|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
.... لوس را پیدا کردم. برای نخستین بار با سازمانی آشنا می شدم که کار آن دریافت، نگهداری و ایجاد نوعی بانک اطلاعاتی درباره کودکان است. طی یک جلسه کوتاه و رایگان مشاوره ای دریافت کردم که به من کمک کرد تا چند مدرسه از این دست را بشناسم. گاهی چقدر همین حمایت های به ظاهر ساده به انسان در بهره گیری موثرتر از محیط زندگی کمک می کند.
قرار ملاقاتی گذاشته شد و من و پسرم راهی پیش دبستانی مونته سوری شدیم. اشتیاقم برای دیدن همه آن ابزار و آلات مونته سوری که پیش از آن فقط درباره اش شنیده بودم حد نداشت. نمی دانم کدامیک از ما کنجکاوتر بودیم. من یا آراز؟




محیط مدرسه و امکانات موجود فراتر از آن چیزی بود که تصورش را کرده بودم. همه چیز، منظم، ساده و دوست داشتنی بود. فضای وسیع و نورگیر و مدیر لایق و مربیان خوش اخلاق. چند پرسش کوچولو کافی بود تا بفهمم آنها واقعا با این روش آشنا هستند و واقعا دارند برای راهبرد آن تلاش می کنند. برای همین هم یک جا برای آراز کوچولو ذخیره شد تا تصمیم گیری نهایی ما.
اما نکته هایی هم هست که تا آن زمان باید حل و فصلشان کنیم:
متد مونته سوری روش جالبی است برای تربیت و دیدگاه های بکری که ارائه می دهد نوعی انقلاب در زمینه تعلیم و تربیت ایجاد کرده است. اگر روش های دیگری را نمی شناسیم یا کمتر راجع به آنها خوانده ایم به دلیل فراگیری کمتر آنهاست یا متاخرتر بودنشان. اما در زندگی واقعی روانشناسان و متخصصان امور معتقدند که شاید نتوان همه این دانسته ها را پیاده کرد. خود ماریا هم اذعان می کرد که اجرای بخش شنیداری شیوه تربیتی اش بسیار مشکل است و نیاز به معلمان بسیار ورزیده و آموزش دیده دارد. من هم گمان نمی کنم حتی اگر مدرسه ای نام مونته سوری را بر خود داشته باشد واقعا توانایی ایجاد همه شرایط را داشته باشد. مثلا من وسیله ای برای پخش موسیقی در کلاس ندیدم و در برنامه هایی که گرفتم توضیحی در این مورد نبود. اگرچه هنوز هم معتقدم شرکت پسرم در کلاسی که حداقل معلمش با پس زمینه فکری "آزادی کودک در امر آموزش" حاضر می شود بسیار ارزشمند است حتی اگر نتواند واقعا به این ترتیب عمل کند.
نکته دیگر نتیجه این روش تربیتی است. برای سالهای نخست این روش ایده آل است ولی تصور یک دبیرستان مونته سوری را نمی توانم در ذهنم بگنجانم. در دنیایی زندگی می کنیم که گاهی واقعا بچه هایمان ساعتهای بسیار بسیار طولانی را باید صرف نشستن و آموزش چیزهایی بکنند که هیچ علاقه ای به آنها ندارند. این مفاد آموزشی ضروری اند و نمی شود از آنها گذشت. راه دیگری هم جز این نوع آموزش برای یادگیریشان وجود ندارد. سیستم مونته سوری زمانی موفق خواهد بود که همه به صورت یکسان از آن استفاده کنند و دانش آموز فارغ التحصیل از مدرسه "کنجکاوی و خلاقیت" مجبور نباشد در مرحله ای از زندگی اش با دانش آموزی که به روش "حفظ کردن اجباری" آموزش دیده است مسابقه محفوظات بدهد.
نکته دیگر ساعات کاری من و سایر فعالیت های فوق برنامه آراز است که هیچ جور با این کلاسها سازگار نیست. یا یکی از این مجموعه ها باید تعطیل شود و یا اینکه پسرم را بزنم زیر بغلم و بروم به سیاره عطارد که طول یک شبانه روزش ۵۹ روز زمینی است! راه حل دیگری به ذهنم نرسیده و فعلا دارم راجع به آن فکر می کنم. از همه پیشنهادها استقبال می شود...
پی نوشت ۱: این روزها باید یک گزارش تحقیقاتی مهم را آماده کنیم برای ارائه. زمان کم دارم و خیلی پرمشغله ام این روزها و ذهن درگیرم را هم همه جا با خودم می برم. تا جلسه کذایی برگزار شود می شود گفت که غایبم. بعدا می آیم و حسابی غرش را می زنم بلکه دلم خنک شود.
پی نوشت ۲: دونه عزیز من هم از بقیه سیستم ها بی اطلاعم اما هنوز هم دارم می گردم. اگر چیز به درد بخوری پیدا کردم حتما همین جا منعکس می کنم.
پی نوشت ۳: قدقد عزیز! برداشت من از قضیه به این صورت بود که سیستم تربیتی مونته سوری برگرفته از یکسری اصول روانشناسی است نه برعکس. اما قطعا اینهمه به هم بی ارتباط نیستند.
با پسرم: عزیزم گاهی سرراهمان به مهدکودک، می رویم به یک مزرعه پر از گاو خالمخالی سیاه و سفید که تو عاشقانه دوستشان داری. دیروز پدرت می گفت گاو بودن در نهایت کار سختی است.... اولش فکر کردم که از کجا می شود قضاوت کرد؟ من که هرگز به جای آنها نبوده ام. اما بعد دیدم که خیلی از ما آدمها در بخشی از زندگیمان گاو بوده ایم. وقتی کسی خودش را در حصار داشته هایش مخفی می کند، هر روز با بی احساسی روی گل ها خرابکاری می کند، افکار یک میلیون سال پیشش را از معده چهارمش برگردانده و امروز نشخوار می کند، با بی غیرتی سایر هم مرتع هایش را می فروشد به چند صباحی بیتشر زنده (و بیشتر گاو!!) بودن و گاوانه شادی می کند برای دیرتر به مسلخ رفتن چه اسم دیگری می توان به او داد؟ گاو بودن روشی است سالم، مفید برای محیط زیست ولی رویهمرفته سخت. پدرت راست می گفت.
ماریا مونته سوری در قرن نوزدهم متولد شد و اولین پزشک زن ایتالیایی بود که بعدها تحصیلاتش را در زمینه مردمشناسی و فلسفه ادامه داد و معلم شد. ماریا که خودش خاطره خوبی از دوران مدرسه اش نداشت تصمیم گرفت نوع دیگری از آموزش را روی کودکان امتحان کند که در آن هر بچه ای حق انتخاب داشته باشد برای آموختن آنچه که می خواهد و به این ترتیب آزادی را کشف و تجربه کند. او مسئولیت اداره مدرسه ای در بخش فقیر نشین رم را به نام "سرای کودکان" به عهده گرفت و با پیاده کردن شیوه آموزشی تازه اش در نهایت شگفتی متوجه شد اگر برخلاف روش تربیتی رفتارگرا ها آموزش کودکان با پاداش و تنبیه به زنجیره ای از دلسردی ها و دلزدگی ها تبدیل نشود، شوق و شور درونی کودکان برای یادگرفتن و کشف جهان هستی برای راهنمایی شان کافیست و همین کار را برایشان لذت بخش و دوست داشتنی می کند. او بعدها مطالعه های خود را در زمینه های روانشناسی، آموزش و پرورش و زبان آموزی کامل کرد و سیستم آموزشی فوق العاده اش را در طی جنگ جهانی دوم و بعد از آن در سراسر دنیا معرفی کرد و موفق بودنش را هم ثابت کرد.
