تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
پیش نوشت: گاهی می دانم که به جایی که می خواسته ام نرسیده ام. گاهی که روشنی بدبینانه ای سایه می افکند بر قضاوتم از خود و داشته هایم. آن وقت است که دلم می خواهد یک دل سیر بنشینم و گریه کنم برای خودم. برای آرزوهای مرده. برای شعرهای نگفته، برای طرح های نریخته. برای کارهایی که نکرده ام یا اگر کرده ام نتیجه ای را که می خواستم نداشته است: مثل فریادهای بی پژواک. این روزها اینجا ابری است و سرد. پاییز آمده و با همان گزافه گویی همیشگی کرور کرور برگ زرد و شرابه ای را ریخته بر آستانه زندگیم. شب که می شود کورسوی چراغ دوچرخه ام مسیرهای نورانی روی جاده باریک ترسیم می کند. مهی نامیرا روی شاخه ها می خزد. این روزها حس نارس بودن آزارم می دهد...

              

سفر خیلی کوتاهی داشتیم به آلمان پاییز زده. کلن برای من همان زیبایی دلپذیر و نفیس آلمانی را داشت. همان نظم دوست داشتنی و ساده و همان سردی با شکوه را که همیشه می پسندم. آلودگی و بی بند و باری را به ندرت دیدم همان قدر که نشاط را انگار کم داشت. کوچه های پهن و بازارهای شتابان Ein Kaufsstadt Koln، نوازنده های جوانی که بارانی تن سگ های دوبرمن شان کرده بودند و نان های تخم مرغی که دانه های درشت نمک زیب و زینتشان بود.

  • کلیسای دم Cologne Cathedral/Der Kolner Dom: کلن بی سایه آن کلیسای عظیم سبک گوتیک نبود انگار. دم بی نهایت با شکوه، سیاه، دلهره آور و عظیم بود. بیهوده نیست که ساختنش هفتصد سال طول کشیده است. دو برج دوقلو داشت و یک میدان نقلی و دیدگاه بی نظیری رو به رودخانه راین: پدر آبی آلمان.
  • یکشنبه بازار: به اتفاق برخوردیم به یک بازار مکاره وسایل دست دوم. نمی دانم اگر بگویم جالب ترین بخش از سفر کوتاهمان بود آیا مسخره خواهد بود؟ برای کسی که ذره ای خلاقیت در وجودش باشد بازار یکشنبه های چیده شده بر حاشیه شرقی راین خوراک سال ها نشخوار تفکر و ایده گیری را فراهم می کند. چیزهایی که در بساط فروشنده ها دیدم هرگز نمی شد جای دیگری باشد و اینهمه یکجا و اینهمه بی تناسب و اینهمه مسحور کننده. روزنامه های سال ۱۹۳۹، کلکسیون ماشین های کوچک کارخانه بنز، کلاه گیس آراسته به پرهای آبی و سبز، نگین و عقیق شانس، عینک آفتابی زنانه مدل نود، عروسک های بید خورده بچگانه، چاقو تیزکن، گرامافون، گیلاس های شکسته، کت و پالتوهای قناس، اسب چوبی، نقاله و ماله، پوست گورکن و بز، عتیقه و چینی و اشیا دکوری. من دلم می خواست بنشینم و نگاه کنم و متعجب  شوم. آراز کوچولوی من دوست داشت دست بزند و امتحان کند و بفهمد و بدود. چون خواست های ما همجهت نبود زود گذشتیم از این بازارچه عجیب و غریب. برای آراز یک کانگرو ماند که بچه توی شکمش به مجموعه عروسک های سرناهار و شام پیوسته است و هر روز غذاهایی را که آراز باید بخورد و نمی خورد مزه می کند.
  • باغ وحش کلن Kolner Zoo: دیدار از باغ وحش برای کسی که یک آراز حیوان دوست توی خانه داشته باشد از جمله واجبات است. بگذریم از اینکه باغ وحش کلن هم جایی نیست که آدم بخواهد نبیند. تمیز بود و چینش هر محوطه ای بسته به نوع موجود آن به گونه ای بود حس در قفس بودن بیننده را آزار نمی داد. زرافه ها با یک خندق یک متری از بیننده ها جدا شدا بودند و یوزپلنگ صرفا چند قدم پایین تر از نگاه بیننده ها قدم رو می رفت. فک را از فراز حصار شیشه ای نیم متری نوازش کردیم و لمس سبیل های سردش لذت بردیم. اما گوریلی که پشت دیوار شیشه ای جا خوش کرده بود برای خوابیدن خوشش نیامد از نگاه ممتد ما و گونی اش را کشید روی سرش!  آراز عاشق نمس ها شد با آن ژست سربازی که انگار ژنرال می خواهد سان ببیندشان و شترهایی با لبهای آویزان و همچنین نمایشگاه نقاشی های میمونی به اسم لوته که البته سالها قبل مرده است. گذشته از آن هر حرکت ما به سمت قفس حیوان بعدی با مقاوت سرسختانه آراز بیست و دو ماهه روبرو می شد که می خواست همان جا بماند و همان حیوان را تماشا کند! سیر نمی شدم از دیدن آنهمه کنجکاوی و تعجب و سوال که در چشم های سبز-قهوه ای اش موج می زد. 

      

  • موزه شکلات Schokoladen Museum: ساختمانی بود با یک وجه خمیده شیشه ای بنا شده بر ساحل دلپذیر راین. اسمش به اندازه کافی برایمان وسوسه انگیز بود که ما را تشویق کند به دیدنش علاوه بر دسته بندی اش در رده جاهایی که برای کودکان در کلن جذاب است. موزه از چندین قسمت تشکیل می شد: اول تاریخچه پیدایش آن و نحوه پرورش درخت و نوع میوه و حتی تصاویری از قایق هایی که اولین حمل کننده میوه کاکائو بر رودخانه های مناطق حاره به شمار می آیند. طبقه دوم کارخانه سربازی بود که چگونگی تبدیل کاکائو را به فراورده های شکلاتی نشان می داد. دیدن آن همه شکلات گرم و داغ که روی اجاق های مخصوص قل قل می کرد، قالب های چرخانی که با آنها شکلات های تو خالی را تهیه می کردند، کارگران کلاه به سر که توپ های شیرین را در ظرف مخصوص می چیدند و حتی آن آزمایشگاه کوچک که به بچه مدرسه ای ها اجازه می داد بخشی از مرحله تولید را خودشان انجام دهند هیجان انگیز بود. یک طبقه به آیین های مذهبی-شکلاتی اختصاص داشت و برند های مختلف آن در گذر زمان و همچنین باغچه عظیمی که پشت درهای شیشه ای چندین درخت کاکائوی عظیم را در خود جا داده بود. بعد از دیدن آنهمه شکلات ناچار! جذب خرید از فروشگاه شلوغ موزه شدیم. من برای اولین بار مارک «Lindet» را امتحان کردم که ظاهرا حامی مالی موزه هم بود. باید اعتراف کنم که شکلات اگر سازنده خوبی داشته باشد می تواند فوق العاده خوشمزه باشد (یک اعتراف مهم از طرف یک شکلات نخور حرفه ای!). حتی برای آراز کوچولو که حالا دم به دم از ما تقاضای «شکا» می کند.  

پسرم! همیشه انتقاد کرده ام از دیدگاهی که بچه ها را مجبور می کند از دنیا و اشیا درون آن همان استفاده ای را بکنند که برای آن ساخته شده است. هیچ چیز قشنگ تر از دیدن یک شیشه مربا نیست که تو آن را فرفره می کنی. فاصله بین یک قاشق تا هواپیما فقط خلاقیت محض است یعنی همان چیزی که تو به شاداب ترین شکل ممکنش داری و دلم نمی خواهد سرمایه به این پرمایگی را از کف بدهی. می دانم که اشیا را اگر به همان منظوری که برای آن ساخته شده اند به کار ببریم بیشترین استفاده را خواهند داشت. ولی دلم می خواهد خود تو این را کشف کنی و تازه اگر هم نکنی چه عیبی دارد که برای همیشه خیال کنی موز پوست کنده ات عروسکی است که دست هایش را به طرفین باز کرده و از بازی با آن لذت ببری؟ چرا نباید اجازه داشته باشی با شیر خوردنی روی دیوار نقاشی بکشی یا روی الاکلنگ تمرین تعادل کنی؟

عزیزم باغ وحش کلن را دوست داشتی چون برای تو نه فقط محلی بود برای دیدن حیوانات. تو برگ های زرد افتاده را جمع کردی، بوته ها را لخت کردی، زیر طاقی های بزرگ داد زدی و از طنین صدایت لذت بردی، از پله های خانه فیل صد بار بالا و پایین رفتی، آب بازی کردی و در محوطه های باز دویدی.

دیدن دنیایی نو از چشم بکر توی نازنین برای من لذتی شگرف دارد. متشکرم که مرا مهمان این جهان تازه کرده ای.

 |+| نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 16:0  توسط لیلی  | 
 

 آراز و بابابزرگ

با پسرم: عسلم! خوشبخت کسی است که یک نفر را در دنیا داشته باشد که به اندازه یک مادر یا پدر دوستش داشته باشد.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 0:46  توسط لیلی  | 

اول- « بگو نه! »

دو سه روز است که وقتی بحث سلیقه و تصمیم گیری پیش می آید، آراز توی چشمهایم نگاه می کند و با آرامش و اعتماد به نفس و متانت می گوید: «نی!» (نه به زبان داچ) یا «یا!» (بله به زبان داچ). می دانم که خوب می داند چه می خواهد. جواب هایش آنی و بی تفکر نیست و به محرک های لحظه ای بستگی ندارد. شاید مسخره باشد اما «نه» هایش را خیلی بیشتر از جواب های مثبتش می پسندم.

صبر و بردباری نداشته ام را به چالش می طلبد این بحث های بی پایان با یک موجود کله شق بیست و یک ماهه! اما یک دم که مکث می کنم توی چشم هایش سایه ای می بینم از مردی که دوست دارم پسرم یکروز باشد. مردی که می داند «نه» هم پاره ای از زندگی است و شاید قابل اعتنا ترین قسمت آن، چون به ما اجازه می دهد در برابر دیگران خودمان باشیم. من در پاسخ های منفی و محکم آرازم نغمه های دلنشینی می شنوم. «نه» هایی را تصور می کنم که یکروز به سیگار خواهد گفت و به مواد مخدر و به گمراهی و جهل و نادرستی. «نه» هایی که به زندگی پست و حرف های پلشت و رابطه های چرکین نشان خواهد داد. من سعی می کنم از مقاومتش در برابر لباس پوشیدن و بستن پوشک و غذا خوردن و هرچیز دیگری که بوی لج می دهد نترسم و دل آزرده نشوم. من برای عقیده او حتی اگر با من هم جهت نباشد احترام فوق العاده ای قائلم چرا که در پس نقاب پسر لجبازم مردی را می بینم که می تواند از حق خودش با کلمه طلایی «نه» دفاع موثر کند.

پسرم، از «نه» گفتنت به اندازه اولین قدم هایی که برداشتی مفتخرم.

دوم- « بچه خوب یعنی بچه حرف گوش کن! »

بچه که هستیم یاد می گیریم حرف پدر و مادر و خواهر و برادر را گوش کنیم. بزرگ که می شویم باید حرف رئیس و صاحب خانه و همسایه و همسر را گوش کنیم. تازه بعد از مادر شدن، وقتی منافعمان با منافع موجود دیگری گره می خورد تازه می فهمیم که چقدر پیش از این عقب کشیده، سر فرود آورده و خلاصه کلام موجود حرف گوش کنی بوده ایم تا همه از ما راضی باشند جز خود بیچاره مان! آن وقت است که با هر عقب نشینی کوچکی که در برابر دیگران می کنیم با خودمان هم درگیر می شویم. مادر بودن به آدم یک فرصت دوباره می دهد تا تلاش کند برای تغییر خودش. برای نه گفتن. برای گوش نکردن. برای تغییر ماهیت خوب بودن. برای دوباره تعریف کردن واژه هایی که تا سرحد دل به هم خوردگی به خوردمان داده اند. این حرف شنوی هم از آن کلمه هاست!

هفته گذشته خِرِ یک نفر را گرفتم برای انجام نیمچه کار ناصوابی که در حق پسر کوچولویم کرده بود. چه سختم بود رودرروی قیافه متفرعن حق به جانب او ایستادن و  گفتن حرف هایی که اگر نه به خاطر پسرم بود هرگز در آن موقعیت مکانی و زمانی و نه به آن شخص نمی گفتم! اما عرق ریختم و جسارتی که پیش از این در خودم سراغ نداشتم به کار زدم و گفتم و هرگز نبوده از واگویی ام اینهمه شاد باشم. نه فقط چشم ها، که جان هایمان را هم باید در گذر زمان و آموخته هایمان غسل دهیم. 

سوم - « دِ حرف گوش کن بچه! »

خدا می داند این تربیتی که به خورد بچه ها می دهیم تا چه حد در روح و ذهنشان ته نشین می شود. ممکن است این خاطره ها در بزرگسالی به یادشان نیاید ولی شکی نیست که ظرف جانشان در همین روزها شکل می گیرد. گاهی کلاهم را قاضی می کنم و به خودم می گویم لیلی جان! هدفت باید تربیت یک انسان باشد نه یک گوسفند! اگر قرار باشد پسرت هر چه را که تو اراده می کنی و تو درست می دانی انجام بدهد چطور انتظار داری بتواند در این بازار شام راه مخصوص به خودش را پیدا کند و حتی اگر لازم شد بر خلاف جریان آب شنا کند؟ برای همین هم من سعی می کنم به او امکان اشتباه کردن بدهم.

وقتی که من مادر حرفم را اگر شده با زور و تهدید و بد اخمی و قهر به کرسی می نشانم در واقع یادم رفته که همیشه طرف مقابل فرزندم من نیستم. یادم رفته که همین آدم کوچولویی که عزتش به قیمت حفظ احترام والد-فرزندی پایمال شده، فردا قرار است در جامعه ای زندگی کند که همه شعار حق گرفتنی در آن سر داده اند. همین انسان قرار است از خودش، شخصیتش، سلامت جسمی و جنسی اش، بچه هایش و دیدگاه هایش دفاع کند! و این مادر به او چه داده است برای توشه راه جز یک باور وحشتناک در ذهن ناخودآگاهش که : «من نمی فهمم! هرچی دیگران گفتن من باید گوش بدم!». آن وقت کلی پز این بچه سر به راه را هم می دهم... حتی تصور چنین خیانتی در حق بچه ها وحشتناک است.

پی نوشت۱: یک فرشته دیگر به جمع خوبان زمینی پیوست. خوش به حال همه ما!

پی نوشت۲: کار مهم دیگری را هم صورت داده ایم... علاقه آراز با پیگیری های پشت پرده ما از بستنی به توت یخزده متمایل شده است!

پی نوشت۳: آراز کوچولو میزبان مهمان عزیزی است. چه کسی می تواند باشد یعنی؟

پی نوشت۴: چند گوسو (گوساله در فرهنگ آرازی) به جمع گاوهای مزرعه سرراهمان پیوسته اند. از تنوعی که در بازدید همیشگی مان پدید آمده کلی مسروریم.

پی نوشت۵: به مامان قدقد: راستش گمان نکنم قضاوتم زود هنگام باشد. این که ممکن است دو سال دیگر نه هایش برایم دردسر ساز باشد باعث نمی شود امروز از نه هایی که می گوید و ابراز سلیقه هایی که می کند لذت نبرم. هر میوه ای برای جدا شدن از ساقه اش باید کنده شود و کنده شدن همیشه دردآلود است. نه های نوجوانی اش هم در همین رده دسته بندی می شود. ممکن است نتوانم کاری کنم که دوستانش را به من ترجیح ندهد ولی امیدوارم تا آن موقع توانسته باشم شناخت بهتری از دنیا به او داده باشم تا بتواند دوستان مناسب تری برای خود برگزیند.... به هر حال من تلاشم را می کنم... 

 |+| نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 0:30  توسط لیلی  | 
با پسرم:

گاهی وقتی تو را پشت حصار مهد جا می گذارم، وقتي دست كوچك مهرآويزت را به دست ديگري مي سپارم که بی گمان به اندازه من با تو مهربان نیست، وقتي كه با نگاهت دنيا دنيا حسرت جاگير قلبم مي شود، حس می کنم که یک ... .... ... هستم! ( توی آن جای خالی همه بد و بیراه هایی را که می دانی مجازی که ردیف کنی!) بعد تازه از خودم می پرسم پس اگر نکنم این کار را سهم من از دنیایی که تو در آن زندگی خواهی کرد چه خواهد بود؟

همیشه فکر می کنم. به مادر بودنم. به این که مرا ملزم به چه کاری کرده و از چه باز می دارد. سی ماه گذشته برایم کافی بوده که بفهمم مادر بودن ورای آن چیزی است که رویاهایم تصور می کردم. مادر همیشه روی خط باریک ترسیم شده میان بایدها و نبایدها معلق است. من به تومار بلند بالای بايدها و نبايدهايم فكر مي كنم.

کردنی ها و نکردنی هایی هستند که روشنند و شفاف. پسرم! می دانم که تغذیه ات با من است و نیازهای روزمره ات آن موقع كه گرسنه اي و دلگرمی دادن به تو وقتی که خسته ای و گرفتن دستت وقتی که برای کمک خواهي بلندش کرده ای و پاک کردن اشک هایت وقتی زندگی با تو همدل نبوده است و درآغوش کشیدنت زمانی که دنیا از تو قهر کرده است.

برخی دیگر را شاید به همین سادگی نتوان درک کرد. منِ مادر صرفا به ناشتایی و بازی و آموزش محدود نیستم. براي مهيا كردن فضاي آينده ات بار سنگيني به دوش من است. مگر نه اینکه تو گل من فردا در گلدانی خواهی زیست که من برایت مهیا کنم. اگر من بنشینم پس چه کسی خاکی را شخم بزند که تو فردا در آن خواهی بالید و چه کسی آب را به کرت تو بکشاند و علف های هرز را وجین کند؟ چه کسی سد بزند در برابر سیل خروشان مشکلات و چه کسی پی بکند برای دنیایمان تا آن روز که تو بخواهی پی بگیری سازه نیمه کاره اش را؟  

پسرم تو فردا روز در دنیایی زندگی خواهی کرد که من امروز می سازم. من اگر ذره ای کوتاهی کنم در قبال نقشی که به عنوان عضوی از جامعه انسانی به عهده دارم، در برابر تو حتی بیش از آنچه که در پیشگاه وجدان خودم هستم شرمنده خواهم شد. گاهی لازم است اين رنج دوريت بر خودم هموار كنم. اگر تو را به مهد کودک می سپارم تنها اندیشه های خودخواهانه پشت آن پنهان نیست. من در آن ساعت هایی که از من دوری، بیکار ننشسته ام و دارم دنیای تو را می سازم تا برای تو بهتر از آن باشد که برای من بود. پسرم همه مادرهایی که شاغلند كمابيش همین اندیشه را در سر می پرورند: چه اويي که پشت میز حسابداری نشسته، چه او که منشی است و چه او که دکتر است و فروشنده و مدیر.  

پسرم! من نمی توانم مسئولیتم را پشت گوش بیندازم به این امید که کس دیگری آن را بر دوش بگیرد. من خودم هستم و جای خود را در این دنیا دارم و برای هدف خاصی به این دنیا آمده ام و هیچ کس دیگری نمی تواند جای من باشد. نمی توانم فقط لیلی را در حصار مادر بودن مخفی کنم تا ابد! که اگر چنین کنم ظلم بزرگی کرده ام در حق تو. تویی که فردا در پناه دیوار سستي زندگی خواهی کرد که یکی از آجرهایش (مادرت) سر جا نبوده است. تو عضو جامعه ای خواهي بود كه در آن افراد به پنهان شدن در پستوي بخشي از وظايفشان اكتفا كرده اند و بخشي ديگر را نديد گرفته اند. تو مرا نخواهی بخشید حتي اگر بهانه بياورم كه سرگرم بزرگ کردن تو بوده ام.

پسرم! برای من هم سخت است دوری از تو و خدا می داند که دلتنگی ام کم از تو نیست. حقیقت را گواه می گیرم که آسوده ترم اگر پیش تو باشم و از تماشای لحظه به لحظه رشد شیرینت لذت ببرم. اما می دانم فردا روز سربلندتر خواهی بود اگر بدانی که مادرت نقشی هرچند کوچک در برپا کردن آن آرمانشهر داشته است.  

پی نوشت۱: مصرعی که به عنوان سرفصل این پست آمده است کار شاعری است که متاسفانه اسمش را به یاد نمی آورم.

پی نوشت۲: نظرهای این پست درکامنتدانی جواب خواهد داشت.

پی نوشت ۳: برای به روز کردن وبلاگتان در بلاگفا از بروزر فایرفاکس استفاده نکنید، وگرنه همه فونت های آن به هم می ریزد مثل بلایی که به سر وبلاگ من آمد!

 |+| نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 8:57  توسط لیلی  | 
آراز قهرمان بی آنکه تعمدی در کار بوده باشد رفته قاطی بچه های سه زبانه. خوشحالم از بابتی که اگر عمری باقی باشد براي من و پدرش كه چنين دم فرخنده اي را ببينيم، روزي مي رسد كه پسرمان کلید درک و معرفت سه ملت را توی جیب هایش داشته باشد و شاید این گرهی از کارش باز کند و فرصت های بیشتری برای تعالی در اختیارش بگذارد. از طرف دیگر دلم خون است چون طبيعي است كه تلاش بيشتري لازم دارد براي اينكه با این زبان ها کامل و فصیح صحبت کند. گسترش شگفت انگیز گنجینه واژه هایش به همه زبان ها در این مرحله عالي است ولي وقتي اشتياقش را براي برقراری ارتباط عمیق تر با انسانهای دیگر مي بينم نمي توانم يا نمي خواهم دست روي دست بگذارم...

چند وقتي است كه شروع كرده ام به ياد گرفتن داچ. وقتي كه شب مي رسد،‌ نيم ساعت از آرامش گرانبهاي شكننده ام را صرف كتاب جلد سبزم مي كنم تا يك فعل بي قاعده را صرف كنم يا دو كلمه جديد ياد بگيرم. يكي از بزرگترين شرمندگي هاي بشري اين است كه كوچولوي بيست و يك ماهه ات حرفي بزند كه تو براي درك آن مجبور باشي از لغت نامه كمك بگيري! اما من از چنين يادآوري گسي بهره مي گيرم تا انرژي ادامه راه را كسب كنم... همكاري مسالمت آميز سالمي هم باهم در اين راه برقرار كرده ايم. آراز تلفظ هاي درست را يادم مي دهد و من برايش كتاب به زبان جديد مي خوانم.

براي پيشرفت زبان هاي مادري ما دقیقه هاي كوچك را هم ارج می نهیم و اجازه نمی دهیم بی خیال از کنارمان رد شوند. با هم حرف می زنیم و شعر و سرود می خوانیم تا بلکه پربارتر بگذرد این روزهایی که خواست پسر پرتلاش و دوست داشتنی ام براي ارتباط عميق با دنيا جوانه کرده و توانایی اش هنوز دانه پنهان زیر خاک است. تازه در این راستا کلی از استعدادهای کشف نشده خود من هم محک می خورد... چند تا از خوشمزه هايش را نقل مي كنم تا حال و هواي اين روزهاي آراز برود زير دندان خواننده.

۱. در آشپزخانه مشغول پختن سوپ هستم. آراز نشسته روی صندلی غذا و مشرف است به روی میز. کنجکاو است بداند چه می کنم. به جای توضیح معمول همیشگی می زنم زیر آواز و این هم دوئت فی البداهه  ما:

هویج و پیاز رنده شد ---- قابلمه پر از خنده شد

سیب زمینی ناز نکن! ---- نگاه به آراز نکن!

مهمون سوپ ما شو --- پیش رشته رها شو!

پ.ن: شعرهای مربوط به آش و ته چین و لوبیا پلو بعدا در فرصت مناسب خواهد آمد.

پ.ن: نمايش رقص توسط آراز كوچولوي ما روي صندلي و ميز آشپزخانه پيوست تصوري! است.

۲. داریم به طرف مهد کودک حرکت می کنیم. وقتی هر دو روی دوچرخه ایم تا جایی که نفسم بکشد شعر و آواز می خوانیم. شعر البته باید موضوعیت داشته باشد چه درباره آسمان و زمین و باران و ماشین باشد چه راجع به وطن و حافظ و آخرت و فال. از کنار مزرعه گاوهای آراز رد می شویم. این هم شعر بندتنبانی ما در مورد این موجودات دوست داشتنی که باید با صدای بلند برایشان داد بزنیم. خوشبختانه گاوهای این دور و بر فارسی بلد نیستند!

من گاوم و دم دارم، مو مو! --- فایده به مردم دارم، مو مو!

خالخالیم و قهوه ای، مو مو! --- چهار تا پا و سم دارم، مو مو!

پ.ن: این مو مو ها را آراز می گوید.

