|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
کلمه ها در گذر زمان!
آراز کوچولو در همین هفته ای که گذشت یکروز از خواب بیدار شد گفت "آسانسور!" وبعد هم شروع کرد به کامل گفتن کلمه های دو و سه سیلابی. مثلا این طوری:
|
|
می گفت |
می گوید |
که هست |
|
1 |
می |
میمو |
میمون |
|
2 |
بب |
ببی |
ببر |
|
3 |
ما |
ماهی |
ماهی |
|
4 |
خ |
خوخ! |
خوک |
|
5 |
قو |
قوقا |
قورباغه |
حرف های "ر" و "ل" که هنوز خوب در دهان نمی چرخند ولی "گ" ترکی که نسبت به گاف فارسی به مخرج جیم نزدیک تر است یا آواهای خیلی مشکل داچ را خوب و صحیح تلفظ می کند. فنوتیک های درستی که به کلمه های فارسی و ترکی می دهد برایم جالب است، و اینکه کاملا می داند این با زبان های مختلفی سر و کار دارد. اگر کتاب خوبی می شناسید که در مورد بچه های دوزبانه راهگشا باشد، ما را هم بی نصیب نگذارید.
1- من (به ترکی): آراز جان ببین این گاوها چه قشنگ هستن؟
او (خیلی با احساس به زبان داچ): Ja, Dat is mooi ..................معنی: بله! خیلی قشنگه!
2- من (به ترکی): اردک ها رو ببین آراز؟ دیدی؟
او (با لحن تاییدی به زبان داچ): Kijk ens, ana, Endjes .......... معنی: نگاشون کن مامان! اردکها رو ببین!
3- من (به ترکی): عزیزم لطفا برو به آتا بگو بیاد.
او از همان راه دور (به داچ): Ata! ata, kom maar ............معنی: بابا! لطفا بیا!
دو دقیقه بعد هنوز آتا نیامده....
او (به فارسی): آتا بدو بیا!
بعد از چند لحظه دست پدرش را گرفته و کشان کشان می آورد و پشت سر هم می گوید: آتا گل!!!! ........معنی: بابا! بیا!! (به ترکی)
4- من (به ترکی): آرازم بیا و برای خودت قاشق ببر.
او (داخل آشپزخانه می شود و با لحن طلبکار به فارسی): قاشق کوش؟؟!!!!
5- من: این سه چرخه خوشگل مال کیه؟
او (به داچ): Voor mij ............ معنی: مال منه!
پلیس راهنمایی و رانندگی:
اگر تند بپیچم یا ترمز کنم صدایی سرزنش آمیز از پشت سر می گوید: pas op! ...........معنی: مراقب باش! (داچ)
هر زمان لازم باشد پشت در بسته ای باشیم دراز می کشد و از زیر در گوش می دهد. هر وقت بخواهیم در را باز کنیم زود می گوید: pas op!
آراز رنگ های سبز و قرمز را به هر دو زبان فارسی و داچ می داند. از چندین متر مانده به تقاطع و وقتی که سوار بر دوچرخه می رسیم به چهارراه و پشت چراغ قرمز، شروع می کند به صدا کردن رنگ سبز. انگار اگر صدایش کند زودتر سبز می شود وقتی هم سبز می شود نفس راحتی می کشد که :سسسسسسسسبز!
گاهی که حوصله ایستادن نداشته باشد می گردد و لابلای چراغهای مختلفی که برای مسیرهای دیگر در چهارراه سبز یا نارنجی شده است یکی را نشان می دهد و اصرار می کند که رد شویم!
ترکیب های آرازی:
kom (یعنی بیا به داچ) + گل (یعنی بیا به ترکی) = گم!!!
قوقولی قو (صدای خروس) + قد قدا (صدای مرغ) = قودی قودی!
آراز سواد دار:
پسر دقیق من شروع کرده است به خواندن. کتابی دارد که در هر صفحه اش یک عدد نوشته شده و یک بیت شعر که با همان عدد شروع می شود. معمولا این طور بود که من می خواندم و او گوش می کرد. امروز که من یک لحظه در خواندن تعلل کردم صبرش سر آمد و خودش شروع کرد به اسم بردن عددها. به آنها اشاره می کرد و اسم شان را می گفت. سه، چهار، پنج و هفت یا ففت به زبان آراز!!!
عددهای داچ را هم شفاهی می داند. در ترتیب شمارشی سه و پنج (Drie en Vijf) را به موقع می گوید. این پنج هلندی عدد مورد علاقه کوچولوی ما است و همه چیزهایی که زیادند حتما پنج تا هستند...
بزرگمرد کوچک:
همه اشیا دنیا در ذهن پسر من زیر مجموعه دو گروهند: کوچک و بزرگ. اسم ها بدون این صفت ها در گفته های پسرم ظاهر نمی شوند. صدایش را کلفت می کند و می گوید: تاتوخ (تراکتور) بزرگ... کامیون بزرگ... قاشق بزرگ! یا دو انگشت دوست داشتنی اش را به هم می چسباند و گردن نحیفش را کج می کند و با مهربان ترین لحن ممکن تاکید می کند: کوچولو!!! مثل حباب کوچولو... نی نی کوچولو!
چند وقتي است كه شروع كرده ام به ياد گرفتن داچ. وقتي كه شب مي رسد، نيم ساعت از آرامش گرانبهاي شكننده ام را صرف كتاب جلد سبزم مي كنم تا يك فعل بي قاعده را صرف كنم يا دو كلمه جديد ياد بگيرم. يكي از بزرگترين شرمندگي هاي بشري اين است كه كوچولوي بيست و يك ماهه ات حرفي بزند كه تو براي درك آن مجبور باشي از لغت نامه كمك بگيري! اما من از چنين يادآوري گسي بهره مي گيرم تا انرژي ادامه راه را كسب كنم... همكاري مسالمت آميز سالمي هم باهم در اين راه برقرار كرده ايم. آراز تلفظ هاي درست را يادم مي دهد و من برايش كتاب به زبان جديد مي خوانم.