برخی از عقاید مونته سوری را از این وبلاگ با کمی ویرایش و تلخیص این جا می آورم. این نظریه ها برای من بسیار عمیق و آموزنده بود و پنجره جدیدی از دنیا را به عنوان یک مادر برایم گشود. حیفم آمد که آنرا با شما تقسیم نکنم:
مرحله از تولد تا هفت سالگی مرحله ای است بسیار حساس که در آن کودک به صورت خودجوش تاکید بر نظم، پرداختن به جزئیات، به کار گیری دست ها، راه رفتن و زبان می آموزد. مونته سوری می گوید :"همه این فراگیری ها خودبخودی است و بدون معلم انجام می شوند و در سنین تا قبل از هفت سالگی انجام میشود و وقتی که کودک همه کارها را به تنهایی انجام داد، ما تازه آن موقع او را به مدرسه می فرستیم و به عنوان یک کار بزرگ سعی میکنیم به او الفبا بیاموزیم ! همچنین ما گستاخی را به حدی میرسانیم که تمام توجهمان را روی عیوب و کاستی های کودک متمرکز می کنیم که در مقابل تواناییهای او بسیار ناچیزند." او همچنین معتقد است بر حسب این که محیط زندگی کودک دارای تمدنی ساده یا پیچیده باشد، تار ذهنی او (ذهن کودک را به شبکه تار عنکبوتی شبیه است که در پی شکار لحظه ها و درک پدیده ها دام گسترده است.) کوچکتر یا بزرگتر خواهد بود و به او امکان رسیدن به هدفهای بیشتر یا کمتر را می دهد. به این ترتیب غنی سازی محیط در این مرحله بسیار مهم است. کارهای عملی که این مرحله می تواند انجام گیرد «تمرینات زندگی روزمره» هستند و با کنار زدن حد و حدودی که معمولا بر بچه ها اعمال می شود و انجام مستمر این تمرین ها می توان او را به سوی استقلال و خودکفایی برد. در این مرحله از زندگی بردباری،دقت و تکرار مربی/ والد اهمیت فراوانی دارد.
این که مدرسه محل ارائه آموزش است، یک دیدگاه است ولی در همان حین و با توجه به زمان بسیار زیادی از زندگی کودک در آن می گذرد می توان گفت محلی است برای آماده شدن برای زندگی. در این مورد مدرسه باید بتواند تمام نیازهای زندگی را برآورده سازد. تعلیم و تربیتی که مبتنی بر اصلاح کودک باشد یا او را مجبور کند ماهیت واقعی خویش را انکار کند، او را به طرف ناهنجاری ها سوق می دهد. با آموزش در شيوه ي مونته سوري، نه تنها كودكان را از كودكي طبيعي شان محروم نمي شوند، بلكه پيشرفت هاي ذهني و هوشي آنها را سرعت مي گیرد. کودکی دوران حساسي است كه يادگيري كودك به سادگي انجام مي گيرد و مغز او بيشترين واكنش را به محيط آموزشي دارد.
ماریا می گوید: "كودكان بايد معلم ما باشند؛ كودكان موجودات ضعيف و بيدفاعي نیستند كه نيازهايشان تنها حمايت شدن و كمك گرفتن از ديگران باشد! آنها موجوداتي الهياند كه از لحظهي تولد یک زندگي درونی غنی دارند و به وسيله فطرت هوشمندي هدايت ميشوند كه به آنها توانايي ساختن شخصيت انساني را ميدهد. اين كودكان، بزرگسالان آينده هستند و ما بايد آنها را بهعنوان شكلدهنده اصلي بشريت بپذيريم. بزرگترين راز پيدايش ما در درون كودكی ما نهفته است و آنچه انسان را به كمال ميرساند در درون او متجلي است. بر این اساس وقتی بزرگترها تمايلات طبيعي و حساس كودك را سركوب ميکنند، در درون او مخالفتها و مقاومت هاي سرسختانهاي را بيدار ميكنند كه به انحطاط و بيماريهاي رواني منجر ميشود."
ماریا معتقد بود اشیائی که حواس کودکان را تحریک می کند و به آنان امکان فعالیت جسمانی می دهد، بسیار اثربخش هستند. ساختار خاص وسايل و كاربرد آنها در كلاس موجب افزایش خلاقيت در كودكان مي شود. با معرفي وسيله اي جديد، كودك هيجان زده مي شود و بعد از معرفي و شناساندن آن توسط معلم، تمام تلاشش را مي كند كه روي آن تسلط كامل پيدا كند. استفاده ي مناسب از اشيا در محيط آموزشي كودك امري حياتي است. ساختار در يادگيري كودك بسيار مؤثر است زيرا كودكان در ساختار، نظم و تكرار را مي بينند و احساس امنيت مي كنند. فعالیت های ابتدایی او به نخ کشیدن مهره ها، دوختن تکه پارچه ها و دگمه ها، وصل کردن مهره ها و به بند کشیدن شان بود. درمرحله بعدی او حروف الفبا را با قطعات چوبی ساخته شده بودند در اختیار نوآموزان قرار می داد و با این روش جالب خواندن و نوشتن را به بسیاری از کودکان آموخت. او همچنین به این نتیجه رسید که یکی از نکات مهم در رشد، حرکات ریتمیک است که باعث پرورش و رشد جسمانی کودک می شود.
تمركز به دقت و آرامش و گاهي اوقات نشستن نياز دارد. براي كودك بسيار مهم است كه با هدف ثابتي خود را مشغول انجام يك كار كه خود نيز آن را انتخاب كرده است، بكند. وقتي كه بچه ها كارشان را شروع مي كنند به محل و مكاني مناسب نياز دارند تا خود همه چيز را به طور عملي تجربه كنند. زيرا آنان ازطريق تجربه بيشتر از زماني كه به آنها مي گويند كه چه كار كنند، چگونه آن را انجام دهند و در كجا به كار بپردازند، رشد مي كنند. اما همچنان توجه به برنامه هاي آموزش فردي براي تك تك دانش آموزان كلاس از اركان اصلي اين شيوه است.
زمان كافي براي فعاليت هاي گروهي و رشد اجتماعي وجود دارد. كلاس هاي مونته سوري بايد كودك را تشويق به ايجاد رابطه ي هدفمند با ديگران در كلاس كند. به علت سن دانش آموزان، كمك هاي دوطرفه ي همكلاسي ها به يكديگر و احترام به استقلال كودكان تشويق مي شود، اما هرگز تحميل نمي شود. يك كلاس مناسب دربرگيرنده ي مكالمه، فعاليت هاي بيروني، موسيقي و حركت در كلاس است.
وقت كافي براي بازي هاي تخيلي، موسيقي، هنر و خلاقيت وجود دارد. كودكان بايد داستان سرايي كرده و آن داستان ها را بازي كنند تا در آنها اعتماد به نفس رشد كند. بايد در كلاس ابزار هنرهاي بصري براي پرورش برخي خلاقيت ها فراهم شود. دكتر مونته سوري به وجود يك برنامه موسيقي اصرار داشت و معتقد بود كه موسيقي بخشي خاص از خلاقيت كودك را رشد مي دهد.
در كلاس آزادي هاي زيادي براي كودك درنظر گرفته شده است. اصل بنيادي شيوه ي آموزشي مونته سوري، آزادي كودك است. آزادي عمل فردي موجب رشد شخصيت و كمال دانش آموز مي شود. البته داشتن آزادي بيش از حد، براي مثال آزادي در استفاده از وسايلي كه هنوز برايش مجهول هستند و به او معرفي نشده اند، فقط ذهن كودك را مشغول مي كند. يك معلم خوب هميشه مراقب پيشرفت دانش آموزان است.
روي مهارت هاي زندگي هم تأكيد زيادي مي شود. كودكان راجع به انجام برخي كارهاي روزمره بسيار كنجكاو هستند. تمرين چنين فعاليت هايي توانايي هاي حسي، مهارت هاي حركتي، همكاري، قدرت عمل و اعتماد به نفس و استقلال كودك را رشد مي دهد.
به این ترتیب بود که ما هم پیوستیم به جمع علاقمندان به مونته سوری. بعد....
پی نوشت: این داستان ادامه دارد.
وقتي دكتربابالو مسئول سونوگرافي در آن روز داغ تيرماه دو سال قبل به من و محمد گفت كه مهمان عزيز مان يك پسركوچولو خواهد بود، يكي از سرسطرهاي كشف و شهود ما اين شد كه در طي سال هاي آينده، به نحوي درگير برنامه ريزي براي يك موجود پرانرژي و فعال خواهيم بود. بچه ها براي اينكه بتوانند خوب رشد كنند به فضاي زيادي برای بازی و تحرک زیاد برای گسترش مهارت هایشان نياز دارند و در اين ميان پسربچه ها بايد روش كار با عضله هايي را كه بزرگترو سنگين تر ازمال دخترها است ياد بگيرند. طبيعت ساختار وجودي شان را به نحوي طراحي كرده است كه حركت و رشد فيزيكي با سرعت سرسام آور (و البته تستسترون!) جزء جدايي ناپذير از سرشت و خلق و خوي آنهاست. از همان زمان بود كه ما تصميم گرفتيم ورزش را در زندگي روزانه پسرمان بگنجانيم. (برهان هايي به همين اندازه محكم و البته متفاوت وجود دارد كه ورزش را براي دخترها واجب مي كند).
