|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
پسرک دلبندم.
از خیلی وقت پیش منتظر بودم با ترس و لرز... حتی پیش از اینکه متولد شوی. اصلا از همان روز منحوسی که خواندن کتاب های روانشناسی را شروع کردم... همان وقتی که زانو به بغل می نشستم پشت میز کارم و چهره تو را که تا دیدنش سال های طولانی انتظار باقی مانده بود تصور می کردم . از همان زمان که در خیال برایت لالایی می خواندم....
با اینهمه خوب می دانی که غافلگیرم کرده است. با همه دانستگی هایم سرزده آمده و نشسته در شاه نشین پذیرایی خانه مان و دارد برای خودش تخمه بو داده می شکند! دوسالگی ات را می گویم. اگر یک مادر نبودم از دست مادرانگی ناشیانه این روزهای محک و دوسالگی عجیب و غریبت سر می گذاشتم به کوه و بیابان. تنها چیزی که کمی دلهره ام را کم می کند همین اسم است و صفت وحشتناکش. به خودم می گویم که اگر یک همه گیری نبود لابد اسمی هم نداشت. به خودم دلداری می دهم که گذرا است و ته دلم آن ور ناباور و شکاک می پرسد: از کجا اینقدر مطمئنی؟
خدا می داند که من این درگیری ها را با عزیزترین کسانم نمی خواهم. این که من برای تو بجنگم عجیب نیست چون حاضرم به خاطر تو یک تنه پشت دنیا را به خاک بمالم. اما خوب که نگاه می کنم می بینم کسی که روبرویم ایستاده است خود تویی. گاهی نمی فهمم. گیج کننده است. اگر برای تو مبارزه می کنم پس چرا شمشیر کشیده ای به روی من؟ اما حقیقت دارد. مثل وقتی که اصرار می کنی وسط خیابان بایستی و منطقم را برای رد شدن با من نمی پذیری. یا وقتی که برای خوردن یک قاشق از ویتامین آ+د ات الم شنگه ای به پا می شود آن سرش ناپیدا. یا وقتی که حاضر نمی شوی کلاه آبی ات را بگذاری روی سرت تا از گزند باد زوزه کشان در امان باشی. وقتی که عصبانی می شوی. آن وقت خیره می شوی به من و شروع می کنی به زدن خودت. گیریم که ضربه هایت آرام است و آسیب رسان نیست. اما به گمانم تو آدم شناس کوچولوی من با تجزبه و تحلیل نگاه متعجب و ناباور من خوب فهمیده ای چقدر از تماشای این صحنه خون به دل می شوم، حالا هر چقدر هم بخواهم وانمود کنم که برایم مهم نیست. می خواهی حقیقت را بدانی؟ این جور وقت ها دلم می خواهد مرده باشم.
ببین من نمی خواهم به خودمان دروغ بگویم. تو تغییر کرده ای. من هم، قبول دارم. بین ما خیلی چیزها عوض شده است. گیریم که باید همین طور می بود. اما مادرانگی من دیگر یک ماه عسل شیرین نیست که خستگی هایم را از دنیا به پایش بریزم و با عشقش روحم را تطهیر کنم. من به همه نیروی نهفته که مادر بودن به من می دهد نیاز دارم که رابطه مان را مدیریت کنم. همه زندگی ام در دو سالگی تو شده است مثل یک بازی شطرنج. حتی برای دوست داشتنت هم باید محتاط و با برنامه باشم. دیگر نمی توانم هر لحظه که دلم خواست بپرم و بغلت کنم. اگر سرگرم کار مهمی باشی (کار مهم آرازی مثل کتاب خواندن یا تماشای خرسی که می رقصد) پسم خواهی زد... تو پسرک!
این وسط در این هیاهو و قشقرقی که تو پسرک من بر سر «من پادشاه خودم هستم» برپا کرده ای چیزهایی هم هست البته که نجات دادنشان را از این سیل بنیان کن به این راحتی ها نیست. یکیشان همین لیلی است. مادرت. مادرت دوست ندارد که تو بزنی اش. نه آن لیلی درون که گاه و بیگاه قهر می کند. نه آن لیلی برون که کر و فری دارد برای خودش. من اصلا از عکس العمل های ناخودآگاه تو خوشنود نیستم. من دلم نمی خواهد کسی به من توهین کند حتی اگر تو آن کس باشی. نمی خواهم تو ماشین اسباب بازیت را پرت کنی یا با دست های کوچولویت بزنیم. خوب می دانم که هنوز کوچکتر از آن هستند این دست های دوست داشتنی که بتوانند حتی دردم بیاورند و خوب می فهمم که که اینهمه را از روی قصد و غرض نمی کنی. اما باور کن آن دل شکستگی لیلی درونم از نیت نداشته ات مثل پژواک صدای نازکی است که در حجمی باور نکردنی به قلب و روحم حمله می برد.
قسمت پیچیده ماجرا نقشی است که باز هم تو در این میان ایفا می کنی. چون اگر ابهت مادرانه من بشکند هیچ کس بدتر از تو از آن صدمه نخواهد دید. تو همان هیزم شکنی هستی که تبر می زند به درختی که در سایه اش ایستاده است. اگر بیفتم پسرکم تویی که می شکنی.... چیز دیگری که باید نجاتش دهم همان رابطه مادری-فرزندی است. تو هم خوب می دانی که مادری هرگز کهنه نمی شود. اما یک مادر هم می تواند برنجد. من نمی خواهم از تو برنجم. من نمی خواهم دلم از داشتنت به درد آید. من نمی خواهم یکروز برسد که خسته شوم از مادر بودن. من برای بودن آن چه هستم زحمت کشیده ام. نمی خواهم مادرانگی عمدی ام (و نه غریزی را) به باد دهم.
ما چاره ای چند اندیشیده ایم.
پسرم. پیش از هر چیز در این چندین هفته طاقت فرسا یاد گرفته ام که صبر ما بزرگترها چقدر می تواند برای حفظ آرامش خانواده مهم باشد. من نمی خواهم آن لجبازی دوسالانه ای را که به سوی من پرت می کنی به تو برگردانم. من برای چیزهایی که اهمیت کمتری دارند (کمتر از شخصیت من و تو که طلایی اند ، کمتر از سلامتی و شادی تو که سرمایه های جاودانی اند) بهای نازلی می پردازم. برای حرف مردم، برای تمیزی خانه، برای اسباب بازی هایت، برای لباس های کثیف.
خدا را شکر به خاطر آن سه شخصیت مهم دیگر برای کمک به من و پدرت وارد روزانه های تو شده اند. آقای کتک خور، بانو گل زرد و توپ سبز را می گویم. وقتی تصمیم می گیری که کسی را بزنی من و آتا زود یادآوری می کنیم که: «فقط آقای کتک خور رو میشه زد». بعد دست در دست هم می رویم و بالش رنگارنگی را که برای این کار در نظر گرفته ایم می زنیم. هم تو خالی می شوی و هم ناامیدی پیشین جایش را به یک بازی با مزه می دهد. بانو گل زرد قبلا یک دندان گیر کهنه بی مصرف بود. اما حالا دوست روزهای ناتوانی از مهار احساسات است. هر موقع بخواهی کسی را از روی محبتی که داری گاز بگیری زود یاد این موجود مشهور می افتیم و گازش می گیریم و باید مفتخرانه اضافه کنم که یک هفته ای است که این عادت ناپسند را به کل ترک کرده ای و ترجیح می دهی هرچه را بیش از توان تحمل قلبت دوست داشته ای در آغوش بگیری. توپ سبز هم برای آن لحظه هایی است که دلت پرت کردن می خواهد. زود می گوییم: «این شیشه مربا یا آن کنترل تلویزیون واسه پرت کردن نیست. به جای آن این توپ رو می شود پرت کرد» و وقتی توپ قلقلی را پرت می کنی خودت هم خوشحال تری....
ما به تو امکان انتخاب می دهیم (آراز کدام پیراهنت را می پوشی، قرمز یا سبز را؟) و فرصت تفکر و تغییر عقیده (اگه دوست نداری بیایی تو می تونی دو دقیقه پشت در بمونی. هر موقع نظرت عوض شد تقه بزن به در) و همچنین امکان تصمیم گیری (الان دوست داری چیکار کنی؟). ما سعی می کنیم جایگزینی برای کارهایی که دوست داری ولی مجاز به انجامشان نیستی فراهم کنیم (تو نمی تونی از لیوان بابا بخوری ولی می تونی در مربا رو بذاری). ما سعی می کنیم مراحل تکراری کارهایی را که دوست نداری و مجبوری انجامشان دهی برایت به بازی تبدیل کنیم (بازی تعویض پوشک همراه با کلی قلقلک و قایم موشک). گاهی وقت ها حتی برنامه مان را با خواست تو منطبق می کنیم (به جای دوچرخه سواری پیاده می رویم برای خرید تا بتوانی کالسکه ات را بیاوری) ما سعی می کنیم ولی نمی توانم ادعا کنم که همیشه موفقیم.
ما تلاش می کنیم رفتارهای نادرستت را نادیده بگیریم و رفتارهای خوبت را تحسین کنیم. اگر هم نشد یک دقیقه وقفه می دهیم در جریان امور جاری... یعنی همان Time out که باید در اتاقت به تنهایی بگذرانی. تنبیهی که گمان نمی کنم آزارنده باشد چون آن را با آرامش و صبوری می پذیری. این زمان صرفا کمک می کند که کمی سیل سرازیر حس هایت را که گاهی از توان تحمل تو فراتر است سر و سامان دهی...
آرازم!
برای حلاجی این همه کم نیست آن لحظه هایی با خودم خلوت می کنم و شروع می کنم به دلداری آن لیلی کوچولوی درون. پسرکم. خوب می دانم که دوسالگی یعنی چه. یعنی نوجوانی کودکی. یعنی شروع من. یعنی به پا کردن رج های نخستین دیوار من. یعنی روشن کردن حد و مرزهایی که بایدها و نبایدها را مشخص می کند. یعنی این که بفهمی اراده ات تا کجا می تواند برود. یعنی این سنگی که در فلاخنت گذاشته ای تا کجا می تواند تالار آینه ات را ویران کند. مگر نه اینکه می خواهی بهترش را بنا کنی؟
من به لیلی درونم می گویم که تو داری بزرگ می شوی. مردی می شوی. و در این راه صعب چاره ای جز تولد نداری. یک تولد دیگر؟ لیلی درون من مدام از من می پرسد و جوابم همیشه مثبت است. آن تولد دو سال قبل یک آغاز بود، یک سرآگاهی. تو در سال هایی که تا نوجوانی پیش رو داری بارها پیله مادرانه مرا پاره خواهی کرد تا پروانه شوی. پروانه شدن ساده نیست. مستقل شدن هم. درد دارد. اما اگر مادر خوبی باشم باید توانایی پذیرشش را در خودم ایجاد کنم. من می فهمم که تو صرفا اندکی فراتر از توانایی های فیزیکی ات رفته ای. از نظر فکری آنقدر بزرگ شده ای که می توانی مثل همه ما مایوس، عصبانی و ناامید شوی و برای چیزهایی که البته برای خودت مهمند غمگین شوی. اما نه می توانی به خوبی در مورد آن ها صحبت کنی و نه اینکه یاد گرفته ای چطور به این حس های عجیب و غریب که امروز در چنبره شان گرفتاری فایق آیی. خدا می داند که حتی ما بزرگسال ها هم گاهی نمی دانیم که چطور باید با غم هایمان، شادی هایمان و حتی خودمان کنار بیاییم عزیزم. ما فرصت یاد گرفتنش را هرگز نداشتیم. خوشحالم که تو به جای سرکوب و تکذیب احساساتت یاد خواهی گرفت که آنها را مدیریت کنی. عزیزم این فقط یک قدم دیگر است: همین.
بسیار خوب. پس تو می خواهی مرا واداری تا بار دیگر به دنیا بیاورمت؟ می خواهی یکبار دیگر قلب مادرت را از هم بشکافی تا هست بودنت را به دنیا اثبات کنی؟ می خواهی بند نافت را انکار کنی و با دریدنش زندگیمان را به خون بکشی؟ می خواهی بار دیگر این داستان کهنه را سراییدن آغاز کنی؟ این منم مادر. منم همان حماسه جاودانی. من از این زاییدن هزارباره نمی ترسم. من درد می کشم اما نمی میرم. من برای همین است که زنده ام. من از این زخم تبرها که بر تنه کهنم می زنی، من از این خون ها که بر بستر عشقم می ریزی جان به در خواهم برد. من از آن زندگی دوباره خواهم ستاند تا مادرت باشم. من می مانم تا بالیدنت را نظاره گر شوم. من این درد را دستاویز خواهم کرد تا فقط راه درست زاده شدن را رو به خورشید به تو بیاموزم. پسرکم. بزن مرا. من از آن نخواهم مرد.
پی نوشت1: ما خوبیم. آنفولانزای خوکی گرفته بودیم. در دوران نقاهت به سر می بریم.
پی نوشت2: شاینای شایلی تولدت مبارک. آرزوی من برای تو میلیونها طلوع خورشید است در میلیون ها روز نوی خوشبختی.
پی نوشت: بعد از دو شب که آراز قهرمان در تب چهل درجه گذراند حالا همگی خیلی بهتر هستیم و روند بهبودیمان دارد طی می شود. ممنونم از توجه و انرژی عزیزان و با آرزوی سلامتی پاینده برای همه.
یادم نمی آید هرگز تا این حد یک آنفولانزای ساده یا حتی پیچیده توانسته باشد مرا از پا بیندازد. مریضیم. همه باهم. دو روزمان در تب و هذیان گذشت. گلودرد و سرفه و گوش درد و دل به هم خوردگی هم داشتیم. هیچ چیز بدتر از یک خانواده بیمار نیست آنهم در بلاد غریب! پسرکم که سرماخوردگی میکروبی هفته قبلش پشت سر نگذاشته است و سرفه های خشکش را که از سه ماه قبل با خودش یدک می کشد این یکی را هم که گرفته مجموعه گل بیماری هایش به سبزه آراسته شده است. یک هفته است که به غیر از شیر هیچ چیز نخورده است (واقعا هیچ - چیز). آنقدر لاغر شده که شلوارهایش به تنش زار می زند و توی صورتش که نگاه می کنی یک جفت چشم درشت غمگین می بینی با سایه های گرداگردش و دیگر هیچ. من و پدرش هم از این درد استخوان که امانمان را بریده در عذابیم. شک کردیم به آنفولانزای اچ-یک-ان-یک. دکتر اورژانس اما نه تایید کرد و نه تکذیب. بنابراین هیچ بعید نیست که همین الان من و ویروس های صورتی خوکی با هم در حال نوشتن این متن باشیم!
دکتر گفت که چند مورد در شهر خودمان دیده شده است اما سیاست دولت بر این قرار گرفته است که پزشکان آزمایش تشخیص بیماری را انجام ندهند چون مراحل درمان مشابه همه آنفولانزاهای دیگر است. پسرک من در همان حال بیماری داشت سعی می کرد عقربک قرمز وزن سنج دکتر را بیرون بکشد و راز حرکتش را وقتی روی کفه ترازو می رود کشف کند. بیماری اش را بی خیال شده بودم و شجاعتش را تحسین می کردم. نه از معاینه با گوشی روی سینه و شکم ترسید و نه از چوب گلو. در برابر آزمایش گوش و حلق هم هیچ مقاومتی نشان نداد. فقط برای اینکه دکتر مهربان هربار برای انجام هرکدام از آراز اجازه می گرفت. پسرم می گفت: اممممممممم!!! فکر می کرد و اجازه می داد و البته سر حرفش هم می ایستاد. گاهی آراز شگفت زده ام می کند.
این هم یک پست پیش نویس شده قدیمی. خوب که بشوم درباره بازی هایمان می نویسم و کتاب های تازه مورد علاقه اش. خوب که بشوم چه کارها که نمی کنم! اگر بشوم البته.
۱. آراز کوچولو در همین دو هفته گذشته دومین دیپلم شنایش را گرفت به اضافه کلی تشویق مربی. امتحانشان شامل توانایی پرش در آب، حبس نفس در زیر آب، خوابیدن به پشت (به کمک والد) و پا زدن، پادوچرخه در آب و حرکت بدون کمک والد در بخش کم عمق بود.
در پایان مربی شنا برای بچه ها شعر خواند و آراز با زمزمه کلمه ها و حرکت های پانتومیم که مخصوص همان شعر است مربی را همراهی کرد و به قدری خوب این کار را انجام داد که خانم کریستال (مربی) از او پرسید: «خوب عزیزم خیلی عالی بود.... یه بار دیگه هم همین رو اجرا کنیم؟» و البته از آن سوال هایی بود که معمولا گوینده انتظار جواب مثبت از آن را دارد. آراز با تحکم جواب داد: «نه!» و وقتی که بعد از خنده حاضران به هر حال شعر اجرا شد اصلا حاضر نشد با بقیه همکاری کند. اعتماد به نفس مثال زدنی و تصمیم های راسخی که می گیرد همیشه مایه تعجب و خواهی نخواهی باعث مباهات من بوده است.
۲. من و بابای آراز دعوت شدیم به اولین جلسه خصوصی اولیا و مربیان! دبی بود و ماریکه و البته خود آراز که هر چند لحظه یکبار یکی از ما را از روند جلسه حذف می کرد تا دنبالش بدویم! مربی ها به ما اطمینان دادند که پسرمان در همه زمینه ها به خوبی پیش می رود. آراز پرونده ای داشت که تویش پر بود از عکس و توضیح و نوشته هایی که در مورد او نوشته بودند. تقریبا همه را از قبل می دانستم. اما نکته ای که شنیدنش از زبان دیگری برایمان تازگی داشت جمله کوتاهی بود که در بخش اسباب بازی مورد علاقه کودک نوشته شده بود. «هیچ چیز به اندازه موسیقی برای آراز آرامش بخش و شادی آور نیست! در زمینه موسیقی مستعد است.» بعد دبی توضیح داد که هر موقع آراز کوچولو غمگین و غصه دار باشد یا بی تابی کند برایش موسیقی پخش می کنند و آواز می خوانند.
۳. بیشتر وقت ها، زمانی که برای بردن آراز به مهد کودک می رسم حس می کنم که پسرکم برای ترک سریع محیط آمادگی ندارد و دوست دارد زمان خاصی را که برایش حالت بینابینی دارد با وجود و حضور من در مهد طی کند. این زمان که تقریبا نیم ساعت است به بازی های دلخواه آراز می گذرد. مثلا ممکن است بخواهد در سالن وسیع سه چرخه سواری کند و من برایش هورا بکشم یا با من توپ بازی کند و تاب بخورد. گاهی هم فقط بغلم می کند و در و دیوار را نشانم می دهد و برایم حرف می زند. بعضی وقت ها هم برایش از همان کتابهایی که آن دور و بر و معمولا زیر دست و پا هست می خوانم. وقت کتابخوانی دوستان آراز دورم جمع می شوند و گوش می کنند. با اینکه در کمال شرمندگی خوب نمی توانم صحبت کنم ولی بچه ها دوست دارند که گوش بدهند و اظهار نظر کنند. حالا بعد اینهمه مدت توی مهد به اندازه مربی ها مشهور شده ام. با آراز یا بی او هر زمان از سالن بزرگ مهد بگذرم چندین بچه همزمان من را به پدر و مادرشان نشان می دهند و با هیجان داد می زنند: «mama van araz» (یعنی مامان آراز). نمی دانم آیا خواهم توانست روزی به همین اندازه برای دوستان نوجوانی پسرم هم قابل قبول باشم؟
۴. آراز کوچولوی من پسر مسئولیت پذیری است. این هم کارهایی که انجام می دهد و چون شایستگی اش را در به انجام رساندنشان نشان داده است این وظیفه ها به او محول شده است. به این معنی که اگر نباشد حتما صدایش می کنم تا بیاید و او هم با کمال میل کمکم می کند:
لباس ها را در لباسشویی می ریزد و کلید روشن و برنامه ریزی را فشار می دهد، جورابهای تمیز و تا شده و لباس های خودش را از کنار بند رخت تا کمد و کشو می برد و دقیقا سرجایشان می گذارد، هر روز سفره را می چیند و جمع می کند، آب پاش را که پر از آب می کنم به تنهایی حمل می کند و بعد از اینکه می گذارمش روی طاقچه به گلدان ها آب می دهد و هر روز این آب دادن را یادآوری می کند ، پوشک کثیفش را در سطل زباله می اندازد، اسباب بازی هایش را جمع می کند و اگر سنگین باشد کشان کشان به اتاقش می برد، هر مایعی را که روی زمین بریزد به دقت پاک می کند. گاهی روی یک صندلی می ایستد و خریدهایمان را می شوید البته هر موقع لیلی توانایی و حوصله تمیز کردن سیلی را داشته باشد که توی آشپزخانه راه می افتد...
البته کم نیست دفعاتی که مایع را به عمد می ریزد تا چیزی برای پاک کردن و کمک کردن و تشویق شنیدن داشته باشد یا پیش می آید وقتی که نیستم لباسشویی را خاموش کند یا این که گاهی شیشه کره را پرت می کند تا ببیند چه صدایی می دهد. با اینهمه این هیچ چیز از ارزش علاقه ای که به کمک گردن و سهیم بودن نشان می دهد و توانایی اش در این راه کم نمی کند.
5. پیشرفت های فیزیکی آراز قابل توجه است. به گمانم کلاس ژیمناستیک کمک شایانی به آن کرده است. از پله ها ایستاده و بدون کمک بزرگترها بالا و پایین می رود (نه همیشه). خوب می دود. تغییر مسیر می دهد. روی پاشنه ها و روی پنجه هایش راه می رود. از هرجایی که بشود آویزان می شود. شوت می کند و می خزد. از وقتی نردبان را تکیه داده ام به لبه پنجره علاقه و مهارتش به بالا رفتن افزایش پیدا کرده است. هنوز سه چرخه اش را ولی رکاب نمی زند و نمی تواند جفت پا بپرد. عاشق موسیقی و رقص در بخش پایانی کلاس ژیمناستیک است. مربی جدیدش ربکا هم از او راضی است... دست های کوچک دوست داشتنی اش هم از مهارت و تجربه بار گرفته اند. کلیدها را در قفل و در شیشه های مربا را بر بدنه می چرخاند و باز و بسته می کند. پازل های چوبی اش را در کسری از ثانیه سر جایش می چیند، حتی سریعتر از ما! پیشرفت های گفتاریش را در پست های جداگانه می نویسم.
6. از نظر شخصیتی پسرکم جزو بچه های اجتماعی، فعال، پر جنب و جوش رده بندی می شود. برای من و پدرش که بچگی آرامی داشته ایم فرصت مساعدی است که زندگی از نوع دیگری را پر رنگ و لعاب تر و درخشان تر از دیدگاه او تجربه کنیم. انسان ها و برقراری رابطه به هرشکل ممکن را دوست دارد و همیشه پیش قدم و معمولا موفق است. آراز کوچولو خوش اخلاق است و معمولا گل لبخندی روی لب هایش شکفته است حتی اگر چند دقیقه قبلش گریه کرده باشد. پسر من یک کودک تکانشگر است تا تعمق گر و معمولا عجله دارد. او یک ذاتا یک رهبر است و بچه های بزرگتر هم حتی دوست دارند از او تقلید کنند. اینکه دیگران کاری را انجام می دهند نمی تواند باعث تشویق او به تکرار آن شود. آراز هرکاری را که خودش صحیح بداند می کند. کمتر پیش می آید که یکجا بنشیند، مگر اینکه در حال کتاب خواندن یا تماشای برنامه مورد علاقه اش در تلویزیون باشد. حافظه قوی دارد و به ندرت می توان توجهش را از چیزی که می خواهد منحرف کرد. برای رسیدن به اهدافش مصمم است و پافشاری مثبتش معمولا نتیجه می دهد. معمولا برای به کرسی نشاندن حرفش آن را مثل ضبط صوت تکرار می کند (به جای قشقرق، داد زدن یا گریه کردن).
با پسرم: عزیزم! نازنینم. خواهش می کنم زود خوب شو. دوستت دارم.
یکبار شد که مسیرم از آمستردام بگذرد: شهر ماجراجویی و کهنگی های جذاب. شهر رویاهای آبی. علاوه بر ده ها موزه و تور روی کانال و مراکز سالم تفریحی و پارک که فوق العاده جالب بود، جایی هم وجود داشت که برای دیدنش وسوسه شدم و این بود که یکی از برنامه هایمان شد بازدید از منطقه نور سرخ*. شنیده بودم زنان و دخترانی که در این منطقه کار می کنند به دلخواه خود آمده اند و حتی به دولت مالیات می پردازند. می دانستم که از نظر مردم دنیا آن جا نه یک محله بدنام و پلشت که یکی از جاذبه های توریستی است.
تصمیم گرفتم بدون پیش داوری بروم و باورهایم را با دانسته هایم هماهنگ کنم. گاهی مهم است که اعتقاداتمان را همچون پوست جانواران خونسرد از نو ببافیم تا از تنگی دانسته ها و تغییرهای ناشی از رشدمان خفه نشویم. حتی گاهی لازم است آنچه را که عمیق تر و به قلبمان نزدیک تر است نونوار کنیم....
عصر زودرسی بود. بناهای دوست داشتنی و رنگارنگ هلندی در آب کانال های سبز منعکس می شد. قوهای سپید و مرغابی های سبز-آبی به قایق های شناور نوک می زدند. پل های دوست داشتنی همچون ابروان کمان بر این چشمان زلال سایه می افکندند. گذر به گذر چراغ هایی با نور سرخ سر در خانه ها را روشن می کرد. خرامان خرامان از میدان اصلی شهر که به چهار شیر سنگی مجهز است به سمت محله های قدیمی تر روان شدیم. دل توی دلم نبود از تصور آنچه که قرار بود ببینم و به خودم قول داده بودم که از دیدنش دل آزرده نشوم. دوست داشتم آزادی ج-ن-س-ی را در انتهایی ترین لمحه های آن تماشا کنم و مطمئن باشم که ذهنم را به روی هیچ چیز نبسته ام.
در آن کوچه های تنگ و تاریک که خیابان های پهن را به هم می پیوست زندگی به نحو دیگری جریان داشت. ده ها زن در سال های گوناگون زندگی در حال عرضه خود به رهگذران بودند. چهره هاشان پر رنگ و لعاب و بدن هاشان به کمترین لباس ممکن آراسته بود. زینت خانه هاشان تختخواب های باریک و ساده ای بود و میزهایی با سبدهای میوه و نوشیدنی که از پشت شیشه پیدا بود. برخی شان نشسته بودند و تکیه زده بر اریکه زنانگی شان چشم و ابرو به کار می زدند. دیگرانی که از موقعیت و مشتری های خود کمتر مطمئن بودند نزدیکتر به شیشه ها بودند و در تکاپو برای جلب توجه. مردان پیر و جوان در پیاده رو ها کالاهای جذاب و منتوع را که برای فروش عرضه شده بود دید می زدند و انتخاب می کردند.
من در مقام قضاوت نبودم. حق نداشته و ندارم درباره زنانی که خود می توانند فکر کنند و استدلال و انتخاب موعظه کنم. اما من در پشت پنجره های سرخ به جای زنان قدرتمند و مختار، ده ها انسان زندانی دیدم که داشتند وجودشان را به مشتی سکه و اسکناس می فروختند. گیریم این راه را خودشان انتخاب کرده بودند. من در این عرضه اندام و زوایای پنهان جسمی جز اسارت ندیدم.
دلم بی نهایت چرکین شد و گرفت. دل گرفتگی ام نه از بابت این اندیشه ناروا بود که ف-ح-ش-ا را این چنین به نمایش گذاشته بودند. این طرز برخورد از نظر من بسیار معقول تر از جوامعی است که آن را پنهان می کنند و به زوایای نادیدنی می رانند. خیلی بهتر از جاهایی است که نادیده می گیرندش و زمینه بیماری های روحی و جسمی را برای همه انسان های درگیر فراهم می کنند. انگار اگر بگوییم ف-ح-ش-ا نداریم، دیگر نخواهد بود! یادمان نرود که هنوز هم پر رونق ترین و سودآورترین تجارت دنیا در همه دنیا همین غده سرطانی است.
دلم گرفت چون گناه نابخشودنی این معامله تن ف-روشی را دو نفر مرتکب می شوند. اما یکی شان زندانی پنجره ها و نور سرخ بود و دیگری در پیاده روی مقابل شریک خود را انتخاب می کرد. زن در قفس بود و مرد اسکناس های توی جیبش را لمس می کرد و تصمیم می گرفت که کدام را برای این لذت گناه آلود انتخاب کند.
من نخواهم گفت که زن شرقی و اسلامی زن آزادی است. این زن هم همان کار را می کند به نحو دیگر. زنی که فقط و فقط برای داشتن یک پناه مذکر، یک سایه سر، آنهم چنین سایه سری! (نونوش) خود را به شوهر خود تفویض می کند کجا بهتر از زن پشت شیشه در کوچه های سرخ است؟ هر کدام خود را به قیمتی فروخته اند. اما آزادی زن آنجا هم نبود. آنجا زن در بند قرن بیست و یک را بربادرفته و با شرمی بی حیا به نمایش گذاشته بودند.
من در آن خانه های نیم روشن با قرمزی شفق های نیم مرده، زنانگی خودم را ذبح شده و غلتیده بر خون دیدم.
با پسرم: عزیزم. شاید آنچه گفتم جایش اینجا نبود که می خوانی. اما زندگی هزار رو دارد و هزار نکته ناگفته که شاید گفتنشان بهتر باشد. از اینکه یک مرد خواهی بود دست و دلم سخت می لرزد. پسرم هر جا که می روی و هر کار که می کنی وجدان آگاهت را سرمشق خود قرار ده. اما وجدان را هم با لغت های درست تعریف کن مبادا که گمراه شوی. جز این هرچه بگویم بیهوده گفته ام. هر آنچه لازم باشد تو خود در خواهی یافت.
* Red Light District
سفر خیلی کوتاهی داشتیم به آلمان پاییز زده. کلن برای من همان زیبایی دلپذیر و نفیس آلمانی را داشت. همان نظم دوست داشتنی و ساده و همان سردی با شکوه را که همیشه می پسندم. آلودگی و بی بند و باری را به ندرت دیدم همان قدر که نشاط را انگار کم داشت. کوچه های پهن و بازارهای شتابان Ein Kaufsstadt Koln، نوازنده های جوانی که بارانی تن سگ های دوبرمن شان کرده بودند و نان های تخم مرغی که دانه های درشت نمک زیب و زینتشان بود.

پسرم! همیشه انتقاد کرده ام از دیدگاهی که بچه ها را مجبور می کند از دنیا و اشیا درون آن همان استفاده ای را بکنند که برای آن ساخته شده است. هیچ چیز قشنگ تر از دیدن یک شیشه مربا نیست که تو آن را فرفره می کنی. فاصله بین یک قاشق تا هواپیما فقط خلاقیت محض است یعنی همان چیزی که تو به شاداب ترین شکل ممکنش داری و دلم نمی خواهد سرمایه به این پرمایگی را از کف بدهی. می دانم که اشیا را اگر به همان منظوری که برای آن ساخته شده اند به کار ببریم بیشترین استفاده را خواهند داشت. ولی دلم می خواهد خود تو این را کشف کنی و تازه اگر هم نکنی چه عیبی دارد که برای همیشه خیال کنی موز پوست کنده ات عروسکی است که دست هایش را به طرفین باز کرده و از بازی با آن لذت ببری؟ چرا نباید اجازه داشته باشی با شیر خوردنی روی دیوار نقاشی بکشی یا روی الاکلنگ تمرین تعادل کنی؟
عزیزم باغ وحش کلن را دوست داشتی چون برای تو نه فقط محلی بود برای دیدن حیوانات. تو برگ های زرد افتاده را جمع کردی، بوته ها را لخت کردی، زیر طاقی های بزرگ داد زدی و از طنین صدایت لذت بردی، از پله های خانه فیل صد بار بالا و پایین رفتی، آب بازی کردی و در محوطه های باز دویدی.
دیدن دنیایی نو از چشم بکر توی نازنین برای من لذتی شگرف دارد. متشکرم که مرا مهمان این جهان تازه کرده ای.

