|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
يك فضاي محدود با قفسه هاي چوبي از بقيه كتابخانه جدا شده و محيط دوست داشتني دلپذيري براي مطالعه كودكان پديد آورده است. يك عالمه پنجره آفتابگير خندان، تاب و سرسره و الاكلنگ براي فضاهاي سرپوشيده، چند نيمكت و مبل و صندلي راحتي براي لميدن، يك ميز با پايه هايي به شكل پاي دايناسور و يك جعبه مداد رنگي براي نقاشي، چند برگ كاغذ رنگ آميزي، چند دستگاه كامپيوتر و بند و بساط مربوط به آن و البته هزاران كتاب در شكل و رنگ و طرح مختلف. نحوه چينش كتاب ها يك فرق اساسي با مال بزرگترها دارد: به جاي عطف جلد آنها رو به بيننده است. براي جذب نگاه و علاقه خردسال ها اين روش هوشمندانه اي نيست؟
پي نوشت۱: مدتي است كه مطالبي توي ذهنم دارم براي نوشتن. مهم هستند و بايد نوشته شوند. هرچقدر عجله مي كنم نوبتشان نمي رسد... زود زود مي نويسم بلكه حق همه را به جا آورده باشم. شنيده بودم بعضي ها دچار يبو*ست ذهني مي شوند... نكند من هم رودل فكري گرفته باشم!
پي نوشت۲: دليل بازگويي بعضي از مطالب پراكندن بذر ايده ها و افكار جديد در دل خواننده ها است و هيچ دليل ديگري ندارد.
با پسرم: يكي از دندان هاي جلويي ات گم شده بود. گمانم چهار دندان آسياي قلدري كه دارند هن و هن كنان از راه مي رسند حق اين نيش كوچولو را خورده بودند. اين طوري خنده هاي نمكينت از سوراخي كه سمت پايين و جلوي دهانت ايجاد شده بود هرز مي رفت! اين دندان ديروز سر و كله اش پيدا شد. مثل همه دندانهاي نوزاد فقط يك نيم سايه بيرنگ است كه نظم صورتي لثه ات را به هم مي زند. اين دندان دوازدهمي درست روزي آمد كه من دندان عقلم را كشيدم. من و تو غر مي زديم و بابايي صبورانه تحملمان مي كرد! در كشاكش آن درد بي امان با خودم فكر مي كردم كه چه نمايش نماديني از اين بحث ظريف كه تو بخشي از مني: دنداني از من به واسطه تغذيه تو از پس انداز كلسيم بدنم مي ميرد و همان كلسيم ذخيره در تو به شكل دندان تازه اي پديدار مي شود. بخواهي يا نه، جزيي از من در توست: مثل همان دندان عقلي كه پس از دگرديسي به شكل نيش گمشده ات درآمد. بخواهي يا نه من در توام. در تو خواهم ماند و در تو جاودانه خواهم شد. گيريم هرگز اين را نداني... چقدر كه من ديوانه وار تو هستم!
كتاب قديمي ترين ابزار بشر است براي ترويج علم و آگاهي و مادر تمام رسانه ها محسوب مي شود. كتابخواني براي تخيل كودكان بستر مناسبي فراهم مي كند و باعث مي شود كه يادگيري و علم آموزي در بزرگسالي براي او لذت بخش شود. از اين نظر كتاب با ابزار تك بعدي همچون رايانه و تلويزيون قابل مقايسه نيست. اما براي ایجاد و بارور کردن عشق به خواندن، كتاب هاي خوبی لازم است تا همزمان با توجه و سرمایه گزاری معنوی، زمينه را براي ايجاد و گسترش این علاقه فراهم كند. به دنبال پست هاي مناسب و موثر "شازده کوچولو، قسمت اول"، "شازده کوچولو، قسمت دوم"، "شازده کوچولو، قسمت سوم"، "نورا کوچولو"، "من و پسرم" و "آرتینا" و یکی از پست های آخر "دونه" من هم مي خواهم در مورد كتاب هايي صحبت كنم كه رفيق هاي شفيق پسرم هستند، بي اغراق.

