|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
کلمه ها در گذر زمان!
آراز کوچولو در همین هفته ای که گذشت یکروز از خواب بیدار شد گفت "آسانسور!" وبعد هم شروع کرد به کامل گفتن کلمه های دو و سه سیلابی. مثلا این طوری:
|
|
می گفت |
می گوید |
که هست |
|
1 |
می |
میمو |
میمون |
|
2 |
بب |
ببی |
ببر |
|
3 |
ما |
ماهی |
ماهی |
|
4 |
خ |
خوخ! |
خوک |
|
5 |
قو |
قوقا |
قورباغه |
حرف های "ر" و "ل" که هنوز خوب در دهان نمی چرخند ولی "گ" ترکی که نسبت به گاف فارسی به مخرج جیم نزدیک تر است یا آواهای خیلی مشکل داچ را خوب و صحیح تلفظ می کند. فنوتیک های درستی که به کلمه های فارسی و ترکی می دهد برایم جالب است، و اینکه کاملا می داند این با زبان های مختلفی سر و کار دارد. اگر کتاب خوبی می شناسید که در مورد بچه های دوزبانه راهگشا باشد، ما را هم بی نصیب نگذارید.
1- من (به ترکی): آراز جان ببین این گاوها چه قشنگ هستن؟
او (خیلی با احساس به زبان داچ): Ja, Dat is mooi ..................معنی: بله! خیلی قشنگه!
2- من (به ترکی): اردک ها رو ببین آراز؟ دیدی؟
او (با لحن تاییدی به زبان داچ): Kijk ens, ana, Endjes .......... معنی: نگاشون کن مامان! اردکها رو ببین!
3- من (به ترکی): عزیزم لطفا برو به آتا بگو بیاد.
او از همان راه دور (به داچ): Ata! ata, kom maar ............معنی: بابا! لطفا بیا!
دو دقیقه بعد هنوز آتا نیامده....
او (به فارسی): آتا بدو بیا!
بعد از چند لحظه دست پدرش را گرفته و کشان کشان می آورد و پشت سر هم می گوید: آتا گل!!!! ........معنی: بابا! بیا!! (به ترکی)
4- من (به ترکی): آرازم بیا و برای خودت قاشق ببر.
او (داخل آشپزخانه می شود و با لحن طلبکار به فارسی): قاشق کوش؟؟!!!!
5- من: این سه چرخه خوشگل مال کیه؟
او (به داچ): Voor mij ............ معنی: مال منه!
پلیس راهنمایی و رانندگی:
اگر تند بپیچم یا ترمز کنم صدایی سرزنش آمیز از پشت سر می گوید: pas op! ...........معنی: مراقب باش! (داچ)
هر زمان لازم باشد پشت در بسته ای باشیم دراز می کشد و از زیر در گوش می دهد. هر وقت بخواهیم در را باز کنیم زود می گوید: pas op!
آراز رنگ های سبز و قرمز را به هر دو زبان فارسی و داچ می داند. از چندین متر مانده به تقاطع و وقتی که سوار بر دوچرخه می رسیم به چهارراه و پشت چراغ قرمز، شروع می کند به صدا کردن رنگ سبز. انگار اگر صدایش کند زودتر سبز می شود وقتی هم سبز می شود نفس راحتی می کشد که :سسسسسسسسبز!
گاهی که حوصله ایستادن نداشته باشد می گردد و لابلای چراغهای مختلفی که برای مسیرهای دیگر در چهارراه سبز یا نارنجی شده است یکی را نشان می دهد و اصرار می کند که رد شویم!
ترکیب های آرازی:
kom (یعنی بیا به داچ) + گل (یعنی بیا به ترکی) = گم!!!
قوقولی قو (صدای خروس) + قد قدا (صدای مرغ) = قودی قودی!
آراز سواد دار:
پسر دقیق من شروع کرده است به خواندن. کتابی دارد که در هر صفحه اش یک عدد نوشته شده و یک بیت شعر که با همان عدد شروع می شود. معمولا این طور بود که من می خواندم و او گوش می کرد. امروز که من یک لحظه در خواندن تعلل کردم صبرش سر آمد و خودش شروع کرد به اسم بردن عددها. به آنها اشاره می کرد و اسم شان را می گفت. سه، چهار، پنج و هفت یا ففت به زبان آراز!!!
عددهای داچ را هم شفاهی می داند. در ترتیب شمارشی سه و پنج (Drie en Vijf) را به موقع می گوید. این پنج هلندی عدد مورد علاقه کوچولوی ما است و همه چیزهایی که زیادند حتما پنج تا هستند...
بزرگمرد کوچک:
همه اشیا دنیا در ذهن پسر من زیر مجموعه دو گروهند: کوچک و بزرگ. اسم ها بدون این صفت ها در گفته های پسرم ظاهر نمی شوند. صدایش را کلفت می کند و می گوید: تاتوخ (تراکتور) بزرگ... کامیون بزرگ... قاشق بزرگ! یا دو انگشت دوست داشتنی اش را به هم می چسباند و گردن نحیفش را کج می کند و با مهربان ترین لحن ممکن تاکید می کند: کوچولو!!! مثل حباب کوچولو... نی نی کوچولو!

قیزیل گول اولمایایدی سارالیب سولمایایدی
بیر آیرلیخ بیر اولوم هئچ بیری اولمایایدی*
ای کاش گل سرخی نبود یا اینکه هرگز زرد و پزمرده نمی شد
ای کاش جدایی و مرگ هیچ یک وجود نداشتند
* بایاتی ترکی
مواد مورد نیاز:
طرز تهیه:
موارد بالا را با هم مخلوط کرده و اجازه بدهید به مدت یک هفته در هوای سرد و بارانی نوامبر خوب جا بیفتد. بعد که قوام آمد میل بفرمایید.
پی نوشت ۱: نوش جانتان!
پی نوشت۲: اگر بچه شما از کلاه و کاپشن متنفر باشد و به هیچ قیمتی (توجه کنید که به هیچ قیمتی) حاضر به پوشیدنشان نباشد، اگر ناگهان مریض هم شده باشد و در همان حال مجبور باشید مثل بچه گربه او را به دندان بکشید و همه جا ببریدش و او هم نامردی نکند و هر دو دقیقه یکبار بگوید: "آنا اوشودوم"* چه می کنید؟

توضیح تصویر: نقاشی با گواش بر روی قابلمه - اثر آراز - 26 اکتبر 09 - انتخاب بوم نقاشی ابتکار هنرمند خردسال است.
* مامان سردم است: ترکی

آراز و بابابزرگ
با پسرم: عسلم! خوشبخت کسی است که یک نفر را در دنیا داشته باشد که به اندازه یک مادر یا پدر دوستش داشته باشد.
اول- « بگو نه! »
دو سه روز است که وقتی بحث سلیقه و تصمیم گیری پیش می آید، آراز توی چشمهایم نگاه می کند و با آرامش و اعتماد به نفس و متانت می گوید: «نی!» (نه به زبان داچ) یا «یا!» (بله به زبان داچ). می دانم که خوب می داند چه می خواهد. جواب هایش آنی و بی تفکر نیست و به محرک های لحظه ای بستگی ندارد. شاید مسخره باشد اما «نه» هایش را خیلی بیشتر از جواب های مثبتش می پسندم.
صبر و بردباری نداشته ام را به چالش می طلبد این بحث های بی پایان با یک موجود کله شق بیست و یک ماهه! اما یک دم که مکث می کنم توی چشم هایش سایه ای می بینم از مردی که دوست دارم پسرم یکروز باشد. مردی که می داند «نه» هم پاره ای از زندگی است و شاید قابل اعتنا ترین قسمت آن، چون به ما اجازه می دهد در برابر دیگران خودمان باشیم. من در پاسخ های منفی و محکم آرازم نغمه های دلنشینی می شنوم. «نه» هایی را تصور می کنم که یکروز به سیگار خواهد گفت و به مواد مخدر و به گمراهی و جهل و نادرستی. «نه» هایی که به زندگی پست و حرف های پلشت و رابطه های چرکین نشان خواهد داد. من سعی می کنم از مقاومتش در برابر لباس پوشیدن و بستن پوشک و غذا خوردن و هرچیز دیگری که بوی لج می دهد نترسم و دل آزرده نشوم. من برای عقیده او حتی اگر با من هم جهت نباشد احترام فوق العاده ای قائلم چرا که در پس نقاب پسر لجبازم مردی را می بینم که می تواند از حق خودش با کلمه طلایی «نه» دفاع موثر کند.