آراز و بابابزرگ
با پسرم: عسلم! خوشبخت کسی است که یک نفر را در دنیا داشته باشد که به اندازه یک مادر یا پدر دوستش داشته باشد.
اول- « بگو نه! »
دو سه روز است که وقتی بحث سلیقه و تصمیم گیری پیش می آید، آراز توی چشمهایم نگاه می کند و با آرامش و اعتماد به نفس و متانت می گوید: «نی!» (نه به زبان داچ) یا «یا!» (بله به زبان داچ). می دانم که خوب می داند چه می خواهد. جواب هایش آنی و بی تفکر نیست و به محرک های لحظه ای بستگی ندارد. شاید مسخره باشد اما «نه» هایش را خیلی بیشتر از جواب های مثبتش می پسندم.
صبر و بردباری نداشته ام را به چالش می طلبد این بحث های بی پایان با یک موجود کله شق بیست و یک ماهه! اما یک دم که مکث می کنم توی چشم هایش سایه ای می بینم از مردی که دوست دارم پسرم یکروز باشد. مردی که می داند «نه» هم پاره ای از زندگی است و شاید قابل اعتنا ترین قسمت آن، چون به ما اجازه می دهد در برابر دیگران خودمان باشیم. من در پاسخ های منفی و محکم آرازم نغمه های دلنشینی می شنوم. «نه» هایی را تصور می کنم که یکروز به سیگار خواهد گفت و به مواد مخدر و به گمراهی و جهل و نادرستی. «نه» هایی که به زندگی پست و حرف های پلشت و رابطه های چرکین نشان خواهد داد. من سعی می کنم از مقاومتش در برابر لباس پوشیدن و بستن پوشک و غذا خوردن و هرچیز دیگری که بوی لج می دهد نترسم و دل آزرده نشوم. من برای عقیده او حتی اگر با من هم جهت نباشد احترام فوق العاده ای قائلم چرا که در پس نقاب پسر لجبازم مردی را می بینم که می تواند از حق خودش با کلمه طلایی «نه» دفاع موثر کند.
پسرم، از «نه» گفتنت به اندازه اولین قدم هایی که برداشتی مفتخرم.
دوم- « بچه خوب یعنی بچه حرف گوش کن! »
بچه که هستیم یاد می گیریم حرف پدر و مادر و خواهر و برادر را گوش کنیم. بزرگ که می شویم باید حرف رئیس و صاحب خانه و همسایه و همسر را گوش کنیم. تازه بعد از مادر شدن، وقتی منافعمان با منافع موجود دیگری گره می خورد تازه می فهمیم که چقدر پیش از این عقب کشیده، سر فرود آورده و خلاصه کلام موجود حرف گوش کنی بوده ایم تا همه از ما راضی باشند جز خود بیچاره مان! آن وقت است که با هر عقب نشینی کوچکی که در برابر دیگران می کنیم با خودمان هم درگیر می شویم. مادر بودن به آدم یک فرصت دوباره می دهد تا تلاش کند برای تغییر خودش. برای نه گفتن. برای گوش نکردن. برای تغییر ماهیت خوب بودن. برای دوباره تعریف کردن واژه هایی که تا سرحد دل به هم خوردگی به خوردمان داده اند. این حرف شنوی هم از آن کلمه هاست!
هفته گذشته خِرِ یک نفر را گرفتم برای انجام نیمچه کار ناصوابی که در حق پسر کوچولویم کرده بود. چه سختم بود رودرروی قیافه متفرعن حق به جانب او ایستادن و گفتن حرف هایی که اگر نه به خاطر پسرم بود هرگز در آن موقعیت مکانی و زمانی و نه به آن شخص نمی گفتم! اما عرق ریختم و جسارتی که پیش از این در خودم سراغ نداشتم به کار زدم و گفتم و هرگز نبوده از واگویی ام اینهمه شاد باشم. نه فقط چشم ها، که جان هایمان را هم باید در گذر زمان و آموخته هایمان غسل دهیم.
سوم - « دِ حرف گوش کن بچه! »
خدا می داند این تربیتی که به خورد بچه ها می دهیم تا چه حد در روح و ذهنشان ته نشین می شود. ممکن است این خاطره ها در بزرگسالی به یادشان نیاید ولی شکی نیست که ظرف جانشان در همین روزها شکل می گیرد. گاهی کلاهم را قاضی می کنم و به خودم می گویم لیلی جان! هدفت باید تربیت یک انسان باشد نه یک گوسفند! اگر قرار باشد پسرت هر چه را که تو اراده می کنی و تو درست می دانی انجام بدهد چطور انتظار داری بتواند در این بازار شام راه مخصوص به خودش را پیدا کند و حتی اگر لازم شد بر خلاف جریان آب شنا کند؟ برای همین هم من سعی می کنم به او امکان اشتباه کردن بدهم.
وقتی که من مادر حرفم را اگر شده با زور و تهدید و بد اخمی و قهر به کرسی می نشانم در واقع یادم رفته که همیشه طرف مقابل فرزندم من نیستم. یادم رفته که همین آدم کوچولویی که عزتش به قیمت حفظ احترام والد-فرزندی پایمال شده، فردا قرار است در جامعه ای زندگی کند که همه شعار حق گرفتنی در آن سر داده اند. همین انسان قرار است از خودش، شخصیتش، سلامت جسمی و جنسی اش، بچه هایش و دیدگاه هایش دفاع کند! و این مادر به او چه داده است برای توشه راه جز یک باور وحشتناک در ذهن ناخودآگاهش که : «من نمی فهمم! هرچی دیگران گفتن من باید گوش بدم!». آن وقت کلی پز این بچه سر به راه را هم می دهم... حتی تصور چنین خیانتی در حق بچه ها وحشتناک است.
پی نوشت۱: یک فرشته دیگر به جمع خوبان زمینی پیوست. خوش به حال همه ما!
پی نوشت۲: کار مهم دیگری را هم صورت داده ایم... علاقه آراز با پیگیری های پشت پرده ما از بستنی به توت یخزده متمایل شده است!
پی نوشت۳: آراز کوچولو میزبان مهمان عزیزی است. چه کسی می تواند باشد یعنی؟
پی نوشت۴: چند گوسو (گوساله در فرهنگ آرازی) به جمع گاوهای مزرعه سرراهمان پیوسته اند. از تنوعی که در بازدید همیشگی مان پدید آمده کلی مسروریم.
پی نوشت۵: به مامان قدقد: راستش گمان نکنم قضاوتم زود هنگام باشد. این که ممکن است دو سال دیگر نه هایش برایم دردسر ساز باشد باعث نمی شود امروز از نه هایی که می گوید و ابراز سلیقه هایی که می کند لذت نبرم. هر میوه ای برای جدا شدن از ساقه اش باید کنده شود و کنده شدن همیشه دردآلود است. نه های نوجوانی اش هم در همین رده دسته بندی می شود. ممکن است نتوانم کاری کنم که دوستانش را به من ترجیح ندهد ولی امیدوارم تا آن موقع توانسته باشم شناخت بهتری از دنیا به او داده باشم تا بتواند دوستان مناسب تری برای خود برگزیند.... به هر حال من تلاشم را می کنم...
گاهی وقتی تو را پشت حصار مهد جا می گذارم، وقتي دست كوچك مهرآويزت را به دست ديگري مي سپارم که بی گمان به اندازه من با تو مهربان نیست، وقتي كه با نگاهت دنيا دنيا حسرت جاگير قلبم مي شود، حس می کنم که یک ... .... ... هستم! ( توی آن جای خالی همه بد و بیراه هایی را که می دانی مجازی که ردیف کنی!) بعد تازه از خودم می پرسم پس اگر نکنم این کار را سهم من از دنیایی که تو در آن زندگی خواهی کرد چه خواهد بود؟
همیشه فکر می کنم. به مادر بودنم. به این که مرا ملزم به چه کاری کرده و از چه باز می دارد. سی ماه گذشته برایم کافی بوده که بفهمم مادر بودن ورای آن چیزی است که رویاهایم تصور می کردم. مادر همیشه روی خط باریک ترسیم شده میان بایدها و نبایدها معلق است. من به تومار بلند بالای بايدها و نبايدهايم فكر مي كنم.
کردنی ها و نکردنی هایی هستند که روشنند و شفاف. پسرم! می دانم که تغذیه ات با من است و نیازهای روزمره ات آن موقع كه گرسنه اي و دلگرمی دادن به تو وقتی که خسته ای و گرفتن دستت وقتی که برای کمک خواهي بلندش کرده ای و پاک کردن اشک هایت وقتی زندگی با تو همدل نبوده است و درآغوش کشیدنت زمانی که دنیا از تو قهر کرده است.
برخی دیگر را شاید به همین سادگی نتوان درک کرد. منِ مادر صرفا به ناشتایی و بازی و آموزش محدود نیستم. براي مهيا كردن فضاي آينده ات بار سنگيني به دوش من است. مگر نه اینکه تو گل من فردا در گلدانی خواهی زیست که من برایت مهیا کنم. اگر من بنشینم پس چه کسی خاکی را شخم بزند که تو فردا در آن خواهی بالید و چه کسی آب را به کرت تو بکشاند و علف های هرز را وجین کند؟ چه کسی سد بزند در برابر سیل خروشان مشکلات و چه کسی پی بکند برای دنیایمان تا آن روز که تو بخواهی پی بگیری سازه نیمه کاره اش را؟
پسرم تو فردا روز در دنیایی زندگی خواهی کرد که من امروز می سازم. من اگر ذره ای کوتاهی کنم در قبال نقشی که به عنوان عضوی از جامعه انسانی به عهده دارم، در برابر تو حتی بیش از آنچه که در پیشگاه وجدان خودم هستم شرمنده خواهم شد. گاهی لازم است اين رنج دوريت بر خودم هموار كنم. اگر تو را به مهد کودک می سپارم تنها اندیشه های خودخواهانه پشت آن پنهان نیست. من در آن ساعت هایی که از من دوری، بیکار ننشسته ام و دارم دنیای تو را می سازم تا برای تو بهتر از آن باشد که برای من بود. پسرم همه مادرهایی که شاغلند كمابيش همین اندیشه را در سر می پرورند: چه اويي که پشت میز حسابداری نشسته، چه او که منشی است و چه او که دکتر است و فروشنده و مدیر.
پسرم! من نمی توانم مسئولیتم را پشت گوش بیندازم به این امید که کس دیگری آن را بر دوش بگیرد. من خودم هستم و جای خود را در این دنیا دارم و برای هدف خاصی به این دنیا آمده ام و هیچ کس دیگری نمی تواند جای من باشد. نمی توانم فقط لیلی را در حصار مادر بودن مخفی کنم تا ابد! که اگر چنین کنم ظلم بزرگی کرده ام در حق تو. تویی که فردا در پناه دیوار سستي زندگی خواهی کرد که یکی از آجرهایش (مادرت) سر جا نبوده است. تو عضو جامعه ای خواهي بود كه در آن افراد به پنهان شدن در پستوي بخشي از وظايفشان اكتفا كرده اند و بخشي ديگر را نديد گرفته اند. تو مرا نخواهی بخشید حتي اگر بهانه بياورم كه سرگرم بزرگ کردن تو بوده ام.
پسرم! برای من هم سخت است دوری از تو و خدا می داند که دلتنگی ام کم از تو نیست. حقیقت را گواه می گیرم که آسوده ترم اگر پیش تو باشم و از تماشای لحظه به لحظه رشد شیرینت لذت ببرم. اما می دانم فردا روز سربلندتر خواهی بود اگر بدانی که مادرت نقشی هرچند کوچک در برپا کردن آن آرمانشهر داشته است.
پی نوشت۱: مصرعی که به عنوان سرفصل این پست آمده است کار شاعری است که متاسفانه اسمش را به یاد نمی آورم.
پی نوشت۲: نظرهای این پست درکامنتدانی جواب خواهد داشت.
پی نوشت ۳: برای به روز کردن وبلاگتان در بلاگفا از بروزر فایرفاکس استفاده نکنید، وگرنه همه فونت های آن به هم می ریزد مثل بلایی که به سر وبلاگ من آمد!
چند وقتي است كه شروع كرده ام به ياد گرفتن داچ. وقتي كه شب مي رسد، نيم ساعت از آرامش گرانبهاي شكننده ام را صرف كتاب جلد سبزم مي كنم تا يك فعل بي قاعده را صرف كنم يا دو كلمه جديد ياد بگيرم. يكي از بزرگترين شرمندگي هاي بشري اين است كه كوچولوي بيست و يك ماهه ات حرفي بزند كه تو براي درك آن مجبور باشي از لغت نامه كمك بگيري! اما من از چنين يادآوري گسي بهره مي گيرم تا انرژي ادامه راه را كسب كنم... همكاري مسالمت آميز سالمي هم باهم در اين راه برقرار كرده ايم. آراز تلفظ هاي درست را يادم مي دهد و من برايش كتاب به زبان جديد مي خوانم.
براي پيشرفت زبان هاي مادري ما دقیقه هاي كوچك را هم ارج می نهیم و اجازه نمی دهیم بی خیال از کنارمان رد شوند. با هم حرف می زنیم و شعر و سرود می خوانیم تا بلکه پربارتر بگذرد این روزهایی که خواست پسر پرتلاش و دوست داشتنی ام براي ارتباط عميق با دنيا جوانه کرده و توانایی اش هنوز دانه پنهان زیر خاک است. تازه در این راستا کلی از استعدادهای کشف نشده خود من هم محک می خورد... چند تا از خوشمزه هايش را نقل مي كنم تا حال و هواي اين روزهاي آراز برود زير دندان خواننده.
۱. در آشپزخانه مشغول پختن سوپ هستم. آراز نشسته روی صندلی غذا و مشرف است به روی میز. کنجکاو است بداند چه می کنم. به جای توضیح معمول همیشگی می زنم زیر آواز و این هم دوئت فی البداهه ما:
هویج و پیاز رنده شد ---- قابلمه پر از خنده شد
سیب زمینی ناز نکن! ---- نگاه به آراز نکن!
مهمون سوپ ما شو --- پیش رشته رها شو!
پ.ن: شعرهای مربوط به آش و ته چین و لوبیا پلو بعدا در فرصت مناسب خواهد آمد.
پ.ن: نمايش رقص توسط آراز كوچولوي ما روي صندلي و ميز آشپزخانه پيوست تصوري! است.
۲. داریم به طرف مهد کودک حرکت می کنیم. وقتی هر دو روی دوچرخه ایم تا جایی که نفسم بکشد شعر و آواز می خوانیم. شعر البته باید موضوعیت داشته باشد چه درباره آسمان و زمین و باران و ماشین باشد چه راجع به وطن و حافظ و آخرت و فال. از کنار مزرعه گاوهای آراز رد می شویم. این هم شعر بندتنبانی ما در مورد این موجودات دوست داشتنی که باید با صدای بلند برایشان داد بزنیم. خوشبختانه گاوهای این دور و بر فارسی بلد نیستند!
من گاوم و دم دارم، مو مو! --- فایده به مردم دارم، مو مو!
خالخالیم و قهوه ای، مو مو! --- چهار تا پا و سم دارم، مو مو!
پ.ن: این مو مو ها را آراز می گوید.
3. گاهي براي اينكه از حال و هواي كلاسيك خارج شويم مي زنيم مي زنيم به سيم آخر و موسيقي دامبول ديمبول! بعد آراز كوچولوي دقيق من همانطور كه رقص مي كند (يا به قول خودش دانس!) كلمه هايي را بيشتر دوست دارد تكرار مي كند. امروز ترجيع بند يكي از همان شعرها اين بود كه :"آره! آره!" پسركم با خوشحالي آرنجش را گرفته و رقص كنان نشانم مي دهد و مي گويد: "آنا! آرنج، آرنج!".

توضیح تصویر: آراز و تمرین پدری با محبوب ترین اسباب بازی این روزها یعنی کالسکه عروسک!
با پسرم: نمونه های آزمایشگاهی مان را باکتری زده است. یکی از باكتري ها را انتخاب کردم و جست و خیزش را به نظاره نشستم. وقتی جنب و جوش شادمانه اش را زیر چشمی میکروسکوپ دیدم ناخودآگاه تشابه عجیبش با انسان به ذهنم خطور کرد. وحشت برم داشت. از خودم پرسیدم کدامین چشم خدایی در این لحظه مرا گذاشته زیر لنز و نگاهم می کند! چه معنی می دهد این من ناچیز نادیدنی در میان میلیونها آدمی که دسته دسته زاده می شوند و می میرند و آن وقت چنین رقص شادمانه و بی خبرانه ای را در مستی کوتاهشان به نمایش می گذارند؟ چه ناچیز است توانایی شان و وجودشان و هستی شان! و با اینهمه کوادریلیون موجود همانند من این افسانه نخ نمای ازلی "زایش و مرگ" را از نو تکرار می کنند.
یادم آمد که تا زمانی که تعداد باكتري ها اندک بود اصلا متوجه حضورشان نشده بودم. به این نتیجه رسیدم که هیچ کدام از این جنبنده های میکرومتری تک تک و به تنهایی به حساب نمی آیند. هیچ کس از دیدن یک باکتری در نمونه ای کهنه شگفت زده نمی شود. اما وقتی همه شان با همند منِ غول را (از دیدگاه تک سلولی ها!) وا می دارند که ببینمشان. بهشان توجه کنم. چاره ای برایشان بیندیشم یا تئوری وجودیشان را به بحث بگذارم و در موردشان فکر کنم.
انسان ها هم اگر تنها باشند هیچند. ولی با هم بودنشان پیکره فوق العاده جالب توجهی می سازد که جهان هستی و آفریننده اش را هم به چالش می خواند. تو پسرم شانه به شانه من و همه دیگران آجری کوچک از این سازه عظیمی که بی تو امکان بنیان نهادنش نبود. تار و گرهی تک افتاده هم شاید در نگاه نخست بی معنی و ناچیز به نظر برسد اما هیچ ناظر عاقلی نقشش را در این گلیم زربفت تماشایی انکار نخواهد کرد. آدمی بدون همه هیچ است و با همه، همه چیز.
با پسرم: آدم های دنیا دو دسته اند. آن هایی که مادرند و پدرند و آنهایی که نیستند.
وقتی دسته اول شب را تا صبح کشیک بی خوابی می دهند، دسته دوم خواب هفت پادشاه می بینند.
وقتی این گروه برای یک لحظه آرامش روانی له له می زنند، آن دیگران از بی کاری حوصله شان سر رفته است.
جایی که دسته اول از کوچکترین روزنه های زمانی در برنامه کودکانشان برای برآوردن نیازهای اولیه شان استفاده می کنند، صد بار سوپ ماهیچه را توی مخلوط کن می ریزند و بادام رنده می کنند و حریره هم می زنند، وقت مراجعه به دندان پزشک ندارند، توی دستشویی دلشان آنقدر شور می زند که یادشان می رود برای چه رفته اند آن تو، به بچه خر سواری می دهند و هر روز هزار بار آخرین موقعیت زمانی و مکانی دلبندشان را چک می کنند، برای چاقی و لاغری و بی ادبی و کم غذایی و پر حرفی بچه هاشان سرکوفت می شنوند، یادشان می رود سرشان را شانه کنند و حمام کنند و خواب ببینند، بقیه توی سینما تخمه می شکنند، کتاب رمان و مجله زرد می خوانند، کیک های شکلاتی می پزند، آشپزی می کنند (یا سر و تهش را با سوسیس هم می آورند!) گپ می زنند، مهمانی می روند و موهایشان را مش می کنند، با خیال راحت با همسرشان دعوا و قهر می کنند، لنگ ظهر بیدار می شوند، صاحب همه بخش های بدن خودشان هستند، پفک و چیپس می خورند، مسافرت های بک پکی و اردو و کوهنوردی می روند، عاشق می شوند، ساعت ها پشت ویترین مغازه ها می ایستند و برای سالگرد تولد و ازدواج با همسرشان برنامه های رمانتیک دو نفری می چینند.
وقتی مادرها و پدرها آینده بشریت را رقم می زنند و نسل فردا را با خون دل می پرورند، دیگران به میل دلشان سرگرم تفریحند.... دنیا به مادرها و پدرها بدهکار است.
هر بار که پیرزنی به سلام های بلندت رو به رهگذرها جواب می دهد، هربار که عابری در جواب شیرین زبانی هایت می خندد، هربار که مسافری توی اتوبوس با دالی تو را تا رسیدن به ایستگاه بعدی سرگرم می کند، هربار که همسایه ای سگش را نگه می دارد تا تو نازش کنی، هربار که پیرمردی تو را به یک تکان کوچک سر مهمان می کند یا پاسخ آن عشق صادق و صمیم و روح نوازت را با بلند کردن دستی لبیک می گوید و شادت می کند، هربار دوستی شاخه گلی یا کتابی برایت هدیه می آورد، تازه احساس می کنم بخشی از دین دنیا به من ادا شده است.
پسرم هرگز نسبت به آدم هایی که خواسته یا ناخواسته در زندگی و آرمان ها و فردای تو موثر و شریکند بی اعتنا نباش.
پي نوشت: كمي خسته ام اين روزها. با خودم غريبه ام... كمي انرژي مثبت دلم مي خواهد... دلم براي خودم تنگ شده است!

In de maneschijn, in de maneschijn,
klom ik op een trapje door het raamkozijn.
Maar je raadt het niet, nee je raadt het niet.
Zo doet een vogel en zo doet een vis
en zo doet een duizendpoot, die schoenenpoetser is.
en dat is één en dat is twee
en dat is dikke, dikke, dikke tante Kee.
En dat is recht en dat is krom,
en zo draaien wij het wieleke nog eens om.
Rom-bom!
بشنوید: در یک شب مهتابی
در یک شب مهتابی، از یک نردبان بالا رفتم... تا به پنجره رو به شب برسم... نمی توانی حدس بزنی که چه دیدم!... پرنده ای را که این طور بال می زد و ماهی را که این چنین شنا می کرد.... و هزارپایی را که کفش هایش را به این ترتیب واکس می زد! ...
و «یک» این شکلی است و «دو» این شکلی... عمه «کی» چاق من هم این شکلی است! ... راست این است و کج این ... و حالا می خواهیم این چرخ موسیقی را از نو بچرخانیم.... روم! بوم!
آراز ما این شعر را عاشقانه دوست دارد. هرشب قبل از خواب به دیدن ماه خوشگلی می رویم که سر و کله اش از پشت پنجره خانه مان پیدا می شود. نگاهش می کنیم و توی گوش هم شعر می خوانیم. این شعر بالایی و «می درخشد شب تاب، می تراود مهتاب» نیما و شعر «گفتم که ماه من شو، گفتا اگر بر آید» حافظ و همه شعرهای بند تنبانی از ماه و مهتاب و شب را که بلدیم. گونه هایمان را در سوز به هم می چسبانیم و دست هایمان به هم چفت می شود. من که تمام می شوم نوبت آتا است. طعم عسل می دهد کلمه ها و جمله های ناکامل پسرم زیر نور ماه ... دارم معلمی عشق می کنم. کی بشود که درس گرفته را درست و کامل به انسان دیگری پس بدهد... تا آنروز همین تمرین و سرمشق بس که هر روز هزار بار دست های کوچولویش را گرد گردنمان حلقه می کند و می بوسدمان.
با پسرم: وقتی همه شیرجه های زیر آبی ات را در آغوش مربی ات با کمال میل زدی بی آنکه یک ذره آب بخوری یا نفست بگیرد، وقتی با شادی و هیجان پریدی توی آب، وقتی پا دوچرخه زدی برای گرفتن بطری ات، برق رضایت را در چشمهای مربی شنایت دیدم و تحسین دلنشینش را به گوش نیوشیدم. وقتی چندین ثانیه به میله بارفیکس آویزان ماندی (آنهم بی کمک من!) و تشویق مربی ات را هدیه گرفتی دلم از شادی فروریخت.
پسرم! خدا را شکر که تو از مادر نابغه نزاده ای! تو فقط به سادگی کلید های توانایی را کشف کرده ای: پشتکار و اراده. این همه نیست مگر در سایه تلاش چندین ماهه تو. این ها پسرم همان استعدادهای ساده ای هستند که در وجود تک تک انسان ها به شکل های گوناگون به ودیعه نهاده شده اند و تو فقط قدم پیش نهاده ای برای تجسم بخشیدن به آن. نکته ای که البته عده ای صادقانه نمی دانند و عده ای هم زحمتشان می شود که بدانند.
برای دست یازیدن به قله های افتخار و توانایی یک راه بیشتر پيش روی تو نیست: بکوش و بکوش و بکوش.
توضیح تصویر: جای پای آراز روی بالش من!
پسکوچه های قدیمی که تا کرانه های آب و آفتاب پیچ می خورد، روشنایی نامیرایی که انگار بر فراز شیروانی های سرخ شناور بود. بیختگی و آمیختگی هزار فرهنگ که نشان از پیرانه سری اش داشت. آن جا افتادگی گران و حیای رندانه که آجر به آجر خانه هایش را مهر زده بود. هوای پاریس مستی آور، شر×اب جا افتاده ای بود پالوده از خوشه انگور تاریخ. پاریس گفتنی نیست. چشیدنی است، مثل نان های تازه اش که در دست های نوچ و آردی بچه ها می بینی. باید بوییدش، همانطور که عطر گرانقیمت پورشه ها و پژو ها یا بوی گند سگی که خود را در گوشه ای دور از رهگذر خالی می کند، یا بوی گدای لولی که شیشه مشروبش را به حظی ناگفتنی میان زانوانش نگه می دارد. باید آن را خواند، خط به خط، همچنانکه زمختی دیوارهای کهن و مجسمه های خاموشش را. باید دیدش...
این برج اثر عجیبی روی من داشت. وقتی از پشت بوته ها و درختچه های باغ به یکباره بیرون جست (و این خاصیت همه چیزهای بزرگ است که اگر زیاد نزدیکشان شوی از دید ناپدید می شوند) از عظمتش انگشت به دهان شدم. می دانستم که نزدیک به صد و ده سال پیش برای بزرگداشت و سالگرد انقلاب فرانسه توسط گوستاو ایفل ساخته شده و بعدها دولت از برچیده شدنش منصرف شده است بس که مردم دسته دسته هجوم آورده اند برای دیدنش. اما شنیده بودم که چطور که فرهیختگاه و نخبگان زمان به شدت با سمبل شدنش برای فرانسه مخالفت کرده اند. می توانستم بفهمم که چرا این سازه غول پیکر ریقو نتوانسته است سلیقه و طبع ظریف دوما یا پاسان را اغنا کند اما در عین حال باورم نمی آید کسی آن پایه های غول پیکر را ببیند و در شامگاه و نورافشانی زیبای آن حضور داشته باشد و بتواند تا آخر عمر فراموشش کند. هیچ چیز برای باز کردن جای خود در دل مردم و تاریخ منتظر نظر فرهیخته ها و نخبه ها نمی ماند. از آن لحظه به بعد هرجای پاریس که حضور داشتیم و از آراز می پرسیدیم: "ایفل کو؟" می گفت: "اَفی!!!" و دستهایش را تا جایی که جا داشت باز می کرد و اضافه می کرد: "بوزوگ!"
برای مردمی که واژه "میوزیوم" را ابداع کرده اند این مجموعه شایستگی حضور دارد. در زمان صدارت فرانسوا میتران موزه به شکلی که امروز هست بازسازی شده گرچه اولین شکل تولد آن برگردد به زمان لویی چهاردهم و آثاری که در آنجا به نمایش گذاشت. در نگاه اول، آن هرم شیشه ای عظیم که در ورودی اش قرار گرفته است توی ذوق می زند، مخصوصا زمانی که با سازه های قدیمی و اصیل اطرافش مقایسه می شود. اما گمان کنم به نحوی توانسته است حال و هوای مدرنی به این موزه فوق مشهور بدهد. اول به دیدن قسمت ایرانشناسی رفتیم. کاشی های آبی رنگ آن مرا که پیش از این تخت جمشید را رنگ و رو رفته و ویران دیده بودم تحت تاثیر قرار داد. به آراز گفتم: "پسرم! اینجا راحت باش. ما صاحب این تمدنی هستیم که می بینی. در این فضای کوچک ما میزبانیم!" و نشستم به تماشای چهره مات و مبهوت مردمی که از سر ستونهای با شکوه آپادانا عکس و فیلم می گرفتند و رنگ های فیروزه ای و سبز و تندیس های پوشیده و سرشار از صفای ایرانی را می ستودند. لوور بزرگتر از آن است که کسی بتواند ادعای کامل دیدنش را حتی در یک هفته داشته باشد. ما که فقط یک نصفه روز فرصت داشتیم بسنده کردیم به سالن هنرهای آفریقا که دوست داشتیم ببینیم و بعد هم "مونالیزا" با آن لبخند مشهورش. اعتراف می کنم که اگر می توانستم از فاصله چند ده متری و از پشت شیشه ها و خط کشی ها چیزی ببینم شلوغی صدها توریستی که چرت و چرت عکس می گرفتند کوچکترین فرصتی برای تمرکز و لذت بردن از نقاشی به ما نمی داد. آنقدر فرصت بود که تنه بزنی و رد شوی. همین.



توضیح تصاویر: آراز و پل الکساندر سوم --- تن به آب سپردن در فواره های لوور --- بر کناره های رود سن
اگر تصور می کنید که دیزنی لند به خاطر عامه پسند و پر زرق و برق بودنش از زیبایی و جذابیت خالی است سخت در اشتباه هستید. مطلقا تصوری از آنچه دیدم پیشاپیش نداشتم و سایت اینترنتی ناکارآمد و مشکل دار از نظر فنی اش به این تصور نادرست دامن زده بود که فقط برای پسرکم هست که می روم و برای چشم های من چیزی نخواهد بود. اما نه! این شهر کوچک انگار از میان فانتزی و رویا به یکباره سردرآورده و به آسمان رفته بود: برج های صورتی و سبز سیر، صحرای علاالدین، خانه درختی روبنسون کروزوئه، غار دزدان دریایی کاپیتان کوک، معبد ایندیانا جونز، فنجان های رقصنده قصر دیو و دلبر. بی هیچ شکی لذتی که ما از تماشای آنهمه ظرافت و ایده و نبوغ مهندسی در ساخت شهرک های عروسکی بردیم بیش از شادی آراز قهرمان بود از پرواز کوتاه مدتش با دامبو (فیل پرنده) و قایق و قطار سواری اش! اگر از هزینه سرسام آور مواد غذایی که در فروشگاهها و رستوران هایش به فروش می رسد بگذریم همه چیز فوق العاده دیدنی و دوست داشتنی بود. کل مجموعه از سه قسمت تشکیل می شد که عبارت بودند از "استودیوهای دیزنی" که پشت پرده مجموعه ها را نمایش می داد، "دهکده دیزنی" که شامل هتل ها و اقامت گاههای خانوادگی بود، و "پارک های دیزنی" که خودش از مجموعه های مختلفی تشکیل می شد مثل: سرزمین رویاها، سرزمین ماجراجویی، سرزمین غرب وحشی و ... برای هریک از این سه قسمت بلیط جداگانه ای باید تهیه می شد ولی بعد از ورود، استفاده از هر وسیله ای آزاد بود البته اگر حوصله داشتید برای هرکدام چهل و پنج دقیقه توی صف بایستید، آنهم با یک پسر کوچولوی پر جنب و جوش و علاقمند. خیابان منتهی به این سه ورودی به اسم "مین استریت یو.اس.ای" فروشگاه های فروش لباس و خوراک و اشیا مارک دار بود: همه با مارک دیزنی. آراز ما مهمانی رنگ و موسیقی و شادی را دوست داشت ولی آرزو کردم که کاش یکسالی بزرگتر بود. آخر دلم می خواست آویزانمان بشود برای چیزی غیر آن سرسره ساده!



توضیح تصاویر : بخشی از شهر رویاها و ماکت کارتون های محبوب --- غار شهرک رویاها --- سرسره مجموعه شهرک دزدان دریایی که آراز عاشقش شد.
درست روبروی خیابان شانزه لیزه باغ قشنگی است با معماری دلپذیر. یک عالمه صندلی سبز و چند حوض و فواره و خیابانهای خاکی. به محض وارد شدن نه به یاد حمله مردم افتادم به کاخ تویلری و فرار خانوادگی لویی شانزدهم و پناهندگی اش به مجلس و نه به یاد کاترین دو مدیچی سازنده اصلی اش. نمی دانم چرا ژوزفین آمد و از کنار چشم خیالم رد شد با دامنه بلند پیراهنش... انگار در آنسوی باغ ناپلئون را می دیدم که به استقبال مادرش مادام لسی سیا می رود... آراز با پدرش یک دست فوتبال دبش زد و من به ناپلئون فکر کردم و شمشیری که تسلیم کرد به انقلابیون... در همین باغ.
این میدان که ابتدای خیابان شانزه لیزه محسوب می شود ستون بلندی دارد به نام ابلیسک و دو فواره که مینیاتوری از فواره دو تروی رم هستند. از آنجا می شود در افق، بنای یاد بود یا آرک دو تریومف را دید و کلی لذت برد. نمی دانم چرا به جای آن گیوتین بلندی که در زمان انقلاب کبیر فرانسه در این میدان نصب بوده این ستون مصری را گذاشته اند. شاید به همان دلیل که به جای مردم مست و دیوانه ای که اینجا جمع می شدند و برای جاری کردن خون بیگناهان (البته پادشاه وقت فرانسه و ماری آنتوانت به کنار!) فریاد می کشیدند امروز هزاران توریست متمدن! با دوربین های عکاسی قدم می زنند. شاید برای اینکه یکبار دیگر آدم به خودش دلداری بدهد که همان گیوتین هم بالاخره جان برپا دارندگانش را گرفت پیش از برچیده شدنش. شاید هم صرفا برای اینکه پسرم بی خبر از آنهمه خونی که یکروز جاری بود این سو و آنسو بدود و از دیدن فواره ها ذوق کند.
خیابانی که با میدان کنکورد شروع می شود و با بنای یادبود ناپلئون تمام می شود. گذشته از هر چیز یک خیابان معمولی پر ترافیک بود و باعث شد کلی بخورد توی ذوقم!
یکی از زیباترین پل ها روی سن لجنی رنگ... زیبایی این پل برایم سحر انگیز بود. آن صبحی که آنجا بودم همه جا خلوت بود و پاریس داشت به یک روز آفتابی سلام می گفت... دامن سن تا دوردست ها راه می کشید و کشتی ها به آرامی روی آب می خرامیدند. می توانم بگویم که هرگز پلی به این شکوه ندیده بودم. آراز کوچولو از لابلای نرده ها کشتی ها را می دید و با شوق و ذوق صدایشان می کرد تا نزدیک تر بیایند: "کَشا گـَه!!"
ناپلئون از الگوهای نوجوانی من بود. برای من او کسی بود که از هیچ به همه رسید بی آنکه فراموش کند که بوده است. برای همین هم بود که دیدن آرامگاهش برایم آرزویی دور و باورنکردنی می نمود. پیش از رسیدن به مقبره اصلی در دو محور بنای انوالیدز موزه جنگ فرانسه قرار گرفته بود. من مبهوت زره ها و کلاهخودها شدم و تصور میدان جنگی پوشیده از این جنگ افزارها و سلاح ها لرزه بر اندامم انداخت. این ابزارها که برای کشت و کشتاری راحت تر طراحی شده بودند، حتی از پشت ویترین فوق العاده وحشیانه و اگرچه نبوغ آمیز به نظر می رسیدند. نمی دانم شاید من برای بودن در آن محل آدم مناسبی نبودم اما نمی توانستم متاسف نباشم و مرتب از خودم می پرسیدم که چرا انسان به جای تمرکز بر روی حل مشکلاتش با گفتگو به جنگ رو می آورد؟ چه سوال کهنه ای! شاید برای همین هم بود که وقتی بعد از گذشتن از موزه های جنگ جهانی اول و دوم و رسیدن به محوطه مقبره ناپلئون اینهمه دگرگون و دلمرده بودم. شاید هم فقط نورپردازی عجیب و نیم تاریک آن محل بود که حس و حال مرگ را در یک روز ابری به انسان القا می کرد. هزار چشم ناپیدا انگار به من خیره بود و هزار میدان جنگ و هزار پشته از کشته ها پیش چشمم جان می گرفت. اعتراف می کنم که ناپلئون دیگر آن ارج پیشین را برایم نداشت. در برابر آن تابوت سرخ ادای احترام و تقاضای رحمت را فراموش کردم...