براي پيشرفت زبان هاي مادري ما دقیقه هاي كوچك را هم ارج می نهیم و اجازه نمی دهیم بی خیال از کنارمان رد شوند. با هم حرف می زنیم و شعر و سرود می خوانیم تا بلکه پربارتر بگذرد این روزهایی که خواست پسر پرتلاش و دوست داشتنی ام براي ارتباط عميق با دنيا جوانه کرده و توانایی اش هنوز دانه پنهان زیر خاک است. تازه در این راستا کلی از استعدادهای کشف نشده خود من هم محک می خورد... چند تا از خوشمزه هايش را نقل مي كنم تا حال و هواي اين روزهاي آراز برود زير دندان خواننده.
۱. در آشپزخانه مشغول پختن سوپ هستم. آراز نشسته روی صندلی غذا و مشرف است به روی میز. کنجکاو است بداند چه می کنم. به جای توضیح معمول همیشگی می زنم زیر آواز و این هم دوئت فی البداهه ما:
هویج و پیاز رنده شد ---- قابلمه پر از خنده شد
سیب زمینی ناز نکن! ---- نگاه به آراز نکن!
مهمون سوپ ما شو --- پیش رشته رها شو!
پ.ن: شعرهای مربوط به آش و ته چین و لوبیا پلو بعدا در فرصت مناسب خواهد آمد.
پ.ن: نمايش رقص توسط آراز كوچولوي ما روي صندلي و ميز آشپزخانه پيوست تصوري! است.
۲. داریم به طرف مهد کودک حرکت می کنیم. وقتی هر دو روی دوچرخه ایم تا جایی که نفسم بکشد شعر و آواز می خوانیم. شعر البته باید موضوعیت داشته باشد چه درباره آسمان و زمین و باران و ماشین باشد چه راجع به وطن و حافظ و آخرت و فال. از کنار مزرعه گاوهای آراز رد می شویم. این هم شعر بندتنبانی ما در مورد این موجودات دوست داشتنی که باید با صدای بلند برایشان داد بزنیم. خوشبختانه گاوهای این دور و بر فارسی بلد نیستند!
من گاوم و دم دارم، مو مو! --- فایده به مردم دارم، مو مو!
خالخالیم و قهوه ای، مو مو! --- چهار تا پا و سم دارم، مو مو!
پ.ن: این مو مو ها را آراز می گوید.
3. گاهي براي اينكه از حال و هواي كلاسيك خارج شويم مي زنيم مي زنيم به سيم آخر و موسيقي دامبول ديمبول! بعد آراز كوچولوي دقيق من همانطور كه رقص مي كند (يا به قول خودش دانس!) كلمه هايي را بيشتر دوست دارد تكرار مي كند. امروز ترجيع بند يكي از همان شعرها اين بود كه :"آره! آره!" پسركم با خوشحالي آرنجش را گرفته و رقص كنان نشانم مي دهد و مي گويد: "آنا! آرنج، آرنج!".

توضیح تصویر: آراز و تمرین پدری با محبوب ترین اسباب بازی این روزها یعنی کالسکه عروسک!
با پسرم: نمونه های آزمایشگاهی مان را باکتری زده است. یکی از باكتري ها را انتخاب کردم و جست و خیزش را به نظاره نشستم. وقتی جنب و جوش شادمانه اش را زیر چشمی میکروسکوپ دیدم ناخودآگاه تشابه عجیبش با انسان به ذهنم خطور کرد. وحشت برم داشت. از خودم پرسیدم کدامین چشم خدایی در این لحظه مرا گذاشته زیر لنز و نگاهم می کند! چه معنی می دهد این من ناچیز نادیدنی در میان میلیونها آدمی که دسته دسته زاده می شوند و می میرند و آن وقت چنین رقص شادمانه و بی خبرانه ای را در مستی کوتاهشان به نمایش می گذارند؟ چه ناچیز است توانایی شان و وجودشان و هستی شان! و با اینهمه کوادریلیون موجود همانند من این افسانه نخ نمای ازلی "زایش و مرگ" را از نو تکرار می کنند.
یادم آمد که تا زمانی که تعداد باكتري ها اندک بود اصلا متوجه حضورشان نشده بودم. به این نتیجه رسیدم که هیچ کدام از این جنبنده های میکرومتری تک تک و به تنهایی به حساب نمی آیند. هیچ کس از دیدن یک باکتری در نمونه ای کهنه شگفت زده نمی شود. اما وقتی همه شان با همند منِ غول را (از دیدگاه تک سلولی ها!) وا می دارند که ببینمشان. بهشان توجه کنم. چاره ای برایشان بیندیشم یا تئوری وجودیشان را به بحث بگذارم و در موردشان فکر کنم.
انسان ها هم اگر تنها باشند هیچند. ولی با هم بودنشان پیکره فوق العاده جالب توجهی می سازد که جهان هستی و آفریننده اش را هم به چالش می خواند. تو پسرم شانه به شانه من و همه دیگران آجری کوچک از این سازه عظیمی که بی تو امکان بنیان نهادنش نبود. تار و گرهی تک افتاده هم شاید در نگاه نخست بی معنی و ناچیز به نظر برسد اما هیچ ناظر عاقلی نقشش را در این گلیم زربفت تماشایی انکار نخواهد کرد. آدمی بدون همه هیچ است و با همه، همه چیز.