پسرم، از «نه» گفتنت به اندازه اولین قدم هایی که برداشتی مفتخرم.
دوم- « بچه خوب یعنی بچه حرف گوش کن! »
بچه که هستیم یاد می گیریم حرف پدر و مادر و خواهر و برادر را گوش کنیم. بزرگ که می شویم باید حرف رئیس و صاحب خانه و همسایه و همسر را گوش کنیم. تازه بعد از مادر شدن، وقتی منافعمان با منافع موجود دیگری گره می خورد تازه می فهمیم که چقدر پیش از این عقب کشیده، سر فرود آورده و خلاصه کلام موجود حرف گوش کنی بوده ایم تا همه از ما راضی باشند جز خود بیچاره مان! آن وقت است که با هر عقب نشینی کوچکی که در برابر دیگران می کنیم با خودمان هم درگیر می شویم. مادر بودن به آدم یک فرصت دوباره می دهد تا تلاش کند برای تغییر خودش. برای نه گفتن. برای گوش نکردن. برای تغییر ماهیت خوب بودن. برای دوباره تعریف کردن واژه هایی که تا سرحد دل به هم خوردگی به خوردمان داده اند. این حرف شنوی هم از آن کلمه هاست!
هفته گذشته خِرِ یک نفر را گرفتم برای انجام نیمچه کار ناصوابی که در حق پسر کوچولویم کرده بود. چه سختم بود رودرروی قیافه متفرعن حق به جانب او ایستادن و گفتن حرف هایی که اگر نه به خاطر پسرم بود هرگز در آن موقعیت مکانی و زمانی و نه به آن شخص نمی گفتم! اما عرق ریختم و جسارتی که پیش از این در خودم سراغ نداشتم به کار زدم و گفتم و هرگز نبوده از واگویی ام اینهمه شاد باشم. نه فقط چشم ها، که جان هایمان را هم باید در گذر زمان و آموخته هایمان غسل دهیم.
سوم - « دِ حرف گوش کن بچه! »
خدا می داند این تربیتی که به خورد بچه ها می دهیم تا چه حد در روح و ذهنشان ته نشین می شود. ممکن است این خاطره ها در بزرگسالی به یادشان نیاید ولی شکی نیست که ظرف جانشان در همین روزها شکل می گیرد. گاهی کلاهم را قاضی می کنم و به خودم می گویم لیلی جان! هدفت باید تربیت یک انسان باشد نه یک گوسفند! اگر قرار باشد پسرت هر چه را که تو اراده می کنی و تو درست می دانی انجام بدهد چطور انتظار داری بتواند در این بازار شام راه مخصوص به خودش را پیدا کند و حتی اگر لازم شد بر خلاف جریان آب شنا کند؟ برای همین هم من سعی می کنم به او امکان اشتباه کردن بدهم.
وقتی که من مادر حرفم را اگر شده با زور و تهدید و بد اخمی و قهر به کرسی می نشانم در واقع یادم رفته که همیشه طرف مقابل فرزندم من نیستم. یادم رفته که همین آدم کوچولویی که عزتش به قیمت حفظ احترام والد-فرزندی پایمال شده، فردا قرار است در جامعه ای زندگی کند که همه شعار حق گرفتنی در آن سر داده اند. همین انسان قرار است از خودش، شخصیتش، سلامت جسمی و جنسی اش، بچه هایش و دیدگاه هایش دفاع کند! و این مادر به او چه داده است برای توشه راه جز یک باور وحشتناک در ذهن ناخودآگاهش که : «من نمی فهمم! هرچی دیگران گفتن من باید گوش بدم!». آن وقت کلی پز این بچه سر به راه را هم می دهم... حتی تصور چنین خیانتی در حق بچه ها وحشتناک است.
پی نوشت۱: یک فرشته دیگر به جمع خوبان زمینی پیوست. خوش به حال همه ما!
پی نوشت۲: کار مهم دیگری را هم صورت داده ایم... علاقه آراز با پیگیری های پشت پرده ما از بستنی به توت یخزده متمایل شده است!
پی نوشت۳: آراز کوچولو میزبان مهمان عزیزی است. چه کسی می تواند باشد یعنی؟
پی نوشت۴: چند گوسو (گوساله در فرهنگ آرازی) به جمع گاوهای مزرعه سرراهمان پیوسته اند. از تنوعی که در بازدید همیشگی مان پدید آمده کلی مسروریم.
پی نوشت۵: به مامان قدقد: راستش گمان نکنم قضاوتم زود هنگام باشد. این که ممکن است دو سال دیگر نه هایش برایم دردسر ساز باشد باعث نمی شود امروز از نه هایی که می گوید و ابراز سلیقه هایی که می کند لذت نبرم. هر میوه ای برای جدا شدن از ساقه اش باید کنده شود و کنده شدن همیشه دردآلود است. نه های نوجوانی اش هم در همین رده دسته بندی می شود. ممکن است نتوانم کاری کنم که دوستانش را به من ترجیح ندهد ولی امیدوارم تا آن موقع توانسته باشم شناخت بهتری از دنیا به او داده باشم تا بتواند دوستان مناسب تری برای خود برگزیند.... به هر حال من تلاشم را می کنم...
چند وقتي است كه شروع كرده ام به ياد گرفتن داچ. وقتي كه شب مي رسد، نيم ساعت از آرامش گرانبهاي شكننده ام را صرف كتاب جلد سبزم مي كنم تا يك فعل بي قاعده را صرف كنم يا دو كلمه جديد ياد بگيرم. يكي از بزرگترين شرمندگي هاي بشري اين است كه كوچولوي بيست و يك ماهه ات حرفي بزند كه تو براي درك آن مجبور باشي از لغت نامه كمك بگيري! اما من از چنين يادآوري گسي بهره مي گيرم تا انرژي ادامه راه را كسب كنم... همكاري مسالمت آميز سالمي هم باهم در اين راه برقرار كرده ايم. آراز تلفظ هاي درست را يادم مي دهد و من برايش كتاب به زبان جديد مي خوانم.
براي پيشرفت زبان هاي مادري ما دقیقه هاي كوچك را هم ارج می نهیم و اجازه نمی دهیم بی خیال از کنارمان رد شوند. با هم حرف می زنیم و شعر و سرود می خوانیم تا بلکه پربارتر بگذرد این روزهایی که خواست پسر پرتلاش و دوست داشتنی ام براي ارتباط عميق با دنيا جوانه کرده و توانایی اش هنوز دانه پنهان زیر خاک است. تازه در این راستا کلی از استعدادهای کشف نشده خود من هم محک می خورد... چند تا از خوشمزه هايش را نقل مي كنم تا حال و هواي اين روزهاي آراز برود زير دندان خواننده.
۱. در آشپزخانه مشغول پختن سوپ هستم. آراز نشسته روی صندلی غذا و مشرف است به روی میز. کنجکاو است بداند چه می کنم. به جای توضیح معمول همیشگی می زنم زیر آواز و این هم دوئت فی البداهه ما:
هویج و پیاز رنده شد ---- قابلمه پر از خنده شد
سیب زمینی ناز نکن! ---- نگاه به آراز نکن!
مهمون سوپ ما شو --- پیش رشته رها شو!
پ.ن: شعرهای مربوط به آش و ته چین و لوبیا پلو بعدا در فرصت مناسب خواهد آمد.
پ.ن: نمايش رقص توسط آراز كوچولوي ما روي صندلي و ميز آشپزخانه پيوست تصوري! است.
۲. داریم به طرف مهد کودک حرکت می کنیم. وقتی هر دو روی دوچرخه ایم تا جایی که نفسم بکشد شعر و آواز می خوانیم. شعر البته باید موضوعیت داشته باشد چه درباره آسمان و زمین و باران و ماشین باشد چه راجع به وطن و حافظ و آخرت و فال. از کنار مزرعه گاوهای آراز رد می شویم. این هم شعر بندتنبانی ما در مورد این موجودات دوست داشتنی که باید با صدای بلند برایشان داد بزنیم. خوشبختانه گاوهای این دور و بر فارسی بلد نیستند!
