تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 

....  لوس را پیدا کردم. برای نخستین بار با سازمانی آشنا می شدم که کار آن دریافت، نگهداری و ایجاد نوعی بانک اطلاعاتی درباره کودکان است. طی یک جلسه کوتاه و رایگان مشاوره ای دریافت کردم که به من کمک کرد تا چند مدرسه از این دست را بشناسم. گاهی چقدر همین حمایت های به ظاهر ساده به انسان در بهره گیری موثرتر از محیط زندگی کمک می کند.

قرار ملاقاتی گذاشته شد و من و پسرم راهی پیش دبستانی مونته سوری شدیم. اشتیاقم برای دیدن همه آن ابزار و آلات مونته سوری که پیش از آن فقط درباره اش شنیده بودم حد نداشت. نمی دانم کدامیک از ما کنجکاوتر بودیم. من یا آراز؟

محیط مدرسه و امکانات موجود فراتر از آن چیزی بود که تصورش را کرده بودم. همه چیز، منظم، ساده و دوست داشتنی بود. فضای وسیع و نورگیر و مدیر لایق و مربیان خوش اخلاق. چند پرسش کوچولو کافی بود تا بفهمم آنها واقعا با این روش آشنا هستند و واقعا دارند برای راهبرد آن تلاش می کنند. برای همین هم یک جا برای آراز کوچولو ذخیره شد تا تصمیم گیری نهایی ما.

اما نکته هایی هم هست که تا آن زمان باید حل و فصلشان کنیم:

متد مونته سوری روش جالبی است برای تربیت و دیدگاه های بکری که ارائه می دهد نوعی انقلاب در زمینه تعلیم و تربیت ایجاد کرده است. اگر روش های دیگری را نمی شناسیم یا کمتر راجع به آنها خوانده ایم به دلیل فراگیری کمتر آنهاست یا متاخرتر بودنشان. اما در زندگی واقعی روانشناسان و متخصصان امور معتقدند که شاید نتوان همه این دانسته ها را پیاده کرد. خود ماریا هم اذعان می کرد که اجرای بخش شنیداری شیوه تربیتی اش بسیار مشکل است و نیاز به معلمان بسیار ورزیده و آموزش دیده دارد. من هم گمان نمی کنم حتی اگر مدرسه ای نام مونته سوری را بر خود داشته باشد واقعا توانایی ایجاد همه شرایط را داشته باشد. مثلا من وسیله ای برای پخش موسیقی در کلاس ندیدم و در برنامه هایی که گرفتم توضیحی در این مورد نبود. اگرچه هنوز هم معتقدم شرکت پسرم در کلاسی که حداقل معلمش با پس زمینه فکری "آزادی کودک در امر آموزش" حاضر می شود بسیار ارزشمند است حتی اگر نتواند واقعا به این ترتیب عمل کند.

نکته دیگر نتیجه این روش تربیتی است. برای سالهای نخست این روش ایده آل است ولی تصور یک دبیرستان مونته سوری را نمی توانم در ذهنم بگنجانم. در دنیایی زندگی می کنیم که گاهی واقعا بچه هایمان ساعتهای بسیار بسیار طولانی را باید صرف نشستن و آموزش چیزهایی بکنند که هیچ علاقه ای به آنها ندارند. این مفاد آموزشی ضروری اند و نمی شود از آنها گذشت. راه دیگری هم جز این نوع آموزش برای یادگیریشان وجود ندارد. سیستم مونته سوری زمانی موفق خواهد بود که همه به صورت یکسان از آن استفاده کنند و دانش آموز فارغ التحصیل از مدرسه "کنجکاوی و خلاقیت" مجبور نباشد در مرحله ای از زندگی اش با دانش آموزی که به روش "حفظ کردن اجباری" آموزش دیده است مسابقه محفوظات بدهد. 

نکته دیگر ساعات کاری من و سایر فعالیت های فوق برنامه آراز است که هیچ جور با این کلاسها سازگار نیست. یا یکی از این مجموعه ها باید تعطیل شود و یا اینکه پسرم را بزنم زیر بغلم و بروم به سیاره عطارد که طول یک شبانه روزش ۵۹ روز زمینی است! راه حل دیگری به ذهنم نرسیده و فعلا دارم راجع به آن فکر می کنم. از همه پیشنهادها استقبال می شود...

پی نوشت ۱: این روزها باید یک گزارش تحقیقاتی مهم را آماده کنیم برای ارائه. زمان کم دارم و خیلی پرمشغله ام این روزها و ذهن درگیرم را هم همه جا با خودم می برم. تا جلسه کذایی برگزار شود می شود گفت که غایبم. بعدا می آیم و حسابی غرش را می زنم بلکه دلم خنک شود.

پی نوشت ۲: دونه عزیز من هم از بقیه سیستم ها بی اطلاعم اما هنوز هم دارم می گردم. اگر چیز به درد بخوری پیدا کردم حتما همین جا منعکس می کنم.

پی نوشت ۳: قدقد عزیز! برداشت من از قضیه به این صورت بود که سیستم تربیتی مونته سوری برگرفته از یکسری اصول روانشناسی است نه برعکس. اما قطعا اینهمه به هم بی ارتباط نیستند.

با پسرم: عزیزم گاهی سرراهمان به مهدکودک، می رویم به یک مزرعه پر از گاو خالمخالی سیاه و سفید که تو عاشقانه دوستشان داری. دیروز پدرت می گفت گاو بودن در نهایت کار سختی است.... اولش فکر کردم که از کجا می شود قضاوت کرد؟ من که هرگز به جای آنها نبوده ام. اما بعد دیدم که خیلی از ما آدمها در بخشی از زندگیمان گاو بوده ایم. وقتی کسی خودش را در حصار داشته هایش مخفی می کند، هر روز با بی احساسی روی گل ها خرابکاری می کند، افکار یک میلیون سال پیشش را از معده چهارمش برگردانده و امروز نشخوار می کند، با بی غیرتی سایر هم مرتع هایش را می فروشد به چند صباحی بیتشر زنده (و بیشتر گاو!!) بودن و گاوانه شادی می کند برای دیرتر به مسلخ رفتن چه اسم دیگری می توان به او داد؟ گاو بودن روشی است سالم، مفید برای محیط زیست ولی رویهمرفته سخت. پدرت راست می گفت.

