شكر كه اين ثروتي را كه گرد آورده ام به درد كسي نمي خورد جز خودم... ديگر پرواي دزد را هم ندارم! کمی از داشته هایم می ماند برای دوستان. یادگاری هایی را هم که برایم عزیز معنوی بوده اند پیش رفیقان شفیق امانت است تا بعدا و در زمان مناسب به دستم برسد. 

اين يك نقطه سر خط است. مداد را توي انگشتانم مي گردانم. دستان کرختم را به هم مي سايم. نفس تازه مي كنم. براي دور جديدي از آنچه كه براي باقي عمر انتخاب كرده ام!

                                     چمداني كه به اندازه همه دارايي من جا دارد!

اين روزها روزهاي آغازين سال نوي تحصيلي است در دانشگاهها. ديدن دانشجويان ورودي سالهاي مختلف با لباسهاي وصله دار رنگارنگ سرهمی (بسته به سال تحصيل) به تن و شاخك هاي مورچه اي روي سر بعد اينهمه مدت براي من هم عادي شده است. امسال تعداد هم وطناني كه داوطلب تحصيل در اين دانشگاه هستند زياد شده و نتيجه آنكه در هر بار پياده روي مان گرداگرد دانشگاه برمي خوريم به دوسه دانشجوي ايراني كه چهره هايشان برايمان آشنا و دوست داشتني است.  همین طور که غصه دار هم می شویم برای اینکه خیلی کم هستند نخبه هایی که بعد از تمام شدن درس و مشقشان برگردند به کشورمان... بازار مهماني هم داغ داغ است براي اينی كه پسر دايي اش مي رسد و آنی كه نامزدش به او پيوسته، آن ديگري كه دو تا دوست هم دانشكده ايش مي آيند و فلاني كه همكار خواهرش بارش را "کارگو" كرده با ايران اير. گُله گُله ايراني ها جمع مي شوند و گپ مي زنند. ديگر اين جوانان جاه طلب و كوشا براي خودشان قطبي شده اند در اين سوي دنيا...  

آراز کوچولویی که به زودی زود هشت ماهه می شود در تب و تاب کشف شگفتی های جهان سر از پا نمی شناسد. گذشت آن زمان که روی زمین می ماند و غر می زد! حالا یا زیر صندلی و میز کامپیوتر است یا توی یخچال سرک می کشد و یا از نرده های تختش آویزان و در حال صعود است. از هر شی عمودی برای گرفتن و ایستادن استفاده می کند. حالا این شی می تواند شلوار من باشد یا نخ دندان توی دست بابا محمد!!! وقتی موفق می شود برای خودش حرف می زند و به زبان آرازی! خودش را تشویق می کند که می شود یک چنین چیزی: "ددد، با ب ب، م م دو دا! " خسته نمی شود، باز نمی ایستد، هیچ چیز سد راهش نمی شود، از شوق و شادی اش کم نمی شود. وول می خورد، باز می کند، می اندازد، می کوبد، آواز می خواند، گاز می گیرد، زور می زند، چهار دست و پا می دود، می کند، می کشد، می جنبد! سیر نمی شوم از این موجود با پشتکار و یکدنده و شجاع!  

ديگر هم اينكه داریم دل مي بُریم از دوستانمان! ديده اي ريشه را كه از خاك بيرون مي كشند چه نزار يكي دو آوندش آويخته از ريشه مي ماند و يك كپه خاك برگ هم روي ريشه؟ كمي از گوشت دلهایمان كنده شده و آويزان مانده به ياران جاني. به "ف.الف" و دستهای ظریفش که از مهر لبریز است، به "سین.واو" و قرمه سبزي هايش كه آكنده از پیچیدگی و مهرباني است، به "الف.م" و روح پهناور پر از ديگرانش،‌  به "شین.الف" و درك عميقش از دف و هستي، به "كاف. واو" و قلب رئوفی که همیشه قایمش می کند، به "الف.ر" و پاسداری و احترامش از زبان پارسی، به "الف.ز" و اراده محکمش و طعم کیک های عسلینش، به "الف.دال" و محبت های بی شمارش، به "خ. لام" و قلب طلایی که پشت حلبی ظاهرش دارد، به "سین. واو" و آغوشی که همیشه به روی مهمان باز است... و دهها انسان دیگر که بهشان مهر ورزیده ایم، دوستشان داشته ایم و برایشان برادر و خواهر بوده ایم.... یعنی نمی شود آنها را هم توی چمدانهایمان بگذاریم و ببریم؟ بوي هجرت مي آيد: بالش من پر از آواز پر چلچله ها است...*