دليل ديگري كه ما را بر آن داشت تا روي ورزش پسرمان سرمايه گذاري فكري داشته باشيم تصميم ما براي تربيت بچه اي با هوش متعادل بود. هوش، از بردارهاي همسو و همسنگ وليكن مختلفي تشكيل شده است و يكي از اجزا مهم آن كه مي تواند بر برآيند نهايي عميقا تاثير گذار باشد هوش حركتي-جسمانی یا Bodily-kinesthetic inteligence است ( یکی از انواع هوش بر اساس نظریه دکتر هوارد گاروند). به زبان ساده تر توانايي ما در نحوه به كار گيري و ارتباط با وجود فيزيكيمان يكي از معيار هاي مهم و نشان دهنده اندازه هوش ما است؛ حتي بدون در نظر گيري تاثير متقابل ذهن و جسم و اينكه به هر حال ذهن سالم براي پياده سازي ايده ها به يك جسم سالم و حمايتگر نياز دارد. کسی اگر دريك زمينه (مثلا رياضي، موسيقي، نقاشي يا كسب و كار و تجارت و جنگلباني!) موفق و توانا و حتي نابغه باشد در بهترين حالت يك انسان يك بعدي است و در نهايت از نظر اجتماعي به عنوان يك انسان موفق و متعادل تعريف نمي شود. چنين فردي حتي اگر بتواند مسير سرنوشت بشر را تغيير دهد هرگز در زندگي شخصي خود احساس خوشبختي نخواهد كرد. هر كسي با هر زمينه كاري بايد بتواند درصف نان بايستد، نامه اداري بنويسد، با آدمهاي ديگر معاشرت كند و در شادي هايش برقصد! هر تك تك اين اجزا هر چقدر هم پيش پا افتاده به نظر برسند به ما كمك مي كنند تا يك كل بهتر باشيم.
ژيمناستيك جواب كاملي بود به پيش خواست ها و نيازهايي از اين دست و مي توانست علاوه بر همه آنچه گفته شد به نوعي ماهيچه هاي پسركمان را نرم و آماده كند تا روزي كه بتواند علاقه اش را براي انتخاب رشته ورزشي اش دخیل كند. كلاس ژيمناستيك براي من در واقع يك ساعت هفتگي كوتاه و دوست داشتني است كه مي توانم با آراز كوچولو خوش باشم و از بالندگي اش سهمي براي خودم بردارم. بازي هايي كه انجام مي دهيم هدف دار و جالبند و چون در گروه و همگام با بچه هاي همسال (و والدين آنها) انجام مي گيرند، گيراتر و مهيج تر به نظر مي رسند. محل برگزاري كلاس يك سالن ورزشي سربسته و همه منظوره است كه پيش از هرچيز فضاي بزرگي در اختيار بچه ها قرار مي دهد براي دويدن، فرياد كشيدن، بالا و پايين پريدن و لب كلام تخليه انرژي. از اينكه زير اين سقف بكن نكن ها تمام مي شود احساس خوبي پيدا مي كنم. بازهم هيچ آموزش و تكليف و اجباري نيست و هرچه هست بازي است و لذت فعاليت فيزيكي و كمي هم كسب مهارت هايي كه به نحو زيركانه اي زير صورتك بازي ها پنهان شده اند. "گرتا" خانم مربي فوق العاده مهربان و دلپذيري است كه از اينكه مثل بچه ها باشد ابايي ندارد. همه كودكان به خصوص آنها كه بزرگترند از بازي با او لذت مي برند. گرتا يكي از آدمهايي است كه استعداد كار كردن با بچه ها در ذاتشان نهفته است. سعي مي كنم چند تا از فعاليت هايي را انجام مي دهيم براي نوشتن گلچين كنم.
قسمت اول: گرم كردن
دهها توپ كوچك در زمين رها مي شود. كودك توپي را به رنگ دلخواه خود را انتخاب مي كند و هر مادر (يا پدر) و كودك با همان توپ بازي مي كنند و آن را به هم پاس مي دهند و شوت مي كنند. طبيعي است كه بيشتر شوت ها اوت مي شود و مادر و بچه به دنبال توپ مي دوند. سالن پر از طنين فريادهاي شادمانه والدين و بچه ها مي شود.
يك ظرف چوبي يا پلاستيكي در ابعاد يك متر در يك متر انتخاب مي شود. پارچه اي بزرگتر از اندازه ظرف درون آن پهن مي شود. دهها توپ به اندازه توپ تنيس داخل ظرف و روي پارچه قرار مي گيرند. مادرها و بچه ها گرد ظرف ايستاده و هركدام يك گوشه از پارچه را مي گيرند و شعر مي خوانند و همزمان پارچه و توپهاي داخل آن را تكان مي دهند. در پايان، پارچه را همزمان و از همه گوشه ها مي كشند تا توپ ها در سراسر سالن پخش شود. بچه ها به دنبال توپها مي دوند و همه را داخل ظرف مي ريزند.
مربي يك طرف سالن مي نشيند و زوج بچه و والد هم در آن طرف سالن قرار مي گيرند. مربي به بچه ها مي گويد كه "شما بچه موش هستيد و من لانه شما هستم. شما بايد بتوانيد از بغل مادر و پدرهايتان بدويد و سالم به لانه برسيد قبل از اينكه گربه شما را بگيرد!" يك، دو، سه! بچه ها طول سالن را با اين گمان كه دارند از اين لانه به آن لانه مي دوند طي مي كنند و براي پيدا كردن جا در آغوش گرتا باهم مسابقه مي دهند! براي برگشتن پيش پدر يا مادري كه آن طرف سالن نشسته و بچه را مي خواند محرك بيشتري لازم نيست!
ترتيب قرارگيري همه به همان شكل تمرين قبلي است. فقط در حين دويدن چندين بار بايد با اعلام مربي بايستند و دوباره حركت كنند. با اين تمرين ورزشي، ماهيچه هايي كه در امر ايستادن و شروع حركت دخيل هستند ورزيده مي شوند.
قسمت دوم: كار اصلي
يك مسير انتزاعي با راهنمايي مربي و كمك والدين ساخته مي شود كه هر بار متفاوت است و هربار هم موانع و گره هاي گوناگوني در آن گنجانده مي شود. از كف زمين يك شيب حدود 45 درجه بچه را به ارتفاع حدود يك متر رهنمون مي كند. در اين ارتفاع مسير باريك مي شود به نحوي كه كودك فقط با قرار دادن يك پا جلوي پاي ديگر مي تواند به حركت ادامه دهد. در اين قسمت كودكان مبتدي به كمك والدين و بچه هاي بزرگتر به تنهايي حركت مي كنند. ارتفاع مي تواند در طي مسير كم و زياد شود و پيچ هاي 90 درجه داشته باشد. در انتهاي راه كه معمولا بلندترين نقطه است از بچه ها خواسته مي شود تا از آن بالا در آغوش والدين يا مربي بپرند ويك تشك ضربه گير بزرگي از كودكان حمايت مي كند. كودكان بزرگتر روي تشك فرود مي آيند و در صورت داشتن آمادگي بدني مربي كمك مي كند تا يك معلق زدن هم به انتهاي برنامه اضافه شود. آراز كوچولوي ما فعلا در همان قسمت پرش در آغوش فرد بزرگسال قرار دارد و اين برنامه حالا كه كلاس ژيمناستيك تعطيل است در خانه مرتب در حال تكرار است: روي ميز و مبل و تلويزيون می رود و بعد: یک، دو، سه بپر!
يك دار-حلقه با فاصله مناسب براي قد بچه ها درگوشه اي علم مي شود. بچه با كمك والدين براي چند لحظه از آن آويزان مي شوند. و گاهي هم اگر دوست داشتند خودشان را ول مي كنند روي تشك. آراز هنوز اين بازي را امتحان نكرده است.