 |+| نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 2:30  توسط لیلی  | 
سال ها قبل بود که برای اولین بار اسم ماریا مونته سوری را شنیدم. می دانستم که روش آموزشی او یکی از متدهای متداول و پرطرفدار در اروپا و آمریکا است. وقتی فهمیدم که در شهری که من زندگی می کنم مدارسی هستند که آموزش و پرورش خود را بر همین اساس پایه ریزی کرده اند، علاقمند شدم که بیشتر بدانم. می بایست جایی را برای اولین سال تحصیل پسرم در دوسالگی ذخیره می کردم. بر اساس سیستم آموزشی کشوری که در آن زندگی می کنم کودکان تحصیل خود را در چهار سالگی شروع می کنند و بچه هایی که به مهد کودک نمی روند از دو سالگی ملزم به شرکت در کلاسهای آمادگی دو روز در هفته هستند. اطلاعاتم اما محدود و ناکامل بود و "متداول" و "محبوب" بودن نمی توانست برای سنگین کردن کفه ترازوی تصمیم گیری نهایی من وزنه ای محسوب شود. برای همین هم شروع کردم به کنکاش و مطالعه و شاخک!! هایم را آماده گذاشتم برای دریافت ارتعاشات!

ماریا مونته سوری در قرن نوزدهم متولد شد و اولین پزشک زن ایتالیایی بود که بعدها تحصیلاتش را در زمینه مردمشناسی و فلسفه ادامه داد و معلم شد. ماریا که خودش خاطره خوبی از دوران مدرسه اش نداشت تصمیم گرفت نوع دیگری از آموزش را روی کودکان امتحان کند که در آن هر بچه ای حق انتخاب داشته باشد برای آموختن آنچه که می خواهد و به این ترتیب آزادی را کشف و تجربه کند. او مسئولیت اداره مدرسه ای در بخش فقیر نشین رم را به نام "سرای کودکان" به عهده گرفت و با پیاده کردن شیوه آموزشی تازه اش در نهایت شگفتی متوجه شد اگر برخلاف روش تربیتی رفتارگرا ها آموزش کودکان با پاداش و تنبیه به زنجیره ای از دلسردی ها و دلزدگی ها تبدیل نشود، شوق و شور درونی کودکان برای یادگرفتن و کشف جهان هستی برای راهنمایی شان کافیست و همین کار را برایشان لذت بخش و دوست داشتنی می کند. او بعدها مطالعه های خود را در زمینه های روانشناسی، آموزش و پرورش و زبان آموزی کامل کرد و سیستم آموزشی فوق العاده اش را در طی جنگ جهانی دوم و بعد از آن در سراسر دنیا معرفی کرد و موفق بودنش را هم ثابت کرد. 

برخی از عقاید مونته سوری را از این وبلاگ با کمی ویرایش و تلخیص این جا می آورم. این نظریه ها برای من بسیار عمیق و آموزنده بود و پنجره جدیدی از دنیا را به عنوان یک مادر برایم گشود. حیفم آمد که آنرا با شما تقسیم نکنم:  

مرحله از تولد تا هفت سالگی مرحله ای است بسیار حساس که در آن کودک به صورت خودجوش تاکید بر نظم، پرداختن به جزئیات، به کار گیری دست ها، راه رفتن و زبان می آموزد. مونته سوری می گوید :"همه این فراگیری ها خودبخودی است و بدون معلم انجام می شوند و در سنین تا قبل از هفت سالگی انجام میشود و وقتی که کودک همه کارها را  به تنهایی انجام داد، ما تازه آن موقع او را به مدرسه می فرستیم و به عنوان یک کار بزرگ سعی میکنیم به او الفبا بیاموزیم ! همچنین ما گستاخی را به حدی میرسانیم  که تمام توجهمان را روی عیوب و کاستی های کودک  متمرکز می کنیم  که  در مقابل تواناییهای او بسیار ناچیزند."  او همچنین معتقد است بر حسب این که محیط زندگی کودک دارای تمدنی ساده یا پیچیده باشد، تار ذهنی او (ذهن کودک را به شبکه تار عنکبوتی شبیه است که در پی شکار لحظه ها و درک پدیده ها دام گسترده است.) کوچکتر یا بزرگتر خواهد بود و به او امکان رسیدن به هدفهای  بیشتر یا کمتر را می دهد. به این ترتیب غنی سازی محیط در این مرحله بسیار مهم است. کارهای عملی که این مرحله می تواند انجام گیرد «تمرینات زندگی روزمره» هستند و با کنار زدن حد و حدودی که معمولا بر بچه ها اعمال می شود و انجام مستمر این تمرین ها می توان او را به سوی استقلال و خودکفایی برد. در این مرحله از زندگی بردباری،دقت و تکرار مربی/ والد اهمیت فراوانی دارد. 

این که مدرسه محل ارائه آموزش است، یک دیدگاه است ولی در همان حین و با توجه به زمان بسیار زیادی از زندگی کودک در آن می گذرد می توان گفت محلی است برای آماده شدن برای زندگی. در این مورد مدرسه باید بتواند تمام نیازهای زندگی را برآورده سازد. تعلیم و تربیتی که مبتنی بر اصلاح کودک باشد یا او را مجبور کند ماهیت واقعی خویش را انکار کند، او را به طرف ناهنجاری ها سوق می دهد. با آموزش در شيوه ي مونته سوري، نه تنها كودكان را از كودكي طبيعي شان محروم نمي شوند، بلكه پيشرفت هاي ذهني و هوشي آنها را سرعت مي گیرد. کودکی دوران حساسي است كه يادگيري كودك به سادگي انجام مي گيرد و مغز او بيشترين واكنش را به محيط آموزشي دارد.