من گاوم و دم دارم، مو مو! --- فایده به مردم دارم، مو مو!
خالخالیم و قهوه ای، مو مو! --- چهار تا پا و سم دارم، مو مو!
پ.ن: این مو مو ها را آراز می گوید.
3. گاهي براي اينكه از حال و هواي كلاسيك خارج شويم مي زنيم مي زنيم به سيم آخر و موسيقي دامبول ديمبول! بعد آراز كوچولوي دقيق من همانطور كه رقص مي كند (يا به قول خودش دانس!) كلمه هايي را بيشتر دوست دارد تكرار مي كند. امروز ترجيع بند يكي از همان شعرها اين بود كه :"آره! آره!" پسركم با خوشحالي آرنجش را گرفته و رقص كنان نشانم مي دهد و مي گويد: "آنا! آرنج، آرنج!".

توضیح تصویر: آراز و تمرین پدری با محبوب ترین اسباب بازی این روزها یعنی کالسکه عروسک!
با پسرم: نمونه های آزمایشگاهی مان را باکتری زده است. یکی از باكتري ها را انتخاب کردم و جست و خیزش را به نظاره نشستم. وقتی جنب و جوش شادمانه اش را زیر چشمی میکروسکوپ دیدم ناخودآگاه تشابه عجیبش با انسان به ذهنم خطور کرد. وحشت برم داشت. از خودم پرسیدم کدامین چشم خدایی در این لحظه مرا گذاشته زیر لنز و نگاهم می کند! چه معنی می دهد این من ناچیز نادیدنی در میان میلیونها آدمی که دسته دسته زاده می شوند و می میرند و آن وقت چنین رقص شادمانه و بی خبرانه ای را در مستی کوتاهشان به نمایش می گذارند؟ چه ناچیز است توانایی شان و وجودشان و هستی شان! و با اینهمه کوادریلیون موجود همانند من این افسانه نخ نمای ازلی "زایش و مرگ" را از نو تکرار می کنند.
یادم آمد که تا زمانی که تعداد باكتري ها اندک بود اصلا متوجه حضورشان نشده بودم. به این نتیجه رسیدم که هیچ کدام از این جنبنده های میکرومتری تک تک و به تنهایی به حساب نمی آیند. هیچ کس از دیدن یک باکتری در نمونه ای کهنه شگفت زده نمی شود. اما وقتی همه شان با همند منِ غول را (از دیدگاه تک سلولی ها!) وا می دارند که ببینمشان. بهشان توجه کنم. چاره ای برایشان بیندیشم یا تئوری وجودیشان را به بحث بگذارم و در موردشان فکر کنم.
انسان ها هم اگر تنها باشند هیچند. ولی با هم بودنشان پیکره فوق العاده جالب توجهی می سازد که جهان هستی و آفریننده اش را هم به چالش می خواند. تو پسرم شانه به شانه من و همه دیگران آجری کوچک از این سازه عظیمی که بی تو امکان بنیان نهادنش نبود. تار و گرهی تک افتاده هم شاید در نگاه نخست بی معنی و ناچیز به نظر برسد اما هیچ ناظر عاقلی نقشش را در این گلیم زربفت تماشایی انکار نخواهد کرد. آدمی بدون همه هیچ است و با همه، همه چیز.
* اين آخر هفته رفتيم به مزرعه حيوانات. شبيه يك باغ اهل (!) بود با حيواناتي كه معمولا در مزرعه زندگي مي كنند. چشمگيرترين تفاوتش اما امكان دسترسي حيوانات و آدم ها به هم بود! يعني مي توانستي بزها را نوازش كني و با مرغ ها از نزديك گپ بزني و يا پايت را بگذاري روي تاپاله اسب! خرگوش و خوك و طوطي و جوجه و طاووس و الاغ هم بازارشان روبراه بود. با خودمان طبق عادت اين چندساله كمي نان و تنقلات گوسفندي برده بوديم. بزها محمد را محاصره كردند و تا دانه آخر نان ها را خوردند و در آن گرد و خاكي كه به هوا بلند شده بود كم مانده بود خودش را هم يك لقمه چپ كنند! اين مزرعه كه ايده اوليه آن به نظرم خيلي جالب آمد پذيراي يك عالم بچه بود در سنين مختلف و حتي محلي هم وجود داشت كه كودكان مي توانستند از ماكت بز و گاو شير بدوشند. البته حيوانات از آزار بچه هاي دبستاني در امان نبودند ولي با توجه به حس آرامش و دوستي كه نسبت به انسان در آنها ديدم به نظرم آمد كه خاطره هاي بد ذهنشان معدود است. اين مزرعه بهشت آراز ما شد با علاقه اي كه به حيوانات دارد. فقط آخر كاري از سماجتي كه يكي از بزها براي جويدن كاپشنش از خود نشان مي داد خوشش نيامد و ترجيح داد تا آخر بازديد توي آغوشم بماند. يك زمين بازي براي نوپاها هم همان نزديكي بود كه آراز كلي از همه ميله هاي افقي اش آويزان شد!
* ناگفته پيداست كه آراز ما چقدر عاشق حیوانات است. تک تکشان را به اسم می شناسد. مجسمه پلاستيكي كه از حيوانات دارد از محبوب ترين اسباب بازي هاي اوست. هر روز سر سفره به چند تا از نورچشمی هایش غذا می دهد یا توی لیوان شیر غرقشان می کند! حیواناتش اما همه باهم مهربانند. همدیگر را به هر مناسبتی می بوسند و ناز می کنند. گاهي هم البته پيش مي آيد كه در خدمت كنجكاوي هاي صاحبشان قرار مي گيرند و به اين سو و آن سو پرتاب مي شوند. از دیدن مهارتی که در تشخیص عکس و تصویر و شكل کارتونی شان (حتی در اولین برخورد) از هم دارد فوق العاده مشعوف می شوم. به خصوص از این که فرق اردک و غاز و قو را می داند و اسب آبی را با کرگدن اشتباه نمی کند به خودم می بالم! اعتراف می کنم که تا سالهای دبستان من اینهمه را نمی دانستم.
|
|
نگویید |
بگویید |
تلفظ |
توضیح |
|
1 |
فيل |
فيل |
Fil |
|
|
2 |
ميمون |
مي |
May |
|
|
3 |
ببر |
بب |
Bab |
|
|
4 |
ستاره دريايي |
د |
ِDa |
|
|
5 |
بعبعي |
ب ب |
Baba |
|
|
6 |
ماهي |
ما |
Ma |
|
|
7 |
گورخر |
گي غا |
Gigha |
|
|
8 |
گاو |
گاف - مو مو- كو |
Momo- Gaf - Koe |
Koe is Dutch |
|
9 |
خوك |
خ... |
X… |
|
|
10 |
جوجه |
جوجو |
Jojo |
|
|
11 |
مرغ |
قيدا قيدا |
Gidagida |
|
|
12 |
گربه |
پيشي |
Pishi |
|
|
13 |
دلفين |
د |
Do |
|
|
14 |
كوسه |
كوسو |
koosoo |
|
|
15 |
غاز |
گاس |
Gas |
|
|
16 |
اردك |
اقيدو - eendjes |
Agidoo |
Eendjes is Dutch |
|
17 |
گوزن |
عوض |
Avas |
|
|
18 |
خرس |
خس |
Xes |
|
|
19 |
فك |
فك |
Fok |
|
|
20 |
اسب |
ابس |
Abs |
|
|
21 |
لك لك |
كا كا |
Ka ka |
|
|
22 |
عنكبوت |
عنكي |
Akii |
|
|
23 |
مگس |
ويز ويز |
Vis vis |
|
|
24 |
كانگرو |
كاگ |
Kago |
|
|
25 |
نمس هندي |
نمس |
Nams |
|
|
26 |
طوطي |
طو |
Too |
|
|
27 |
قورباغه |
قوووو |
Goo |
|
|
28 |
بز |
بس |
Bos |
|
|
29 |
پشه |
پش |
Pasha |
|
|
30 |
اسب آبي |
ابسا |
Absa |
|
|
31 |
شتر |
ش |
Sho |
|
|
32 |
سگ |
هاپو |
Hapoo |
|
|
33 |
خروس |
قولي قولي |
Gooli gooli |
|
|
34 |
سنجاب |
س |
Sa |
|
|
35 |
زرافه |
وس |
Vas |
|
|
36 |
شير |
شيي |
Shie |
|
|
37 |
قو |
گو |
Ghoo |
|
|
38 |
دايناسور |
داس |
Dass |
|
|
39 |
قارقا |
قاقا |
Gaga |
تركي |
|
40 |
خرچنگ |
- |
- |
به محض شنيدن اين كلمه مثل خرچنگ شروع به حركت به طرفين مي كند و و دست هايش را مثل چنگال هايش را باز و بسته مي كند! |
* می شنوم که آراز دارد با کسی صحبت می کند. یواشکی توی اتاقش سرک می کشم. روی صحبتش با مگسی است که روی اسباب بازی اش نشسته است. با صدایی که تحکمی پر از ادب در آن موج می زند برایش سخنرانی می کند و پنجره را نشانش می دهد. هر بار خودش به طرف پنجره می رود تا مگس کاملا خرفهم شود که چه می گوید... در پایان هر جمله پر آب و تاب می گوید: گئد!!! (ترکی: یعنی برو دیگه!)