توضیح تصاویر : کبوترهای اینوالیدز، پسر کوچولوی ما به کبوترها دانه می دهد --- آرامگاه ناپلئون، ناپلئون دوم (پسرش از دوشس اتریشی) و آرامگاه برادرانش ژوزف و ژروم بناپارت --- چقدر در برابر آن زره کوچک و آسیب پذیر به نظر می رسد --- آراز و افی بوزو!!!
با پسرم:
ما هم دیدیم لایه ای نازک از سفید آب و سرخاب پاریس را پسرم. مثل همه هزار هزار توریستی که می بینند. اما این بار من هیچ سعی نکردم روسو، لاوازیه، کوری، هوگو یا رولان را میان مردم به جا بیاورم. می دانستم که نخواهم دیدشان. همانطور که فرعون ها را در قاهره نمی شود دید! پسرم مدتی است که فهمیده ام ملت ها، پتانسیل "چگونگی" شان را با خودشان و در مخفی ترین لایه های وجودیشان حمل می کنند و به ندرت می شود در روزهای عادی آن را دید به خصوص اگر در هیات یک گردشگر ساده باشی. ملت ها هر زمان که خمیره وجودی شان ترشید و ور آمد و نیاز آن حس شد، واقعیت روحی شان را پس می دهند. ما هم بسنده کردیم به دیدن آن همه زیبایی مرده که در پل و برج و بارو و کلیسا و تندیس بود و مردم رهگذر را فقط به لبخندهای صبحگاهی دل انگیز و دست های مهربانی که هردم برای کمک به حمل کالسکه ات در پله های بی آسانسور موزه و مترو دراز می شد شناختیم و نه بیشتر. پسرم برای فهمیدن روح یک ملت باید در آن زاده شد و مرد. اگر نه تاریخشان را بخوان و محترمشان بدار برای همه آن داشته های نادیدنیشان...
پی نوشت: مانی کوچولوی مهربان و دوست داشتنی، تولدت مبارک عزیزم.
چند سال گذشته از آن روزی که دور افتادم از آغوش پرمهرت؟ سی ام مرداد ماه چه سالی بود؟ چند سال فاصله هست از آن نجوای عاشقانه "خدایا دخترم لیلی را به تو می سپارم؟" کی بود آن شب طولانی که تا صبح خوابمان نبرد و نشستیم به حرف. حتی همان لحظه هم گمت کرده بودم. همان جایی که می گفتی کمردرد امانت را بریده است. از کجا باید می دانستم که سرطان انگشتان پرمویش را لای مهره های ستون فقراتت می گرداند؟ از کجا باید می فهمیدم که شب آخری است که می بینمت؟ چطور حدس می زدم که سه ماه بیشتر تا تولد واپسینت فرصت نیست مادر؟ بگذار بگویند که دیوانه ام. اما هنوز هم دلم می خواهد بویت کنم. هزار بار. و تو زیر گوشم بگویی: "بالامدی، الله بالامدی"*. از همان ها که هر روز می گویم : به پسرم. می گویم و لابلای موهای عسیلنش دنبال رایحه تو می گردم. مادر... مادر.... مادر...
با پسرم: اگر يكروز دانستي كه باران را دوست نداري، اگر باران را نفهميدي، يكروز كه آسمان دلش شور گريه داشت دوچرخه ات را بردار و بزن به دل دشت. پسر كوچولوي دوست داشتني ات را كه دو تا چال لپ داشت و يك بغل محبت صاف بي موج، بگذار توي تريلر پشت دوچرخه و بوسه اي از موي عطرآگينش بردار. پيش از رفتن مطمئن شو كه باران پسرت را خيس نمي كند، اما او خوب مي تواند تماشايش كند. بپر روي زين و پا بزن. بگذار باران سلولهاي روحت را بشويد و زنده ات كند. بگذار باران بزند بر هر چه دلتنگي و اضطراب و بدخلقي است. بگذار باران پاكت كند. براي پسرت آواز بخوان و مكث كن تا با آن صداي نازكش همراهيت كند. وقتي خنده آسمانی اش در هواي خيس پيچيد، دنيا برايت آفتابي مي شود. خورشيد سعادت مي درخشد از وراي آنهمه ابر... اگر مي خواهي عاشق باران شوي، پسرت را با خود به تماشاي باران ببر. اگر مي خواهي جهان را با همه زيبايي اش درك كني، كودكت را دوست داشته باش و آنوقت اجازه بده که مهرت به او در گوشه گوشه دنیایت جاری شود.
پی نوشت ۱: واکسن یک و نیم سالگی با دو ماه تاخیر تزریق شد. گریه هایش را با نشان دادن عکس یک زرافه در حال بوسیدن بچه اش آرام کردیم. پسرم مطب دکتر را با کارهای دوست داشتنی اش روی سرش گذاشت. خانم دکتر ریتا وقتی راجع به میزان فعالیت پسرک سوال می کرد نگاهی خنده ناک انداخت به او که کاملا مستقل رفته بود روی میز و داشت سیم های پشت کامپیوتر را می کشید! منتظر جواب من نماند و نمره کامل را به او داد. وقتی آراز قهرمان همه هفت مکعب توی صندوق را با هر دو دست و با مهارت چید و چند کلمه داچ را با دکتر بلغور کرد همه تیک های مثبتش را تا دو سالگی گرفت. غیر از قدش که یک نیم منحنی پایین آمده نگرانی دیگری نیست. واکسن بعدی سه ماه دیگر...
پی نوشت ۲: گزارش تحقیقاتی تمام شد. جلسه ماند برای بعد. غر زدنم نمی آید بس که نتیجه اش جالب توجه از آب درآمده است. عزیزانی که دل به غر خوش کرده اند انشاالله دفعه های بعد.
پی نوشت ۳: من باز هم نیستم مدتی. در پناه حق باشید.
* تركي: عزيزمه، خدايا فرزندمه...
از دیدگاه اجتماعی آراز پسرکم موجودی است شاد، با اعتماد به نفس و ثابت قدم. پشتکاری مثال زدنی دارد که ضمیمه کارهای روزانه اش می کند. خسته نمی شود از بالا و پایین رفتن، دویدن و کنجکاوی کردن. این نیاز سیری ناپذیرش به درک و آزمایش مجدد پدیده های محیطی همیشه برای من انگیزه بخش بوده و هست. بی کوچکترین تردید نفر اول است برای برقراری رابطه با دیگران و جوابهای مثبتی که در بیشتر موارد به لبخند شیرین و نگاه مشتاقش می دهند مشوق اوست. ما به عنوان والدینش سعی می کنیم تا جایی که ممکن است به این اعتماد بالنده اش به انسان ها بها بدهیم. هربار که برای پرداخت هزینه کالایی به صندوق مراجعه می کنیم آراز کوچولو که توي سبد خرید چرخدار نشسته است، چاق سلامتی بلندی با فرد مسوول می کند که :"هالو!!!" و کارت تخفیف یا اسکناس را به سمت فروشنده دراز می کند و پس می گیرد. ناگفته پیداست که چقدر از ژست های فوق العاده جدی اش و برخورد با اعتماد به نفسی که در نخستین تعامل های انسانی دارد (جدا از روابط دوستانه و حمایتگرانه خانواده یا مهد کودک) لذت می برم. گمانم آن ذات برونگرا و شاد و خندانش را از پدرش گرفته باشد فسقلی من. اگر خسته یا گرسنه نباشد همیشه خنده ای نمک چهره گیرایش می شود.
هنوز هم عاشقانه کتاب خواندن را دوست دارد و پيگيرانه ادامه اش مي دهد. با تمام شدن کلاس موسیقی نیم ساعتی از روزمان را گوش می سپاریم به سی دی آهنگ هایی که مردم این کشور برای بچه هایشان می خوانند. و همراه با آن اگر نايي باشد حركات موزون هم انجام مي دهيم.... گاهی هم هنگامه یاشار است که من و پدرش طی یک تلاش یکی دو ماهه خستگی ناپذیر همه را از حفظ کرده ایم یا دو سه مجموعه موسیقی کودک دیگر به زبان فارسی با آهنگ های دلپذیر قدیمی و باز خوانی مدرن. یکی دو هفته قبل پسر کوچولوی ما دیپلم سطح نخست شنا را گرفت به همراه جایزه کوچکی که یک ماهی خاردار سبز باشد. کلاس ژیمناستیک به دلیل فرارسیدن تابستان تعطیل است تا دو ماه دیگر. برای پر کردن این خلا عظیم در زندگی یک پسر بچه پر جنب و جوش، صندلی ها و مبل ها همراه دو سه قوطی و کارتون خالی کنار هم رژه می روند. آراز خان هر روز بارها از این موانع بالا و پایین می رود و مشخص است که گریه های گاه و بیگاه به خاطر سقوط از بلندی ها وقتی برای یک لحظه غافل می شویم همراه این پروژه در حال اجراست. با اين حال هر سه ما فكر مي كنيم كه پويايي او مي ارزد به چند خراش و كوفتگي!
با حضور در مهد کودک پیشرفت زبان مادری اش کندی گرفته است. بیشتر کلمه ها (حدود صدتايي هستند اين واژه ها ) در همان سیلاب اول یا دوم گیر می کنند ولی در اینکه به خوبی قادر به درک گفته های ماست شکی نیست. آنچه که باعث می شود خودم را برای واگذاشتنش در مهد ببخشم کلمه های جدیدی است که به زبان مردم اینجا یاد گرفته است و از آنها استفاده می کند و دهها برابر آنچه كه مي تواند بگويد، قدرت درک و فهم این زبان را به دست آورده است.
زندگي روزانه آرازم با گشتن در طبيعت و محيط غني زندگي اش پربار تر مي شود. هيچ چيز شايد نتواند جاي محبت خالص اقوام و دوستان و خانواده ايراني ام را پر كند. اما به جاي گله از شرايط سعي مي كنم از همين اندكي هم كه دارم به بهترين نحو استفاده كنم. آراز كوچولو حتي زمان هايي كه فقط محض خاطر عزيز او از خانه بيرون نرفته ام، اجازه دارد از كالسكه پياده شود و در پياده روي ها شانه به شانه ام بيايد. محدوديت ها را مي داند كه خيابان است و مسير دوچرخه. جز آن راه مي رود، مي دود، از موانع و سنگ ها بالا و پايين مي رود، با حشره ها و بندپايان و موجودات زنده (سگ و گربه و كلاغ اگر آن دور و بر باشد) دم خور مي شود، در پارك تاب و الاكلنگ و سرسره سواري مي كند، گل مي چيند و به من تقديم مي كند و بعد پس مي گيرد تا سرجايش بچسباند (!)، به صداها گوش مي دهد و بازگو مي كند كه مثلا اين صداي باد است يا آن يكي صداي گنجشك، اگر صداي عجبيي شنيده باشد بر ميگردد و با لبهاي گرد شده نگاهم مي كند يعني كه تعجب كرده ام من از شنيدن اين صدا! روي خاك و خل و گل مي نشيند و غلت مي زند، همه ديوارها و نرده ها و بوته ها را با انگشت هاي كوچولويش لمس مي كند، با مني كه در بيشتر لحظه هاي با هم بودن برايش شعر و سرود مي خوانم همخواني مي كند و خلاصه مثل يك ماجراجوي كوچك هم و غمش را صرف اين مي كند كه بفهمد چطور از دنيا سواري بگيرد!
همين چند روز پيش سه دندان سفيد به جمع دوازده تايي پيشنش اضافه شد. پله ها را اگر كمكي باشد براي دستگيري ايستاده صعود مي كند و گاهي هم نزول! همه اينها را هم كه كنار هم بگذاريم و با علاقه خاصي كه اين روزها به باز و بسته كردن در پيچي شيشه هاي مربا و سس پيدا كرده است مي توان فهميد كه از نظر فيزيكي هم پويا است. نگاهش مي كنم و سير نمي شوم. نگاهش مي كنم و پلك نمي زنم. نگاهش مي كنم و مادر مي شوم. سخن كوتاه: بايد مادر بود تا فهميد چه مي گويم...



با پسرم: به تو حسودیم می شود گاهی. چطور می توانی اینهمه بزرگ باشی با همه کوچکیت؟ نمی توانی پازل های چوبی را کامل بچینی یا بند کفش هایت را ببندی. دستت به دستگیره در نمی رسد و نمی توانی با قیچی کار کنی! با همه تلاشی می کنی هنوز موفق نشده ای جوراب هایت را بپوشی. من همه این کارها را انجام می دهم اما چرا از انجام کارهایی که تو می کنی ناتوانم؟
مثلا چرا نمی توانم پشت انگشتانم پنهان شوم و وانمود کنم که وجود ندارم؟ (تو می توانی. آنوقت هر چقدر هم عجله داشته باشم و کارم هرقدر هم ضروری باشد جرات پیدا کردنت را به خودم نمی دهم: وقتی که یکی از آن چشم های سبز- قهوه ای هم یواشکی نگاهم می کند از لای انگشت ها و استتارت را ذره ای هم خدشه دار نمی کند! بعد من هی داد می زنم: "پسرم، عسلم، تاج سرم، آرازم کو؟"). تو می توانی با یک لبخند به یک ناشناس یک صبح قشنگ هدیه بدهی. می توانی با حلقه دستان نازکت دور گردنم مرا به این باور برسانی که نیرومندترین انسان روی زمینم. می توانی وقتی که در خستگی غرق شده ام سیلانی از انرژی در وجودم بدمی آنهم فقط با یک بوسه کوچولو روی گونه. قادری زود فراموش کنی و بی کینه آشتی کنی. حتی می توانی عنکبوت ها را هم با یک بغل عطوفت نوازش کنی. تو می توانی مثل یک دانه کوچک در حال رویش در دنیایی از امید و خستگی ناپذیری را به رویم باز کنی. آخر تو که هستی کوچولوی توانای من؟
معلمم باش.
پي نوشت: يوهان ولفگانگ گوته در كتاب رنجهاي ورتر جوان مي گويد: "و خداوند وقتي بيش از همه خوشبختمان مي كند كه ما را به غفلت هاي كوچكمان وا مي گذارد".
روحم در تب و آشفتگي مي سوزد.
كوفته ام! چشمهايم آرزوي گريه دارند؛ نمي شود. اين اشك ها به درد هيچ كس نمي خورد. خريداري ندارد. مي گذارم داغي شان پلكهايم را بگدازد. كابوس ها آمده اند و روياهاي شيرينم را برده اند. برگشته ام به آن سالهاي دور كه در پنجره هاي خانه مان را چسب مي زديم و آژير قرمز را كه بر سرمان آوار مي كردند تا مدرسه نيمه ساز همسايه مي دويديم و پناهي مي جستيم. حتي پيشتر... روزهايي كه شايد به ياد نياورم چرا كه به زحمت اگر وجود داشتم، اما جايي در آن پيج و واپيچ هاي ناخودآگاه ذهني ام پنهان است: روزهاي خونين زندان و رگبار و شعار. روزهاي منقلب. سهمم را كه از كودكي و نوجواني گم كرده ام هنوز از دنيا طلبمندم. در پي مطالبه اش نيستم اما امروزم را هم در اين فغان و زنجموره و گريه هاي دردآلود دارم مي بازم انگار. وحشت زده ام. بارها پسرم را نگاه مي كنم و مي بويم تا مطمئن شوم آن گل پرپر معصومي كه كيلومترها دورتر از اينجا با گلوله راه گم كرده اي مرده است پسر من نيست. چه خودخواهي واهي مادرانه اي! مي خواهم كسي بيايد و مطمئنم كند كه آينده ام را از من نخواهند ربود و آزادي ام را و خواسته هاي طبيعي اجتماعي ام را. به اين مردم مي نگرم كه چطور با روزمرگي هاي ساده شان خوشند. به آنها كه در گذشته شان جنگ و انقلاب و سازندگي نيست (كتاب تاريخ شان از كتاب اجتماعي ما لاغر تر است)؛ امروز را بي ترس از باتوم و لگد و پليسند، فردا را هم با اعتماد به نفس شيريني به خود مي خوانند. به اين مردم نگاه مي كنم و تلخ مي شوم كه خوب مي دانم من از جنس آنها نيستم و دلم ديوانه وار مي خواهد كه بودم و مي شد و صاحب آن نامردي و نامرادي و بي رگي انسان هاي بي وطن بودم كه بتوانم براي هميشه ببرم از اين خاك و خودم را هم نفي كنم بلكه خوشبختي و آسودگي را براي چند و اندي هم كه شده در كنارم ببينم. گناه من چه بوده و هست. مي پرسم از خودم.
جوابي ندارم. فقط هر شب پرده ها را مي كشم و درزهاشان را مي پوشانم از ترس و خواب آن مادر بي فرزند را مي بينم كه سرمايه اش را باخته است و بي جوابي اش در ترازوي زندگي لابد سنگين تر و سهمگين تر است.
و اما با تو پسرم...
پسرم هيچ باورم نمي شود خواسته باشم اين ها را براي تو بنويسم. اما نمي دانم از بخت بد يا خوب ايراني هستي. هيچ چيز زود نيست براي يك كودك ايراني كه بداند...
به من قول بده كه هرگز آلت دست هيچ جربان فكري نباشي. توي چشمهايم زل بزن و بگو كه هرگز نظام مندي فكري ات را تابع سليقه هيچ سياستمداري نخواهي اراست و هميشه قواعد ذهني ات را براي سنجش درستي يا نادرستي افكار شناور اطرافت دم دست خواهي داشت. قسمت مي دهم به حرمت آن جاودانگي و حياتي كه سهمي در اهدا آن به تو داشتم، كه همواره زندگي را از مرگ محترم تر بداني و "به خاطر هيچ اورنگي به حقيقت خيانت نكني"* بگو كه انگشتان شاداب زندگي بخشت را به خون هيچ موجود زنده اي نخواهي آلود و ميراث گرانقدر انسانيت را با صداقت پاس خواهي داشت. پسرم به مادرانگي مادرت سوگند ياد كن كه هيچ مادري را غرق داغ فرزند نكني. پسرم تو آينده مني. اگر بدانم كه همه دارايي ام را از امروز -كه آنهم وامي است باز ستانده از پيشينيان دلاورم- بر دوش استوار و امينت مي گذارم ديگر ترسي از نامردمي هاي رفته بر امروزم نخواهم داشت. نگاهم كن، دست هاي ظريفت را گرد گردنم حلقه كن... قولم بده كه هرگز نكشي... و هرگز خودت را جز براي حقيقت و نيكي به ورطه خطر نيفكني...
پي نوشت1: گاهي آنقدر دوستت دارم كه وقتي كنار توام دلم برايت تنگ مي شود!
پي نوشت2: عادت مي كنم. به زودي. آنوقت دوباره با اميد مي نويسم. ببخشيد اگر دلمرده ام اين چند روزه.
* بتهوون
خیالیم بویلانیر دامنان دیواردان
فیکریمده یار باغین گزمک هاواسی
قاپیلار باغلیدیر
یول تاپیم هاردان؟
دیوارلار دیوارلار یول ورون گئچیم
ولکانام نفسیم آتش قوپارار
بولادام ساللانسا قاشیم قاباغیم
آغلارام عالمی سئللر آپارار¤
ترجمه:
در یک دست قلم و در دست دیگرم کاغذی دارم
خیالم از فراز دیوار باغ سرک می کشد
آرزويم اين است كه در خانه دوست راهي بيابم
درها بسته اند اما. از کجا راهی پیدا کنم؟
دیوارها! کنار بروید، من همان آتشفشانی هستم که نفسم آتشی جهانسوز بر پا می کند
من ابرم، اگر اخمی بر چهره ام نقش بربندد
چنان گریه می کنم که دنیایتان را سیل ببرد...
¤ بخشی از نامه منظوم سهند به شهریار
با پسرم: قهرمانم! دلم گرفته! قلب مادرانه ام زیرضربه های شلاق این عکس ها که هر روز می بینم پاره پاره است... فردا که بزرگ بشوی یکی از این دو سو خواهی بود: آنسو که ضربه های باتوم را می خورد یا آنسو که چنین وحشیانه می زند به قصد کشت. آخر عزیزم من آینده بهتری برایت آرزو می کردم! من امروز بهتری برای همه ایرانیان می خواستم...
پی نوشت: مادرم قلبم هنوز به یاد توست... روزت مبارک: ببخش كه تبريكم تلخ است...
هفته گذشته يكي از به ياد ماندني ترين روزهاي زندگي هنري من را در خود داشت. فرصت مغتنمي پيش آمد تا همراه با تعدادی از دوستان ایرانی سري به موزه كرولر مولر¤ بزنيم در حومه شهر اپلدورن¤ هلند. این موزه در میان پارک ملی حیات وحش هوخه ولووه¤ قرار گرفته است و خود پارک دوچرخه های سفیدی در اختیار بازدید کنندگان قرار می دهد و امکانات خاصی هم مثل یک مسیر دوچرخه رو در پارک پیش بینی شده است. راندن این دوچرخه های سفید در سایه روشن پوشش جنگلی لذت ویژه ای دارد، گرچه برای ما به دلیل کمی وقت و ترمزهای پدالی دوچرخه های موجود (که کار دوچرخه سوارهای ناشی را مشکل می کرد!!!) نیم ساعت بیشتر طول نکشید. لازم است اضافه کنم که حتی برای یکبار عبور از مسیر باریک کمربندی که هوخه ولووه را دور می زند ساعت ها وقت و انرژی لازم است. خود موزه را زنی علاقمند به هنر به نام هلنه کرولر مولر در سال ۱۹۰۵ بنیان گذاشت و در طی سال های بعد بزرگترین مجموعه شخصی جهان از آثار ونگوگ را (یا همان طور که به داچ تلفظ می شود: ونخوخ) جمع آوری و یازده هزار اثر هنری دیگر را هم رفته رفته به آن اضافه کرد. عاقبت و پس از ورشکست شدن، مولر کل کلکسیون را به دولت هلند بخشید. غیر از تابلوهای نقاشی، ده ها تندیس و مجسمه در باغ مجسمه های موزه در فضای آزاد قرار گرفته اند.
اولین بار بود که اینهمه هنر حجمی را یکجا می دیدم. تقسیم بندی باغ ها و باغچه ها و پوشش گیاهی، که به نوعی با هر مجسمه در ارتباط متقابل بود، چشمنواز و خیره کننده می نمود. اعتراف می کنم که خیلی از آثار برایم بی معنی ماند و اسم های عجیب شان هم کوچکترین کمکی به کشف ناگفته هایشان نکرد. به طرز نامفهومی حس می کردم که حس بصری من برای فهم این هنر زنده (پیکره تراشی) آموخته نشده است. با اینهمه و با وجود همراه کوچولوی کنجکاو و گاه خسته ام که مدام از من پیشی می گرفت، عقب می ماند یا توی کالسکه اش غر می زد، بازدید از این باغ، فوق العاده دلپذیر و دوست داشتنی از آب درآمد. مجسمه ها انگار با زبان بی زبانی، برای من داستان های نهفته ای را واگو می کردند. این سازه های رنگارنگ فوق عجیب در متن سبز و گلباران شده اطراف، از سیاره دیگری آمده بودند انگار. بعضی ها را بیشترک دوست داشتم. هرچه هم فکر می کنم هیچ دلیلی برایش ندارم. صرفا بیشتر منقلبم کردند: همین! مثل تندیس پالیساده (مانده در حصار) اثر اورت استروبوس و یک ستون فلزی بلند که در یک سوم پایینی مثل یک سوسیس حلقه حلقه می شد. نیدل تاور (برج سوزنی) اثر کنث اسنلسون هم که برج بسیار بلندی بود و قرار بود تصور بی کرانگی و سفر به بی نهایت را در بینندگان زنده کند ولی تنها چیزی که به من داد حس ترس بود!
اشتباه ما این شد که بخش سرپوشیده را گذاشتیم برای نیم ساعت پایانی. می دانستم که باید منتظر تعداد قابل توجهی از آثار ونگوگ باشم اما حس مخالف خوانی قلقلکم می داد که: "تصویر بیشترشان را قبلا دیده ام". یا اینکه: "کلکسیون اصلی آثار او در آمستردام است....". به علاوه چند اتاق با دیواره های مفروش از هنر مدرن و کوبیسم پیش رویم بود که نشد بی توجه از آن بگذرم. جاذبه خاصی در این آثار وجود داشت، گرچه برای چشم های نا آموخته و خام من فقط رد گذرای حس شان باقی ماند.
تازه بعد از آن که وارد تالار ونسان شدم دانستم که در غفلت بزرگی بوده ام! هر تک تک کارهای او به تنهایی می تواند ارزش بازدید را داشته باشد. گمان نکنم هیچ گرته یا عکسی از آثار ونگوک بتواند بیان کننده حقیقی آن باشد. نقاش، خام و بی تجربه و یا شاید بی توجه بود شاید... با اینهمه آن چه برای من شیواتر و جذاب تر بود نه خود نقاشی، که رد قلموی باقیمانده بود روی بوم. لایه ضخیمی از رنگ روی تابلوهایش وجود داشت که با ضربه های منقطع و دیوانه وار قلمو شکل یک منظره یا هیات یک انسان را به خود گرفته بود. درخت های سبز، بوته ها و گل ها شعله می کشیدند و از گیسوان و سبیل ها و چشمه ها صاعقه بیرون می جست! با نزدیک شدن به پایان عمر هنریش این حالت شدت می گرفت و در تابلوهایی که در دیوانه خانه ترسیم شده بودند به اوج می رسید. هنوز هم از تاثیر نفس گیر آنچه دیده ام در وجودم شگفت زده ام. من برای بازدید یک موزه رفته بودم و انتظار داشتم که مثل همه موزه ها دگم، خاموش و جامد باشد اما داخل موزه پنجره هایی بود که به دنیای دیگری باز می شد... همه آنچه که در مورد او خوانده بودم در برابر چشمهایم جان گرفت: زندگی سرشار از ناامیدی و عدم درک، عشق های بی سرانجام، بیماری و بی پولی و تنهایی و مرگی که آمد. دلم می خواست می توانستم ذره ای از آن تاثیر مغناطیسی عظیمی را که در طراحی ها وجود داشت با کلمه ها منعکس کنم.

¤ کرولر مولر - Kroller-Muller: نوشتار صحيح تر اين كلمه را در سايت آن ببينيد.
¤ Apeldoorn
¤ Hoge Veluwe
با پسرم: می گویند یکی از تفاوت های اساسی انسان با سایر موجودات در حس زیبایی شناختی اوست. اما این چیزی نیست که با خودمان و نهفته در ژنهایمان آورده باشیم. به نظر من انسان زیبایی را یاد می گیرد. آموختن تناسب، هماهنگی و گاه تضاد عمدی که پایه های زیبایی هنری هستند جز با تکرار دیدن و شنیدن حاصل نمی شود. اگر صد اثر سمفونیک بشنوی خواهی توانست در باره صد و یکمی قضاوت کنی و اگر صد کتاب خوب بخوانی قادر خواهی شد سخنانت را خوب جمله بندی کنی و از نوشته های زیبا لذت ببری. دلم می خواهد محیط زندگی ات را از همه زیبایی ها غنی کنم تا در شناخت و لذت بردن از آنها استاد شوی. می دانم که کوچکترین سرنخی از مجسمه ها و نقاشی هایی که دیدی نداشتی، شاید مثل من! اما تو پسرم از من پیش تری و شاید همسن من که بشوی توانایی بیشتری در درک و فهم هنر داشته بشی. خوشحالم از حضورت در آن فضا و حس می کنم قدمی بود برای تربیت یک انسان متعالی.
پی نوشت۱: تصاویر توضیح دارد.
پی نوشت۲: پست بعدی کامل کننده پست امروز خواهد بود.
چند وقتی است که وسایل خانه ما ناپدید می شوند و صبح به صبح توی یک کیسه و پشت در پیدا می شوند! گمشده ها می توانند هرچیزی باشند: ماشین کوکی، گورخر، توپ، جاروی ایستاده آشپزخانه، پتو، گیره لباس یا کتاب. در واقع این اشیا که ظاهرا از سقوط آزاد لذت می برند، از بهارخواب خانه ما و البته با پتانسیل جنبشی اولیه ای که پسر کنجکاو مان به آنها می دهد می پرند پایین!
همسایه پایینی ما پیرمرد و پیرزن مهربانی هستند که خانه خودشان هم روزهای تعطیل پر از سر و صدای نوه های قد و نیمقد می شود. برای تشکر از لطفی می کنند، آراز این کادو و یادداشت رویش را که به کمک مامان لیلی نوشت و چند روز قبل انداخت توی صندوق پستشان. بعد هم تصمیم گرفت که بیشتر مراقب اشیا خودسر پرنده باشد...

ترجمه:
همسايه عزيز!
خيلي متشكرم كه اسباب بازي هاي من را بر مي گردانيد. هيچ قصد و غرضي از انداختنشان نداشتم... صرفا مي خواستم در مورد جاذبه زمين بيشتر ياد بگيرم!
همسایه هفده ماهه شما: آراز کوچولو
پی نوشت ۱: کنترل تلویزیون چند وقتی است که رفته است توی لیست اشیا مفقود شده. حتی جرات نمی کنم که حدس بزنم کجاست!
با پسرم: کلاس موسیقی ات این هفته تمام شد. آرازِ امروز مشتاقانه جلو رفت و کلارا را بوسید و با او دست داد. آراز امروز با تخم مرغ های صدا دارش دور گشت و رق..صید. آراز امروز از موسیقی لذت وافر برد و خندید و ذوق کرد. آراز امروز نه تنها بلوک های ساختمانی را توی جعبه انداخت بلکه اصرار داشت که خودش جعبه را سرجایش و توی کمد قرار دهد. آراز امروز چقدر با آراز روز اولی که وارد کلاس شد و ناباورانه به من چسبید فرق داشت. پسرکم! اینکه ما چه کسی هستیم شاید آن اندازه مهم نباشد که توانایی مان برای کسی شدن. همیشه به روند پیشرفت هایت و پشتکاری که نشان می دهی افتخار می کنم.
عزیز دلم... چند هفته قبل کواکب و سرنوشت دست به دست هم دادند تا ما سری به بزرگترین باغ و نمایشگاه گل و گیاه جهان بزنیم در کوکنهوف هلند: اینجا. دلم پیش تو بود. می گفتم که آیا جایی که امروز در آنی شباهتی هرچند کوچک به این باغ دل انگیز شکوفه ها دارد؟ آیا هنوز هم مثل همیشه دور و بر گل های شمعدانی می گردی و بنفشه های ظلایی و سرخ را وجین می کنی؟ هنوز هم مثل روزگاران دوردست کودکی ام گلهای عروس و همیشه بهار را پیوند می زنی؟ روزی که در خانه ات را بکوبم، باز هم با دست های خاک و خاکبرگی که بوی رویش می دهد در را به رویم باز خواهی کرد آیا؟ آن روز انگار پیش تو بودم. چه بهاری، چه باغی! نوه کوچولوی دلبرت گل ها را نوازش می کرد و اگر گلپری افتاده به خاک می دید مصرانه بر می داشت و تلاش می کرد تا سرجایش بچسباند. آنقدر "گُ" گفت تا از نفس افتاد. لذتی داشت زیر آن رگبار ملایم گشتن در باغی که انگار شبیه خانه تو بود.



با پسرم: کوچولوی من!
دنیای بزرگ خشن بی شاخ و دمی داریم. بی رحم است و گاه دلازار. انسان موجودی است حسود، کینه توز و بدخواه. می کشد، ویران می کند، می شکند. همچون آفت افتاده است به جان این جهان و آبروی حیات را بر باد داده است با اینهمه زیانکاری!¤ فهمیده ام که چه چیز است که هنوز دنیایمان را سرپا نگه داشته است. تازه دانسته ام که با اینهمه ظلم و جوری که می رود چرا هنوز عشق فراموش نشده است، چرا دلسوزی و همنوع پروری را می شود دید، چرا گاهی قلب تپنده ای راه راست را بر می گزیند و محبت حقیقی همچون اخگری میان خاکستر بیداد و طعنه و نامردمی رخ می نماید. فرشتگانی هستند که اجازه خاموشی را به این آتش نامیرا نمی دهند. آنها با تمام هستی خود برای انسانهای دیگر می جنگند. پسرم بشریت همه داشته هایش را مدیون معلمان نخستینِ عشق است که نسل به نسل و سینه به سینه مهر را به همخونان خود می آموزند و پاسداران حقیقی این جهانند. ¤: مادران!
این بار را بر دوش من هم نهاده اند. افتخار می کنم به این گزینش گرچه باری است بس سنگین. من هم یکی از همین مبارزان آزادی و تربیت انسان آینده هستم. من هم یکی از همین میخ های نگهدارنده ام. به خودم می بالم و از تو که به من ایده و نیروی جنگیدن در جبهه نور و راستی را داده ای ممنونم. عزیزم! همه قلب و روحم را به تو داده ام تا مادر شوم. اگر جانم را هم یکروز همچون مادرم بر سر این معامله و مبارزه ام نهم ضرر نکرده ام.
¤ ان الانسان لفی خسر: و به راستی انسان زیانکار است، سوره والعصر، قران کریم
¤ یک تفسیر کاملا شخصی از کتابهای آسمانی: در سوره نبا قران از میخ ها یا اوتادی سخن به میان آمده که خداوند به حرمت آنان زمین را محافظت می کند و ارج می نهد. تفسیر مشابهی در انجیل و در فصل مکاشفه یوحنا وجود دارد و از انسانهایی یاد می شود که به حرمت نیکی در حق بشریت در قلمرو بهشتی خداوند خواهند زیست پس از روز داوری بزرگ.
يك فضاي محدود با قفسه هاي چوبي از بقيه كتابخانه جدا شده و محيط دوست داشتني دلپذيري براي مطالعه كودكان پديد آورده است. يك عالمه پنجره آفتابگير خندان، تاب و سرسره و الاكلنگ براي فضاهاي سرپوشيده، چند نيمكت و مبل و صندلي راحتي براي لميدن، يك ميز با پايه هايي به شكل پاي دايناسور و يك جعبه مداد رنگي براي نقاشي، چند برگ كاغذ رنگ آميزي، چند دستگاه كامپيوتر و بند و بساط مربوط به آن و البته هزاران كتاب در شكل و رنگ و طرح مختلف. نحوه چينش كتاب ها يك فرق اساسي با مال بزرگترها دارد: به جاي عطف جلد آنها رو به بيننده است. براي جذب نگاه و علاقه خردسال ها اين روش هوشمندانه اي نيست؟
پي نوشت۱: مدتي است كه مطالبي توي ذهنم دارم براي نوشتن. مهم هستند و بايد نوشته شوند. هرچقدر عجله مي كنم نوبتشان نمي رسد... زود زود مي نويسم بلكه حق همه را به جا آورده باشم. شنيده بودم بعضي ها دچار يبو*ست ذهني مي شوند... نكند من هم رودل فكري گرفته باشم!
پي نوشت۲: دليل بازگويي بعضي از مطالب پراكندن بذر ايده ها و افكار جديد در دل خواننده ها است و هيچ دليل ديگري ندارد.
با پسرم: يكي از دندان هاي جلويي ات گم شده بود. گمانم چهار دندان آسياي قلدري كه دارند هن و هن كنان از راه مي رسند حق اين نيش كوچولو را خورده بودند. اين طوري خنده هاي نمكينت از سوراخي كه سمت پايين و جلوي دهانت ايجاد شده بود هرز مي رفت! اين دندان ديروز سر و كله اش پيدا شد. مثل همه دندانهاي نوزاد فقط يك نيم سايه بيرنگ است كه نظم صورتي لثه ات را به هم مي زند. اين دندان دوازدهمي درست روزي آمد كه من دندان عقلم را كشيدم. من و تو غر مي زديم و بابايي صبورانه تحملمان مي كرد! در كشاكش آن درد بي امان با خودم فكر مي كردم كه چه نمايش نماديني از اين بحث ظريف كه تو بخشي از مني: دنداني از من به واسطه تغذيه تو از پس انداز كلسيم بدنم مي ميرد و همان كلسيم ذخيره در تو به شكل دندان تازه اي پديدار مي شود. بخواهي يا نه، جزيي از من در توست: مثل همان دندان عقلي كه پس از دگرديسي به شكل نيش گمشده ات درآمد. بخواهي يا نه من در توام. در تو خواهم ماند و در تو جاودانه خواهم شد. گيريم هرگز اين را نداني... چقدر كه من ديوانه وار تو هستم!