ماریا می گوید: "كودكان بايد معلم ما باشند؛ كودكان موجودات ضعيف و بي­دفاعي نیستند كه نيازهايشان تنها حمايت شدن و كمك گرفتن از ديگران باشد! آنها موجوداتي الهي­اند كه از لحظه­ي تولد یک زندگي درونی غنی دارند و به­ وسيله­ فطرت هوشمندي هدايت مي­شوند كه به آنها توانايي ساختن شخصيت انساني را مي­دهد. اين كودكان، بزرگسالان آينده هستند و ما بايد آنها را به­عنوان شكل­دهنده اصلي بشريت بپذيريم. بزرگ­ترين راز پيدايش ما در درون كودكی ما نهفته است و آنچه انسان را به كمال مي­ر­ساند در درون او متجلي است. بر این اساس وقتی بزرگ­ترها تمايلات طبيعي و حساس كودك را سركوب مي­کنند، در درون او مخالفت­ها و مقاومت هاي سرسختانه­اي را بيدار مي­كنند كه به انحطاط و بيماري­هاي رواني منجر مي­شود."

ماریا معتقد بود اشیائی که حواس کودکان را تحریک می کند و به آنان امکان فعالیت جسمانی می دهد، بسیار اثربخش هستند. ساختار خاص وسايل و كاربرد آنها در كلاس موجب افزایش خلاقيت در كودكان مي شود. با معرفي وسيله اي جديد، كودك هيجان زده مي شود و بعد از معرفي و شناساندن آن توسط معلم، تمام تلاشش را مي كند كه روي آن تسلط كامل پيدا كند. استفاده ي مناسب از اشيا در محيط آموزشي كودك امري حياتي است. ساختار در يادگيري كودك بسيار مؤثر است زيرا كودكان در ساختار، نظم و تكرار را مي بينند و احساس امنيت مي كنند. فعالیت های ابتدایی او به نخ کشیدن مهره ها، دوختن تکه پارچه ها و دگمه ها، وصل کردن مهره ها و به بند کشیدن شان بود. درمرحله بعدی او حروف الفبا را با قطعات چوبی ساخته شده بودند در اختیار نوآموزان قرار می داد و با این روش جالب خواندن و نوشتن را به بسیاری از کودکان آموخت. او همچنین به این نتیجه رسید که یکی از نکات مهم در رشد، حرکات ریتمیک است که باعث پرورش و رشد جسمانی کودک می شود.

تمركز به دقت و آرامش و گاهي اوقات نشستن نياز دارد. براي كودك بسيار مهم است كه با هدف ثابتي خود را مشغول انجام يك كار كه خود نيز آن را انتخاب كرده است، بكند. وقتي كه بچه ها كارشان را شروع مي كنند به محل و مكاني مناسب نياز دارند تا خود همه چيز را به طور عملي تجربه كنند. زيرا آنان ازطريق تجربه بيشتر از زماني كه به آنها مي گويند كه چه كار كنند، چگونه آن را انجام دهند و در كجا به كار بپردازند، رشد مي كنند. اما همچنان توجه به برنامه هاي آموزش فردي براي تك تك دانش آموزان كلاس از اركان اصلي اين شيوه است.

زمان كافي براي فعاليت هاي گروهي و رشد اجتماعي وجود دارد. كلاس هاي مونته سوري بايد كودك را تشويق به ايجاد رابطه ي هدفمند با ديگران در كلاس كند. به علت سن دانش آموزان، كمك هاي دوطرفه ي همكلاسي ها به يكديگر و احترام به استقلال كودكان تشويق مي شود، اما هرگز تحميل نمي شود. يك كلاس مناسب دربرگيرنده ي مكالمه، فعاليت هاي بيروني، موسيقي و حركت در كلاس است. 

وقت كافي براي بازي هاي تخيلي، موسيقي، هنر و خلاقيت وجود دارد. كودكان بايد داستان سرايي كرده و آن داستان ها را بازي كنند تا در آنها اعتماد به نفس رشد كند. بايد در كلاس ابزار هنرهاي بصري براي پرورش برخي خلاقيت ها فراهم شود. دكتر مونته سوري به وجود يك برنامه موسيقي اصرار داشت و معتقد بود كه موسيقي بخشي خاص از خلاقيت كودك را رشد مي دهد.

در كلاس آزادي هاي زيادي براي كودك درنظر گرفته شده است. اصل بنيادي شيوه ي آموزشي مونته سوري، آزادي كودك است. آزادي عمل فردي موجب رشد شخصيت و كمال دانش آموز مي شود. البته داشتن آزادي بيش از حد، براي مثال آزادي در استفاده از وسايلي كه هنوز برايش مجهول هستند و به او معرفي نشده اند، فقط ذهن كودك را مشغول مي كند. يك معلم خوب هميشه مراقب پيشرفت دانش آموزان است.

روي مهارت هاي زندگي هم تأكيد زيادي مي شود. كودكان راجع به انجام برخي كارهاي روزمره بسيار كنجكاو هستند. تمرين چنين فعاليت هايي توانايي هاي حسي، مهارت هاي حركتي، همكاري، قدرت عمل و اعتماد به نفس و استقلال كودك را رشد مي دهد.

به این ترتیب بود که ما هم پیوستیم به جمع علاقمندان به مونته سوری. بعد....

پی نوشت: این داستان ادامه دارد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 21:52  توسط لیلی  | 

وقتي دكتربابالو مسئول سونوگرافي در آن روز داغ تيرماه دو سال قبل به من و محمد گفت كه مهمان عزيز مان يك پسركوچولو خواهد بود،‌ يكي از سرسطرهاي كشف و شهود ما اين شد كه در طي سال هاي آينده، به نحوي درگير برنامه ريزي براي يك موجود پرانرژي و فعال خواهيم بود. بچه ها براي اينكه بتوانند خوب رشد كنند به فضاي زيادي برای بازی و تحرک زیاد برای گسترش مهارت هایشان نياز دارند و در اين ميان پسربچه ها بايد روش كار با عضله هايي را كه بزرگترو سنگين تر ازمال دخترها است ياد بگيرند. طبيعت ساختار وجودي شان را به نحوي طراحي كرده است كه حركت و رشد فيزيكي با سرعت سرسام آور (و البته تستسترون!) جزء جدايي ناپذير از سرشت و خلق و خوي آنهاست. از همان زمان بود كه ما تصميم گرفتيم ورزش را در زندگي روزانه پسرمان بگنجانيم. (برهان هايي به همين اندازه محكم و البته متفاوت وجود دارد كه ورزش را براي دخترها واجب مي كند).  