* مدتی است با پسر کوچولویم جلسه های گفتگو برگزار می کنیم. این طوری که روبروی هم می نشینیم. سر صحبت این طور باز می شود که من می پرسم: "پسرم نظر شما در مورد فلان نکته چیه؟" بعد می نشینیم به بحث: سیاسی، فرهنگی، ادبی، هنری، روزمره! دست هایش را تکان می دهد. کله اش را متناسب با لحنش. کف دست هایش را نشانم می دهد. لحنش حس های مختلفی را منعکس می کند. نا امید، خوشحال، منطقی و عصبانی. متاسف مي شود و نیشخند می زند. گاهی سرش را به طرفین تکان می دهد و مایوس می شود که چرا نمی فهمم! بعد منتظر جواب می ماند. من هم كاملا جدي حرف های خودم را می زنم! آخرش اين اوست كه مجابم می کند! توی جمله هایش دو تا کلمه را حتما می شنوم: اردک و گاو!!!
* چند وقتی است که آراز کوچولوی ما دچار عارضه تلویزیون زدگی شده است... آنهم برنامه های حیات وحش! اصلا اگر کوسه و فیل و عقاب نبیند روزش شب نمی شود. نمی دانم چه سحری در این تصاویر متحرک هست که در آستانه یکسال و نه ماهگی پسرم را به دام انداخته است. هر کاری از دستم ساخته است انجام می دهم که از این پدیده نامیمون دورش کنم. حواسش را پرت می کنم، کنترل تلویزیون را از دم دست دور نگه می دارم و خودم تقریبا هرگز بازش نمی کنم. اما در نهایت هیچ تاثیری بر روی علاقه اش نداشته است. اگر کسی راه حلی می داند مشتاقانه آماده شنیدنش هستم....
* درباره پست قبل شايد توضيح كوتاهي لازم باشد. از ديدگاه من نه هر كسي كه بچه اي را به دنيا آورده پدر/مادر است و نه الزاما هركسي كه بچه اي داشت در گروه والدين تحت فشار قرار مي گيرد. كما اينكه من هم اميدوارم بعد از چند سال كه پسرم دوران خردسالي را پشت سر گذاشت زمان بيشتري براي فعاليت هايي كه ذكر كردم داشته باشم.
آنچه که می خواستم بگویم نیازی است که بخشی از جامعه انسانی (یعنی آن بخشی که پدر/مادر بچه های خردسال هستند) به درک و حمایت سایر انسانها دارند. یک مثال: کسی که به هر دلیلی مسئولیت نگهداری از یک کودک را به عهده ندارد زمانی که در یک اتوبوس نشسته است ممکن است از صدای بهانه گیری بچه بغل دستی اش عصبانی شود. ممکن است فکر کند که سکوت و آرامش حق اوست. شاید هم حق داشته باشد. اما چه بخواهد و چه نه بچه ای که کنارش نشسته است آینده ساز است و بخشی از جامعه ای که همان انسان هم در آن خواهد زیست.
هیچ کدام از ما حق نداریم خود را منفک از بخش های دیگر جامعه بدانیم، به این بهانه که در شرایط موجود انسان همسایه مان دخیل نبوده ایم. سرنوشت ما به هم وابسته است. كج خلقي هاي آن كودك همانقدر كه به مادرش مربوط است به همه آدم هايي كه در آن اتوبوس نشسته اند هم ارتباط پيدا مي كند. من به عنوان یک مادر خسته و کلافه دلم می خواهد بغل دستی ام خود را در سرگرم نگه داشتن بچه من سهیم بداند و به جای اخم و تخم کمکم کند که آن چند دقیقه طولانی برای همه مان آرمش بخش شود.
تو کز محنت دیگران بی غمی ---- نشاید که نامت نهند آدمی
با پسرم: آدم های دنیا دو دسته اند. آن هایی که مادرند و پدرند و آنهایی که نیستند.
وقتی دسته اول شب را تا صبح کشیک بی خوابی می دهند، دسته دوم خواب هفت پادشاه می بینند.
وقتی این گروه برای یک لحظه آرامش روانی له له می زنند، آن دیگران از بی کاری حوصله شان سر رفته است.
جایی که دسته اول از کوچکترین روزنه های زمانی در برنامه کودکانشان برای برآوردن نیازهای اولیه شان استفاده می کنند، صد بار سوپ ماهیچه را توی مخلوط کن می ریزند و بادام رنده می کنند و حریره هم می زنند، وقت مراجعه به دندان پزشک ندارند، توی دستشویی دلشان آنقدر شور می زند که یادشان می رود برای چه رفته اند آن تو، به بچه خر سواری می دهند و هر روز هزار بار آخرین موقعیت زمانی و مکانی دلبندشان را چک می کنند، برای چاقی و لاغری و بی ادبی و کم غذایی و پر حرفی بچه هاشان سرکوفت می شنوند، یادشان می رود سرشان را شانه کنند و حمام کنند و خواب ببینند، بقیه توی سینما تخمه می شکنند، کتاب رمان و مجله زرد می خوانند، کیک های شکلاتی می پزند، آشپزی می کنند (یا سر و تهش را با سوسیس هم می آورند!) گپ می زنند، مهمانی می روند و موهایشان را مش می کنند، با خیال راحت با همسرشان دعوا و قهر می کنند، لنگ ظهر بیدار می شوند، صاحب همه بخش های بدن خودشان هستند، پفک و چیپس می خورند، مسافرت های بک پکی و اردو و کوهنوردی می روند، عاشق می شوند، ساعت ها پشت ویترین مغازه ها می ایستند و برای سالگرد تولد و ازدواج با همسرشان برنامه های رمانتیک دو نفری می چینند.
وقتی مادرها و پدرها آینده بشریت را رقم می زنند و نسل فردا را با خون دل می پرورند، دیگران به میل دلشان سرگرم تفریحند.... دنیا به مادرها و پدرها بدهکار است.
هر بار که پیرزنی به سلام های بلندت رو به رهگذرها جواب می دهد، هربار که عابری در جواب شیرین زبانی هایت می خندد، هربار که مسافری توی اتوبوس با دالی تو را تا رسیدن به ایستگاه بعدی سرگرم می کند، هربار که همسایه ای سگش را نگه می دارد تا تو نازش کنی، هربار که پیرمردی تو را به یک تکان کوچک سر مهمان می کند یا پاسخ آن عشق صادق و صمیم و روح نوازت را با بلند کردن دستی لبیک می گوید و شادت می کند، هربار دوستی شاخه گلی یا کتابی برایت هدیه می آورد، تازه احساس می کنم بخشی از دین دنیا به من ادا شده است.
پسرم هرگز نسبت به آدم هایی که خواسته یا ناخواسته در زندگی و آرمان ها و فردای تو موثر و شریکند بی اعتنا نباش.
پي نوشت: كمي خسته ام اين روزها. با خودم غريبه ام... كمي انرژي مثبت دلم مي خواهد... دلم براي خودم تنگ شده است!

In de maneschijn, in de maneschijn,
klom ik op een trapje door het raamkozijn.