يك شبكه آهني با زاويه چهل و پنج درجه حايل بين ديوار و كف قرار مي گيرد. يك شيب پله مانند از زمين به طرف اين ميله ها كار گذاشته شده است با زاويه ملايم تر. اين شيب به جاي پله جا پاهايي ميله اي دارد و از دو طرف با نرده هايي كه حالت دستگيره دارد حفاظت مي شود. كودك بايد به كمك دست از نرده هاي دو سو بگيرد و قدم ها را روي پله هاي ميله اي بگذارد و به طرف شبكه آهني حركت كند. به محض رسيدن به شبكه كودك به كمك دست از شبكه آويزان مي شود و با تغيير محل دست به طرف ارتفاع بالاتر حركت مي كند (برای بچه های سه سال به بالا). البته بچه ها مي توانند خلاقيت به خرج داده و روش هاي حركتي تازه و جالبي را هم در جا ابداع كنند و مثلا مثل ميمون دور اين شبكه پيچ و تاب بخورند. محل شبكه به نحوي است كه مادر يا پدر مي تواند درست زيركودك قرار گيرد و از او در برابر خطر افتادگي محافظت كند. (علاوه بر تشك و حفاظ هاي معمول كه زير شبكه قرار دارد). هرجا كه نوآموز خسته شد در آغوش مادر فرود مي آيد. پسرك من كه كوچكترين شاگرد كلاس است در آخرين جلسه ها پيش از تعطيلي مي توانست با گرفتن از نرده هاي شيب ملايم به تنهايي تا شبكه آهني برود و به كمك گرتا براي يك ثانيه از يكي از ميله ها آويزان بماند.
يك مسير پلاستيكي مارپيچ و شفاف در گوشه اي از سالن قرار داده مي شود. بچه ها سينه خيز از ميان آن رد شده و به پدر يا مادر مي رسند.
فعاليت هاي قسمت دوم دلبخواهي هستند. يعني در بازه زماني بيست دقيقه اي بچه ها مي توانند يك يا همه اين كارها را انجام دهند. معمولا منتظر مي مانم تا آراز يكي را انتخاب كند. جالب اينكه پسرك من از بچه هاي ديگر (كه غالبا به خاطر حضور همديگر انجام يك فعاليت را به ديگري ترجيح مي دهند) تقليد نمي كند و كاري را انتخاب مي كند كه دوست دارد يا به هر ترتيب علاقه اي نسبت به انجامش دارد. براي همين هم وقتي بقيه دو دل هستند او نفر اول است براي انجام كاري كه پسنديده است. بيشتر وقت ها بقيه بچه ها با ديدن او تشويق مي شوند به انجام حركت.... اگر هم يكي از تمرين ها را دوست نداشته باشد محال است با گفتگو بتوان به انجام آن راضيش كرد. البته نه من اصراري دارم و نه سيستم اداره كلاس اجبار را روا مي داند. همه آزادند...
قسمت سوم: برگشتن به حالت عادي
آهنگي پخش مي شود. بچه ها، مربي و والدين دور دايره اي حركت مي كنند و نمايش مربوط به آهنگ را اجرا مي كنند. موسيقي در مورد نحوه حركت حيوانات مختلف است: پر زدن نرم پرنده، قدم زدن سنگين فيل، چنگ و دندان نشان دادن پلنگ، خزيدن مار و...




پي نوشت1: اين كلاس ها براي بچه هاي رده سني "داراي توانايي راه رفتن" تا چهار سال دانشجو مي پذيرد. بچه ها بايد همراه يكي از والدين خود باشند.
پي نوشت2: نوشته هاي اين پست را بابا محمد روي شبكه بارگزاري كرده است. من تا مدتي به اينترنت دسترسي ندارم.
پي نوشت3: اگر اطلاعات بيشتري در مورد هوش حركتي مي خواهيد مراجعه كنيد به این پست خانم شين كه خلاصه نويسي جامعي است از كلاس هاي درس آقاي سلطاني.
پی نوشت ۴: نازنین جان! اصلاح شد. متشکرم!
آفریدن هنرمند بی شک از کشیدن یک شاهکار نقاشی سخت تر است.
همیشه گله مند بودم از بی اعتنایی سیستم آموزشی کشور به استعدادهای هنری. مهندس، ورزشکار و دکتر تا دلت بخواهد داریم. تعداد هنرمند های تربیت یافته در این روش آموزشی- اگر خودجوش ها را کنار بگذاریم- صفر است. هنرمند برای من البته معنی خیلی عام تری دارد: یعنی کسی که توانایی ابراز خودش را داشته باشد. کسی که بتواند رابطه مسالمت آمیز سالمی با جهان بیرون و درونش برقرار کند. کسی که روش منحصر به فردی را برای بیان دیدگاهش بشناسد.
همیشه از خودم می پرسیدم که :"خوب. حالا که منتقد روش موجود هستم پس برای بچه ام چه می توانم بکنم؟" کتابی خواندم به نام "کلیدهای پرورش خلاقیت هنری" از سری کتاب های کلید های تربیت کودکان و نوجوانان ترجمه اکرم قیطاسی. این کتاب مطابق بود بر پیش پذیره های من و باعث شد شروع کنم به تحقیق محتاطانه ای درباره نقاشی و هنر. این کتاب و به دنبال آن چند روز کند و کاو در مراجعی که می شناختم نکات تازه ای را برایم روشن کرد که کلی تکانم داد. گفتم بد نیست چند خطی را اینجا واگو و با حاشیه نویسی خصوصی اش کنم.
اما این که ما کجا هستیم. هر روز چند دقیقه ای از لحظه های مفید آراز صرف نقاشی می شود. بار اولی که در یازده ماهگی ابزار نقاشی را در اختیارش قرار دادم تمایل پایان ناپذیری به خوردنشان نشان داد. تصمیم گرفتم به جای راه انداختم بحث پایان ناپذیری با آراز که :"اینو نخور! باهاش نقاشی بکش" وسیله اش را عوض کنم: خوراکی های مایع و رنگی. نقاشی با غذا تا چندین ماه ادامه داشت و حتی همین حالا هم دارد. هر روز با بخشی از لیوان شیر صبحگاهی، سینی صبحانه رنگ آمیزی می شود. از حدود یک ماه قبل خودکار و مداد هم وارد لیست شدند: گرچه کمتر تحویلشان می گیرد. روان نویس یک استثنای دوست داشتنی با اثر مانا است. ملحفه ها و دست و پای ما را اگر گیر بیاورد خط خطی می کند. چند روزی است که منحنی های بسته هم وارد مجموعه خط خطی های آراز شده اند.
اما کاری که برایش لذت نقاشی را داشته باشد با مداد شمعی روبراه می شود. یک بسته کامل را جوید تا بالاخره از صرافت خوردنشان افتاد. پسر ما نقاشی روی کاغذ را دوست ندارد. برای همین هم بخشی از کف پارکت اتاق پذیرایی را برای این کار در نظر گرفته ایم. معمولا یکی دو مداد شمعی را دم دست می گذارم. گاهی که چشمش را می گیرد می نشیند به نقاشی. توصیف های من و پدرش به عنوان تشویق کار را به اینجا رسانده که بعد از اینکه یکی دو خط می کشد، چند لحظه با دقت به چیزی که کشیده خیره می شود و بعد در مورد آن شروع به سخنرانی می کند! با دست خطوط را نشان می دهد و برایمان به زبان آرازی توصیفش می کند و سرش را تکان می دهد. از حالت جدی که می گیرد کیف می کنم و خنده ام را می خورم مبادا که تبسم مرا بد تعبیر کند و دلخور شود:) از دو روز قبل دیوارها هم به این مجموعه اضافه شده اند. بیچاره صاحب خانه و کاغذ دیواری هایش!!! سعی می کنم پاک کردنشان را بگذارم برای وقتی که خواب است (اگر بشود که نمی شود). درست است که بچه های کوچکتر بعد از کشیدن اثر خود را به یاد نمی آورند ولی از پاک کردن آنها در حضور آفریننده شان ناخودآگاه شرمنده می شوم، اگر عکس آن ها را هم گرفته باشم باز هم خودشان تازگی جذاب تری دارند. گاهی هم همانجا می مانند تا خانه مان بوی تخیل پسرم را بگيرد. نمی توانید حدس بزنید راه رفتن روی روياهاي آراز کوچولو چه کیفی دارد.