3. گاهي براي اينكه از حال و هواي كلاسيك خارج شويم مي زنيم مي زنيم به سيم آخر و موسيقي دامبول ديمبول! بعد آراز كوچولوي دقيق من همانطور كه رقص مي كند (يا به قول خودش دانس!) كلمه هايي را بيشتر دوست دارد تكرار مي كند. امروز ترجيع بند يكي از همان شعرها اين بود كه :"آره! آره!" پسركم با خوشحالي آرنجش را گرفته و رقص كنان نشانم مي دهد و مي گويد: "آنا!‌ آرنج، آرنج!".

                                              

توضیح تصویر: آراز و تمرین پدری با محبوب ترین اسباب بازی این روزها یعنی کالسکه عروسک!

با پسرم: نمونه های آزمایشگاهی مان را باکتری زده است. یکی از باكتري ها را انتخاب کردم و جست و خیزش را به نظاره نشستم. وقتی جنب و جوش شادمانه اش را زیر چشمی میکروسکوپ دیدم ناخودآگاه تشابه عجیبش با انسان به ذهنم خطور کرد. وحشت برم داشت. از خودم پرسیدم کدامین چشم خدایی در این لحظه مرا گذاشته زیر لنز و نگاهم می کند! چه معنی می دهد این من ناچیز نادیدنی در میان میلیونها آدمی که دسته دسته زاده می شوند و  می میرند و آن وقت چنین رقص شادمانه و بی خبرانه ای را در مستی کوتاهشان به نمایش می گذارند؟ چه ناچیز است توانایی شان و وجودشان و هستی شان! و با اینهمه کوادریلیون موجود همانند من این افسانه نخ نمای ازلی "زایش و مرگ" را از نو تکرار می کنند.

یادم آمد که تا زمانی که تعداد باكتري ها اندک بود اصلا متوجه حضورشان نشده بودم. به این نتیجه رسیدم که هیچ کدام از این جنبنده های میکرومتری تک تک و به تنهایی به حساب نمی آیند. هیچ کس از دیدن یک باکتری در نمونه ای کهنه شگفت زده نمی شود. اما وقتی همه شان با همند منِ غول را (از دیدگاه تک سلولی ها!) وا می دارند که ببینمشان. بهشان توجه کنم. چاره ای برایشان بیندیشم یا تئوری وجودیشان را به بحث بگذارم و در موردشان فکر کنم.

انسان ها هم اگر تنها باشند هیچند. ولی با هم بودنشان پیکره فوق العاده جالب توجهی می سازد که جهان هستی و آفریننده اش را هم به چالش می خواند. تو پسرم شانه به شانه من و همه دیگران آجری کوچک از این سازه عظیمی که بی تو امکان بنیان نهادنش نبود. تار و گرهی تک افتاده هم شاید در نگاه نخست بی معنی و ناچیز به نظر برسد اما هیچ ناظر عاقلی نقشش را در این گلیم زربفت تماشایی انکار نخواهد کرد. آدمی بدون همه هیچ است و با همه، همه چیز.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 0:1  توسط لیلی  | 
بيست و نهم شهريور امسال براي پسر من روز بزرگي بود. روزي كه اعلام كرد سر و كله "جناب پوپ" پيدا شده است، كشان كشان مرا هم برد و با كمال ميل روي لگن سبزش نشست و همچنانكه كتاب مي خوانديم، كرد آن كاري را كه بايد مي كرد. هنوز در ابتداي راهيم: راهي كه پايان آن يك آراز بدون پوشك است! اما در دو سال گذشته خوب ياد گرفته ام كه مادر يعني صبر. من هم عجله اي براي پيمودن راه طولاني پيش رو ندارم. با اين يادداشت فقط مي خواستم كمي در افتخاري كه توي چشمهايش با كشيدن سيفون درخشيد سهيم باشم... مي خواستم بگويم كه چقدر براي تلاش هايش ارزش قائلم. همين!

با پسرم: آدم های دنیا دو دسته اند. آن هایی که مادرند و پدرند و آنهایی که نیستند.

وقتی دسته اول شب را تا صبح کشیک بی خوابی می دهند، دسته دوم خواب هفت پادشاه می بینند.  

وقتی این گروه برای یک لحظه آرامش روانی له له می زنند، آن دیگران از بی کاری حوصله شان سر رفته است.

جایی که دسته اول از کوچکترین روزنه های زمانی در برنامه کودکانشان برای برآوردن نیازهای اولیه شان استفاده می کنند، صد بار سوپ ماهیچه را توی مخلوط کن می ریزند و بادام رنده می کنند و حریره هم می زنند، وقت مراجعه به دندان پزشک ندارند، توی دستشویی دلشان آنقدر شور می زند که یادشان می رود برای چه رفته اند آن تو، به بچه خر سواری می دهند و هر روز هزار بار آخرین موقعیت زمانی و مکانی دلبندشان را چک می کنند، برای چاقی و لاغری و بی ادبی و کم غذایی و پر حرفی بچه هاشان سرکوفت می شنوند، یادشان می رود سرشان را شانه کنند و حمام کنند و خواب ببینند، بقیه توی سینما تخمه می شکنند، کتاب رمان و مجله زرد می خوانند، کیک های شکلاتی می پزند، آشپزی می کنند (یا سر و تهش را با سوسیس هم می آورند!) گپ می زنند، مهمانی می روند و موهایشان را مش می کنند، با خیال راحت با همسرشان دعوا و قهر می کنند، لنگ ظهر بیدار می شوند، صاحب همه بخش های بدن خودشان هستند، پفک و چیپس می خورند، مسافرت های بک پکی و اردو و کوهنوردی می روند، عاشق می شوند، ساعت ها پشت ویترین مغازه ها می ایستند و برای سالگرد تولد و ازدواج با همسرشان برنامه های رمانتیک دو نفری می چینند.

وقتی مادرها و پدرها آینده بشریت را رقم می زنند و نسل فردا را با خون دل می پرورند، دیگران به میل دلشان سرگرم تفریحند.... دنیا به مادرها و پدرها بدهکار است.

هر بار که پیرزنی به سلام های بلندت رو به رهگذرها جواب می دهد، هربار که عابری در جواب شیرین زبانی هایت می خندد، هربار که مسافری توی اتوبوس با دالی تو را تا رسیدن به ایستگاه بعدی سرگرم می کند، هربار که همسایه ای سگش را نگه می دارد تا تو نازش کنی، هربار که پیرمردی تو را به یک تکان کوچک سر مهمان می کند یا پاسخ آن عشق صادق و صمیم و روح نوازت را با بلند کردن دستی لبیک می گوید و شادت می کند، هربار دوستی شاخه گلی یا کتابی برایت هدیه می آورد، تازه احساس می کنم بخشی از دین دنیا به من ادا شده است.

پسرم هرگز نسبت به آدم هایی که خواسته یا ناخواسته در زندگی و آرمان ها و فردای تو موثر و شریکند بی اعتنا نباش.  

پي نوشت: كمي خسته ام اين روزها. با خودم غريبه ام... كمي انرژي مثبت دلم مي خواهد... دلم براي خودم تنگ شده است!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 0:1  توسط لیلی  | 

In de maneschijn, in de maneschijn,
klom ik op een trapje door het raamkozijn.
Maar je raadt het niet, nee je raadt het niet.
Zo doet een vogel en zo doet een vis
en zo doet een duizendpoot, die schoenenpoetser is.

en dat is één en dat is twee
en dat is dikke, dikke, dikke tante Kee.
En dat is recht en dat is krom,
en zo draaien wij het wieleke nog eens om.
Rom-bom!

بشنوید: در یک شب مهتابی

در یک شب مهتابی، از یک نردبان بالا رفتم... تا به پنجره رو به شب برسم... نمی توانی حدس بزنی که چه دیدم!... پرنده ای را که این طور بال می زد و ماهی را که این چنین شنا می کرد.... و هزارپایی را که کفش هایش را به این ترتیب واکس می زد! ...

و «یک» این شکلی است و «دو» این شکلی... عمه «کی» چاق من هم این شکلی است! ... راست این است و کج این ... و حالا می خواهیم این چرخ موسیقی را از نو بچرخانیم.... روم! بوم! 

آراز ما این شعر را عاشقانه دوست دارد. هرشب قبل از خواب به دیدن ماه خوشگلی می رویم که سر و کله اش از پشت پنجره خانه مان پیدا می شود. نگاهش می کنیم و توی گوش هم شعر می خوانیم. این شعر بالایی و «می درخشد شب تاب، می تراود مهتاب» نیما و شعر «گفتم که ماه من شو، گفتا اگر بر آید» حافظ و همه شعرهای بند تنبانی از ماه و مهتاب و شب را که بلدیم. گونه هایمان را در سوز به هم می چسبانیم و دست هایمان به هم چفت می شود. من که تمام می شوم نوبت آتا است. طعم عسل می دهد کلمه ها و جمله های ناکامل پسرم زیر نور ماه ... دارم معلمی عشق می کنم. کی بشود که درس گرفته را درست و کامل به انسان دیگری پس بدهد... تا آنروز همین تمرین و سرمشق بس که هر روز هزار بار دست های کوچولویش را گرد گردنمان حلقه می کند و می بوسدمان.

با پسرم: وقتی همه شیرجه های زیر آبی ات را در آغوش مربی ات با کمال میل زدی بی آنکه یک ذره آب بخوری یا نفست بگیرد، وقتی با شادی و هیجان پریدی توی آب، وقتی پا دوچرخه زدی برای گرفتن بطری ات، برق رضایت را در چشمهای مربی شنایت دیدم و تحسین دلنشینش را به گوش نیوشیدم. وقتی چندین ثانیه به میله بارفیکس آویزان ماندی (آنهم بی کمک من!) و تشویق مربی ات را هدیه گرفتی دلم از شادی فروریخت.

پسرم! خدا را شکر که تو از مادر نابغه نزاده ای! تو فقط به سادگی کلید های توانایی را کشف کرده ای: پشتکار و اراده. این همه نیست مگر در سایه تلاش چندین ماهه تو. این ها پسرم همان استعدادهای ساده ای هستند که در وجود تک تک انسان ها به شکل های گوناگون به ودیعه نهاده شده اند و تو فقط قدم پیش نهاده ای برای تجسم بخشیدن به آن. نکته ای که البته عده ای صادقانه نمی دانند و عده ای هم زحمتشان می شود که بدانند.

برای دست یازیدن به قله های افتخار و توانایی یک راه بیشتر پيش روی تو نیست: بکوش و بکوش و بکوش.

توضیح تصویر: جای پای آراز روی بالش من!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 15:3  توسط لیلی  | 
عزیز دلم!

چند سال گذشته از آن روزی که دور افتادم از آغوش پرمهرت؟ سی ام مرداد ماه چه سالی بود؟ چند سال فاصله هست از آن نجوای عاشقانه "خدایا دخترم لیلی را به تو می سپارم؟" کی بود آن شب طولانی که تا صبح خوابمان نبرد و نشستیم به حرف. حتی همان لحظه هم گمت کرده بودم. همان جایی که می گفتی کمردرد امانت را بریده است. از کجا باید می دانستم که سرطان انگشتان پرمویش را لای مهره های ستون فقراتت می گرداند؟ از کجا باید می فهمیدم که شب آخری است که می بینمت؟ چطور حدس می زدم که سه ماه بیشتر تا تولد واپسینت فرصت نیست مادر؟ بگذار بگویند که دیوانه ام. اما هنوز هم دلم می خواهد بویت کنم. هزار بار. و تو زیر گوشم بگویی: "بالامدی، الله بالامدی"*. از همان ها که هر روز می گویم : به پسرم. می گویم و لابلای موهای عسیلنش دنبال رایحه تو می گردم. مادر... مادر.... مادر...

با پسرم: اگر يكروز دانستي كه باران را دوست نداري، اگر باران را نفهميدي، يكروز كه آسمان دلش شور گريه داشت دوچرخه ات را بردار و بزن به دل دشت. پسر كوچولوي دوست داشتني ات را كه دو تا چال لپ داشت و يك بغل محبت صاف بي موج، بگذار توي تريلر پشت دوچرخه و بوسه اي از موي عطرآگينش بردار. پيش از رفتن مطمئن شو كه باران پسرت را خيس نمي كند، اما او خوب مي تواند تماشايش كند. بپر روي زين و پا بزن. بگذار باران سلولهاي روحت را بشويد و زنده ات كند. بگذار باران بزند بر هر چه دلتنگي و اضطراب و بدخلقي است. بگذار باران پاكت كند. براي پسرت آواز بخوان و مكث كن تا با آن صداي نازكش همراهيت كند. وقتي خنده آسمانی اش در هواي خيس پيچيد، دنيا برايت آفتابي مي شود. خورشيد سعادت مي درخشد از وراي آنهمه ابر... اگر مي خواهي عاشق باران شوي، پسرت را با خود به تماشاي باران ببر. اگر مي خواهي جهان را با همه زيبايي اش درك كني،‌ كودكت را دوست داشته باش و آنوقت اجازه بده که مهرت به او در گوشه گوشه دنیایت جاری شود.

پی نوشت ۱: واکسن یک و نیم سالگی با دو ماه تاخیر تزریق شد. گریه هایش را با نشان دادن عکس یک زرافه در حال بوسیدن بچه اش آرام کردیم. پسرم مطب دکتر را با کارهای دوست داشتنی اش روی سرش گذاشت. خانم دکتر ریتا وقتی راجع به میزان فعالیت پسرک سوال می کرد نگاهی خنده ناک انداخت به او که کاملا مستقل رفته بود روی میز و داشت سیم های پشت کامپیوتر را می کشید! منتظر جواب من نماند و نمره کامل را به او داد. وقتی آراز قهرمان همه هفت مکعب توی صندوق را با هر دو دست و با مهارت چید و چند کلمه داچ را با دکتر بلغور کرد همه تیک های مثبتش را تا دو سالگی گرفت. غیر از قدش که یک نیم منحنی پایین آمده نگرانی دیگری نیست. واکسن بعدی سه ماه دیگر...

پی نوشت ۲: گزارش تحقیقاتی تمام شد. جلسه ماند برای بعد. غر زدنم نمی آید بس که نتیجه اش جالب توجه از آب درآمده است. عزیزانی که دل به غر خوش کرده اند انشاالله دفعه های بعد.

پی نوشت ۳: من باز هم نیستم مدتی. در پناه حق باشید.

* تركي: عزيزمه، خدايا فرزندمه...

 |+| نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 16:49  توسط لیلی  | 
پسرم امروز یک و نیم ساله می شود. چه مفتخرم! می خواهم ذره ای از تصوير دلنشينش را با همه قسمت کنم امروز.

از دیدگاه اجتماعی آراز پسرکم موجودی است شاد، با اعتماد به نفس و ثابت قدم. پشتکاری مثال زدنی دارد که ضمیمه کارهای روزانه اش می کند. خسته نمی شود از بالا و پایین رفتن، دویدن و کنجکاوی کردن. این نیاز سیری ناپذیرش به درک و آزمایش مجدد پدیده های محیطی همیشه برای من انگیزه بخش بوده و هست. بی کوچکترین تردید نفر اول است برای برقراری رابطه با دیگران و جوابهای مثبتی که در بیشتر موارد به لبخند شیرین و نگاه مشتاقش می دهند مشوق اوست. ما به عنوان والدینش سعی می کنیم تا جایی که ممکن است به این اعتماد بالنده اش به انسان ها بها بدهیم.  هربار که برای پرداخت هزینه کالایی به صندوق مراجعه می کنیم آراز کوچولو که توي سبد خرید چرخدار نشسته است، چاق سلامتی بلندی با فرد مسوول می کند که :"هالو!!!" و کارت تخفیف یا اسکناس را به سمت فروشنده دراز می کند و پس می گیرد. ناگفته پیداست که چقدر از ژست های فوق العاده جدی اش و برخورد با اعتماد به نفسی که در نخستین تعامل های انسانی دارد (جدا از روابط دوستانه و حمایتگرانه خانواده یا مهد کودک) لذت می برم. گمانم آن ذات برونگرا و شاد و خندانش را از پدرش گرفته باشد فسقلی من. اگر خسته یا گرسنه نباشد همیشه خنده ای نمک چهره گیرایش می شود.

هنوز هم عاشقانه کتاب خواندن را دوست دارد و پيگيرانه ادامه اش مي دهد. با تمام شدن کلاس موسیقی نیم ساعتی از روزمان را  گوش می سپاریم به سی دی آهنگ هایی که مردم این کشور برای بچه هایشان می خوانند. و همراه با آن اگر نايي باشد حركات موزون هم انجام مي دهيم.... گاهی هم هنگامه یاشار است که من و پدرش طی یک تلاش یکی دو ماهه خستگی ناپذیر همه را از حفظ کرده ایم یا دو سه مجموعه موسیقی کودک دیگر به زبان فارسی با آهنگ های دلپذیر قدیمی و باز خوانی مدرن. یکی دو هفته قبل پسر کوچولوی ما دیپلم سطح نخست شنا را گرفت به همراه جایزه کوچکی که یک ماهی خاردار سبز باشد. کلاس ژیمناستیک به دلیل فرارسیدن تابستان تعطیل است تا دو ماه دیگر. برای پر کردن این خلا عظیم در زندگی یک پسر بچه پر جنب و جوش، صندلی ها و مبل ها همراه دو سه قوطی و کارتون خالی کنار هم رژه می روند. آراز خان هر روز بارها از این موانع بالا و پایین می رود و  مشخص است که گریه های گاه و بیگاه به خاطر سقوط از بلندی ها وقتی برای یک لحظه غافل می شویم همراه این پروژه در حال اجراست. با اين حال هر سه ما فكر مي كنيم كه پويايي او مي ارزد به چند خراش و كوفتگي!

با حضور در مهد کودک پیشرفت زبان مادری اش کندی گرفته است. بیشتر کلمه ها (حدود صدتايي هستند اين واژه ها ) در همان سیلاب اول یا دوم گیر می کنند ولی در اینکه به خوبی قادر به درک گفته های ماست شکی نیست. آنچه که باعث می شود خودم را برای واگذاشتنش در مهد ببخشم کلمه های جدیدی است که به زبان مردم اینجا یاد گرفته است و از آنها استفاده می کند و دهها برابر آنچه كه مي تواند بگويد، قدرت درک و فهم این زبان را به دست آورده است.

زندگي روزانه آرازم با گشتن در طبيعت و محيط غني زندگي اش پربار تر مي شود. هيچ چيز شايد نتواند جاي محبت خالص اقوام و دوستان و خانواده ايراني ام را پر كند. اما به جاي گله از شرايط سعي مي كنم از همين اندكي هم كه دارم به بهترين نحو استفاده كنم. آراز كوچولو حتي زمان هايي كه فقط محض خاطر عزيز او از خانه بيرون نرفته ام، اجازه دارد از كالسكه پياده شود و در پياده روي ها شانه به شانه ام بيايد. محدوديت ها را مي داند كه خيابان است و مسير دوچرخه. جز آن راه مي رود، مي دود، از موانع و سنگ ها بالا و پايين مي رود، با حشره ها و بندپايان و موجودات زنده (سگ و گربه و كلاغ اگر آن دور و بر باشد) دم خور مي شود، در پارك تاب و الاكلنگ و سرسره سواري مي كند، گل مي چيند و به من تقديم مي كند و بعد پس مي گيرد تا سرجايش بچسباند (!)، به صداها گوش مي دهد و بازگو مي كند كه مثلا اين صداي باد است يا آن يكي صداي گنجشك، اگر صداي عجبيي شنيده باشد بر ميگردد و با لبهاي گرد شده نگاهم مي كند يعني كه تعجب كرده ام من از شنيدن اين صدا! روي خاك و خل و گل مي نشيند و غلت مي زند، همه ديوارها و نرده ها و بوته ها را با انگشت هاي كوچولويش لمس مي كند، با مني كه در بيشتر لحظه هاي با هم بودن برايش شعر و سرود مي خوانم همخواني مي كند و خلاصه مثل يك ماجراجوي كوچك هم و غمش را صرف اين مي كند كه بفهمد چطور از دنيا سواري بگيرد!

همين چند روز پيش سه دندان سفيد به جمع دوازده تايي پيشنش اضافه شد. پله ها را اگر كمكي باشد براي دستگيري ايستاده صعود مي كند و گاهي هم نزول! همه اينها را هم كه كنار هم بگذاريم و با علاقه خاصي كه اين روزها به باز و بسته كردن در پيچي شيشه هاي مربا و سس پيدا كرده است مي توان فهميد كه از نظر فيزيكي هم پويا است. نگاهش مي كنم و سير نمي شوم. نگاهش مي كنم و پلك نمي زنم. نگاهش مي كنم و مادر مي شوم. سخن كوتاه: بايد مادر بود تا فهميد چه مي گويم...  

بدون شرحماست خورانداخل كابينت و در كشف و شهود با قابلمه ها

با پسرم: به تو حسودیم می شود گاهی. چطور می توانی اینهمه بزرگ باشی با همه کوچکیت؟ نمی توانی پازل های چوبی را کامل بچینی یا بند کفش هایت را ببندی. دستت به دستگیره در نمی رسد و نمی توانی با قیچی کار کنی! با همه تلاشی می کنی هنوز موفق نشده ای جوراب هایت را بپوشی. من همه این کارها را انجام می دهم اما چرا از انجام کارهایی که تو می کنی ناتوانم؟

مثلا چرا نمی توانم پشت انگشتانم پنهان شوم و وانمود کنم که وجود ندارم؟ (تو می توانی. آنوقت هر چقدر هم عجله داشته باشم و کارم هرقدر هم ضروری باشد جرات پیدا کردنت را به خودم نمی دهم: وقتی که یکی از آن چشم های سبز- قهوه ای هم یواشکی نگاهم می کند از لای انگشت ها و استتارت را ذره ای هم خدشه دار نمی کند! بعد من هی داد می زنم: "پسرم، عسلم، تاج سرم، آرازم کو؟"). تو می توانی با یک لبخند به یک ناشناس یک صبح قشنگ هدیه بدهی. می توانی با حلقه دستان نازکت دور گردنم مرا به این باور برسانی که نیرومندترین انسان روی زمینم. می توانی وقتی که در خستگی غرق شده ام سیلانی از انرژی در وجودم بدمی آنهم فقط با یک بوسه کوچولو روی گونه. قادری زود فراموش کنی و بی کینه آشتی کنی. حتی می توانی عنکبوت ها را هم با یک بغل عطوفت نوازش کنی. تو می توانی مثل یک دانه کوچک در حال رویش در دنیایی از امید و خستگی ناپذیری را به رویم باز کنی. آخر تو که هستی کوچولوی توانای من؟

معلمم باش.

پي نوشت: يوهان ولفگانگ گوته در كتاب رنجهاي ورتر جوان مي گويد: "و خداوند وقتي بيش از همه خوشبختمان مي كند كه ما را به غفلت هاي كوچكمان وا مي گذارد".

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 0:1  توسط لیلی  | 
اين روزها ميهنم در آتش و دود مي سوزد. شايد گفتن اين كه آرازم يك دوست كوچولوي تازه به اسم ايلياس در مهد كودك پيدا كرده است راحت تر باشد يا اينكه نقل كنم كه سرما خورده است و  اينكه به حمام مي گويد "ممام". شايد راحت تر باشد كه از دور بنشينم به تماشاي عكس ها و فيلم هاي توييتر و يو تيوب و فرندز فيد و بالاترين و همه شبكه هاي ارتباطي و اجتماعي مجازي؛ شايد آسان بود اگر آن جا كشور من نبود: آن هيمنه سوزان. خوب مي شود دانست كه نمي شود. شاخه اي هستم فقط از آن درخت تناور كه سر خم كرده ام در خانه همسايه...

روحم در تب و آشفتگي مي سوزد. 

كوفته ام! چشمهايم آرزوي گريه دارند؛ نمي شود. اين اشك ها به درد هيچ كس نمي خورد. خريداري ندارد. مي گذارم داغي شان پلكهايم را بگدازد. كابوس ها آمده اند و روياهاي شيرينم را برده اند. برگشته ام به آن سالهاي دور كه در پنجره هاي خانه مان را چسب مي زديم و آژير قرمز را كه بر سرمان آوار مي كردند تا مدرسه نيمه ساز همسايه مي دويديم و پناهي مي جستيم. حتي پيشتر... روزهايي كه شايد به ياد نياورم چرا كه به زحمت اگر وجود داشتم، اما جايي در آن پيج و واپيچ هاي ناخودآگاه ذهني ام پنهان است: روزهاي خونين زندان و رگبار و شعار. روزهاي منقلب. سهمم را كه از كودكي و نوجواني گم كرده ام هنوز از دنيا طلبمندم. در پي مطالبه اش نيستم اما امروزم را هم در اين فغان و زنجموره و گريه هاي دردآلود دارم مي بازم انگار. وحشت زده ام. بارها پسرم را نگاه مي كنم و مي بويم تا مطمئن شوم آن گل پرپر معصومي كه كيلومترها دورتر از اينجا با گلوله راه گم كرده اي مرده است پسر من نيست. چه خودخواهي واهي مادرانه اي! مي خواهم كسي بيايد و  مطمئنم كند كه آينده ام را از من نخواهند ربود و آزادي ام را و خواسته هاي طبيعي اجتماعي ام را. به اين مردم مي نگرم كه چطور با روزمرگي هاي ساده شان خوشند. به آنها كه در گذشته شان جنگ و انقلاب و سازندگي نيست (كتاب تاريخ شان از كتاب اجتماعي ما لاغر تر است)؛ امروز را بي ترس از باتوم و لگد و پليسند، فردا را هم با اعتماد به نفس شيريني به خود مي خوانند. به اين مردم نگاه مي كنم و تلخ مي شوم كه خوب مي دانم من از جنس آنها نيستم و دلم ديوانه وار مي خواهد كه بودم و مي شد و صاحب آن نامردي و نامرادي و بي رگي انسان هاي بي وطن بودم كه بتوانم براي هميشه ببرم از اين خاك و خودم را هم نفي كنم بلكه خوشبختي و آسودگي را براي چند و اندي هم كه شده در كنارم ببينم. گناه من چه بوده و هست. مي پرسم از خودم.