Maar je raadt het niet, nee je raadt het niet.
Zo doet een vogel en zo doet een vis
en zo doet een duizendpoot, die schoenenpoetser is.
en dat is één en dat is twee
en dat is dikke, dikke, dikke tante Kee.
En dat is recht en dat is krom,
en zo draaien wij het wieleke nog eens om.
Rom-bom!
بشنوید: در یک شب مهتابی
در یک شب مهتابی، از یک نردبان بالا رفتم... تا به پنجره رو به شب برسم... نمی توانی حدس بزنی که چه دیدم!... پرنده ای را که این طور بال می زد و ماهی را که این چنین شنا می کرد.... و هزارپایی را که کفش هایش را به این ترتیب واکس می زد! ...
و «یک» این شکلی است و «دو» این شکلی... عمه «کی» چاق من هم این شکلی است! ... راست این است و کج این ... و حالا می خواهیم این چرخ موسیقی را از نو بچرخانیم.... روم! بوم!
آراز ما این شعر را عاشقانه دوست دارد. هرشب قبل از خواب به دیدن ماه خوشگلی می رویم که سر و کله اش از پشت پنجره خانه مان پیدا می شود. نگاهش می کنیم و توی گوش هم شعر می خوانیم. این شعر بالایی و «می درخشد شب تاب، می تراود مهتاب» نیما و شعر «گفتم که ماه من شو، گفتا اگر بر آید» حافظ و همه شعرهای بند تنبانی از ماه و مهتاب و شب را که بلدیم. گونه هایمان را در سوز به هم می چسبانیم و دست هایمان به هم چفت می شود. من که تمام می شوم نوبت آتا است. طعم عسل می دهد کلمه ها و جمله های ناکامل پسرم زیر نور ماه ... دارم معلمی عشق می کنم. کی بشود که درس گرفته را درست و کامل به انسان دیگری پس بدهد... تا آنروز همین تمرین و سرمشق بس که هر روز هزار بار دست های کوچولویش را گرد گردنمان حلقه می کند و می بوسدمان.
با پسرم: وقتی همه شیرجه های زیر آبی ات را در آغوش مربی ات با کمال میل زدی بی آنکه یک ذره آب بخوری یا نفست بگیرد، وقتی با شادی و هیجان پریدی توی آب، وقتی پا دوچرخه زدی برای گرفتن بطری ات، برق رضایت را در چشمهای مربی شنایت دیدم و تحسین دلنشینش را به گوش نیوشیدم. وقتی چندین ثانیه به میله بارفیکس آویزان ماندی (آنهم بی کمک من!) و تشویق مربی ات را هدیه گرفتی دلم از شادی فروریخت.
پسرم! خدا را شکر که تو از مادر نابغه نزاده ای! تو فقط به سادگی کلید های توانایی را کشف کرده ای: پشتکار و اراده. این همه نیست مگر در سایه تلاش چندین ماهه تو. این ها پسرم همان استعدادهای ساده ای هستند که در وجود تک تک انسان ها به شکل های گوناگون به ودیعه نهاده شده اند و تو فقط قدم پیش نهاده ای برای تجسم بخشیدن به آن. نکته ای که البته عده ای صادقانه نمی دانند و عده ای هم زحمتشان می شود که بدانند.
برای دست یازیدن به قله های افتخار و توانایی یک راه بیشتر پيش روی تو نیست: بکوش و بکوش و بکوش.
توضیح تصویر: جای پای آراز روی بالش من!
یکی از همکلاسی های شنای آراز قهرمان، پسر کوچولوی چشم آبی بامزه ای است با لبخندی دلفریب. مادرش همچنان که توی آب می گرداندش، زیر گوشش آوازهای کودکانه می خواند. در همان حال گاهی زیر چشمی نگاهی هم دارد به دخترش که یکسالی بزرگتر است و اغلب با مادربزرگ بیرون استخر می نشیند و گرم بازی با عروسک ها می شود. کلاس ما که تمام می شود و نوبت شیفت بعدی می رسد، مادربزرگ دخترک مو طلایی را تحویل مادر می دهد و پسر چشم آبی را با حوله می گیرد. برایم معما بود که چرا این خانواده هر دو بچه را باهم آموزش نمی دهند تا در وقت صرفه جویی کرده باشند. مادربزرگ خوش پوش و مهربان نوه ها می توانست دختر کوچولو را توی آب همراهی کند! چند روز قبل فرصتی برای گپ پیش آمد با مادربزرگ صبور. انگار ذهن خوانی ام کرده باشد جمله ای گفت که تکانم داد: "دوست دارم تا جایی که بشود با دخترم همراهی کنم برای بزرگ کردن نوه هایم. اما مادربزرگ بودن من نباید فرصت مادر بودن را از او بگیرد. من می توانم مراقب دخترش باشم وقتی که نیست اما آموزش شنا از نظر من مختص والدین بچه است نه مادربزرگ!"
حرفی که شنیده ام عزیز دلم برایم تازه است و عجیب. حکم هوای تازه را دارد. در نگاه نخست او زنی است خودخواه که حاضر نیست آرامشش را به هم بزند و برود توی آب و مسئولیت آموزش نوه اش را به عهده بگیرد تا از زحمت دخترش بکاهد. اما پشت آن ماسک، مادر دلسوز و آگاهی پنهان است که دوبرابر وقت می گذارد. حمایت غیر مستقیم او موجب می شود تا دخترش رنج مادر دو فرزند بودن را (یعنی آنچه که حقیقت دارد!) بر خود هموار کند و لذت ناشی از آن را که می تواند به جای خود مسرت بخش باشد و روح افزا.
من چه؟ از مادر بودن همین را یاد گرفته ام که دم دل و غریزه جوشان مادریم را بگیرم و بروم تا تا جایی که می شود. مگر نه این هر زیاده روی ناپسند است... مبادا ساده کردن همه پیچیدگی های پیش روی پسرم موجب شود که لذت کشف معمای زندگی را از دست بدهد! مبادا هرگز دستش را در ناهمواری ها رها نکنم و او نفهمد که در دویدن و افتادن و بعد در برخاستن و تکاندن شلوارش چه کیفی نهفته است! مبادا دلم نیاید شکستش را ببینم و پیروزی که بعد از آن می آید به کامش تلخ و به چشمش خار کنم! مبادا همیشه فدایش شوم تا نفهمد فدا کردن خود یعنی چه! مبادا آنقدر مراقبش باشم که یاد نگیرد در نبود من مراقب خودش باشد! مبادا نگهش دارم در حصر گلخانه لیلی که از دشمنی جهان بری باشد و بعد ببینم از بی آبی و بی آفتابی روحش خشکیده است!
عزیزم! کاش یادم نرود که مادر بودن هم اندازه دارد... مبادا برای پسرم بیش از یک مادر باشم.
پی نوشت ۱: پسر ما ماشین دار شد. وسیله نقلیه اش شبیه این عکسی است که می بینید و به پشت دوچرخه وصل می شود و با حرکت آن حرکت می کند.
پی نوشت ۲: پویان کوچولو مهمان عزیز خانه ما در هفته گذشته بود. پویان باهوشی که من دیدم یک جفت چشم سیاه درشت داشت با یک عالم اعتماد به نفس و سوال های جالبی که می پرسید و مادر مهربانی که برای بودن با او وقت و حوصله داشت. این کوچولو به گمانم یکروز مرد بزرگ و معروفی خواهد شد. دوست دوست داشتنی پسرم، متشکرم که آمدی.

پی نوشت ۳: باران رحمت الهی یکبار دیگر زمین را سیراب کرد. تولدش مبارک!
پی نوشت ۴: چند وقت قبل در راستاي علاقه تمام نشدنی آراز کوچولو (و خودمان البته!) سری زدیم به باغ وحش دریایی یا دولفیناریوم هاردویک. وقتي توجه موشكافانه و مهر بي پايانش را به موجودات زنده مي بينم از خودم مي پرسم كه تعامل پسرم با دنياي پيرامونش چگونه خواهد بود؟ آيا موفق خواهم شد اين علاقه را كه امروز به شكل جوانه دولپه اي سبزي در خاك دل دريايي اش باليده است، به "اصل احترام به حق حيات"¤ همه موجودات جهان پيوند دهم؟




تصوير۱: تعجب مي كنيم!