* ناگفته پيداست كه آراز ما چقدر عاشق حیوانات است. تک تکشان را به اسم می شناسد. مجسمه پلاستيكي كه از حيوانات دارد از محبوب ترين اسباب بازي هاي اوست. هر روز سر سفره به چند تا از نورچشمی هایش غذا می دهد یا توی لیوان شیر غرقشان می کند! حیواناتش اما همه باهم مهربانند. همدیگر را به هر مناسبتی می بوسند و ناز می کنند. گاهي هم البته پيش مي آيد كه در خدمت كنجكاوي هاي صاحبشان قرار مي گيرند و به اين سو و آن سو پرتاب مي شوند. از دیدن مهارتی که در تشخیص عکس و تصویر و شكل کارتونی شان (حتی در اولین برخورد) از هم دارد فوق العاده مشعوف می شوم. به خصوص از این که فرق اردک و غاز و قو را می داند و اسب آبی را با کرگدن اشتباه نمی کند به خودم می بالم! اعتراف می کنم که تا سالهای دبستان من اینهمه را نمی دانستم.
|
|
نگویید |
بگویید |
تلفظ |
توضیح |
|
1 |
فيل |
فيل |
Fil |
|
|
2 |
ميمون |
مي |
May |
|
|
3 |
ببر |
بب |
Bab |
|
|
4 |
ستاره دريايي |
د |
ِDa |
|
|
5 |
بعبعي |
ب ب |
Baba |
|
|
6 |
ماهي |
ما |
Ma |
|
|
7 |
گورخر |
گي غا |
Gigha |
|
|
8 |
گاو |
گاف - مو مو- كو |
Momo- Gaf - Koe |
Koe is Dutch |
|
9 |
خوك |
خ... |
X… |
|
|
10 |
جوجه |
جوجو |
Jojo |
|
|
11 |
مرغ |
قيدا قيدا |
Gidagida |
|
|
12 |
گربه |
پيشي |
Pishi |
|
|
13 |
دلفين |
د |
Do |
|
|
14 |
كوسه |
كوسو |
koosoo |
|
|
15 |
غاز |
گاس |
Gas |
|
|
16 |
اردك |
اقيدو - eendjes |
Agidoo |
Eendjes is Dutch |
|
17 |
گوزن |
عوض |
Avas |
|
|
18 |
خرس |
خس |
Xes |
|
|
19 |
فك |
فك |
Fok |
|
|
20 |
اسب |
ابس |
Abs |
|
|
21 |
لك لك |
كا كا |
Ka ka |
|
|
22 |
عنكبوت |
عنكي |
Akii |
|
|
23 |
مگس |
ويز ويز |
Vis vis |
|
|
24 |
كانگرو |
كاگ |
Kago |
|
|
25 |
نمس هندي |
نمس |
Nams |
|
|
26 |
طوطي |
طو |
Too |
|
|
27 |
قورباغه |
قوووو |
Goo |
|
|
28 |
بز |
بس |
Bos |
|
|
29 |
پشه |
پش |
Pasha |
|
|
30 |
اسب آبي |
ابسا |
Absa |
|
|
31 |
شتر |
ش |
Sho |
|
|
32 |
سگ |
هاپو |
Hapoo |
|
|
33 |
خروس |
قولي قولي |
Gooli gooli |
|
|
34 |
سنجاب |
س |
Sa |
|
|
35 |
زرافه |
وس |
Vas |
|
|
36 |
شير |
شيي |
Shie |
|
|
37 |
قو |
گو |
Ghoo |
|
|
38 |
دايناسور |
داس |
Dass |
|
|
39 |
قارقا |
قاقا |
Gaga |
تركي |
|
40 |
خرچنگ |
- |
- |
به محض شنيدن اين كلمه مثل خرچنگ شروع به حركت به طرفين مي كند و و دست هايش را مثل چنگال هايش را باز و بسته مي كند! |
* می شنوم که آراز دارد با کسی صحبت می کند. یواشکی توی اتاقش سرک می کشم. روی صحبتش با مگسی است که روی اسباب بازی اش نشسته است. با صدایی که تحکمی پر از ادب در آن موج می زند برایش سخنرانی می کند و پنجره را نشانش می دهد. هر بار خودش به طرف پنجره می رود تا مگس کاملا خرفهم شود که چه می گوید... در پایان هر جمله پر آب و تاب می گوید: گئد!!! (ترکی: یعنی برو دیگه!)
* مدتی است با پسر کوچولویم جلسه های گفتگو برگزار می کنیم. این طوری که روبروی هم می نشینیم. سر صحبت این طور باز می شود که من می پرسم: "پسرم نظر شما در مورد فلان نکته چیه؟" بعد می نشینیم به بحث: سیاسی، فرهنگی، ادبی، هنری، روزمره! دست هایش را تکان می دهد. کله اش را متناسب با لحنش. کف دست هایش را نشانم می دهد. لحنش حس های مختلفی را منعکس می کند. نا امید، خوشحال، منطقی و عصبانی. متاسف مي شود و نیشخند می زند. گاهی سرش را به طرفین تکان می دهد و مایوس می شود که چرا نمی فهمم! بعد منتظر جواب می ماند. من هم كاملا جدي حرف های خودم را می زنم! آخرش اين اوست كه مجابم می کند! توی جمله هایش دو تا کلمه را حتما می شنوم: اردک و گاو!!!
* چند وقتی است که آراز کوچولوی ما دچار عارضه تلویزیون زدگی شده است... آنهم برنامه های حیات وحش! اصلا اگر کوسه و فیل و عقاب نبیند روزش شب نمی شود. نمی دانم چه سحری در این تصاویر متحرک هست که در آستانه یکسال و نه ماهگی پسرم را به دام انداخته است. هر کاری از دستم ساخته است انجام می دهم که از این پدیده نامیمون دورش کنم. حواسش را پرت می کنم، کنترل تلویزیون را از دم دست دور نگه می دارم و خودم تقریبا هرگز بازش نمی کنم. اما در نهایت هیچ تاثیری بر روی علاقه اش نداشته است. اگر کسی راه حلی می داند مشتاقانه آماده شنیدنش هستم....