از کتاب های بیگانه به نیکی یاد می کنم چون تمام مشخصات کتاب هاي خوب را دارند. تصویر سازی جالب و کار روانشناسی برجسته در زمینه کودک.
برای ایجاد علاقه به کتاب در کودک نکات زیر را مفید دیدم:
پی نوشت: لطفا اگر برای بچه هایتان کتاب می خوانید و کتاب خوبی می شناسید ما را هم بی نصیب نگذارید و دعوت مامان آرمان عزیز را برای معرفی کتاب های مناسب لبیک بگویید.
با پسرم: در آزمایشگاه مشغول نت برداری بودم از پروسه انجام یکی از آزمایش ها، که یکی از همکارانم نگاهش افتاد به دفترچه یادداشت و نحوه نگارشم. خندید و گفت: "That is a stupid way for writing!". پسرم راستش اینکه از راست به چپ نوشتن احمقانه هست یا نه مطمئن نیستم ولی مطمئنم نگرش ما به جهان از ما یک احمق واقعی می سازد اگر روش دیگران را فقط به این دلیل که از با روش ما فرق دارد نپذیریم و نادرست بپنداریم . چقدر انسان شایسته ترحمی خواهیم بود اگر ذهنمان را این چنین به روی دنیا، رسوم، سنن و راه حل هابش ببندیم. پسرم بلند نظر باش و پنجره فکرت را به روی هوای تازه جهان بگشا. باشد که رستگار شوی.
کتاب "تاریخ مشروطه" احمد کسروی را تمام کردم. نیمه شب است و از فراز دریا موجی از گرمای تازه نفس می رسد و با نمی سنگین از لای پنجره به درون می خزد. نشسته ام کنار آراز قهرمان و اشکهایم دانه دانه روی روی لحاف چهار خانه اش می ریزد: بی امان و خروشان!
انگار نه صد سال قبل که همین دیروز است... صحنه ها رژه می روند از برابر چشمانم: محمدعلی شاه روسیه را برگُرد ایران سوار کرده و قزاق های روس را واداشته است که نمایندگان مجلس مشروطه را بگیرند. لیاخوف لابلای فوج فوج سرباز روس می گردد و فرمان حمله می دهد. نمایندگان پناه گرفته را مو می کنند و در سیاهچال سیاست می کنند. علی اکبر دهخدا، امیر حشمت، ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل را برهنه و آزار دیده، با زنجیری به گردن در باغشاه می گردانند... خون مشروطه خواهان، مبارزان و آزادی طلبان را مباح و چاپیدن دارایی شان را ممکن اعلام کرده اند! دوم تیرماه است... زمین از خون نمایندگان مجلس و مدیران روزنامه ها تفتیده است... باقیمانده مجلسی ها به کنسولگری انگلیس پناهنده شده اند و به زودی به اروپا فرار خواهند کرد... طنابی به گردن مدیران روزنامه های حبل المتین و صور اسرافیل می بندند و از دو سو می کشند تا از دهانشان خون فواره بزند... به جرم واگویی حقیقت، به جرم شعر سرایی در مدح آزادی! تنها رشت و تبریز مقاومت می کنند، در سراسر ایران که از ترس کبک وار سر در زیر برف کرده اند، ستارخان با مردم کوچه و بازار محله امیرخیزی در برابر استبداد قاجاری محمد علی میرزا قد علم می کنند...