كلاس موسيقي در هر جلسه پيرامون موضوع خاصي تشكيل و شعرها بيشتر در مورد موضوع آن جلسه خوانده مي شوند. اين درونمايه با توجه به شرايط خاص حاكم بر زندگي بچه ها در آن برهه انتخاب مي شود. مثل: بهار، حيوانات، وسايل نقليه، درياها و آّب و ... نيمي از شعر ها جديد هستند و در پايان جلسه رونوشتي از آنها با نت مويسقي به شاگردان داده مي شود براي تمرين منزل.
با اينهمه كلاس پيوستگي خود را در طول زمان حفظ مي كند به اين معني كه برخي از فعاليت ها در همه جلسه ها تكرار مي شود. از جمله اين فعاليت هاي تكراري مراسم شروع و پايان يكسان است كه به نظر من براي ايجاد آرامش در بچه هاي زير دو سال (كه از نظر رواني توالي را آرامش بخش مي دانند) و آموزش نظم و ترتيب اجتماعي در سطح سني مرتبط برنامه ريزي شده اند.
كلاس به مدت يكساعت تشكيل مي شود با يك استراحت پنج دقيقه اي. پيش از شروع و در زنگ تفريح بچه ها اجازه دارند با يك جعبه اسباب بازي بازي كنند. به محض رسيدن زمان شروع كلاس مربي شروع به خواندن آهنگي مي كند به اين مضمون كه :"همه اسباب بازي ها بايد برن تو جعبه... همه عروسك ها... همه ماشين ها... همه بلوك ها..." بعد از چندين جلسه بچه ها به اين آهنگ گوش نواز عادت مي كنند و با شنيدن موسيقي فورا اسباب بازي ها را به جعله منتقل مي كنند و والدين دورادور اتاق مي نشينند. (حتي توی خانه هم به محض شنيدن اين آهنگ آراز اسباب بازي هايش را به جعبه هايش مي ريزد.)
مربي عروسك دستي كوچكي را به دست مي كند به اسم كلارا. بچه ها عاشق اين عروسك هستند که با صداي دلنوازي از زبان مربي شروع به خواندن مي كند :"...Hallo, Hallo, Hallo, Ik bin Klara ". عروسك بعد از معرفي خودش با زبان شعر از همه هفت كودك حاضر اسم هايشان را مي پرسد و با آنها دست مي دهد. بچه ها براي لمس كلارا چند قدمي جلو مي روند و احوالپرسي را ياد مي گيرند. در پايان هر جلسه هم كلارا يكي يكي با بچه ها خداحافظي مي كند و برايشان آرزوي موفقيت مي كند. كلارا در كلاس موسيقي شخصيت مهمي است و هربار كه قرار است اسباب موسيقي را پس بدهيم محال است آراز راضي به برگرداندشان شود مگر اينكه يادآوري كنم آنها متعلق به كلارا هستند...
نكاتي كه من درباره اين كلاس ها خيلي دوست دارم:
و اين هم اهدافي كه از نظر من با انجام همين بازي هاي ساده قابل دسترسي است:
با پسرم: عزیز دلم. وقتی کف کفش های تابستانی ات را لیسیدی خونم به جوش آمد. داد زدم. اول فکر کردی یکی از آن بازی های تازه است که مامان لیلی گاه و بیگاه اختراع می کند. اما نبود. قهر کردی. حتی حاضر نبودی نگاهم کنی. ده دقیقه زمان لازم بود تا فکرهایم را سامان ببخشم. که این تقصیر تو نیست که فرق بستنی و زیره کفش را نمی دانی. که تقصیر تو نیست اگر من گاهی خسته می شوم. که راه های بهتری هم هست برای توضیح مطلب به تو. یادم آمد که باید می نشستم و توی چشمهایت نگاه می کردم و برایت روشن می کردم که بر طبق قانون خانواده ما لیسیدن کف کفش ممنوع است. یا خیلی کوتاه در دوجمله می گفتم که نباید این کار را می کرده ای. آشتی نکردی تا دلت با من صاف نشد....
عزیزم! گاهی می دانم که مادر کاملی برایت نیستم. می دانم و از خودم دلخورم. می دانم و از تو شرمنده ام. می دانم و همه تلاشم را می کنم تا باشم! این جور وقتها انگار یک صفر گنده ام در یک کارنامه پر از بیست! اما دلم می خواهد بدانی که مادر و پدرت تو را دوست دارند و به فکر تواند. دلم می خواهد بدانی که ما همه داشته ها و نداشته هایمان رابرایت گذاشته ایم روی طبق اخلاص و تقدیمت کرده ایم... دلم می خواهد بدانی و روزی برسد که همین طور که هستیم و بی قید و شرط دوستمان داشته باشی. آن روز که برسد، من و تو و بابا شاید خانواده ایده آلی نباشیم اما مادر و فرزند و پدر خوشحالی خواهیم بود...
پی نوشت ۱: ممنون مامان رایان عزیز بابت این پست که مرا به فکر واداشت.
پی نوست۲: برای این که بچه ها بتوانند به موسیقی خوب عادت کنند به چیزی جز یک کودک و یک مادر علاقمند نیاز نیست. مثلا مادر شاینا کوچولو این کارها را انجام می دهد.
كتاب قديمي ترين ابزار بشر است براي ترويج علم و آگاهي و مادر تمام رسانه ها محسوب مي شود. كتابخواني براي تخيل كودكان بستر مناسبي فراهم مي كند و باعث مي شود كه يادگيري و علم آموزي در بزرگسالي براي او لذت بخش شود. از اين نظر كتاب با ابزار تك بعدي همچون رايانه و تلويزيون قابل مقايسه نيست. اما براي ایجاد و بارور کردن عشق به خواندن، كتاب هاي خوبی لازم است تا همزمان با توجه و سرمایه گزاری معنوی، زمينه را براي ايجاد و گسترش این علاقه فراهم كند. به دنبال پست هاي مناسب و موثر "شازده کوچولو، قسمت اول"، "شازده کوچولو، قسمت دوم"، "شازده کوچولو، قسمت سوم"، "نورا کوچولو"، "من و پسرم" و "آرتینا" و یکی از پست های آخر "دونه" من هم مي خواهم در مورد كتاب هايي صحبت كنم كه رفيق هاي شفيق پسرم هستند، بي اغراق.

از کتاب های بیگانه به نیکی یاد می کنم چون تمام مشخصات کتاب هاي خوب را دارند. تصویر سازی جالب و کار روانشناسی برجسته در زمینه کودک.
برای ایجاد علاقه به کتاب در کودک نکات زیر را مفید دیدم:
پی نوشت: لطفا اگر برای بچه هایتان کتاب می خوانید و کتاب خوبی می شناسید ما را هم بی نصیب نگذارید و دعوت مامان آرمان عزیز را برای معرفی کتاب های مناسب لبیک بگویید.
با پسرم: در آزمایشگاه مشغول نت برداری بودم از پروسه انجام یکی از آزمایش ها، که یکی از همکارانم نگاهش افتاد به دفترچه یادداشت و نحوه نگارشم. خندید و گفت: "That is a stupid way for writing!". پسرم راستش اینکه از راست به چپ نوشتن احمقانه هست یا نه مطمئن نیستم ولی مطمئنم نگرش ما به جهان از ما یک احمق واقعی می سازد اگر روش دیگران را فقط به این دلیل که از با روش ما فرق دارد نپذیریم و نادرست بپنداریم . چقدر انسان شایسته ترحمی خواهیم بود اگر ذهنمان را این چنین به روی دنیا، رسوم، سنن و راه حل هابش ببندیم. پسرم بلند نظر باش و پنجره فکرت را به روی هوای تازه جهان بگشا. باشد که رستگار شوی.
تا به حال نشده بود با موجودی که به اندازه ناخن انگشت کوچکم هم نیست بجنگم و اینهمه نزدیک به شکست باشم! منظورم همین "Rota Virus" است: ویروس بیماری گاسترو آنتریت. بامزه به نظر می رسد. نه؟ شبیه برس دستشویی است که کچلی گرفته باشد!!!

هفته ای که گذشت برای من هفته مشکلی بود. برای آراز کوچولو هم. چندین بار به دکتر مراجعه کردیم. دکتر توصیه های مامان شاینا و مامان فراز را تکرار کرد برای جلوگیری از کم آبی بدن. به زحمت می توانستم محکم باشم! دست و دلم می لرزید. دکتر در یک جلسه پانزده دقیقه ای یک نکته خیلی ساده را برای من و محمد توضیح داد. تا چهارسالگی قرار است که پسر ما با چهارهزار نوع میکروب بامزه و جذاب دیگر آشنایی به هم برساند. برای بچه های مهد کودک رو این دوران زودتر پیش می آید و برای مدرسه رو ها دیرتر. قرار است تا چند ماه من وبلاگ آپدیت کنم و پسرم بیماری ها و در پی آن اطلاعات گلبولهای سفیدش را به روز کند!!!!
روز پنجم وقتی بیماری وخیم تر شد دکتر شک کرد به باکتریایی شدن (یا بودن) بیماری. برای آزمایش و نمونه گیری اقدام کردیم ولی همه چیز به طرز معجزه آسایی رو به بهبود رفت... حالا بهتر است پسرکم. بازهم کم شدن وزن که پیامد طبیعی ۵ روز تغذیه با مایعات کم شیرین و دوغ شور است. دوباره می دود و بازی می کند و دلمان را می برد. نگاهش می کنم و ته دلم اعتراف می کنم که هیچ نعمتی به اندازه سلامتی او ارزشمند نیست.
آراز کوچولوی من همین روزها شانزده ماهه شد.
پسرم پیشرفت های چشمگیری داشته است در غذا خوردن. قاشق اگر پر شده باشد به راحتی به دهان برده و می چرخاند و محتویاتش را خالی می کند. ماکارونی خوردنش با چنگال هم دیدنی است. حالا گیریم که یکی دو رشته بیشتر نتواند بخورد و از سر تا پا بشود سس ماکارونی! عاشق این شیوه غذا خوردنش هستم: با اعتماد به نفسی که همراه لقمه های غذا در لپهایش دور می زند! فنجان معمولی را هم اگر پر نباشد و پسر کنجکاو من شیطنتش برای کشف رابطه مایعات و جامدات و گازها گل نکرده باشد خیلی خوب مدیریت می کند و بعد از نوشیدن آن دستی به شکمش می کشد و کله اش را تکان می دهد و اضافه می کند: "به به!"
پیشرفت دیگرش لذت بردن از بازی الاکلنگ است. ماه ها است که گاه و بیگاه باهم راهی پارک (یا چنانکه در فرهنگ واژگاه آراز می آید تیژه/ کُ) می شویم. سرسره را دوست داشت آراز قهرمان، ولی گمانم فلسفه الاکلنگ برایش حل نشدنی مانده بود. اولین خنده های از ته دلش که همین چند روز قبل از روی الاکلنگ توی گوشم پیچید مطمئنم کرد که عاقبت :"می داند!" و از خودم پرسیدم آیا همیشه حاضر خواهم بود تا لذت ببرم از کشف جهان توسط این موجود کنجکاو دوست داشتنی؟
چند روزی می شود که به تنهایی برج بلندی می سازد با لگوی های دانه درشت و ذوقی می کند بیا و ببین. دست هایش را بالا می برد و با خنده مفتخرانه ای می گوید: "بُ..." که بعنی بلند شده است این برج لگویی من! آن آسمان خراش اسباب بازی را من و محمد بی نهایت بار تحسین می کنیم چون می دانیم پشت آن چه پشتکار و تمرکز خارق العاده ای خوابیده از تمرین با مچ دست و انگشتان معجزه گر: آفرین بر این بچه ها!
دیگر این که عاقبت یاد گرفته است که چطور با هواپیمای چرخدارش که اولین وسیله نقلیه اش محسوب می شود خود را جابجا کند. از همان زمان که خواندیم یک چرخ بی پدال می تواند در رشد فیزیکی کودک موثر باشد یکی برای آراز کوچولو تهیه کردیم. چهارماه آزگار این وسیله برای ما فقط کار یک وسیله هل دادنی را انجام می داد. اما یک هفته ای است که آراز کوچولو را حمل می کند. پسرکم پا می زند! موانع را با چنان مهارتی رد می کند که بیا و ببین. امیدواریم در چندماه آینده توانایی اش را در راندن سه چرخه پدالی هم محک بزند. (این هم نتیجه داشتن مادر دوچرخه سوار!)
کلاس های آموزشی اش خوب پیش می رود: موسیقی، شنا و ژیمناستیک. شنا را بیشتر دوست دارد و ژیمناستیک را کمتر. شاید به این دلیل که کوچکترین شاگرد کلاس ژیمناستیک است و واقعا از نظر توانایی های حرکتی به پای بچه های بزرگتر نمی رسد. طبیعی است که نمی تواند بارفیکس کند یا روی پله های طنابی راه برود. ولی در مسیرهای باریک خوب حفظ تعادل می کند و از وقتی که شروع به کار کرده مرتب اصرار می کند از جاهای بلند بپرد توی بغل ما! خدا آخر و عاقبت ما را با یک پسر فعال پرنده به خیر کند. با اینهمه، ترافیک کاری ما به زودی با تمام شدن کورس موسیقی کمتر خواهد شد... در یکی از پست های آتی در مورد این کلاس ها بیشتر خواهم نوشت.
با پسرم: عزیز دلم! چندی بود که ویرم گرفته بود که نکند داریم تو را با اینهمه چیزهای آموختنی آزار می دهیم! آنهم درست بعد از آنکه شروع کرده بودم به مطالعه در مورد روش های آموزشی مونته سوری*. اما در واقع در کلاس هایی که تو در آنها شرکت می کنی، کاری جز بازی بچه ها با والدین انجام نمی گیرد. تو هم مثل همه پسر کوچولوهای شانزده ماهه (ببخشید! مردان بزرگ شانزده ماهه) تا زمانی که با من یا آتا محمد در حال بازی باشی خوش خوشانت می شود و صرفا با حضور در این کلاس ها ما داریم زمان با تو بودنمان را پربار می کنیم. پربار برای تو وگرنه برای ما هر دم که با تو بگذرد غنیمتی است:
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود....
*روش مونته سوری: به طور خلاصه در این متد آموزشی بچه ها به صورت کاملا فعالانه در امر آموزش خود شرکت می کنند و از محیطی که به صورت استادانه ای غنی شده اند برای این کار سود می برند. مونته سوری که یک پزشک ایتالیایی معاصر بود که ادعا می کرد اصرار بر آموزش اجباری و غیر فعال کودک می تواند به سرکوب استعدادهای نهفته وی منجر شود.
داخل مهد یک فضای بزرگ همگانی است و اتاق بچه ها به سادگی گرداگرد این سالن قرار گرفته است. یک آشپزخانه که نرده های رنگین کمانی دارد و اتاق خانم مدیر هم که از همین اتاقها هستند، بی کم و کاست. در این سالن وسیله های بازی برای روزهای بارانی پیش بینی شده است: ده ها سه چرخه با و بی پدال، سرسره و تاب و آینه و یک قلعه چوبی. هر اتاق حدود پنجاه متر گشادگی دارد و هر یک متعلق به یکی از گروه ها است. هر اتاق، پنجره و دری به فضای آزاد دارد و بچه های کوچکتر را اگر هوا خوب باشد در هوای آزاد می خوابانند.هر دسته هم حدود ۱۲ بچه دارد و دو مربی. گروه آراز اولین اتاق است از سمت راست و مربی های اصلی اش دبی است و ماریکه. گاهی بهار نوجوان هم که دوره کارآموزی اش را می گذراند می پیوندد به این مربی ها. این دختر ترک تبار تنها کسی است که گمانم حرف های پسرم را می فهمد و می تواند با او همکلام شود، گرچه طبق قوانین مهد فقط زبان این کشور در آن صحبت می شود. مخالفتی با این جنبه قضیه ندارم. آراز کوچولو چندین کلمه جدید یاد گرفته و آواهای تازه ای به مجموعه گفتارهایش اضافه شده است.
گروهی که آراز در آن است تشکیل شده از بچه های صفر تا چهار سال. ساعت یازده و سه میان وعده می خورند و ساعت ۱ ناهار. ناهارشان هرگز غذای گرم نیست و بیشتر ساندویچ کره و پنیر است و شیر: این ناهار معمول ملتی است که من در کشورشان زندگی می کنم. غذای گرم فقط برای شام خورده می شود. بچه ها گرداگرد میزی می نشینند و از آنهایی که توانایی نگهداری نان را دارند و لیوان را انتظار می رود که خودشان غذا بخورند. البته این پیش درآمدخوبی است برای یادگیری ولی طبیعی است که پسرم بیشتر با غذا بازی می کرد به جای خوردن و گرسنه می ماند. برای همین هم من و بابا محمد برنامه کاری مان را طوری چیدیم که آراز در هر هفته فقط سه نصفه روز را در مهد حاضر باشد، هر بار چهار ساعت. یکی از بهترین نکته های پروانه این است که ورود و بازدید من از آنجا در هر ساعت از حضور پسرم کاملا آزاد است. گرچه به دلیل لحظه سختی که در جدایی مان پیش می آید این کار را زیاد انجام نمی دهم.
چیزی که زیاد است اسباب بازی است. بچه ها نقاشی می کنند و جورچین می چینند. هر اتاق برای خودش دستشویی مخصوص کودکان دارد و جایی برای تعویض بچه های کوچکتر. مربی ها دوره دیده هستند و عاشق کارشان. اما نمی دانم این چه چیزی است که اینهمه مرا مشوش می کند. شاید این اضطراب جدایی باشد که تازگیها و همزمان با شروع مهد آمده و گریبان گیرمان شده است. نه در همه جا ولی جاهایی که شبیه مهد است و گاهی قرار است آنجا حضور داشته باشیم پسر خوش اخلاق و زود جوش من بی حوصله و بد اخلاق می شود. می ترسد و حاضر نمی شود حتی یک آن از من جدا شود.
گاهی غر می زنم. چشمهای پر از سوال و خورده شکسته های اعتماد آراز را که پشت سرم در مهد جا می گذارم پشیمانی ام از رفتن سر کار اوج می گیرد. می دانم که تصمیمی گرفته ام که باید می گرفته ام و هنوز هم معتقدم که کار درستی کرده ام اما لیلی مادر که جایی در کنج ذهنم لانه دارد تمام آن ساعتها را درد می کشد. آن وقت نتیجه می گیرم که من این مهد را دوست ندارم. مهدی را که در آن دست بچه ها را بعد از بازی نمی شویند و برایشان کتاب نمی خوانند. مهدی که مربی برای بچه های زیر سه سال فرد ثابتی نیست (می تواند هریک از آن سه مربی باشد) و از نظر من معیارهای امنیتی در سطح بالایی قرار ندارند. برنامه مدونی برای بچه ها در طی روز وجود ندارد. کار می کنم و غر می زنم. مقاله می خوانم و غر می زنم. وبلاگ می نویسم و غر می زنم. در تمام کابوس هایم آراز را توی مهدکودک جا می گذارم! سطح غر خونم در حد وحشتناکی بالا رفته است!
با پسرم: نظریه ای فلسفی که سعی می کند توضیحی برای مفهوم جبر در زندگی انسان ارائه دهد می گوید انسان ها پیش از تولدشان پدر و مادر خود را انتخاب می کنند. مانده ام پسرم که تو در من چه دیدی که شایستگی مادر تو بودن را به من ارزانی داشتی! عزیزم چه داشتیم ما که بی خبریم؟ از آن بالا که نگاهمان کردی، چه دیدی که از خواستی ما را خوشبخت کنی میان آنهمه انسان آرزومند شایسته؟ پسرم ترسم از این است که نکند پشیمان شده باشی از انتخابت... خدا می داند که چه دوستت دارم. می دانم خوش نمی گذرد به تو آن ساعت هایی را که کنارت نیستم. می دانم دلت پر از غصه می شود و تنت سرشار از خستگی. می بینم و چشمهایم را می بندم. می فهمم و بغضم را فرو می خورم. صدای گریه ات را از پشت سرم می شنوم و هرگز بر نمی گردم تا خداحافظی کوتاهمان را با جمله های توضیحی ساده اش تکرار کنم. پسرم آسوده بگیرش. بگذار زندگی در تو نفس بکشد. اجازه بده لیلی هم برای خودش کسی باشد، اگر شده با پرداخت هزینه ای چنین سنگین و کمر شکن. باور کن که بعدها این مادر را بیشتر خواهی پسندید. قول می دهم!
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
شعر از: فریدون مشیری
مادرم!
سال دارد نو می شود. می شنوی؟ این نغمه خوانی گنجشک های مست مدهوش! درختهای نازک بر سبزپوش، بارانی که یکدم از ریختن دم نمی بندد. این جا بهار با چنان نمایش متظاهرانه ای رسیده است که باورش مشکل است. نفست می گیرد بس که وحشی است! تو نیستی و "جامم از تو تهی است". اما روزگارم به دریغ نمی گذرد.
پسرکم هست. نمی دانی چه میوه نوبرانه شیرینی است. دوستش دارم. من مادرم. چقدر این روزها بیشتر می فهممت.
پافشاری و پشتکار بابا محمد برای سر و سامان دادن به مدارک مان بالاخره نتیجه داد و ما راهی ایران هستیم برای یک مدت خیلی کوتاه، برای تحویل سال نو. (سر و کله زدن با سازمان رسیدگی به امور افراد خارجی اینجا برنامه است برای خودش) بگذریم از این که ممکن است به دلیل یکسری مشکلات خیلی پیچیده دوباره نتوانم وارد خاک این کشور شوم!!!
بر می گردم به وطن! فکرش را بکن. بعد اینهمه مدت، سال را در ایران نو کردن. می خواهم با آراز قهرمان تخم مرغ رنگ کنیم و سفره هفت سین بچینیم. به دید و بازدید عید برویم و جیب هایمان را پر از عیدانه کنیم. حالا اما سرمان تا دلت بخواهد شلوغ است. چمدان پر می کنیم و "پیز"¤ هایش را می بندیم. تند و تند مقاله های علمی عقب افتاده و "تاپ"¤ می خوانیم. فرم پر می کنیم و بلیط می گیریم. نامه الکترونیکی می فرستیم و برای ملت توضیح می دهیم که سال نوی ما با آغاز بهار همزمان است.
عزیزم، مادرم، قلبم همه فدای تو و محبتت. آراز کوچولو کلی پیشرفت کرده است. دیگر شنا را دوست دارد و گریه نمی کند. تعادلش را توی آب خوب حفظ می کند و راه می رود. وقتی سرش به شانه ام تکیه داشته باشد و برایش شعر بخوانم به پشت شناور می شود و پا می زند. با آب دوست شده است و توی آب عصبی نیست: خوش می گذراند. و این همان فن کوزه گری است: شنا یعنی اعتماد به آب. سرش که زیر آب می رود نفسش را حبس می کند و حتی توی وان حمام هم وقتی سرش زیر دوش است، آن را به جای خوردن فوت می کند!!! این پیشرفت ها در امری که اصلا انتظارش را نداشتم (آموزش یک ورزش برای کودکی که تازه شروع به فهم دستورهای ساده کرده است به نظرم شدنی نبود) مشوقم شد برای ادامه راه و سعی ام برای این که استعداد پسرم را در زمینه های دیگر هم امتحان کنم. نکند یکروز برسد که مثل من متاسف شود از این که شنا و دوچرخه سواری نمی داند، زبان فرانسه بلد نیست، قرمه سبزی نمی تواند بپزد و از موسیقی هیچ سررشته ای ندارد!
آراز کوچولو برای کلاس آشنایی با موسیقی هم اسم نوشته است و برگشتنی یکی از نصف روزهای هفته را که سرکار نیستم به این کلاس اختصاص داده ام. مامان جان، با برنامه ریزی و کمی همراهی و همدلی (خدا را شکر به خاطر دوست خوبی مثل بابا محمد) همه این ها ممکن می شود. وقتی خسته می شوم یاد تو می افتم و کلاس زبان انگلیسی که در آن سال های آخر می رفتی همزمان با ادامه تحصیل و کلاس های عربی و قرآن و تفسیر و ورزش هایی که هر روز می کردی. تو هرگز زمانی برای تلف کردن نداشتی و با اینهمه هرگز هم نشد که ببینم برای فرزندانت کم می گذاری. آن وقت می فهمم که همه چیز شدنی است فقط اگر بخواهیم.
با پسرم: وقتی می بینم که با چه شوقی دنبال توپ می کنی و با چه مهارتی شوتش می کنی با بی میلی به خودم می گوبم: "نکند این پسر کوچولوی قهرمان من قرار است فوتبالیست شود!" یا موقعی که با شوق فزاینده ای به طرف سگ ها می دوی و هرگز از پارس یا حمله شان ترسی به دل کوچکت راه نمی دهی با ترس و لرز از خودم می پرسم: "نکند آراز من می خواهد شغلی به عنوان حافظ حیات وحش بگیرد!"
این چیزی است که دلم می خواهد آن قدر تمرین کنم تا یاد بگیرم. تا بفهمم تو همانی می شوی که هستی، توانایی اش را داری، می خواهی، دوست داری: نه همانی که من می خواهم. باید بپذیرم که تو اگر بتوانی به حد نهایت خودت برسی شاد و خوشبخت خواهی بود: نه اگر به خواسته های من برسی. من باید بتوانم مادر باشم. یعنی کسی که استعدادهای تو را آنچنان که هستند کشف کند و بپرورد بی هیچ گونه پیشداروی، خودخواهی و امساک.
پی نوشت: هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز....
¤ زیپ و کتاب در فرهنگ واژگان آراز
این معجزه های خُرد،
این نمایه های تردید ناپذیر ایمان نستوه
امروز گیر پیچ و واپیچ جورچین کودکی ها
در اندیشه شکوهمند فردایی که خواهند آفرید، به تکانک سرانگشتی!

پی نوشت۱: پسرم! مادرت راببخش اگر امروز ندانسته یکی از آن سرانگشتان معجزه گر را لای در جا گذاشت.
پی نوشت۲: شایلی جان! دوازده اسفند، سالروز تولدت مبارک. دوست تو بودن را دوست دارم!
مدتها بود که نبودم. حضور فیزیکی داشتم البته. ولی انگار هوش و حواسم جای دیگری بود: داشتم می نوشتم. سالها بود که نوشتن را گذاشته بودم کنار: خوب می دانی! ذهن و روحم بیش از آن که باید درگیر و معطوف چالش های زندگی ام بود. وقتی که عاقبت کمی آرامش خاطر به سراغم آمد، نوشتن هم آمد و پر شالم را چسبید! این که در زمان حال حضور نداشتم بد نشد. برای لیلی که مادر است و همسر است و هزار وظیفه ریز و درشت دیگر دارد، روزانه نوشتن یعنی یک برنامه ریزی بسیار سخت و سفت. یعنی مایه گذاشتن از زمان های خواب و خوراک. از زمانی که متعلق به کسی نباشد که نیش وجدانم را برای هر دقیقه اش حس کنم. همین هم شد که جدایی دوباره از خانواده و ایران را حس نکردم. مثل کسی که بیحسی نخاعی شده باشد. انگار همه چیز را از دور می دیدم.
تمام شده تقریبا عزیزم. آن چیزهایی را که می خواستم تقریبا نوشته ام. احساس عجیبی دارم بعد از این چهارماه. استهلاک، افتخار، افسردگی، آسودگی از زمین گذاشتن یک بار بزرگ بر دوش، شادی از پایان یک کار سترگ، و رویارویی با همه آنچه که این مدت جزو اولویت هایم نبوده و حالا دیگر هست و باید باشد. کمی هم خسته ام. نیاز به استراحت دارم. دلم می خواهد بعد این مدت خیلی طولانی بنشینم و یک لیوان چای بخورم. کمی از پنجره بیرون را تماشا کنم که برف می بارد. به وبلاگ دوستانم سر بزنم و با دل سیر بخوانمشان. بروم و کوچه پسکوچه های شهر کوچکی را که در آن هستم بگردم. یک کیک شکلاتی بپزم. یکذره زن بشوم. یک فیلم بی معنی در پیت ببینم.
امروز برای همین با پسرکم رفتیم برای کلاس های آموزشی شنا برای کودکان زیر دو سال. باورم نمی شد که بشود واقعا شنا را به بچه هایی که اینهمه کوچک باشند یاد داد، جز این گمانم این بوده و هست که برای بچه های زیر چهارسال، پرورش بر آموزش مقدم است. ولی کلاس شنا را واقعا دوست داشتم و مفید دیدم. آموزش به معنایی که تصورم بود وجود نداشت. بچه ها را مادر ها با آب آشنا می کردند: بازی و راه رفتن و پرت کردن توپ، شعرخوانی و نحوه تنفس با بازی و شبیه سازی ماهی. همه سعی بر این بود که کمک کنند تا بچه ها از آب نترسند. آراز قهرمان برای بار اول خوشش نیامد و لحظه های معدودی را که را که با مربی اش بود با سر و روی گرفته تاب می آورد و راضی نبود از این بازی تازه که مهمانش کرده بودیم: مثل همه بچه های همسن و سالش. ولی می دانم که عادت و آشنایی کار زمان بری است و حوصله مرا می طلبد. هرکسی می تواند در یک متر مکعب آب، همه تمرین ها را با کودکش انجام دهد و به جز یک توپ پلاستیکی کوچک و یک مادر علاقمند، به هیچ وسیله دیگری نیاز نیست.
مادر! گاهی فکر می کنم که زمان چقدر عوض شده است و چقدر نیازها برای نسلی که من مادر آن هستم متفاوت است: چقدر همه چیز سخت تر شده است. همه دنیا به سرعت باد پیش می رود و انسان فردا به تک تک سال های عمرش نیاز دارد برای پیشرفت، حتی روزهای کودکی. چقدر نیاز هست به تلاش و توجه من، و نقشم در این سال های زندگی فرزندم چقدر پررنگ است. خوب می دانم که پسرم از این بابت ممنون من نخواهد شد: اما از روزی که به دنیا آمد، من و محمد با او عهدی بسته ایم که پدر و مادر باشیم. اگر نه ماه به دنیا آوردن پسرم زمان برد، هرگز از مادر یا پدر بودن فارغ نخواهیم شد! شاید برای همین هم هست که مادر-پدر بودن یک حماسه جاودانی است. برایمان دعا کن تا این بار سنگین را به سر منزل مقصود برسانیم.
ممکن است با خودت فکر کنی که :"تو مرا به دنیا آوردی! تو مرا خواستی! نمی توانی به همین راحتی شانه خالی کنی از بار مسئولیت زندگی یک انسان که من باشم!"
عزیزم! هیچ همچو قصدی ندارم. ماجرا این است که می خواهم یک کار تحقیقاتی پاره وقت را شروع کنم ، دو روز در هفته. مهد کودکی که تو را به آن می سپارم ۵ دقیقه با محل کارم فاصله دارد. رشته مطالعاتی ام زمینه ای است که با مدرک داشته ام اندکی متفاوت است. در این میان تنها پایمردی و باور استادم برای پذیرفته شدنم موثر بوده است. می گوید: "می دانم که می توانی!".
دوستت دارم. تو را همان طور که هستی می پذیرم و می خواهم. اما می خواهم لیلی بهتری باشم. انسان بهتری، دوست بهتری، مادر بهتری حتی. خودخواهم. می دانم. ولی کسی که خودش را نخواهد چطور می تواند دیگران را دوست بدارد؟ نه برای راضی کردن دلم که از هم اکنون در تب و تاب تصور تو در مهد کودک سخت غمگین است، بلکه این حقیقتی است که وجود تو در ادامه راهم بی تاثیر نیست. از همان روز تولد، مادر می داند که یک گذشته بیشتر نیست. من از هم اکنون یک مرده به حساب می آیم! تویی که بوی فردا می دهی. یک روز می رسد دنیایی را که من امروز با چنگ و دندان می سازم ویران می کنی تا جهان خودت را بر ویرانه های آن بنا کنی. اما می دانم که خواهی گفت: "من بهترش را می سازم!" و من باید آن قدر خوب باشم که تو بتوانی بهتر باشی. دیگر این که با این کار من هم سهمی خواهم داشت در ساختن جامعه ای که تو در آن زندگی خواهی کرد. دنیایی را تصور کن که بی درد و رنج و بیماری باشد. تو در آن آسوده تر خواهی بود و خواهی گفت: "مادرم هم سهمی دارد!"
مهد کودک "پروانه" جایی است که دو هفته آینده همراه با تو در آن حضور خواهم داشت تا به محیطش عادت کنی. خانم مدیر "بیانکا" و مربی هایت "دبی"و "کارمیل" به نظر انسانهایی قابل اعتماد می رسند. بچه هایی که دیدم، شاد بودند و سرحال. من می دانم و تو هم می دانی که هیچ موجود زنده ای جای مادر و پدر را نمی گیرد. کدام مربی مهد آغوشی به گرمای بازوان مادر دارد؟ اما برای مادرت، کوچولوی باهوش و شیرینم، راهی جز این نمی شناسم. اجازه بده شروع کنیم. زمان به ما خواهد گفت که آیا تو احساس آرامش و راحتی می کنی یا نه. بعد به قضاوت می نشینیم. البته کارم را دوست دارم، ولی نه به هر قیمتی. آنچه که امروز به نظرم می رسد عادلانه است.
روزهای آراز:
كوچولوي من اين روزها سيزده ماهگي را تجربه مي كند. چه تجربه شيريني. حوادث روزانه كوچكي كه براي خودش رقم مي زند، خوشي و خوشبختي را مثل كادوهاي روبان پيچ به ما تحويل مي دهد:
ماجراهای آراز:
كتاب اولين و آخرين عشق آراز است. اگر درازکش باشي، فكرت مشغول باشد، ايميل بزني، تلويزيون تماشا كني يا به هر دليلي بيش از 5 دقيقه يكجا نشسته باشي، يكدفعه يك دست كوچولو با كتاب به طرفت دراز مي شود! اگر خودت را به نفهمي بزني دستت را مي گيرد و مي كشد به طرفش و مي گذارد روي كتاب و با آن چشمهاي درشتش زل مي زند به تو. اگر باز هم كتاب را برايش نخواني (كه به ندرت اتفاق مي افتد بس كه ژست هايش خوردني است و بسكه علاقه اش به كتاب مايه مباهات ما است) خودش مي رود و پشت به تو و رو به ديوار مي نشيند و همراه با غرلند، خودش براي خودش كتاب مي خواند!
جواب سوالها را مي داند.
پسرم، پيتر چطور خميازه مي كشد؟ آآآآآ (دست جلوي دهن)
اين چيه؟ اَبس!!! (اسب) یا هاپو یا قارقار!
ببره چي مي گه؟ اَو... (صداي غرش!) خانم مربی چی می گه؟ زززززز... (زیلینگ زیلینگ!!!)
ساعت كو؟ مي گويد عت! عَت! با انگشت اشاره اش نشان مي دهد.
بابابزرگ می می نی چي مي گه؟ امان مَ مَ مَ (امان از اين می می نی!!!) و هزار سوال و جواب ريز و درشت ديگر.
با اينكه زبان فارسي نمي داند ولي عاشقانه به شعرهاي كتاب كودكان به فارسي گوش مي دهد و امكان ندارد لحظه اي از آنچه مي گويي غفلت كند. همه بيست جلد كتابي كه از ايران آورده ام و يا اينجا خريده ام هر روز سي- چهل باري از نو خوانده مي شود. همه شان را من و محمد از حفظيم! فكر مي كنم يك تشكر واقعي به ماني كوچولوي شجاع بدهكارم بابت سري كتابهاي مي مي ني. ماني جان آراز عاشق اين كتابها است.
پسركم خوب مي داند كه چه مي گوييم. و دستورات را خوب مي فهمد و عمل مي كند فقط اگر بخواهد!"برو كتابتو بيار برات بخونم" "اينو نه! اوني رو بيار كه خرگوشه توشه!" "دنبالم بيا" "توپ رو بردار و بده به آتا تا برات پرتابش كنه". ولي واي به حال اون روزي كه دلش نخواهد عمل كند. مثلا "دست زدن به سطل زباله ممنوع!" "گيره موهامو نكش!" و "آشغال گوشت رو نكن تو دهنت!" جمله هاي دستوري هستند كه به ندرت به آنها عمل مي شود!
غذاهاي مورد علاقه اش: ماهي، كلم بروكلي، فلفل دلمه اي، ماست و ماكاروني است و غذاهاي مورد تنفرش: گوشت خالي مرغ و گوسفند، تخم مرغ، انواع ميوه و سبزي، حبوبات و غلات! غذاهاي اين گروه بايد با گروه اول مخلوط شود يا با ترفندهاي ويژه اي داده شود وگرنه از آن گلوي مشكل پسند پايين نمي رود!
با مهارت مسواک می زند. بعد از هر وعده غذا آراز خان مسواکش را تحویل می گیرد و با سر و روی کسی که کار واقعا مهمی دارد شروع می کند به مسواک زدن. البته گاهی در و دیوار را هم مسواک می کند تا احیانا کرم نخورتشان!
قشنگترين صفت اخلاقي پسرم اجتماعي بودن اوست. محال است از فرد غريبه اي بترسد، خجالت بكشد يا به رويش نخندد. هميشه و در هر برخوردي، آراز براي برقراري رابطه نفر اول است. اين انرژي فراوان و ذخيره محبتي اين چنين ژرف كه هرگز تمام نمي شود و همه دنيا را فرا مي گيرد از كجا مي آيد؟ نمي دانم... روزهاي چهارشنبه گردهمايي مادران برگزار مي شود. گردهمایی مادران یعنی یک فنجان قهوه، درد و دل و غیبت، بازی بچه ها با یک عالمه اسباب بازی جدید و البته همدیگر، و تبادل اطلاعات در مورد بچه ها. آراز به محض ورود مرا فراموش مي كند و يك مامان جديد با اکازیون و ضمانت نامه پيدا مي كند. "ناديا" يك خانم مهربان روس است. "داشا" كه دختر كوچولوي ملوس ناديا است مي دود و بغل مادرش مي نشيند... آراز از رو نمي رود و به زور در آغوش ناديا جايي براي خودش باز مي كند و با صداي بلند مي خندد!!!
وای به حال کسی که توی وسایل نقلیه عمومی حواسش به پسر ما نباشد و با او حرف نزند! پسرم آنقدر حرف می زند، غر غر می کند، سرش داد می زند، با دست نشانش می دهد، دالی بازی می کند و لبخند تو دل برو می زند که طرف از رو می رود. موقع پیاده شدن با یک مینی بوس دوستی که جمع کرده بای بای می کند!!!
من يا بابامحمد يك بحث جدي را دنبال مي كنيم. وسط بحث متوجه مي شويم كه آراز دارد با دقت نگاهمان مي كند. مي پرسيم: "آراز جان، انصافا اين طور نيست؟" آراز با حالتي حكيمانه كله اش را به حالت تأييد تكان مي دهد!
تا عصر هر موقع همسايه بغلي در خانه شان را باز و بسته مي كند، آراز "آتا" "آتا" گويان مي دود به طرف در و سرخورده بر مي گردد. شب كه "آتا" مي آيد، آراز لبريز شوق مي دود و از شلوار بابا آويزان مي شود و تا بغلش نكند آرام نمي گيرد. بعد از بغل شدن، پسرك که از ابراز احساسات تندش سرافکنده شده، با انگشت به همه اتاقها و پنجره ها اشاره مي كند و همه اتفاقهايي را كه افتاده از نو و به زبان آرازي! نقل مي كند. یعنی "باهات حرف جدی داشتم ها... وگرنه نمی اومدم بغلت!". توي قصه درازش حتما هاپو هست و كلاغ و پيشي و كتاب!!!
با پسرم: عزیزم فرصت خیلی خوبی برایم پیش آمده که برگردم سر درس و کار. یک کار تحصیلی نیمه وقت در کنار بهترین مهد کودک این شهر، با کارفرمایی که برای باور کردن انسانهای مصمم و حمایت زنان موفق به هیچ ترغیبی نیاز ندارد. خانم پروفسور جیم، که دو بچه ۱.۵ و ۵ ساله دارد، می گوید که به من ایمان دارد، می گوید مادر بودن یعنی کار با برنامه ریزی، می گوید موفقیت یعنی خلاقیت توام با پشتکار... تو به من بگو. آیا آمادگی داشتن یک مادر شاغل را داری؟ آیا می توانی تحمل کنی که برخی از روزهای هفته را کنارت نباشم و نازت را نکشم؟ محبوب قهرمانم، آیا می توانی؟ آیا می توانم؟
مادر من!
هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم این آدمک فینگیلی بالای صفحه یکروز برسد به آخرین نقطه سمت راست نشانگر اولین سال... بی صبرانه منتظر چنین لحظه ای بودم. تو هم حتما! اما به جای اینکه در این روزها شاد باشیم و شاداب، بیمار بودیم. آخر بالاخره روزئلا گريبان ما را هم گرفت! اين بيماري ويروسي كه با تب بالا شروع مي شود براي آراز همزمان بود با ظهور دندان پيشين كه آن هم همراه خود آبسه دردناكي پر از خون و چرك آورد.
تمام اين چند روز بيماري آراز براي ما يك عمر بود. آن چشمهاي زلال سبزش را كه با نم اشك وا مي كرد يا آن بازوهاي نحيف را كه به سويمان دراز مي كرد غم دنيا بر سرمان آوار مي شد. پیچ و تاب می خورد، ناآرام بود و فقط دوست داشت در آغوشش بگیریم. روز سه شنبه قبل راهي بيمارستان شديم. آسمان باراني بود و همه جا بوي نم غربت مي داد... من و بابا محمد بوديم و آراز که تبدار و گرسنه توي كالسكه خوابيد: بعد آنهمه غر زدن!
پزشكها بيماري اش را درست تشخيص ندادند... به نظر آنها همه اين بيقراري ها مربوط به همان آبسه دندان بود و بس. تا اينكه دوروز بعد عاقبت جوشهاي موعود روي سينه و پشت و صورتش ظاهر شد و دل كوچولويش كمي آرام گرفت.
ولي روز تولد هم واقعا به ما خوش گذشت: یکشنبه یوهانس دوست کوچولو و ۱۹ ماهه آراز هم همراه کارمن، اولی، پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش مهمان ما بود و آراز من تا می توانست بازی کرد و خوش گذراند. آن روز فهمیدم که پسرکم، موجودی فوق العاده اجتماعی است و زود با همه انسانها گرم می گیرد. همه را دوست دارد و هیچ جنسش خرده شیشه ندارد!
پدر، کشف جدید آراز است! انگار تازه دارد همه محبت های گرفته را پس می دهد. با پدر کتاب می خواند، با پدر حمام می کند، با پدر کشتی می گیرد، با چهره مفتخر روی سر و کله اش سوار می شود و با او آواز سر می دهد واگر احساس كند كه پدر غمگين است غلغلكش مي دهد! (عاشق اين ژست فوق العاده اش هستم) یک لحظه که پدر ناپدید می شود زود صدایش می کند، پیدایش می کند و تا نازش نکند، نازش را نکشد و مطمئن نشود که همانجا است آرام نمی گیرد. با حضور پدر تعطیلات کریسمس و سال نوی میلادی به ما خوش مي گذرد. اما نمی دانم بعدا که پدر سرکارش حاضر شود چطور خواهد توانست با جای خالی او کنار بیاید.
ديگر روز به ياد ماندني ما در سيرك گذشت. براي آراز باز هم اين اولين بود و كلي از ديدن آنهمه پرنده و جهنده و دلقك به هيجان آمد. براي من هم جالب بود. مدتها بود فراموش كرده بودم كه انسان مي تواند از اتفاقات كوچك و سطحي زندگي هم لذت ببرد.