پی نوشت: مادر مارتیا کوچولو در آخرین پستش درباره ابزار مفید برای نقاشی نوشته است.
با پسرم: ای ایران ای مرز پر گهر... ای خاکت سرچشمه هنر... انتخابات ریاست جمهوری در پیش است. دلم برای ایرانمان تنگ شده است: همین.


كلاس موسيقي در هر جلسه پيرامون موضوع خاصي تشكيل و شعرها بيشتر در مورد موضوع آن جلسه خوانده مي شوند. اين درونمايه با توجه به شرايط خاص حاكم بر زندگي بچه ها در آن برهه انتخاب مي شود. مثل: بهار، حيوانات، وسايل نقليه، درياها و آّب و ... نيمي از شعر ها جديد هستند و در پايان جلسه رونوشتي از آنها با نت مويسقي به شاگردان داده مي شود براي تمرين منزل.
با اينهمه كلاس پيوستگي خود را در طول زمان حفظ مي كند به اين معني كه برخي از فعاليت ها در همه جلسه ها تكرار مي شود. از جمله اين فعاليت هاي تكراري مراسم شروع و پايان يكسان است كه به نظر من براي ايجاد آرامش در بچه هاي زير دو سال (كه از نظر رواني توالي را آرامش بخش مي دانند) و آموزش نظم و ترتيب اجتماعي در سطح سني مرتبط برنامه ريزي شده اند.
كلاس به مدت يكساعت تشكيل مي شود با يك استراحت پنج دقيقه اي. پيش از شروع و در زنگ تفريح بچه ها اجازه دارند با يك جعبه اسباب بازي بازي كنند. به محض رسيدن زمان شروع كلاس مربي شروع به خواندن آهنگي مي كند به اين مضمون كه :"همه اسباب بازي ها بايد برن تو جعبه... همه عروسك ها... همه ماشين ها... همه بلوك ها..." بعد از چندين جلسه بچه ها به اين آهنگ گوش نواز عادت مي كنند و با شنيدن موسيقي فورا اسباب بازي ها را به جعله منتقل مي كنند و والدين دورادور اتاق مي نشينند. (حتي توی خانه هم به محض شنيدن اين آهنگ آراز اسباب بازي هايش را به جعبه هايش مي ريزد.)
مربي عروسك دستي كوچكي را به دست مي كند به اسم كلارا. بچه ها عاشق اين عروسك هستند که با صداي دلنوازي از زبان مربي شروع به خواندن مي كند :"...Hallo, Hallo, Hallo, Ik bin Klara ". عروسك بعد از معرفي خودش با زبان شعر از همه هفت كودك حاضر اسم هايشان را مي پرسد و با آنها دست مي دهد. بچه ها براي لمس كلارا چند قدمي جلو مي روند و احوالپرسي را ياد مي گيرند. در پايان هر جلسه هم كلارا يكي يكي با بچه ها خداحافظي مي كند و برايشان آرزوي موفقيت مي كند. كلارا در كلاس موسيقي شخصيت مهمي است و هربار كه قرار است اسباب موسيقي را پس بدهيم محال است آراز راضي به برگرداندشان شود مگر اينكه يادآوري كنم آنها متعلق به كلارا هستند...
نكاتي كه من درباره اين كلاس ها خيلي دوست دارم:
و اين هم اهدافي كه از نظر من با انجام همين بازي هاي ساده قابل دسترسي است:
با پسرم: عزیز دلم. وقتی کف کفش های تابستانی ات را لیسیدی خونم به جوش آمد. داد زدم. اول فکر کردی یکی از آن بازی های تازه است که مامان لیلی گاه و بیگاه اختراع می کند. اما نبود. قهر کردی. حتی حاضر نبودی نگاهم کنی. ده دقیقه زمان لازم بود تا فکرهایم را سامان ببخشم. که این تقصیر تو نیست که فرق بستنی و زیره کفش را نمی دانی. که تقصیر تو نیست اگر من گاهی خسته می شوم. که راه های بهتری هم هست برای توضیح مطلب به تو. یادم آمد که باید می نشستم و توی چشمهایت نگاه می کردم و برایت روشن می کردم که بر طبق قانون خانواده ما لیسیدن کف کفش ممنوع است. یا خیلی کوتاه در دوجمله می گفتم که نباید این کار را می کرده ای. آشتی نکردی تا دلت با من صاف نشد....
عزیزم! گاهی می دانم که مادر کاملی برایت نیستم. می دانم و از خودم دلخورم. می دانم و از تو شرمنده ام. می دانم و همه تلاشم را می کنم تا باشم! این جور وقتها انگار یک صفر گنده ام در یک کارنامه پر از بیست! اما دلم می خواهد بدانی که مادر و پدرت تو را دوست دارند و به فکر تواند. دلم می خواهد بدانی که ما همه داشته ها و نداشته هایمان رابرایت گذاشته ایم روی طبق اخلاص و تقدیمت کرده ایم... دلم می خواهد بدانی و روزی برسد که همین طور که هستیم و بی قید و شرط دوستمان داشته باشی. آن روز که برسد، من و تو و بابا شاید خانواده ایده آلی نباشیم اما مادر و فرزند و پدر خوشحالی خواهیم بود...
پی نوشت ۱: ممنون مامان رایان عزیز بابت این پست که مرا به فکر واداشت.
پی نوست۲: برای این که بچه ها بتوانند به موسیقی خوب عادت کنند به چیزی جز یک کودک و یک مادر علاقمند نیاز نیست. مثلا مادر شاینا کوچولو این کارها را انجام می دهد.
داخل مهد یک فضای بزرگ همگانی است و اتاق بچه ها به سادگی گرداگرد این سالن قرار گرفته است. یک آشپزخانه که نرده های رنگین کمانی دارد و اتاق خانم مدیر هم که از همین اتاقها هستند، بی کم و کاست. در این سالن وسیله های بازی برای روزهای بارانی پیش بینی شده است: ده ها سه چرخه با و بی پدال، سرسره و تاب و آینه و یک قلعه چوبی. هر اتاق حدود پنجاه متر گشادگی دارد و هر یک متعلق به یکی از گروه ها است. هر اتاق، پنجره و دری به فضای آزاد دارد و بچه های کوچکتر را اگر هوا خوب باشد در هوای آزاد می خوابانند.هر دسته هم حدود ۱۲ بچه دارد و دو مربی. گروه آراز اولین اتاق است از سمت راست و مربی های اصلی اش دبی است و ماریکه. گاهی بهار نوجوان هم که دوره کارآموزی اش را می گذراند می پیوندد به این مربی ها. این دختر ترک تبار تنها کسی است که گمانم حرف های پسرم را می فهمد و می تواند با او همکلام شود، گرچه طبق قوانین مهد فقط زبان این کشور در آن صحبت می شود. مخالفتی با این جنبه قضیه ندارم. آراز کوچولو چندین کلمه جدید یاد گرفته و آواهای تازه ای به مجموعه گفتارهایش اضافه شده است.
گروهی که آراز در آن است تشکیل شده از بچه های صفر تا چهار سال. ساعت یازده و سه میان وعده می خورند و ساعت ۱ ناهار. ناهارشان هرگز غذای گرم نیست و بیشتر ساندویچ کره و پنیر است و شیر: این ناهار معمول ملتی است که من در کشورشان زندگی می کنم. غذای گرم فقط برای شام خورده می شود. بچه ها گرداگرد میزی می نشینند و از آنهایی که توانایی نگهداری نان را دارند و لیوان را انتظار می رود که خودشان غذا بخورند. البته این پیش درآمدخوبی است برای یادگیری ولی طبیعی است که پسرم بیشتر با غذا بازی می کرد به جای خوردن و گرسنه می ماند. برای همین هم من و بابا محمد برنامه کاری مان را طوری چیدیم که آراز در هر هفته فقط سه نصفه روز را در مهد حاضر باشد، هر بار چهار ساعت. یکی از بهترین نکته های پروانه این است که ورود و بازدید من از آنجا در هر ساعت از حضور پسرم کاملا آزاد است. گرچه به دلیل لحظه سختی که در جدایی مان پیش می آید این کار را زیاد انجام نمی دهم.