جوابي ندارم. فقط هر شب پرده ها را مي كشم و درزهاشان را مي پوشانم از ترس و خواب آن مادر بي فرزند را مي بينم كه سرمايه اش را باخته است و بي جوابي اش در ترازوي زندگي لابد سنگين تر و سهمگين تر است.

و اما با تو پسرم...

پسرم هيچ باورم نمي شود خواسته باشم اين ها را براي تو بنويسم. اما نمي دانم از بخت بد يا خوب ايراني هستي. هيچ چيز زود نيست براي يك كودك ايراني كه بداند... 

به من قول بده كه هرگز آلت دست هيچ جربان فكري نباشي. توي چشمهايم زل بزن و بگو كه هرگز نظام مندي فكري ات را تابع سليقه هيچ سياستمداري نخواهي اراست و هميشه قواعد ذهني ات را براي سنجش درستي يا نادرستي افكار شناور اطرافت دم دست خواهي داشت. قسمت مي دهم به حرمت آن جاودانگي و حياتي كه سهمي در اهدا آن به تو داشتم، كه همواره زندگي را از مرگ محترم تر بداني و "به خاطر هيچ اورنگي به حقيقت خيانت نكني"* بگو كه انگشتان شاداب زندگي بخشت را به خون هيچ موجود زنده اي نخواهي آلود و ميراث گرانقدر انسانيت را با صداقت پاس خواهي داشت. پسرم به مادرانگي مادرت سوگند ياد كن كه هيچ مادري را غرق داغ فرزند نكني. پسرم تو آينده مني. اگر بدانم كه همه دارايي ام را از امروز -كه آنهم وامي است باز ستانده از پيشينيان دلاورم- بر دوش استوار و امينت مي گذارم ديگر ترسي از نامردمي هاي رفته بر امروزم نخواهم داشت. نگاهم كن، دست هاي ظريفت را گرد گردنم حلقه كن... قولم بده كه هرگز نكشي... و هرگز خودت را جز براي حقيقت و نيكي به ورطه خطر نيفكني...

پي نوشت1: گاهي آنقدر دوستت دارم كه وقتي كنار توام دلم برايت تنگ مي شود!

پي نوشت2: عادت مي كنم. به زودي. آنوقت دوباره با اميد مي نويسم. ببخشيد اگر دلمرده ام اين چند روزه.

* بتهوون 

 |+| نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 23:29  توسط لیلی  | 
مادر من!

عزیز دلم... چند هفته قبل کواکب و سرنوشت دست به دست هم دادند تا ما سری به بزرگترین باغ و نمایشگاه گل و گیاه جهان بزنیم در کوکنهوف هلند: اینجا. دلم پیش تو بود. می گفتم که آیا جایی که امروز در آنی شباهتی هرچند کوچک به این باغ دل انگیز شکوفه ها دارد؟ آیا هنوز هم مثل همیشه دور و بر گل های شمعدانی می گردی و بنفشه های ظلایی و سرخ را وجین می کنی؟ هنوز هم مثل روزگاران دوردست کودکی ام گلهای عروس و همیشه بهار را پیوند می زنی؟ روزی که در خانه ات را بکوبم، باز هم با دست های خاک و خاکبرگی که بوی رویش می دهد در را به رویم باز خواهی کرد آیا؟ آن روز انگار پیش تو بودم. چه بهاری، چه باغی! نوه کوچولوی دلبرت گل ها را نوازش می کرد و اگر گلپری افتاده به خاک می دید مصرانه بر می داشت و تلاش می کرد تا سرجایش بچسباند. آنقدر "گُ" گفت تا از نفس افتاد. لذتی داشت زیر آن رگبار ملایم گشتن در باغی که انگار شبیه خانه تو بود.

 

با پسرم: کوچولوی من!

دنیای بزرگ خشن بی شاخ و دمی داریم. بی رحم است و گاه دلازار. انسان موجودی است حسود، کینه توز و بدخواه. می کشد، ویران می کند، می شکند. همچون آفت افتاده است به جان این جهان و آبروی حیات را بر باد داده است با اینهمه زیانکاری!¤ فهمیده ام که چه چیز است که هنوز دنیایمان را سرپا نگه داشته است. تازه دانسته ام که با اینهمه ظلم و جوری که می رود چرا هنوز عشق فراموش نشده است، چرا دلسوزی و همنوع پروری را می شود دید، چرا گاهی قلب تپنده ای راه راست را بر می گزیند و محبت حقیقی همچون اخگری میان خاکستر بیداد و طعنه و نامردمی رخ می نماید. فرشتگانی هستند که اجازه خاموشی را به این آتش نامیرا نمی دهند. آنها با تمام هستی خود برای انسانهای دیگر می جنگند. پسرم بشریت همه داشته هایش را مدیون معلمان نخستینِ عشق است که نسل به نسل و سینه به سینه مهر را به همخونان خود می آموزند و پاسداران حقیقی این جهانند. ¤: مادران!

این بار را بر دوش من هم نهاده اند. افتخار می کنم به این گزینش گرچه باری است بس سنگین. من هم یکی از همین مبارزان آزادی و تربیت انسان آینده هستم. من هم یکی از همین میخ های نگهدارنده ام. به خودم می بالم و از تو که به من ایده و نیروی جنگیدن در جبهه نور و راستی را داده ای ممنونم. عزیزم! همه قلب و روحم را به تو داده ام تا مادر شوم. اگر جانم را هم یکروز همچون مادرم بر سر این معامله و مبارزه ام نهم ضرر نکرده ام.

¤ ان الانسان لفی خسر: و به راستی انسان زیانکار است، سوره والعصر، قران کریم

¤ یک تفسیر کاملا شخصی از کتابهای آسمانی: در سوره نبا قران از میخ ها یا اوتادی سخن به میان آمده که خداوند به حرمت آنان زمین را محافظت می کند و ارج می نهد. تفسیر مشابهی در انجیل و در فصل مکاشفه یوحنا وجود دارد و از انسانهایی یاد می شود که به حرمت نیکی در حق بشریت در قلمرو بهشتی خداوند خواهند زیست پس از روز داوری بزرگ.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 16:5  توسط لیلی  | 
در راستای این پست رفتیم و عضو کتابخانه کوچولوی شهرمان شدیم.

در كتابخانهدر حال نقاشي

يك فضاي محدود با قفسه هاي چوبي از بقيه كتابخانه جدا شده و محيط دوست داشتني دلپذيري براي مطالعه كودكان پديد آورده است. يك عالمه پنجره آفتابگير خندان، تاب و سرسره و الاكلنگ براي فضاهاي سرپوشيده، چند نيمكت و مبل و صندلي راحتي براي لميدن،‌ يك ميز با پايه هايي به شكل پاي دايناسور و يك جعبه مداد رنگي براي نقاشي، چند برگ كاغذ رنگ آميزي، چند دستگاه كامپيوتر و بند و بساط مربوط به آن و البته هزاران كتاب در شكل و رنگ و طرح مختلف. نحوه چينش كتاب ها يك فرق اساسي با مال بزرگترها دارد: به جاي عطف جلد آنها رو به بيننده است. براي جذب نگاه و علاقه خردسال ها اين روش هوشمندانه اي نيست؟

پي نوشت۱: مدتي است كه مطالبي توي ذهنم دارم براي نوشتن. مهم هستند و بايد نوشته شوند. هرچقدر عجله مي كنم نوبتشان نمي رسد... زود زود مي نويسم بلكه حق همه را به جا آورده باشم. شنيده بودم بعضي ها دچار يبو*ست ذهني مي شوند... نكند من هم رودل فكري گرفته باشم! 

پي نوشت۲: دليل بازگويي بعضي از مطالب پراكندن بذر ايده ها و افكار جديد در دل خواننده ها است و هيچ دليل ديگري ندارد.

با پسرم: يكي از دندان هاي جلويي ات گم شده بود. گمانم چهار دندان آسياي قلدري كه دارند هن و هن كنان از راه مي رسند حق اين نيش كوچولو را خورده بودند. اين طوري خنده هاي نمكينت از سوراخي كه سمت پايين و جلوي دهانت ايجاد شده بود هرز مي رفت! اين دندان ديروز سر و كله اش پيدا شد. مثل همه دندانهاي نوزاد فقط يك نيم سايه بيرنگ است كه نظم صورتي لثه ات را به هم مي زند. اين دندان دوازدهمي درست روزي آمد كه من دندان عقلم را كشيدم. من و تو غر مي زديم و بابايي صبورانه تحملمان مي كرد! در كشاكش آن درد بي امان با خودم فكر مي كردم كه چه نمايش نماديني از اين بحث ظريف كه تو بخشي از مني: دنداني از من به واسطه تغذيه تو از پس انداز كلسيم بدنم مي ميرد و همان كلسيم ذخيره در تو به شكل دندان تازه اي پديدار مي شود. بخواهي يا نه، جزيي از من در توست: مثل همان دندان عقلي كه پس از دگرديسي به شكل نيش گمشده ات درآمد. بخواهي يا نه من در توام. در تو خواهم ماند و در تو جاودانه خواهم شد. گيريم هرگز اين را نداني... چقدر كه من ديوانه وار تو هستم!

 |+| نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 20:33  توسط لیلی  | 

كتاب قديمي ترين ابزار بشر است براي ترويج علم و آگاهي و مادر تمام رسانه ها محسوب مي شود. كتابخواني براي تخيل كودكان بستر مناسبي فراهم مي كند و باعث مي شود كه يادگيري و علم آموزي در بزرگسالي براي او لذت بخش شود. از اين نظر كتاب با ابزار تك بعدي همچون رايانه و تلويزيون قابل مقايسه نيست. اما براي ایجاد و بارور کردن عشق به خواندن، كتاب هاي خوبی لازم است تا همزمان با توجه و سرمایه گزاری معنوی، زمينه را براي ايجاد و گسترش این علاقه فراهم كند. به دنبال پست هاي مناسب و موثر "شازده کوچولو، قسمت اول"، "شازده کوچولو، قسمت دوم"، "شازده کوچولو، قسمت سوم"، "نورا کوچولو"، "من و پسرم" و "آرتینا" و یکی از پست های آخر "دونه" من هم مي خواهم در مورد كتاب هايي صحبت كنم كه رفيق هاي شفيق پسرم هستند، بي اغراق.

                                       

  • اولین کتابی که آراز به صورت فعال و خود خواسته و با علاقه در خواندن آن شرکت کرد کتاب "ببین چه نرمه موهام" بود از سری کتاب های "حس می کنم، لمس می کنم و می گویم"با شعرهای "ر.م.تیرداد" انتشارات تولد. اين كتاب در ده ماهگی شروع خوبي را برايمان متصور كرد. کتاب را ورق می زد و از لمس پوست حیوانات مختلف به وجد می آمد. این مجموعه همچنین به نوعی سرآغاز علاقه پایان ناپذیر او بود به حیوانات. سایر کتاب های این سری مثل "پیشی پیشی جان چه نازی" و "پرهام لطیف و نازه" در کتابخانه آراز وجود دارد. پای شعرها گاهی از نظر وزنی می لنگد و صحافی کتاب ها نامرغوب است ولی خلاقیت به کار رفته به نداشته هایش می چربد.
  • سری کتاب های "می می نی" نوشته "ناصر کشاورز" اولین جلدها هدیه بسیار ارزنده ای بود از طرف مانی کوچولوی دوست داشتنی و سری آن در سفر اخیرمان به ایران تا جایی که ممکن بود کامل شد. همزمان با سالگرد یکسالگی خواندن این کتاب ها را آغاز کردیم و نظر آراز به سرعت به نوشته های آهنگین و منظوم آن جلب شد. با توجه به اینکه زبان نوشته ها فارسی است، از دقت و علاقه ای که به این داستان ها نشان می دهد متعجبم (گرچه سعی می کنیم به نحوی همگام با شعر فارسي موضوع داستان را برایش توضیح دهیم). تصویر سازی این کتاب ها به نظرم بهتر از این هم می توانست باشد. ولی نظم رسا و ساده آن که در مجموع قابل قبول است و از نظر ادبی هم کم اشکال است، این نارسایی را کمرنگ می کند. اگرچه مثل بیشتر کتاب هاي وطني داستان ها روند قابل قبولی ندارند و معمولا با نصیحت های و اخم و تخم های مادرانه به پایان می رسند ولی من این کتاب ها را با کمی دست کاری دوست دارم.
  • آراز کوچولو مجموعه قابل توجهی از کارت کتاب های آموزشی دارد از انتشارات مختلف. کارت کتاب ها مجموعه هايي هستند که در هر صفحه از آنها یک شی، عدد، مفهوم یا رنگ وجود دارد همراه با اسم شی و توضیحات احتمالی. این کتاب ها به کودک کمک می کنند تا شکل ظاهری یک نوشته را به تصویر آن شی یا مفهوم پیوند بدهد. کارت کتاب ها زمینه ساز یادگیری خواندن و نوشتن در سال های بعد هستند. مجموعه حیوانات، اشیا و مفاهیم را آراز خیلی دوست دارد و گاهی خودش کتاب ها را ورق می زند و با دیدن میوه ها به به و چه چه می کند!
  • یک مجموعه کتاب چند صد تایی هم از من به آراز ارث رسیده است. با اینکه بعضی از مفاهیم آنها کهنه شده و شاید به درد نخور باشد به دلایل نامشخصی آراز علاقه مفرطی به این کتاب ها رسانده است. بعد از سالها خدمت صادقانه ای که اين دوستان بي زبان به من کرده اند حالا كمر به خدمت پسرم بسته اند و در دست های کوچکش جان دوباره می گیرند. کتاب هایی مثل "حساب مصور"، "مجموعه داستانهای من و بابام" نوشته "اریش ازر"، "حیوانات در جنگل" و ...
  • کتاب هایی که مجموعه ای هستند ولی یا همه شان خریداری نشده اند، يا اينكه همه آنها به درد آراز نمی خورده اند، یا به عنوان پیش قراول محک فراهم شده اند. کتاب هایی مثل "مامان بیا جیش دارم" نوشته "شکوه قاسم نیا"، "آموزش شمارش عددها" نوشته "شادی بیضایی" و ...

از کتاب های بیگانه به نیکی یاد می کنم چون تمام مشخصات کتاب هاي خوب را دارند. تصویر سازی جالب و کار روانشناسی برجسته در زمینه کودک.  

  • "مجموعه داستان های آنا" نوشته "کاتلین آمنات". ما اسم شخصیت اصلی را به پیتر تغییر داده ایم تا پسرمان را بیش از این در مورد اسم هایی که با الف شروع می شوند سردرگم نکرده باشیم. پیتر کارهای معمولی روزمره را انجام می دهد و هر کتاب آن مثل برشی از زندگی است. پيتر در يكي از داستان ها به حمام مي رود و در داستان ديگر براي خوابيدن آماده مي شود و ... یک صفحه به نقاشي و صفحه روبروي آن به توضيح يك يا نهايتا دو جمله اي اختصاص يافته است.
  • كتاب هاي الكترونيكي. اين كتاب ها با فشار تكمه اي به صورت خودكار شروع به كار مي كنند و شعر مربوط به هر صفحه خوانده مي شود. آراز اين كتاب ها را خيلي دوست دارد. گرچه به نظر من بيشتر در رده بندي اسباب بازي قرار مي گيرد تا كتاب و مزاياي كتاب را هم ندارد ولي روي هم رفته تنوع جالبي است.
  • كتب قايم موشك: اين كتاب ها حاوي كلك هايي هستند تا كودك را هرچه بيشتر وارد ماجراي داستان كنند. مثلا در كتاب "پاپي به گردش مي رود" نوشته "كلر دو" يك سگ به دنيال حيوانات مختلف مي گردد. هر صفحه در داخل خود يك تاي اضافی دارد كه آراز آن تا را ورق مي زند و حيوان مورد نظر را پيدا مي كند. كلي هم از تشويق هايي كه بابت اين كشف مي كنيم مشعوف مي شود. در صفحه آخر هم يك آينه كار گذاشته شده و آراز خودش را پيدا مي كند هيجان زده مي شود! یا در کتاب "زمانی که استر هاسه آمد" یک خرگوش به کمک دوستانش تخم مرغ ها را رنگ کرده و در جاهای مختلف خانه مخفی می کند. آراز این جاهای مخفی را خوب یاد گرفته و با باز کردن در کابینت و یخچال و گاز (که داخل کتاب تعبیه شده) تخم مرغ های گمشده را پیدا می کند.

برای ایجاد علاقه به کتاب در کودک نکات زیر را مفید دیدم:

  1. کتاب بخوانید و اجازه بدهید کودک شما در هنگام مطالعه کتاب ببیند. البته اگر با مورد ۶ در تضاد نبود...
  2. زمانی از روز را به خواندن کتاب همراه با کودک اختصاص دهید. در بقیه مواقع روز هم کتاب خواندن می تواند یک سرگرمی مفید باشد: در اتوبوس، حمام و مهمانی. به همین دلیل هم هست که من و محمد چشم بسته همه کتاب ها را از حفظیم... چقدر دلم برای روزهایی که رباعیات خیام می خواندم تنگ شده!
  3. در هنگاه خواندن فرزندتان را در آغوش بگیرید. به زودی او کتاب را با آغوش گرم شما و مهر و محبت بی پایانتان مرتبط خواهد دانست: گاهی می شود که ما می دویم و آراز کتاب به دست تعقیبمان می کند!
  4. کتابخوانی را به یک فعالیت سرگرم کننده تبدیل کنید. صدای شخصیت ها را تقلید کنید و همراه با داستان کتاب احساسات مرتبط را نشان دهید: بخندید یا هیجان زده شوید. پسرم همه حس شخصیت های داستانی را به خود می گیرد... پيش آمده كه به شنیدن صدای گریه اش هراسان دنبالش گشته ام و در حال تقليد از ميو ستاره گريان پيدايش كرده ام!
  5. بخشی از اتاق کودک یا کتابخانه خودتان را به کتابهای کودکانه اختصاص دهید. این فضا باید در دسترس کودک و متناسب با قد او باشد. در اتاق آراز چنین محلی وجود دارد. فقط کتاب هایش شب به شب به این مکان می آیند و سایر مواقع همه جای خانه پراکنده اند.
  6. اجازه بدهید گاهی کتابها را پاره کند! این بخشی از رشد او محسوب می شود. به زودی و با راهنمایی های به موقع شما خواهد دانست که گوش کردن به داستان ها و شعرها جذاب تر است.
  7. خواندن قصه را با بازی سه بعدی در هم بیامیزید. گاهی داستان کتاب را به صورت تئاتر با عروسک ها برای مخاطب دقیق و کوچولوی خود بازی کنید.

پی نوشت: لطفا اگر برای بچه هایتان کتاب می خوانید و کتاب خوبی می شناسید ما را هم بی نصیب نگذارید و دعوت مامان آرمان عزیز را برای معرفی کتاب های مناسب لبیک بگویید.

با پسرم: در آزمایشگاه مشغول نت برداری بودم از پروسه انجام یکی از آزمایش ها، که یکی از همکارانم نگاهش افتاد به دفترچه یادداشت و نحوه نگارشم. خندید و گفت: "That is a stupid way for writing!". پسرم راستش اینکه از راست به چپ نوشتن احمقانه هست یا نه مطمئن نیستم ولی مطمئنم نگرش ما به جهان از ما یک احمق واقعی می سازد اگر روش دیگران را فقط به این دلیل که از با روش ما فرق دارد نپذیریم و نادرست بپنداریم . چقدر انسان شایسته ترحمی خواهیم بود اگر ذهنمان را این چنین به روی دنیا، رسوم، سنن و راه حل هابش ببندیم. پسرم بلند نظر باش و پنجره فکرت را به روی هوای تازه جهان بگشا. باشد که رستگار شوی.    

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 3:0  توسط لیلی  | 
مهد کودک پروانه ده دقیقه با اتاق کار من فاصله دارد، با ساختمان رویایی سفید رنگی که منظره هوایی آن به یک پروانه بال گشوده می ماند: بی شاخک! پنجشنبه پیش رو که بیاید پروانه سفید رنگ بیست ساله می شود. فضای بازی پروانه دوست داشتنی ترین قسمت این ماجرا است: یک محوطه شنی، یک قطار چوبی و دهها متر مربع چمن کاری شده دارد که این روزهای با گلهای صحرایی سفید و زرد فرش شده است. روز های آفتابی بچه ها ساعت ها در این فضا می دوند و بازی می کنند. آراز کوچولو گل ها را  ناز می کند و بعد می کند! روزهایی که خورشید می خندد لابلای موهای طلایی حلقه حلقه اش هم پر از شن می شود حتی!

داخل مهد یک فضای بزرگ همگانی است و اتاق بچه ها به سادگی گرداگرد این سالن قرار گرفته است. یک آشپزخانه که نرده های رنگین کمانی دارد و اتاق خانم مدیر هم که از همین اتاقها هستند، بی کم و کاست. در این سالن وسیله های بازی برای روزهای بارانی پیش بینی شده است: ده ها سه چرخه با و بی پدال، سرسره و تاب و آینه و یک قلعه چوبی. هر اتاق حدود پنجاه متر گشادگی دارد و هر یک متعلق به یکی از گروه ها است. هر اتاق، پنجره و دری به فضای آزاد دارد و بچه های کوچکتر را اگر هوا خوب باشد در هوای آزاد می خوابانند.هر دسته هم حدود ۱۲ بچه دارد و دو مربی. گروه آراز اولین اتاق است از سمت راست و مربی های اصلی اش دبی است و ماریکه. گاهی بهار نوجوان هم که دوره کارآموزی اش را می گذراند می پیوندد به این مربی ها. این دختر ترک تبار تنها کسی است که گمانم حرف های پسرم را می فهمد و می تواند با او همکلام شود، گرچه طبق قوانین مهد فقط زبان این کشور در آن صحبت می شود. مخالفتی با این جنبه قضیه ندارم. آراز کوچولو چندین کلمه جدید یاد گرفته و آواهای تازه ای به مجموعه گفتارهایش اضافه شده است.

گروهی که آراز در آن است تشکیل شده از بچه های صفر تا چهار سال. ساعت یازده و سه میان وعده می خورند و ساعت ۱ ناهار. ناهارشان هرگز غذای گرم نیست و بیشتر ساندویچ کره و پنیر است و شیر: این ناهار معمول ملتی است که من در کشورشان زندگی می کنم. غذای گرم فقط برای شام خورده می شود. بچه ها گرداگرد میزی می نشینند و از آنهایی که توانایی نگهداری نان را دارند و لیوان را انتظار می رود که خودشان غذا بخورند. البته این پیش درآمدخوبی است برای یادگیری ولی طبیعی است که پسرم بیشتر با غذا بازی می کرد به جای خوردن و گرسنه می ماند. برای همین هم من و بابا محمد برنامه کاری مان را طوری چیدیم که آراز در هر هفته فقط سه نصفه روز را در مهد حاضر باشد، هر بار چهار ساعت. یکی از بهترین نکته های پروانه این است که ورود و بازدید من از آنجا در هر ساعت از حضور پسرم کاملا آزاد است. گرچه به دلیل لحظه سختی که در جدایی مان پیش می آید این کار را زیاد انجام نمی دهم.

چیزی که زیاد است اسباب بازی است. بچه ها نقاشی می کنند و جورچین می چینند. هر اتاق برای خودش دستشویی مخصوص کودکان دارد و جایی برای تعویض بچه های کوچکتر. مربی ها دوره دیده هستند و عاشق کارشان. اما نمی دانم این چه چیزی است که اینهمه مرا مشوش می کند. شاید این اضطراب جدایی باشد که تازگیها و همزمان با شروع مهد آمده و گریبان گیرمان شده است.  نه در همه جا ولی جاهایی که شبیه مهد است و گاهی قرار است آنجا حضور داشته باشیم پسر خوش اخلاق و زود جوش من بی حوصله و بد اخلاق می شود. می ترسد و حاضر نمی شود حتی یک آن از من جدا شود.