دليل ديگري كه ما را بر آن داشت تا روي ورزش پسرمان سرمايه گذاري فكري داشته باشيم تصميم ما براي تربيت بچه اي با هوش متعادل بود. هوش، از بردارهاي همسو و همسنگ وليكن مختلفي تشكيل شده است و يكي از اجزا مهم آن كه مي تواند بر برآيند نهايي عميقا تاثير گذار باشد هوش حركتي-جسمانی یا Bodily-kinesthetic inteligence است ( یکی از انواع هوش بر اساس نظریه دکتر هوارد گاروند). به زبان ساده تر توانايي ما در نحوه به كار گيري و ارتباط با وجود فيزيكيمان يكي از معيار هاي مهم و نشان دهنده اندازه هوش ما است؛ حتي بدون در نظر گيري تاثير متقابل ذهن و جسم و اينكه به هر حال ذهن سالم براي پياده سازي ايده ها به يك جسم سالم و حمايتگر نياز دارد. کسی اگر دريك زمينه (مثلا رياضي، موسيقي، نقاشي يا كسب و كار و تجارت و جنگلباني!) موفق و توانا و حتي نابغه باشد در بهترين حالت يك انسان يك بعدي است و در نهايت از نظر اجتماعي به عنوان يك انسان موفق و متعادل تعريف نمي شود. چنين فردي حتي اگر بتواند مسير سرنوشت بشر را تغيير دهد هرگز در زندگي شخصي خود احساس خوشبختي نخواهد كرد. هر كسي با هر زمينه كاري بايد بتواند درصف نان بايستد، نامه اداري بنويسد، با آدمهاي ديگر معاشرت كند و در شادي هايش برقصد! هر تك تك اين اجزا هر چقدر هم پيش پا افتاده به نظر برسند به ما كمك مي كنند تا يك كل بهتر باشيم.

ژيمناستيك جواب كاملي بود به پيش خواست ها و نيازهايي از اين دست و مي توانست علاوه بر همه آنچه گفته شد به نوعي ماهيچه هاي پسركمان را نرم و آماده كند تا روزي كه بتواند علاقه اش را براي انتخاب رشته ورزشي اش دخیل كند. كلاس ژيمناستيك براي من در واقع يك ساعت هفتگي كوتاه و دوست داشتني است كه مي توانم با آراز كوچولو خوش باشم و از بالندگي اش سهمي براي خودم بردارم. بازي هايي كه انجام مي دهيم هدف دار و جالبند و چون در گروه و همگام با بچه هاي همسال (و والدين آنها) انجام مي گيرند، گيراتر و مهيج تر به نظر مي رسند.  محل برگزاري كلاس يك سالن ورزشي سربسته و همه منظوره  است كه پيش از هرچيز فضاي بزرگي در اختيار بچه ها قرار مي دهد براي دويدن، فرياد كشيدن، بالا و پايين پريدن و لب كلام تخليه انرژي. از اينكه زير اين سقف بكن نكن ها تمام مي شود احساس خوبي پيدا مي كنم. بازهم هيچ آموزش و تكليف و اجباري نيست و هرچه هست بازي است و لذت فعاليت فيزيكي و كمي هم كسب مهارت هايي كه به نحو زيركانه اي زير صورتك بازي ها پنهان شده اند. "گرتا" خانم مربي فوق العاده مهربان و دلپذيري است كه از اينكه مثل بچه ها باشد ابايي ندارد. همه كودكان به خصوص آنها كه بزرگترند از بازي با او لذت مي برند.  گرتا يكي از آدمهايي است كه استعداد كار كردن با بچه ها در ذاتشان نهفته است.  سعي مي كنم چند تا از فعاليت هايي را انجام مي دهيم براي نوشتن گلچين كنم.

قسمت اول:‌ گرم كردن

دهها توپ كوچك در زمين رها مي شود. كودك توپي را به رنگ دلخواه خود را انتخاب مي كند و هر مادر (يا پدر) و كودك با همان توپ بازي مي كنند و آن را به هم پاس مي دهند و شوت مي كنند. طبيعي است كه بيشتر شوت ها اوت مي شود و مادر و بچه به دنبال توپ مي دوند. سالن پر از طنين فريادهاي شادمانه والدين و بچه ها مي شود. 

يك ظرف چوبي يا پلاستيكي در ابعاد يك متر در يك متر انتخاب مي شود. پارچه اي بزرگتر از اندازه ظرف درون آن پهن مي شود. دهها توپ به اندازه توپ تنيس داخل ظرف و روي پارچه قرار مي گيرند. مادرها و بچه ها گرد ظرف ايستاده و هركدام يك گوشه از پارچه را مي گيرند و شعر مي خوانند و همزمان پارچه و توپهاي داخل آن را تكان مي دهند. در پايان، پارچه را همزمان و از همه گوشه ها مي كشند تا توپ ها در سراسر سالن پخش شود. بچه ها به دنبال توپها مي دوند و همه را داخل ظرف مي ريزند.

مربي يك طرف سالن مي نشيند و زوج بچه و والد هم در آن طرف سالن قرار مي گيرند. مربي به بچه ها مي گويد كه "شما بچه موش هستيد و من لانه شما هستم. شما بايد بتوانيد از بغل مادر و پدرهايتان بدويد و سالم به لانه برسيد قبل از اينكه گربه شما را بگيرد!" يك،‌ دو، سه! بچه ها طول سالن را با اين گمان كه دارند از اين لانه به آن لانه مي دوند طي مي كنند و براي پيدا كردن جا در آغوش گرتا باهم مسابقه مي دهند! براي برگشتن پيش پدر يا مادري كه آن طرف سالن نشسته و بچه را مي خواند محرك بيشتري لازم نيست!

ترتيب قرارگيري همه به همان شكل تمرين قبلي است. فقط در حين دويدن چندين بار بايد با اعلام مربي بايستند و دوباره حركت كنند. با اين تمرين ورزشي، ماهيچه هايي كه در امر ايستادن و شروع حركت دخيل هستند ورزيده مي شوند.