چیزی که زیاد است اسباب بازی است. بچه ها نقاشی می کنند و جورچین می چینند. هر اتاق برای خودش دستشویی مخصوص کودکان دارد و جایی برای تعویض بچه های کوچکتر. مربی ها دوره دیده هستند و عاشق کارشان. اما نمی دانم این چه چیزی است که اینهمه مرا مشوش می کند. شاید این اضطراب جدایی باشد که تازگیها و همزمان با شروع مهد آمده و گریبان گیرمان شده است. نه در همه جا ولی جاهایی که شبیه مهد است و گاهی قرار است آنجا حضور داشته باشیم پسر خوش اخلاق و زود جوش من بی حوصله و بد اخلاق می شود. می ترسد و حاضر نمی شود حتی یک آن از من جدا شود.
گاهی غر می زنم. چشمهای پر از سوال و خورده شکسته های اعتماد آراز را که پشت سرم در مهد جا می گذارم پشیمانی ام از رفتن سر کار اوج می گیرد. می دانم که تصمیمی گرفته ام که باید می گرفته ام و هنوز هم معتقدم که کار درستی کرده ام اما لیلی مادر که جایی در کنج ذهنم لانه دارد تمام آن ساعتها را درد می کشد. آن وقت نتیجه می گیرم که من این مهد را دوست ندارم. مهدی را که در آن دست بچه ها را بعد از بازی نمی شویند و برایشان کتاب نمی خوانند. مهدی که مربی برای بچه های زیر سه سال فرد ثابتی نیست (می تواند هریک از آن سه مربی باشد) و از نظر من معیارهای امنیتی در سطح بالایی قرار ندارند. برنامه مدونی برای بچه ها در طی روز وجود ندارد. کار می کنم و غر می زنم. مقاله می خوانم و غر می زنم. وبلاگ می نویسم و غر می زنم. در تمام کابوس هایم آراز را توی مهدکودک جا می گذارم! سطح غر خونم در حد وحشتناکی بالا رفته است!
با پسرم: نظریه ای فلسفی که سعی می کند توضیحی برای مفهوم جبر در زندگی انسان ارائه دهد می گوید انسان ها پیش از تولدشان پدر و مادر خود را انتخاب می کنند. مانده ام پسرم که تو در من چه دیدی که شایستگی مادر تو بودن را به من ارزانی داشتی! عزیزم چه داشتیم ما که بی خبریم؟ از آن بالا که نگاهمان کردی، چه دیدی که از خواستی ما را خوشبخت کنی میان آنهمه انسان آرزومند شایسته؟ پسرم ترسم از این است که نکند پشیمان شده باشی از انتخابت... خدا می داند که چه دوستت دارم. می دانم خوش نمی گذرد به تو آن ساعت هایی را که کنارت نیستم. می دانم دلت پر از غصه می شود و تنت سرشار از خستگی. می بینم و چشمهایم را می بندم. می فهمم و بغضم را فرو می خورم. صدای گریه ات را از پشت سرم می شنوم و هرگز بر نمی گردم تا خداحافظی کوتاهمان را با جمله های توضیحی ساده اش تکرار کنم. پسرم آسوده بگیرش. بگذار زندگی در تو نفس بکشد. اجازه بده لیلی هم برای خودش کسی باشد، اگر شده با پرداخت هزینه ای چنین سنگین و کمر شکن. باور کن که بعدها این مادر را بیشتر خواهی پسندید. قول می دهم!
پی نوشت:
وسوسه شده ام نامه ای به فرهنگستان زبان فارسی، بخش واژه های مصوب بنوسیم و کلمه های ابداعي آراز را پیشنهاد بدهم. واقعا قشنگ نیستند؟
پیز........... به جای زیپ
اَبس......... به جای اسب
کُف.......... به جای فک!
زمان، زمان بازگشت است. بازگشت به سوی هرآنچه ریشه ام محسوب می شود و من که شاخه ای قد کشیده به سوی آفتاب تابیده برخانه همسایه ام، باید که برگردم... اما بسا برهان و دلیل که مرا از بازگشت باز می دارد... هنوز نرفته دلتنگم. دلتنگ ریشه های تنکی که در این خاک بافته ام... سرزمینی که مرا با آغوش باز پذیرفت و اجازه داد همان استعدادی باشم که ادعا می کردم. کسی مرا به جرم انچه پیش از این بودم به دادگاه نکشید. از من خواسته شد که نشان دهم هم اکنون چند مرده حلاجم. اینجا کسی از من نپرسید که دینم چیست، به چه زبانی حرف می زنم یا چطور لباس می پوشم. اینجا به خاطر زن بودنم دوم نشدم. کسی به رنگ پوستم حساس نبود و تفتیش عقایدم لازم نشد. من بیگانه آمدم و آشنا شدم! هنوز هم گاهی مثل روزهای نخست منتظر می ایستم تا ماشینی قصد عبور داشته باشد و می دوم روی خط عابر پیاده تا مطمئن از اینکه برایم ایست کامل می کند از انسان بودنم لذت ببرم! به جرم خارجی بودنم به من توهین نشد و به خاطر مذهبم کسی به من ظنین نشد. این آزادی را مادر کجا می توانم بازیابم مگر در رویاهایم؟ یواشکی دم گوشت می گویم: از این که مردانی که از کنارم می گذرند در برابر قانون و جامعه با من برابرند لذتی ناگفته برده ام در این دوسال!
اینجا می شود در اکسیژنی که بی تشویش جنگ و آینده نامعلوم برای همه انسانها به یک اندازه فراهم است نفس کشید، نگران تورم و بیکاری و قوانین ناعادلانه نبود، از جنگ و آلودگی و موشک نهراسید، اینجا حیاطها به جز بوته ها و گلها و درختها دیواری ندارند، تو تعارفی با مردمان نداری و اصل خود تو هستی که باید خوشنود باشی و آزادی که اگر خشنودی تو با سلامت جامعه در تعارض نباشد به دلخواه خود پیش بروی. اینجا آسمان همیشه آبی است و رفتگر بیش از مهندس حقوق می گیرد، اینجا می توان زندگی کرد! کم چیزی نیست مادرم، هیچ کم نیست!
جز اینهمه، برای من اینجا جایی است که پسرم در آن متولد شده است. دلم برای مزارع توت فرنگی، لاله های زرد و سرخ، جنگل کاجی که هر روز برای پیاده روی از آن عبور می کنیم، بوی برگهای سوزنی، طعم طلایی هالون و ماهی آزاد، برای بوی نارنجی پنیر هلندی و شکلاتهای تلخ عید پاک تنگ می شود: مثل ژاکت آبی محمد که در آب داغ شستمش! بدون اینگرید، لیندا، اوا و مارگاریتا و صدای آوازهای مهربان و سازهای موسیقی شان چطور می توانم دوشنبه ها را برای آراز کوچولویم خوشایند کنم؟ چطور آخر هفته باشد و گردهمايي هاي دانشحويي بی تکلفمان را به ياد نياورم و همه آن مافياها، تحليل شخصيت ها و برونچ ها را...