تصوير۲: دلفين هاي باهوش و ابراز علاقه و اعتماد به آموزگارانشان.
تصوير۳: فك ها. ماهي من كوش؟
تصوير۴: محو تماشاي فك هاي شناگر.
پی نوشت ۵: از یکسالگی به بعد برنامه قصه شبانه از برنامه های پیش-خوابمان حذف شده بود. به همت آتا محمد یکماهی می شود که دوباره همه خانواده قبل از خواب دور هم جمع می شویم و گوش می دهیم به نقل های شیرین پدر. قسمت با مزه ماجرا عشق توصیف ناپذیر آراز است به داستان خرگوش بازیگوش و لاکپشت دانا. هرشب اولین قصه باید همین باشد وگرنه هرچه هوس خواب گریز ناپذیر باشد چشمهایش را باز می کند و خیلی جدی گوشزد می کند: "لاتیکو!" یا همان لاک پشت در فرهنگ واژگان آراز.
¤ اصل احترام به حق حیات: دکتر آلبرت شوایتزر پزشکی که همه زندگی خود را وقف خدمت در آفریقا کرد این نظریه را ارائه داد. او اعتقاد داشت انسان باید به همه صورت های حیات و همه موجودات زنده احترام بگذارد.
خیالیم بویلانیر دامنان دیواردان
فیکریمده یار باغین گزمک هاواسی
قاپیلار باغلیدیر
یول تاپیم هاردان؟
دیوارلار دیوارلار یول ورون گئچیم
ولکانام نفسیم آتش قوپارار
بولادام ساللانسا قاشیم قاباغیم
آغلارام عالمی سئللر آپارار¤
ترجمه:
در یک دست قلم و در دست دیگرم کاغذی دارم
خیالم از فراز دیوار باغ سرک می کشد
آرزويم اين است كه در خانه دوست راهي بيابم
درها بسته اند اما. از کجا راهی پیدا کنم؟
دیوارها! کنار بروید، من همان آتشفشانی هستم که نفسم آتشی جهانسوز بر پا می کند
من ابرم، اگر اخمی بر چهره ام نقش بربندد
چنان گریه می کنم که دنیایتان را سیل ببرد...
¤ بخشی از نامه منظوم سهند به شهریار
با پسرم: قهرمانم! دلم گرفته! قلب مادرانه ام زیرضربه های شلاق این عکس ها که هر روز می بینم پاره پاره است... فردا که بزرگ بشوی یکی از این دو سو خواهی بود: آنسو که ضربه های باتوم را می خورد یا آنسو که چنین وحشیانه می زند به قصد کشت. آخر عزیزم من آینده بهتری برایت آرزو می کردم! من امروز بهتری برای همه ایرانیان می خواستم...
پی نوشت: مادرم قلبم هنوز به یاد توست... روزت مبارک: ببخش كه تبريكم تلخ است...
چند وقتی است که وسایل خانه ما ناپدید می شوند و صبح به صبح توی یک کیسه و پشت در پیدا می شوند! گمشده ها می توانند هرچیزی باشند: ماشین کوکی، گورخر، توپ، جاروی ایستاده آشپزخانه، پتو، گیره لباس یا کتاب. در واقع این اشیا که ظاهرا از سقوط آزاد لذت می برند، از بهارخواب خانه ما و البته با پتانسیل جنبشی اولیه ای که پسر کنجکاو مان به آنها می دهد می پرند پایین!
همسایه پایینی ما پیرمرد و پیرزن مهربانی هستند که خانه خودشان هم روزهای تعطیل پر از سر و صدای نوه های قد و نیمقد می شود. برای تشکر از لطفی می کنند، آراز این کادو و یادداشت رویش را که به کمک مامان لیلی نوشت و چند روز قبل انداخت توی صندوق پستشان. بعد هم تصمیم گرفت که بیشتر مراقب اشیا خودسر پرنده باشد...

ترجمه:
همسايه عزيز!
خيلي متشكرم كه اسباب بازي هاي من را بر مي گردانيد. هيچ قصد و غرضي از انداختنشان نداشتم... صرفا مي خواستم در مورد جاذبه زمين بيشتر ياد بگيرم!
همسایه هفده ماهه شما: آراز کوچولو
پی نوشت ۱: کنترل تلویزیون چند وقتی است که رفته است توی لیست اشیا مفقود شده. حتی جرات نمی کنم که حدس بزنم کجاست!
با پسرم: کلاس موسیقی ات این هفته تمام شد. آرازِ امروز مشتاقانه جلو رفت و کلارا را بوسید و با او دست داد. آراز امروز با تخم مرغ های صدا دارش دور گشت و رق..صید. آراز امروز از موسیقی لذت وافر برد و خندید و ذوق کرد. آراز امروز نه تنها بلوک های ساختمانی را توی جعبه انداخت بلکه اصرار داشت که خودش جعبه را سرجایش و توی کمد قرار دهد. آراز امروز چقدر با آراز روز اولی که وارد کلاس شد و ناباورانه به من چسبید فرق داشت. پسرکم! اینکه ما چه کسی هستیم شاید آن اندازه مهم نباشد که توانایی مان برای کسی شدن. همیشه به روند پیشرفت هایت و پشتکاری که نشان می دهی افتخار می کنم.


يك فضاي محدود با قفسه هاي چوبي از بقيه كتابخانه جدا شده و محيط دوست داشتني دلپذيري براي مطالعه كودكان پديد آورده است. يك عالمه پنجره آفتابگير خندان، تاب و سرسره و الاكلنگ براي فضاهاي سرپوشيده، چند نيمكت و مبل و صندلي راحتي براي لميدن، يك ميز با پايه هايي به شكل پاي دايناسور و يك جعبه مداد رنگي براي نقاشي، چند برگ كاغذ رنگ آميزي، چند دستگاه كامپيوتر و بند و بساط مربوط به آن و البته هزاران كتاب در شكل و رنگ و طرح مختلف. نحوه چينش كتاب ها يك فرق اساسي با مال بزرگترها دارد: به جاي عطف جلد آنها رو به بيننده است. براي جذب نگاه و علاقه خردسال ها اين روش هوشمندانه اي نيست؟
پي نوشت۱: مدتي است كه مطالبي توي ذهنم دارم براي نوشتن. مهم هستند و بايد نوشته شوند. هرچقدر عجله مي كنم نوبتشان نمي رسد... زود زود مي نويسم بلكه حق همه را به جا آورده باشم. شنيده بودم بعضي ها دچار يبو*ست ذهني مي شوند... نكند من هم رودل فكري گرفته باشم!
پي نوشت۲: دليل بازگويي بعضي از مطالب پراكندن بذر ايده ها و افكار جديد در دل خواننده ها است و هيچ دليل ديگري ندارد.
با پسرم: يكي از دندان هاي جلويي ات گم شده بود. گمانم چهار دندان آسياي قلدري كه دارند هن و هن كنان از راه مي رسند حق اين نيش كوچولو را خورده بودند. اين طوري خنده هاي نمكينت از سوراخي كه سمت پايين و جلوي دهانت ايجاد شده بود هرز مي رفت! اين دندان ديروز سر و كله اش پيدا شد. مثل همه دندانهاي نوزاد فقط يك نيم سايه بيرنگ است كه نظم صورتي لثه ات را به هم مي زند. اين دندان دوازدهمي درست روزي آمد كه من دندان عقلم را كشيدم. من و تو غر مي زديم و بابايي صبورانه تحملمان مي كرد! در كشاكش آن درد بي امان با خودم فكر مي كردم كه چه نمايش نماديني از اين بحث ظريف كه تو بخشي از مني: دنداني از من به واسطه تغذيه تو از پس انداز كلسيم بدنم مي ميرد و همان كلسيم ذخيره در تو به شكل دندان تازه اي پديدار مي شود. بخواهي يا نه، جزيي از من در توست: مثل همان دندان عقلي كه پس از دگرديسي به شكل نيش گمشده ات درآمد. بخواهي يا نه من در توام. در تو خواهم ماند و در تو جاودانه خواهم شد. گيريم هرگز اين را نداني... چقدر كه من ديوانه وار تو هستم!