* درباره پست قبل شايد توضيح كوتاهي لازم باشد. از ديدگاه من نه هر كسي كه بچه اي را به دنيا آورده پدر/مادر است و نه الزاما هركسي كه بچه اي داشت در گروه والدين تحت فشار قرار مي گيرد. كما اينكه من هم اميدوارم بعد از چند سال كه پسرم دوران خردسالي را پشت سر گذاشت زمان بيشتري براي فعاليت هايي كه ذكر كردم داشته باشم.
آنچه که می خواستم بگویم نیازی است که بخشی از جامعه انسانی (یعنی آن بخشی که پدر/مادر بچه های خردسال هستند) به درک و حمایت سایر انسانها دارند. یک مثال: کسی که به هر دلیلی مسئولیت نگهداری از یک کودک را به عهده ندارد زمانی که در یک اتوبوس نشسته است ممکن است از صدای بهانه گیری بچه بغل دستی اش عصبانی شود. ممکن است فکر کند که سکوت و آرامش حق اوست. شاید هم حق داشته باشد. اما چه بخواهد و چه نه بچه ای که کنارش نشسته است آینده ساز است و بخشی از جامعه ای که همان انسان هم در آن خواهد زیست.
هیچ کدام از ما حق نداریم خود را منفک از بخش های دیگر جامعه بدانیم، به این بهانه که در شرایط موجود انسان همسایه مان دخیل نبوده ایم. سرنوشت ما به هم وابسته است. كج خلقي هاي آن كودك همانقدر كه به مادرش مربوط است به همه آدم هايي كه در آن اتوبوس نشسته اند هم ارتباط پيدا مي كند. من به عنوان یک مادر خسته و کلافه دلم می خواهد بغل دستی ام خود را در سرگرم نگه داشتن بچه من سهیم بداند و به جای اخم و تخم کمکم کند که آن چند دقیقه طولانی برای همه مان آرمش بخش شود.
تو کز محنت دیگران بی غمی ---- نشاید که نامت نهند آدمی
چتر قشنگ من کو؟ --- چه رنگيه زود بگو ----- دورنگ سرخ و آبي ---- با دسته اي كوتوكو!
عمو زنجیرباف؟ بَ!!! زنجیر منو بافتی؟ بَ!!! پشت کوه انداختی؟ بَ!!! بابا اومده.... چی چی!!!
کلماتی که زیرشان خط کشی شده از فرموده های ایشان است.
- کاچ (قارچ)... ف ف (فلفل)... آناس (آناناس)... گوجو (گوجه)... سيب (سيب) ... ايو (انگور)... خس (خرس)... کوسو (کوسه)... کاگ (کانگرو)... دُ (دلفين).... مي (ميمون)... خو (خوك) ... في (فيل) ... فك (فك)... ابسا (اسب آبي) ... ويز ويز (مگس) ... نمس (نمس هندي) ... طو ... (طوطي) ... قور (قورباغه) ... بس (بز) ... پَشَ (پشه) ... عکی (عنکبوت) ... عَوَض!!!
کلمه به نظرم عجیب می رسد. نگاه می کنم و می خندم. توی کتاب عکس یک گوزن است!!!
- پسرم بیا اینجا ...
- Ok!!!!
صد واژه ای شدیم! جلد دوم فرهنگ واژه های آراز در ۶۰ واژه منتشر شد:
|
نگویید |
بگویید |
تلفظ |
معني و توضیح |
|
افراد حقيقي و حقوقي | |||
|
محمد |
ممد |
Mama |
كلي عشوه بياييد. سر و روي آدمهاي جدي را بگيريد. همراه با گفتن اين كلمه قر و غمزه را هم روبراه کنید... كارتان راه مي افتد! |
|
آپاپا |
آه پاپا |
Ahpapa |
پدربزرگ مادري. به كنايه به تمام مردهاي سبيل دار گفته مي شود. از صبح تا شب گوشي موبايل پدر يا مادر را برداشته و راه برويد و با آپاپاي خيالي درد و دل كنيد، بخنديد و ذوق كنيد. اگر احيانا آپاپاي واقعي تماس گرفت اصلا با او صحبت نكنيد! |
|
سوده |
سو سو |
Soosoo |
|
|
دايي |
دا دا |
Dada |
|
|
عمو |
عمه!!! |
ame |
با شنيدن اين كلمه كلي خوشحال شويد و به طرف در بدويد. اگر عمه!!! نيامد غصه بخوريد. |
|
Baby |
Baby |
- |
(داچ) همه بچه ها به خصوص آنها كه كوچكتر از شما هستند. |
|
خارخاري |
خاخا |
xaxa |
يك موجود پلاستيكي با خارهاي فراوان. |
|
اصلاحيه: در جلد يكم به نحو ديگري تلفظ مي شد | |||
|
ابرو |
ابزو |
abzoo |
قبلا بود آبجي. |
|
الاکلنگ |
اتيكي |
atiki |
قبلا بود تيژ. |
|
آراز |
آياس |
َayas |
قبلا بدون سين آخر گفته مي شد. |
|
مكان ها | |||
|
استخر |
استك |
Estak |
اين مكان عشق ديرين شما محسوب مي شود. پس آن را با لذت فراوان تلفظ كنيد و ذوق را چاشني اش نماييد. |
|
حمام |
آمام |
Amam |
|
|
اميز |
ابيز |
Abiz |
خانه ما (تركي) |
|
سرسره |
س س |
soso |
|
|
تاب |
تا تا |
tata |
|
|
حيوانات | |||
|
فيل |
في |
Fi |
هنگام بازگويي كلمه صداي خود را حتي الامكان كلفت كرده و دستتان را به دو طرف دراز كنيد. |
|
ميمون |