اين جا هم اما، جامعه اي آرماني نيست. از سطحي بودن مردمش رميده خاطرم! از اينكه زندگي هفتگي بیشترشان در كار و ورزش و آخر هفته شان در مشروب و جنس مخالف خلاصه مي شود ـ بگذريم از اينكه براي بسياری از مهاجران همين هم نشانه تمدن است ـ از ماترياليسم عميق شان در رنجم. از رسانه های گروهی مانکن نشان و خبرهای زاییده خبرنگاران پاپاراتزی گله مندم. دلایلی که برای خوشحال بودن می جویند برای منی که با پس زمینه شرقی وارد این فرهنگ شده ام غیر قابل قبول است و همينم مانده كه چشم باز كنم و ببينم آراز هم چنين مردي است! كسي ممكن است بگويد كه آراز را تو تربيت مي كني نه دیگران، اما چه كسي منكر اين است كه جامعه هم در اين امر موثر است؟
مادرم من اینجا بی وطنم! تو خوب می دانی که چه کشیده ایم در غربت و تنهایی این سالها. از این خنده ام می گیرد که همه گمان می کنند غربت نشینان کیف دنیا را می برند! کسی که نمی داند چه سخت است کز نیستان ببریده باشندت! فقط به درد نالیدن می خوری و بس... در روزهای آب رفته و شبهاي گل و گشاد و سرد، که بیرون کولاک است و تو تنهایی، زماني كه جهان سخت ناجوانمرد و دلازار می شود و تو کسی را نداری که سری روی شانه اش بگذاری - و حتی من هم که بهترین دوستم را کنارم داشتم می دانستم که بایستی صبر پیشه کنم تا مبادا دل پر او را هم لبریز گردانم - درس خواندن، اشک ریختن، بی کسی مطلق، امتحانات دشوار به زبان غیر، روزهای ویار و تمنای مشتی گوجه سبز، شبهای افسردگی بعد از زایمان و میلی جهنمی به نیست شدن (آخ لاله عزیزم کجایی که بغلت کنم، با حرص، با رنجیدگی، با عشق و ببویم آن موهای تابیده افشانت را روی شانه های مهربان؟)
اینجا هم دلم برای عزيزترين عزيزهايم تنگ مي شود. مادر بهتر از جانم تو را در خاك ايرانم جا گذاشته ام. خانه آنجاست و درخت توت و كتابخانه ام. پفك چي توز و ماست پگاه و مرباي آلبالو. عقده اي شده ام از بس كه سبزي را گلداني و هندوانه را قاچی خريده ام! دلم غنج مي زند براي نان سنگك تازه و كله پاچه و آبگوشت! براي جمعه هاي كوهنوردي و چاي توي فلاسك و زردآلو و خرما. براي صداي اذان پيچيده در هول افطار و مهماني هاي پر از بچه دور سفره هاي آش... براي زبان مادريم و اشعار مولوي و خیام. شبهاي يلدا و هندوانه ها و انارها و تفال حافظ و چهارشنبه سوري دور هم و كنار آن خوان گشاده پر از آجيل و شوق عيد توي دلت و خيابانهاي شلوغ پر از دود! و البته همه آن چیزهای نخ نمایی که در نگرشی کلی وطن می خوانیمش و برای ما که دوریم زربفت ترین ترمه است...
مادر چه سخت است تصميم گيري! چه سخت است كه در كشور خودت انسان دست دوم باشي به جرم زن بودنت و عقيده هاي عجيب و آرزوهاي دست نيافتني و در كشور غريب انسان دست دوم باشي به جرم خارجي بودنت ـ كه اگرچه هرگز ابراز نمي شود ولي تو ميداني كه هست و خواهد بود تا روزی که بمیری ـ حالا مي فهمم پدر را وقتي كه گفت: " همه ترسم از اين است كه نتواني برگردي! " و من متعجبانه نگاهش كردم. شايد براي همين هم هست كه هر زمان كه توي گوشي تلفن پژواك صدايش را مي شنوم كه :" ليلي من، كي مي آيي پس؟ " دست و دلم مي لرزد، من ديگر غريب هردو مملكتم مادر!
--------------------
مادر مهربانم! به ما گفته شد که باید تا ۶ ماهگی آراز مهدی را انتخاب کنیم و مدارک و فرمهای امضا شده را به دولت برگردانیم تا برای آینده جایی رزرو شده وجود داشته باشد. تا جایی که دانستم همه بچه ها اینجا مهد را تجربه می کنند. من و محمد هم بد ندیدیم سری به مهدکودک ها بزنیم. برای من بازدید جالبی بود، جتی اگر که کم تجربه بودنم در این زمینه اجازه نداد استنباط کاملی از دیده هایم داشته باشم. دو مهدکودک را -یکی دولتی و دیگری خصوصی- دیدیم. این دو فرق خاصی ندارند (حتی از نظر پرداخت وجه که هر ماه حدود ۲۵۰۰۰۰ تومان است و محدوده آن با توجه به درآمد والدین بالا و پایین می شود) جز اینکه بانی مهد کودک های دولتی، دولت است ولی مهد کودک های خصوصی را افراد با سرمایه گذاریهای شخصی و زیر نظر دولت اداره می کنند. در یکی از این مهدها "فرزانه" با زبان فارسی به کمکمان آمد و توضیحات بیشتری داد. برای من عجیب بود که من و محمد - گیریم آراز هم پیش ما بود و دلیل راستگوییمان - بدون دعوت نامه یا تعیین وقت قبلی بی هیچ تاخیری پذیرفته شدیم، به داخل دعوت شدیم و اجازه پیدا کردیم با همراه همه جا را باز بینی کنیم. بدبینی مزمنم عود کرده که شاید بیگانه ای به قصد نا صواب وارد شود و آنوقت تکلیف چیست؟ این هم از عیبهای زندگی در جامعه ای که همه در آن به هم اعتماد می کنند!!!
قبلا مقالاتی برای انتخاب صحیح مهد خوانده بودم و می توانستم سوالات جهت داری را مطرح کنم. علاوه بر محیط بیرونی و حیاط خیلی بزرگ که به اندازه یک پارک دارای وسایل و امکانات بود، هر دو دارای فضاهای وسیع داخلی و اتاقهای متعدد بودند. بچه ها شاد و آزاد به نظر می رسیدند. به ما گفته شد که هفته ای یکروز بچه ها به جنگل و طبیعت برده می شوند که با توجه به ساخت شهری که در آن زندگی می کنیم و به فاصله ۱۰ دقیقه پیاده روی می توان به جنگل یا دریاچه ای رسید عجیب نیست. (پیش از این بارها دسته هایی از بچه ها را حتی در دمای ۲۰ درجه زیر صفر دیده بودم که در مترو یا هوای آزاد با مربی مشغول گشت و گذارند). وسایل بازی در هوای آزاد حیاط موجود بود و حوضچه واقعا بزرگی از ماسه برای بازی بچه ها پیش بینی شده بود. آشپزخانه گل و گشادی برای تهیه غذا در نظر گرفته شده بود. با فرصت کمی که داشتیم نشد در مورد بهداشت آنجا بیشتر پرس و جو کنیم ولی دیدن آشپز که با لباس تمیز در اتاق بغلی نشسته بود و روزنامه می خواند به نظرم جالب رسید. علاوم بر این آشپزخانه، هر قسمت از مهد کودک دارای یک آشپزخانه کوچک- کیچینت - بود با یک ظرفشویی و مایکروویو و چند قفسه. همه جا پر از عکس و نقاشی و اسباب بازی بود و همه وسایل برای کودکان در ارتفاع پایین تعبیه شده بود به نحوی که من احساس می کردم گالیور وار به سرزمین لی لی پوت ها تعدی کرده ام!!! اتاق دستشویی و تعویض پوشک محیطی نورگیر داشت و دیوارهایی رنگارنگ و اصلا به نظر نمی رسید که توالت باشد! - من ابتدا به این نتیجه رسیدم که یکی دیگر از اتاقهای بازی است - زمانی که ما برای بازدید رسیدیم بچه های کوچک در حال گذراندن خواب بعد از ظهر بودند. اتاق بازی شلوغ پلوغ و پر از وسایل بازی بود. مسئول همراه من در حالی که کاناپه بزرگ سبزرنگی را نشانم می داد که چندین کتاب روی آن ولو بود به برنامه کتاب خوانی برای بچه ها قبل از خواب اشاره کرد.