گاهی غر می زنم. چشمهای پر از سوال و خورده شکسته های اعتماد آراز را که پشت سرم در مهد جا می گذارم پشیمانی ام از رفتن سر کار اوج می گیرد. می دانم که تصمیمی گرفته ام که باید می گرفته ام و هنوز هم معتقدم که کار درستی کرده ام اما لیلی مادر که جایی در کنج ذهنم لانه دارد تمام آن ساعتها را درد می کشد. آن وقت نتیجه می گیرم که من این مهد را دوست ندارم. مهدی را که در آن دست بچه ها را بعد از بازی نمی شویند و برایشان کتاب نمی خوانند. مهدی که مربی برای بچه های زیر سه سال فرد ثابتی نیست (می تواند هریک از آن سه مربی باشد) و از نظر من معیارهای امنیتی در سطح بالایی قرار ندارند. برنامه مدونی برای بچه ها در طی روز وجود ندارد. کار می کنم و غر می زنم. مقاله می خوانم و غر می زنم. وبلاگ می نویسم و غر می زنم. در تمام کابوس هایم آراز را توی مهدکودک جا می گذارم! سطح غر خونم در حد وحشتناکی بالا رفته است!

با پسرم: نظریه ای فلسفی که سعی می کند توضیحی برای مفهوم جبر در زندگی انسان ارائه دهد می گوید انسان ها پیش از تولدشان پدر و مادر خود را انتخاب می کنند. مانده ام پسرم که تو در من چه دیدی که شایستگی مادر تو بودن را به من ارزانی داشتی! عزیزم چه داشتیم ما که بی خبریم؟ از آن بالا که نگاهمان کردی، چه دیدی که از خواستی ما را خوشبخت کنی میان آنهمه انسان آرزومند شایسته؟ پسرم ترسم از این است که نکند پشیمان شده باشی از انتخابت... خدا می داند که چه دوستت دارم. می دانم خوش نمی گذرد به تو آن ساعت هایی را که کنارت نیستم. می دانم دلت پر از غصه می شود و تنت سرشار از خستگی. می بینم و چشمهایم را می بندم. می فهمم و بغضم را فرو می خورم. صدای گریه ات را از پشت سرم می شنوم و هرگز بر نمی گردم تا خداحافظی کوتاهمان را با جمله های توضیحی ساده اش تکرار کنم. پسرم آسوده بگیرش. بگذار زندگی در تو نفس بکشد. اجازه بده لیلی هم برای خودش کسی باشد، اگر شده با پرداخت هزینه ای چنین سنگین و کمر شکن. باور کن که بعدها این مادر را بیشتر خواهی پسندید. قول می دهم!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:2  توسط لیلی  | 
سلام عزیز دل!

مامان قشنگم، این روزها وقتی به چشمهای پسرم خیره می شوم از خودم می پرسم که تو چند بار کنارم نشستی، چند بار با گریه هایم گریه کردی، چند بار با تبسم های نا خودآگاهم خندیدی؟ با هر حرکتم لرزه به دلت نشست و با هر قطره اشکم قلبت لرزید. حالا معنی آخرین جمله ات را درک می کنم و هر روز این کلمات را تکرار می کنم که: "خدایا این فرشته کوچولو و ناز ، آراز من است: به تو می سپارمش".

گاهشمار پس از تولد پسر قهرمان:

آنچه بعد از تولد آراز پیش آمد مخلوطی بود از حس های عجیب و غریب. دیدن چهره ای که ماهها منتظر دیدارش بودم، و تطبیق آن با دانسته ها و گمانه زنی ها کار مشکلی بود اما می توانم اعتراف کنم که مامان عزیزم که واقعا نسبت به دورانی که پسرم را در درون داشتم بهتر بودم و هستم! انگار همراه با این موجود دوست داشتنی من هم دوباره متولد شده بودم... ما را به بخش مادران و نوزادان منتقل کردند. سالنی بود آمیخته با نور و رنگ، عروسک و عکس و نقاشی های جور واجور و طرح های دیدنی، فکر می کردی خانه ای است و نه بیمارستانی. نه بوی بدی بود و نه فریادی و رنجی!

۳ روزی که در این بخش بستری بودم حس غربت آزارم نداد. اتاق من که اتفاقا آنهم شماره ۱۴ روی خود داشت سوییتی بود شامل ۲ تخت، یک تخت نوزاد شیشه ای، یک پنجره کوچک رو به پشت بامها و فضای سبز، و سرویس بهداشتی کاملا مجهز به اضافه تمام لباسها و موارد مورد نیاز برای مادر و کودک. هر روز ۳ وعده غذای مخصوص برای مادران سرو می شد که حاوی مواد پروتئینی و کلسیمی و ویتامینهای لازم بود. این غذاها بخار پز یا آب پز بودند و دقت شده بود که به طرز عادلانه ای در برگیرنده هرم غذایی باشند. نخود فرنگی، هویج پخته شده، گوشت قرمز و ماهی،نان با سبوس کامل، مقدار محدودی کره، آب میوه بدون شکر (که می توانست منطبق با سلیقه فردی و حتی با سفارش جداگانه مادر سرو شود)، سالاد فصل و میوه های پرکالری تر مانند موز جزو منوی روزانه بود. صبحانه که طی آن از پدر خانواده هم پذیرایی می شد بیشتر شامل مواد خوراکی کلسیمدار مانند پنیر و شیر و غلات بود. علاوه بر آن ما بین وعده های اصلی مادر می توانست از مواد غذایی موجود تغذیه کند که در اختیارش قرار گرفته بود. این مواد شامل شیر، پنیر، بستنی (بدون کاکائو و خامه)، آب میوه طبیعی در انواع مختلف، چیپس شیرین، نان فول کورن، چای و قهوه در انواع گوناگون می شد. 

هر روز علائم حیاتی مادر توسط نرس مربوط چک می شد و بهبود رابطه فیزیکی و روحی مادر و نوزاد هم به عهده مامای شیفت بود. آنا، سوزانه و زهره (که خانمی ایرانی و مسئول شیفت شب بود)، در مدت سه روز هر گونه کمکی را که لازم بود به ما ارائه دادند. علاوه بر اینکه هنگام اضطرار می توانستی بخوانی شان، هر روز ساعتی از وقت خود را در اختیار هر یک از خانواده ها قرار می دادند و با صبر و حوصله و محبت به همه سوالاتت پاسخ می دادند. داروهای مسکن در صورت نیاز و در خواست هر فرد و دانه و به دانه تجویز و تحویل بیمار می شد و هیچ دو بیماری داروی یکسانی دریافت نمی کرد. همه موارد از شیر دادن به نوزاد گرفته تا تعویض پوشاک به ما آموزش داده شد و جزوه هایی هم دریافت کردیم، اگرچه برای ما که از مدتها پیش در حال مطالعه بودیم نکته تازه ای نداشت ولی می توانست یادآور خوبی باشد. هرگز سخن درشتی از ایشان نشنیدم و جز خدمت صادقانه و خالصانه در کارشان نبود. در روز دوم برخی بیماریها با خون گیری از نوزاد چک شد و آراز من در آغوش سوزانه مهربان و خنده رو راهی دیدار با پزشک شد. (نوزاد به محض تولد مورد آزمایش قرار نمی گیرد).  

پزشک که عروسک های لک لکی با رنگهای نارنجی و زرد از سقف اتاقش آویزان بود با دقت و توجه به نگرانی های ما گوش داد و آرازمان را معاینه کرد. پسر صبورمان تا جایی که در صبر و توانش بود در برابر آزمایشهای فیزیکی تحمل نشان داد و فقط در مرحله آخر بود که اشک های نازش گلوله گلوله روی گونه های سرخش می ریخت که آنهم با تمام شدن کار آقای دکتر متوقف شد. پزشک مهربان صبر و طاقت پسرمان را ستود و تنها از بابت احتمال زردی ابراز نگرانی کرد. در روزهای بسیار کوتاه این کشور و کمی نور این فصل همه نوزادان متولد شده را هم این نگرانی را در بر می گرفت. درصد بیلی روبین خون آراز روی نموداری رسم شد و سوزانه قول داد هر چند ساعت یکبار همه چیز را مجددا کنترل کند. همه چیز در حد نرمال بود ولی شیب نمودار تاب خطرناکی داشت که بی تابم کرد. اگرچه در روز سوم شیب نمودار کم شد و مشخص شد آرازمان این موقعیت را هم با موفقیت پشت سر گذاشته است. مامانی من، این در حالی بود که دیدن پدران روبدوشامبر پوش که نوزادان زردی گرفته خود را در راهروهای بخش می گرداندند یا در اتاق همایش تلویزیون تماشا می کردند و کتاب می خواندند صحنه غیر طبیعی نبود!

نکته دیگر ممنوع بودن ملاقات با مادر و نوزاد بود و در صورت اصرار تنها می توانستی نوزاد را به خود به خارج از بخش ببری و تا مدت محدودی با ملاقات کننده بمانی. این را زمانی فهمیدیم که عمو امیر و خاله فاطمه آراز (از دوستان ایرانی مان) برای دیدنش به بخش مادران و نوزادان بیمارستان مراجعه کردند... هنگام خداحافظی که رسید سعی کردیم با هدیه ها و بسته های شکلات از محبت و مهربانی فرشته های انسانی شکلی که نهایت حمایت و محبت را من و خانواده ام  ارزانی داشتند تشکر کنیم، گرچه چنین انتظاری هم نبود و کادوها و کارت تبریک هایمان با شگفتی تحویل گرفته شدند و با لبخندهای متعجبانه از بابتشان تشکر شد. مامانی مهربانم! این همه را جز در سایه دعاهای تو که تا ابد در پناهشان خواهم بود نمی توانستم داشته باشم... 

 با پسرم: آراز نازنینم، دیدی انتظارمان چه زود به بار نشست؟ دیدی دیدارمان تازه شد؟ آسمان را دیدی و آفتاب را و برف را؟ بوسه خدا چانه ات را قلقلک داد و زندگی به روی ماهت خندید؟ پسرم دیدی که مشکلات که در برابر اراده تو برای ادامه دادن و بیرون پریدن آب شدند و ناپدید؟ دیدی که در چهادهمین روز عمرت نافت هم افتاد و تو دومین قدم را برای اسقلال خود برداشتی؟ عزیز ۲ هفته ای من! ۹ ماه و ۲ هفته گذشت و خوشحالم که سرنوشت تو را به من هدیه کرد. تو واقعا قهرمان من بودی و در همه این مدت که منتظرت بودم با صبر و گذشت با مامان لیلی کنار آمدی. با ورزشهای روزانه، سگ دو زدن ها و فشار کار، گرسنگی و تشنگی، شرایط گاه نا مساعد محیط کار که تحمل آن برای تو در خانه کوچولوی تک نفره ات حتما طاقت فرسا بوده است... و حتی اجازه دادی مامان لیلی برای گرفتن نمره اش در روز جمعه به دانشگاه برود و بداند که جزو ۳ نفری است که در واحد درس اختیاری اش (همان که یک هفته پیش از تولد تو با هم بر سر جلسه امتحانش حاضر شدیم) نمره "آ" گرفته است و تبریک گرم استاد را برای تولد تو و نمره عالی اش تحویل بگیرد. پسرم تو هرگز پسر لوسی نبودی! من هم مادری نیستم که بخواهم لوست کنم! وقتی چهره جدی ات را در اولین نگاه در آغوش پدرت دیدم دانستم که کاملا آستین بالا زده ای تا بر مشکلات زندگی غلبه کنی و خواهی توانست به خوبی از پس همه شان بر بیایی. عزیزم خوشحالم که "تو" پسر منی!

پس نوشت: وقتی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم، انگار اینجا خانه ای بود امن که در آن می توانستم با عزیزانم راز دل بگویم. اما گویا چشمانی نگران از پشت پنجره مهمان خانه مان شده است. وقتی بعد از تولد آراز برگشتم از دیدن آنهمه امید و انرژی و دلنگرانی که در کامنت ها بود متعجب و شاد شدم! از شما دوستانم ممنونم که شریک و همراهم بودید و آنچنانکه دوستی از راه دور می تواند به من امید ادامه راه را دادید. از مامان فریبا، مامان آزیتا و مامان میترا عزیزم که خبر تولد آراز کوچولوی ما را در وبلاگهایشان منتشر کردند هم ممنونم و سپاسگزار. شادکام باشید دوستان! 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 17:0  توسط لیلی  | 
مادر مه رویم!

زمان زمان رسیدن است و گشایش... به زودی نوه کوچولوی دلبندت متولد می شود و من منتظرم تا صبر عظیم تو را در نگاهش به نظاره بنشینم یا نوازش انگشتان دلپذیر خش خورده ات را در مشت کوچکش بخوانم... پسرم می آید تا مادرم باشد! انتظار سخت است مامان من، با اینکه تا مادر شدنم زمان اندکی باقیست، هنوز هم به صبور بودن عادت نکرده ام! انگار پسرم می خواندم که: من هنوز آماده نیستم...هنوز نه... نمی دانم آیا با سر رسیدن این هفته که مصادف با ۴۰ امین هفته زندگی پیش از تولد اوست عاقبت خواهد توانست تصمیم نهایی اش را بگیرد و از دو دلی ها رهایی یابد یا نه. در آخرین چکاب مرکز درمانی لیزبت -جانشین لیزا در زمان مرخصی ۳ هفته ای اش- بعد از نگاه دقیقی به همه شاخص های مهم فیزیکی، گفت که همه چیز کاملا طبیعی است. از قرار گرفتن پسرم در وضعیت درست تولد به وجد آمد ولی تاكيد كرد که به هیچ عنوان نمی تواند تاریخ دقیق ورودش را مشخص کند. اما يك چيز كاملا معلوم است: پسرم متولد زمستان خواهد بود يعني همان كه هميشه آرزويش را داشتم... درست مثل خودم!

تعطیلات کریسمس در دانشگاه و مراکز آموزشی شروع شده و همه خانه ها و خیابانها غرق نور و سرزندگی و هیجانی دلچسب است. درختهای کاج مزین به کادوهای براق سرخ، شمعهای درخشان و ستاره های طلایی به ناگاه از همه جا سرکشیده اند. برای ما عید میلاد مسیح  طعم شیرینی دارد ، چون که عاقبت بابا محمد توانست از تزش دفاع جانانه ای داشته باشد و فارغ التحصیل شود، و اینهمه شادی درونی در ما هست، با اینکه من نتوانستم بخش آزمایشگاهی پایان نامه ام را تمام کنم. دلتنگ نیستم. مگر نه اینکه امتحان کورس اختیاری ام را به خوبی گذراندم؟ اگر با وجود تلاش بی امان در طی هفته ۳۹ به دلیل نا کارآمدی برخی قطعات لابراتوار نتوانستم کارم را چنان که انتظار می رفت به پایان برسانم، حتما دلیلی وجود دارد که من از فلسفه اش بی خبرم: نیازی به گله کردن نیست... تو یادم دادی که به خدایم و خدایت اعتماد داشته باشم، دارم مامانی عزیزم.

دوشنبه میهمانی شام بزرگی در یک رستوران قديمي برای کارکنان، استادان و دانشجویان دپارتمان برگزار شد. لیست غذاهای سنتی کریسمس شامل فهرستی طولانی بود و فضای جالب رستوران -با ظرفهاي لبريز از ميوه و همچنين مجسمه هاي غريب سنتي به شكل كله هايي مومي با كلاههاي ارغواني بزرگ، دماغهاي سرخ و ريشهاي بلند سفيد- آنرا جالب تر می کرد. ابتدا خوراک سرد سرو شد، که من با بشقاب خالی به انتهای آن میز طولانی رسیدم. پنیرهای تازه خامه ای، یا پنيرهاي كهنه با كپك هاي سبز، ترشي ماهي خام درياي آزاد، لاكس نيم پز و خوراك خرچنگ بنا به دلايلي براي من ممنوع بود؛ و ران خوك دودي، ژامبون خوك،‌ و غذاهاي ژاپني با سس حاوي الكل بنا به دلايلي ديگر! سري دوم سرو غذاي گرم بهتر بود چون عاقبت توانستم كمي سالاد سيب زميني و كلم براي خودم دست و پا كنم! عاقبت هم ميهماني با قهوه و چاي و همچنين شيريني ها و بيسكوييتهاي مخصوص عيد با طعم منحصر به فردشان به پاياني خوش رسيد. با چشيدن هر كدامشان بخش چشايي مغزم فعاليت بي وقفه اي را شروع مي كرد تا آن مزه را به تجربه اي خاص وصله كند. مثلا شير برنج با رب انار يا شكر و گلابي و ميگو!!! به گمانم آراز هم از اين همه رنگ و طعم به وجد آمده بود و تلاش مي كرد بخشي از خانه كوچكش را با لگدهاي جانانه اش بشكافد و خودش در موردشان به قضاوت بنشيند. ما، مادر و پسر عصر خوش جالبي پر از تجربه هاي تازه با هم داشتيم!!

امروز مامان بزرگ آراز رسید و با خودش دنیایی از آرامش و آسودگی و تجربه آورد. حالا دیگر کسی هست که می توانیم پسرمان را  با خیال راحت به او بسپاریم و همچنین سکان زندگی مان را در دمی که تند باد حوادث نامعلوم تهدیدش می کند.

با پسرم: در انتهای راه هستم. در یکی از هزاران ایستگاهی که زندگی برای انسان تدارک می بیند و تو هم عزیزم در ابتدای یکی از همان ایستگاهها هستی انگار که آماده جهیدن، با دستهایی از هم گشوده و لبهایی به هم فشرده. باد می وزد و گیسوان عرق آلودت را بهم می زند. می دانم برای تو که بر فراز آن پرتگاه ایستاده ای فرود راحتی نخواهد بود. می دانم که هنوز هم از خودت و توانایی هایت مطمئن نیستی... اما می دانی چه چیزی هست که هم در دل من و هم تو به یکسان می گذرد؟ هر دو دلمان برای هم تنگ شده است! گاهی هم لازم است آدم برای هدفی والا تن از دو دلی ها بکند و دل به دریا بزند. نظر تو چیست عزیزم؟ اگر موافقی فقط بپر!!! 

در هوايت بي‌قرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان مي‌خواستند
جان و دل را مي‌سپارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
مي‌زني تو زخمه و بر مي‌رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح
زان خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزه‌ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
زان شبي كه وعده كردي روز بعد
روز و شب را مي‌شمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشكبارم روز و شب

 |+| نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 20:7  توسط لیلی  | 
سلام مادرم!

آب زنید راه را هین که نگار می رسد     مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

انگار یک هفته دیگر آغاز شده و برای من و محمد انتظار طولانی تری تا روز دیدار رقم خورده است... اما هیچ از این بابت گلایه ای نداریم! مثل اینکه پسر کوچولوی فهمیده مان خوب می داند که پدر و مادرش سخت درگیر کارهای عقب افتاده اند و مامان بزرگ مهربان هم فقط با آمدن زمستان به اینجا می رسد. هفته آینده برای خانواده ما پر خواهد بود از کوششی بی وقفه: هفت روزی که طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود فقط استراحت باشد و آمادگی روانی... برنامه دفاع از تز محمد، شام و جشن و مراسم برای کریسمس در دپارتمانهای مختلف، امتحان پایان ترم کورس اختیاری و مهمتر از همه تمام شدن قسمت آزمایشگاهی تز من... یعنی موضوعی که دو روز قبل دانستم و در این برهه زمانی برای من از ارزش ویژه ای برخوردار است... اگر بتوانم این مرحله را به انجام برسانم، می شود امیدوار بود که بعد از تولد آراز بیشتر پیشش بمانم و کار را از خانه ادامه دهم... 

مامان عزیزم! روز پنج شنبه روز لوسیا بود... از ما که دانشجویان ارشد محسوب می شویم با غذاها و شیرینی ها و موسیقی خاص چنین مناسبتی پذیرایی شد. در تاریک روشن صبح زمستانی شنیدن آواز دهها دختر و پسر نوجوان سفید و سرخ پوش و شمع به دست و خوردن قهوه داغ لذتی دیگر دارد... در لیست پذیرایی، همچنین لوسیا بوله (یک نوع نان شیرین زعفرانی)، چیپس و نارنگی و یک نوع پفک شیرین، نوشابه گازدار سرخ رنگ، گلوک (نوشیدنی داغ بسیار شیرین با طعم آمالگام!!!)، شکلات با مغز بادم و فندق و پاستیل شکری و چند نوع نوشیدنی دیگر همراه با الکل وجود داشت که در این مورد آخر طبعا فقط توانستم رنگ و قیافه شان را به خاطر بسپارم... برای درک فرهنگ و آیین هر مملکتی باید در آن جا و مکان خاص حضور داشت وگرنه چطور می توان آرامش خاطر و گرمایی را که از آن موسیقی روحانی و جمع دوستان و همکاران بر می خیزد در حالی بیرون آسمان شب بر روز پیروز شده و امید هم همچون نفس آدمی یخ می زند توصیف کرد؟ http://en.wikipedia.org/wiki/Saint_Lucy%27s_Day

مامانی من! هنوز سرپا و فعالم و از این بابت خوشحالم... اینهمه را مدیون نرمشهای بارداری هستم که در این مدت پیوسته و بی وقفه انجام داده ام. دردهای براکستون هیگز را البته گاهی حس می کنم که در آغاز هفته ۳۹غیر طبیعی نیست، من و آراز داریم برای به دنیا آمدنش تمرین می کنیم! هر روز بیشتر از روز قبل قادر به تشخیص اعضای بدن کوچکش از ورای پوست می شوم -می توانم گاهی پاشنه های ریزش را حس کنم که در هم قلابشان می کند تا به من بگوید موقعیت آن لحظه ام باب طبعش هست یا نه!- و این به من جسارت کافی می دهد که از به دنیا آموردنش هراسی به دل نداشته باشم. این تنها نکته ای است که هیچ فشار روانی از بابت آن تحمل نمی کنم! برای منی که عمری با برنامه ریزی و هماهنگی و نکته سنجی سپری کرده ام، چنین دیدگاهی عجیب است: اما برای همین هم می توان گفت که به دنیا آوردن کودکی می تواند تغییر و تخول مثبتی باشد، چون آدم یاد می گیرد با نوع دیگری از "خود" روبرو شود... 

نه ماه به زودی تمام می شود مامانی... نه ماه سرشار از اضطراب، ترس، شادی، دلهره، امید، تلاش و ایمان. اصلا مطابق دانسته ها و تصورات قبلی ام پیش نرفت... بخشی شاید به دلیل اینکه در غربت گذشت و بخشی به دلیل شرایط ویژه خودم. آن بالندگی آسوده و خواب زدگی خاص را که پیش از این در دیگران به نظاره نشسته بودم من در این دوران و برای خودم نیافتم، حتی در این هفته که به نظرم آخرین هفته پیش از تولد باشد هزار کار برای انجام دادن پیش رو دارم! ولی روحم دوباره و از نو در کوره ای دیگر تابیده و آب دیده شد و و روزهایی که از سرم گذشت به نوعی دیگر مرا برای زندگی آماده کرد. برای من بارداری تکاملی پویا بود و ملس... 

لازم است برای آینده برنامه ای پیش رو داشته باشم... از اتفاقات باورنکردنی هفته گذشته دعوت پروفسور لنا از من به دفتر کارش بعد از یک گپ دوستانه در اتاق چایخوری بود که عاقبت به چراغ سبز او برای یک موقعیت دکترا منتهی شد. این ماجرا مامان دلبندم از آن  جهت عجیب است که روند معمول، درخواست دانشجو از معلم است و نه بالعکس... اما پروفسور می گفت که من دانشجوی "خاص و نمونه" ای برایش بوده ام و او به خوبی می داند که من می توانم مایه سربلندی استادم در دوره دکترا باشم... لبخند زنان می گفت که با دیدن من که همراه پسرم تا اینجا آمده ام شرایط مشابه خودش را به یاد می آورد و اینکه تا جایی که ممکن است با من همکاری می کند و من می توانم حتی با داشتم آراز به درسم ادامه دهم... بیش از هر چیز دیگری، ایمانی که او به من داشت و صمیمیت گفتارش و اینکه در پایان مرا در آغوش کشید و گفت منتظر تصمیم من می ماند برایم امید بخش و دل انگیز بود... از این که توانسته بودم چنین تاثیر مثبتی در استادم به جا بگذارم خوشنود بودم... 

با پسرم: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

با پدر پسرم: همراه همیشگی من! زندگی مشترکمان ۷ ساله شده و به زودی به مدرسه می رود: به مکتب زندگی و مسئولیت! امتحانی پیش رو است، تربیت پسرمان. از این که این در این ۹ ماه هر لحظه کنارم بودی و با بی طاقتی ها و بیماری ها و بی صبری هایم ساختی از تو به غایت ممنونم... دلم می خواهد اینهمه صبر و بزرگواری و و عشق را همچون بازتاب آینه ای در پسرم ببینم... اگر روزی او را مردی همچون خود تو پرتلاش، مهربان، صادق و باهوش ببینم مادر بسیار نیک بختی خواهم بود. دیگر اینکه از گذشته ام درس ارزشمندی را فرا گرفته ام که: هیچ کس نمی تواند عشق پدری/مادری را به انسان دیگری هدیه کند مگر پدر و مادر... -وه که چه دلم برای پدرم تنگ است- لطفا با پسرمان بمان و همان عشقی را که به من چشاندی به او هم هدیه کن، چون هیچ کس نمی تواند برای او "تو" باشد...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 7:8  توسط لیلی  | 
سلام مادرم!

عزیزم، همه وجودم! امروز پر از خبرهای خوشم...