مادرم، چه برسرم آمده؟ به مادر ملک المتکلمین و ستار خان و حسین خان فکر می کنم. به اینکه چطور پسرهاشان را در نوزادی شیرینشان در آغوش می گرفته اند و به شیوه خودشان به آنهاعشق می ورزیده اند. برایشان سوپ درست می کرده اند و وقتی بغض می کرده اند قربان صدقه شان می رفته اند. به این که با اولین کلمه ای که گفته اند، مادرها چه شادی ها کرده اند و تا در گهواره بوده اند برایشان واگو کرده اند که انسان بی آزادی اش یعنی هیچ. حتی کلمه ای هم از آنها در کتابی که خواندم، البته نبود. اما در قالب ملك المتكلمين آن روزنامه نگار توانا که تا دم مرگ هم از آزادیخواهی اش کوتاه نیامد حضور داشتند، در عکس سیاه و سفید ستارخان هم بودند (با آن کلاه فدایی و سبیل های چخماقی اش). در مقاله های "ناله ملت" هم گويي نقش مي بستند. این مادرها چگونه از مرگ فرزندانشان باخبر شده بودند؟ چطور فهمیده بودند که درسهایی که برای تحقق آرمانشهر در گوش پسرهاشان نجوا کرده اند آنان را به دام مرگی خونین کشانده است...
به مادر محمدعلي ميرزا مي انديشم و مادر رحيم خان راهزن و مادران آن قزاقهايي كه مردان آزادي را سلاخي كردند. آن مادران هم لابد راه مشابهي طي كرده بودند! شايد به تفنگ چوبي كه پسرهاشان داشته اند مي خنديده اند و از قلوه كن شدن سر زانوهاشان غصه مي خورده اند. آنها چطور تاب آورده بودند اين را كه جگر گوشه شان باني مرگ و نيستي و دژخيمي باشد؟
تو بهتر از هرکسی می دانی انسانها دو دسته اند مادر من! آنها که مادرند (يا پدر) و آنها که نیستند! (هرکسی که صاحب فرزند شده باشد به گمانم نمی شود گفت که حتما مادر یا پدر است و می شناسم کسانی را که بی آنکه به معنی فیزیکی آن بچه دار شده باشند مادر و پدر هستند گرچه اين بحثي كاملا سوا است). مثل دری است که از آن رد می شوی و راه برگشتی نداری از آن. همان طور که کسی که عاشق شد می فهمد که زندگی پیش از عشقش مردگی بوده است. مادر که می شوی دیگر همه دنیا را زیر بال و پر داری. مادر (يا پدر) که می شوی ديگر نمي شود كه نباشي. زاينده همه خوبی ها و بدی ها می شوی. عاشق مي شوي. مي فهمي! مسئول می شوی. نه فقط مسئول گل خودت که مسئول گلستان جهان.
من اینجا نشسته ام و گريه مي كنم و کوچولوی من، رویا-مست است؛ غرق شده در انبوه گوسفندهای روی پیژامه و خوش خوشان خواب فردا را می بیند بي آنكه بداند با حضور كوچكش شانه هاي مرا از بار مرد افكني آكنده است: منم كه بار جهان را به دوش مي كشم! اين منم كه قرار است ستار خاني ديگر يا شاپشالي ديگر به آينده تحويل بدهم!
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند
من اشک می ریزم چون منم باني آن همه مرگ و شكنجه اي كه خواندم و منم زاينده آنهمه شهامتي كه از شيرمردان و شيرزنان مشروطه عيان شد: گيريم كه آنچه من در دامان دارم فردا به ظهور خواهد رسيد و دانه اي كه من پرورده ام فردا به سان گلي يا كاكتوسي خواهد باليد! خدايا من مادرم!
مامان! تو دانستي ولي پسرم حتي حدس هم نمي زند كه در روح من چه ها مي گذرد. آسمان شبانگاهي به صبح تن در مي دهد و آراز در خواب، بي حتي يك دندان مي خندد. اشكهايم را پاك مي كنم. خنده اش طعم عسل مي دهد... مي داني كه چه مي گويم! آخر تو هم مادري...
پی نوشت: وبلاگ غذا برای کودکان (نی نی به به) راه اندازی شد.
|
|