بچه های بین ۳ تا ۵ سال در همان زمان وعده میوه بعد از ظهر خود را دریافت می کردند که عبارت بود از سیبهای سرخ قاچ شده و مسئولشان که مرد بلند قدی با موهای بور و چهره رنگ پریده بود - مربی مرد؟ چه عجیب! - مرتب خطاب به بچه ها می گفت: ووشوگودا! که می شود همان بفرمایید خودمان!) تا جایی که فهمیدم هر مهدی می تواند روش خود را برای جداسازی بچه ها داشته باشد. برخی کودکان زیر دوسال را از بقیه جدا می کنند و برخی اعتقاد دارند که تعامل بین بچه ها به شرطی که از آسیب های احتمالی اجتناب شود می تواند مفید و آموزنده باشد. از نکات منفی شان نسبت نگران کننده مربی/کودک بود که در یکی از مهدها این نسبت ۶ بچه برای یک مربی و در دیگری ۵ بود، اگر چه در اتاق جداگانه ای که برای خواب بچه ها در نظر گرفته شده بود یک مربی جداگانه وجود داشت و فزرانه ادعا می کرد یک مربی همیشه باید در این اتاق حضور داشته باشد . تعداد کلی بچه ها ۱۸ تا بود که من نمی دانم آیا عملا منظور جمله " تعداد کمتر بچه ها کیفیت مهد را بالا می برد " برآورده می کند یا نه. اتاق خواب در مهد کودک دولتی اتاقی بود به ابعاد ۸ در ۸ با یک تخت خیلی برزگ بادی و آبی رنگ در وسط و تشک های کوچک زرد در اطراف. روی بیشتر این تشک ها بچه ای یا خوابیده بود و یا وول می خورد. یک کالسکه قرمز هم توی اتاق بود و مسئول مربوطه با لبخندی به آرامی توی گوشم گفت که این بچه توی کالسکه اش بیشتر احساس آرامش می کند. همه جا پر از اسباب بازی نقاشی های کودمان و عکس و تابلو بود ولی نمی شد گفت که نورگیری همه اتاق ها مناسب است. تا جایی که فهمیدم برای بچه های زیر دوسال برنامه آموزشی خاصی وجود نداشت ولی فرزانه برایم پرینتی از برنامه های دیگر گرفت که به محض ترجمه همین جا منعکسش می کنم.
چیزی که جالب بود این که هر کدام از کودکان در فسمت ورودی، کمدی مجزا برای نگهداری وسایل خود داشت با عکس و اسم. خنده دارتر از آن را در مهد کودک دولتی دیدم که دور میز غذا به تعداد بچه ها انواع صندلی وجود داشت که باز هم اسم هربچه ای روی آن نوشته شده بود. برای اینکه هر کودک یاد بگیرد سرجای خود بنشیند و واقعا هم مهم است که هر کس بداند جای خود را در این دنیا دارد. ولی از اینکه هیچ دری حفاظ نداشت و قفل و کلیدی نیود متعجبم! حتی در یکی از گشت و گذارهایمان با محمد که برای پیدا کردن مهد برگزار می شد به ناگاه خودمان را توی آشپزخانه یک دبستان پسرانه دیدیم و کسی از ما نپرسید برای چه آنجا هستیم! نمی دانم من بیش از حد شکاکم یا دارم از زاویه نادرستی به همه چیز نگاه میکنم، شاید هم این مردم بیش از حد مثبت نگر هستند به دلیل آمار بسیار پایین جرم، ولی دلم نمی خواهد پسر من برای تغییر اندیشه شان تاوان پس بدهد...
با پسرم: آرازمن! توی خواب نازت تند و تند نفس می کشی و تیلیک تیلیک صفحه کلید من انگار کم کم آزارت می دهد! به جای اینکه حرفی بزنم می خواهم خواب راحتی تقدیمت کنم. شب خوش عزیزم...
یک هفته ای است که هر شب خوابت را می بینم. گاهی خوشحالی و باغچه کوچولوی حیاطمان را آب می دهي و گلهای اطلسی می کاری. گاهی هم بیماری و من انگار صدای ناله های یا حسین ات را می شنوم و کسی توی گوشم زمزمه می کند: "دیگر فایده ای ندارد. نمی شود با سرطان جنگید." اما من می خواهم مبارزه کنم. مي خواهم فرياد بزنم، با رنج جانكاهي كه مي آزاردت پنجه در پنجه اندازم، حتي اگر به قيمت جانم تمام شود. ديشب تا خود صبح توي روياهايم اشكريزان نماز مي خواندم و سلامتي تو را از خدايم مي خواستم. به گمانم حالا كه ديگر دشمني براي مبارزه نيست، من دارم با حقيقتي كه قابل انكار نيست و در نهايت با خودم مي جنگم.
عزيزم، براي نوه كوچولويت اسم قشنگي انتخاب كرده ايم كه مورد پسند هر دوي ماست (من و بابا محمد). دهها دليل گوناگون براي انتخاب اين اسم وجود داشت كه شايد بشود بعضي هاشان را اينجا مرور كرد، براي ياد آوري.
جز اينهمه دلائل بسياري وجود داشت كه شايد دروني باشد و قابل ذكر نباشد اما هرچه هست مادر جان اين اسم پسر ما خواهد بود. اميدوارم كه دوستش داشته باشي: "آراز".
بعدا اضافه شده از این جا:
نام «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در ميان تركمنها بسيار متداول است. در تركمنستان از شكل «اوراز/ Oraz» استفاده ميكنند، اما در ايران، شكل «اراز/ araz» كاربرد دارد. دربارهي ريشهي واژهي «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در بين محققين دو عقيده وجود دارد:
1-برخي معتقدند كه اين واژه در اصل از كلمهي «روزه»ي فارسي گرفته شده است. در زبان تركمني امروز اين كلمه به صورت «اوْرازا، آرازا» در همان معناي «روزه» كاربرد دارد و بچههايي كه در اين ماه مبارك به دنيا ميآيند را «اوراز، آراز» نامگذاري ميكنند.
2-برخي ديگر معتقدند كه اين واژه ريشهي تركي-تركمني دارد. بنابر عقيدهي اين محققين، اين واژه دو معنا پيدا ميكند:
الف- محقق ترك اسماعيل هادي در كتاب خود «فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشهشناسي» در توضيح كلمهي «آز» ميآورد: نام يكي از اقوام عتيق (كلاو) اولين بار در سنك نوشته يادواره كول تكين به نام اين قوم برمي خوريم. طبق تحقيقات اخير، قوم آز/ آس در سرتاسر آسيا پراكنده بودهاند. احتمالا نام قاره آسيا نيز از نام آنان اخذ شده است. برخي از آسها، آلان نام داشتهاند كه بخشي از آنان تركزبان بودهاند و عمدتاً در قفقاز زندگي ميكردند و اوستيهاي امروز از اخلاف آنانند. اينان را مغولان، آز/آزوت ميناميدند. كلمهي آس+ار/ آز+ار (انسان آسي) به صورت آزر (آذر) در كلمهي آذربايجان به چشم ميخورد. همان كلمه با جابجايي دو عنصر تشكيلدهنده (ار+آس/ ار+آز) به صورت ارس/آراز نام رود ارس را تشكيل ميدهد كه ياقوت حموي در البلدان آن را «رود آذربايجان» مينامد.(فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشهشناسي (تركي-فارسي، اسماعيل هادي، چاپ اول، انتشارات احرار، تبريز، اسفندماه 1379، مدخل واژه آز)
در سايت سازمان ثبت احوال نيز اينگونه آوردهاند:
آراز: (تركي) 1- ارس؛ 2- (اَعلام) قهرمان منسوب به طايفهي آس.
ب-«اوراز/ آراز» در لغت به معناي «بخت، اقبال، خوشبختي و كاميابي» ميباشد. (فرهنگ نامهاي تركي، كتاب دوم، فرهاد جوادي، چاپ اول، انتشارات اختر، تبريز، 1382، ص 522 و توركمن آدام آدلارينينگ دوشونديريشلي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات توركمنستان، عشق آباد 1992، مدخل اوراز)
سلطانشا آتانيازوف، محقق تركمنستاني كه كارهاي ارزشمندي را از خود به يادگار گذاشته است، در كتاب ديگر خود به نام توركمن ديلينينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي (فرهنگ ريشهشناسي واژههاي زبان تركمني) در بارهي اين واژه مينويسد: در ضرب المثل «اوْد ـــ اوْراز» (يعني: آتش، بخت است) به اين كلمه برميخوريم. اصل اين كلمه، «اوُراس/ Uras» است. در زبانهاي جغتاي، اويغور و قزاق به معناي «بخت، اقبال» است. در ميان تركمنهاي آستراخان نام دخترانه «ريسلي خان/ Ryslyhan» به معناي «دختر خوشبخت، خانم خوشبخت» كاربرد دارد. كلمهي «اوْراز» كه در زبان تركمني امروز كاربرد فراواني دارد، شكل تغيير يافتهي «اوُراس، ايريس/ Uras, Yrys» ميباشد. (توركمن ديلينينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات ميراث، عشقآباد، 2004، مدخل اوْراز».
|
|