اول اینکه حال پسر کوچولویمان خوب خوب است. از امروز او یک انسان کامل است با همه ابعاد انسانی. دیگر می توانم رودرروی ترسی که از ماه ۶ گریبانم را گرفته بود بایستم و بگویم که پسرم را سر موعد مقرر به دنیا می آورم... آرازم هم محالفتی ندارد. او با همه توانش در مبارزه ای سخت می کوشد جای تنگش را کمی برای خودش قابل تحمل تر کند. با شناختی که از او و بردباری اش دارم می دانم که تا جایی که در تحمل انگشتان ریز، پاشنه های کوچک و اندام ظریفش باشد به این مبارزه با مادرش برای حتی اگر شده ۱ میلی متر مکعب جای بیشتر ادامه خواهد داد: برای غلتیدن، لگد زدن، فکر کردن و کش و قوس آمدن.

دیگر اینکه بابا محمد سه شنبه هفدهم دسامبر از پایان نامه اش دفاع می کند. هورا!   با اینکه مثل یک زنبور در نخستین روزهای بهار سرش گرم کار است تا تز ۱۷۰ صفحه ای اش را سر و سامانی بدهد، ولی من و آراز مخالفتی نداریم و سعی می کنیم تا جایی که ممکن است کمکش کنیم تا اولین دانشجو در میان هم ورودیهایش باشد که کنفرانس تزش را ارائه می دهد. آفرین به بابا محمد سخت کوش باهوش!  

نکته خوب دیگر خبر آمدن مامان بزرگ پدری آراز است. همه چیز به طرز معجزه آسایی دست به دست هم داد تا کار ویزا و بلیط هواپیمای "مامان بزرگ" حل شود... به این ترتیب ما اول دیماه ۸۶ ناباورانه منتظر ورود این مهمان عزیز هستیم...

اما دیگر چه؟ مامانی من، اگر بگویم که همه دلنگرانی هایم پر زده و رفته اند باورت می شود؟ حالا دیگر تنها سرشار از انتظارم و توانایی و انرژی! نه ترسی باقی مانده و نه غمی! انگار ۸ ماه را در زندانی بوده ام و امروز آزادیم را به من هدیه داده اند. آرازم را حس می کنم و تنش های ذهنی اش را. به نوعی هماهنگی با او رسیده ام که به من کمک می کند نگاه دیگری به جهان را تجربه کنم: ژرف، بکر، ساده و معصومانه. از اینکه به زودی چشم در چشمش می دوزم و موهای حلقه حلقه طلاییش دماغم را قلقلک می دهد، از اینکه موجودی انسانی را به جهان هدیه می کنم تا رزم آور نیکی ها باشد، از اینکه دگردیسی ام به عنوان یک زن کامل می شود پر از احساسی ناب و بی مانند شده ام. روحم راضی و به طرز باور نکردنی آماده است... 

می دانم که انتقادهایی از این نوع زیادند که: " آرزوهای تحقق یافته همیشه فاقد زیبایی شاعرانه اند" ، یعنی وقتی که از بی خوابی شبها به تنگ و از خستگی روزها به گریه  آمدی همه این شاعرانه ها را فراموش خواهی کرد، اما این گونه بینش نه آرزوی من بوده که به لباس حقیقت درآمدنش مرا افسرده کند و نه امیدی است که تحقق یافتنش مایه بیزاریم شود... آنچه درباره اش بحث می کنم دیدگاهی انتزاعی است فارغ از زمان و مکان... مامان جان من تو را می فهمم...کم کمک می فهممت...

با پسرم: عزیز متولد نشده ام! وقتی از پزشکم پرسیدم که آیا تو هم درد خواهی کشید یا نه متعجب شد، به گمانم منتظر این سوال نبود! و سعی کرد منطقی برخورد کند که: چه کسی چنین روزی را به خاطر می آورد؟ اما مرد کوچولویم، من می دانم که تولد برای تو هم دردناک و سخت خواهد بود. دوری از سیاره کوچکت که مأمن تو بوده برای همیشه و ترک آن رو به سوی جهانی که کوچکترین شناختی از آن نداری... فکر نمی کنم انسان در مرحله دیگری از زندگیش چنین تغییر عظیمی را درک و تجربه کند، آخر حتی پس از مرگ هم ما در خدا باقی می مانیم، ما همواره بخشی از او هستیم! اما تو مرا فرو خواهی گذاشت. به علاوه از نظر فیزیکی هم می توان پیش بینی کرد که دم اول، یا نگاه نخست برایت آمیخته با درد باشد... گرسنه، خسته، دلتنگِ لالایی هر روزه، گمگشته در دنیایی پر از نور و صدا و رنگهای غریب، تنها و جدا مانده، به عبارتی رساتر: متروک!

اما عزیزم، باور کن که ارزشش را دارد! روزی دلباخته همین رنگها خواهی شد، زمانی به دلخواه خود از نوای قلبم فاصله خواهی گرفت تا به عشقت بپیوندی، یا من و پدرت را به حق رها خواهی کرد تا به سوی نور و پیشرفت و فردا بروی... لحظه ای می رسد که مجذوب همین مکانی شوی که امروز خود را در آن تنها می پنداری. نترس پسرم! اول بخواه و اراده کن! بعد هم نوبت عمل است... با همه توان... بخشی از مسیر به عهده تو باشد. ما در باقی راه با گرمترین آغوش منتظر رسیدن تو هستیم... دوستت داریم و می خواهیمت... عزیزم زودتر بیا!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 10:54  توسط لیلی  | 
سلام!

باز هم یک روز دیگر برای با تو بودن رسید عزیزم...

دیروز شنبه بود: با یکعالمه برنامه ریزی قبلی برای لذت بردن از لحظه لحظه اش که طعم و بوی تعطیلی داشت... ولی هیچ چیز طبق برنامه پیش نرفت: روز پنجشنبه کلاس تولد کودک و چگونگی نگهداری به کمک لیزا برگزار شد. به نظرم جالب ترین بخش آن، آموزشهای لازم برای پدران بود که چطور می توانند نقش فعالی در به دنیا آمدن بچه ها داشته باشند. بخش پایانی کلاس درس، یک چکاپ کلی بود و نتیجه حاصل کشف فشار خون بالای من برای اولین بار! با اینهمه به نظر نمی رسید که لیزا نگران شده باشد و بنابراین به خانه برگشتیم، بی هیچ توصیه یا تاکیدی. اما وقتی جمعه شب ورم دست و پا تعجب من را برانگیخت و تپش قلب هم به شنبه صبح به مجموع همه علائم اضافه شد، با بابا محمد عزیز تصمیم گرفتیم که بی لحظه ای درنگ به بیمارستان مراجعه کنیم... بعد هم مامان عزیزم، دوباره همه چیز چک شد: فشار خون، ضربان قلب آراز، علائم حیاتی، حرکات جنینی و هر نکته قابل بررسی دیگر و همه چیز به نظر عادی می رسید، حتی فشار خون! پزشک بسیار مودب و مهربانی که بالاخره و بعد از چندین ساعت تاخیر رسید گفت اگرچه همه این علائم می تواند نشان دهنده بیماریهای جدیتری باشد، ولی خوب در این مورد نیست. و به این ترتیب بود که من واقعا حس کردم که حالم خیلی بهتر است... 

شاید جالب ترین بخش ماجرا اتاق اورژانسی بود که برای ۱ ساعت مهمانش بودم، در واقع فهمیدم که برای تولد پسرم باید در محل مشابهی بستری شوم. یک اتاق با یک اسکادران درنای سفید روی دیوارهای سبز روشن، یک تخت ساده قابل تنظیم، چند دستگاه چکاب علائم حیاتی و ضربان قلب، سوییت بهداشتی و حمام و نورپردازی قابل تغییر برای راحتی ساکنین. آنقدر ساده و دوستانه که هر اتاق دیگری در هر جای دیگر دنیا می تواند باشد! از اینکه توانستم تصوراتم را در مورد نخستین ایستگاه زندگی آراز نظم ببخشم خوشحالم، این شاید بهترین نتیجه بود!

مادر بهتر از جانم... پروژه کارشناسی ارشدم به جایی رسیده که دیگر می توان نام تخقیقات برآن نهاد. تا به حال هر چه بوده سعی در تکرار نتایج دیگران بوده اما از دوشنبه می توانم یکی از کسانی باشم که راههای نرفته را می پیماید. باید ترکیبات مختلف مواد را برای رسیدن به بهترین نتیجه بررسی کنم. به علاوه همزمان کار بازسازی پایان نامه را می توان ادامه داد. آخرین هفته درس اختیاری هم این هفته برگزار می شود و با تحویل گزارش کار آخرین جلسه آزمایشگاه می توانم به استراحت بیشتر در هفته ۳۸ که شنبه آینده خواهد بود دل ببندم. راستش می توانم همه چیز را تعطیل کنم و بخوابم! ولی وقتی حس می کنم که توانایی ادامه دادنش را دارم متاسف می شوم که زمانهای طلایی ام را در خواب بگذرانم!

پسرکم - که به گمانم حالا دیگر مردی شده برای خودش - با همه توانایی جنینی اش همراهیم کرده، با بیخوابی ها، ورزشهای سخت، بی تجربگی ها و ندانم کاریهای من کنار آمده است و از اینکه هرگز مثل بچه های دیگر مورد توجه و ناز و نوازش نبوده نگران و گله مند نشده است! تمام لحظه های زندگی اش سرشار از تقلای حقیقی بوده و نارسایی های مادرانه من هم نتوانسته او را از راهی می پیماید منصرف کند. چه عاشقانه به زندگی شیرینش چنگ زده مادر! او واقعا مایه افتخار من است و خوشحالم که ثابت کرده شایستگی این غرور مادرانه را به کمال دارد. بنابراین به گمانم هنوز هم بتوانم در محل کارم حاضر شوم...

 عزیزم! مادرم! نگران من نباش. من هم دختر سر سخت توام. معترفم به این که واقعا می ترسم! اما می توانم با آن کنار بیایم... خواهی دید که من هم توانایی اش را دارم، تو الگوی من بوده ای و من " ناخلف باشم اگر..."

با پسرم: عزیز پر تلاش من! انسانها به هم مربوطند با اسامی گونگون. مادر، برادر، همسایه دیوار به دیوار، شوهر خواهر پسر عمو یا حتی دربان آپارتمان! اما رابطه ای هست که به نظرم از همه آنچه که گفته می شود به نوعی ارزشمندتر است شاید به این دلیل که بیش از هر رابطه دیگری انتزاعی و انتخابی است... انسانهایی که چنین رابطه ای را میان خود انتخاب می کنند کاملا مختارند و با انتخابشان خود را ملزم به پیوندی می کنند که از وفای به عهدهای آن لذت می برند با یک کلمه کوتاه دلنشین می خوانندش: دوستی!

هر رابطه ای را می توان به دوستی تبدیل کرد و مقدسش کرد، حتی رابطه خداوندگاری و بندگی را! و چه انسانی است و دلنشین داشتنش... پسرم! آنهمه خوشبخت بوده ام که دوستانی داشته باشم و دوستشان داشته باشم. شادم از این نعمتی که به من ارزانی شده است و ممنون همه آنانی هستم که به نحوی دوستیشان را فرا چنگ آورده ام و این دوستی را در گذر زمان به آزمونهای سخت سنجیده ام... خوشحالم که پدرت پیش از هر نسبت دیگری نزدیک ترین دوست انسانی من است! اما دلم می خواهد که من هم به نوبه خود قبل از این که مادر تو باشم دوستی قلب پر مهرت را داشته باشم و یکرنگی روح اقیانوسی ات را که با خودت از جهان دیگری خواهی آورد... پسرم. برای اینکه مادرت باشم انتخابی در کار نبوده است - آه! چه حیف! -... اما آیا این افتخار را دارم که دوستی مرا بپذیری؟ 

" کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا.... جوجه بردارد از لانه نور.... و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ " 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 9:41  توسط لیلی  | 
سلام!

یک ماه دیگر رسید و این دیگر واپسین است... مامان جان من هم به زودی مادر می شوم!

هفته سی و ششم از زندگی قبل از تولد پسرم همزمان با ماه نه از بارداریم شروع شده است. اگرچه گذر زمان کند و بطئی است اما به نوعی مضطربم! دوست دارم همه چیز به خوبی پیش برود و واقعا آرزویم این است که بتوانم فرزند سالمی به دنیا بیاورم. ورزشهای روزمره همچنان ادامه دارد و شاید به همین دلیل است که هنوز هم با وجود سنگینی و خستگی گاه و بیگاه، به نوعی فعال هستم و چابک. 

روز پنجشنبه با لیزا برای شرکت در یک کلاس زایمان قرار قبلی داریم. همه چیز در مورد نحوه تنفس، آمادگی های قبلی و نوع کمکهایی که پدر می تواند انجام دهد بازگو می شود. از اینکه قرار است بابا محمد مهربان را در تمام لحظات تولد آراز در کنارم داشته باشم خوشحالم. چه کمکی موثرتر از این؟ فقط کافیست انگشتان بلندش را بگیرم تا دیگر هیچ دردی نتواند بر من غلبه کند. تولد طبیعی هم داستانی دارد برای خودش. به این ترتیب هیچ چیز را نمی توان پیش بینی کرد و همه چیز مثل یک ماجراجویی پر هیجان به نظر می رسد! علاوه بر آن به نوعی پسرم اولین تصمیم مهم زندگیش را می گیرد (چون او باید برای آمدن مصمم باشد و اوست که ظهور اولین نشانه ها را فرمان می دهد). در واقع قهرمان داستان پردردمان او خواهد بود: خوب ببینیم چه تاجی به سرمان می زند این نوه شیطانت مامان! همان پسر کوچولویی که ۸ ماه قبل از میان فرشته های بهشتی انتخابش کردی...  

این هفته در حالی گذشت که تمام لحظاتی که در دانشگاه و آزمایشگاه مشغول کار روی تز یا صرف فعل های عجیب و غریب این زبان تازه در زمانهای مختلف و یا درگیر مطالعه مستمر نبودم، در حال شستشو، تا زدن، اتو کردن لباسهای آراز، آماده کردن ساک بیمارستان و تغییر دکوراسیون خانه نقلی مان بودم! با اضافه شدن هر سرهمی ملوس به قفسه لباسهای آرازم یا هر شلوارک آبچکان و آویزان به بند رخت، انگار یک گره از آشفتگی های ذهنی ام باز می شد: و حالا انگار بار بزرگی را از دوش قلبم برداشته باشند.

چندی قبل دوباره خواب تو عزیزم را دیدم و خواب پسرکم را. جلوی در خانه شیشه ای ات که در یک باغ سرسبز قرار داشت، بازی می کرد. خواستم در آغوشم بگیرمش. هنوز هم گیسوان کمی بلند تابدار، پلکهای برگشته روشن، چشمهای نیمه باز فندقی و لپهای کرکدار و هلو وار لطیفش را چنان به یاد می آورم انگار که واقعا بوسیده باشمش. دلم در تب و تاب است که ببینم چطور انسانی است این پسرکم که ماههاست لحظه های تنهایی و خلوت مرا با سقلمه و سکسکه و مشت و لگد پر گرده است!   

با پسرم: ماه من. امروز صبح یخزده زمستانی ام را با خبری تصویری شروع کردم که دوستی با یک لینک برایم فرستاده بود. برف در ایران! پسرم! وقتی که غریبی یا تنها، وقتی که دلت پر می زند برای آنها که دوستشان داری، وقتی که آگاه می شوی که نوستالژیا گریببانت را گرفته است، فقط باید وانمود کنی که نمی دانی قضیه از چه قرار است. باید فراموش کنی و اشکهایت را قورت بدهی. باید بچسبی به آنچه که غربت به تو داده است و تو در خانه خودت نداشتی و نمی توانستی داشته باشی. اما در یک لحظه خاص انگار انباری احساسم در یک چشم به هم زدن مثل کمد آقای ووپی روی سرم ریخت. یادم رفت که باید فراموش کنم! و چنان دلتنگ شدم که اگر می توانستم تا خود ایران را پرواز می کردم. 

برگشتم به آنچه که روزگاری داشتم! به صبحهای پر برف و درخشش ستیغ آفتاب روی سپیدی زمین، کوهنوردی در پیچ و خم یخزده کوه خاموش (نکند زوزه گرگها را از خاطر برده ام؟) با دستهای یخزده بی حس و گونه های کرخت از شلاق باد سوزان، صبح روز تعطیل و دلخوشی سنگک و پنیر و گردو در اتاق نیمه سرد، آش داغ آبکی روی اجاق گاز و کتابی هنوز به نیمه نرسیده با پایانی نوید دهنده در اتاق نیمه تاریک، راهپیمایی در شبی طوفانی، قرچ قورچ برفهای بکر زیر پوتین های نیمه خیس  و صدای گرم محمد که آوازی قدیمی را زمزمه می کند و با هر نفسش، کومه ای از دانه برفهای بخار شده که زیر نور تیر چراغ برق به چشم می زند، شانه های برف نشسته و شادی از اینکه سقفی هست تا زیرش پناهی بجویی...

پسرم، دلتنگ همه آن خوشی های ساده ام! و بیشترک دلتنگ از اینکه تو هیچ از اینهمه نمی دانی. من ژنهایم را به تو می دهم و اسمی را که برای تو یاد آور سرزمین توست، اما آیا هیچ از آن روزهای دلنشین و خاطره های خوب هم به تو داده ام؟ وطن جایی است که انسانها در آن ریشه دارند و متعلق به آن هستند. وطن یعنی خانه، ختی اگر از آن دور باشی. وطن یعنی مادر حتی اگر در آغوش پر مهرش نباشی. وطن یعنی همه آن چیزهایی که متعلق به توست و همه آن مردمی که با تو و از همان خاک سرشته شده اند. تو شکوفه زمستانی من! در غربت گل داده ای ولی نکند میهنت را فراموش کنی. تو از خاک دگری... باشد که یکروز من و پدرت در کنار تو به آن روزهای ساده و آرام جان دوباره دهیم و وطن را به راهی جز کلمات برایت معنی کنیم... 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 10:19  توسط لیلی  | 
سلام مامان قشنگم!

عزیز دلم چند روزی است که با خودم می گویم چطور است که ما آدمها هرگز یاد نمی گیریم آنچه را که داریم قدر بشناسیم! نکته این بود که وبلاگم کار نمی کرد: بازش که می کردی جز یک صفحه کاملا سفید هیچ چیز دیگری نمایش داده نمی شد. واقعا نمی دانستم چه باید کرد. دلم پر می زد برای همه آن دوستانی که فقط در این خانه آبی-خاکستری می توانستم ببینمشان. برای درهای خانه هایشان که به بهارخواب اتاقم باز می شد، برای شادیهایشان، دلداریها و حرفهای مهربانشان، برای غصه هایشان! مامان فریبای شجاع و رایانش، مامان هنای باهوش و کودکش، شیوا و لیلا و آزیتا، فردا و آفتابگردان و دونه و همه آنهایی که روحم به نحوی با سخنانشان نزدیک است... مامانی من، اما به نظر می رسد که مشکلم حل شده باشد! با چند دستکاری کوچولو در بخش مدیریت. می دانم که هیچ چیز در این دنیا برای همیشه نیست و همه چیز یکروز به پایان می رسد، شاید به سرعتی که باعث شود از قافله اش برای همیشه عقب بمانیم، تا آن لحظه اما می توان تا سر حد سیرابی از سرچشمه داشته ها نوشید.

دیروز مادر جانم روز آراز بود! باید بودی و می دیدی چه ذوقی کرده بود از دیدن همه چیزهایی که عاقبت برایش تهیه کردیم! در تمام مدتی که تختش سرهم می شد و با کمک دوستان ایرانیمان چیده می شد، و در همه لحظاتی که بخشی از دارائی های معصومانه و کوچولویش سرجایش قرار می گرفت، می توانستم کف پاهای نازنینش را حس کنم که درونم را قلقلک می داد! وقتی عاقبت با پسرم تنها شدیم به این فکر می کردم که چطور هنوز هم حضور معجزه آمیز این موجود انسانی نو را باور نکرده ام، فقط شاید بشود گفت به اینکه ذهنم درگیر آینده و آمدنش باشد عادت کرده ام. قلبم به راهی می رود و فکرم به راهی. انگار وجودی دوگانه ام: تکه ای مادر است و تکه ای مهندس! گوشه ای درگیر بازسازی تصاویر ذهنی پسرم است و گوشه ای دگر، در کش و قوس زندگی روزمره. اما ایمان آوردن؟ هنوز نه! اندر خم کوچه بی باوری است این دخترک سربه هوای جاه طلبت مادر!      

هفته گذشته بازهم هفته ای بود از سرتاپا عرق ریختن و تلاش مستمر! نمی دانم شاید این منم که رفته رفته سنگین تر می شوم! تعداد روزهایی که در پایان آنها به خاطر عواقب عجیب و غریب بارداری تا مرز بیهوشی خسته می شوم، هر بار بیشتر می شود و منی که روزگاری از پا نشستن را نمی شناختم، به جایی رسیده ام که گاه می شود آرزو کنم اصلا وجود نداشتم! تا بلکه در عدم دمی فرصتی برای آسودن داشتم! با اینکه مشکل خاصی نداشته ام ولی گرفتگی عضلات، تپش قلب، خواب بسیار ناآرام و بافته در کابوسها و بیداریهای مکرر، نگرانی از مسئولیت و کار بزرگی که در پیش است، کمر درد، پاهای متورم در پایان روز کاری، هیچ یک را نمی شود از خوشحالی تولد یک نوزاد جدا کرد... این انصاف نیست! آیا هرگز کسی شادی داشته که از دلتنگی جدا باشد؟ در آخرین هفته ماه هشتم، به نظر می رسد که نه یک ماه، بلکه یک قرن تا آمدن او باقیست. با اینهمه تصمیم گرفته ام تا آنجا که کوچکترین توانایی برای ادامه کار در وجودم هست، کار تزم را تعطیل نکنم. نخستین زمانی که برای توقف کار پیش بینی کرده ام، یا حداقل اولین تاریخی که با خودم و پسرم خلوت کنم و نظرش را جویا شوم، اولین روزهای ماه دسامبر است.    

با پسرم:شاهزاده شجاعم! می بینی؟ جهان چنان به شتاب پیش می رود که انگار باید برای همراهیش پرواز کرد! باورت می شود که فقط یک ماه دیگر تا دیدارمان باقی باشد؟ یک ماه دیگر زندگی هر دوی ما تا ابد تغییر می کند! دیگر همانی نخواهیم بود که پیش از این بودیم. چشم اندازی دیگر به رویمان لبخند خواهد زد و روابط جدیدی در زنگیمان تعریف خواهد شد.

آرازم، چندی است که نکته ای ناگفته در ذهنم لانه کرده است. خوب می دانم که مادر نمونه کیست: همو که زندگیش را فدای فرزندش کند. از این ابایی ندارم عزیزم. اما وقتی به گذشته ام نگاه می کنم دچار تردید می شوم که نکند باز هم این تعریف را جامعه مردسالار و تاریخ و عرف به خوردم داده باشد! به خودم می گویم که پس اینهمه تلاش و مطالعه و صعود از پله های ترقی انسانی برای چه اگر قرار بود با آمدن تو، همه چیز غیر مادر بودن برایم تمام شود؟ پسرم من می خواهم مادر خوبی برای تو باشم اما دوست ندارم تمام شوم! آخر فکرش را بکن! من هم زمانی مثل تو بوده ام. من هم همچون تو برای زنده بودنم جنگیده ام. مثل تو برای اینکه بتوانم حق حیات داشته باشه ام مبارزه کرده و پیروز شده ام. من هم از لحظه تولد یک برنده بوده ام. می دانی؟ من هم پدر و مادری داشته ام: "بهتر از برگ درخت" که با شکوهترین هدیه را به من داده اند: زندگی! می دانم. همیشه دانسته ام که در برابر جامعه مسئولم و در برابر دوستانم. در قبال همسرم و آنهایی که دوستشان دارم. برای تو پسرم، بیش از همه، چون اگر متولد می شوی به خواست من بوده است. اما کس دیگری هم هست: لیلی، مادرت! این چیزی است که تو باید در موردش با من همفکری کنی... من می خواهم برای تو مادر نمونه ای باشم و در عین حال لیلی را فراموش نکنم و اینکه اوهم حق بالندگی دارد و رشد. اگر عزیزم، تو آسودگی ات را در قبال از دست رفتن لیلی به دست آوری، داشته ات نا حق خواهم بود. پسرکم! به کمک هم راهی پیدا می کنیم که هر دو در سایه هم به تعالی برسیم. من تو را می شناسم... تو همدست کوچولوی منی! خوشحالم که اینجایی، منتظر کمکت می مانم تا راه میانه را پیدا کنم! 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:26  توسط لیلی  | 
سلام.