كلاس موسيقي در هر جلسه پيرامون موضوع خاصي تشكيل و شعرها بيشتر در مورد موضوع آن جلسه خوانده مي شوند. اين درونمايه با توجه به شرايط خاص حاكم بر زندگي بچه ها در آن برهه انتخاب مي شود. مثل: بهار، حيوانات، وسايل نقليه، درياها و آّب و ... نيمي از شعر ها جديد هستند و در پايان جلسه رونوشتي از آنها با نت مويسقي به شاگردان داده مي شود براي تمرين منزل.
با اينهمه كلاس پيوستگي خود را در طول زمان حفظ مي كند به اين معني كه برخي از فعاليت ها در همه جلسه ها تكرار مي شود. از جمله اين فعاليت هاي تكراري مراسم شروع و پايان يكسان است كه به نظر من براي ايجاد آرامش در بچه هاي زير دو سال (كه از نظر رواني توالي را آرامش بخش مي دانند) و آموزش نظم و ترتيب اجتماعي در سطح سني مرتبط برنامه ريزي شده اند.
كلاس به مدت يكساعت تشكيل مي شود با يك استراحت پنج دقيقه اي. پيش از شروع و در زنگ تفريح بچه ها اجازه دارند با يك جعبه اسباب بازي بازي كنند. به محض رسيدن زمان شروع كلاس مربي شروع به خواندن آهنگي مي كند به اين مضمون كه :"همه اسباب بازي ها بايد برن تو جعبه... همه عروسك ها... همه ماشين ها... همه بلوك ها..." بعد از چندين جلسه بچه ها به اين آهنگ گوش نواز عادت مي كنند و با شنيدن موسيقي فورا اسباب بازي ها را به جعله منتقل مي كنند و والدين دورادور اتاق مي نشينند. (حتي توی خانه هم به محض شنيدن اين آهنگ آراز اسباب بازي هايش را به جعبه هايش مي ريزد.)
مربي عروسك دستي كوچكي را به دست مي كند به اسم كلارا. بچه ها عاشق اين عروسك هستند که با صداي دلنوازي از زبان مربي شروع به خواندن مي كند :"...Hallo, Hallo, Hallo, Ik bin Klara ". عروسك بعد از معرفي خودش با زبان شعر از همه هفت كودك حاضر اسم هايشان را مي پرسد و با آنها دست مي دهد. بچه ها براي لمس كلارا چند قدمي جلو مي روند و احوالپرسي را ياد مي گيرند. در پايان هر جلسه هم كلارا يكي يكي با بچه ها خداحافظي مي كند و برايشان آرزوي موفقيت مي كند. كلارا در كلاس موسيقي شخصيت مهمي است و هربار كه قرار است اسباب موسيقي را پس بدهيم محال است آراز راضي به برگرداندشان شود مگر اينكه يادآوري كنم آنها متعلق به كلارا هستند...
نكاتي كه من درباره اين كلاس ها خيلي دوست دارم:
و اين هم اهدافي كه از نظر من با انجام همين بازي هاي ساده قابل دسترسي است:
با پسرم: عزیز دلم. وقتی کف کفش های تابستانی ات را لیسیدی خونم به جوش آمد. داد زدم. اول فکر کردی یکی از آن بازی های تازه است که مامان لیلی گاه و بیگاه اختراع می کند. اما نبود. قهر کردی. حتی حاضر نبودی نگاهم کنی. ده دقیقه زمان لازم بود تا فکرهایم را سامان ببخشم. که این تقصیر تو نیست که فرق بستنی و زیره کفش را نمی دانی. که تقصیر تو نیست اگر من گاهی خسته می شوم. که راه های بهتری هم هست برای توضیح مطلب به تو. یادم آمد که باید می نشستم و توی چشمهایت نگاه می کردم و برایت روشن می کردم که بر طبق قانون خانواده ما لیسیدن کف کفش ممنوع است. یا خیلی کوتاه در دوجمله می گفتم که نباید این کار را می کرده ای. آشتی نکردی تا دلت با من صاف نشد....
عزیزم! گاهی می دانم که مادر کاملی برایت نیستم. می دانم و از خودم دلخورم. می دانم و از تو شرمنده ام. می دانم و همه تلاشم را می کنم تا باشم! این جور وقتها انگار یک صفر گنده ام در یک کارنامه پر از بیست! اما دلم می خواهد بدانی که مادر و پدرت تو را دوست دارند و به فکر تواند. دلم می خواهد بدانی که ما همه داشته ها و نداشته هایمان رابرایت گذاشته ایم روی طبق اخلاص و تقدیمت کرده ایم... دلم می خواهد بدانی و روزی برسد که همین طور که هستیم و بی قید و شرط دوستمان داشته باشی. آن روز که برسد، من و تو و بابا شاید خانواده ایده آلی نباشیم اما مادر و فرزند و پدر خوشحالی خواهیم بود...
پی نوشت ۱: ممنون مامان رایان عزیز بابت این پست که مرا به فکر واداشت.
پی نوست۲: برای این که بچه ها بتوانند به موسیقی خوب عادت کنند به چیزی جز یک کودک و یک مادر علاقمند نیاز نیست. مثلا مادر شاینا کوچولو این کارها را انجام می دهد.
كتاب قديمي ترين ابزار بشر است براي ترويج علم و آگاهي و مادر تمام رسانه ها محسوب مي شود. كتابخواني براي تخيل كودكان بستر مناسبي فراهم مي كند و باعث مي شود كه يادگيري و علم آموزي در بزرگسالي براي او لذت بخش شود. از اين نظر كتاب با ابزار تك بعدي همچون رايانه و تلويزيون قابل مقايسه نيست. اما براي ایجاد و بارور کردن عشق به خواندن، كتاب هاي خوبی لازم است تا همزمان با توجه و سرمایه گزاری معنوی، زمينه را براي ايجاد و گسترش این علاقه فراهم كند. به دنبال پست هاي مناسب و موثر "شازده کوچولو، قسمت اول"، "شازده کوچولو، قسمت دوم"، "شازده کوچولو، قسمت سوم"، "نورا کوچولو"، "من و پسرم" و "آرتینا" و یکی از پست های آخر "دونه" من هم مي خواهم در مورد كتاب هايي صحبت كنم كه رفيق هاي شفيق پسرم هستند، بي اغراق.

از کتاب های بیگانه به نیکی یاد می کنم چون تمام مشخصات کتاب هاي خوب را دارند. تصویر سازی جالب و کار روانشناسی برجسته در زمینه کودک.
برای ایجاد علاقه به کتاب در کودک نکات زیر را مفید دیدم:
پی نوشت: لطفا اگر برای بچه هایتان کتاب می خوانید و کتاب خوبی می شناسید ما را هم بی نصیب نگذارید و دعوت مامان آرمان عزیز را برای معرفی کتاب های مناسب لبیک بگویید.
با پسرم: در آزمایشگاه مشغول نت برداری بودم از پروسه انجام یکی از آزمایش ها، که یکی از همکارانم نگاهش افتاد به دفترچه یادداشت و نحوه نگارشم. خندید و گفت: "That is a stupid way for writing!". پسرم راستش اینکه از راست به چپ نوشتن احمقانه هست یا نه مطمئن نیستم ولی مطمئنم نگرش ما به جهان از ما یک احمق واقعی می سازد اگر روش دیگران را فقط به این دلیل که از با روش ما فرق دارد نپذیریم و نادرست بپنداریم . چقدر انسان شایسته ترحمی خواهیم بود اگر ذهنمان را این چنین به روی دنیا، رسوم، سنن و راه حل هابش ببندیم. پسرم بلند نظر باش و پنجره فکرت را به روی هوای تازه جهان بگشا. باشد که رستگار شوی.
تا به حال نشده بود با موجودی که به اندازه ناخن انگشت کوچکم هم نیست بجنگم و اینهمه نزدیک به شکست باشم! منظورم همین "Rota Virus" است: ویروس بیماری گاسترو آنتریت. بامزه به نظر می رسد. نه؟ شبیه برس دستشویی است که کچلی گرفته باشد!!!