نمی دانم این چه سری است که لحظه دیدار که می رسد طاقت انسان طاق می شود. تازه دارم می فهمم چقدر دلتنگ خانواده و وطنم هستم. گاهی که از سر از زانوی غم رفتنم بر می گیرم، بال درمی آورم. باورت می شود که دخترکت با ماه هلالی رمضان از راه می رسد؟ مامان آیا این بار ممکن است همراه بقیه عزیزان به پیشوازمان بیایی؟ دلت نمی خواهد نوه کوچولوی شیرینت را برای بار نخست ببینی؟ ... می دانم عزیزم. ببخش که گاهی بی قرار تو می شوم... ببخش که این وقتها آزارت می دهم. من می آیم... هرچه باشد آنجا به هم نزدیکتریم...

* سهراب سپهری

 |+| نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 23:5  توسط لیلی  | 

مادر عزیزتر از من!

مي بيني؟ اينجا بودم! سرزمين ژوليوس سزار، ميكل آنژ، لئوناردو داوينچي،‌ برنيني. رموس و رمولوس و مادر گرگشان، كشور پاپ. آنجا كه در آسمان آبي اش مي توان نقش هزاران سال از تاريخ انسان را منعكس ديد. ايتاليا، عروس خواب زده اروپا كه به تنبلي ، اندام با شكوه چكمه وارش را به آفتاب داغ جنوب سپرده است.  هنوز گرگيجه ام ... گويي چشمهايم بعد از ديدن آنهمه نور و رنگ و هنر، آنهمه تاريخ و موزه و پيكره و گوشهايم بعد از شنيدن آنهمه همهمه جهانگرد و داستان و نقلهاي تاريخي جرات رويارويي با حقيقت زندگي روزمره ام را نداشته باشد... واقعا بيهوده نيست اگر رم زيبا براي قرنهاي متوالي پايتخت جهان غرب بوده است...

رم براي من تجسم بارزي است از تركيب ايران و اروپا. كمتر غم غربت به سروقتت مي آيد از بس كه كنار جویها پر آشغال است و كف پياده رو ها وصله خورده است و مردم مهربانند! دختران موتور سوار با لباسهاي سبك در خيابانها ويراژ مي دهند و سگهاي بند نخورده از گرماي شرجي له له مي زنند و مي دوند زير دست و پاي صاحبانشان. همه جا ماشینهای دو نفری کوچک اسمارت و دوچرخه های خانوادگی جهانگردی تردد می کنند. سوپر ماركتها بعد از ساعت ۲ ظهر تعطيل مي شوند، به همين زودي. دوستي به شوخي مي گويد كه اگر اينجا كارمند باشي نمي تواني نان بخري! بي خود نيست ضرب المثلي ايتاليايي هست كه مي گويد: "وقتي همه مردم دنيا فكر مي كنند، ايتاليايي ها آواز مي خوانند". آن تن آسايي و آفتاب زدگي را در همه ياخته هاي روح در اين ملت درک می کنم، و حتي در چشمهای سبز امانوئله به جا می آورمش، مرد خوش قولی كه آپارتمانمان را از او اجاره كرده ايم. چه شاد و سرخوشند! خورشيد را به يادت مي آورند لم داده به بالشي از ابر... هيچ كس زحمت صحبت كردن به انگليسي را به خود نمي دهد، حتي فروشندگاني كه نان روزانه شان از فروش وسايل به خارجي ها تامين مي شود. رم خواب زده همچون سگي كه به كنه هايش بي اعتنا است، توريستهاي مشتاق پر سر و صدايش را ناديده مي گيرد. از مهمان نوازی اش همين بس كه حركتي به خود نمي دهد تا از پشمهايش بتكاندشان! 