۲۷ آبانماه سال ۸۵. صدای آبجی لاله از پشت گوشی تلفن و جوابش در برابر سوالهای مکرر من که چرا با من حرف نمی زنی... اینکه تو را در بیمارستان بستری کرده اند و صحبت با تلفن برایت ممنوع است... و من ساده دل چه زود باورم شد... با اینکه خواب تو را دیشب همان روز نحس دیده بودم: در لباس سیاه. گفته بودی که می خواهی به مراسم ختم کسی بروی و اگر من لباس عزا نپوشم مرا با خود نمی بری. و من کاملا مخالف بودم: گفتم که هرگز نمی پوشم همان طور که تمام مدت بعد از آن هم از پذیرفتن حقایقی که به نوعی می توانستم حدس بزنم ناخودآگاه سرباز زدم و گاهی با خودم فکر می کنم که نکند همین الان هم دارم به این بازی ادامه می دهم... عزیزم در مراسم عزای تو غایب بودم، حتی امسال هم... هزاران دلیل سر راهم سبز شده که نتوانم آنجا باشم و می توانم حس کنم که پرنده ای در قفس چطور می تواند در آرزوی پرواز باشد. فقط  میله های زندان من از جنس دلیل و برهانند و قوانین... هر شب که به خوابهای منقطع فرو می روم، در بین دهها باری که بیدار می شوم دیوانه وار خواب می بینم و همه در ذهنم حک می شوند...

مامان جان سر درس کلاسهای درسی که به صورت اختیاری انتخاب کرده ام حاضر می شوم. با اینکه نتیجه این درس فقط به صورت قبول یا رد برایم ثبت خواهد شد و همکلاسی هایم همه دانشجوی دکترا هستند، با اینکه اصلا قبول شدن یا نشدنم هیچ تاثیری در نتیجه نهایی و کارنامه ام ندارد و با توجه به اینکه هرگز به اندازه درسهای قبلی ام نمی توانم روی مطالعه ام تمرکز کنم، متعجبم که چرا هنوز هم عنوان بهترین دانشجوی کلاس با من است. چرا فقط من بعد از پایان هر جلسه سوال برای پرسیدن دارم، چرا بعد از ۵ دقیقه از شروع کلاس استاد تصمیم می گیرد فقط مرا خطاب قرار دهد و چرا زمانی که قرار است کسی داوطلب جواب به پرسشی باشد فقط دست من بالا می رود... این نمی تواند زیاد برایم جالب باشد، چون به این ترتیب لازم می شود که هز هفته همه چیزی که یکبار در کلاس تدریس شده برای دوستانم بازگو کنم، بخش بیشتری از گزارش کارهای آزمایشگاه را بنویسم و مسئولیت سنگین تری را به عهده بگیرم.  

عزیزم گاهی آنقدر خسته می شوم که واقعا حس می کنم نمی توانم ادامه بدهم. همه کارهایی را که قصد انجامش را داشتم به طور اتفاقی باهم همزمان شده و بنابراین از نظر فیزیکی تا سر حد از هم گسیختگی پیش می روم. نتیجه این خستگی عدم وزن گیری آراز در بیست روز گذشته و کاهش فشار خون من بوده... (لیزا می گفت که با فشار ۱۰ روی ۵ باید سرگیجه داشته باشم، گرچه ندارم). از طرفی در میان آدمهایی که کار یا زندگی می کنم یا درس می خوانم حتی یکنفر هم نیست که با تجربه باشد یا تصوری از شرایط سخت من داشته باشد... و این واقعا کار مرا مشکل می کند. به این ترتیب همه از من همان انتظاری را دارند که ممکن است از فردی در شرایط عادی داشته باشند و من نمی توانم درخواستشان را رد کنم، چون دوست ندارم هر چند یکبار شروع به توضیح شرایط روحی و جسمی ام کنم! کاش فقط مرا از یک نکته معاف می کردند: از اینکه اولین چیزی که به محض برخورد با کسی به چشم می زند بارداری من است تا سرحد انزجار آشفته می شوم. آخر چرا؟ من در درجه اول یک انسانم و بارداری من هیچ ربطی به درس یا کارم ندارد، مگر نه اینکه به اندازه آدمهای دیگر تلاش می کنم یا حد اقل اینکه چنین انتظاری از من هست؟ از تحمل کنجکاوی و سوالهای بی ربط و با ربط و نگاههایشان خسته شده ام. چقدر دلم می خواست هر چه زودتر پسرم به دنیا می آمد و بزرگ می شد و شانه به شانه ام راه می رفت! اینهم از آن امیدهایی است که از بس دور است تبدیل به آرزو می شود....

مادرم. می دانم که مرگ پایان نیست. اما اینکه پس از آن چیست نمی دانم و نخواهم دانست تا روزی که به تو بپیوندم. تا آنروز دوست دارم هر جا که هستی شاد باشی و بیش از آنجه در این جهان بود به تو خوش بگذرد. دخترت را هم ببخش اگر که هنوز هم گرمای آغوشت را آرزومند است و تو را برای رفتنت که هیچ در آن مقصر نبوده ای می آزارد... می دانم که هنوز هم مادری و هنوز هم دلت می تپد برای به جا آوردن خواسته هایم حتی اگر بی جا باشد...

اوقات خوش آن بود که با یار به سر رفت   باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

با پسرم: نازنین ۳۳ هفته ای من! دلم می خواهد دوستم داشته باشی. فرزندم باشی. کنارم باشی. اما اجازه نده وابستگی ات به من مانع خوشبختی ات شود. تو برای این به دنیا می آیی که جهان خودت را بسازی. من مادر خودخواهی خواهم بود اگر انتظار داشته باشم برای عشق به من خودت و جهانی را که برای بهتر کردنش به دنیا آمده ای فراموش کنی. اگر دوستت دارم، اگر برای به دنیا آوردنت می جنگم، اگر کاری هست که انجام دادنش برای تو از دست من ساخته است، همه و همه برای خود من بوده است. تو هم عزیزم برای خودت و برای دنیایمان بجنگ و تلاش کن. عشق زمانی زیباست که مانعی برای پیشرفت نباشد و خوشحالم که عشق والدین تو به هم و حتی عشق مادر بزرگت به مادرت نیز همواره موجب پیشرفت و بالندگی بوده است.

جایی که برای قدم گذاشتن در آن لحظه ها را می شماری جهان انتخاب است. هر روز پیش می آید که به خودت می گویی این یا آن؟ پیراهن قرمز یا شلوار آبی؟ کشک بادمجان یا نان و پنیر؟ جنگ یا صلح؟ ماندن و رفتن راهی که دیگران پیموده اند یا رفتن و به جا گذاشتن راه دیگران و گشودن مسیری نو؟ هر تصمیمی گرفتی برای من و پدرت محترم است. فقط از ما انسانهایی خود پسند نساز!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 9:35  توسط لیلی  | 
سلام مامان من!

دیروز برف بارید. چنان با دل پر که آدم را به یاد دی های سرد و بهمن های یخبندان ایران می انداخت. با اینکه روزهاست دیگر برگی به درختان حیاط خلوت دانشگاه نمانده و پاییز مدتهاست کوله بارش را بسته و رفته، جور غیر قابل توصیفی غافلگیر شدم. هزاران دانه برف تب زده كه در نور تيرهاي برق ديوانه وار مي رقصيدند و شتاب آلود براي فرودشان از هم پيشي مي گرفتند. 

براي من كه هفته گذشته شبانه روز درگير پروژه، كلاسهاي زبان و ۷.۵ واحد درس اختياري بودم عجيب نبود كه تقريبا نيمي از روز نخستين تعطيل به خواب بگذرد، جز اينكه شب پيش از آن هم به مناسبت هالوين تعطيل رسمي بود و جمع دوستان به نظر دلچسبتر از هر زمان ديگر مي رسيد و اين بود كه تا دير وقتمان به گفتگو و تماشاي فيلم گذشت. براي همين هم بود كه اينهفته ديرترك آمدم براي ديدنت مامان!

گاهي براي آراز دلم مي سوزد،‌نمي دانم آيا زمان كافي براي استراحت و رشد دارد، آيا آسوده تر نبود اگر مادرش همچون هزاران مادر ديگر در شرايط مشابه در خانه مي ماند؟ نمي دانم ولي هر چه هست  همسفر كوچكم  را در هر طيف قابل تصوري همراز و همراه خود مي يابم! انگار او هم شريك پركاريهاي من در ماه ۸ باشد... وول مي خورد، تيك و تيك سكسكه مي كند،‌ هولم مي دهد، مشتهاي بسته اش را به سويم پرتاب مي كند - و من اين مشتها را از وراي پوست مي بينم! - و لگد مي زند. انگار سرشار از انرژي غير قابل توصيف و عجيبي است. گويي خسته نمي شود از اينهمه درجا زدن و رقصيدن و كش و قوص رفتن! تنها زماني آرام مي گيرد كه غمگين مي شوم و دلخور. گوشه اي آرام ميگيرد و قلبش گنجشك وار مي تپد، انگار ترسيده باشد پسرم... از درك اين كه اين گوي توان ناب در درون مي بالد من هم توانايي بيشتري مي گيرم... جاي من در اين دنيا از او تنگ تر نيست و امكانات فرارويم از او كمتر. اويي كه در من ريشه دارد... به اين ترتيب ما دختر و نوه ات در كار رشد و فعاليت از هم پيشي مي گيريم! نمي دانم تا كي مي توانم به اين ترتيب ادامه بدهم...       

لباسهاي پسرم

ماماني من،‌ اينكه هر شب خواب تو را مي بينم عجيب نيست، ديگر براين عادي شده كه انتظار خوابهاي تو را بكشم و به اميد ديدارت به خواب بروم. اما چندي است كه آراز هم به جمع ما پيوسته و انگار هر بار با او براي ديدنت قدم پيش مي گذارم. پسركي است ۳-۴ ساله بلند و نازك، با موهاي مواج و چهره اي جدي، كه نظاره گر ما است. گاهي هم مي شود نوزادي باشد... به اين ترتيب من با يك تير دو نشان مي زنم، دو عزيزم را كه به گونه اي در آرزوي ديدارشانم ملاقات مي كنم....

با پسرم: عزيزم. به زودي زود جهان تو تغيير مي كند. گمان نكنم تصوري از آن داشته باشي. اما چيزي كه هست و براي تو بي تغيير خواهد ماند و به گمانم تو در همين لحظه بيش از من از آن شناخت و آگاهي داري خداست! آنكه انگشتانش بر روحت لغزيده و حكمتش در ازل تو را آفريده است. هنوز بوي اش در مشام تو و صدايش پيچيده در گوش توست. روزهاست كه تلاش مي كنم براي شناختنش شتاب كنم. اما عزيزم عاقبت دانستم كه جز از راه عشق و اشراق راهي را به سويش نخواهي جست، اگر مي خواهي بدانيش. در بودنش شكي نيست اما راهي را كه ديگران كوبيده اند و پيموده اند براي تو توصيه نمي كنم... اين راه اعرابي است كه به تركستان مي رسد! بگذار دلت تو را به سويش رهنمون شود، دوستش داشته باش و دستان توانمندش را بگير و به هيچ مسيري جز اين اعتماد نكن، مبادا كه از حقيقت دور شوي...

گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد      هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور... 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 9:0  توسط لیلی  | 
سلام و باز هم سلام!

مادر دلبندم، باز هم یک شنبه دیگر رسید و مهلت گفتگوی ماست! فارغ از باقی دنیا، وقتی که بیرون پنجره، دماغ آسمان گرفته و تو می دانی برای یکروز دیگر، شاید ساعتی چند رها شده ای تا ورقی از کتابی بخوانی، به خودت بخندی، موهایت را شانه کنی، کودک شوی یا بغ کنی و دلت برای شاهتوت خانه ات تنگ شود... از همه قشنگ تر در خانه ای که درش لتهای آبی دارد با مادرت درد و دل کنی... اینجا که دیگر کسی به من خرده نمی گیرد که چرا هنوز نتوانسته ام بر اندوهم غالب شوم... اینجا که می توانم با فراغ بال دلم برایت پر بکشد، روزهای مشترکمان را یاد کنم و از پسر کوچولوی قهرمانم برایت بگویم، بی هیچ آدابی و ترتیبی! 

یکبار دیگر برنامه تزم سرعت گرفته و هفته گذشته من به اندازه همه زنبورهای دنیا کار برای انجام دادن داشتم. قطعات مختلفی با الگوهای گوناگون باید توسط چند نوع میکروسکوپ مختلف چک می شد. هر بار لازم بود که ساعتها وقت در اتاقی دربسته برای تنظیم میکروسکوپها صرف کنم و برای گرفتن عکس از زوایای مناسب دیدشان را کنترل کنم. با اینکه ریسک آسیب به این دستگاههای گرانقیمت خیلی بالاست و در نتیجه کار دقیق و حوصله بری را می طلبد، با دیدن عکسهایی که گرفته ام شارژ می شوم. به کمک این ریزبین ترین ابزار ساخته شده توسط بشر سطح هر قطعه چند میکرومتری تبدیل می شود به کره مریخ!!! انگار در سرزمینی بسیار وسیع مشغول گشت و سیاحتی و باید مثل یک شکارچی ماهر به دنبال همه آن چیزهایی بگردی که نباید روی چنین قطعه ای باشد و هست...خوب ببینم... این رد پا! این دانه غول پیکر گرد... این کانالهای آب! آها همین است، این تپه مشکوک در فلات بی انتهای کویری... جالب نیست؟

نوع تکانهای آراز به نحو محسوسی تغییر کرده، کمتر پشتک وارو می زند و بیشتر جابجا می شود. گاهی دلم می گیرد از تنگی زندان کوچکش. گرچه محمد عاقلانه یادآوری می کند که او هیچ تصوری از جهان بیرونمان ندارد و از فضا و آزادی. همان جا که هست کاملا خوشبخت است...اما من چه؟ من که نیمه دیگر او هستم! من که می دانم! هیس! تا لحظه تولد هیچ به او نخواهم گفت... بگذار خوش باشد پسرکم...  

هر دوهفته یکبار روزهای پنجشنبه برنامه ورزش در کلینیک مادران برقرار است و در هفته های میان آن هم برای دیدن لیزا به آنجا سر می زنم. بار آخر لیزا گفت که پس از به دنیا آمدن آراز باید با مرکز کوکان در تماس باشم که برای بار نخست با حضور مامای متخصص کودکان در منزل همراه است و در مراحل بعدی من باید به این مرکز مراجعه کنم و مدارک لازم را تحویل داد. از تصور اینکه تا هشت هفته دیگر با پسرم دیدار می کنم متعجب و هیجان زده شدم. باید انتظار چه طور انسانی را داشته باشم؟ برای اولین بار کنجکاو شدم تا بدان آراز چه شکلی است؟ قد بلند، نرم و نازک و احساساتی با موهای خرمایی و چشمهای دانا؟ شاید هم چشم و ابروی مشکی و صورت گرد و نگاهی سرشار از زیباییهای دنیا... همیشه مثل یک آدم بزرگ تصورش می کنم. نمی دانم چرا نمی توانم کودکی ببینمش... باورم نمی شود این لباسهای کودکانه به تنش برازنده باشد... شاید لازم است کت و شلواری برایش بگیرم

با پسرم: مرد من! یکروز می رسد که از من بپرسی "برای چه تصمیم گرفتی مرا به دنیا بیاوری؟ دلیلت برای اهدای زندگی به من چه بوده است؟" سوال تو سوال مهمی است که پیدا کردن جوابی برای آن به نظر مشکل می رسد، چون دلایل من شاید تا لحظه طرح این سوال رنگ ببازد... پسرم یکیشان شاید این بوده باشد که من مانده بودم و گل سرخی که باد خزان عزم کرده بود بخشکاندش! من مانده بودم و حسی عمیق از رابطه ای عجیب بین من و مادربزرگت که به ناگاه ترکم کرده بود. عشقمان که به گلی می مانست از دلم کنده شده بود... نمی خواستم این حس مادری/ فرزندی هرگز خاتمه پذیرد! گل سرخم را عزیز دلم، به قلب کوچک تو پیوند زده ام تا باز هم یک سوی رابطه ای دلپذیر باشم، گرچه این بار در نقش مادری. می دانم این که بخواهم مثل مادرم باشم برای تو هرگز ممکن نیست. اما حسمان می تواند دوباره تکرار شود! من نه از تو می خواهم که مرا نجات دهی، نه اینکه آرزوهای خود را به گردنت آویخته ام و نه اینکه دوست دارم نداشته هایم را داشته باشی. نه! فقط می خواهم دوست من باشی! می خواهم دوستم داشته باشی... می خواهم که باغبان امینی باشی برای گلمان تا آنروز که زمان هدیه دادنش به انسان دیگری باشد. پسر مهربان و صبور من! بیا تا ببینم چند مرده حلاجی!

 |+| نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 10:16  توسط لیلی  | 
مامان من!

ماجرای شنبه گذشته با یک اتفاق ساده شروع شد: تلفن همراه محمد خانه یکی از دوستانمان جا ماند. می شد تا یکی دو روز هم بی آن سر کرد، یا حداقل اینکه همان لحظه نخست که فهمیدیم به این نتیجه رسیدیم. آن شب دلتنگ بودم و خسته. بازهم خبری رسیده بود که کسی از خانواده هایمان هنگام تولد آراز پیشمان نخواهد بود، گرچه این بار بیش از همیشه به واقعیت نزدیک بود: حتی اگر کسی همین الان تصمیم به مسافرت بگیرد، برای آن زمان بلیط هواپیمایی پیدا نمی شود. بیدار خوابی دیشبه ام که با یک کابوس و از ساعت ۳ نیمه شب جمعه شروع شده بود مزید بر علت بود. از خودم، از پسرم و از همه دنیا کلافه بودم. موجی از نا امیدی و یاس مرا در بر می گرفت... مثل رابینسون کروزو، تک افتاده در جزیره ای دور دست، بدون امید کمک، با انرژی ته کشیده، حتی بی ذره ای تجربه! باورم نمی شد... "خدایا این بود همه مهربانیت؟ همه حضورت، همه نگرانیت؟ پس چرا پلکهایم را که می گشایم جز خودم و محمد کسی را نمی بینم؟ این که گفته بودی کنارم می مانی و حرفهایم را می شنوی، اینکه یار بی یاورانی و همراه تنهایان، این بود؟ کجاست آن دستی که دستم را بگیرد و کجاست آن شانه ای که تکیه گاهم باشد؟ اگر مرا نمی خواهی، باشد. ولی فرشته کوچکم را بی یک همراه رها کردن آیا ظالمانه نیست؟"

مرا ببخش مادرم... ایمانم را گم کرده بودم... با امیدم... شاید هم جسارتم را. هر چه بود وقتی محمد مرا برای کار شیفت شبش ترک کرد، سردرد قدیمی ام آمد و مهمانم شد... اما این بار اجازه نداشتم مسکنی برای تسکینش بخورم. اگر هم داشتم، توان یافتن و برداشتنش را در خودم سراغ نداشتم. چه دردی! میگرنی که چشمهایم، سلولهای عصبی ام، گردنم و پیشانی ام را درگیر کرده بود و دستگاه گوارشم را تا سرحد انفجار می گداخت... همه وجودم در تب می سوخت... دلم می خواست بمیرم! به کلی نباشم تا دردی هم نباشد. دسترسی به محمد امکان پذیر نبود و در تاریک ترین لحظه ها اشکهایم جاری می شد: از سر ناچاری. دوست داشتم همه آن دیوارها را از بن برکنم و همه آن سدها را بشکنم و پیش تو باشم. صدای مرا می شنیدی مادر؟ ببخش اگر تو را هم عذاب داده ام... این است که مادر بودن اینهمه مشکل است، آخر آنکه یکبار مادر شد، تا ابد مادر خواهد ماند...   

به گمانم ۴:۳۰ صبح بود که حس کردم آن درد مرگ آور کمکی کنار کشیده است... و خوابم برد... پگاه دیرهنگام که از افق سرزد، از خواب کوتاهی که در واقع به عمق خواب اصحاب کهف بود بیدار شدم، به سبکی پر کاه... رنج رفته بود. آسمان به کیک خامه ای صورتی رنگی می مانست قاچ خورده و آماده برای خورده شدن. با نفس بلندی انگار به یکباره بلعیدمش. مامان من. به همه آنهایی اندیشیدم که هرگز دردشان تمامی نیافته و فرصت چشیدن طعم دوباره زندگی را نداشته اند. در آن صبحدم یخزده خدا را دیدم که روی ابرهای نازک بنفش جهان را سیاحت می کرد.

مادر مهربانم. از آن روز شروع به تمرین کرده ام، تمرین شجاع بودن! من همچنان می ترسم. می دانم که مشکل است. می دانم که به دنیا آوردن پسرم و بالنده کردنش، کاری است که در کشور من کسی به تنهایی انجامش نمی دهد. اما من مادری چون تو داشته ام. اگر می خواهم برای پسرم مادری باشم که عشقش نه از روی غریزه که از روی آگاهی، دانایی و توانایی است، باید بتوانم کاری برایش انجام دهم که فراتر از غریزه باشد. تا این لحظه اگر چه از خون من نوشیده و از اکسیژن هوای من تنفس کرده ولیکن طبیعت خردمند همه کارها را به بهترین شکل انجام داده و در واقع خود آراز بوده که این چنین پرتوان برای بلعیدن زندگی قدم پیش گذاشته است. پس سهم مادرانه من برای او کجاست؟ من هم می توانم با به چالش طلبیدن شرایط خاص حاکم بر زندگی ام کمکش کنم. پس هدیه من برای نوه ات، نه یک حساب بانکی و نه ست لباسهای یکرنگ و گرانبها، بلکه قولی است که به او می دهم. اینکه یاد بگیرم شجاع باشم و به تنهایی ـ گرچه دوشادوش پدر صبورش ـ در لحظات سخت تولد کنارش باشم و از بی کسی ام در هراس نباشم. ما در امتحان بزرگی شرکت کرده ایم. باید ثابت کنیم که لیاقت این را داریم که والدین موفق و سربلندی برای پسرمان باشیم. این چنین نیست؟ این گوی و این میدان!

با پسرم: آرازم، ترس یکی از چیزهایی است که همه عمرت با آن عجین خواهی بود. در رگهایت خواهد دوید و بر نم چشمانت خواهد نشست. من هم می شناسمش، حتی پدرت که مرد شجاعی است. گاهی این حس نجاتت می دهد و تو را از خطرات باز می دارد. ولی زمانی هم می رسد که فلجت می کند! پسرم راهی را شروع کرده ایم که پایان آن آغاز یک زندگی جدید است. تو می آیی تا دنیا به نسل جدیدی از انسانها که با رمز ژنتیکی نو ادامه خواهد یافت سلام کند. می آیی تا زندگی کنی! من و پدرت از بی تجربگی مان می ترسیم. اما اجازه نمی دهیم که متوقفمان کند و یا این که عشق به تو را از ما بگیرد. تو هم، پسرک باهوشم، باید کمکمان کنی و همچنان که تاکنون شجاعانه جنگیده ای، در هنگام تولد هم با همه توانت به یاریمان بیایی، تا بتوانیم از کنار هم بودنمان لذت ببریم. 

دیگر اینکه چهره پدرت زمانی که تو را خطاب قرار می دهد، بسیار دیدنی است. می خواهم بدانی که او هم دوستت دارد و منتظر توست تا با تو جهانمان را از نو کشف کند. دیروز از حس عجیب و با شکوهی که در نگاهش به تو داشت منقلب شدم. نمی دانم شاید تو هم چنین نگاهی به او داری! از اینکه شما صاحب جهان هم شده اید و من هم نقشی در این میان دارم بسیار خوشحالم.

پسرم. وعده دیدارمان دو ماه دیگر. شجاع و سالم بمان!پاييزطلايي

 |+| نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 9:56  توسط لیلی  | 
عزیزم:

حالم خوب است! جز فرا رسيدن عيد فطر كه هميشه برايم مايه شادماني است، خرگوشك نشانگر زمان بالاي صفحه وبلاگ به هفته ۳۰ چسبيده و با نگاهش به من مي گويد كه زمان كمي تا از راه رسيدن پسرم باقي است. با لباسهاي گرم، جورابهاي كلفت و پليورها به جنگ زمستان سرد امسال رفته ايم كه با زمستان ملايم سال قبل قابل قياس نيست. زبان خارجيم به خاطر تعليق يك هفته اي كه در برنامه پروژه ام پيش آمد كلي پيشرفت كرده و به اين ترتيب روزنه كوچكي به دنياي مردم اين كشور به رويم باز شده: ملتي بلوند، بلند قامت، يخزده و خونسرد. خبر خوش اينكه محمد مرحله عملي تزش را كامل كرده تا با نوشتن پايان نامه به نتيجه گيري نهايي برسد و اميدواريم كه بتواند پيش از پايان سال جاري ميلادي با موفقيت تمامش كند.

اما از دلتنگي ها هم بايد گفت... پریشب دلم ابري بود از این همه نامردمی. از دیگرانی که حتي به خود دروغ مي گويند! ادعای محبت و انسانیت و عشق دارند ولی زمان عمل به گفته هاشان که می رسد جملگی ناپدید می شوند! و جالب آنكه واقعا به داشتن چنين احساساتي اعتقاد دارند! نه اینکه بخواهم تغییرشان دهم، نه این از من ساخته است و نه این تغییر دردی را درمان می کند. این هم آزارم نمی دهد که دوست داشتنشان - آنهم صادقانه - از من انتظار می رود، نه. راهی است که خودم پیمودنش را آغاز کرده ام و محبتی که دارم جز اعتلای روحی خودم در بر ندارد. از خودم رنجیده ام که چرا با اینهمه تجربه تلخ باز هم باورشان می کنم!  این قلب ساده لوح عاشقم چه ساده همه را به کیش خود می پندارد!