قسمت دوم: كار اصلي

يك مسير انتزاعي با راهنمايي مربي و كمك والدين ساخته مي شود كه هر بار متفاوت است و هربار هم موانع و گره هاي گوناگوني در آن گنجانده مي شود.  از كف زمين يك شيب حدود 45 درجه بچه را به ارتفاع حدود يك متر رهنمون مي كند. در اين ارتفاع مسير باريك مي شود به نحوي كه كودك فقط با قرار دادن يك پا جلوي پاي ديگر مي تواند به حركت ادامه دهد. در اين قسمت كودكان مبتدي به كمك والدين و بچه هاي بزرگتر به تنهايي حركت مي كنند. ارتفاع مي تواند در طي مسير كم و زياد شود و پيچ هاي 90 درجه داشته باشد.  در انتهاي راه كه معمولا بلندترين نقطه است از بچه ها خواسته مي شود تا از آن بالا در آغوش والدين يا مربي بپرند ويك تشك ضربه گير بزرگي از كودكان حمايت مي كند. كودكان بزرگتر روي تشك فرود مي آيند و در صورت داشتن آمادگي بدني مربي كمك مي كند تا يك معلق زدن هم به انتهاي برنامه اضافه شود. آراز كوچولوي ما فعلا در همان قسمت پرش در آغوش فرد بزرگسال قرار دارد و اين برنامه حالا كه كلاس ژيمناستيك تعطيل است در خانه مرتب در حال تكرار است: روي ميز و مبل و تلويزيون می رود و بعد: یک، دو، سه بپر!

يك دار-حلقه با فاصله مناسب براي قد بچه ها درگوشه اي علم مي شود.  بچه با كمك والدين براي چند لحظه از آن آويزان مي شوند. و گاهي هم اگر دوست داشتند خودشان را ول مي كنند روي تشك. آراز هنوز اين بازي را امتحان نكرده است.

يك شبكه آهني با زاويه چهل و پنج درجه حايل بين ديوار و كف قرار مي گيرد. يك شيب پله مانند از زمين به طرف اين ميله ها كار گذاشته شده است با زاويه ملايم تر. اين شيب به جاي پله  جا پاهايي ميله اي دارد و از دو طرف با نرده هايي كه حالت دستگيره دارد حفاظت مي شود. كودك بايد به كمك دست از نرده هاي دو سو بگيرد و قدم ها را روي پله هاي ميله اي بگذارد و به طرف شبكه آهني حركت كند. به محض رسيدن به شبكه كودك به كمك دست از شبكه آويزان مي شود و با تغيير محل دست به طرف ارتفاع بالاتر حركت مي كند (برای بچه های سه سال به بالا). البته بچه ها مي توانند خلاقيت به خرج داده و روش هاي حركتي تازه و جالبي را هم در جا ابداع كنند و مثلا مثل ميمون دور اين شبكه پيچ و تاب بخورند. محل شبكه به نحوي است كه مادر يا پدر مي تواند درست زيركودك قرار گيرد و از او در برابر خطر افتادگي محافظت كند. (علاوه بر تشك و حفاظ هاي معمول كه زير شبكه قرار دارد). هرجا كه نوآموز خسته شد در آغوش مادر فرود مي آيد. پسرك من كه كوچكترين شاگرد كلاس است در آخرين جلسه ها پيش از تعطيلي مي توانست با گرفتن از نرده هاي شيب ملايم به تنهايي تا شبكه آهني برود و به كمك گرتا براي يك  ثانيه از يكي از ميله ها آويزان بماند.

يك مسير پلاستيكي مارپيچ و شفاف در گوشه اي از سالن قرار داده مي شود. بچه ها سينه خيز از ميان آن رد شده و به پدر يا مادر مي رسند.

فعاليت هاي قسمت دوم دلبخواهي هستند. يعني در بازه زماني بيست دقيقه اي بچه ها مي توانند يك يا همه اين كارها را انجام دهند. معمولا منتظر مي مانم تا آراز يكي را انتخاب كند. جالب اينكه پسرك من از بچه هاي ديگر (كه غالبا به خاطر حضور همديگر انجام يك فعاليت را به ديگري ترجيح مي دهند) تقليد نمي كند و كاري را انتخاب مي كند كه دوست دارد يا به هر ترتيب علاقه اي نسبت به انجامش دارد. براي همين هم وقتي بقيه دو دل هستند او نفر اول است براي انجام كاري كه پسنديده است. بيشتر وقت ها بقيه بچه ها با ديدن او تشويق مي شوند به انجام حركت.... اگر هم يكي از تمرين ها را دوست نداشته باشد محال است با گفتگو بتوان به انجام آن راضيش كرد. البته نه من اصراري دارم و نه سيستم اداره كلاس اجبار را روا مي داند. همه آ‍زادند...

قسمت سوم: برگشتن به حالت عادي

آهنگي پخش مي شود. بچه ها، مربي و والدين دور دايره اي حركت مي كنند و نمايش مربوط به آهنگ را اجرا مي كنند. موسيقي در مورد نحوه حركت حيوانات مختلف است: پر زدن نرم پرنده، قدم زدن سنگين فيل، چنگ و دندان نشان دادن پلنگ، خزيدن مار و...

پي نوشت1: اين كلاس ها براي بچه هاي رده سني "داراي توانايي راه رفتن" تا چهار سال دانشجو مي پذيرد. بچه ها بايد همراه يكي از والدين خود باشند.

پي نوشت2: نوشته هاي اين پست را بابا محمد روي شبكه بارگزاري كرده است. من تا مدتي به اينترنت دسترسي ندارم.

 پي نوشت3: اگر اطلاعات بيشتري در مورد هوش حركتي مي خواهيد مراجعه كنيد به این پست خانم شين كه خلاصه نويسي جامعي است از كلاس هاي درس آقاي سلطاني.

پی نوشت ۴: نازنین جان! اصلاح شد. متشکرم!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 9:30  توسط لیلی  | 

آفریدن هنرمند بی شک از کشیدن یک شاهکار نقاشی سخت تر است.

همیشه گله مند بودم از بی اعتنایی سیستم آموزشی کشور به استعدادهای هنری. مهندس، ورزشکار و دکتر تا دلت بخواهد داریم. تعداد هنرمند های تربیت یافته در این روش آموزشی- اگر خودجوش ها را کنار بگذاریم- صفر است.  هنرمند برای من البته معنی خیلی عام تری دارد: یعنی کسی که توانایی ابراز خودش را داشته باشد. کسی که بتواند رابطه مسالمت آمیز سالمی با جهان بیرون و درونش برقرار کند. کسی که روش منحصر به فردی را برای بیان دیدگاهش بشناسد. 