به جاي آن اما مردمي دارد خونگرم و به غايت مهربان و خوشرو. پسركم را مردم كوچه و خيابان از دستم مي ربايند و قربان صدقه اش مي روند و "بلو، بلو" *مي گويند. آراز قهرمان هم تا مي تواند دلبري ايتاليايي هاي زيتوني را مي كند و به رويشان مي خندد. از زمین و آسمان آتش می بارد. به محض رسيدن به خانه آراز حمام مي كند تا بلكه از سرخي گونه هايش كاسته شود. سراسر سفر را كلافه است از اين داغي تند هوا و كيفيت نامناسب آب خوردن. قلپ قلپ آب را سر مي كشد و با اينهمه پوشك هاي خشك تحويلمان مي دهد. اما روي هم رفته با ما و برنامه سفرمان كنار مي آيد. قهرمان كوچولوي من تحملي مثال زدني رو مي كند: مثل هميشه.

تنور پيتزا پزيدكه شيريني فروشيآراز و ايتاليايي هاكولوسيوآراز در كالسكه تاشو

كولوسيوم: به محض ورود به آن انگار هوا يخ مي زند و باعث مي شود تحمل صف كيلومتري آن راحت تر باشد. شايد به خاطر معماري بي نظير آن باشد و سقفهاي بلند و راهروهاي طولاني که برايش تعبيه شده است. شايد هم اين آه سرد و زنده، نفرين هزاران نفري باشد كه از زير همين سقف هاي پيچ در پيچ عبور كرده اند و به سوي سرنوشت محتومشان قدم برداشته اند. بازي هولناكي كه براي مردم ۷۵ بعد از ميلاد سرگرمي جالبي بوده است و پر طرفدار. در غير اين صورت برپايي ورزشگاهي ۵۵ هزار نفري براي آن بي معني است! گلادياتورها همين جا در برابر مسيحي ها و حيوانات وحشي مي جنگيده اند و آزادي شان را مي خريده اند در قبال مرگ رقيب. وگرنه مي مردند! سقف ميدانچه اصلي يا آوردگاه خراب شده و زيرزمين هم پديدار است. بنابراين از جايگاه تماشاچي ها مي شود محل نگهداري حيوانات و اسيران را ديد كه اتاقهايي تنگ و تاريك هستند و با ميله هاي بلند حصار شده اند. انگار به جاي باران جهانگرد از آسمان باريده است....

شهر باستاني رم، فورو رومانو: خرابه هاي رم... بعد از ساعتها ايستادن در صف هاي طولاني وارد مي شويم. در مسير حركتمان با كبوترهايي كه فوج فوج براي خوردن نان بيات ديشبه هجوم آورده اند‌، سرگرم شده ايم. آراز هم شاد می شود با ديدنشان. به اين كبوترها و بال و پر زدندشان به قهقهه مي خندد. برای رسیدن به داخل شهر از خرابه اي رد مي شويم... رفته رفته مي شود اينجا و آنجا اثر بيشتري از گذشته ديد، سر ستوني پيش پا افتاده. مجسمه اي با نقش و نگار شاهانه ولي بي سر و بازو انجاست. اينجا را ببين! حوضي است. پيش از اين فواره اي بوده و ميدانگاهي. شهر به عشوه هايي باستاني ما را به داخل مي خواند: بيا بيا پيشتر! از صد پله كه بالا مي رويم، شهر باستاني به يكباره رخ مي نمايد! قلبم از جا كنده مي شود... زير پايم ۲۰۰۰ سال تاريخ محض انسان اروپايي رو به من آغوش گشوده است.  آنجا ويرانه هاي سناي روم است،‌ آنجا كاخ باكره هاست. دختران باكره اي كه در اين كاخ زنداني بودند و همچون خداوندان پرستيده مي شدند در صورت از دست دادن سرمايه معنويشان (از ديدگاه رمي ها) زنده زنده در آتش سوزانده مي شدند. معبد ساتورن، معبد كاستور و پولوكس همان جايي كه در آن پيروزي رمي ها بر اتروسكان جشن گرفته شد، و طاقهاي نصرت كه هر يك به مناسبت پيروزي رم بر يكي از ملتهاي آن زمان برپا شده است و لشکری پیروز از زیر آن رژه رفته است: لشکر ۴۴ * شاید. پاي ستونهاي بلند انگار در يك لحظه ناب، ژوليوس سزار را مي بينم،‌ ترور شده و در آستانه مرگ است، به اين بهانه كه شايد روزي بخواهد امپراتور رم شود و سنا را برچيند، و با نگاهي حاكي از اندوهي ژرف رو به نزديكترين دوستش كه خنجري هم از او خورده است مي گويد: "بروتوس تو هم؟"