وقت اذان صبح به خوابم آمدی. سفره صورتی صبحانه مان با یکعالمه خرده نان توی دستهایت دیدم. وسط باغچه - که توی خوابم خالی خالی بود - جایی که در عالم واقع درخت توت نوجوانمان ریشه دوانده، ایستادی و تکاندی اش. به یکباره هوا پرشد از هزاران پرنده سفید که هیاهوی شادمانی شان تا فلک می رسید. نانها طرفداران زیادی داشتند! یکباره آسمان گشوده شد و از شکاف آن قرص نانی توی دستهای گشوده ام افتاد... از خواب پریدم. مادرم بازهم آمده بودی بگویی که نیکی به دیگران و صداقت با خود، تنها داد و ستدی است میان انسان و وجدانش یا اگر پیشتر رویم میان خود و خدایش (چنانكه مادر ترزا گفته است). باشد مامان جان! اگرچه اين رفتار ها متنفر و دلزده ام مي كند اما این را هم آویزه گوشم می کنم... هرچه تو بگویی عزیز دل!

مامان گلم! آراز رفته رفته بیشتر به شناختی که از یک شخص مستقل دارم نزدیک می شود. وقتی کابوسهای گذشته آزارم می دهد، اشكي راه گمكرده از گوشه چشمم سرك مي كشد، از نکته ای دلگیر می شوم و یا زمانی که روحا خسته ام، سکسکه می کند. این حس او را دوست ندارم اگرچه گفته می شود برای کودک ناراحت کننده نیست، اما غریزه مادریم  به من هشدار می دهد که آراز دلخور است.  پدر پسرم معتقد است که او به خاطر من و به واسطه من به محيط زندگي اش حساس شده، خشم و خوشحالي را مي فهمد و يا با موسیقی عشق مي كند. دليل عقلي اش شايد اين باشد اما اگر چنین است پس چرا يه همه آهنگهايي را كه من دوست دارم حساسيت ندارد و فقط با شنيدن برخي از آنها كف پاهايش را به قفسه سينه ام مي كوبد يا با انگشتانش از درون نوازشم مي كند؟ به سوي صداي باباي دوست داشتني اش مي چرخد و در فواصل جمله هاي او با تكانهاي مقطعش صحبت مي كند؟ وقتي به اين ترتيب فكر مي كنم كه او شخصي انساني است با ديدگاههاي خاص خود، بیشتر برای خودم عزیز می شوم چون او جدا از من است و در واقع دلیل هیچیک از کوتاهی ها و گناهان من نیست. بکارت روحی پسرم، مرا هم از سرزنش خودم باز می دارد. این عجیب نیست؟

مامان من. از اينكه هنوز فراموشم نكرده اي و به يادم هستي شادمانم. هرگز تركم نكن... هرگز!

با پسرم: مرد قهرمانم! از اينكه مي بيني در دوست داشتن تو ترديد دارم غم به دل راه مده! يك عمر كوشيده ام كه هيچ كس را به خاطر قرار گرفتن در موقعيت خاصي نخواهم. اينكه به شاهي تملق بگويي يا برادرت را دوست داشته باشي به يك اندازه مايه سرافكندگي است. هر كسي به خاطر آنچه هست لايق احترام، سرزنش، عشق و يا تنفر است: دلم نمي خواهد تو را دوست داشته باشم چون از بطن من متولد مي شوي يا اينكه همخون مني. گرچه هر نوع عشقي شايسته احترام است، ولي اگر به خاطر غريزه ام بخواهمت چه فرقي با كبوتر و سنجاب خواهم داشت؟ تو را دوست دارم براي همه انسان بودنت، وجود آزاده ات و اراده ات، حتي اگر گاهي با خوسته ها و سليقه من مطابق نباشد. مي خواهم متولد شوي تا بشناسمت و روح پاك و وجود انساني ات را دوست داشته باشم! اين به نظرت دل انگيزتر نيست؟  

ديگر اينكه پسرم،‌ نوشته هايم براي تو اگر به دل نشست بدان كه جز از دلم سرچشمه نمي گيرد. اگر سخني گفته ام به آن عمل مي كنم و اگر نكته اي را گوشزد كرده ام، جز اين نبوده كه اول خودم در پي انجام آن باشم: خرما خورده منع خرما كي تواند كرد؟ نمي خواهم كه مو به مو تابع خواسته هاي من باشي! زندگي زماني زيباست كه خودت در پي كشف و ادراك آن برآيي. ولي بدان كه مادرت چگونه به جهان نگاه مي كند. براي شناخت همديگر به درك جهان بيني متقابل نيازمنديم... همچنين ممكن است اين پيش دانسته ها به روشي شهودي براي فهم دنيا به كارت بيايد! اگر از تو دريغش كنم، نمي توانم خودم را ببخشم!

دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را                 دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز          باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را...

 |+| نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 19:50  توسط لیلی  | 
مادر مهربانم!

دیشب اولین برف زمستانی بارید. دانه هایش فقط بر روی پلکها می نشست ولی سوز سردش تا انتهای حنجره می رسید. شاید هم بارانی بود یخزده... با همه دلتنگی كه پاییز سرخ و زرد اين كشور برای من به ارمغان آورده ولی شعله کوچکی در دودردستهای ذهنم سوسو می زند. پسرم برایم یک امید، یک تصور دلنشین و یک روزشمار معکوس شده است. مثل همه چیزهای دنیا حس من هم نسبت به او تشکیل شده از همه آنچه خوب است و همه آنچه بد! گاه خستگی، دلزدگی و ناتوانی جسمی در قبال کارهایی که پيش از اين انجام دادنشان برايم ساده بود و گاه اشتياق براي ديدنش، بوسيدنش و دوستي با او! از سويي ترس و ابهام و اشكهاي گاه و بيگاهم كه از سر تنهايي عظيمي كه از آن در رنجم و از سوي ديگر شادي از گذراندن اين ماهها با موفقيت و سربلندي با همه مشكلات ريز و درشت و گرفتن پاداشي ارزشمند: لگدهاي جانانه آراز! آخ مامان جان چه امتحان سختي را از سر مي گذرانم! از خدايت كه سرشار از همه خوبيهاي وجود توست برايم نمره قبولي بخواه! گاه تا كوچكترين حجم سلولي ام از سنگيني باري كه بر روي دوشم گذاشته اند مي لرزد: مسئوليت انسان ديگري را به دوش كشيدن! واي بر من!

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل        كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها؟

عزيزم روزهاي سرد و بي بركت زمستاني اين سرزمين قلاب شده به قطب نمي گذرد مگر با گرمي كه در جمع دوستانه دانشجويان حاضر وجود دارد. همچون قرار ملاقاتي كه كمتر كسي از آن سرباز مي زند، گاه به دعوتي لبيك گفته مي شود و ايراني هاي مقيم يك جا جمع مي شوند؛ بي هيچ ادعايي. نمي دانم اين جمع انساني را چطور برايت توصيف كنم. آخر پيش از اين چنين تجربه اي نداشتم... از اين كه اين دانشجويان با كنارگذاشتن توقعاتشان كنار هم مي نشينند و لبخندها و دلگرمي هايشان را كه در غربت معني ديگري پيدا مي كند نثار هم مي كنند دچار تعجبي عميق مي شوم. اگر مي شود همه داشته ها را كنار زد و با نداشته ها كنار آمد، چرا نتوان اين سرمشق را در همه زندگي به كار بست؟ انگار سفره حقيقي خدا را اينجا گسترده اند: هركه هر چه دارد بر سر سفره مي گذارد و كسي شكوه اي از بازپرداخت دعوت و مهماني ندارد. آنكه ميزبان است و آنكه ميهمان، از هم دلگرمند و بي هيچ انتظاري، به روي هم لبخند مي زنند. در اين جمع هاي صميمي و بسيار جوان و دانشجويي كه كمتر كسي بيش از سي سال سن دارد، آن خرد جمعي و تفاهم با جامعه و درك متقابل را در عين رعايت ادب و سنت مي توان يافت كه شايد در جمع عارفان كهنسال در داخل مرزهاي كشورم نباشد. اينجا همه برابرند، اينجا همه برادرند! بيش از هر چيز گفتگوهاي فلسفي و علمي كه گرداگرد سفره هاي محقر برقرار مي شود به مذاقم خوش ميايد كه گويا كلاس درسي است براي من... آخر مادر جان اين ها اگرچه كم سن و سالند اما غربت و سختي زندگي كار آزموده و پر تجربه شان كرده و مطالعه مداوم از هوششان ابزاري برنده ساخته است. در اين فرهنگ بیگانه، انسانهايي كه از سرزمين هاي دوردست آمده اند جور ديگري تكامل مي يابند و نتيجه اش همانقدر عجيب و غير قابل پيش بيني است كه اورني تورنگ در مقايسه با گربه! مامان من! اگر بگويم كه خدا را در اين دلهاي پاك اين جوانها دوباره ديده ام، هيچ دروغ نگفته ام و اگر بگويم كه اسلام علي وار را در قلبهايشان و منش بزرگوارانه شان يافته ام،‌بر من خرده نگير.

ماماني گلم. آرازم را همه جا با خودم مي برم. به زودي اين يكرنگي و دوگانگي عجيب و غريب ميان ما خاتمه مي پذيرد و نه براي من و نه براي او تكرار نخواهد شد. بگذار تا هركجا كه مي شود از اين حس لذت ببريم... كم كمك بيشتر احساس سنگيني مي كنم و بيشتر حضور موجود انساني را در درونم مي مزم. آخر نمي داني پسرم به چه نحو جالبي به محيط اطرافش حساس شده و با غلتيدن و لگد زدن و گاه حتي سكوتش همه آنچه را كه ما به زبان مي گوييم به روشني براي من بازگو مي كند. مادرم من محتاج حضور توام... اگر صدايم را مي شنوي که می شنوی؛ كنارم بمان که می دانم می مانی و همراهم باش و همچون هميشه كمكم كن. دوستت دارم. 

با پسرم: محبوب کوچولویم! از عشق برایت گفتم که گفته می شود اگر نبود جهان ما هم وجود نداشت...اگر کسی مسئول آفرینش این جهان است که ایمان دارم هست (شاید نه به طریقی که در ذهن من می گنجد) ذره ذره اش را با عشقی بس عظیم آفریده  است. همچنانکه در آن آیه قدسی آمده است: "اگر که می دانستند تا چه حد مشتاق آنان هستم از شوق می مردند" این سخن جز عشق چیست؟ مگر عشقی آتشین نمی تواند منشا اینهمه زیبایی باشد. ولی پسرم بر خلاف گفته مسیح که ادعا داشت درخت نیک حتما ثمره نیک دارد و درخت بد جز بدی به بار نمی آرد، تصور من بر این است که اگر عشق را به درستی به کار نبریمش و با اخلاق یکی نکنیم، نتایجی وخیم به بار می آورد، همچون هر اسلحه دیگری و همچون درختی که میوه آفت زده اش برای دور ریختن خوب است. عشق آن چنان عظیم است و آنچنان نیروی هنگفتی در خود دارد که بدون آگاهی عمیق برای هدایتش گمراه میشود...

پسرم بدون عقل عاشق نشو و بدون شناخت پیش نرو. دوست داشته باش ولی پیش از آنکه دوست بداری سر منشا عشقت را بشناس. اگر مسیرش صحیح بود اجازه بده این رود خروشان در آن جاری شود و به دریای عشق الهی بپیوندد، همان حسی که از ازل خمیره ات را سرشت. از آن بنوش و از نیروی هستی سرگیجه آورش سرشار شو... اما بر حذر باش از عشق کور و از فرزند ناخلفش هوس...

 عزیزم از اینکه کنارمی، غرق لذتم و از اینکه به سخنانم گوش می دهی بر خود می بالم. اگر نکته ای داری که بر آن بیفزایی سخت مشتاق شنیدنم! به امید روزی که با تو و پدرت به یکجا به بحث بنشینیم عزیزم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 10:23  توسط لیلی  | 
مادر عزیزم!

هفته بیست و هشتم از زندگی آراز در دوران پیش از تولدش آغاز شده و همزمان با آن زمستان این سرزمین یخی هم فرا رسیده است. روزهای کوتاه سرد، خورشید ناپدید خیس خورده،  و خیابانهای سنگفرش که گله به گله با برگهای آتشین دلتنگ رنگ شده است... دیشب که به مهمانی خوابهایم آمده بودی، همه را برایت گفتم همه وجودم! اما می ترسم که نشنیده باشی. آخ، اگر به یقین قلب می دانستم که به نوعی خوبی و سرحال! اگر مطمئن می شدم که ناگفته هایم را می شنوی و هنوز هم دخترت لیلی را مثل آنروزهای دور دوست داری! دیگر چه آرزویی می توانستم داشته باشم؟ 

دیروز هفتمین سالگرد ازدواجمان را با هفتمین ماهگرد جنینی پسرم جشن گرفتیم. بنا بر توافق قبلی کادوهایمان به هم جنبه های غیر مادی داشتند و افطار شاهانه مان آش بود (که بابت سبزی های تازه ای که باید در آن ریخته شود غذایی گرانبها و وقت گیر است) و پیتزا که محمد و آراز هر دو می پسندند. امروز هم برای آنها که روزه دارند و نشسته بر سر سفره خدا نذر شیر داریم، برای تشکر به خاطر یک ماه دیگر که گذشت: اگرچه با مشکلات فراوان، ولی هر چه بود به سلامتی پایان گرفت و الان پسر دلاورم لگدهای جانانه بعد از صبحانه اش را حواله ام می کند!

مامان جان! سالها است که تصمیم گرفته ام اسم فرزندم را نامی غیر مذهبی انتخاب کنم. دلیل آن را کمتر کسی می داند: می خواهم که او در انتخاب دینش احساس آزادی کند. گزینه های انتخاب زندگی مان بسیار محدودند و مذهب به گمانم از مهمترین آنهاست. دلیلی نداشت که دین را همچون شکل دماغم به بچه ام منتقل کنم. حتی اگر چنین کنم، چه تضمینی هست که چنین دین بی برهانی مورد پذیرش او باشد؟ و به فرض هم که باشد چه فایده ای دارد انسان از زمان تولدش به دین خاصی بگرود؟ بگذار برای انتخاب راهی که به خدایش می رسد آزاد باشد! مطمئنم در این صورت به این راه ایمان بیشتری خواهد داشت. جز این حسی از گناهکاری داشتم که چرا در تمام این سالها هیچ نوع نگاه علمی به دین خودم نداشته ام و اگر خواسته ام از آراز چنین است که در انتخاب راه پرستش الهش با دل و عقلش پیش برود، چرا خودم از ادیان دیگر بی خبرم؟ مدتی است که شروع به مطالعه کرده ام و از بی اطلاعی محضی که پیش از از این داشته ام شگفت زده ام. خوشحالم که این تحقیق به من کمک می کند تا عقاید خودم را هم یکبار دیگر خانه تکانی کنم. جز این، مطالعه علوم انسانی این فرصت را به هر کسی می دهد تا به زندگی اش از بعد دیگری نگاه کند. گاهی از دیدن پیروان ادیان دیگر که این چنین در تار عنکبوت برخی عقاید نادرست گرفتارند، عقایدی که بر اساس هیچ عقل سلیمی نمی تواند درست باشد، پی می برم که از پذیرفته های من هم گروهی هست که حقیقت ندارد. در هر فرصتی که دست می دهد دستی به سر و روی اعتقاداتم می کشم: حتی آنهایی که در ابتدای امر از فکر کردن به آنها به هر اسمی منع شده ام. می خواهم بتوانم از پس سوالات پسرم برآیم: من نخستیم معلمش خواهم بود.

برنامه نرمشهای روزانه ام طبق زمانبندی مرکز بهداشت پیش می رود و از این ماه هم هر دو هفته یکبار با لیزا دیدار خواهم کرد. من و محمد به خوبی از پس کلاسهای زبان جدید برآمده ایم و باید اعتراف کنم یاد گرفتن زبان تکلم یک ملت، زمانی که با مردم آن نشست و برخاست می کنی شرایط را به نحو باور نکردنی ساده تر می کند.  این روزها جز خشکی مخاط تنفسی که به خونریزی از بینی منتهی می شود مشکل خاصی ندارم ولی این هم مایه نگرانیم نیست، با آن هم کنار می آییم مامان جان! پروژه ام اگر چه به کندی، ولی به هر حال پیش می رود. گاهی بی نهایت خسته می شوم ولی زمانی که پی می برم بازهم چیزهای تازه ای برای یاد گرفتن هست نیروی تازه ای می گیرم.

 با پسرم: دلبندم! در زندگی که پیش رو داری مفاهیم زیادی هست که با آنها آشنا خواهی شد. یکی از زیباترین شان عشق است که امیدوارم تا الان هم توانسته باشی باز بشناسی اش! این حس آنقدر برای ما حیاتی است که پسر ملوسم، بند ناف کنونی ات برای تو!  عشق همان چیزی است که زمانی که به تو فکر می کنم تپش های قلبم را برای تو دلنشین می کند و همانی است که تو با صدای دلنشین و آبی پدرت می شنوی. آن، همانی است که من برای نخستین بار در مادربزرگ تو فهمیدمش.

این حس عجیب همان گرمایی است که آفریدگارت هنگام روح بخشیدن به تو در دستان ملکوتی اش داشت و زمان در آغوش کشیدنت همچون بوسه ای در قلبت به ودیعه گذاشت تا روزی همچون گل در تو بشکفد. خوشحالم که کنج کنج خانه کوچکی که در آن زاده خواهی شد با عشق ساخته شده است و به جز حق حیات که ما به عنوان والدینت به تو می دهیم، آن حس را هم در اولین نگاهی که به هم خواهیم داشت همچون هدیه ای دریافت خواهی کرد. پسرم! برای تو زندگی سراسر عشقی را آرزو می کنم. عشق به همه آنچه که لایق دوست داشتن است: خدایت، سرزمینت، مردم جهان، دنیای اطرافت، فرزندت و همسرت، پدر و مادرت. اما مرد کوچکم! بدون آن بدان که زندگی ات از نیستی هراس انگیزتر است! اجازه بده این شعار سرلوحه روحت باشد: بدون عشق هرگز!

 |+| نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 7:57  توسط لیلی  | 
سلام مامان!

کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم... وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم...

شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی...

در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش عشقی نهانی...

یک فصل دیگر از زندگی ام شروع شد، آخر امروز اول مهر ماه است. اگر زمان به عقب بر می گشت مرا می بوسیدی و راهی مدرسه ام می کردی. امروز من باز هم راهی کلاسی هستم اما کلاس زندگی. همزمان با این کلاس فصل تازه ای از زندگی پسرم هم شروع می شود: سه ماهه سوم!

مادرم زندگی ام این روزها روند ساده ای دارد و در بطن گاهشمارش کوششی هر روزه نهفته است. کارم ساعت ۹ صبح آغاز می شود و لازم است که هر روز تا ۶ عصر روی پروژه ام کار کنم. با دو رقمی شدن روزهای باقیمانده انگار اضطرابی ژرف دامنگیرم می شود... چه باید کرد؟ با همه تلاشی که در آماده سازی ذهنی دارم هنوز هم این سوال توی ذهنم قدم رو می رود که با تنهایی و بی تجربگی ام چطور کنار خواهم آمد؟ محمد با لبخندهاي خسته اش انگار هر دم کنار من و همراه و یار و یاور من است، توي گوشم زمزمه مي كند: "نترس! همه چيز را به خوبي پشت سر خواهيم گذاشت". هر چه باشد بهترين دوست من هموست. می دانم که باید شاکر باشم...

اما حقيقت اين كه او هم كمتر فرصتي براي ما دارد. در تنهايي بي حد و حصر، تنها كس ات چنين پر مشغله باشد و به ناچار سرگرم ، بي يك لحظه  زمان آزاد... و من هم نمي توانم دست ياري به سوي روح مهربانش دراز كنم... دلم سرشار از غصه ای نا گفتنی است. هر دم منتظرم که تو از راه برسی: براي تولد آراز... می دانم که اگر می توانستی دمی مرا تنها نمی گذاشتی. بی تو چه بی کسم مادر...

پسرم مردی شده... با همه آنچه که رفته رفته همچو اثر انگشت او را از سایر انسانها جدا خواهد کرد. زمانی که به خواب می روم، به آرامی می خوابد و هر زمان که بیدار باشم بی ذره ای تاخیر تکان می خورد. به زبان کشوری که در آن زندگی می کنم حساسیت فوق العاده ای دارد و با تکانهای بی تابانه اش به همه آنها كه به این زبان تکلم می کنند پاسخ مي دهد و مرا در تعجبي ژرف فرو مي برد: پسركم چطور مي تواند گويش هاي انساني را از هم تمييز دهد؟ خلق و خوي ويژه اش را دوست دارم و توانايي اش را در درك حس و حال عمومي ام و اين كه زير پوست احساسم موجودي زندگي مي كند كه من نه فقط با زبان گفتاري بلكه با هورمونهايم و تپش قلبم با او گفتگو مي كنم. و او چه خوب مرا مي فهمد... 

ماماني من. ماه رمضان به سوي نيمه اش سينه مي كشد. براي من باز هم دعا كن و سلامتي پسركم و همسرم را از خدايت بخواه. دوستت دارم مادر.

با پسرم: پسرم. سرنوشت چنين بود كه تو مردي باشي و متعلق به نيمه ديگري از انسانها كه من جزيي از آن نيستم. آخر مادرت زني است... مي دانم كه به نوعي درك آناني كه نيمه ديگر جهان را تشكيل مي دهند كار ساده اي نيست. چه بسا كساني كه تا ابد در سوتفاهم درك فردي از جنسي ديگر باقي مي مانند. اما ما -مادر و پسر-اجازه نخواهيم داد كه نوع جنسيتمان در عشق متقابلمان و درك دو جانبه مان تاثير گذار باشد! تو الگوي ويژه اي همچون پدرت داري كه در كنار او هرگز بر اساس جنسيتم مورد قضاوت قرار نگرفته ام و همواره انساني بوده ام كاملا برابر با او.

پسرم! بدان كه براي من مايه بسي افتخار هستي و من براي هوش و داناييت به تو مي بالم. اما هرگز مرد بودنت مايه برتري تو بر انسانهاي ديگر (انسانهايي از جنس ديگر،‌زنان) نخواهد بود و همچنين دليل براي اينكه خود را بهتر بداني و محق. جنسيت تنها بخش ويژه اي از زندگي است كه به آن جذابيت و تنوع مي بخشد اما هرگز همه آن نيست. همه انسانها از زن و مرد كاملا باهم يكسان و برابرند و از حقوق يكساني برخوردار و هركس حق دارد تا جايي كه توان، تلاش و اراده اش اجازه مي دهد پيشرفت كند و ببالد. از انسان بودنت لذت ببر، براي همين هم زاده مي شوي! اما مرد بودنت را مايه آزار ديگران قرار نده...

پسرم عاشقانه دوستت داريم و بي صبرانه منتظرت هستيم. به اميد ديدار! 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 11:5  توسط لیلی  | 
سلامی دوباره

مادرم دیشب در رویای شبانه ام، دیدمت که در حیاط خانه نشسته ای. بعد اینکه هزار بار بوییدم و بوسیدمت از تو پرسیدم که: "مامان هنوز هم به یاد من هستی؟" جواب دادی: "عزیز دلم همیشه و هر لحظه به یاد توام، همیشه" و من مطمئن بودم که حقیقت محض است این. ای کاش می توانستم برای پسرم مادری همچون تو باشم!

ماه رمضان شروع شده بی آنکه بتوانم مثل سالهای پیش از این در شور و شوق روزه داری باشم. مفهوم واقعی گرسنگی را دیگر خوب می دانم. انگار تمامی سلولهای بدنم به یکباره از خود بیخود می شوند...

چهارشنبه برای ملاقات با لیزا عازم مرکز بهداشتی شدم. لیزا با لبخندی گرم مثل همیشه مرا پذیرا شد ولی برای نگرانی هایی که برایش برشمردم جز دلداری کاری انجام نداد. لب کلامش این بود "همه اینها طبیعی است!". خبر خوش اینکه آهن خونم به مقدار طبیعی خود برگشته و سایر مقیاسهای اندازه گیری خطر در مایعات بدنم کاملا نرمال است. با اینهمه دست نیافتنی ترین آرزوی امروزم پشت سر گذاشتن این چندماه و به دنیا آوردن پسر قهرمانم است که هرچه فکرش را می کنم جز ایستادگی و پشتکار هیچ از او ندیده ام. اگر آزاری بوده از سوی من بوده و به خاطر ناآموختگی هایم و هر آنچه از سوی این همراه نازنین بوده، کنار آمدن با شرایط بوده است.... 

مامان عزیزم، بابای مهربان هر یکی دو روز یکبار جویای حالم می شود، از بسته های پستی می پرسد که برایم پیاپی می فرستد، از خانواده کوچولویم و از پایان نامه و درسهای کلاس زبانی که تازه شروع به یاد گرفتنش کرده ام.... انگار با او که هم سخن می شوم تا چندی غمهای نشسته بر دل را فراموش می کنم. به خصوص زمانی که به یاد می آورم ماهها و ماههااست که این چنین برای کم کردن دلتنگی هایم آستین بالا زده است...