دیشب شب یلدا بود. در سرزمین من، مردم درازترین شب سال را جشن می گیرند چون می دانند پایان شب سیه سپید است. اولین شب زمستان برای ایرانی ها یعنی تابستان بلندی که در پی خواهد آمد.
یک هفته ای می شود رسیده ایم. اینجا شهر کوچکی است پر از شیروانی های قرمز. پنجره خانه هایش همقد انسان است تا در لحظه های اندکی که خورشید روی لپ آسمان می درخشد قدم رنجه کند توی خانه ها هم. تا دلت بخواهد سرد است و مه است و باد یخزده تا روح انسان نفوذ می کند... شاید هم این منم که بازهم نوستالژیا گرفته ام! دوچرخه ها خیابانهای باریک را تسخیر کرده اند و هر زمان که سفر می کنی آسیاب های بادبانی سرخی از دوردست منظره براین دست تکان می دهند.
خانه بزرگی داریم با پنجره های دست و دلباز رو به باغ و باغچه و درخت. همه ساعتهای کوتاه روز را ما نور داریم و منظره و فراخنای طبیعت. بهارخواب های وسیع در دو سو جان می دهد برای صبحانه های بهاری.
آراز کوچولوی قهرمان بعد از این که از دست و پنجه نرم کردن با چهارمین دندانش فارغ شده و به محیط تازه بدون خاله و پدربزرگ و فامیل عادت کرده، آرامتر شده و انگار همان آراز خوشروی همیشگی دوباره آمده به آغوشمان. تمام هفته گذشته را با جیغهای دردآلودش سر کرده بودیم و پیچش های خشمگین و عدم تحمل کاملش نسبت به محیطهایی که در آنها امکان تحرک ندارد مثل اتوبوس، قطار،هواپیما، کالسکه و آسانسور. هفته گذشته برای ما کابوس بلند پایان ناپذیری بود...
پیشرفت مهمش علاقه پایان ناپذیری است که به حیوانات پیدا کرده و "سگ" و "پرنده" و "گربه" که دوستان مورد علاقه اش هستند. دایره غذایی اش که به خاطر رسیدن به یکسالگی شامل مواد خوراکی بزرگسالان شده بود و عشق مفرط آراز را به طعمهای تازه اغنا می کرد، دوباره تنگ و تاریک شده. به دلیلی که نمی دانم بیشتر خوردنی ها را پس می زند حتی میوه ها را که از ۳ ماهگی دوست داشت. شاید همان دندان کذایی باشد دلیل این رژیم جدید!
به نحو غیر قابل توضیحی بزرگ شده و در آستانه لحظه خاص یکسالگی حس می کنم که درک کاملی از آنچه بین ما می گذرد دارد و می فهمد چه می گوییم. با لیوان آب خوردنش، آن طور که دسته های لیوانش را می چسبد و سرش را به عقب خم می کند دلم را می برد بس که دوست داشتنی است! می تواند با مداد شمعی های اهدایی بابابزرگ خطهای کج و معوج بکشد روی مقواها و کلی آفرین و بارک الله تحویل بگیرد. ولی برج سازی(!) با مکعب ها را دوست ندارد...
با پسرم: باردار که بودم خیال می کردم نگرانی های مادرانه ام برای تو با تولدت پایان می یابد. چنین نشد. هرگز دیگر ظرف وجودم از تو خالی نخواهد بود. تو همیشه در پس زمينه ذهنم حضور داري حتي زماني كه مي خواهم نباشي! و اين خاصيت مادر بودن است... مادر بودن را دوست دارم.
مادر!
پسرم در يازدهين ماهگرد زندگي اش در اين دنيا راه رفت و پروسه راه افتادن را كه از ده ماهگي و با برداشتن قدم نخست شروع كرده بود سر و سامان داد. حالا ديگر در هر گوشه از خانه و هر جا كه باشي سر و كله يك وروجك هفتاد-هشتاد سانتي متري پيدا مي شود يا يك لبخند بزرگ به معني مغرورانه "من مي توانم" (اين لبخند هر دو تا دندان و لثه بالايي كه يك دندان تازه را باردار است نشان مي دهد و باعث مي شود كناره هاي دماغش چين بخورد) و بازوهايي تا شده از آرنج و توي هركدام از دستها يك شي سنگين يا نيمه سنگين مثل دسته جاروبرقي، ماهي تابه دسته دار، ماژيك رنگي يا سطل زباله. حتي گاهي كه چيزهاي توي دستش سنگين است و راه رفتنش را مشكل مي كند، كله اش را به حالت تاييد تكان مي دهد و خودش را تشويش مي كند و مرتب به خودش مي گويد بيا!!!
مرد كوچولوي من صداي جوجه و گربه را هر موقع كه لازم شد (مثلا وقتي كه بخواهد مامان و بابا را شيفته خودش كند) تقليد مي كند، دماغ را نشان مي دهد، و تعداد كلماتي كه ادا مي كند به ده رسیده است. (مي مي، ماما، آتا (پدر)، ناي ناي، جيز(روشنايي)، پيشي، قاقا، گل(بيا)، توشدي(افتاد)، دردر(گردش، بيرون). جاي اشيا را مي داند و انسانهاي آشناي اطرافش را به اسم مي شناسد و با گفتن اسمشان به سمتشان نگاه مي كند. از ميان عكسهاي توي كتاب ولي، فقط گربه را مي شناسد و نشانمان مي دهد آنرا هم واقعا دل به شكم كه آيا مي داند همان گربه اي است كه در كوچه و خيابان مي بينيم يا نه.... به راحتي از ما تقليد مي كند (بايد ببيني وقتي را كه به كمك لبها و انگشتانش حركت ما را تكرار مي كند)، باي باي مي كند، انگشت اشاره اش را به حالت گفتن "نه" تكان مي دهد. دستورات ساده را مي فهمد و همكاري مي كند. و بيني هر كس را كه خيلي دوست داشته باشد گاز مي گيرد!
دردسر هفته گذشته ما همان دندان سوم بود كه هيچ قصد در آمدن ندارد ولي از همان پشت پرده حضورتوانسته پسرك خنده روي ما را به موجود غرغروي بد اخلاقي تبديل كند. طفلكم در رنج بود و ما هم از بدي حالش در عذاب.... عاقبت چند قطره داروي "هومئوپاتي" به كمكمان آمد. هنوز هم وابسته اين داروي بي ضرر گرفته شده از طبيعت هستيم: هر 4 ساعت يكبار.
بازهم مادرم، داريم بار و بنديل مي بنديم براي رفتن. خيلي زود ايران را دوباره و اين بار براي مدت طولاني تري ترك مي كنيم. باز هم مثل هميشه نگرانم و از آينده نامطمئن. خدا را شكر مي كنم به خاطر فرصتي كه به من اعطا شده براي ديدن جهاني نو و انسانهايي نو و ديدگاههايي فراتر از حجم كنوني ام. و روحم در تب و تاب است و نگران از هم گسيختن رشته هايي كه حتي هم اكنون پسرم با سرزمين پدري و مادري اش به هم بافته است. نگران جشمهای منتظری که باقی می گذارم. آنها که دوستشان دارم و با دنیا دنیا دارندگی و افتخار عوضشان نمی کنم... اگر همه چيز چنانكه بايد پيش برود يكروز بازهم بر مي گردم تا با ذهني دیگرگون به وطن محبوبم ياري رسانم. يكروز عاقبت بر مي گردم و اميدوارم آن روز پر دور نباشد...
پسرم: مادرها دو دسته اند. يك دسته مادراني كه دوست داشتن فرزندانشان بوي خودخواهي مي دهد. آنها اين موجودات كوچولوي فوق العاده را دوست دارند چون عاشق شخص شخيص خودشان هستند! (با آنها بازي مي كنند، ازروزگار انتقام مي گيرند، غرورشان را ارضا مي كنند، نسلشان را ادامه مي دهند، حرص و جوششان را خالي مي كنند، پدر گريزپا را پابند مي كنند يا خانواده شان را تحكيم مي بخشند!) و براي همين هم هست كه هرجا منافع خودشان و بچه هايشان در تعارض باشد بي شك خودشان را انتخاب مي كنند. دسته ديگر آنهايي هستند كه فرزنداشان را صرفا به خاطر خود آنها دوست دارند و جز سعادت آنها هيچ نمي خواهند. از نشانه هاي اين مادران متعالي همين بس كه در دايره تقسيم منافع هرگز سخني از خودشان مطرح نيست يا زحمات بي پاياني كه كشيده اند!! از وقتي كه راه رفتن را شروع كرده اي نگراني در دلم لانه كرده، به جاي آن خوشحالي كه انتظارش را مي كشيدم. به نحوي حس مي كنم كه حالا به تعريفي كه از انسان مستقل و بالغ دارم نزديكتر شده اي و بيشتر قابل احترامي و در نتيجه خيلي نزديك است روزي كه بخواهي از پيشم بروي، با همين قدمهاي نامطمئنی كه امروز حاضرم جانم را فدايشان كنم! كمي مي ترسم. ترسم از اين است كه نتوانم مادر ايده الي باشم و دوري ات را تاب بياورم! و نتوانم خودخواهي ام را جدا كنم از دوست داشتنت؛ همانطور كه گاهي نمي شود همه ريگها را از برنجي پاك شده جدا كرد! همان يك ريگ نه تنها پلوي خوشمزه ات را زهر مي كند به كامت، ممكن است دندانت را هم بشكند! اما پسركم! من سعي ام را مي كنم. قول مي دهم.
پي نوشت: بالاخره آمد! دندان محترم سر سنگين شماره 3را مي گويم.... بالا سمت راست. ما منتظر چهارمي اش هستيم....
عنوان مطلب: "و پیامی در راه" ،سهراب سپهری
مادر من!
دومين سالگرد آغاز زندگي جديدت بر تو مبارك باد عزيزم. ملالي نيست براي ما جگر گوشگانت جز دوري تو مادر!
آراز كوچولو ياد گرفته در آغوشم بگيرد! با همان بازوان نرم و نازكي كه تاي آرنجش بوي برگ ليمو ترش مي دهد. ديگر اينكه با تلاشي پيگير راه مي رود يا جد وجهد كرده كه برود، گرچه افتان و خيزان. اولين گزينه اش براي رسيدن به نقطه اي، رفتن روي دوپا است؛ ولي وقتي كه بعد از چندين قدم مي افتد همان چهار دست و پاي قديمي را پيشه مي كند. بيش از هر چيز دوست دارد دستهايش را از فراز سرش بگيريم يا يكي از دستهايش را از بغل و به اين ترتيب باهم حركت كنيم يا اجازه دهيم به دنيال توپها بدود و شوتشان كند….
مامان گاهي باورم نمي شود اين موجود باهوش كنجكاو كه يا هميشه خدا در حال باز و بسته كردن در كابينت هاست، يا توي يخچال پيدايش مي كنيم در كشف و شهود با گوجه فرنگي ها و موزها و نارنگي ها، يا مي رود توي كشو است پاييني و با قيافه جدي و بند ساعت من به دهان، برنامه ريزي مي كند و نقشه كشي براي كشوي بالايي و يا در حال مزه كردن چيزهاي عجيب و غريب است مثل يونوليت و زير فرشي و جوانه سيب زميني؛ همان نوزاد وابسته اي است كه آرزو مي كردم با شنيدن صدا سر بگرداند!
هر روز باهم موسيقي غير كلاسيك(!) گوش مي دهيم و كتاب مي خوانيم و شعر. به هم ريختن بخشي از خانه هم جزو برنامه مان است بي شك. به عنوات پاداش يك مادر و در برابر پرسش هايي كه مي كنم مثل:"جوجه چي ميگه؟"، "بابا جون كجاست؟" ، "اين چيه اينجا؟" پاسخ هايي مي شنوم به شيريني عسل، به ترتيب مثل:"جيييييي!"، "در در!"، "كيژي!(همون پيشي!)". بابا محمد هم حريف كشتي و فوتبال پسرك است و سواري هر روزه را هم كه مي دهد با كمال ميل…. آوازهاي شاد و نت دار هم مي خواند بابا كه شعر و آوازبا مزه شان حاصل ده ماه تلاش خانوادگي ماست… مثل هميني كه با اين طليعه شروع مي شود: آراز گلي ، لپ تپلي! ماه مني و خوشگلي!!! (براي درك اجراي زنده حضور الزامي است)
ديدي عاقبت آراز كوچولو كوه را هم تجربه كرد و طلوع خورشيد پاييزي را بر فراز شهر دود زده؟ اين كوهپيمايي با بستني يخي كوچولويمان به قدري برايمان جالب و خاطره انگيز شد كه سعي مي كنيم مثل تعهد هفتگي مهمي به آن عمل كنيم.
هوا اينجا يخ است و منجمد مي كند و شال و كلاه مي طلبد. زمستان هم نه به تقويم ولي بر پايه معني اگر بخواهي رسيده است. عاشق اين عصرهاي ايراني سرمازده و لختم و بوي آَش رشته و شب هاي شعر و كتابهاي نخوانده اي كه هر پنجشنبه محمد مرا با هديه كردنشان به شعفي واقعي مهمان مي كند…
با پسرم: كوچولوي محبوبم. بعضي چيزها هستند كه در قلب و روحمان به وديعه نهاده شده اند. استعدادهامان را مي گويم عزيز دلم. مبادا كه قدرت، ثروت يا شهرت تو را بر آن دارد كه از آنچه كه براي آن ساخته شده اي رو بر گرداني كه تو در قبال خودت و وجودت و داشته هايت مسئولي. بماند كه همين توانايي هم در واقع ابزار كارآمدي مي تواند باشد و مي شود كه تو را به جايگاهي كه لياقتش را داري برساند. من و پدرت با تو هستيم و كوچكترين كاري كه از دستمان ساخته است اين است كه آرزوهايمان را به گردن تو نياوريزم و اجازه دهيم خودت قالب گيري كني حضورت را در جهان هستي. سربلند باشي پسرم!
پي نوشت 1: مامان نوراي عزيز! هنوز هم براي من فيلتري متاسفانه و چه حيف! در مورد آينده پرسيده بودي. آينده در معني لغوي و به عنوان صفت فاعلي يعني "آنچه قرار است بيايد". اين اسم را زماني انتخاب كردم كه منتظر آراز بوديم و به دنيا آمدنش. اما آراز ما مدتي است كه آمده است و چشم و دلمان را به چراغ وجودش روشن كرده است…. پس ديگر مي شود گفت كه "آينده"، "آمده" شده است!
پي نوشت 2: مي دانم يك ماهي باقي است تا روزي كه وقتش برسد… ما هم منتظريم… اما مي خواهم نفر اولي باشم كه تبريك مي گويم. انتظار زيادي كه نيست. هست؟ شاینا کوچولوی شایلی. متشكرم كه به دنيا آمدي. مطمئنم كه اين جهان بدون حضور و وجودت چيزي كم داشت…
امروز من و آبجي لاله تمام شهامتمان را فرا خوانديم و رفتيم تا تكليف دارايي هاي شخصي ات را روشن کنیم. آنهایی كه حالا ديگر در گرد فراموشي و غم و دلتنگي غرق شده اند... گمان نكن برايمان راحت بود مادر. آن جورابهاي پشمي را لمس كردن، يكبار ديگر در بوي تن تو غرق شدن. تو را پاورچين و لبخند بر لب پشت درهاي شيشه رنگي تصور كردن... تو را در صدها كتاب و دفتر و جزوه و در يادداشتهاي درسي ات بازجستن... اما پشت پرده آنهمه گذشته سرگيجه آور دو صندوقچه كوچك چوبي ات را پيدا كردم كه با ارزشترين دارايي هايت را در دلشان به امانت نهاده بودي و كليدشان تا روزي كه توانش را داشتي همراه مي بردي. مادر نمي دانستم كه گرانبهاترين دارايي زندگيت ما بوده ايم... عكسهاي كودكي مان، كارتهاي عروسيمان، نامه هاي پدر، اسمهايمان در ليست قبولي دانشگاه، يادداشتهايي كه پيش از اينكه حتي سواد داشته باشيم برايت نوشته بوديم: یک نوشته یا نقاشی به ازای هر روز مادر در هر سال... پيش از اينكه با هداياي مادي گرانبها (به خيال خاممان!) جايگزينشان كنيم...
سعی می کنم درکت کنم. وقتي مادري، تكه اي از بهشت مال توست. تو بين مردم زندگي مي كني، با آنها نفس مي كشي و بهشان مي خندي. اما درخفا، جايي در پس آن نماي نم خورده شبيه به ديگرانت، فرقي هست! تو مالك هديه آسماني با شكوهي هستي پيچيده در لفاف براق كودكي. و با همين طلسم رنگين كماني است كه ايمانمند، دلپذير و مقاوم مي ماني. مي فهمم.... چون گاهی که به چهره پسرکم خیره می شوم و به جریان سیال درک متقابل از همدیگر -که همچون گلف استریم در آبی اقیانوس چشمایش جاری است- پی می برم به همین فکر می کنم مادر...
آراز كوچولوي مخترع دو روز قبل گمانم اولين نوآوري زندگيش را با دو ظرف عدس و ماكاروني سر و سامان داد! كارش حرف نداشت مادر. دستهايش را به اين دو ظرف مخصوص آشپزخانه تكيه داده بود و به کمک آنها که ته صافي داشتند روي پاركت و كاشي ليز مي خورد. پنجه پاهايش را فشار می داد و مثل فرفره سر کی خورد! سرعتش از حالت ۴ دست و پا بیشتر بود، تحرك كمتري براي رو به جلو رفتن نياز بود و اينكه ديگر لازم نبود خودش را داخل روروئك حبس شده ببينيد و هرجا كه لازم مي شد، وسيله نقليه ابداعي اش را رها می کرد و می رفت پي بازيگوشي اش!!!! گرچه این روش حرکتی هم خیلی زود جذابیتش را برای آراز از دست داد و گمانم حالا دارد به طراحی ماشینهای موتور دار فکر می کند!
با پسرم: گل من! حالا که ماهها از ایستادن بدون کمک اشیا می گذرد، هر زمان که دوست داشتی می توانی به كمك لبه ميز يا صندلي ماهرانه به اطراف حرکت کنی و هر لحظه منتظرم که به معنای واقعی کلمه "راه بروی". هربار كه مي بينم قدم ديگري در راه استقلال برداشته اي هرمي از نگراني و افتخار و غم و شادي بر وجودم جاري مي شود. انگار درد تولد تو هرگز پاياني نخواهد داشت. اين حس نامتناهي مادر بودن! انگار قرار است تا ابد وجودم براي هر پيشرفت كوچكت در زندگي منقبض و نگران شود.... معجزه كوچك من! پيش... پيشتر برو. يك روز عاقبت خواهمت زاد... روزي كه جرات كنده شدن از تو را پيدا كنم البته!!!



پي نوشت ۱: دونه عزيز! تولد فرشته كوچولويت بر تو مبارك باد! آرزوي كامراني و كامروايي دارم براي اين موجود تازه وارد بهشتي ...
پي نوشت ۲: ممنون از توجه همگي شما دوستان. حال الهام عزيز رو به بهبودي است، گرچه به كندي. اميدوارم يكروز از سلامتي كاملش بنويسم...
پس نوشت 2: وبلاگ منصوره جان (مادر نورا كوچولو) و ميترا جان (مادر ايليا كوچولو) برايم فيلتر شده است .... نمي دانم اين فقط مشكل من است؟ دلم لك زده براي خواندنشان....
در وبلاگ آزیتای عزیز از خودم خواندم و از نارضایتیم از شرایط موجود. گفتم نکند از بس غر زده ام که اسمم بد در رفته! این حقیقتی است که با آمدنم درگیر پیچیدگی های زندگی ایرانی شده ام... و اینهمه دلمشغولی و ترس و بی ثباتی اقتصادی جامعه، دهن بینی، بی قانونی و اختلاف طبقاتی و فقر. اما دیگر دانسته ام که عرفان و عمق و درک شرقی و عزیزان همخونم را همین جا می توانم داشته باشم -فقط و فقط!- و محبت ژرف و وارستگی، داد و ستد حقیقی انسانی و زبان بسیار گرامی فارسی ام را.
می دانم که ممکن است به زودی برای دوره ای دیگر خانه را ترک کنم... اما هیچ کجای این جهان پهناور متعلق به من نیست جز همین خاک: من برای اینجا پرداخته شده ام. آیا هیچ آغوش دیگری در همه هستی هست که جای دوبازوی لیلی را برای آراز قهرمانش بگیرد؟ یا چای فراز گردن بابا محمد باشد برای پسرم؟ آیا هیچ نوای دیگری می تواند جایگزین ملودی دلنشین صدای تو باشد برای من مادر؟ یا دستهای پرطنین پدر را برایم تداعی کند؟ نمی شود عزیزم... نخواهد شد. هیچ جای دنیا برای من ایران من نخواهد شد. من آینده ام را در همین خاک می جویم، حتی اگر لازم آید که برای توشه گیری و ماجراجویی کوتاه-زمانی ترکش کنم...
این هفته آراز کوچولو اولین سرماخوردگی واقعی زندگی اش را تجربه کرد و با من در آبریزش بینی همراه شد! با اینهمه پیشرفت هایش نقصان نگرفت. نوه عسلی ات شروع کرده به خنده های انتزاعی. گاهی نکته ای را در زندگی روزمره اش بامزه می یابد و از ته ته دلش به آن می خندد. دیروز که جاروبرقی دماغ دراز نارنجی مان خرده نانها را می مکید آراز خان ریسه ای می رفت بیا و ببین! جاروبرقی را تعقیب می کرد و به ریشش می خندید! دیگر این که عاقبت هم توپ پرت کردن را یاد گرفت پسرکم و از پدربزرگ ۴ تا توپ زرد و سبز و بنفش جایزه گرفت. هر روز ساعتی با من و محمد توپ بازی می کند. این طور که روبروی هم می نشینیم و توپ را به سوی هم پرتاب می کنیم. حالا گیریم نشانه گیری پسرکم هنوز تعریفی ندارد ولی از این که دنبال اوت ها و کرنر هایش بدوم ذره ای دلخور نمی شوم.