خيابان دل كورسو،‌ ويا دل كورسو: اينجا خيابان مد ايتاليا است، به گمانم همه ماركهاي مشهور جهان اينجا شعبه اي دارند. خيلي ها را حتي من به اسم هم نمي شناسم. ويترين ها كم عمق و قيمت ها سرسام آورند! اما گمان كنم به ديدن اينهمه سليقه مي ارزد كه يكبار هم شده از اين خيابان رد شوي. مخصوصا اين كه در يكي از همان كوچه پسكوچه ها به پارلمان ايتاليا هم برمي خوريم. مثل همه ساختمانهاي دولتي با مجسمه هاي زيبايي تزيين شده است....

معبد پانتئون: بزرگترين و زيباترين معبد جهان همين جاست! همين ساختمان با ستونهاي عظيم و تاريخ ۲۰۰۰ ساله اش که از آفریننده رومی اش "هادریان" در ۱۱۸ بعد از میلاد می گوید. (گرچه در واقع هادريان آن را بازسازي كرد و سازه اصلي توسط ماركوس ويپسانيوس آگريپا در ۲۷ قبل از ميلاد ساخته شده است.) مي گويند ابتدا تقدیم به همه خدايان شده ولي با نفوذ مسيحيت مثل ساختمانهايي از اين دست، به كليسا و مكان مقدس مسيحي تبديل شده. مقبره رافائل نقاش و ويتوريو امانوئله دوم هم اينجاست. در گوشه گوشه آن مردم به حفظ سكوت و نوعي حجاب و پوشش رسمي دعوت شده اند: "سكوت را حفظ كنيد! اينجا آرامگاه و محلي مذهبي است". با اينكه پانتئون معبدي است قديمي ولي هنوز هم كليسايي است درخور. كل ساختمان شكلي ۸ ضلعي دارد و در هر ضلع آن مقبره اي جاسازي شده است ولي ضلعي كه درست روبروي در ورودي است محراب و شمع و منبر دارد و صندلي هايي براي نشستن. كم كمك دارم مي فهمم كه "رم موزه اي زنده است" يعني چه. همه چيز سالها پيش ساخته شده و مردم نمي توانند یا نمی خواهند اين سازه ها را از زندگي روزانه شان جدا كنند. بلكه به فراخور، آن سازه را در زندگي روزمره شان تعريف كرده اند... سوراخ مياني گردی در سقف پانتئون، آن را جزو اعجاب انگيزترين بناها از نظر معماري در آورده است.

فواره تروي، فونتانا د تروي: مگر مي شود جهانگرد باشي و به رم سفر كني و اين فواره عظيم را نبيني كه در بعد از ظهر ديرپاي رم، هوا را در گرداگردش اندكي خنك مي كند... سربازي در لباس يوناني قديم با شمشير بلند مي چرخد و با توريست ها عكس مي گيرد در ازای پول. محمد هم عكس می گيرد برای یادگاری و سر به سرش مي گذارد. پشت به فواره می کنم و سكه ده سنتي قرمز براق را از پشت سر توي آب پرت مي كنم و تند و تند آرزو مي كنم يكبار ديگر به رم برگردم. بعدها می شنوم كه مي شود با انداختن سكه اي دوم آرزويي ديگر كرد،‌ اما ديگر به آنجا دسترسي ندارم! كف حوض پر از سكه است. سكه هايي از تمام ملل. مجسمه مرمرين و غول پيكر نپتون از فراز جايگاه سنگي اش به اين همه آرزوي رنگارنگ نيشخند مي زند... آراز انگشتان پاي كوچولويش را توي حوض مي شويد...