همیشه از خودم می پرسیدم که :"خوب. حالا که منتقد روش موجود هستم پس برای بچه ام چه می توانم بکنم؟" کتابی خواندم به نام "کلیدهای پرورش خلاقیت هنری" از سری کتاب های کلید های تربیت کودکان و نوجوانان ترجمه اکرم قیطاسی. این کتاب مطابق بود بر پیش پذیره های من و باعث شد شروع کنم به تحقیق محتاطانه ای درباره نقاشی و هنر. این کتاب و به دنبال آن چند روز کند و کاو در مراجعی که می شناختم نکات تازه ای را برایم روشن کرد که کلی تکانم داد. گفتم بد نیست چند خطی را اینجا واگو و با حاشیه نویسی خصوصی اش کنم.  

  • کودکان با استعدادی ذاتی در هنر متولد می شوند. برای شکوفایی حس هنری، بچه ها فقط به کمی آزادی و یک ذره تشویق نیازمندند. بنا به تحقیق روانشناس ها بازی شیرخواران با غذا در حدود ۶ ماهگی اولین قدم آن ها برای نقاشی است. در حدود یکسالگی بچه ها خط خطی کردن را شروع می کنند. برای ایجاد این خط ها بیست نوع حرکت دست دخیل است که بعدها اصول نوشتاری کودک را تشکیل می دهد. بین دو و نیم تا سه سالگی بچه ها به مرحله "مندالا" می رسند. مندالا یک دایره است که تعدادی خط از میان آن رد می شود. این شکل نمادین جهان است و بعدها همه نقاشی ها بر اساس همین شکل ساده ترسیم می شود. مندالا و نقش بنیادینش برای نمایش نحوه تفکر انسان برایم بسیار جالب بود. اولین طراحی بچه ها از هیات انسان از مندالا مشتق می شود و به صورت سر یک انسان است که دست و پاهای نخی مستقیما به سر متصل شده اند. در مدت زمان کوتاهی شمایل انسان به صورتی که قابل تشخیص باشد پاورچین پاورچین وارد نقاشی بچه ها می شود. بین سال های چهار تا هفت سایر اشیا در نقاشی کودکان ظاهر می شوند و از سن نه به بعد خودآگاهی واقعی شان درباره هنر شروع می شود.
  • مراحل تعریف شده به صورت نرمال برای همه انسان ها طی می شود. همانطور که اغلب آدمها پیش از راه رفتن نوعی خزیدن یا چهاردست و پا رفتن را تجربه می کنند. بنابراین نه تنها بیهوده است که از کودک بخواهیم به جای خط خطی کردن شروع به کشیدن چهره انسان کند بلکه به این ترتیب اعتماد به نفس تازه پا گرفته اش را کلا زیر سوال برده ایم. خط خطی کردن نوعی فعالیت فیزیکی است که بچه از طریق آن می تواند به نحو دلپذیری خود را از فشارهای روانی خالی کند. با اصرار برای پرش از پله های تکاملی نقاشی در واقع آن را به یک فشار روانی مضاعف تبدیل می کنیم.  از زیانبار ترین جمله ها می شود به این مورد اشاره کرد: "خط خطی نکن.... یه گردی بکش با دو تا چشم..."  
  • هیچ نوع الگوی مشخصی برای طراحی نباید در اختیار بچه ها قرار گیرد. حتی اینکه برای کودکانمان طراحی کنیم و بخواهیم که تماشایمان کنند و "مثل ما" نقاشی کنند روش نادرستی است. نتیجه آن یک پل سزان نخواهد بود بلکه عاقبت یک کودک روی دستمان می ماند که کوچکترین اعتقادی به توانایی خودش ندارد (به هر حال نمی تواند مثل ما بکشد! می تواند؟) و مرتب آویزانمان می شود که: "برایم بکش!". الگوهای رنگ آمیزی هم فوق العاده زیانبار توصیف شده اند. وقتی از بچه ها می خواهیم که خط هایشان را داخل مرزهایی محدود کنند در واقع از آنها خواسته ایم که خط خطی کردن را محدود و متوقف کنند. از کتاب هایی که الگوهایی برای کپی کردن در اختیار بچه ها می گذارند و طرح هایی که به هم چسباندن نقطه ها ساخته می شوند اصلا صحبت نمی کنم. آنقدر در مذمتشان مطلب خواندم که از فکرشان هم تنم می لرزد!
  • می توانیم طیف گسترده ای از ابزار طراحی و نقاشی در اختیار بچه ها بگذاریم. برای شروع می شود از مداد شمعی های غیرسمی، رنگ خوراکی، خمیر کیک، ماست و دوغاب و مربا استفاده کرد. باید بپذیریم که با بیداری هنر در وجود بچه هایمان تمیزی دیوارها و کف خانه مان را از دست خواهیم داد. هیچ وقت نباید بچه ها را برای به کار گرفتن سطوح مختلف برای نقاشی سرزنش کرد.
  • سال هاست که ثابت شده است آموزش زودهنگام الفبا به صورت نوشتاری آن برای بچه های نوپا با روش های خاصی امکان پذیر است. چیزی که نمی دانستم تاثیر مخرب چنین آموزشی است بر روی خلاقیت کودکان. بچه های نوپا و کودکانی که محبور می شوند نوشتار کلمه ها را برای یادگیری تکرار کنند دچار نوعی اختلال در یادگیری و بیان اجتماعی در زندگی بزرگسالی می شوند.

اما این که ما کجا هستیم. هر روز چند دقیقه ای از لحظه های مفید آراز صرف نقاشی می شود. بار اولی که در یازده ماهگی ابزار نقاشی را در اختیارش قرار دادم تمایل پایان ناپذیری به خوردنشان نشان داد. تصمیم گرفتم به جای راه انداختم بحث پایان ناپذیری با آراز که :"اینو نخور! باهاش نقاشی بکش" وسیله اش را عوض کنم: خوراکی های مایع و رنگی. نقاشی با غذا تا چندین ماه ادامه داشت و حتی همین حالا هم دارد. هر روز با بخشی از لیوان شیر صبحگاهی، سینی صبحانه رنگ آمیزی می شود. از حدود یک ماه قبل خودکار و مداد هم وارد لیست شدند: گرچه کمتر تحویلشان می گیرد. روان نویس یک استثنای دوست داشتنی با اثر مانا است. ملحفه ها و دست و پای ما را اگر گیر بیاورد خط خطی می کند. چند روزی است که منحنی های بسته هم وارد مجموعه خط خطی های آراز شده اند.