آراز من عاشق ماشین لباسشویی است و در گیر و دار آبکشی اش عمیقا مجذوب لباسهای چرخنده سرگیجه آور می شود. دستشویی و حمام را هم دوست دارد که فتح کند و تنها جایی است که برای ورود چهار دست و پا به آنها "نه" می شنود. هر از گاهی که دور از چشم ما درشان را باز می بیند در برابر این محیطهای هیجان آور! می ایستد و در مدحشان نغمه سرایی می کند. شاید هم ابه خاطر طنین صداها که می پیچد و پژواک می یابد اینهمه خوش خوشانش می شود.... داخل یخچال هم که آرمانشهر اوست. گاهی دلم برای این یخچال بیچاره می سوزد که باید با اینهمه هن و هن و با در باز کار کند! سعی کرده ایم خانه را به نحوی برایش امن کنیم: به این ترتیب هم راحت تریم و هم کلمه پر طمطراق "نه" را برای موقعیت های واقعا ضروری پس انداز می کنیم. برنامه ریزی کرده ام و هر روز یکی از کابینت ها یا کشوها را بعد از سانسور اشیا خطرناک برایش خالی می کنم تا بلکه چاه ویل کنجکاوی اش پر شود.
برخورد اجتماعی اش اما واقعا مایه حس دوگانه ای در من می شود. درست مثل پدرش خیلی زود به غریبه ها اعتماد می کند و با دیگران دوست می شود، و این نکته با اینکه مایه شادمانی من است لزوم آموزش صریح و زودرسی را که او را از مردم نادرست و آسیبهای احتمالی دور کند به من یادآوری می کند.
حرفهایمان را خوب می فهمد و اگر دوست داشته باشد به دستورهایمان عمل می کند. همین پس پریروز بود که به دنبال پرسش من لوستر را با دست نشان داد و گفت جیز!!! یعنی پسر کوچولوی من اینهمه بزرگ شده که معنی سوالم را می فهمد و با اشاره جوابم را باز می گرداند؟ خودم را سرزنش می کنم نکند قرار است این خورجین ناباوری را همگام با پیشرفتهایش سنگین کنم، بار الاغ نادانی هایم کنم و با خودم بکشم تا ابد! خدا نکند! مبادا همان اشتباه معصومانه را تکرار کنم و تا آخرش هم با بی اعتمادی نسبت به توانایی ها، اعتماد به نفسش را از او بگیرم! به خودم نهیب می زنم که : دِ زود باش لیلی خانوم! پسرت بزرگ شده ها! قبول کن!
با پسرم: الهام را سالهاست که می شناسم. همکلاسی دوران دانشکده ام بود و بعدها که استادمان -رفیق شفیق بابا محمد- دلباخته منش باوقارش شد، ما شدیم شنوای درددلهای ناگفته این زوج و وصالشان که سرگرفت دوست خانوادگی شدیم باهم. در سالهای غربت به گوشمان رسید که خانه شان مثل کاشانه ما از حضور پر فروغ فرزند-ستاره ای به عالمیان فخر نور می فروشد... با امروز سه روز است که الهام در کماست. با امروز سه روز است که افتاده در دامان پرچین و واچین مرگ و بازو در بازوی مرگ درافکنده به همتی در بیان ناگنجیدنی. با امروز سه روز است که دخترک ۶ ماهه اش به همه شیشه های شیر نه می گوید و گرسنگی را به تلخی فرو می دهد. باورم نمی شود. سرنوشت چه آسوده نقطه پایان می گزارد به سطر و ستون زندگی هامان. در مورد الهام اگرچه او هنوز دارد خودکار بیکش را لابلای انگشتانش می چرخاند، به بازیگوشی...
آراز من! قهرمانی می تواند همین باشد. یعنی گاهی مجبوری در نهایت بی عدالتی برای به دست آوردن ودیعه ای که به رایگان به دیگران بخشیده شده بجنگی. اینسو منم که آسوده نشسته ام و لحظه های عمرم را می دهم تا چند جمله ای بنویسم و چای سبز با لیمو بنوشم. آنسو اوست که با جناب عزرائیل می ستیزد بلکه یکبار دیگر بتواند ماهوش کوچولو را در آغوش مادرانه اش بفشارد و تشنگی اش را فرو نشاند. برای همه قهرمان ها دعا کن پسرکم.
پی نوشت ۱: مامان و بابای کوشا! ممنون تان هستیم به دو دلیل ارجمند! یکی کوشای عزیز و دیگری وجود سرشار از مهر و محبت و قلب فرشته گونتان...
پی نوشت ۲: مامان محمود عزیز تولد نور کوچولوی زندگی ات بر تو مبارک باد... به امید کامیابی و خوشبختی اش...
عزیزم رسیدیم آخر. از در که وارد شدم کسی جواب سلامم را نداد از بس که همه چشمها مشتاق دیدار همخون سفر کرده ۸ ماهه بودند و دستها طالب در بر کشیدنش. آراز خان هم که از دیدن آنهمه نا آشنا در نیمه راه خواب و بیداری ۴ صبح نگران و متعجب بود، در خاموشی مطلق لب بر می چید و گلوله گلوله اشک می ریخت و نگاهم می کرد که: نجاتم بده از دست این غریبه های آشنا! گرچه برای ما همه چیز چنانکه باید پیش نرفت. چمدان پر از کتاب و مدارکم را که یادت هست؟ چه خوب شد که آراز را آن تو نگذاشته بودم... گم شد! دهها آغوش گرم که به سویمان گشوده شده بود با زهر نرسیدن بارهایمان تلخ شد. شناسنامه ها، مدارک دانشگاه، سند ازدواج، حلقه ها، کارتهای بانکی، جزوه ها و کتابهایمان! هفته های اولمان را در فرودگاهها و پایانه ها گذاراندیم و پشت گوشی تلفن تا عاقبت گمشده مان پیدا شد. هنوز هم باورم نمی شود... بخت یارمان بود و پیگیریمان نتیجه داد، وگرنه دار و ندارمان را باخته بودیم، به همین راحتی.
ناگفته پيداست كه دلم براي اين دنياي مجازي و دوستي هاي پشت نقاب و گپ هاي وبلاگي اش تنگ شده بود. گمان مي كردم كه با نو شدن ديدارهايم با رفقاي پيشين و راستكي! اين عادت به درد و دل با كي بورد و مونيتور و موس از سرم بيفتد كه نيفتاد! هنوز هم شيفته و تشنه ديدار عزيزان مجازي هستم و با اين اينترنت نفتي و درپيتي كه اينجا مهيا است گمانم بايد كمي صبر داشته باشم براي خواندن آنچه كه در روزهاي غيبت كبري برايشان پيش آمده است.
آراز قهرمان این یک ماه و اندي را همراه ما گذرانده و شانه به شانه ما در بدو بدو بوده. عکس آتلیه ای گرفته، توی صف نان ایستاده و بربری خریده، در مراسم سوگواری و دعا شرکت کرده، توی ترافیک گیر کرده، سر سفره افطاری نشسته، رشته خطايي و آش نذري و كباب برگ مزمزه كرده، به منزل عمو و عمه و خاله و دایی رفته و دلبري كرده و از لوس شدن لذتي وافر برده و با صدها چهره جدید بی آنکه غریبی کند خوش و بش کرده. شاید برای همین هم هست که پیشرفتهای چشمگیری در ماه گذشته داشته...
"در در" (به جای: منو ببر گردش!)، "می می" (به جای: من بدجوری گشنمه)، "جیز" (به جای: وای چه روشن و درخشانه!) "ما ما" (به جای: مامان بد! مگه نمی بینی بهت احتیاج دارم؟) و "بای بای" (به جای: خوب دیگه ما رفتیم!) را هدفمند می گوید و بعد منتظر می ماند تا لبخنهای مفتخرانه مرا تحویل بگیرد. وقتی که بدون کمک می ایستد اما، خودش بیشتر از من و پدرش خوشحال میشود و برای خودش کف می زند! با همه خداحافظی می کند و چنان رقص با مزه ای می کند که باورم شده موسیقی در ژنهای انسان نهفته است و نمی شود از سرشت آدمی جدایش کرد. دندان انديس دو هم كه در همسايگي دندان نخستين بالاخره رخ از نقاب بركشيد و به لبخندهاي پسركمان حلاوتي خرگوشي! داد. اما از آن يك هفته اي كه در گير و دار در آوردنش بوديم و بي تابي هاي آراز و فريادهاي بي دليل و حرص خوردنهاي عجيب و جاي گازهايش روي سر و صورتمان اصلا نپرس كه فراموش شدنش بهتر است.
روروئکش را هم با همه وسایلی که برایش خریداری شده بود بازگشایی کرد عاقبت. راستش من هم اگر چهار دست و پا رفتنم اینهمه ماهرانه و سریع بود از روروئک سواری که به نحوی محدود کننده است لذت نمی بردم. با همين روش حركتي هم آراز کوچولوی شیرین می تواند خاک گلدانها را بخورد، از پله آشپزخانه بالا و پایین برود، در حمام سرسره بازي كند و خودش را زخم و زیلی کند و سبد عظيم اسباب بازي هايش را روي سرش خالي كند: واقعا نيازي به روروئك نيست، باور كن!
به اين ترتيب برای او که پيش از اين را در خانه های قوطی کبریتی سر کرده بود، خانه های ایرانی به بهشت مي ماند با هزار امکان نامحدود و فضاي وسيع و اشيا گوناگون! جز اینکه مردم، اين اشیا را که می توانند ابزار مفیدی برای تحریک کنجکاوی و رشد خلاقیت باشند، خطر بالقوه ای تصور می کنند که باید از دسترس کودک دور شود. فكرش را بكن! نيمي از اشيا خطرناكند چون در كنار آنها بچه ممكن است به خودش صدمه بزند (ميز گوشه دارد، ليوان ممكن است بشكند، قاشق توي چشمش مي رود و كاغذ را مي خورد) و نيمي ديگر نبايد در دسترس باشند چون بچه ممكن است به آنها صدمه بزند!!! (گلدان توي بوفه و كنترل تلويزيون) دلم می خواهد فریاد بزنم که آخر شما دارید بهشت را با نگرش محدودتان زندان می کنید برای این فرشته ها. دلم مي خواهد بگويم كه اگر كنار فرزندتان باشيد چه عيبي دارد كه اين وسايل را با همه وجود امتحان كنند و بشناسند؟ تاسف برانگيزترين صحنه اي كه از اين نوع ديدم دختر بچه اي بود كه اجازه دسترسي به اسباب بازي هاي توي كمد خودش را نداشت چون مي ترسيدند خرابشان كند يا نظمشان را به هم بزند!!!!
گرچه روش تربيتي هركسي براي خود او محترم است، همين هم خوب بود اگر ديگران سعي نمي كردند روشهاي خودشان را روي من و پسرم پياده كنند. مامان جان اینجا هرکسی می تواند در مورد نحوه برخورد تو با بچه ات نظر بدهد حتی همسایه طبقه پايين با سوپري سر كوچه! اين كه يك مادر ايراني ياشي سخت است، پيچيده است. بايد اينقدر هنرمند باشي كه در ميان اينهمه نكن ها و نده ها و نمي شود ها عزت نفس بچه ات را حفظ كني و احترام بزرگتر ها را هم نگهداري و در همان حال خودت را هم درگير شرح و بسط ايده هاي روانشناسي نوين به پدرها و مادرهاي يك نسل قبل از خودت نكني: البته آنهايي كه آمادگي پذيرشش را ندارند... روش تو بايد شيب تند پيشرفت يك جامعه در حال توسعه را تاب بياورد و اين يعني پر كردن شكاف فاحش تفكر و اخلاق ميان زاده تو از يك سو و نسل هاي قبل تو از سوي ديگر كه در ايران امروز دره اي به عمق و عظمت چندين دهه تغييرات عظيم اجتماعي و سيا*سي و عقيدتي است.
با پسرم: عزيزم، خانه مادربزرگ را ديدي. ديدي كه علفهاي هرز توي باغچه روييده اند و گرد فراموشي و حرمان همه جا را گرفته... چندين و چند روز طول كشيد تا بفهمم و باور كنم با هر بار ورودت به آن خانه دلگير مي شوي و غصه دار و ناآرام. نمي دانم چرا. شايد دليل آن غم من باشد از جاي خالي كسي كه دوستش داشته ام و دارم و نمي شود كه فراموشش كنم و نمي خواهم هم... شايد تو با همان رابط نامرئي كه از لحظه جان گرفتنت رشته هستي تو را به من بافته بود و با بند ناف هم بريده نشد، مي تواني تنش هاي روحم را بفهمي و به آن واكنش نشان دهي. برخلاف آرزوي قلبي ام ديگر به آن خانه قديمي نمي برمت... تا روزي كه دوباره زندگي به نحوي كه هنوز برايم قابل پيش بيني نيست در آن به جريان بيفتد... به اميد آن روز.
با امروز یکهفته است که آراز خان، قهرمان خانه فسقلی ما چهار دست و پا می رود... نه... درست تر این است که باید گفت می دود! واقعا این رود من دیگر همیشه روان شده است! کمتر غر می زند و بیشتر گرم مزمزه کردن استقلال واقعی است: واقعا وقت سرخاراندن ندارد پسرکم! جهانی که دور و برش هست تاب کنجکاوی بزرگش را نمی آورد. باید عجله کرد. وقت تنگ است. "مامانی اجازه نمی دی سطل زباله را روی سرم خالی کنم؟ عیبی نداره. دمپایی هاتو را می جوم!... قایمشون نکن. عاقبت که پیداشون می کنم!" ولی نه اینکه خیال کنی جاه طلبی اش نقصانی پیدا کرده ... نه! نوبت ایستادن است. سعی می کند بایستد، بلند می شود بعد دستهایش را رها می کند تا به من بگوید بیا و بغلم کن!!! و هر روز بارها زمین می خورد. این که عیبی ندارد، حداقل نه تا وقتی که هوس پرواز کردن به سرش نزده!
از پروژه های موفقیت آمیزش دست کاری کردن کشوی پایینی توی آشپزخانه است و دسترسی اش به کالسکه و لیسیدن چرخهای گلی آن که توی راهرو پارک شده، برگرداندن صندلی تاشو سفید، آویزان شدن از پایه لرزان میز ناهار خوری و مکیدن زیپهای چمدانها. از پروژه های در دست اقدامش هم که با موانع جدی روبروست ولی فقط به یک لحظه غفلت بند است اين ها را مي شود نام برد: خوردن سیم برق چراغ مطالعه، انداختن لباس خشک کن روی سرش و همچنین کله معلق زدن است از روی تخت نرده دار!
مامان عزیزم... اما سعی می کنم تا جایی که می شود کنجکاوی دهانی اش را جدی بگیرم. از نگاه او به جهان بنگرم و به خاطر طی کردن مراحلی از رشدش به او سخت نگیرم... هرچیزی را که بشود، اندکی تمیز می کنم و بعد اجازه می دهم در حضور خودم بررسی اش کند. برخی دیگر را فقط می نشینم و نظاره می کنم تا بخوردشان و کنجکاوی اش را تسکین دهد و دعا می کنم که زودتر از چشمش بیفتند! تعداد کمی را هم در رده ممنوعه ها گروهبندی کرده ام: آنها که می دانم حتما برای سلامتی اش مضر هستند... خوشحالم که تعدادشان انگشت شمار است، چون مامان جان نوه کوچولویت انگار همه نیرویش را بسیج می کند تا به آن ممنوعه ها برسد. این وقتها است که با خودم به درستی این جمله فکر می کنم که انسان از هرچه که منع شود برای دست یافتن به آن حریص تر می شود و بعد به یاد امتحان آدم و حوا در بهشت می افتم و آن درخت سیب... و به ناجوانمردانه بودن آن آزمون سخت و کنجکاوی و شجاعت حوا... برای همین هم هست که سعی می کنم به امتحان نکشم کوچولویم را! یعنی اینکه نخواهم کنترل نفسش را اندازه بگيرم در برابر رفتن راهی که برای دست یابی به هدف نهایی اش در هر حال ناچار از طی آن است...
پسر دور از وطن کارمن و اولریخ، يوهانس كوچولو، برگشته تا عاقبت بتواند زندگي عادي اش را در كنار مامان و بابا آغار كند. وای که چه پسر خوردنی ملوسی شده با آن ۴ دندان پیشینش! به گفته مامان کارمن کمی غریبی می کند و پشت وبکم برای مامان بزرگ و بابابزرگش در رومانی اشک می ریزد. دیگر اینکه اینجا و در خانه آپارتمانی جدید دلش می گیرد برای آن مزرعه بزرگ و گله های گاو و گوسفند و غازی که آنجا می دید و دیگر هم از آن سگ نژاد دوبرمنی که عادت داشت هر روز گازش بگیرد و زوزه اش را در بیاورد اثری نیست!! ولی رویهمرفته اگرچه من سررشته ای از روانشناسی ندارم او را پسرکی شاد و خندان و باهوش دیدم که اجازه می داد آراز کوچولو موهای بلوند-سفیدش را بکشد و گاهی هم ندید بگیرد بازی آراز را با اسباب بازی های تلنبار شده اش روی هم. آراز هم البته با او خوب بود و اگر گاهی یوهانس در رفت و آمد با پاهای شتابزده ۱۴ ماهه اش تنه ناخواسته ای می زد، گذشت می کرد و هیچ نمی گفت. رویهمرفته اما حس کردم که هنوز این دو بچه به آن رشد اجتماعی نرسیده اند که از بودن در کنار هم و بازی های گروهی لذت ببرند، و تعاملشان به همان جلب شدن به اسباب بازی دیگری محدود می شد. مثل دو انسان که دیوارهای بلند نامرئی از هم جدایشان کرده باشد. واقعا مامان جان ما موجودات پیچیده ای هستیم....
با پسرم: عزیز من! گاهی که نگاهت در نگاهم می آمیزد کم می آورم و از خودم می پرسم برای چه؟ چه لیاقتی در من سراغ گرفته است خدای من که این چنین جام زندگیم را از شراب عشق به تو آکنده؟ من چه کرده ام که تو را در قالب فرزند سالمی به من عطا کرده و آنگاه تو با هر نفسی که می کشی شادی گیتی را به یکباره برایم به ارمغان می آوری، آن چنان هنگفت که از سپاس گزاری اش ناتوانم! تو آرازم رنگی از طیف های آن رنگین کمان نعمت الهی هستی که بر آسمان دلم سایه افکنده... از خدای تو ممنونم پسرم. دمش گرم!





پ.ن.۱: شبنم جان امکان یادداشت گذاشتن در وبلاگت فراهم نیست. تولد یکسالگی مانی مبارکت باد!
پ.ن.۲: بهاره جان از شما هیچ نظر خصوصی نداشتم...
"گَل!" من و محمد همین که شنیدیمش با تعجب به هم نگاه کردیم یعنی که: شنیدی تو هم؟ که خوب هردومان شنیده بودیم! آراز کوچولو توی کالسکه اش نشسته بود، حوصله اش سر رفته بود و دستهایش را دور مچ می چرخاند و نگاهمان می کرد که چرا مرا بغل نمی کنید! چون هر وقت که بخواهیم در آغوشش بگیریم می گوییم: "بیا پسرم..." که ترکی اش می شود همین "گَل". نوه ات وقتی دید که همان طور خشکمان زده و نگاهش می کنیم دوباره شروع کرد که: "گَل!" و دستهایش را تکان داد... معجزه بود مامان... حرف زدن با هدف و منظور معجزه است. خستگی مان ته کشید... پسرمان اولین کلمه با منظورش را گفته بود... اصلا فراموش کردیم که آمده ایم پیاده روی! آینده و نابسامانی های احتمالی اش یادمان رفت! نمی دانم می شد خدا به من هدیه قشنگ تری بدهد؟
شاید هم داده. آن مروارید تیز سفید را می گویم که بعد از ماهها انتظار مهمان دهان کوچولوی پسرمان شده. آدرسش هست همان جلو جلوها، پایین، سمت راست! اعتراف می کنم که برای دیدنش سوی چشمت باید ده از ده باشد. نیمه شفاف است و هنوز رنگی نداده به خنده های پسرکم! اما خوب چشیده ام طعم گازهای حریصانه اش را. کم مانده بود امروز نصف دماغم قربانی یک خارش بیموقع لثه شود... هنوز جایش ذق ذق می کند: آخ!
مامانی، آرازت دست دسی می کند. خاله فاطمه این طور یادش داده که اگر کف دستت را بگیری روبرویش با کف دستش روی دستت می کوبد. این کوچولو هنوز غوره نشده مویز شده! دستش را به هر جا بند کند بلند می شود. البته اغلب نمی تواند ولی همین تلاش خستگی ناپذیرش برایم دلنشین است.
مامان جان به گمانم شده ام یکی از همان مامانهایی که صبح تا شب کاری ندارند جز اینکه بنشینند ور دل بچه هاشان و از قد و بالایش تعریف کنند. باورت می شود؟ بازنشسته شده ام دیگر. شده ام زن خانه و زندگی. بدم نمی آید هیچ! با پسرت آنقدر بازی کن تا سیراب شود. هر روز اِن بار پوشک عوض کن! اِن بار بچه در حال افتادن را بگیر، اِن بار شیر و غذا بده. از غذاهای خوشمزه نی نی به بهی برایش درست کن. کتاب بخوان. وبگردی کن. برو خرید و پیاده روی. وقت پی پی کردن جگر گوشه ات برایش کف بزن و آواز بخوان تا بداند کار خوبی کرده! کارهای خانه را با حوصله و نظم انجام بده. قبل از شستن لباسهای بچه ات بویشان کن تا دلت بلرزد. پاها را روی هم بینداز و بستنی یخی بخور! با همسرت وقتی که هست بحثهای تاریخی بکن و وقتی که نیست دلتنگش باش. کالسکه را هل بده و مرکز خرید بزرگ را گز کن که فصل حراجش تمام شده و بوی روزهای اول مدرسه گرفته که چند هفته دیگر شروع می شود. به فلسفه فکر کن و به فردا و برای دلت شعر بخوان. فیلمهای صد تا یک غاز و برنامه "سوپرننی"را ببین و بگذار باران بیرون پنجره راه خودش را برود همچنانکه پسرکت در آغوشت لم داده و خوابش برده. می بینی؟ بد هم نیست. فقط گاهی دلم برای آن لیلی که همیشه خدا بدو بدو می کرد و با هر دستش هفده تا هندوانه بلند می کرد تنگ می شود. نمی دانم تا کی می توانم دست به سرش کنم و به خودم بگویم بعد از اینهمه سال نوبتی هم باشد نوبت استراحت است!
با پسرم: عزیزم، سبک زندگی کن! سقف مجاز بار برای هر نفر در سفرهای بین المللی هوایی ۳۵ کیلوگرم است. روز اولی که فهمیدم همین جمله ساده به این معنی است که باید نود درصد از زندگی ام را همین جا بگذارم و بروم غمباد گرفتم... آنچه را که می شود با پول دوباره خرید و جایگزین کرد مایه ناراحتی ام نیست. برای اتو و قالی و شبچراغ غصه خوردن کودکانه است. اما لباسهایی که برایت کوچک شده و من هنوز تو را در آنها می بینم، ساعت رومیزی که یادآور روزهای خوش هشت سال زندگی من و پدرت است، کالسکه ات که آنهمه دوستش داری و دوستت دارد، کتابهای عزیزم که همچون گنجینه کوچکی همین جا گردآوردمشان... باورم نمی شد! فهمیدم حتی گاهی آنچه بار معنوی دارد ممکن است انسان را سنگین کند! بعضی چیزها را باید در خاطره و عکس و ذهن زنده نگه داشت. دیگر سبکم! همه داشته ها و نداشته هایم را می توانم توی چند چمدان جا بدهم. دوستی هایم را می ریزم توی حافظه ام و کینه ها را همراه با وسایل کهنه می گذارمشان در اتاق زباله! یادت باشد که هرکسی در زندگیش سقف مجازی نامرئی ای دارد برای داشته های دنیوی. اجازه نده گذشته ات تو را سنگین کند و مانع سفرت شود... سبک زندگی کن!
مامان جان! هوا گرم است، گرم گرم. زمین می گدازد و آسمان تفته و شرجی است. همچنان که خودم را باد می زنم از این که پیش از آمدنم به اینجا تصور می کردم دارم به قطب سفر می کنم لبخند می زنم!
آراز قهرمان آنقدر زود زود بزرگ می شود که گاهی من و محمد با دودلی از هم می پرسیم: یعنی این پسر ماست؟ همین چند ماه پیش مگر به دنیا نیامد؟! عاشق این است که بنشیند و اگر ساعتها هم در حات نشسته باشد و سرش گرم چیزی باشد گمان نکنم گله ای بکند! اگر هم ناراحت باشد، خوب، تغییر وضعیت می دهد: از نشسته به سینه خیز و برعکس! من بیش از خودش از این استقلال نورس لذت می برم... تمام خانه را با همان عقبگرد با نمکش می گردد و اگر چیز جالب توجهی پیدا کند می نشیند و دانشمند وار به بررسی اش می پردازد... صبح ها معمولا از زیر تخت پیدایش می کنم که برای گشت و گذار می رود و وقتی که بدنش را جا می دهد و کله اش آن زیر جا نمی شود صدایمان می کند که آهای! کمک!
غذا را زیاد دوست ندارد و غرغر کنان می خورد، کجدار و مریض کنار می آییم باهم. همین که به هم از این بابت زور نمی گوییم و به ظاهر هم که شده ساعت صرف غذا برایمان زمان خوشایندی است راضی ام فعلا. ولی عاشقانه میوه ها و ماست را دوست دارد و آب می خورد به هزار کرشمه و لذت و به فنجان آبش که عکس یک هزارپا و یک کفشدوزک روی آن هست چنان لبخندهای دلبرانه ای می زند که دلم می خواهد جایم را با آن فنجان عوض کنم! اشیا و انسانها را یه اسم می شناسد و یا گفتن اسمشان سرش را به آن طرف می چرخاند. جایگاه رفیع مورد علاقه اش پس گردن بابا محمد است. آن بالا می نشیند و به موهای بابای مهربان چنگ می زند و با هر حرکتی می خندد و دست و پا می زند.
امروز آراز اولین نوبت واکسن سل را دریافت کرد و سومین چکاب کامل بدنی و رشدی اش هم همزمان انجام شد. عالی تر از هر چیز دیگر برای ما خبر باز شدن مجاری اشکی اش بود بدون عمل و با فاصله دو هفته. چنانکه اینگرید گفته بود تنها نیازمند زمان بود و کمی صبر، و ما اینهمه را داشتیم. دکتر یکی یکی همه کارهای را که لازم است در این سن انجام دهد کنترل کرد و چک مارک زد: "خوب از هر دو طرف که غلت میزنی... چه سرعتی! آراز جان بیا و این اسباب بازی را بگیر پسرم... آفرین! می بینم که می توانی اشیا را از این دست به آن دست بدهی و به همدیگر بکوبیشان... انگشتانم را بگیر و بلند شو ببینم می توانی... اووووه! چه پسر نیرومندی! خیلی خوب است... خودت هم که می توانی با گرفتن از جایی بایستی! چقدر هم از این تنها ایستادنت ذوق می کنی! دیگر چه مانده؟ همه چیز خوب است.... دورسر، قد و وزن... چه پسر خندان و خوشحالی هستی تو! ببخش اگر که می خواهم کمی آزارت بدهم!". آراز بعد از دریافت واکسنی که تزریق آن این بار برایش خیلی ناراحت کننده بود، نظرش را در مورد اینگرید تغییر داد و با دیدن او اشکهایش سرازیر می شد... اینگرید مجبور شد چند دقیقه ای با آراز دالی بازی کند تا دوباره دلش را به دست آورد...
مامان جان! این روزها دارم بار و بندیلم را می بندم. به خودم نهیب می زنم که اگر تو هنوز هم ساکن ایران بودی این برگشتنم چه معنی هنگفتی می توانست برای هردوی ما داشته باشد. با این که فقط دو سه هفته دیگر مانده، اما انقدر دلم برای خاک وطنم لک زده که اگر می توانستم همین لحظه به سویش پر می گشودم. آخ که چقدر دلم می خواهد یکبار دیگر پدر مرا در آغوش بگیرد! از وقتی که معنی والد بودن را فهمیده ام فرصت آن را نداشته ام که فرزند بودن را دوباره تجربه و حس کنم. گاهی از این فکر که فقط یک نفر دیگر در این دنیا هنوز هست که من را به همان چشمی نگاه می کند که من پسرم را، وحشت زده می شوم...
با پسرم: عزیزم! وقتی باردار بودم از اینکه دوستت داشته باشم در هراس بودم. نمی خواستم عشقم به تو از روی غریزه مادری ام باشد و نبود! چه فایده ای داشت چنین عشقی؟ تو را می خواستم اما وجود داشتنت برای من تبلور عشق نبود... من فقط به تو وابسته بودم، همین. هفت ماه بر من گذشته است امروز و می توانم ادعا کنم هر روز بیش از روز گذشته تو را شناخته ام و خواسته ام. دوستی می گفت نمی شود زمانی تعیین کرد برای شروع انسان به "خودش بودن"، یعنی آن دمی که تمایز شخصیتش او را از دیگران جدا می کند و آدمی قورباغه وار دم می اندازد و شش می رویاند برای دگردیسی اش از مرداب سایرین. اما از دیدگاه من تو یگانه ای و هیچ کس دیگر -حتی فرزند دیگری از گوشت و خونم- نمی تواند جای "تو" را برایم پر کند. تو برایم بی همتایی چنانکه پدرت هست به گونه ای و مادربزرگت به نوعی دیگر. اگر چنین است گمان می کنم بتوانم بگویم که از لحظه تولدت که برای من مقارن بود با آغاز تلاش برای شناختنت، تو همانی که با بقیه مردم دنیا فرق داری حتی اگر ۷ ماهه باشی. دوستت دارم آراز.
مامان جان اين عكس پاي آراز است. مي بيني عاشقانه دوستش دارم اين كف پاي نازنين را كه غرق روياي شبانگاهي است و اين انگشتها را كه مثل دانه هاي شن كنار ساحل يا نقطه چين حرفهاي ناتمام پشت سر هم رديف شده اند... عكس هويجوري هم هست، همان كه آراز قهرمان هر روز گازش مي گيرد! مامان جان مي داني؟ دل باخته ام به اين پسر كوچولو كه هر روز به روش كله اي (تكان دادن سر به طرفين) و برّه اي با ما ارتباط برقرار مي كند: "بَ بَ به به!!!" كه مي تواند معني بدهد: "ديگه دارم جوش ميارم ها"، "دوستون دارم به اندازه ستاره ها"، "بغلم مي كني؟"، "نمي دونم چمه ولي كيفم كوكه"، "مي آيي بازي؟"، "موهاتو كندم؟ حقت بود!"، "پام رفته لاي نرده دور تخت"، "دارم نخ دندان و پوست پيازي رو كه رو زمين پيدا كردن مي خورم"، "حال ميده كف زمينو ليس بزني"!!!!
وقتي چيزي را نشانش مي دهيم چشم مي سراند تا ببيندش و براي مچ چرخان دستهايش شعر مي خواند و چند شبي است كه فقط با نوازش و قصه به خواب مي رود به جاي شير خوردن.... سينه خيز هم كه مي رود و زيرجلكي نقشه مي كشد براي فتح قله هاي چهار دست و پا رفتن. اگر چيزي دم دست باشد مي كشدش طرف خودش و اگر آن چيز از خودش سبكتر باشد تسليم مي شود و مي آيد به سوي او... مثلا ميز ناهار خوري!!! اگر هم كه سنگين تر باشد كه آراز به طرفش كشيده مي شود مانند وقتي كه دودستي پايه هاي تخت را مي چسبد...


كم كم دارم روحيه آفتابي ام را پس مي گيرم از زندگي... خسته شدم از غرزدن! دلم لك زده براي اينكه بروم سر كوچه روزنامه فارسي بگيرم! سر شب سريال هاي صدتا يك غاز ايراني ببينم. غيبت كنم! شايد اصلا قيد وبلاگ نويسي را بزنم! به به! دوباره بشوم بانوي نمونه خانه و سفره هاي رنگي بچينم و تعارف كنم و براي همسايه هايمان آش نذري ببرم! برنامه ريزي كرده ايم براي يك مسافرت كوچولوي ديگر در اواخر اين ماه ميلادي. نگران آراز هستم براي اولين سفر هوايي اش و گرماي هوا. اما به كمي آرامش رواني نياز داريم پيش از شروع زندگي دوباره در ايران. به قول دوست آلماني ام كاترين: "ببينيم زندگي، بعد ما را به كجا مي فرستد!"
با پسرم: عزيزم، يادت هست بار دومي را كه براي جشن نخستين روز بهار به پارك تفريحي رفتيم؟ بگذريم از اين كه باران آمد و موش آبكشيده مان كرد و نتوانستيم براي روشن كردن آتش بمانيم... همانجا بود كه آن چاه خشك كم عمق را ديدم پر از سر شيشه و درختي را كه به جاي ميوه پستانك داده بود! حيران مانده بودم كه اين يعني چه! عاقبت كسي پيدا شد كه بداند و برايمان توضيح دهد: اينجا محل ترك معتادهاي پستانك است! هر زمان كه كودكي به سني برسد كه پستانك خوري برايش مناسب نباشد، يكروز بازي و تفريح و گردش را در اين پارك جايزه مي گيرد و بعد مي آيد تا ببيند كه پيش از او هم هستند كساني كه "گذاشته اند و گذشته اند" و بعد خودش هم پستانكش را همين جا رها مي كند و مي رود... به اين ترتيب مادرها و پدرها ديگر نيازي به فريب بچه ندارند و او هم با اين كار بزرگ شدنش را جشن مي گيرد و كمتر بهانه مكيدني پلاستيكي را مي گيرد... من هم عزيزم گاهي به اين عكس نگاه مي كنم و تسكين پيدا مي كنم. دوران دانشجويي را بايد همين جا تمام كنم و بروم به سوي "درختان حماسي". پسركم گرچه هيچ پستانك نمي خوري ولي تو هم عزيز دلم ناگزيري از اين كار كه رها كني گذشته را. مي بيني؟ لااقل تصويرهاي قشنگي برايت مي ماند از ديروز...

"میدسومار" جشن میانه تابستان است در ۲۱ جون، جشن روزهای دم کرده و شبهای آفتابی. جشن لباسهای بومی و رقص دیوانه وار سرگیجه آور به دور تیرهای بلند گلباران. میدسومار امسال ما اما در خانه کارمن و اولی گذشت. خانه ای که قرار است تا یکماه دیگر با صدای خنده های پسرکشان: یوهانس از شور و شیرینی لبریز شود. برنامه، کباب بود و قهوه های دلچسب کارمن بعد از رگبار و گفتگوهای دوستانه و نانهایی که اولی با استعداد آلمانی قابل تحسینش پخته بود با مغز دانه آفتابگردان. همگی لذت بردیم از تماشای جنگلکی که زیر ایوان کوچولوی خانه شان را فرش کرده بود و برنامه موسیقی بین المللی که ترتیب داده شده بود و حتی آهنگهایی ضبط شده که اولی چندین سال قبل، وقتی که در یک گروه آواز مشهور عضو بود اجرا کرده بود.

مامانی من، گاهی پیش می آید که آدم با همه وجودش می فهمد که آنچه که تاکنون همیشگی می پنداشته ممکن است دیگر نباشد. نه اینکه نمی دانیم، نه! همه می دانیم... اما گاهی می شود که بفهمیم. با دیدگاه دیگری همه جا را می کاوم و با نگاه دیگری به جهان اطرافم نگاه می کنم. با هم شروع به انجام کارهایی کرده ایم که در این چند سال غربت انجامشان را به امروز و فردا موکول کرده ایم. جاهایی که ندیده ایم، کارهایی که نکرده ایم، طعم هایی که نچشیده ایم. مامان من خداحافظی تلخ است... زهرآگین! همه زندگیت را مسموم می کند. می ترسم! از آینده نامعلوم می ترسم! از همه چیزهایی که باید پشت سر بگذارمشان می ترسم. یادت هست یکبار همه بوته های رز آفت زده را از باغچه کوچکمان کندیم؟ دیدی هر کدام بخشی از ریشه هاشان را توی خاک نرم سنگین جا گذاشتند؟ از آن بخش وجودم که قرار است اینجا جا بماند می ترسم! هر روز مادرم به ناچار درسهایی را که برایم گفته ای مرور می کنم: در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم لطف آنچه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی
آراز من در آستانه ۶ ماهگی واقعا تغییر کرده است: بالیده است... می تواند وزنش را روی دستها و زانوانش تحمل کند. می ایستد ولی اگر تلاش کند که به چیزی که پیش رو دارد چنگ بیندازد، افتاده است! باید انتخاب کند: ایستادن و از حالت جدید لذت بردن یا دست یافتن به آنچه در چند قدمی اش چشمک می زند! داستانی که تا ابد برایش تکرار خواهد شد، آنقدر که تبدیل به داستان بی مزه ای شود... گاهی که حوصله گوش کردن داشته باشد نام اشیا محدودی را هم تشخیص می دهد و در جواب سوال: " آرازم، ... کو؟ " چشم می گرداند تا ببیندش. اسباب بازی ها را به هم می کوبد و در همین زمینه قاشق و قابلمه به اسباب بازی هایش افزوده شده و هیج بعید نیست همسایه هایمان از اینهمه دنگ و دونگ شاکی شوند! گوشت مرغ هم البته به جیره غذایی اش اضافه شده است...
با پسرم: عزیزم، زیبایی وجود تو در کامل بودنت نهفته است. گاهی که خوابی کف پاهای نازنینت را تماشا می کنم که همیشه خدا از زیر لحاف شطرنجی ات بیرون می مانند. انگار حتی در خواب هم رویای هوا خوردن، دویدن و راه رفتن می بینند. تکان می خورند، چپ و راست می روند، با انگشتهای میلی متریشان برای هم خط و نشان می کشند. نگاهت می کنم مثل گیاه جوانه زده، جنین، غنچه، نهال، کوازار*، مثل کرم ابریشم. همه شان با وجود ابعاد کوچکشان وقتی با همنوعان رسیده شان مقایسه می شوند و در همان به حساب نیامدگی شان کاملند. همه شان را هاله ای از امید و فردا در بر گرفته است. همه شان در نهایت زیبایی هستند، چون بلوغشان می تواند بالفعل همه بالقوه های متصور باشد. تو هم در اوجی پسرم چرا که همه شکوه عالم را به یک جا می توان در قالب تو رویا دید. تو را با همه بی کرانگی و ابدیت نهفته در کالبد ذره ای ات می پرستم.
* روایت است که کهکشان های در حال تشکیل هستند، با میلیونها سال نوری فاصله.
زندگی در من جاری است. هر روز ورزش می کنم، با محمدم تبادل فکر می کنم، کتاب های روانشناسی، تاریخی و رمان می خوانم، زبان یاد می گیرم، فوتبال می بینم و برای تیمهای مورد علاقه ام حرص و جوش می خورم، وبلاگ می خوانم و کارهای اداری فارغ التحصیلی ام را پی می گیرم. هر روز زمانی را با آراز می گذرانم، با او حرف می زنم، بازی می کنم، به درد دلهایش گوش می آویزم، ماساژش می دهم و شعر می خوانم. من زندگی روزانه ملسی را می گذرانم! خلسه آرام این روزها حتی اگر در بطن خود سرشار از اضطراب و انتظار باشد بسی لذت بخش است...
ابداع بازی برای آراز ادامه دارد... مدتی بود که مساله اسباب بازی کمی بغرنج شده بود از آنجایی که پسرک من کاملا وسیله های بازی جدید را از آنهایی که خوب سر و تهشان کرده و با دهان و لثه های ظریفش آزموده تشخیص می دهد. اسباب بازی های استاندارد که پیش از این تهیه کرده بودیم در رشد توانایی گرفتن اشیا و تمییز رنگها به آراز کمک شایانی کرد، ولی دیگر بیش از این دوستشان نداشت! اینگرید پیشنهاد کرد نصفشان کنیم و هر چند روز نصفی شان را در اختیارش بگذاریم، که خوب البته تا حدی موثر بود ولی باز هم احساس می کردم که می توانم بیش از اینها به آراز در تحریک حسهای مختلفش کمک کنم... همین بود که با همکاری آراز شروع کردیم به "شستن چشمها" و "جور دیگر دیدن" دوباره اشیا بی جان دور و برمان. چیزهایی که برای بازی آفریده نشده اند ولی خطرناک نیستند و می توانند جایگزین مناسبی باشند و نتیجه اکتشافاتمان از این قرار است: ظرف بستنی، در قابلمه، الک، جامدادی، قوطی شیر پاکتی کم چرب به رنگ آبی یا زرد راهراه، ظرف خالی شامپو، قمقمه آب! نه اینکه پیش از نشنیده باشم کودکی با چنین وسایلی بازی کند ولی این تجربه برای خودم هیجان انگیز و جالب بود. این اشیا بخشهای جدا شدنی و قابل حل در آب دهان ندارند، رنگارنگ، تمیز و قابل شستشو هستند، سبکند و به کودک کمک می کنند تا با در دست گرفتن و تکان دادنشان احساس تسلط بر محیط و اعتماد به نفس کند. نتیجه اینکه در این مدت آراز توانایی قابل توجهی در به دست گرفتن اجسام به دست آورده است. دیگر می داند که چیزها دارای لبه هستند و و می تواند به جای چنگ زدن از گوشه ها یا لبه ها استفاده کند و یا آنها را با فشار روی کف صاف منقاد کند و به طرف خود بکشد. همین طور شروع کرده به کوبیدن آنها روی هم و لذت بردن از صدایشان.
حالا هر کدام از ظرف های خالی که درهای بست دار محکم دارند، حاوی چند نخود، لوبیا یا ماکارونی خشک شده اند و با تکان دادن هر یک آراز صداهای مختلفی می شنود (ظرفهای خالی ویتامین سی مثلا). جز این، به محض اینکه بسته های خرید به خانه می رسد و قوطی ها شسته می شوند، آراز اجازه پیدا می کند که هر کدامشان را هر طور که دوست دارد ولی با حضور ما بازبینی کند: پرتقالهای شیطان که قل قل می خورند و در می روند، کیسه مهر و موم شده برنج که خش خش می کند و صدای عجیبی موقع جویدن می دهد، آها! این آبلیمو را ببین که با تکان دادن شیشه اش قلپ قلپ صدا می دهد!