مي |
May |
|
|
ببر |
ب |
Ba |
|
|
بز |
بس |
Bos |
|
|
بعبعي |
ب ب |
Baba |
|
|
ماهي |
ما |
Ma |
شامل بيشتر موجودات دريايي مي شود. |
|
گورخر |
گيغ |
Gigha |
تلفظش شنیدنی است. شنیدن کی بود مانند خواندن! |
|
گاو |
مو مو |
Mo |
از آنجايي كه عاشقانه اين موجود را پرستش مي كنيد هر روز بارها صدايش كنيد. به اين ترتيب مادرتان مجبور مي شود هر چند روز يكبار به ديدن آنها در مزرعه هاي اطراف ببرد. |
|
خوك |
خ... |
x… |
|
|
جوجه |
جوجو |
Jojo |
|
|
مرغ |
قيدا قيدا |
Gidagida |
|
|
گربه |
پيشي |
Pishi |
|
|
دلفين |
د |
Do |
|
|
پوشيدني ها | |||
|
شلوار |
ش |
Sha |
|
|
جوراب |
جياب |
Jiab |
روي حرف ب به اندازه هشت عدد تشديد تاكيد كنيد. به محض اين كه حس ششم شما خبر از اين داد كه ممكن است شانسي براي خارج شدن از منزل داشته باشيد دويده و جورابهايتان را بياوريد. اگر دلتان يكذره گرفته بود يك جفت؛ اگر خيلي تمايل به رفتن داشتيد شش جفت. هر عدد ميان اين دو عدد نشان دهنده ميزان جدي بودن درخواست شماست. براي نشان دادن علاقه خودمي توانيد جورابهايتان را به افراد ديگر هم تعارف كنيد. اگر آن فرد نپذيرفت جوراب ها را پيش چشمش نگه داشته و اصرار كنيد و مجبورش كنيد آنها را بپوشد. به طور كلي جوراب يكي از اركان مهم زندگي شماست. |
|
بلوز |
بلوس |
Bloos |
|
|
عينك |
عنا |
Ana |
|
|
اشيا بي جان | |||
|
اتو |
اتو |
Atoo |
|
|
اتوبوس |
اتو |
Atto |
|
|
كاميون |
كا |
Ka |
|
|
قلب |
ق |
Ga |
يعني تو در قلب مني. در همان حال دستتان را روي سينه قرار داده و چند بار به حالت سينه زدن بكوبيد و با پدرتان كه در حال ترك خانه است خداحافظي كنيد. |
|
صندلي |
ص |
Sa |
|
|
ميز |
ميس |
Mis |
|
|
بالن |
با |
Ba |
|
|
ياغيش |
ياييش |
Yayish |
باران (تركي) در هنگام باريدن باران اين كلمه را تكرار كرده و مصرا از پدر يا مادر خود بخواهيد برايتان آوازهاي مربوط به بارش باران را بخوانند مثل "ياغير ياغيش اينانيرام ياريم گوزلير مني" و در همان حال پشت پنجره بايستيد و دست هايتان را زير قطره هاي باران بگيريد و جو گير شويد. |
|
گل |
گ |
Go |
|
|
گندم |
گ |
Ga |
|
|
كليد |
كي |
Key |
|
|
كتاب |
تا |
ta |
روزي هشتاد و نه بار اين كلمه را تكرار كنان بدويد و كتاب را بياوريد. جرات ندارد كسي نخواند! |
|
ني |
ني |
ney |
|
|
خوردني ها | |||
|
عسل |
عس |
Asa |
|
|
پنير |
پ |
Pa |
|
|
آبميوه |
آبه |
Aba |
|
|
بستني |
بس |
bas |
به محض ورود به فروشگاه زنجيره اي بزرگ اين كلمه را با صداي بسيار بلند و هيجان زده تكرار كنيد و همچنان كه روي سبد خريد نشسته ايد با انگشت اشاره مادر يا پدرتان را از مسيرهاي پيچ در پيچ راهنمايي كنيد و تا لحظه اي كه آن را به دست نگرفته ايد از پا ننشينيد. تا خانه بسته بستني را توي دست عاشقانه نگه داشته و جويدن جعبه مقوايي اش را پيشاپيش آغاز نماييد. برايش تا رسيدن به خانه شعر بگوييد و ذوق كنيد. اين كلمه را هر روز بارها تكرار كرده و فريزر را به دليل در خود داشتن اين معبود يخزده بپرستيد. دقت كنيد كه هيچ چيز را به اين اندازه دوست نداشته باشيد! |
|
هلو |
الو |
alo |
|
|
موز |
موس |
|
|
|
فعل ها | |||
|
گوي |
گو |
Go |
بگذار (تركي) |
|
چيخ |
چي |
Chi |
برو بالا (تركي) |
|
بدو |
قدو |
Gidoo |
بدون شرح |
|
كو |
كو |
Ko |
پشت جوراب، انگشتان، پرده يا هر چيز ديگري كه دم دست باشد پنهان شده و همين كلمه را داد بزنيد. افراد موظفند شما را نديده و دنبالتان بگردند. |
|
ايلش |
اي |
Aya |
بنشين (تركي) |
|
آپار |
آپا |
apa |
ببر (تركي). با گرفتن پوشك كثيفتان در دست و تكرار اين كلمه، پوشك را برده و در سطل آشغال بيندازيد و منتظر تشويق پدر يا مادرتان بمانيد. |
|
يو |
يووي يووي |
yoovi |
شستن (تركي) |
|
مفاهيم | |||
|
سنگين |
سكا |
Seka |
|
|
بلند |
ب |
Bo |
معمولا به لگوهاي برج شده يا خطوط نقاشي اطلاق مي شود. |
|
سلام |
س |
Sa |
|
|
هالو |
آلو |
alo |
سلام (داچ) |
|
Nej |
Nej |
- |
نه (داچ). |
پاورقی ۱: همچنان آراز را پاس بداریم!