اما کاری که برایش لذت نقاشی را داشته باشد با مداد شمعی روبراه می شود. یک بسته کامل را جوید تا بالاخره از صرافت خوردنشان افتاد. پسر ما نقاشی روی کاغذ را دوست ندارد. برای همین هم  بخشی از کف پارکت اتاق پذیرایی را برای این کار در نظر گرفته ایم. معمولا یکی دو مداد شمعی را دم دست می گذارم. گاهی که چشمش را می گیرد می نشیند به نقاشی. توصیف های من و پدرش به عنوان تشویق کار را به اینجا رسانده که بعد از اینکه یکی دو خط می کشد، چند لحظه با دقت به چیزی که کشیده خیره می شود و بعد در مورد آن شروع به سخنرانی می کند! با دست خطوط را نشان می دهد و برایمان به زبان آرازی توصیفش می کند و سرش را تکان می دهد. از حالت جدی که می گیرد کیف می کنم و خنده ام را می خورم مبادا که تبسم مرا بد تعبیر کند و دلخور شود:) از دو روز قبل دیوارها هم به این مجموعه اضافه شده اند. بیچاره صاحب خانه و کاغذ دیواری هایش!!! سعی می کنم پاک کردنشان را بگذارم برای وقتی که خواب است (اگر بشود که نمی شود). درست است که بچه های کوچکتر بعد از کشیدن اثر خود را به یاد نمی آورند ولی از پاک کردن آنها در حضور آفریننده شان ناخودآگاه شرمنده می شوم، اگر عکس آن ها را هم گرفته باشم باز هم خودشان تازگی جذاب تری دارند. گاهی هم همانجا می مانند تا خانه مان بوی تخیل پسرم را بگيرد. نمی توانید حدس بزنید راه رفتن روی روياهاي آراز کوچولو چه کیفی دارد.  

پی نوشت: مادر مارتیا کوچولو در آخرین پستش درباره ابزار مفید برای نقاشی نوشته است.

با پسرم: ای ایران ای مرز پر گهر...  ای خاکت سرچشمه هنر...  انتخابات ریاست جمهوری در پیش است. دلم برای ایرانمان تنگ شده است: همین. 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 23:7  توسط لیلی  | 
سلام عزیزتر از جانم،

یک هفته ای است که هر شب خوابت را می بینم. گاهی خوشحالی و باغچه کوچولوی حیاطمان را آب می دهي و گلهای اطلسی می کاری. گاهی هم بیماری و من انگار صدای ناله های یا حسین ات را می شنوم و کسی توی گوشم زمزمه می کند: "دیگر فایده ای ندارد. نمی شود با سرطان جنگید." اما من می خواهم مبارزه کنم. مي خواهم فرياد بزنم، با رنج جانكاهي كه مي آزاردت پنجه در پنجه اندازم، حتي اگر به قيمت جانم تمام شود. ديشب تا خود صبح توي روياهايم اشكريزان نماز مي خواندم و سلامتي تو را از خدايم مي خواستم. به گمانم حالا كه ديگر دشمني براي مبارزه نيست، من دارم با حقيقتي كه قابل انكار نيست و در نهايت با خودم مي جنگم. 

عزيزم، براي نوه كوچولويت اسم قشنگي انتخاب كرده ايم كه مورد پسند هر دوي ماست (من و بابا محمد). دهها دليل گوناگون براي انتخاب اين اسم وجود داشت كه شايد بشود بعضي هاشان را اينجا مرور كرد، براي ياد آوري.

  • تعداد هجاهاي آن اندك است. با توجه با نام فاميلي اش كه طولاني خواهد بود، چنين اسمي شايسته تر است.
  • وقتي كه همزمان با نام فاميلي اش گفته مي شود به دليل تعدادي حروف يكسان كه در هر دوي اسم و اسم فاميل وجود دارد تركيب خوشايندي به وجود مي آورد كه به يادسپاري آن آسان است و در عين گوشنوازي،‌ براي طبع حساس جالب هم هست.
  • اصرار بر اين بود كه نام منتخبمان، نام فرد مشهوري نباشد. پسرمان زماني كه به دنيا آمد، خود جايگاه شايسته اي خواهد داشت و اسم و رسمي. چه بسا اسمش الهام بخش انسانهاي ديگري باشد. 
  • در ليست اسامي مورد تاييد سازمان ثبت احوال قرار دارد.
  • در چهار زبان مختلف كه بنا به نياز و ضرورت در ميان مردم متكلم به اين زبانها حضور خواهد داشت، يا داراي معاني آشنا و زيباست و يا يادآور واژه هاي نيكو است و يا اينكه اصولا معني خاصي ندارد. اين نكته از آن جهت مهم به نظر مي رسد كه گاهي، اسمي كه در يك زبان پسنديده است، در گويش و يا نوشتاري ديگر جزو كلمات زشت و حتي ناسزا گنجانده شده است.
  • اين اسم آنقدر خاص است كه بتوان گفت صاحب آن ريشه در كدام خاك دارد. بيش از هر چيز پيغامي است براي پسرمان: هرگز فراموش نكن از كدام آب و خاكي و به سرزمين مادري ات عشق بورز.
  • كاملا خاص است و بر خلاف تعدادي از اسامي مد روز نيست و تعداد افرادي كه اين اسم را بر خود دارند بسيار محدود است. يعني زماني كه در كنار همسالانش حضور دارد و كسي به اسم مي خواندش، جز او كه دارنده اين نام است كس ديگري سر بر نمي گرداند. به نظر من بسيار مهم است كه فرد احساس كند در نوع خود يگانه است و استعدادي كه در وجودش به وديعه نهاده شده نيز بي همتا است. درست به همين دليل بايد اهداف و راهي كه انتخاب مي كند مخصوص به خود باشد. پسرم، راهي را برو و كاري را انجام بده كه براي تو درست است و نه براي ديگري!
  • در عين خاص بودن در گويش هاي گوناگون تلفظ هماهنگ و يكسان دارد و موجب سردرگمي نمي شود.
  • در زبان انگليسي با حرف "اي" آغاز مي شود و با حرف "زد" خاتمه مي پذيرد. اين باز هم پيامي است كوتاه: همان طور كه اسم تو در برگيرنده تمام حروف است، وجود تو نيز خلاصه اي از تمام هستي است پسرم. تو هر آنچه را كه بخواهي در خود داري. پس براي رسيدن به اهداف والايت فقط كافيست داشته هايت را به كمك بطلبي.   
  • معني آن سعادت، خوشبختي و قهرمان ملت است و در همان حال در زبان تركي به گونه اي تلفظ مي شود كه نام يك رود مشهور در خطه آذربايجان.
  • برايم مهم بود كه نامي كه انتخاب مي شود از نظر گرامري يك "اسم" باشد نه "صفت". زماني كه اسم فردي يك "صفت" است تنها همان صفت به او نسبت داده مي شود كه غالبا هم در همان زبان در معنا هاي قالبي به كار مي رود. وليكن "اسم" حالتي كلي و جادويي منحصر به فرد دارد كه مي تواند منشا صفات بسياري باشد. محدود نيست و در برگيرنده معاني بسياري است. مثلا به همين دليل من اسم "بهار"، "صبا" یا "عرفان"را به "ماهرخ"، "سعيد" یا "عارف" ترجيح مي دهم. پسرم با دادن اين اسم به تو مي خواهم بداني كه تو خود خوشبختي هستي، يعني نه تنها خود تو شادكام و موفق خواهي بود بلكه براي خانواده و ملت خود هم سعادت را به ارمغان خواهي آورد،بكوش پسرم، براي اين هدف بكوش! 