پله هاي اسپانيايي، اسكاليناتا دي اسپانيا: اين پله ها مشهورند از اين بابت كه مردم همه با يارغار و عشق يگانه شان روي اين پله ها مي نشينند و اگر كسي تنها باشد و رويشان بنشيند بعيد نيست كه تنهاي ديگري را زود پيدا كند... هيچ كس روي پله هاي اسپانيايي تنها نمي ماند! دو سه متر آنطرف تر از فواره كوچولوي ميان ميدان، پرچم سفارت اسپانيا در اهتزاز است كه انگار در نامگذاري اين ميدان و آن پله ها هم بي تاثير نبوده. من و آراز با دو سرباز اسپانيايي  عكس يادگاري مي گيريم كه لباسهاي فرم سورمه اي و حمايل سرخ دارند. از همه جالبتر اما، ساعت ديواري عظيمي است بر فراز پله ها كه نظيرش را پيش از اين نديده ام و نحوه طراحي اش را نمي دانم اما به نظر سازه مهندسي جالبي است حكاكي شده روي ديوار با خطوط متقاطع عجيب.

ميدان كولونا، پيازا كولونا: محور سنگي عظيمي است به نام ماركو اورليو كه بر فراز آن مجسمه اي از سنت پيتر (نخستين پاپ و جانشين مسيح بر روي زمين) قرار دارد. كنده كاري هايي به شكل هيروگليف ها مصري روي آن هست كه پيچ وا پيچ خورده تا بالا پيش مي رود. خيلي اتفاقي اين ميدان را پيدا مي كنيم و توضيح خاصي در مورد آن نديده ايم. فقط فرصت مي كنيم تا بايستيم و زيبايي با ابهتش را تماشا كينم و لذت ببريم. نمي دانم اگر اين كالسكه سفري تاشو نبود چطور مي توانستيم آراز را اينهمه راه ببريم. ممنونم كالسكه عزيز!

ميدان دل پوپولو، پيازا دل پوپولو: بي اغراق زيباترين ميداني است كه در رم مي بينم. جهانگردان زود ردش مي كنند تا وارد خيابان دل كورسو شوند اما من واله كليساهاي دوقلوي آن سوي ميدان مي شوم: به محض ورود از دروازه اصلي سمت چپي "سانتا مارايا اين مونتسانو" است اثر معمار معروف "رينالدي" و سمت راستي "سانتا ماريا دي ميرا كولي" اثر معمار و پيكره تراش مشهور "برنيني". در وسط ميدان سازه نوك سوزني عظيمي است که با هيروگليف نقش شده، مثل بسياري از ميدانهاي رم و چهار شير نشسته با دهانهاي فواره اي از آن نگهباني مي كنند. نور غروب روي شتكهاي آبي كه از دهان شيرها مي ريزد رنگين كمان مي شود و با صداي نوازنده دوره گرد ترومپت در فضاي ميدانگاهي پخش مي شود. چادرهاي سفيدي در سمت چپ ميدان بنا شده اند تا اجناس ريز و درشتي را به اسم سوغاتي رم به بازديد كنندگان بفروشند. مرد سياهچرده گلفروشی يا شاخه هاي گل رز بر سنگفرش تفتيده مي گردد. در سمت چپ اين ميدان كه مي گويند روزگاري دروازه ورودي اصلي به شهر رم بوده است، پارك بزرگي قرار دارد با پيكره هايي از هنرمندان بزرگ و پرآوازه به اسم "پارك بورقس". شنيده ام مجسمه فردوسي هم در همين پارك است اما من نمي بينمش. مادر جان كار آساني نيست كه در هزاران كيلومتر مربع و بین صدها پيكره سنگي پنهان لابلاي شاخ و برگ درختان پيدايش كني، مثل سوزن در انبار كاه. اما اين چيزي از زيبايي افسانه اي پارك و فضاي سبزش و ايوانهاي وسيع باستاني اش كه دورنماهاي لذت بخشي از شهر را به تو مي دهند، كم نمي كند. 