پاورقی ۲: دندان شانزدهم دارد مي آيد. بعد از اين يكي فقط چهار دندان آسياب مي ماند آن پشت ها.
فرهنگ واژه های چهل گانه آراز منتشر شد:
|
نگویید |
بگویید |
معني و توضیح |
|
چشم |
چش |
در همان حال یا پلک چشم خود را در نهایت دقت و احتیاط لمس کرده یا چشم فرد گوینده را دربیاورید. |
|
دماغ |
دَ |
|
|
گوش |
گوف |
|
|
لپ |
لُف |
|
|
پا |
پا |
|
|
ابرو |
آبجی |
|
|
هاپو |
آپو |
|
|
شیر |
شی... |
|
|
فک |
کف |
بعد از گفتن اين كلمه خجالت بكشيد. چون آن را آنقدر بامزه گفته ايد كه هربار پدر و مادرتان شما را در آغوش گرفته اند و بوسيده اند. |
|
اسب |
ابس |
بعد هم اضافه كنيد پيتيكو پيتيكو!!! |
|
قارقا |
قاقا |
کلاغ (ترکی) |
|
الاکلنگ |
تیژ!! |
تلخیصی از شعر الاکلنگ و تیشه. هر روز اين كلمه را آنقدر بگوييد تا دل مادرتان به رحم آمده شما را به پارك ببرد. |
|
كتاب |
تا |
در همان حال كتاب به دست به سمت مادر يا پدرتان برويد تا برايتان بخواند. |
|
توپ |
تو... |
|
|
گار |
گا... |
برف (ترکی) |
|
دو |
دو |
بعد از يك حتما بايد بگوييد. حتما بگویید ها!!! |
|
سه |
سس |
|
|
نه |
نو.... |
|
|
ده |
د |
|
|
ساعت |
عت |
|
|
آتا |
آدا |
پدر (ترکی)، با حداقل 100 لحن متفاوت. بهترين آن زماني است كه پدرتان از در داخل مي شود. همزمان بايد با سرعت چند کیلومتر بر ثانيه به طرف در بدويد. |
|
آنا |
آنا |
مادر (ترکی)، با حداقل 100 لحن متفاوت. دل نشين ترين آن صبح بعد از يك خواب دبش است. |
|
آراز |
آیا |
به كنايه به مونيتور هم گفته مي شود كه تصوير دسك تاپ آن يك آراز كوچولو است. |
|
shake |
shey |
تكان دادن (انگلیسی)، همزمان باید خودتان را تکان بدهید |
|
Oops |
Aaps |
همان ای وای وطنی خودمان (انگلیسی) |
|
داخ داخ |
دا دا |
خداحافظ (به زبان مردم اين كشور)، بعد از گفتن اين كلمه اگر مادرتان در حال ترك مهد كودك بود به معناي واقعي كلمه گريه كنيد. |
|
اوف |
هوف |
زخمي، در همان حال بايد بدويد و كف پاي پدرتان را كه يك ماه قبل يك تاول زده بود نشان دهيد و ببوسيد. اگر پدر و مادرتان چندين بار شما را از بوسيدن كف پا منع كردند، مي توانيد وقتي حواسشان نيست زود اين كار را بكنيد. اگر نشد کف پا را نوازش کرده و بگویید نا... (به معنی ناز) |
|
موز |
مو... |
|
|
سوت |
هوف |
شير پاستوريزه (ترکی) |
|
يورد |
نو... |
ماست (ترکی) |
|
ماكاروني |
ما... |
به محض شنيدن اين كلمه بي توجه به اين كه كجا هستيد روي زمين بنشينيد تا بشقاب ماكاروني پيش رويتان ظاهر شود. در ادامه مي توانيد تا جايي كه دلتان خواست رشته ها را به سر و صورت خود بماليد. |
|
آچ |
آچ |
باز كن (ترکی)، در همان حال بايد بارها در را ببنديد و از نو باز كنيد تا بتوانيد اين كلمه را بازگو نماييد |
|
آت |
آت |
بينداز (ترکی) |
|
توشدی |
توش |
افتاد (ترکی) |
|
گئدی |
دئدی |
رفت (ترکی) |
|
گل |
د... |
بیا (ترکی) |
|
قديخلا |
قدي |
قلقلك بده (ترکی) |
|
مين |
مي... |
سوار شو (ترکی)، در همان حال حتما بايد پدرتان در حالت چهارزانو جلوي شما باشد و شما سوارش شويد. |
|
ايچ |
ايچ |
بنوش (ترکی) |
|
من |
م.... |
اشاره به خودتان بكنيد و خودتان را به ديگران يادآوري كنيد كه مثلا من را بغل كنيد يا به من هم بدهيد. |
|
آبروم رفت! |
آب! |
همزمان با دست به صورت خود بزنيد و لب زيرين خود را گاز بگيريد. |
پاورقی ۱: در صورت تمایل برای خرید با نویسنده وبلاگ تماس بگیرید.
پاورقی ۲: آراز را پاس بداریم!
مادر!