برای غربت نشینان این لحظه های بازیابی کوتاه آنانکه دوستشان دارند و ترکشان کرده اند به واحه کوچکی می ماند در دل کویر.  مامانی یکی یک دانه ام به خاطر همه چیزهایی که با وجود رفتنت برای من باقی گذاشته ای از تو ممنونم. باز هم مهمان خوابهایم شو و در آغوشت بگیرم... 

 پسرم ۱۰۰ روز دیگر دیدارهایمان تازه می شود... برای مدت زمانی کوتاه فرصتی پیدا می کنیم تا از بودن کنار هم لذت ببریم و یاد بگیریم که چگونه از دارایی هایمان درست استفاده کنیم. آنچه داری، همان ها که آفریننده ات به تو ارزانی داشته و یا می شود گفت که هدیه پدر و مادرت به تو بوده است، در نهایت، کاربریشان را تو به عهده خواهی داشت. پسرم قولی به من بده تا من هم از داشتنت در درونم شاد شوم!

  •  قلب کوچک چهار حفره ای داری که در دقیقه ۱۳۶ بار می کوبد. بگو که این قلب نه در حرص داشته ها و نداشته های مادی، که از شعف زیبایی های هستی و عشق به کائنات و زندگی خواهد تپید!
  • انگشتان نرم و نازکی داری که با آنها دیواره های جهان محدود کنونی ات را لمس می کنی. بگو که با آنها نه ماشه مسلسلی را خواهی فشرد و نه مینی در زمینی خواهی کاشت. که به کمکشان قلم (اگر شاعری شدی)، تیغ جراحی (اگر پزشکی باشی)، و یا مضراب سازی (اگر خواستی نوازنده ای شوی) را خواهی گرفت و این چنین به جنگ بیدادهای انسانی خواهی رفت.
  • پاهای دل انگیزی داری که هر دم با ضربه هاشان اعلام وجود می کنی. بگو آنها را بر زمین استوار نخواهی کرد مگر برای قدم نهادن به راه صحیح، برای اقامه حق انسانی دربند یا یاری به نیازمندی درگیر یا برای رسیدن به آرزویی که برای دیگران دست نیافتنی است و برای تو هرگز... نه برای له کردن حتی مورچه ای...
  • چشمان دلنشینی داری که هنوز چند روزی تا گشودنشان فرصت هست... به من بگو که با آنها احسان و معرفت و دلاوری را خواهی دید و کشف خواهی کرد و با پلکهای معصومت راه بر زشتی ها خواهی بست، مگر آن زمان که قصد از میان برداشتنشان را داشته باشی!  

دلبندم. صدای ضربه هایت را شنیدم. قول تو را قبول دارم مرد کوچکم. من هم هم رزم تو هستم و از داشتنت به خود می بالم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 8:26  توسط لیلی  | 
سلام نازنینم،

عزیز دلم، این روزها دلم گرفته است...

پاي پياده ميرود، قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو، اي مه شا مگاه من
هزار حرف گفتني دارم و دم نمي زنم
كاش شود بخواني از پنجره نگاه من....
شب است خوشه و سايه ها
و جغدها خرابه ها ميان اين سياهه ها
فقط تويي پناه من فقط تويي پناه من......
وقت سفر عزيز من ساز به دست من نده
اسير مويه مي شود مخالف سه گاه من

پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو اي مه شا مگاه من اي مه شا مگاه من
اگر چه رفته اي ولي قصه ي عشق ماندنيست
يا د تو مانده تا ابد، در دل بي گناه من 

آلبوم قلندروار عليرضا افتخاري، آهنگ "پاي پياده"

دلگیر توام. آخر هنوز هم انگار من همان جنین خفته در درون توام، هنوز هم از بوی آغوش تو مستم مادرم... هنوز هم چادر نمازت صدای تو را یدک می کشد... هنوز هم نبودنت مرا داغی است بی درمان. بگذریم از نداشته هایمان...

کار جدی ام مدتی است شروع شده. هر روز از ۹ صبح تا ۶ عصر ـ شاید گاهی بیش و کم ـ سرکارم. بخشی از روز پشت رایانه ام نشسته ام و با نرم افزارهای ویژه که ورود مرا به تمام کتابخانه های دنیا و بایگانی مجله های علمی ممکن می کند در باره موضوع پایان نامه ام تحقیق می کنم. بقیه زمان را هم در آزمایشگاه پاکیزه و همراه دکتر فردریک و همکلاسی چینی ام "شیا" می گذرانم.

در رخت کنی که برای ورود به محیط آزمایشگاه طراحی شده است لباسهای خاصی به تن می کنیم که از فرق سر تا نوک پايمان را مي پوشاند و محيط داخلي را از گرد و خاك و آلودگي هاي بيرون مصون نگه مي دارد. در اتاقهاي داخلي همه با اين لباسها آمد و رفت مي كنند و تا عادت نكرده باشي يه نظرت مي رسد كه در كره مريخ تردد مي كني! هواي داخل آزمايشگاه با سرعتي غير قابل باور از درون فيلترها مي گذرد و دهها بار سريعتر از مكان هاي عادي تصفيه مي شود...اگرچه گازهاي بسيار سمي همچون آرسين و فسفين داخل راكتورها در جريان هستند ولي تمهيدات سختي در جريان است كه اطمينان حاصل شود هيچگونه نشتي به هواي اطراف ندارند. با اينهمه مادرجان نگران پسرم بودم كه ممكن است حتي كوچكترين مقادير اين فرآورده هاي سمي بر روي رشد ذهني و جسمي اش موثر باشد. براي همين با دكتر "سون" كه يكي از مسئولين مستقيم آزمايشگاه پاكيزه است بحث مفصلي داشتم. عزيزم بنا به دلايلي نمي خواهم در محيط كاري ام اشاره خاصي به بارداريم داشته باشم ولي تا وقتي كاملا رك به دليل نگرانيم اشاره نكردم نتوانستم جواب قانع كننده اي از او بگيرم. بنا به اصرار من تصور كرده بود به نحوه اداره و كنترل سلامتي در آزمايشگاه پاكيزه اعتماد ندارم. ولي با طرح موضوع، خيلي از مسايل حل شد... طبق آمار در ۵ سال اخير ۳ نفر خانم باردار هم شرايط من در اتاق پاكيزه فعاليت دراز مدت داشته اند و دكتر به طور خصوصي اضافه كرد كه همسرش تا ماه هشتم بارداري در اتاق پاكيزه مشعول كار بوده است. از آنجايي كه عكس دختركي سياه مو و خندان ۶-۵ ساله ای را روي ميز كارش ديده بودم، كلي دل و جرات گرفتم. با اينهمه دكتر سون اضافه كرد كه حتما بايد از حمل وسايل سنگين و كاري كه همراه با فشار عصبي باشد خودداري كنم، ولي اينها مايه نگراني من نيست مامان...        

مامان، روز پنجشنبه به دعوت مركز بهداشت براي انحام تمرينات ورزشي راهي آنجا شدم. ده نفر بوديم در زمانهاي مختلف بارداري... بايد مي ديديمان! ده نفر با رنگهاي مختلف و از نژادهاي گوناگون با ده فرشته پنهان در وجودشان. ليزا به عنوان ناظر مركز بهداشت هم آنجا بود و مربي مان كه از قضا ايراني هم از آب درآمد كلي برايمان حرف زد و گاه ليزا و گاه خود مربي ورزش مريم برايم ترجمه مي كردند تا بدانم جريان از چه قرار است.  قبل از هرچيز برايمان توضيح داده شد كه اصولا به چه دليل حتما بايد ورزش كنيم و براي سالم ماندن جنين، لازم است از چه كارهايي در حين ورزش خودداري كنيم (كه پريدن و دويدن يكي از آنها بود و آراز مرتب لگدم مي كرد كه ببين!) اصلا تصور نمي كردم اينهمه به من خوش بگذرد. احساس شادابي مي كردم و مي دانستم كه آرازم هم كاملا سرحال است اگرچه آن لحظه آرام بود و به صداي موزيك گوش مي داد. اگر بشود دوست دارم تمريناتي را كه برايمان مجاز دانسته و همانجا آموزشمان دادند انجام دهم، و هر دو هفته يكبار بازهم ورزش دسته جمعي خواهيم داشت... 

مادرم، پسرم عاشق موسيقي است مخصوصا عليرضا افتخاري... اذان را هم به روش خودش دوست دارد دقيقا مثل تو، صدايش كه در خانه مي پيچد آرام آرام مي شود و سراپا گوش. به گمانم حتي نفس هم نمي كشد... مامان جان لطفا گاهي به فكرم باش كه دمي بي تو و ياد تو نيستم و سلامتي و تولد آسوده پسرم را از خداي مهربانت بخواه...

با پسرم: عزيزم، جایی که خیال آمدن به آنجا را داری، جهانی است سراسر رنج و شکوه، که بیش از هر چیز دیگر انسانها آن را برای هم غیر قابل تحمل می کنند... اگر روزی فرا رسید که انسانی را دیدی که رنج می کشد و ترکش کردی بی آنکه چیزی برای گفتن داشته باشی بدان که دیگر نمی توانی آدمی باشی. تو هم قطعه ای از این جهان خواهی بود و می توانی تا محدوده مرزهایت تغییرش دهی. پس هرگز در قبال دیگران و آزردگی هایشان بی احساس نباش پسرم. ترانه ای که بسیار دوستش داری و با شنیدنش با تمام وجودت در برابر نتهایش واکنش نشان می دهی برایت لینک می کنم. تقدیم به تو و همه کودکانی که یکروز صاحبان مسئول این جهان خواهند بود و به این امید که همین قدرصادقانه و با همه مشت گره کرده ات برای رفع دردهای بشری بکوشی...

http://www.youtube.com/watch?v=R-T6WAgJnm0

You can tell from the lines on her face. You can see that she'd been there. Oh think twice. It's just another day for you and me in Paradise. Ah no, there must be something you can say...

 |+| نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 17:27  توسط لیلی  | 
مامان عزیزتر از جانم،

پس از یکی دو روز سخت کاری که با خستگی همراه بود، روز سه شنبه رسید. باران صبحگاهی نم نمک روی برگ درختان می نشست. هوس کردم به جای پیاده روی آرام هر روزه ام بدوم. سرشار از انرژی ناب سپیده دمان بودم و انگار پرواز می کردم... جنگل افرا و کاج در ابر پایین نشسته خیال انگیزی غرق بود، حتی نمی شد حقیقت را دید... چند ساعت دیگر که با درد افزاینده ای از دانشگاه به خانه برگشتم، نتوانستم به آنچه می دیدم اعتماد کنم....با لیزا تماس گرفتم و کارهایی را که دقیقا می توانستم انجام بدهم سوال کردم. و زمانی که دیگر جز نشستن و منتظر آمدن محمد شدن کاری نداشتم، اشکهایم روی گونه هایم ریخت... در آن لحظات هراس انگیز، مامان جان فقط به یک چیز فکر می کردم: پسرم...   

توی ماشین یا اتاق انتظار بیمارستان، یا زمانی که سعی می کردم شرایطم را برای تیم پزشکی تشریح کنم، دیگر اشکی برای ریختن نداشتم. در بخش اورژانس آرامش کامل حکمفرما بود و با وجود بیماریم مجبور شدم ساعتها در انتظار بنشینم. ناچار شدم چند بار بین بخش پزشکی مادران و نوزادان و بخش پزشکی زنان رفت و آمد کنم، چون از بخت بد مابین هفته های ۲۲ و ۲۳ بودم! از نظر بخش مادران پسرم حتی در صورت تولد هنوز نمی توانست وارد جرگه نوزادن شود و بخش زنان تصور می کرد که ۳ روز نمی تواند مساله مهمی باشد. زیر بارانی که سیل وار می ریخت حتی خشمی هم حس نمی کردم...فقط می دانستم که آرازم زنده است و یک انسان کامل، حتی اگر هیچ کس هم با این عنوان نپذیردش...

مامان من، چطور توانسته بودم اینهمه خودخواه باشم؟ چطور با زندگی پسرم بازی کرده بودم؟ خانه کوچکش را ویران کرده بودم و انگشتان ریز دست و پایش را بی حفاظ باقی گذاشته بودم؟ مگر نه اینکه "هر کسی که عاشق گلی می شود مسئول گل خویش است"؟مگر روباه كتاب اگزوپري هم اینهمه را به شازده کوچولو نگفته بود؟ مادر جان به تو فکر می کردم، حتی در تمام لحظاتی که عاقبت توانستم با پزشک ملاقات کنم و همه معاینه ها را با جوابهای خوب داشته باشم. حتی زمانی که پزشک، آراز خوشگلم را نشانم داد که داشت با آرمش خیال توی شکمم پشتك وارو مي زد و مشتهاي فندقي اش را تكان مي داد. و به قول خانم دكتر "حالش نمي توانست بهتر از اين باشد". حتي وقتي كه ديگر خوني وجود نداشت و همه چيز طبيعي به نظر مي رسيد. زماني كه عاقبت چهره نگران محمد با لبخندي دلنشين روح تازه گرفت و من دست هميشه حمايت گرش را روي شانه هايم حس كردم: تازه ديدم كه او هم در تك تك اين لحظه هاي رنج روحي كنارم بوده و سعي داشته دلداريم دهد، اما من غرق در بهت نديده بودمش.

به تو فكر مي كردم چون سه شنبه، درسي را كه سالها برايم سرمشق كرده بودي با پوست و گوشت و خونم و از روزگار آموختم و از آنجاكه دانش آموز خوبي برايت نبودم،‌ كم مانده بود كه اينهمه را به قيمت زندگي پسرم به دست آورده باشم. من مسئولم! من در برابر جهان مسئولم! وظيفه اي شگرف به عهده دارم... زندگي انساني را به من واگذار كرده اند. انساني كه از قضا جگر گوشه دو عشق بزرگ من است: تو و محمدم. يك فرشته كوچك كه هر آن در جد و جهد است براي زندگي، همو كه هر روز صدها بار لگدهاي نازنينش را مي نوشم. چرا مادرم اين را پيش از اين ندانسته بودم؟ 

حالا تا مدت زماني كه از بهتر بودن خودم و مهمتز از آن پسرم مطمئن شم،‌نياز به استراحت دارم.ماماني من را دعا كن و ياورم باش. چنانكه هميشه بوده اي.

با پسرم: عزيزم. مي دانم كه روبراهي. چنان سخت تكان مي خوري كه مي فهمم بزرگ كردنت كار راحتي نخواهد بود... حالا مي دانم كه تو پسري هستي قوي و پر از انرژي و براي اصلاح گوشه اي از جهانمان يك عالمه روحيه با خود مياوري. عزيزم اما خود را براي اشتباهات هم آماده كن. آنها هم بخشي از زندگي هستند. حتي من هم اشتباه مي كنم: با اينكه مادر توام! پسرم فقط اجازه نده اين خطاها به قيمت آزار آنها كه دوستشان داري و در قبالشان مسئولي تمام شود و لازمه آن اين است كه هوشيارانه عمل كني. اگر در اين چند روزه مايه رنج تو شدم، صادقانه عذر مي خواهم. مرا ببخش و اجازه بده بازهم در همسايگي هم خوشبختي را مزمزه كنيم. به اميد روزي كه كنارم باشي و وصالمان ما را از سختي هايي كه ديده ايم منفك كند. خوش باشي عزيزم.   

 |+| نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 7:30  توسط لیلی  | 
سلام مامانم،

عزیز دلم دیگر لازم نیست حالت را بپرسم. روزهای متوالی است که هر شب در رویاهایم ظاهر می شوی. گاهی برایم میوه های بهشتی می آوری و گاهی توی خانه قدم می زنی، مطالعه می کنی یا در آغوش گرمت می گیریم. شاید می دانی چه اندزه محتاج توام. آبجی لاله گاهی گله می کند که مهمان خوابش نمی شوی :"مامان رو تو با خودت بردی!" و من هر بار خبرهای تازه ای از تو برایشان دارم. دیشب هم آمده بودی تا گردنبند جواهر نشانی را برای به دنیا آوردن آراز به من هدیه کنی...ممنونم عزیزم که اینهمه به فکر منی. خدا را شکر می کنم که سالها به من فرصت داد زیر سایه پربارت ببالم و با روح مهربانت آشنا شوم، که اینهم نعمتی بوده است مادرم. حالا وقتی که بسیار بسیار دلتنگت می شوم، وقتی که روز می رسد و من را مثل هرشب از آغوشت جدا می کند، زمانی که دلم پر می زند برای دستهایت که عاشق بوسیدنشان بودم، غمخورک کوچکی که توی دلم لانه کرده آهسته تلنگری می زند که :"مادرم، من کنار توام،برای من هم از مادرت بگو!".

مامان جان دو روز قبل پسرم منفی ۴ ماهه شد. من و بابا محمد برایش جشن کوچولویی گرفتیم و جای آراز را خالی کردیم و با پیتزای سبزیجات و شیرینی هایی که به شکل قلب بودند، از خودمان پذیرایی کردیم. آرازم تمام مدت خوشحال بود و ضربه هایی حاکی از شور کودکانه حواله ام می کرد... از خدای آراز ممنون بودیم: برای آفریدنش، سالم بودنش و رشد به جایش.

دکتر فردریک از تعطیلات تابستانی اش در اسپانیا و تایلند برگشته و تمام روز جمعه من به آماده کردن اجازه نامه رسمی دانشگاه برای کار در آزمایشگاه "پاکیزه" گذشت. 

تابستان تمام شده و کم کمک می شود سرمای هوا را در پگاه های دیر رس مزید. مامان، نرمش ها و پیاده روی های من ادامه دارد ولی نفسم زود می برد. از خودم می پرسم که آیا روزی دوباره همان لیلی سابق خواهم بود؟ فقط ۴ ماه دیگر باقی مانده تا به جواب برسم.

با پسرم: دلبندم، با تو بودن برای من لذت بزرگی است. عشق تو در قلبم لانه کرده و می دانم که دیگر رهایی از آن نخواهم داشت، حتی روزی اگر کنارت نباشم. دیگر راه نجاتی برای من نمانده عزیزم و روزی تو هم همین اندازه در غم شیرین عشق فرزندی گرفتار خواهی شد: به امید آنروز. می دانم که از به دنیا آمدن واهمه داری. تردید تو بی مورد نیست. تولد و مرگ هر دو از یک تیره اند. اما:

  • اگرچه با به دنیا آمدنت از من دور می شوی "مثل مرگی که با جدایی همراستا است" و هرگز در سراسر عمرت با انسان دیگری چنین وابستگی خونی و فیزیکی نخواهی داشت (تو عزیزم یک مرد خواهی بود)، اما با این جدایی ما فرصت بیشتری برایش شناخت هم خواهیم داشت. گاهی لازم است که از آنچه که دوست داریم فاصله بگیریم تا بهتر بشناسیمش.
  • این درست که با تولدت رنج خواهی برد "مثل جان دادن كه با دردی جانکاه همراه است" اما امیدوارم بتوانم چنان دیدگاهی را در تو تجلی بخشم که یکروز برسد که با خود بگویی: به دنیا آمدنم ارزشش را داشت... شاید روزی که عاشق شدی، یا روزی که قله های با شکوه افتخار را درنوردیدی، یا آنروز که زیبایی عمیق و بی مانند جهان، آسمان و ابر را از ورای اشکهای خونینی که زندگی تو را وادار به ریختنشان کرده است درک کردی...
  • این حقیقیت دارد که با تولدت از آسایشی که داشتی به کل جدا می شوی "چنانکه ما با مردن از داشته های مادی مان دل می کنیم" و به جایی قدم می گذاری که حتی برای نفس کشیدن هم باید مبارزه جانکاهی را با کیسه های هواییت آغاز کنی، اما عزیزم هیچ سلاحی بی حکمت نیست! تو قلب دلاور و روح جسور یک انسان را با خودت با این دنیا می آوری و به زودی پی خواهی برد که اسلحه ات را اگر به کار نبری، زنگار می بندد. هر روز با سرکشیدن خورشید تو هم باید دل به دریا بزنی و و یکبار دیگر به پشت گرمی آرزوهای به حق و پروردگارت با هرچه کاستی و نادرستی و رنج به پیکار برخیزی. عاقبت خواهی دانست که آرامش هرگز برای انسان ابدی نیست. بلکه خود در دل تلاش هر روزه نهفته است.

برای تو آرزوی موفقیت می کنم...زندگی ات بی عشق و پیکار و علم هرگز مباد!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 9:18  توسط لیلی  | 
سلام عزیز دلم،

چقدر دلتنگ توام مادرم! برای دستهای نازنینت که خش خورده روزگار سخت بود، برای چشمهای درشتت که زمان اشک آلود شدن، در ورای عینک پنهانشان می کردی و برای لحن عزیزت، زمانی که عاشقانه می بوسیدمت، که زمزمه می کردی: خدایا پاره تن من است، خدایا این دختر مهربانم است... نمی دانم و هرگز هم نخواهم دانست که چرا زمانی که بسیار دوستم داشتی با پروردگارت حرف می زدی نه با من...مثل آن روز وداع... سی ام مرداد ماه... در آغوشم کشیدی و گریه کردی. و توی گوشم خواندی که: خدای من این دخترم لیلی است... به تو می سپارمش... به زودی برای من عزیزم، و نه برای دیگران فراقمان یکساله می شود...

بسیاردوست داشتم که از تو برای پسرم حرف بزنم. اما هرچه واژه که گرد هم بیاورم، نخواهد توانست حق مطلب را ادا کند. از سادگی ات بگویم و دلت که خالصانه برای همه می تپید؟ از دختر یتیم همسایه که بعدا دانستیم خرج مدرسه اش را تو می داده ای؟ از آن زن بیمار آشنا که دانستیم برای خرج عمل جراحی اش سپرده بودی طلاهایت را بفروشند؟ از همه آنهایی که رازدارشان بودی و تیمار دارشان... از بیماران فراموش شده که به عیادتشان می رفتی، از کودکان بی سرپرست که محبتشان می کردی، از زنان خیانت دیده که غمخوارشان بودی...از فرزندانت که به معنای حقیقی کلمه دوستشان داشتی... و هرگز ندیدم که عشقت به ما سدی شود در برابر پیشرفت و آزادیمان...چنانکه که تا روز آخر بیماریت، با صدایی که از گلوی زخمی و لبهای تشنه ات بر می خواست و نفسی که از درد دوری مان می لرزید از پشت تلفن می گفتی: لیلی قشنگم...سرما خورده ام فقط... خبری نیست اینجا... درسهایت را خوب بخوان عزیز دلم... و همچنان که مرا دلداری می دادی، با انگشتانی که هنوز هم می پرستمشان از درد جانگداز، دیوارها را می خراشیدی...

مادر تو که بودی؟ فرشته ای شاید. چگونه می توانم علاقه ات را به علم و هوش سرشارت در ریاضی را برای پسرم بشکافم، زمانی که همه ما را به سر و سامان رساندی، تحصیل نا تمامت را از سر گرفتی و در آن ۷ سال همیشه از بهترین های کلاستان بودی و این را بعدا از دوستان هم درست شنیدیم مادر...برای ما دیدن تو که کتاب به دست در صحن خانه می گردی و مطالعه می کنی، آشناترین صحنه دنیا بود عزیزم... و این که چگونه یک به یک پله های ترقی را در مدارج عالی تحصیل طی می کردی مایه مباهاتمان می شد...

مادرکم، نوه تو را در بطن خود دارم و من و پدرش آرزو مندیم که راه تو را درپیش بگیرد، بی یکذره خستگی همان طور که تو بودی. مرا ببخش اگر لیاقت این را که دخترت باشم کمتر دارم...اما سعی می کنم، هر روز و هرشب...

با پسرم: عزیزم. به گمانم بار اولی است که با تو سر صحبت راباز می کنم. زمانی که لگدهایت را حس می کنم به این باور می رسم که برای اثبات خودت تلاش می کنی و چون چنین است، پس این شایستگی را داری که به عنوان یک انسان با تو برخورد شود: گمانم نخستین آن این باشد که با تو سخن بگویم، آخر اینجا ویلاگ تو هم هست عزیزم....از این پس تو هم وارد این بازی می شوی. بازی مرگ و زندگی و جنگیدن با نیستی و کشاندن خود از قعر هیچ به بلندای همه چیز... راهی است که ما در حال پیمودن آن هستیم... اولین قدم این است که نترسی پسرم. اگر این را فراگرفتی از همه پیش تری...من هم نمی ترسم عزیزم... خانم دکترت گفته که آهن خونمان کمتر شده است. نمی دانم به جز خوردن گوشت و قرص آهن دیگر چه می شود کرد. اما نمی ترسم. تو هم نباید بترسی. با هم راهی را برای غلبه بر مشکلاتمان پیدا می کنیم. نگران نباش! لیزا اجازه داد دوباره صدای قلبت را بشنوم. برای من آن طنین محکم و کوبنده ۱۳۶ تایی اطمینان خاطری بود که تو از آمدن و مبارزه ات با مشکلات هراسی نداری. دوستت دارم پسر قهرمانم! ادامه بده عزیزم، به پیش!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 7:34  توسط لیلی  | 
 
  بالا