ميدان سن پيتر، پيازا سن پيترو: شكوه و زيبايي اين ميدان در وصف نمي گنجد. ستونهاي سفيد، مجسمه هاي عظيم. ورودي كليسايي به همين نام، بزرگترين كليساي كاتوليكي جهان. ورودي واتيكان: كوچكترين ايالت مستقل جهان با ارتشي هزار نفري از گارد ويژه سوئيس. آراز با خواهر روحاني مهرباني عكس مي گيرد. اولين بار است كه كسي را مي بينم كه زندگي اش را تا اين درجه وقف دينش كرده است. دوست داشتم فرصتي مي بود براي گپ زدن! اما خواهر روحاني لابلاي جمعيت گم مي شود. اينجا بيش از هر چيزي مي شود كشيش و راهبه ديد. حتي يكي را مي بينم شبيه پدر تاك در كارتون رابين هود! با همان طتاب سفيد به كمر و شنل كلاهدار. اصولا بايد اين لباس نشاندهنده مسلك خاصي باشد... کلیسای سنت پیتر در منتهی الیه میدان قرار دارد. داخل آن چنان تاثیر عجیبی بر بیننده می گذارد که تا عمر دارد جرات نمی کند فراموشش کند! دستور ساختن اینجا را امپراتور کنستانتین داد در ۳۱۳ بعد از میلاد و ۱۰۰۰ سال بعد توسط واتیکان برای مقر پاپ انتخاب شد. با اینهمه مجسمه و نقاشی اثر دست هنرمندان شهیری همچون میکل آنژ، برنینی و رافائل هنوز هم اینجا یک کلیسای فعال است. در جایگاههای اقرار نیوش چوبی که در سراسر کلیسا قرار دارند، مردم اعتراف می کنند. آن سوتر مراسمی مذهبی برگزار می شود و کشیشی با جامعه سبز دعا می خواند. همه جا پر است از مردان کت و شلوار پوش و کراوات زده که مردم را از دست زدن، لمس کردن، وارد شدن و خارج شدن منع می کنند. واقعا نمی توانم بگویم که رفتار خوبی دارند حتی با در نظر گرفتن این دو نکته که به گمانم همین کلیسای پر آمد و شد هزاران اثر تاریخی در خود دارد و همانند کعبه برای مسلمانان، برای مسیحی ها مورد احترام است. در میانه کلیسا ۴ ستون عظیم برنجی تا به سقف کشیده شده که می گویند تنها پاپ می تواند وارد ان شود و پله های رو به زیر زمین که گویا مقبره خود سنت پیتر را در خود جا داده است. آنسوتر اما پله هایی است رو به زیر زمین اصلی که محل دفن همه پاپها است از سرآغاز تا امروز. آخرین پاپ مرحوم یعنی پاپ ژان پل دوم آخرین قبر با شکوه را به خود اختصاص داده است با حلقه ای گل تازه و دو راهب که زانو زده اند و برایش دعا  می خوانند و یک محافظ کراوات زده بی ادب دیگر که بازدید کنندگان را عقب می راند با هشدارهای زبانی. سنت پیتر بزرگترین کلیسای کاتولیکی جهان است که با گفتن تمام نمی شود.... اما دریغ و افسوس بسیار که صف چندیدن کیلومتری بلیط ورودی زیر آفتاب جولای، ما را از بازدید موزه های داخل واتیکان مثل موزه مصر و اتروسکان و باغ و کتابخانه اش بازداشت...

* آمدم، ديدم، پيروز شدم:‌ گزارش سزار به سنا از يكي از فتوحاتش.

* بلو: خوشگل به ايتاليايي.

* لشکر ۴۴: پیاده نظام وفادار سزار در جنگ و قیام کنندگان بعد از مرگ او برضد قاتلانش.

 |+| نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 21:39  توسط لیلی  | 
سلام عزیزم!

باید بودی و می دیدی لایش خورشید را روی کرانه های بالتیک در سفري كه به جزيره هاي اُلند داشتيم... روزهايی که هرگز شبی در پی نداشت و غوغای مرغان دریایی خواب زده را در ماريهامن. نمی دانم چرا این سفر اینهمه به من خوش گذشت، شاید حضور دوست داشتنی پسرم بود در اولین سفر دریایی اش و توجه مشتاقانه اش به دور و بر و یا شاید بازیابی دوباره محمد برای رازدل گویی... نکند دلیلش آبی عمیق شناور گرداگرد غول آهنی و موجکهای شاد رقصان زیر پا بود كه با آمدن غروب بسيار دير رس به ارغواني و صورتي گرويد؟ شايد هم عرشه های دلباز و سپید عامل اصلي اش بود با صندلی های چوبی صمیمی كه به هر بيننده اي با آغوشي گرم درود مي گفتند؟ آه براي چه دنبال دليل مي گردم؟ هر چه بود با ياد آوريش انگار قاشقي عسل در دهانم مي گردانم... خوش گذشت ...                   