آراز کوچولوی من کم کمک و با معنای واقعی آن می نشیند و لثه های ملتهب و سوزانش را با هر چیزی که دم دست باشد آرام می کند، حتی اگر این چیز دماغ بابا محمد باشد! معنی حرفهایمان را می فهمد و به برخی شان پاسخ مناسب می دهد. بازی با مزه ای را که خاله فاطمه یادش داده، دوست دارد. وقتی که دلش یک ارتباط دبش دوستانه می خواهد، کله اش را تکان می دهد و انتظار دارد که ما با تکان دادن کله هایمان با او صحبت کنیم! بدیش این است که اگر با این زبان کله ای! از مردم کوچه و خیابان جواب نگیرد کلی توی ذوقش می خورد پسرکم... می بینی چه مردی شده مامان این نوه ات!
برای غذا خوردن مشکل خاصی نداریم. آراز هم مثل همه انسانها گاهی میل دارد و گاهی نه. هیچ اجباری در خوردن نداریم. از پیش بند استفاده نمی کنم و غذای دور دهانش را با کشیدن قاشق بر نمی دارم. می تواند دست کنجکاوش را با آنچه توی دهانش هست بیالاید و به همه جا بمالد! به این ترتیب حس می کنم که انگار با غذایی که می خورد و با همه هستی ارتباط برقرار می کند. سعی نمی کنم با پاک کردن لحظه به لحظه دور دهان و دستهایش عیش بی غش اش را به هم بزنم، مگر اینکه غذا تصمیم بگیرد وارد چشمهایش شود! وای که بعد از ناهار باید ببینی مان! به جای دسر فقط دست و صورتمان را می شوییم و کیف می کنیم! ساعت غذا برای ما ساعت خوشی است بی دغدغه. نمی دانم وقتی راه افتاد هم می توانم به همین اندازه سعه صدر نشان دهم یا نه...
مامانی من، آراز قهرمانت واکسن ۵ ماهگی اش را با کمی تاخیر دریافت کرد درحالی که اینگرید برای هر تزریقش کلی ناز آرازمان را کشید و از او معذرت خواهی کرد. لب برچیدن و بغض کوتاهش را (به همراهی ۲ قطره اشک) یک جغجغه در مطب اینگرید و تب مختصرش را کمی "آلودون" درمان کرد. عصر روشن تابستانی که آمد، شد همان آراز خودمان که دوست دارد همه جا سرکشی کند و یک آن آرامش حوصله اش را سر می برد.
به افتخار آغاز تابستان و پایان یک ترم از کلاسهای "اپنا فور اشکولان" (یا همان مهد کودک برای بچه های زیر یکسال) برای شرکت در برنامه جالبی دعوت شدیم که در آن همه کودکان اجازه پیدا کردند شمع روشن کنند، سرودهای قشنگی در مدح بستنی و تابستان اجرا شد، و از همه با بستنی چوبی، قهوه و بوله پذیرایی شد. من و آراز و محمد هم لذت بردیم از جمع آنهمه بچه و مامان و بابا که دور هم گرد آمده بودند و تلاششان در شاد بودن...
با پسرم: عزیزم، نمی دانم اگر قرار باشد که تو را اینجا بزرگ کنیم، بیست سال دیگر از رویاهایم برای تو چه می ماند. قلبم پیچ و تاب می خورد از تصور دیدن تو در لباس یکی از همین جوانهای اروپایی که واکمن در گوش، موهای ژل زده و سر در گریبان از برابر چشمانم عبور می کنند، کمٍ کم این چیزی نیست که برایت آرزو کرده ام. دوستی می گفت دو راه بیشتر در پیش نخواهی داشت اگر بمانی: یا دندان روی جگر می گذاری و اجازه می دهی کودک تو بزرگسالی شود که برای زندگی در این جامعه مناسب است و در نتیجه خواهی رنجید از انسانی که از رگ و پی توست ولی با تو هیچ نمی خواند. یا توانایی این را در خود نمی یابی که ارزشهایت زیر پا گذاشته شود و کودک را (به فرض که بتوانی) همانند یک ایرانی بار می آوری و همه عمرت شاهد زجر کشیدن جگر گوشه ات می شوی در جامعه ای که برای آن ساخته نشده است. پسرم کاش کمی بزرگتر می بودی و می گفتی که واقعا چه می خواهی... یا کاش من علم غیب داشتم...
به پریسا: مطمئنم که این بار همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت دوست من. برایت بهترین ها را آرزو می کنم. یا علی.
باید بودی و می دیدی لایش خورشید را روی کرانه های بالتیک در سفري كه به جزيره هاي اُلند داشتيم... روزهايی که هرگز شبی در پی نداشت و غوغای مرغان دریایی خواب زده را در ماريهامن. نمی دانم چرا این سفر اینهمه به من خوش گذشت، شاید حضور دوست داشتنی پسرم بود در اولین سفر دریایی اش و توجه مشتاقانه اش به دور و بر و یا شاید بازیابی دوباره محمد برای رازدل گویی... نکند دلیلش آبی عمیق شناور گرداگرد غول آهنی و موجکهای شاد رقصان زیر پا بود كه با آمدن غروب بسيار دير رس به ارغواني و صورتي گرويد؟ شايد هم عرشه های دلباز و سپید عامل اصلي اش بود با صندلی های چوبی صمیمی كه به هر بيننده اي با آغوشي گرم درود مي گفتند؟ آه براي چه دنبال دليل مي گردم؟ هر چه بود با ياد آوريش انگار قاشقي عسل در دهانم مي گردانم... خوش گذشت ...

يكماهي مي شود كه شروع كرده ام به اختراع بازي هاي جديد براي آراز، اما پيش از آنكه بشود از آن گفت بايد به جايي مي رساندمش... و كدام مادر است از چنين ابتكاري بي نياز باشد؟ يكي را كه هر دوي ما دوست داريم بازي "اتو كشي" است! يكعالمه لباس با رنگهاي مختلف وسط اتاق روي هم تلنبار مي شود. آراز و من به فاصله روبروي هم مي نشينيم با لباسهايي قرمز و آبي و سبز ميانمان. پسر كوچولوي من دست دراز مي كند و مي گيردشان، از ديدن و بازي كردن با اينهمه رنگ لذت مي برد و با مهارتي كه كسب كرده به هر طرف كه بخواهد مي چرخد و اگر لازم آمد مي غلتد. لباسهاي تميز براي دهان كوچولوي آزمندش كه عاشق مزه كردن هستند گزينه خوبي است و دكمه هايشان را مي شود جويد! كم كمك كه من اتويشان مي كنم، آراز خوب نگاه مي كند و از تماشاي دستهايم خسته نمي شود. (پسرم سعي مي كني نزديك تر بيايي؟ نمي شود عزيزم، اتو داغ است، هماني است كه وقتي سرد بود خوب با انگشتانت لمسش كردي!) من هم از از اينكه در منظر نظر چنين بيننده اي باشم، بيننده اي كه به نظرش اتو كردن من قابل اين چنين دقتي باشد خسته نمي شوم! بازيهاي مشابه فراوان است، مثل بازي "رنده كردن"، بازي "نامه نوشتن" و بازي "غذا خوردن"! هزينه اي هم ندارد اين بازيها! مادرم به گمانم بايد بچه ها را به ميان زندگي برد، زندگي برايشان بازي است... بازي برايشان عين زندگي است.
بازي ديگرمان كمي معجون شيطنت دارد... آراز مي نشيند داخل آغوش و ما وارد پاساژ بزرگ مي شويم. هر روز به يكي دو فروشگاه سر مي زنيم. من قيافه جدي زني را مي گيرم كه قصد خريد دارد و مي زنيم به دل لباسها، رو تختي ها و قابلمه ها! آراز در مدتي كه من در برابر هر كالايي مي ايستم مهلت دارد كه لمسش كند! البته كريستالها، خوردني ها، مواد شيميايي و ظرفهاي شكستني از بازي "ببين و لمس كن" ما معافند! آنوقت خودم هم تازه مي فهمم در جهاني زندگي مي كنم كه لبريز از امكانات حسي تازه است. تصورش را بكن! حرير و حوله و پنبه، آهن و فولاد و مشمع، مقوا و كاغذ و سلفون! اصلا عجيب نيست كه آراز اينهمه پياده روي هايمان را دوست دارد. اين بازي در طبيعت هم قابل اجرا است: با برگهاي جوان و شكوفه هاي خجالتي، درختاني با پوست چوب پنبه اي و نهال هايي با پوست جذاب، قاصدك ها و كلوخها و شفيره ها... اما امان از كمردردي كه بعد اينهمه راهپيمايي با بار سنگيني كه هميشه در حال وول خوردن است فرا مي رسد! نگران نباش مامان من! موقتي است. به محض اينكه آرازم بتواند بدود، ديگر به اين مامان متحرك نياز نخواهد داشت! چنانكه با چشيدن هر قاشق غذا از وابستگي اش نسبت به من به عنوان منبع غذايي كاسته مي شود....
با پسرم: عزيزم! گاهي مي شود كه آدم به همه چيز شك مي كند. به توانايي اش در انجام امور، به محبت اطرافيان، به خدايي كه در اين نزديكي است و هميشه بهترين را برايمان مي خواهد... آن وقت است كه تصميم گيري مشكل مي شود. بي ايمان به خدا و خود نمي شود پا پيش گذاشت... اما هرقدر هم كه تو خدا را از ياد برده باشي او هست: بي نهايت، وسيع و سرشار از حكمتي ناشناخته... دل قوي بايد داشت... كاش كمي نصيحتم كني! كاش كمكي از آن ايمان سرشارت را كه هم اكنون به توانايي ات داري جايي ذخيره كني كه در بزرگسالي به كارش ببندي! ببينم... مي شود با بوسه اي از گونه هاي بي دندانت توي خواب اندكي از آن اعتماد به نفس را به عاريه گرفت؟ بيا امتحان كنيم!
پي نوشت:
به كبريا: برايت آرزوي سلامتي جاويدان مي كنم دوست من! اين خانه آبي هميشه به روي تو باز است!
به فريبا: از صميم قلب معتقدم كه فقط ۲۰ روز ديگر از اين دوران باقي مانده است. بگذرد اين هم...
به شبنم: كاش شايستگي دوستي و محبتت را داشته باشم. ممنون از اينهمه لطف...
گاهی آرازم را در آغوش می گیرم، نه وقتی که گریه کرده باشد یا بیتابی کند، وقتی که هدفم این است که فقط داشته باشمش. آن وقت حسی از معصومیتی رقیق سراسر وجودم را فرا میگیرد، مثل رایحه دوردست شکوفه های به که ندانی در موج کدام نسیم حل شده و تا مرزهای بویایی ذهنت رسیده است. آنوقت است که عجیب ترین سوال را از خودم می پرسم که من کجا تمام می شوم و پسرم کجا شروع می شود؟ و می خندم. به جوابی که ممکن است آراز بزرگسال ۲۰ سال دیگر به من بدهد که: "مامان جان! اینهمه به دست و پایم نپیچ! این زندگی من است!" آخ می دانم مادر که رسم دنیا این است! می دانم که این فقط منم که باید این چنین دوستش داشته باشم و نه او. اما نپرس که چرا گاهی هوس می کنم جهان را از بیخ و بی برکنم و دنیایی دیگر بنا کنم!
مامان جان! دلم پیچ و تاب چیزی را می خورد که نمی دانم چیست. شاید بازهم خودکار بیک می خواهد و کاغذ خط دار. شاید بعد از اینهمه روز بی این دو یار دیرین بازهم نوشتن می خواهد! خودکار را له له زنان پی رساندن تکه چوب منظورت روی ورق سفید بدوانی و درد انگشتانت را دلپذیر بیابی. روح را همچو پر کاهی سبک کنی و رنج ها را از شیشه دلت به ناخن قلم بتراشی. وقتی رفتی قسم خوردم ننویسم. چه فایده ای دارد نوشتن وقتی که نتوانی با آن عمیق ترین دردهایت را بازگو کنی و من نمی توانستم... هنوز هم واگویی تو در من نمی گنجد، اما دلم نوشتن می خواهد و چه سوزان است در خواهشش.
آراز کوچولوی من شروع کرده به خوردن سبزیجات: سیب زمینی، نخودفرنگی، هویج، کدو، ذرت و کلم بروکلی. این سبزی ها طبق دستور خوب پخته و له می شوند و مخلوط با شیر مادر. آقای شیرخور سابق و غذا خور فعلی یاد گرفته که محتویات قاشقش را هورت بکشد و با لثه های بی دندان بجود! گرچه نمی توانم بگویم این نوع خوردن را دوست دارد ولی باهم کنار می آییم. سعی می کنم بنشانمش و منتظر می شوم تا خودش بخواهد و خودش مواد داخل قاشق را بخورد. نمی خواهم خاطره بدی از غذا خوردن توی ذهنش بماند. ضمنا می خواهم که با چرخاندن لقمه ها در دهان کوچولویش لذت واقعی غذا خوردن را کشف کند... همان طور که اینگرید گفت، یکی دو ماهی تا زمان اصلی آغاز وعده های غذایی، یعنی زمانی که بخواهد مواد مورد نیاز بدنش را از این غذاها بگیرد فرصت خوبی است تا مزه های تازه را بفهمد و جهان چشایی را با همه وجودش احساس کند و در همان حال اگر حساسیتی به غذای خاصی دارد، روشن شود. ما هم همین کار را می کنیم... از کارهای تازه اش ایستادن به رو و روی دستها است بی خم کردن آرنج و هربار که برای استراحت به روی سینه بر می گردد اندکی عقب تر از آنچه بود خود را می یابد و این را شاید بشود گفت حرکت با دنده عقب!
مطالعه ها و آموزش زبانم به خوبی پیش می رود. هر شب که عقربه های ساعت روی نه و دوازده قرار می گیرند، زندگی مخفی و زیرزمینی ام شروع می شود! ۳ ساعت بسیار ارزشمندتا نیمه شب را فرصت دارم تا به کارهای شخصی برسم، رویا ببافم، فعل صرف کنم، کتاب بخوانم یا وبلاگ را به روز رسانی کنم. ۳ ساعت در هر ۲۴ ساعت من از دنیای اطرافم مرخصی می گیرم و می شوم لیلی تنها. تماشای شیر خوردن گاه و بیگاه پسرم هم در این برنامه است البته. روزها هرگز به این سنگینی نمی خوابد، گیریم که بخوابد، آنقدر بی خوابِ بیدار خوابیهایش هستم که حتما من هم چرتکی می زنم با آرازم... گاهی هم محمدم را نظاره می کنم و با چشمهای بسته اش حرف می زنم و از شنیدن نفسهای هماهنگش آرام می گیرم. زندگی در تاریکی کم جان قطبی و سوسوی نمایشگر کامپیوتری هم عالمی دارد برای خودش، آدم احساس موش بودن می کند! من که بدجوری به آن معتاد شده ام.
نویسنده جدیدی را کشف کرده ام که به نظرم بهترین داستان نویس داستان کوتاه آمد: "اسکات فیتز جرالد" آمریکایی را می گویم. داستان "رویاهای زمستانی اش" را خواندم. چه زیبا و دلنشین بود! جملات متقاطع و صریح که به شیوایی و آرامی بر بستر داستان جاری می شوند و تخیل خواننده را پیش می برند. ندیده بودم جدا از پیچیدگی مضمون، متنی بتواند این چنین با جملات نیش دار مخاطب را بگزد و نکته ای را که باید منتقل کند!!
مامانی! محمد، رفیق شفیقم باز هم هدیه غیر منتظره ای به من داد: یکماه شرکت در کلاسهای ورزش های هوازی. کلی تشویقم کرد و هلم داد تا بخواهم و بروم و راستش را بخواهی بی انگیزه شروع کردم، اما پیشترک که رفتم بیشتر خوش خوشانم شد! همان حس قدیمی به سراغم آمد که انگار سلولهایت تک به تک نفس می کشند و تو احساس زنده بودن می کنی. مامان جان! یادم هست که هر روز نرمش می کردی و همیشه همین را از من می خواستی، ولی گاهی آدم آنچه را که برایش اساسی تر است فراموش می کند. مربی مان خانم ایرانی مهربانی است که وادارمان می کند همگام با آهنگهای ایرانی، عربی و اروپایی بدویم و حرکات موزون انجام دهیم و من به این فکر می کنم که رقص هم انگار شعر اندام آدمی است... هربار که کلاس را ترک می کنم قلبم سرشار از اکسیژن و عشق به آن دو مردی می شود که مشتاقانه به استقبالم می آیند و برایم از دور دست تکان می دهند...
با پسرم: گل من! دیروز در آغوش دوستی بودی و او با تعجب گفت :"وفتی کودکی در آغوش داری مردم چه با محبت نگاهت می کنند!" جمله اش انگار تکانم داد. راست می گفت آرازم! و آنوقت به خودم گفتم که جز این نگاههای مهربان تو چه چیزهایی برای زندگی ساده من هدیه آوردی! تو عزیزم یکرنگی و صفا، محبت و بلوغ روحی قلبم را با خودت به ارمغان آوردی. تو همه آن چیزی بودی که لیلی یک عمر ناخودآگاه می خواست و نداشت! داشتن تو برایم هیچ ساده نبود اما حالا که مهمان من شده ای بسا ناداشته هایم را یافته ام. مشکلاتی را که با باز شدن در خانه به روی تو یواشکی وارد شده اند هم نباید نادیده گرفت، اما پسرم باید انصاف داشت که چه ناچیزند در برابر شکوه حضور تابناک تو در زندگی ام. آنها خیلی زود همچون سایه های خُرد ابرکی باریک که در برابر شکوه طلایی خورشید محو می شوند، از برابر اراده و تصمیم ما برای باهم و خوشبخت بودنمان می گریزند. چه بی مقدار است عزیزم بهایی که من و پدرت در قبال تو می پردازیم، اگر این بهایش باشد! آنها که از دور فقط دستی بر آتش دارند هرگز نمی توانند آنچه را که بر ما می گذرد درک کنند. چون عشق، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس! دوستت داریم...
زمان، زمان بازگشت است. بازگشت به سوی هرآنچه ریشه ام محسوب می شود و من که شاخه ای قد کشیده به سوی آفتاب تابیده برخانه همسایه ام، باید که برگردم... اما بسا برهان و دلیل که مرا از بازگشت باز می دارد... هنوز نرفته دلتنگم. دلتنگ ریشه های تنکی که در این خاک بافته ام... سرزمینی که مرا با آغوش باز پذیرفت و اجازه داد همان استعدادی باشم که ادعا می کردم. کسی مرا به جرم انچه پیش از این بودم به دادگاه نکشید. از من خواسته شد که نشان دهم هم اکنون چند مرده حلاجم. اینجا کسی از من نپرسید که دینم چیست، به چه زبانی حرف می زنم یا چطور لباس می پوشم. اینجا به خاطر زن بودنم دوم نشدم. کسی به رنگ پوستم حساس نبود و تفتیش عقایدم لازم نشد. من بیگانه آمدم و آشنا شدم! هنوز هم گاهی مثل روزهای نخست منتظر می ایستم تا ماشینی قصد عبور داشته باشد و می دوم روی خط عابر پیاده تا مطمئن از اینکه برایم ایست کامل می کند از انسان بودنم لذت ببرم! به جرم خارجی بودنم به من توهین نشد و به خاطر مذهبم کسی به من ظنین نشد. این آزادی را مادر کجا می توانم بازیابم مگر در رویاهایم؟ یواشکی دم گوشت می گویم: از این که مردانی که از کنارم می گذرند در برابر قانون و جامعه با من برابرند لذتی ناگفته برده ام در این دوسال!
اینجا می شود در اکسیژنی که بی تشویش جنگ و آینده نامعلوم برای همه انسانها به یک اندازه فراهم است نفس کشید، نگران تورم و بیکاری و قوانین ناعادلانه نبود، از جنگ و آلودگی و موشک نهراسید، اینجا حیاطها به جز بوته ها و گلها و درختها دیواری ندارند، تو تعارفی با مردمان نداری و اصل خود تو هستی که باید خوشنود باشی و آزادی که اگر خشنودی تو با سلامت جامعه در تعارض نباشد به دلخواه خود پیش بروی. اینجا آسمان همیشه آبی است و رفتگر بیش از مهندس حقوق می گیرد، اینجا می توان زندگی کرد! کم چیزی نیست مادرم، هیچ کم نیست!
جز اینهمه، برای من اینجا جایی است که پسرم در آن متولد شده است. دلم برای مزارع توت فرنگی، لاله های زرد و سرخ، جنگل کاجی که هر روز برای پیاده روی از آن عبور می کنیم، بوی برگهای سوزنی، طعم طلایی هالون و ماهی آزاد، برای بوی نارنجی پنیر هلندی و شکلاتهای تلخ عید پاک تنگ می شود: مثل ژاکت آبی محمد که در آب داغ شستمش! بدون اینگرید، لیندا، اوا و مارگاریتا و صدای آوازهای مهربان و سازهای موسیقی شان چطور می توانم دوشنبه ها را برای آراز کوچولویم خوشایند کنم؟ چطور آخر هفته باشد و گردهمايي هاي دانشحويي بی تکلفمان را به ياد نياورم و همه آن مافياها، تحليل شخصيت ها و برونچ ها را...
اين جا هم اما، جامعه اي آرماني نيست. از سطحي بودن مردمش رميده خاطرم! از اينكه زندگي هفتگي بیشترشان در كار و ورزش و آخر هفته شان در مشروب و جنس مخالف خلاصه مي شود ـ بگذريم از اينكه براي بسياری از مهاجران همين هم نشانه تمدن است ـ از ماترياليسم عميق شان در رنجم. از رسانه های گروهی مانکن نشان و خبرهای زاییده خبرنگاران پاپاراتزی گله مندم. دلایلی که برای خوشحال بودن می جویند برای منی که با پس زمینه شرقی وارد این فرهنگ شده ام غیر قابل قبول است و همينم مانده كه چشم باز كنم و ببينم آراز هم چنين مردي است! كسي ممكن است بگويد كه آراز را تو تربيت مي كني نه دیگران، اما چه كسي منكر اين است كه جامعه هم در اين امر موثر است؟
مادرم من اینجا بی وطنم! تو خوب می دانی که چه کشیده ایم در غربت و تنهایی این سالها. از این خنده ام می گیرد که همه گمان می کنند غربت نشینان کیف دنیا را می برند! کسی که نمی داند چه سخت است کز نیستان ببریده باشندت! فقط به درد نالیدن می خوری و بس... در روزهای آب رفته و شبهاي گل و گشاد و سرد، که بیرون کولاک است و تو تنهایی، زماني كه جهان سخت ناجوانمرد و دلازار می شود و تو کسی را نداری که سری روی شانه اش بگذاری - و حتی من هم که بهترین دوستم را کنارم داشتم می دانستم که بایستی صبر پیشه کنم تا مبادا دل پر او را هم لبریز گردانم - درس خواندن، اشک ریختن، بی کسی مطلق، امتحانات دشوار به زبان غیر، روزهای ویار و تمنای مشتی گوجه سبز، شبهای افسردگی بعد از زایمان و میلی جهنمی به نیست شدن (آخ لاله عزیزم کجایی که بغلت کنم، با حرص، با رنجیدگی، با عشق و ببویم آن موهای تابیده افشانت را روی شانه های مهربان؟)
اینجا هم دلم برای عزيزترين عزيزهايم تنگ مي شود. مادر بهتر از جانم تو را در خاك ايرانم جا گذاشته ام. خانه آنجاست و درخت توت و كتابخانه ام. پفك چي توز و ماست پگاه و مرباي آلبالو. عقده اي شده ام از بس كه سبزي را گلداني و هندوانه را قاچی خريده ام! دلم غنج مي زند براي نان سنگك تازه و كله پاچه و آبگوشت! براي جمعه هاي كوهنوردي و چاي توي فلاسك و زردآلو و خرما. براي صداي اذان پيچيده در هول افطار و مهماني هاي پر از بچه دور سفره هاي آش... براي زبان مادريم و اشعار مولوي و خیام. شبهاي يلدا و هندوانه ها و انارها و تفال حافظ و چهارشنبه سوري دور هم و كنار آن خوان گشاده پر از آجيل و شوق عيد توي دلت و خيابانهاي شلوغ پر از دود! و البته همه آن چیزهای نخ نمایی که در نگرشی کلی وطن می خوانیمش و برای ما که دوریم زربفت ترین ترمه است...
مادر چه سخت است تصميم گيري! چه سخت است كه در كشور خودت انسان دست دوم باشي به جرم زن بودنت و عقيده هاي عجيب و آرزوهاي دست نيافتني و در كشور غريب انسان دست دوم باشي به جرم خارجي بودنت ـ كه اگرچه هرگز ابراز نمي شود ولي تو ميداني كه هست و خواهد بود تا روزی که بمیری ـ حالا مي فهمم پدر را وقتي كه گفت: " همه ترسم از اين است كه نتواني برگردي! " و من متعجبانه نگاهش كردم. شايد براي همين هم هست كه هر زمان كه توي گوشي تلفن پژواك صدايش را مي شنوم كه :" ليلي من، كي مي آيي پس؟ " دست و دلم مي لرزد، من ديگر غريب هردو مملكتم مادر!
--------------------
مادر مهربانم! به ما گفته شد که باید تا ۶ ماهگی آراز مهدی را انتخاب کنیم و مدارک و فرمهای امضا شده را به دولت برگردانیم تا برای آینده جایی رزرو شده وجود داشته باشد. تا جایی که دانستم همه بچه ها اینجا مهد را تجربه می کنند. من و محمد هم بد ندیدیم سری به مهدکودک ها بزنیم. برای من بازدید جالبی بود، جتی اگر که کم تجربه بودنم در این زمینه اجازه نداد استنباط کاملی از دیده هایم داشته باشم. دو مهدکودک را -یکی دولتی و دیگری خصوصی- دیدیم. این دو فرق خاصی ندارند (حتی از نظر پرداخت وجه که هر ماه حدود ۲۵۰۰۰۰ تومان است و محدوده آن با توجه به درآمد والدین بالا و پایین می شود) جز اینکه بانی مهد کودک های دولتی، دولت است ولی مهد کودک های خصوصی را افراد با سرمایه گذاریهای شخصی و زیر نظر دولت اداره می کنند. در یکی از این مهدها "فرزانه" با زبان فارسی به کمکمان آمد و توضیحات بیشتری داد. برای من عجیب بود که من و محمد - گیریم آراز هم پیش ما بود و دلیل راستگوییمان - بدون دعوت نامه یا تعیین وقت قبلی بی هیچ تاخیری پذیرفته شدیم، به داخل دعوت شدیم و اجازه پیدا کردیم با همراه همه جا را باز بینی کنیم. بدبینی مزمنم عود کرده که شاید بیگانه ای به قصد نا صواب وارد شود و آنوقت تکلیف چیست؟ این هم از عیبهای زندگی در جامعه ای که همه در آن به هم اعتماد می کنند!!!
قبلا مقالاتی برای انتخاب صحیح مهد خوانده بودم و می توانستم سوالات جهت داری را مطرح کنم. علاوه بر محیط بیرونی و حیاط خیلی بزرگ که به اندازه یک پارک دارای وسایل و امکانات بود، هر دو دارای فضاهای وسیع داخلی و اتاقهای متعدد بودند. بچه ها شاد و آزاد به نظر می رسیدند. به ما گفته شد که هفته ای یکروز بچه ها به جنگل و طبیعت برده می شوند که با توجه به ساخت شهری که در آن زندگی می کنیم و به فاصله ۱۰ دقیقه پیاده روی می توان به جنگل یا دریاچه ای رسید عجیب نیست. (پیش از این بارها دسته هایی از بچه ها را حتی در دمای ۲۰ درجه زیر صفر دیده بودم که در مترو یا هوای آزاد با مربی مشغول گشت و گذارند). وسایل بازی در هوای آزاد حیاط موجود بود و حوضچه واقعا بزرگی از ماسه برای بازی بچه ها پیش بینی شده بود. آشپزخانه گل و گشادی برای تهیه غذا در نظر گرفته شده بود. با فرصت کمی که داشتیم نشد در مورد بهداشت آنجا بیشتر پرس و جو کنیم ولی دیدن آشپز که با لباس تمیز در اتاق بغلی نشسته بود و روزنامه می خواند به نظرم جالب رسید. علاوم بر این آشپزخانه، هر قسمت از مهد کودک دارای یک آشپزخانه کوچک- کیچینت - بود با یک ظرفشویی و مایکروویو و چند قفسه. همه جا پر از عکس و نقاشی و اسباب بازی بود و همه وسایل برای کودکان در ارتفاع پایین تعبیه شده بود به نحوی که من احساس می کردم گالیور وار به سرزمین لی لی پوت ها تعدی کرده ام!!! اتاق دستشویی و تعویض پوشک محیطی نورگیر داشت و دیوارهایی رنگارنگ و اصلا به نظر نمی رسید که توالت باشد! - من ابتدا به این نتیجه رسیدم که یکی دیگر از اتاقهای بازی است - زمانی که ما برای بازدید رسیدیم بچه های کوچک در حال گذراندن خواب بعد از ظهر بودند. اتاق بازی شلوغ پلوغ و پر از وسایل بازی بود. مسئول همراه من در حالی که کاناپه بزرگ سبزرنگی را نشانم می داد که چندین کتاب روی آن ولو بود به برنامه کتاب خوانی برای بچه ها قبل از خواب اشاره کرد.
بچه های بین ۳ تا ۵ سال در همان زمان وعده میوه بعد از ظهر خود را دریافت می کردند که عبارت بود از سیبهای سرخ قاچ شده و مسئولشان که مرد بلند قدی با موهای بور و چهره رنگ پریده بود - مربی مرد؟ چه عجیب! - مرتب خطاب به بچه ها می گفت: ووشوگودا! که می شود همان بفرمایید خودمان!) تا جایی که فهمیدم هر مهدی می تواند روش خود را برای جداسازی بچه ها داشته باشد. برخی کودکان زیر دوسال را از بقیه جدا می کنند و برخی اعتقاد دارند که تعامل بین بچه ها به شرطی که از آسیب های احتمالی اجتناب شود می تواند مفید و آموزنده باشد. از نکات منفی شان نسبت نگران کننده مربی/کودک بود که در یکی از مهدها این نسبت ۶ بچه برای یک مربی و در دیگری ۵ بود، اگر چه در اتاق جداگانه ای که برای خواب بچه ها در نظر گرفته شده بود یک مربی جداگانه وجود داشت و فزرانه ادعا می کرد یک مربی همیشه باید در این اتاق حضور داشته باشد . تعداد کلی بچه ها ۱۸ تا بود که من نمی دانم آیا عملا منظور جمله " تعداد کمتر بچه ها کیفیت مهد را بالا می برد " برآورده می کند یا نه. اتاق خواب در مهد کودک دولتی اتاقی بود به ابعاد ۸ در ۸ با یک تخت خیلی برزگ بادی و آبی رنگ در وسط و تشک های کوچک زرد در اطراف. روی بیشتر این تشک ها بچه ای یا خوابیده بود و یا وول می خورد. یک کالسکه قرمز هم توی اتاق بود و مسئول مربوطه با لبخندی به آرامی توی گوشم گفت که این بچه توی کالسکه اش بیشتر احساس آرامش می کند. همه جا پر از اسباب بازی نقاشی های کودمان و عکس و تابلو بود ولی نمی شد گفت که نورگیری همه اتاق ها مناسب است. تا جایی که فهمیدم برای بچه های زیر دوسال برنامه آموزشی خاصی وجود نداشت ولی فرزانه برایم پرینتی از برنامه های دیگر گرفت که به محض ترجمه همین جا منعکسش می کنم.
چیزی که جالب بود این که هر کدام از کودکان در فسمت ورودی، کمدی مجزا برای نگهداری وسایل خود داشت با عکس و اسم. خنده دارتر از آن را در مهد کودک دولتی دیدم که دور میز غذا به تعداد بچه ها انواع صندلی وجود داشت که باز هم اسم هربچه ای روی آن نوشته شده بود. برای اینکه هر کودک یاد بگیرد سرجای خود بنشیند و واقعا هم مهم است که هر کس بداند جای خود را در این دنیا دارد. ولی از اینکه هیچ دری حفاظ نداشت و قفل و کلیدی نیود متعجبم! حتی در یکی از گشت و گذارهایمان با محمد که برای پیدا کردن مهد برگزار می شد به ناگاه خودمان را توی آشپزخانه یک دبستان پسرانه دیدیم و کسی از ما نپرسید برای چه آنجا هستیم! نمی دانم من بیش از حد شکاکم یا دارم از زاویه نادرستی به همه چیز نگاه میکنم، شاید هم این مردم بیش از حد مثبت نگر هستند به دلیل آمار بسیار پایین جرم، ولی دلم نمی خواهد پسر من برای تغییر اندیشه شان تاوان پس بدهد...
با پسرم: آرازمن! توی خواب نازت تند و تند نفس می کشی و تیلیک تیلیک صفحه کلید من انگار کم کم آزارت می دهد! به جای اینکه حرفی بزنم می خواهم خواب راحتی تقدیمت کنم. شب خوش عزیزم...
دیشب توی خواب منتظرت بودم تا بیایی و بگویی که خوشحالی: اما نیامدی. عزیزم شاید هم تمام شب را کنارم بوده ای و من غافل بوده ام. عاقبت تمام شد... فارغ التحصیل شدم. اما نمی دانم چرا اینهمه احساس خستگی می کنم، انگار هنوز مست جلسه دفاع از پایان نامه ام باشم...
ساعت۱۰:۳۰ صبح بود که با حضور استادها، دانشجوهای دکترا، دانشجویانی که مثل من در حال کار روی پایان نامه هستند، پروفسور دوس و دکتر فردریک و البته محمد شروع شد در حالی که آراز قهرمان همراه با خاله سوده مهربان در اتاق بغلی مشغول گشت وگذار بود! با آنکه طبق برنامه ریزی اسلایدهایم برای ۴۰ دقیقه طراحی شده بود ولی نیم ساعت بیشتر صحبت نکردم. می دانستم که چه موضوع گسترده ای داشته و اینکه نتوانسته ام همه چیز را بسنجم. من در انتخاب نمونه ها دخالتی نداشتم و همين كار مرا تا حدي مشكل كرده بود. دلیل ديگر آن را می شد در گرفتاری بیش از حد استاد و سوپروایزرم جست یعنی همان چیزی که در جلسه روز دوشنبه پروفسور دوس از من بابت آن عذرخواهی کرد و اضافه کرد که در هر حال تز من مبحث پیچیده ای داشته و نه تنها در طی بیست سال گذشته روی آن کار شده و هنوز هم سالهای زیادی کار پیش روست. دوس گفت كه از كارم راضي است و رضايتش را از آنجا دانستم كه به من گفت كه دوست داشت پشتوانه مالي و بودجه اي فراهم مي شد و من را به عنوان دانشجوي دكترا در دپارتمان نگاه مي داشت. پایان نامه ۷۰ صفحه ای ام را که ۷ بار باز نویسی اش کرده ام، خیلی دوست دارم و می دانم که هر صفحه و سطر آن چقدر زمان بر بوده و تلاش مداومی را می طلبیده: چه از بابت انجام آزمایش و چه از نظر نگارش درست انگلیسی.
هر چه بود دفاع با موفقیت به پایان رسید و می دانستم که اعتماد به نفس خوبی داشته ام. در پایان استادها و دانشجویان طبق عرف چنین جلساتی، سوالات مختلفی پرسیدند. زمانی که دانشجوی آلمانی حاضر که قرار است کار را بعد از من پی بگیرد نتیجه نهایی را خواست و من همه چیزهایی که ممکن بود به دردش بخورد خلاصه وار بازگو کردم احساس خیلی خوبی داشتم. کاری که در این ۱۱ ماه انجام شد موضوعی تازه و کاملا تحقیقاتی بود. حس کردم من هم به سهم خود برای علم و جامعه انسانی کاری کرده ام که در زمان خود مفید خواهد بود... همان حسی را داشتم که ممکن بود کریستف کلمب پس از کشف قاره جدید داشته باشد!
مامان من، دلم می خواهد آراز کوچولوی من بداند که با وجود مشغله فکری که در این مدت داشتم، هرگز از دایره ذهنی من خارج نبوده و در در آینده هم نخواهد بود. این درست که گاهی خسته بوده ام و گاهی دلتنگ. گاهی هنگام حرف زدن با او فکرم پی حل مساله ای بوده و زمانی آنقدر غرق کارم بوده ام که زود خوابیدنش را آرزو کرده ام. من هم موجود بی اشتباهی نیستم و ابر انسان هم به دنیا نیامده ام که همیشه شاد و بی غم باشم! اما روزی را به یاد نمی آورم دوستش نداشته باشم یا نخواهم پیشم باشد. حتی اگر میانه مان شکرآب شود زود باهم آشتی می کنیم مامان! او در این مدت پسر کوچولوی صبوری بوده و با من همکاری کرده است. به جز آن، محبت ها و حمایت های محمد اگر نبود هرگز نمی توانستم کارم را به اتمام خوشی برسانم. راست می گفتی مادر. اگر هر روز بارها شکر خدا را برای همسفر و همراه نازنینم به جا بیاورم باز هم کم است...
مادرم، در هفته های اخیر با "کارمن" و "اولی"، زن وشوهری رومانیایی-آلمانی آشنا شده ام که یک پسر کوچولوی دوست داشتنی ۱۰ ماهه دارند. "یوهانس" کوچولوی ۴ دندانی را فقط من در عکسها دیده ام چون در حال حاضر در رومانی و پیش پدر و مادر کارمن زندگی می کند. "کارمن" در دپارتمانی که من در آن کار تزم را انجام می دادم مشغول ادامه تحصیل در سطح دکترا است و همیشه می توانی صداقت فوق العاده ای در چشمهای آبی اش و لبخند قشنگی روی لبهایش پیدا کنی. برای من این زوج مهربان از آن جهت جالب و جذابند که بچه ای دارند و این چیزی نیست که من زیاد با آن سر و کار داشته باشم. دوستان ما همه دانشجو هستند و در واقع محل زندگی آراز جامعه ای بی کودک است! پدر و مادر یوهانس هردو انسانهایی پر مشغله هستند و به این ترتیب صلاح دیده اند که پسر کوچولوشان چند ماهی دور از آنها زندگی کند. واقعا به جز دلتنگی بی نهایتی که برای پسرشان لابد دارند، به گمانم نمی دانند که این مساله چه تاثیری ممکن است روی شخصیت و آینده او داشته باشد. به گفته روانشناسان کودک تا یکسال اول زندگی یاد می گیرد که آیا می تواند به جهان اطرافش اعتماد کند یا نه و پدر و مادر می توانند با پاسخ به موقع به نیازهای بچه چنین اعتمادی را در او بیافرینند (به همین دلیلی هم هست که مادران/پدران می توانند تا یکسالگی کودک مرخصی با حقوق داشته باشند و اصلا مهدی برای کودکان زیر یکسال وجود ندارد).
نمی دانم زمانی که یوهانس ۳ ماه دیگر پیش پدر و مادرش برگردد چه حسی ممکن است داشته باشد. تحمل مهاجرت از خانه حتی برای یک انسان بزرگسال بسیار مشکل است. و حالا کودکی یکساله با عوارضی به مراتب سخت تر روبرو خواهد شد. انگار کسی ما را به کره مریخ پرتاب کند! "کارمن" واقعا معتقد است که او خیلی زود به شرایط جدیدش عادت می کند ولی شاید اگر به جای او بودم ترجیح می دادم یک پرستار برای پسرم بگیرم. می دانم در جهانی که خیلی از بچه ها پدر و مادرانشان را از دست می دهند یا در شرایط مساعد غیر قابل مقایسه ای زندگی می کنند، شاید یک دوری ۶ ماهه از مادر مساله مهمی نباشد. اما وقتی راه حلهای دیگری هم هست چه لزومی به تحمیل بارهای عاطفی سنگین به بچه ها؟
مدتی است که محمد نگران است و من هم. مدتی است که کودک آزاری خبر داغ رسانه های اروپا شده است. بیش از هر چیز می خواهیم بفهمیم کجا حدود مراقبت از کودک تمام می شود و او نیاز دارد آزاد باشد برای رشد و بالندگی. با اینکه جامعه ای که در آن زندگی می کنیم بالاترین استانداردهای امنیتی را برای انسانها و به خصوص کودکان دارد، بازهم این چیزی از مسئولیت ما به عنوان والد کم نمی کند. بار سنگین مسئولیتی که به دوش دارم شیرینی وجود آرازم را کمرنگ می کند... چه سخت است مادر!
مادر جان! خسته ام! اما ذهنم لبریز از آینده است... (آیا این انرژی و آتش درون روزی پایان می پذیرد؟) برنامه مدونی برای یاد گرفتن کامل زبان کشوری که در آن زندگی می کنم دارم و مدتی است که مطالعه تاریخ را شروع کرده ام. انقلاب مشروطه را پیش از این حادثه ای تاریک و خسته کننده می دانستم، اما به تمامی در اشتباه بوده ام! به نوعی می شود گفت که برای درک دین بی تاریخ نمی شود پیش رفت پس شاید بشود ادعا کرد این مبحث تازه در امتداد خوانده های قبلی ام باشد.
آراز کوچولو صاحب یک مجموعه اسباب بازی جدید شده است. قبلا واقعا تصور نمی کردم اسباب بازی استاندارد و مناسب سن می تواند عامل مهمی در رشد کودک باشد تا اینکه متوجه شدم آراز کوچولو علاقه ای به بازی با اسباب بازیهایی که قبل از تولدش خریده ام و مخصوص بچه هایی با سنین بالاتر است ندارد. همین شد که من و محمد تصمیم گرفتیم سری به اسباب بازی فروشی بزنیم که نتیجه آن خرید تعدادی جغجغه، کتاب، وسایل بازی در حمام، لباس تابستانی و ظرف غذا بود. پسر کوچولوی من عاشق وسایل جدید است. جغجغه ها را اغلب شکلی گرد و مشخصات صورت انسانی دارند توی دستهایش محکم می گیرد و جنسهای مختلفشان را می آزماید. دندان گیرها برای لثه های حساسش در این سن مناسبند و هر جغجغه صدای خاص خودش را دارد. رنگهای شادشان هم واقعا برای او جذاب است. به عشق بازی با آنها هم که شده تند و تند می غلتد و مدت زمان بیشتری می شود تنها گذاشتش. کتاب پارچه ای اش را می پرستد و وقتی که برایش کتاب می خوانیم در سکوت کامل گوش می دهد. جز این چند روزی است که بابا محمد بدعت تازه ای بنا گذاشته و آن قصه گویی های شبانه است. اصلا فکر نمی کردیم که آراز قصه گوش کند، ولی می کند و واقعا در به خواب رفتنش موثر است. ژست جالبش اینکه مشتش را به چانه قصه گو تکیه می دهد و آنقدر به لبهایش نگاه می کنند تا بخوابد!
مادر مهربانم! چند روز دیگر شاینا کوچولو دوست آراز قهرمان ۵ ماهه می شود. تو بهتر از هر کسی می دانی که در این مدت شایلی برایم چه دوست خوبی بوده است. دوستی چیست؟ مگر تقسیم ساده دلتنگی ها و دوست کیست؟ مگر کسی که بدانی با حضورش دنیا بهتر از آنی است که پیش از این بود. به گمانم شاینای قصه ما برای داشتن چنین مادری به خود می بالد....
با پسرم: آراز قهرمانم! انسانها دو دسه اند. آنها که شهامتش را دارند و آنها که ندارند! گاهی ایستادن و ماندن جرات می طلبد و گاهی رفتن. گاهی گفتن و اعتراف کردن شجاعت است و گاهی سکوت. زمانی مردن شجاعت می خواهد زمانی زنده ماندن. عزیز دلم، تو از رسته شجاعان باش. اما اینکه دلاوری تو از چه نوعی خواهد بود این را دیگر خودت باید تشخیص بدهی... برای من هم دعا کن! من هم برای گرفتن تصمیم هایی آینده که در پیش است باید شجاع باشم!