جز اينهمه دلائل بسياري وجود  داشت كه شايد دروني باشد و قابل ذكر نباشد اما هرچه هست مادر جان اين اسم پسر ما خواهد بود. اميدوارم كه دوستش داشته باشي: "آراز". 

بعدا اضافه شده از این جا:

نام «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در ميان تركمن‌ها بسيار متداول است. در تركمنستان از شكل «اوراز/ Oraz» استفاده مي‌كنند، اما در ايران، شكل «اراز/ araz» كاربرد دارد. درباره‌ي ريشه‌ي واژه‌ي «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در بين محققين دو عقيده وجود دارد:
1-برخي معتقدند كه اين واژه در اصل از كلمه‌ي «روزه»ي فارسي گرفته شده است. در زبان تركمني امروز اين كلمه به صورت «اوْرازا، آرازا» در همان معناي «روزه» كاربرد دارد و بچه‌هايي كه در اين ماه مبارك به دنيا مي‌آيند را «اوراز، آراز» نامگذاري مي‌كنند.
2-برخي ديگر معتقدند كه اين واژه ريشه‌ي تركي-تركمني دارد. بنابر عقيده‌ي اين محققين، اين واژه دو معنا پيدا مي‌كند:
الف- محقق ترك اسماعيل هادي در كتاب خود «فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشه‌شناسي» در توضيح كلمه‌ي «آز» مي‌آورد: نام يكي از اقوام عتيق (كلاو) اولين بار در سنك نوشته يادواره كول تكين به نام اين قوم برمي خوريم. طبق تحقيقات اخير، قوم آز/ آس در سرتاسر آسيا پراكنده بوده‌اند. احتمالا نام قاره‌ آسيا نيز از نام آنان اخذ شده است. برخي از آس‌ها، آلان نام داشته‌اند كه بخشي از آنان ترك‌زبان بوده‌اند و عمدتاً در قفقاز زندگي مي‌كردند و اوستي‌هاي امروز از اخلاف آنانند. اينان را مغولان، آز/آزوت مي‌ناميدند. كلمه‌ي آس+ار/ آز+ار (انسان آسي) به صورت آزر (آذر) در كلمه‌ي آذربايجان به چشم مي‌خورد. همان كلمه با جابجايي دو عنصر تشكيل‌دهنده (ار+آس/ ار+آز) به صورت ارس/آراز نام رود ارس را تشكيل مي‌دهد كه ياقوت حموي در البلدان آن را «رود آذربايجان» مي‌نامد.(فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشه‌شناسي (تركي-فارسي، اسماعيل هادي، چاپ اول، انتشارات احرار، تبريز، اسفندماه 1379، مدخل واژه آز)
در سايت سازمان ثبت احوال نيز اينگونه آورده‌اند:
آراز: (تركي) 1- ارس؛ 2- (اَعلام) قهرمان منسوب به طايفه‌ي آس.
ب-«اوراز/ آراز» در لغت به معناي «بخت، اقبال، خوشبختي و كاميابي» مي‌باشد. (فرهنگ نامهاي تركي، كتاب دوم، فرهاد جوادي، چاپ اول، انتشارات اختر، تبريز، 1382، ص 522 و توركمن آدام آدلاري‌نينگ دوشونديريش‌لي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات توركمنستان، عشق آباد 1992، مدخل اوراز)
سلطانشا آتانيازوف، محقق تركمنستاني كه كارهاي ارزشمندي را از خود به يادگار گذاشته است، در كتاب ديگر خود به نام توركمن ديلي‌نينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي (فرهنگ ريشه‌شناسي واژه‌هاي زبان تركمني) در باره‌ي اين واژه مي‌نويسد: در ضرب المثل «اوْد ـــ اوْراز» (يعني: آتش، بخت است) به اين كلمه برمي‌خوريم. اصل اين كلمه، «اوُراس/ Uras» است. در زبانهاي جغتاي، اويغور و قزاق به معناي «بخت، اقبال» است. در ميان تركمن‌هاي آستراخان نام دخترانه «ريس‌لي خان/ Ryslyhan» به معناي «دختر خوشبخت، خانم خوشبخت» كاربرد دارد. كلمه‌ي «اوْراز» كه در زبان تركمني امروز كاربرد فراواني دارد، شكل تغيير يافته‌ي «اوُراس، ايريس/ Uras, Yrys» مي‌باشد. (توركمن ديلي‌نينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات ميراث، عشق‌آباد، 2004، مدخل اوْراز».

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 11:36  توسط لیلی  | 
 
  بالا