پسرم در يازدهين ماهگرد زندگي اش در اين دنيا راه رفت و پروسه راه افتادن را كه از ده ماهگي و با برداشتن قدم نخست شروع كرده بود سر و سامان داد. حالا ديگر در هر گوشه از خانه و هر جا كه باشي سر و كله يك وروجك هفتاد-هشتاد سانتي متري پيدا مي شود يا يك لبخند بزرگ به معني مغرورانه "من مي توانم" (اين لبخند هر دو تا دندان و لثه بالايي كه يك دندان تازه را باردار است نشان مي دهد و باعث مي شود كناره هاي دماغش چين بخورد) و بازوهايي تا شده از آرنج و توي هركدام از دستها يك شي سنگين يا نيمه سنگين مثل دسته جاروبرقي، ماهي تابه دسته دار، ماژيك رنگي يا سطل زباله. حتي گاهي كه چيزهاي توي دستش سنگين است و راه رفتنش را مشكل مي كند، كله اش را به حالت تاييد تكان مي دهد و خودش را تشويش مي كند و مرتب به خودش مي گويد بيا!!!
مرد كوچولوي من صداي جوجه و گربه را هر موقع كه لازم شد (مثلا وقتي كه بخواهد مامان و بابا را شيفته خودش كند) تقليد مي كند، دماغ را نشان مي دهد، و تعداد كلماتي كه ادا مي كند به ده رسیده است. (مي مي، ماما، آتا (پدر)، ناي ناي، جيز(روشنايي)، پيشي، قاقا، گل(بيا)، توشدي(افتاد)، دردر(گردش، بيرون). جاي اشيا را مي داند و انسانهاي آشناي اطرافش را به اسم مي شناسد و با گفتن اسمشان به سمتشان نگاه مي كند. از ميان عكسهاي توي كتاب ولي، فقط گربه را مي شناسد و نشانمان مي دهد آنرا هم واقعا دل به شكم كه آيا مي داند همان گربه اي است كه در كوچه و خيابان مي بينيم يا نه.... به راحتي از ما تقليد مي كند (بايد ببيني وقتي را كه به كمك لبها و انگشتانش حركت ما را تكرار مي كند)، باي باي مي كند، انگشت اشاره اش را به حالت گفتن "نه" تكان مي دهد. دستورات ساده را مي فهمد و همكاري مي كند. و بيني هر كس را كه خيلي دوست داشته باشد گاز مي گيرد!
دردسر هفته گذشته ما همان دندان سوم بود كه هيچ قصد در آمدن ندارد ولي از همان پشت پرده حضورتوانسته پسرك خنده روي ما را به موجود غرغروي بد اخلاقي تبديل كند. طفلكم در رنج بود و ما هم از بدي حالش در عذاب.... عاقبت چند قطره داروي "هومئوپاتي" به كمكمان آمد. هنوز هم وابسته اين داروي بي ضرر گرفته شده از طبيعت هستيم: هر 4 ساعت يكبار.
بازهم مادرم، داريم بار و بنديل مي بنديم براي رفتن. خيلي زود ايران را دوباره و اين بار براي مدت طولاني تري ترك مي كنيم. باز هم مثل هميشه نگرانم و از آينده نامطمئن. خدا را شكر مي كنم به خاطر فرصتي كه به من اعطا شده براي ديدن جهاني نو و انسانهايي نو و ديدگاههايي فراتر از حجم كنوني ام. و روحم در تب و تاب است و نگران از هم گسيختن رشته هايي كه حتي هم اكنون پسرم با سرزمين پدري و مادري اش به هم بافته است. نگران جشمهای منتظری که باقی می گذارم. آنها که دوستشان دارم و با دنیا دنیا دارندگی و افتخار عوضشان نمی کنم... اگر همه چيز چنانكه بايد پيش برود يكروز بازهم بر مي گردم تا با ذهني دیگرگون به وطن محبوبم ياري رسانم. يكروز عاقبت بر مي گردم و اميدوارم آن روز پر دور نباشد...
پسرم: مادرها دو دسته اند. يك دسته مادراني كه دوست داشتن فرزندانشان بوي خودخواهي مي دهد. آنها اين موجودات كوچولوي فوق العاده را دوست دارند چون عاشق شخص شخيص خودشان هستند! (با آنها بازي مي كنند، ازروزگار انتقام مي گيرند، غرورشان را ارضا مي كنند، نسلشان را ادامه مي دهند، حرص و جوششان را خالي مي كنند، پدر گريزپا را پابند مي كنند يا خانواده شان را تحكيم مي بخشند!) و براي همين هم هست كه هرجا منافع خودشان و بچه هايشان در تعارض باشد بي شك خودشان را انتخاب مي كنند. دسته ديگر آنهايي هستند كه فرزنداشان را صرفا به خاطر خود آنها دوست دارند و جز سعادت آنها هيچ نمي خواهند. از نشانه هاي اين مادران متعالي همين بس كه در دايره تقسيم منافع هرگز سخني از خودشان مطرح نيست يا زحمات بي پاياني كه كشيده اند!! از وقتي كه راه رفتن را شروع كرده اي نگراني در دلم لانه كرده، به جاي آن خوشحالي كه انتظارش را مي كشيدم. به نحوي حس مي كنم كه حالا به تعريفي كه از انسان مستقل و بالغ دارم نزديكتر شده اي و بيشتر قابل احترامي و در نتيجه خيلي نزديك است روزي كه بخواهي از پيشم بروي، با همين قدمهاي نامطمئنی كه امروز حاضرم جانم را فدايشان كنم! كمي مي ترسم. ترسم از اين است كه نتوانم مادر ايده الي باشم و دوري ات را تاب بياورم! و نتوانم خودخواهي ام را جدا كنم از دوست داشتنت؛ همانطور كه گاهي نمي شود همه ريگها را از برنجي پاك شده جدا كرد! همان يك ريگ نه تنها پلوي خوشمزه ات را زهر مي كند به كامت، ممكن است دندانت را هم بشكند! اما پسركم! من سعي ام را مي كنم. قول مي دهم.