يك ارديبهشت ديگر از راه رسيده است... آراز كوچولويم وارد ۵ امين ماه زندگي اش مي شود و آسمان با آبي ترين لبخند به من سلام مي كند...
سخت درگير پايان نامه و پسرم هستم. هر روز صبح زود با آوازهاي آراز دلاورم بيدار مي شوم. بايد چهره خوش اخلاق و صبورش را ببيني. با آن مشت كوچولو كه توي حلقش فرو رفته به قدري آرام و دلپذير است كه دلم مي خواهد همه وجودش را يه يكباره قورت بدهم! وقتي حوصله اش به جا باشد بسيار صبور است و صبح هم كه باشد امكان ندارد بتواني لبخند و تحمل فرشته وارش را از او بگيري. وقتي از بيدار بودنم مطمئن مي شود شروع مي كند به آواز خواني و نرمش صبحگاهي. براي اينكه بابا محمد را كه تازه از كار شبانه برگشته بيدار نكنيم با هم دردل مي كنيم و ريز ريز مي خنديم. آرازكم را ماساژ مي دهم و برايش شعر مي خوانم. گاهي نامردي نمي كند و اجازه مي دهد ايميلهايم را چك كنم و ميز صبحانه را بچينم. ساعت ۹ كه مي شود دوباره خواب مي آيد و توي چشمهاي نازنينش لانه مي كند. چه عاشق اين چشمهاي تشنه خواب و زلالش هستم مادر! يكي دو ساعتي را خوب مي خوابد. بعد از آن روزمان شروع مي شود. يك روز با همه بدو بدوهايش.
سعي مي كنيم تا هر روز پياده روي را در برنامه مان بگنجانيم. آراز كوچولو هم يا در "آغوش" يا در" كالسكه" دوست داشتني اش همراهمان مي آيد. اينجا همه بچه ها تا ۴ سالگي سوار كالسكه مي شوند و واقعا اين وسيله از زندگي كودكان جداشدني نيست. به همان نسبت كه كالسكه ها داراي وسايل جانبي و حفاظتي هستند،به همان اندازه هم در ساختار شهري براي ترددشان پيش بيني هاي لازم انجام شده است. كالسكه اينجا يك ژست دارندگي نيست! جالب تر اينكه هرگز نديده ام كسي بچه اش را بغل كند، گمان كنم براي امنيت بيشتر كودك ...
مامان من، آراز تو دوست دارد در طي روز بازي كند، با ما حرف بزند، دالي بازي كند، هويجوري را بجود، گوشهاي خودش را بكشد، موسيقي گوش كند، به شعرهايي كه برايش مي خوانيم گوش بدهد، جيغ بزند و زمزمه كند و ماما بگويد، با محمد كشتي بگيرد، چيزي را پيدا كند و با دهانش مزه كند، براي عكس هايي كه مي گيريم ژست بگيرد و چنگ زدن و غلت زدن را تمرين كند (هنوز خوب نمي غلتد ولي چنگ زدنش عالي است
). بعضي روزها به قدري بي حوصله مي شود كه فقط با زبان بي زباني غر مي زند. مامان جان وقتي لبهاي كوچكش را بر مي چيند كه گريه كند، اگر سنگ هم باشد دلش آب مي شود از غصه بزرگي كه در نگاه او مي بيند! گاهي مجبور مي شوم تركش كنم و بابا محمد مهربان از او مراقبت مي كند تا از دانشگاه يا كلاس زبان برگردم. شب كه آرام آرام روي شهر پرده مي كشد و آراز خان دوباره به خواب مي رود روز كاري من تازه شروع مي شود. كارم معمولا تا ساعتي بعد از نيمه شب ادامه پيدا مي كند... بعد هم كه به اميد خوابيدن به رختخواب مي روم، آن را يك آرزو مي يابم، آرازم خواب شبانه خوبي ندارد و مي شود گاهي تا دهها بار بيدار شود و احساس گرسنگي كند و قبل از تكميل پرس غذاي سفارشي بخوابد!
۱۸ ارديبهشت را استادم براي جلسه دفاع از تزم انتخاب كرده ولي هنوز هم باورم نمي شود كه همه چيز خوب پيش برود، از بس كه در اين مدت به خاطر مشغله كاري زير حرفش زده است...
مادرم، مامان آرين كوچولو من را به يك بازي وبلاگي دعوت كرده است. اما شايد جوابهايم عجيب باشد! آخر من آرزوي محالي ندارم. مي دانم كه اگر بخواهم به آنچه كه بخواهم مي رسم. اگر هم از توانايي من خارج باشد و برآورده شدنش در اختيار ديگري، كه ديگر آرزو نيست... اما دلم مي خواست يكروز مي رسيد كه هرگز هيچ كودكي از دست نمي رفت... دلم مي خواست هرگز جنگي نبود... و دلم مي خواست يكبار ديگر مامان جان تو را در آغوش بگيرم و صدايت را بشنوم...
از من پرسيده اند كه چگونه ام؟ نمي دانم! مثل هر انسان ديگري وجودم به اقيانوسي مي ماند كه هنوز براي خودم هم ناشناخته است... به پسرم بي شباهت نيستم (موهايمان را از يك نخ رشته اند و دروغ نمي گوييم و اگر حوصله مان سر برود غر مي زنيم!) و به تو مادرم (دماغمان و پشتكارمان به هم مي رود) و به پدرم (كه هرگز از رفتن باز نمي ايستد و عاشق كتاب است)... و هر كسي كه دوست داشته باشد براي شركت در اين بازي دعوت است...
با پسرم: مرد ۶۳ سانتي من! هر روز شاهد تلاش تو براي يادگيري چيزهايي هستم كه براي من ساده و براي تو مشكل است. اراده ات براي من تحسين برانگيز است. اما اين تلاش براي ادامه دادن هرگز پاياني نخواهد داشت. بدان كه جز با ايستادگي به اهدافت نمي رسي: هرگز نا اميد نشو. اديسون مي گويد: "آنها كه نا اميد مي شوند اگر مي دانستند كه چه اندازه به موفقيت نزديك هستند هرگز از تلاش باز نمي ايستادند". پس عزيزم، اگر مي بيني كه با نخستين تلاش نمي تواني بغلتي از پا نايست! ادامه بده و خوب تمرين كن و ماهيچه هايت را ورزش بده، آفرين به تو! تو مي تواني! مي تواني! هميشه خواهي توانست... برو پسرم!
پی نوشت: مامان من! عاقبت یکروز بعد از اینکه آراز ما ۴ ماهه شد، غلتید! می دانستم موفق می شود و بالاخره هم فقط ۲۴ ساعت با موفقیت فاصله داشت
چه لحظه بزرگی بود برای من و محمد!
می بخشی که دیر به دیر به خلوتگاهمان می آیم. خودت که خوب می دانی سرگرم این پایان نامه هستم. می دانم که: "هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان" ولی خوب به من هم حق بده که گاهی دلم بخواهد سر به کوه و بیابان بگذارم! روزهایم با آراز کوچولو و کارهای روزانه می گذرد و شبها تا دیر وقت مشغول بازنویسی تزم هستم. گاهی دلم برای خودم هم تنگ می شود! مامانی به خودم قول داده ام بعد از دفاع از تز ۲۴ ساعت تمام بخوابم![]()
قشنگ ترین خبرم برای تو قهقهه های عسلی آراز است. چنان شاد و بی خبر و سبکبار به دالی بازی های من و بابا محمد می خندد که انگار خوشبخت ترین شازده کوچولوی دنیاست! من و محمد راستش را بخواهی با او ایاق می شویم و بلند بلند می خندیم! انقدر لذت بخش است که حد ندارد! جز این، آراز دو هفته ای است که با کلمه "ماما" صدایمان می کند. به زبان آوردن این کلمه ابتدا به نظرم تصادفی آمد، اما در این دو هفته گذشته را بارها امتحان کردیم تا مطمئن باشیم: تنها که می شود و بی حوصله آنوقت می خواندمان به همین راحتی! آخر خوب می داند که هر دوی ما عاشق شنیدنش هستیم و این فراخوانی بی نتیجه نخواهد بود! آراز کوچولو در سه ماه و نیمگی عاشق نشستن است و هر طور که خوابیده باشد زور می زند که سرش را از بالش جدا کند و اگر زیر سرش بلند باشد موفق هم می شود، ولی هنوز نمی تواند به تنهایی بنشیند و به محض رسیدن به حالت نشسته از یک طرف دیگر سقوط می کند... اسباب بازی های اش را گرچه نه با مهارت، ولی می گیرد و مزه شان را به دهان کوچولویش تست می کند. از میان آنهمه عاشق لوکاتیل (لاک پشت) و کارامل (شیر) است که بالای سرش توی کالسکه تاب می خورند و رفیق شفیق پسرم در پیاده روی هایمان هستند! هویجوری (خرگوش پلاستیکی) هم دوست صدا داری است که هر روز چندبار سری به دهان آراز می زند!
پنجشنبه گذشته مهمان امیلی دوست دورگه چینی-اروپایی آراز بودیم برای مراسم غسل تعمید و ناهار و همچنین قهوه. کلی برای دیدم چینین مراسمی ذوق داشتم، آخر با اینکه بارها در کتابها خوانده بودمش نمی دانستم چطور پیش می رود. گرچه مراسم ساده و جالبی بود. بخش هایی از کتاب مقدس را پدر، پدر بزرگ و چهار پدر خوانده امیلی خواندند (از قضا یکیشان زن بود!)، و ۳ سرود کلیسایی با آهنگی که زیر سقف کلیسا و در سایه شیشه های رنگی آن می گشت اجرا شد. صحن کلیسا پر بود از یکعالمه بچه در سنین مختلف که برخی شان را گردهمایی های دوشنبه پیش از این ملاقات کرده بودم. حضور این کودکان به مراسم جلوه آسان پر کششی می بخشید. بالاخره امیلی کوچولو به کشیش سفید پوش با شال گردن رنگین کمانی اش سپرده شد و او هم با دعاهایی، سر امیلی را درآبی که در محفظه شیشه ای و حوض مانند وسط کلیسا بود و توسط یکی از پدر خوانده ها پر شده بود شست. دختر کوچولو در آن لباس سفید بلند و توری که مثل بال به لباسش متصل شده بود شبیه فرشته ها شده بود. در پایان از همه مهمانان با جوجه کباب و سالاد کلم شیرین پذیرایی شد. من و محمد و آراز سر میز همراه با لیندا و اینگرید و اوا مسئولین کلینیک و پرشک آراز نشسته بودیم و مثل همیشه از فرصت استفاده می کردیم تا هر چه بیشتر یاد بگیریم و با فرهنگ مردم آشنا شویم.
مامان جانم، خبر خوش دیگر اینکه دو هفته دیگر سفر کوتاهی به فنلاند خواهیم داشت، آنهم با کشتی. برای آراز اولین مسافرت دریایی است و راستش را بخواهی برای من و محمد هم! جز آن دیدن کشوری دیگر در هر حالتی جالب و ارزشمند است.
مامان مهربانم... خانه ای که برای تو و پسرم ساخته ام تا چند روز دیگر یکساله می شود. من بیش از اینها به این خانه آبی مدیونم. در روزهای سخت تنهایی و بی کسی، این خانه کمکم کرد تا دوباره تو را پیدا کنم، دوستانی داشته باشم و خاطراتی را برای پسر کوچولویم ثبت کنم. پی این خانه را در شبهای تنهایی و حزنی که داشتم بنیان گذاشتم و با واگویی همه درددلهایم برای تو و پسر قهرمانم انگار باری از دوشم برداشته شد.
با پسرم: عزیزم! همین حالا که دارم این کلمات را خطاب به تو می نویسم، به روی شکم دراز کشیده ای و موهای ببعی ات را می کنی! ببعی ای که مثل خودت قهرمان است، آخر هیچ به روی خودش نمی آورد و اجازه می دهد گاهی گوشش را بجوی! تو هم معمولا دردهایت ر به رویت نمی آوری و سعی می کنی شجاعانه تحمل کنی.
به تو می بالم، نه صرفا برای اینکه کاری را زودتر و دیرتر از بقیه بچه ها انجام می دهی، آخر دیر یا زود هر کس باید با خودش رقابت کند. برای اینکه به خودت ایمان داری و هرگز از تمرین و تلاش برای شناخت خودت و محیط زندگی ات دست بر نمی داری. قصد ندارم ادعا کنم که از بقیه بچه ها عاقل تر و باهوشتر هستی یا نیستی. این حرفها مرا به یاد طنز تلخ عزیز نسین می اندازد... نه عزیزم! اما آنقدر تو را می شناسم که بدانم فرد موفقی در زندگی ات می شوی و مثل قهرمان با هر آنچه که بخواهد سر راهت قرار گیرد مبارزه می کنی. این مهم است آرازم. هرگز امیدت را از دست نده و از تلاشت فرو مگذار. دعا می کنم برایت پسرم....
گاهي، مي شود كه آراز كوچولوي قهرمان درآغوشم بخوابد. به پسر كوچولويي كه در آغوشم آرام گرفته خيره مي شوم و با تو حرف مي زنم كه: "مادرم، چرا ديگر كنارم نيستي؟".
چه لذتي دارد تماشاي چهره كودكي كه به خواب رفته است: آن مژگان بلند فندقي كه اكنون راه نور را به سوي چشمهاي سبز-آبي بسته اند، انگشتان نازك كه گرد لبه آستينت حلقه شده اند، لبهاي به هم آمده، موهاي عرق آلود نشسته روز پيشاني بلند، قلبي كه درست زير دستانت مي لرزد و تند وتند مي تپد (اين همان قلبي نبود كه روزگاري در وجود تو بود؟). لحظه اي حس گريه در اين چهره بي نهايت ساده و معصوم مي نشيند و روحت به درد مي آيد، دلت مي خواهد به ذهن كوچكش نفوذ كني و خواب بدي را كه ديده از پشت آن چشمها بزدايي. دقيقه اي ديگر خنده اي مي آيد و رنگي به لبها مي زند و صداي قهقه ملوسش توي خواب خوشش مي پيچد (راستي پس چرا آدم بزرگها در خواب قهقه نمي زنند؟) آن وقت جواب سوالم را انگار پسرم مي دهد. هيچ چيز سخت تر و دشوارتر از آن نيست كه يكروز مجبور شوم پسرم را تنها رها كنم! اگر روزي برسد كه بميرم و واقعا روح انسان توانايي بازگشت به جهان مادي را داشته باشد،حتما هر زمان كه فرزندم لازمم داشته باشد پيش او برمي گردم: بي هيچ ترديدي... اگر هم نتوانم، جدايي از آرازم براي من سخت تر خواهد بود تا خود او... مادرم مرا ببخش اگر گاهي با خواستهاي نابجاي دلم آزارت ميدهم...
دوباره روزهای طولانی شروع شده اند. خورشید می آید و تا دامن بلندش را بر سر شهر بكشد و برود بیش از دوازده ساعت كار می برد. به نظر می رسد كه مردم همه خوشحالند و منتظر روزهای طولانی تعطیلات تابستانی هستند كه هر ساله با شكوه هرچه تمام تر جشن گرفته مي شود.
کار تزم به نحو عجیبی دچار پیچیدگی شده است. استاد راهنمای من هر روز خواب تازه ای برایم می بیند و پایان نامه بیچاره ام در گردش های دورانی بین من و استادم در رفت و آمد است. در تمام مدتی که مشغول کار بودم، فرصت زیادی برای پیگیری کار من نداشته است و حالا درخواستهایش کاملا غیر منطقی به نظز می رسد. از نظر روحی و کاری در شرایط کاملا دشواری به سر می برم و آرزوی آغوش تو را در سر می پرورم و دعای تو را می طلبم. صدایم را می شنوی مامان؟ رستگاری ام را از خدا بخواه.
هر دوشنبه در مركز كودكياري هر منطقه از شهر، برنامه هايي براي مادران و كودكان زير يكسال برگزار مي شود و مربيان و مددكاران كلينيك ها هم در اين مراكز حضور پيدا مي كنند. ساعت ۲ هر دوشنبه هم مراسم سرود و رقص مادران و كودكان صرف نظر از نوع برنامه آن روز برنامه خيلي جالبي است كه من و آراز و هر زمان كه ممكن باشد بابا محمد در آن شركت مي كنيم. يكي از مددكاران مهربان "ليندا"، خانم كانادايي الاصلي است كه پس از ازدواج به اينجا نقل مكان كرده ولي هنوز روزهاي غربتش را خوب به ياد مي آورد. ليندا و پزشك مسئول آراز يعني "اينگريد" سعي مي كنند تا جايي كه ممكن است روح مراسم را به ما منتقل كنند و از تنهاييمان بكاهند، گرچه جايي كه بچه ها هستند گمان نمي كنم كسي مهجور و تنها بماند يا اينكه من چنين حسي ندارم.
اين شعرها از آنجا جالب و دلنشين به نظر مي رسند كه سرودهايي بسيار قديمي هستند و سالهاست مادرها چنين دكلمه هايي براي بچه هايشان مي خوانند. ابتدا اعضاي بدن كودك و همچنين نقش پدر و مادر ساير افراد خانواده با كلمات آهنگين خوانده مي شود و بعد آتش و آب و عناصر طبيعي اطرف و در پايان آتش و نور و صلح و آزادي به كودكان معرفي مي شوند. مربي مهد با عروسكي كه در دست گرفته نحوه درست حركت با بچه ها را به تازه واردان آموزش مي دهد. اين حركت هاي سمبليك و رقصهاي دونفره مادر/كودك واقعا از لذت بخش ترين لحظه هايي است كه من و آرازم داريم. در پايان مادرها (و گاهي پدرها) دور هم مي نشينند و با چاي و قهوه و ساندويچ پنير از خودشان پذيرايي مي كنند. بچه هاي كمي بزرگتر با اسباب بازي هاي مهد وو همديگر بازي مي كنند و مادرها با بچه هاي همديگر آشنا مي شوند و باهم درددل مي كنند.
برنامه هر هفته تغيير مي كند (به جز سرود و قهوه مادران كه پاي ثابت هر هفته است) متنوع و كارآمد است: آموزش ماساژ كودكان، مشاوره با پزشك زنان، نمايش فيلم هاي آموزشي مثلا در مورد اينكه "چه خطراتي كودكان را در منزل تهديد مي كند" يا "با بچه بيمار در منزل چگونه بايد رفتار كرد"، مراسم غسل تعميد، جشن هاي مختلف و مطابق با تقويم و يا تهيه غذاهايي كه از ۶ ماهگي به عنوان تغذيه تكميلي به بچه ها داده مي شود.
با پسرم: عزیزم! چهارشنبه اولین واکسن تزریقی ات را دریافت کردی. در واقع دو تا. می خواهم بدانی که پسر شجاعی بودی و گریه ات کوتاه مدت بود: بی اشک. صبر و تحملت به من می گوید که در انتخاب نامت اشتباه نکرده ام و تو واقعا قهرمان منی. چون قهرمان کسی است که با مشکلات زندگی مبارزه کند و پیروز میدان شود. اینگرید هم عاشق خوش اخلاقی تو شده و در هر بار معاینه، پوست لطیف و رشد عالیت را به خصوص در زمینه وزن و دور سر ستایش می کند. می دانم که من هم پیش از هرچیز باید از مشکلات نهراسم و درصدد حل آن باشم. باید الگوی خوبی برایت باشم... سعی ام را می کنم عزیزم...
سال نو مبارک! عید بی دید و بازدید، بدون اینکه کسی در خانه ات را بزند و یا اینکه به امید گرفتن عیدی قلبت بتپد چه لطفی دارد مادر؟ اما می دانم که در جوابم چه خواهی گفت، به جای اینهمه، عیدی کوچولویم سر سفره هفت سینم بود: آراز فینگیل قهرمان! باید بودی و چهره خواب آلویش را می دیدی که کلی علامت تعجب توی مردمکشان موج می زد: آخر پسرکم اولین عیدش را جشن می گرفت. شب قیل آن با دوستان ایرانی مان دور هم بودیم و هر کسی غربتش را توی خانه اش جا گذاشته و آمده بود. برای چند ساعتی دوستان به جای خانواده هایمان نشستند و چراغ دلمان روشن شد.
بعد از آن هم مامان مهربانم، سفر کوتاه جالبی به یکی از شهرهای نزدیک داشتیم، که جای تو را در آن خالی کردیم. یک شب را مهمان یکی از دوستان خوبمان بودیم و دیدارهایمان تازه شد. اگرچه در راه برگشت برف سنگینی غافلگیرمان کرد و سوز سرد هوا زمستان گذشته را در ذهنمان تداعی کرد... اما آراز پسر کوچولوی فوق العاده ای بود و ثابت کرد که در هنگام مسافرت هم می توان به اعتماد کرد!
مادر جان. سه شنبه با پروفسور جلسه ای داشتم و انگار گوش شیطان کر، قرار بر این شده است که تا یکی دو هفته دیگر از تزم دفاع کنم. دلم شور می زند: دلهره دارم. نمی دانم از پسش بر می آیم یا نهو در حال حاضر فقط روی پایان نامه ام کار می کنم. برایم دعا کن عزیزم. مثل همیشه محتاج دعای تو هستم. اگر هم توانستی مادرم، بیا و کنارم باش.
آراز کوچولو هم برای خودش مردی شده مادر جان، با دستش همه چیز را می گیرد و یا اینکه سعی می کند! کلی برای خودش آقا شده و قیافه عوض کرده. لباسهایی که برایش تهیه کرده بودم دیگر به تنش نمی رودو من منتظر تمام شدن درسم هستم تا با خیال راحت برایش خرید کنم.
با پسرم: مرد کوچولویم! سال نو شده است و زمان هم. آنچه که یاد آوریش خوب است اینکه همیشه نمی توان زمان نویی داشت. حال که نوید یک سال دیگر را داری، بکوش تا از لحظه هایت بهترین استفاده را بکنی: زود قد بکش، قدمهای لرزانت را محکم کن، تجربه بیاموز و خوب فکر کن. تند تند بخند و در همان حال از زندگی ات لذت ببر و هرگز فراموش نکن که بی نهایت دوستت داریم.


دیشب بازهم خواب تو را می دیدم. خواب روزهای گذشته، خواب کابوسهای بیداری، خواب روزهای مادری و فرزندیمان. مامان عزیزم! هرگز فراموشت نکرده ام. اما عادت کرده ام به اینکه دلم برایت تنگ شود...
آراز این روزها برایم تبدیل به خورشید کوچولویی شده که روحم را روشن می کند. وقتی خسته ام یا دلشکسته، وقتی حوصله ام سر می رود یا از دنیا دلگیر می شوم، می دانم که این آفتاب فسقلی ۵۸ سانتی متری در روحم حضور دارد و این حس مثل یک لیوان شکلات داغ پس از یکروز برفی گرمم می کند.
مادرکم، بهار انگار پای مخمیلنش را به این سرزمین گذاشته است. از ورای زمستانی که در ۲۵۰ سال گذشته بی سابقه بوده، شکوفه ها به روی انگشتان درخت ها می نشینند و پرنده ها شیفته وار آواز سر می دهند. تنفس این اکسیژن اثیری قلبم را به رقص وا می دارد. عصرها پیش ار غروب زودهنگام خورشید کم رمق، من و نزدیکترین دوستم -محمد- سعی می کنیم با پیاده روی هر چه بیشتر از فضا و زمان بهره ببریم و به توصیه پزشک آراز، پسرمان را هرچه بیشتر در معرض هوای آزاد و سلامتی بخش قرار دهیم. خاور یا باختر، رو به هر سو که بروی، با ۱۰ دقیقه فاصله، به جنگلی می رسی یا درختزاری، یا مزرعه ای. من به خودم نهیب می زنم مادر تو که عاشق گل و گیاه بودی اینحا چه جایت خالی است. اما به جای تو نفس می کشم و به جای تو همه نگاهم را از زیبایی این طبیعت کمابیش بکر لبریز می کنم و به جای تو گونه های یخزده آراز را می بوسم که در هوای آزاد مزه بستنی زمستانی می دهد... من همان کاری را می کنم که دلم می خواهد آنروز که نباشم آراز برایم انجام دهد.
پسر قهرمانم کم کمک یاد می گیرد بدون کمک من و پدرش به خواب برود و بخشی از شب را روی تخت خودش بخوابد. دیدن اینکه قدمهای لرزان اما مصمم اش را در راه استقلال می گذارد برایم جالب است و در همان حال ته دلم صدایی می گوید: تا می توانی دوستش داشته باش و از بودن کنارش لذت ببر... اگرچه هرگز نباید بداند (مبادا این حس مانع بالندگی اش شود) اما وقتی که برای یافتن سرنوشتش ترکت کند نخواهی توانست جای خالی او را در قلبت با هیچ چیز دیگر پر کنی...
با پسرم: آراز نازنینم! این روزها که می گذرد برایم شیرینی دلپذیری دارد. چه چیزها که از تو کوچولوی دلنشینم یاد می گیرم! از تو آموخته ام که : اگرچه شبی را با کم خوابی و دردهای کولیکی سر کرده باشم (!)، باز هم صبح که شد می توانم به روی دنیا بخندم. اگر دیگران من را به حال خودت رها کردند، زار نزنم و با هر چه که اطرافم هست شاد باشم. اینکه اگر کسی آزارم داد اعتراض کنم و حقم را از او بگیرم! اما دلم همچو آینه صاف باشد و بی هیچ کینه ای، اگر رفع اختلاف شد به او بخندم! و و عاقبت اینکه زمانی که در کنار عزیزانم و در امنیت هستم و زمانی که گرسنه و خسته نیستم و می دانم که انسانهایی اطرافم هم خوشحالند، حتی اگر از دارایی دنیا چیزی نداشته باشم کاملا احساس خرسندی و خوشبختی بکنم و برای شاد بئدن دنبال دلیل دیگری نگردم (این همان نکته ای است که گاهی که در آغوشم می گیرمت در چشمهای زیبایت می خوانم). پسرم اصول اخلاقی کودکانه ات را تو با خود از بهشت فرازمینی ات آورده ای، و من هیچ از این که مدام شاگردی ات را بکنم و فلسفه و حقیقت زندگی را درک کنم سیر نمی شوم!
پی نوشت: هیچ خبری از مامان فریبای مهربان نشد. از دست دادن دوستی وبلاگی یه اندازه از دست دادن دوستی در جهان واقعی دردناک است و تکان دهنده. هیچ نمی دانم کجاست و چه می کند، اما برایش آرزوی موفقیت می کنم و برای تمام انرژی و امیدی که با حضور گرمش به من و پسرم داد از او ممنونم... دیگر اینکه حامل سلامهای گرم آراز برای اولین دوست کوچولویش هستم که به تازگی وارد سومین ماه زندگی اش شده است. شاینا کوچولو ما همیشه به فکرت هستیم و دوستت داریم...
|
|