يكماهي مي شود كه شروع كرده ام به اختراع بازي هاي جديد براي آراز، اما پيش از آنكه بشود از آن گفت بايد به جايي مي رساندمش... و كدام مادر است از چنين ابتكاري بي نياز باشد؟ يكي را كه هر دوي ما دوست داريم بازي "اتو كشي" است! يكعالمه لباس با رنگهاي مختلف وسط اتاق روي هم تلنبار مي شود. آراز و من به فاصله روبروي هم مي نشينيم با لباسهايي قرمز و آبي و سبز ميانمان. پسر كوچولوي من دست دراز مي كند و مي گيردشان، از ديدن و بازي كردن با اينهمه رنگ لذت مي برد و با مهارتي كه كسب كرده به هر طرف كه بخواهد مي چرخد و اگر لازم آمد مي غلتد. لباسهاي تميز براي دهان كوچولوي آزمندش كه عاشق مزه كردن هستند گزينه خوبي است و دكمه هايشان را مي شود جويد! كم كمك كه من اتويشان مي كنم، آراز خوب نگاه مي كند و از تماشاي دستهايم خسته نمي شود. (پسرم سعي مي كني نزديك تر بيايي؟ نمي شود عزيزم، اتو داغ است، هماني است كه وقتي سرد بود خوب با انگشتانت لمسش كردي!) من هم از از اينكه در منظر نظر چنين بيننده اي باشم، بيننده اي كه به نظرش اتو كردن من قابل اين چنين دقتي باشد خسته نمي شوم! بازيهاي مشابه فراوان است، مثل بازي "رنده كردن"، بازي "نامه نوشتن" و بازي "غذا خوردن"! هزينه اي هم ندارد اين بازيها! مادرم به گمانم بايد بچه ها را به ميان زندگي برد، زندگي برايشان بازي است... بازي برايشان عين زندگي است.

بازي ديگرمان كمي معجون شيطنت دارد... آراز مي نشيند داخل آغوش و ما وارد پاساژ بزرگ مي شويم.  هر روز به يكي دو فروشگاه سر مي زنيم. من قيافه جدي زني را مي گيرم كه قصد خريد دارد و مي زنيم به دل لباسها، رو تختي ها و قابلمه ها! آراز در مدتي كه من در برابر هر كالايي مي ايستم مهلت دارد كه لمسش كند! البته كريستالها، خوردني ها، مواد شيميايي و ظرفهاي شكستني از بازي "ببين و لمس كن" ما معافند! آنوقت خودم هم تازه مي فهمم در جهاني زندگي مي كنم كه لبريز از امكانات حسي تازه است. تصورش را بكن! حرير و حوله و پنبه، آهن و فولاد و مشمع، مقوا و كاغذ و سلفون! اصلا عجيب نيست كه آراز اينهمه پياده روي هايمان را دوست دارد. اين بازي در طبيعت هم قابل اجرا است: با برگهاي جوان و شكوفه هاي خجالتي، درختاني با پوست چوب پنبه اي و نهال هايي با پوست جذاب، قاصدك ها و كلوخها و شفيره ها... اما امان از كمردردي كه بعد اينهمه راهپيمايي با بار سنگيني كه هميشه در حال وول خوردن است فرا مي رسد! نگران نباش مامان من! موقتي است. به محض اينكه آرازم بتواند بدود،‌ ديگر به اين مامان متحرك نياز نخواهد داشت! چنانكه با چشيدن هر قاشق غذا از وابستگي اش نسبت به من به عنوان منبع غذايي كاسته مي شود....