پي نوشت: بالاخره آمد! دندان محترم سر سنگين شماره 3را مي گويم.... بالا سمت راست. ما منتظر چهارمي اش هستيم....
عنوان مطلب: "و پیامی در راه" ،سهراب سپهری
"گَل!" من و محمد همین که شنیدیمش با تعجب به هم نگاه کردیم یعنی که: شنیدی تو هم؟ که خوب هردومان شنیده بودیم! آراز کوچولو توی کالسکه اش نشسته بود، حوصله اش سر رفته بود و دستهایش را دور مچ می چرخاند و نگاهمان می کرد که چرا مرا بغل نمی کنید! چون هر وقت که بخواهیم در آغوشش بگیریم می گوییم: "بیا پسرم..." که ترکی اش می شود همین "گَل". نوه ات وقتی دید که همان طور خشکمان زده و نگاهش می کنیم دوباره شروع کرد که: "گَل!" و دستهایش را تکان داد... معجزه بود مامان... حرف زدن با هدف و منظور معجزه است. خستگی مان ته کشید... پسرمان اولین کلمه با منظورش را گفته بود... اصلا فراموش کردیم که آمده ایم پیاده روی! آینده و نابسامانی های احتمالی اش یادمان رفت! نمی دانم می شد خدا به من هدیه قشنگ تری بدهد؟
شاید هم داده. آن مروارید تیز سفید را می گویم که بعد از ماهها انتظار مهمان دهان کوچولوی پسرمان شده. آدرسش هست همان جلو جلوها، پایین، سمت راست! اعتراف می کنم که برای دیدنش سوی چشمت باید ده از ده باشد. نیمه شفاف است و هنوز رنگی نداده به خنده های پسرکم! اما خوب چشیده ام طعم گازهای حریصانه اش را. کم مانده بود امروز نصف دماغم قربانی یک خارش بیموقع لثه شود... هنوز جایش ذق ذق می کند: آخ!
مامانی، آرازت دست دسی می کند. خاله فاطمه این طور یادش داده که اگر کف دستت را بگیری روبرویش با کف دستش روی دستت می کوبد. این کوچولو هنوز غوره نشده مویز شده! دستش را به هر جا بند کند بلند می شود. البته اغلب نمی تواند ولی همین تلاش خستگی ناپذیرش برایم دلنشین است.
مامان جان به گمانم شده ام یکی از همان مامانهایی که صبح تا شب کاری ندارند جز اینکه بنشینند ور دل بچه هاشان و از قد و بالایش تعریف کنند. باورت می شود؟ بازنشسته شده ام دیگر. شده ام زن خانه و زندگی. بدم نمی آید هیچ! با پسرت آنقدر بازی کن تا سیراب شود. هر روز اِن بار پوشک عوض کن! اِن بار بچه در حال افتادن را بگیر، اِن بار شیر و غذا بده. از غذاهای خوشمزه نی نی به بهی برایش درست کن. کتاب بخوان. وبگردی کن. برو خرید و پیاده روی. وقت پی پی کردن جگر گوشه ات برایش کف بزن و آواز بخوان تا بداند کار خوبی کرده! کارهای خانه را با حوصله و نظم انجام بده. قبل از شستن لباسهای بچه ات بویشان کن تا دلت بلرزد. پاها را روی هم بینداز و بستنی یخی بخور! با همسرت وقتی که هست بحثهای تاریخی بکن و وقتی که نیست دلتنگش باش. کالسکه را هل بده و مرکز خرید بزرگ را گز کن که فصل حراجش تمام شده و بوی روزهای اول مدرسه گرفته که چند هفته دیگر شروع می شود. به فلسفه فکر کن و به فردا و برای دلت شعر بخوان. فیلمهای صد تا یک غاز و برنامه "سوپرننی"را ببین و بگذار باران بیرون پنجره راه خودش را برود همچنانکه پسرکت در آغوشت لم داده و خوابش برده. می بینی؟ بد هم نیست. فقط گاهی دلم برای آن لیلی که همیشه خدا بدو بدو می کرد و با هر دستش هفده تا هندوانه بلند می کرد تنگ می شود. نمی دانم تا کی می توانم دست به سرش کنم و به خودم بگویم بعد از اینهمه سال نوبتی هم باشد نوبت استراحت است!
با پسرم: عزیزم، سبک زندگی کن! سقف مجاز بار برای هر نفر در سفرهای بین المللی هوایی ۳۵ کیلوگرم است. روز اولی که فهمیدم همین جمله ساده به این معنی است که باید نود درصد از زندگی ام را همین جا بگذارم و بروم غمباد گرفتم... آنچه را که می شود با پول دوباره خرید و جایگزین کرد مایه ناراحتی ام نیست. برای اتو و قالی و شبچراغ غصه خوردن کودکانه است. اما لباسهایی که برایت کوچک شده و من هنوز تو را در آنها می بینم، ساعت رومیزی که یادآور روزهای خوش هشت سال زندگی من و پدرت است، کالسکه ات که آنهمه دوستش داری و دوستت دارد، کتابهای عزیزم که همچون گنجینه کوچکی همین جا گردآوردمشان... باورم نمی شد! فهمیدم حتی گاهی آنچه بار معنوی دارد ممکن است انسان را سنگین کند! بعضی چیزها را باید در خاطره و عکس و ذهن زنده نگه داشت. دیگر سبکم! همه داشته ها و نداشته هایم را می توانم توی چند چمدان جا بدهم. دوستی هایم را می ریزم توی حافظه ام و کینه ها را همراه با وسایل کهنه می گذارمشان در اتاق زباله! یادت باشد که هرکسی در زندگیش سقف مجازی نامرئی ای دارد برای داشته های دنیوی. اجازه نده گذشته ات تو را سنگین کند و مانع سفرت شود... سبک زندگی کن!
|
|