با پسرم: عزيزم! گاهي مي شود كه آدم به همه چيز شك مي كند. به توانايي اش در انجام امور، به محبت اطرافيان، به خدايي كه در اين نزديكي است و هميشه بهترين را برايمان مي خواهد... آن وقت است كه تصميم گيري مشكل مي شود. بي ايمان به خدا و خود نمي شود پا پيش گذاشت... اما هرقدر هم كه تو خدا را از ياد برده باشي او هست: بي نهايت، وسيع و سرشار از حكمتي ناشناخته... دل قوي بايد داشت... كاش كمي نصيحتم كني! كاش كمكي از آن ايمان سرشارت را كه هم اكنون به توانايي ات داري جايي ذخيره كني كه در بزرگسالي به كارش ببندي! ببينم... مي شود با بوسه اي از گونه هاي بي دندانت توي خواب اندكي از آن اعتماد به نفس را به عاريه گرفت؟ بيا امتحان كنيم!

پي نوشت:

به كبريا: برايت آرزوي سلامتي جاويدان مي كنم دوست من! اين خانه آبي هميشه به روي تو باز است!

به فريبا: از صميم قلب معتقدم كه فقط ۲۰ روز ديگر از اين دوران باقي مانده است. بگذرد اين هم...

به شبنم: كاش شايستگي دوستي و محبتت را داشته باشم. ممنون از اينهمه لطف...  

 |+| نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 23:15  توسط لیلی  | 
سلام عزیزم:

سال نو مبارک! عید بی دید و بازدید، بدون اینکه کسی در خانه ات را بزند و یا اینکه به امید گرفتن عیدی قلبت بتپد چه لطفی دارد مادر؟ اما می دانم که در جوابم چه خواهی گفت، به جای اینهمه، عیدی کوچولویم سر سفره هفت سینم بود: آراز فینگیل قهرمان! باید بودی و چهره خواب آلویش را می دیدی که کلی علامت تعجب توی مردمکشان موج می زد: آخر پسرکم اولین عیدش را جشن می گرفت. شب قیل آن با دوستان ایرانی مان دور هم بودیم و هر کسی غربتش را توی خانه اش جا گذاشته و آمده بود. برای چند ساعتی دوستان به جای خانواده هایمان نشستند و چراغ دلمان روشن شد.

بعد از آن هم مامان مهربانم، سفر کوتاه جالبی به یکی از شهرهای نزدیک داشتیم، که جای تو را در آن خالی کردیم. یک شب را مهمان یکی از دوستان خوبمان بودیم و دیدارهایمان تازه شد. اگرچه در راه برگشت برف سنگینی غافلگیرمان کرد و سوز سرد هوا زمستان گذشته را در ذهنمان تداعی کرد... اما آراز پسر کوچولوی فوق العاده ای بود و ثابت کرد که در هنگام مسافرت هم می توان به اعتماد کرد!

مادر جان. سه شنبه با پروفسور جلسه ای داشتم و انگار گوش شیطان کر، قرار بر این شده است که تا یکی دو هفته دیگر از تزم دفاع کنم. دلم شور می زند: دلهره دارم. نمی دانم از پسش بر می آیم یا نهو در حال حاضر فقط روی پایان نامه ام کار می کنم. برایم دعا کن عزیزم. مثل همیشه محتاج دعای تو هستم. اگر هم توانستی مادرم، بیا و کنارم باش.   

آراز کوچولو هم برای خودش مردی شده مادر جان، با دستش همه چیز را می گیرد و یا اینکه سعی می کند! کلی برای خودش آقا شده و قیافه عوض کرده. لباسهایی که برایش تهیه کرده بودم دیگر به تنش نمی رودو من منتظر تمام شدن درسم هستم تا با خیال راحت برایش خرید کنم. 

با پسرم: مرد کوچولویم! سال نو شده است و زمان هم. آنچه که یاد آوریش خوب است اینکه همیشه نمی توان زمان نویی داشت. حال که نوید یک سال دیگر را داری، بکوش تا از لحظه هایت بهترین استفاده را بکنی: زود قد بکش، قدمهای لرزانت را محکم کن، تجربه بیاموز و خوب فکر کن. تند تند بخند و در همان حال از زندگی ات لذت ببر و هرگز فراموش نکن که بی نهایت دوستت داریم.   

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 10:32  توسط لیلی  | 
 
  بالا