هفته ای که گذشت برای من هفته مشکلی بود. برای آراز کوچولو هم. چندین بار به دکتر مراجعه کردیم. دکتر توصیه های مامان شاینا و مامان فراز را تکرار کرد برای جلوگیری از کم آبی بدن. به زحمت می توانستم محکم باشم! دست و دلم می لرزید. دکتر در یک جلسه پانزده دقیقه ای یک نکته خیلی ساده را برای من و محمد توضیح داد. تا چهارسالگی قرار است که پسر ما با چهارهزار نوع میکروب بامزه و جذاب دیگر آشنایی به هم برساند. برای بچه های مهد کودک رو این دوران زودتر پیش می آید و برای مدرسه رو ها دیرتر. قرار است تا چند ماه من وبلاگ آپدیت کنم و پسرم بیماری ها و در پی آن اطلاعات گلبولهای سفیدش را به روز کند!!!!
روز پنجم وقتی بیماری وخیم تر شد دکتر شک کرد به باکتریایی شدن (یا بودن) بیماری. برای آزمایش و نمونه گیری اقدام کردیم ولی همه چیز به طرز معجزه آسایی رو به بهبود رفت... حالا بهتر است پسرکم. بازهم کم شدن وزن که پیامد طبیعی ۵ روز تغذیه با مایعات کم شیرین و دوغ شور است. دوباره می دود و بازی می کند و دلمان را می برد. نگاهش می کنم و ته دلم اعتراف می کنم که هیچ نعمتی به اندازه سلامتی او ارزشمند نیست.
آراز کوچولوی من همین روزها شانزده ماهه شد.
پسرم پیشرفت های چشمگیری داشته است در غذا خوردن. قاشق اگر پر شده باشد به راحتی به دهان برده و می چرخاند و محتویاتش را خالی می کند. ماکارونی خوردنش با چنگال هم دیدنی است. حالا گیریم که یکی دو رشته بیشتر نتواند بخورد و از سر تا پا بشود سس ماکارونی! عاشق این شیوه غذا خوردنش هستم: با اعتماد به نفسی که همراه لقمه های غذا در لپهایش دور می زند! فنجان معمولی را هم اگر پر نباشد و پسر کنجکاو من شیطنتش برای کشف رابطه مایعات و جامدات و گازها گل نکرده باشد خیلی خوب مدیریت می کند و بعد از نوشیدن آن دستی به شکمش می کشد و کله اش را تکان می دهد و اضافه می کند: "به به!"
پیشرفت دیگرش لذت بردن از بازی الاکلنگ است. ماه ها است که گاه و بیگاه باهم راهی پارک (یا چنانکه در فرهنگ واژگاه آراز می آید تیژه/ کُ) می شویم. سرسره را دوست داشت آراز قهرمان، ولی گمانم فلسفه الاکلنگ برایش حل نشدنی مانده بود. اولین خنده های از ته دلش که همین چند روز قبل از روی الاکلنگ توی گوشم پیچید مطمئنم کرد که عاقبت :"می داند!" و از خودم پرسیدم آیا همیشه حاضر خواهم بود تا لذت ببرم از کشف جهان توسط این موجود کنجکاو دوست داشتنی؟
چند روزی می شود که به تنهایی برج بلندی می سازد با لگوی های دانه درشت و ذوقی می کند بیا و ببین. دست هایش را بالا می برد و با خنده مفتخرانه ای می گوید: "بُ..." که بعنی بلند شده است این برج لگویی من! آن آسمان خراش اسباب بازی را من و محمد بی نهایت بار تحسین می کنیم چون می دانیم پشت آن چه پشتکار و تمرکز خارق العاده ای خوابیده از تمرین با مچ دست و انگشتان معجزه گر: آفرین بر این بچه ها!
دیگر این که عاقبت یاد گرفته است که چطور با هواپیمای چرخدارش که اولین وسیله نقلیه اش محسوب می شود خود را جابجا کند. از همان زمان که خواندیم یک چرخ بی پدال می تواند در رشد فیزیکی کودک موثر باشد یکی برای آراز کوچولو تهیه کردیم. چهارماه آزگار این وسیله برای ما فقط کار یک وسیله هل دادنی را انجام می داد. اما یک هفته ای است که آراز کوچولو را حمل می کند. پسرکم پا می زند! موانع را با چنان مهارتی رد می کند که بیا و ببین. امیدواریم در چندماه آینده توانایی اش را در راندن سه چرخه پدالی هم محک بزند. (این هم نتیجه داشتن مادر دوچرخه سوار!)
کلاس های آموزشی اش خوب پیش می رود: موسیقی، شنا و ژیمناستیک. شنا را بیشتر دوست دارد و ژیمناستیک را کمتر. شاید به این دلیل که کوچکترین شاگرد کلاس ژیمناستیک است و واقعا از نظر توانایی های حرکتی به پای بچه های بزرگتر نمی رسد. طبیعی است که نمی تواند بارفیکس کند یا روی پله های طنابی راه برود. ولی در مسیرهای باریک خوب حفظ تعادل می کند و از وقتی که شروع به کار کرده مرتب اصرار می کند از جاهای بلند بپرد توی بغل ما! خدا آخر و عاقبت ما را با یک پسر فعال پرنده به خیر کند. با اینهمه، ترافیک کاری ما به زودی با تمام شدن کورس موسیقی کمتر خواهد شد... در یکی از پست های آتی در مورد این کلاس ها بیشتر خواهم نوشت.
با پسرم: عزیز دلم! چندی بود که ویرم گرفته بود که نکند داریم تو را با اینهمه چیزهای آموختنی آزار می دهیم! آنهم درست بعد از آنکه شروع کرده بودم به مطالعه در مورد روش های آموزشی مونته سوری*. اما در واقع در کلاس هایی که تو در آنها شرکت می کنی، کاری جز بازی بچه ها با والدین انجام نمی گیرد. تو هم مثل همه پسر کوچولوهای شانزده ماهه (ببخشید! مردان بزرگ شانزده ماهه) تا زمانی که با من یا آتا محمد در حال بازی باشی خوش خوشانت می شود و صرفا با حضور در این کلاس ها ما داریم زمان با تو بودنمان را پربار می کنیم. پربار برای تو وگرنه برای ما هر دم که با تو بگذرد غنیمتی است:
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود....
*روش مونته سوری: به طور خلاصه در این متد آموزشی بچه ها به صورت کاملا فعالانه در امر آموزش خود شرکت می کنند و از محیطی که به صورت استادانه ای غنی شده اند برای این کار سود می برند. مونته سوری که یک پزشک ایتالیایی معاصر بود که ادعا می کرد اصرار بر آموزش اجباری و غیر فعال کودک می تواند به سرکوب استعدادهای نهفته وی منجر شود.
دوچرخه سواری (یا دوچرخه نسواری!) برایم تبدیل شده بود به یک معضل بزرگ. از دیدن مادرها و پدرهایی که بچه هاشان را روی صندلی مخصوص کودک حمل می کنند و رفت و آمدشان خیلی آسوده تر از منی است که کالسکه خاکستری-سرخ آراز را همه جا دنبال خودم یدک می کشم، عقده ای شده بودم. خیلی سختم بود که راهم را اتوبوس های لاک پشتی دور کنند و بیشتر زمانی را که در آن ها حضور دارم، بی طاقتی های طبیعی کودکی را تحمل کنم که صرفا دلش می خواهد راه برود و کنجکاوی کند و نمی تواند.
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل! اینهمه امکانات و تسهیلات و ما بی نصیب. خیابان های دو مسیره : یکی برای دوچرخه و یکی برای سواری ها. مسیرهای فرعی و گریزگاه های دوچرخه ای. چراغ های راهنمایی مخصوص دوچرخه. زنگ های پر معنی از پشت سر: "آهای پیاده، بکش کنار!". با اینهمه پیش بینی های شهرسازی و زیر ساخت های مورد نیاز طراحی شده واقعا حیف نبود؟ اینجا بچه ها روی دوچرخه بزرگ می شوند و بزرگترها روی دوچرخه زندگی می کنند: موبایل جواب می دهند، ساندویچ می خورند، آواز می خوانند، سگ می گردانند، موسیقی گوش می کنند، بستنی لیس می زنند و چرت می زنند! برای همین هم به خیالم رسید که راحت تر از این کاری نیست.
این طور شد که یکروز بابا محمد با یک دوچرخه برگشت و روز دیگر شال و کلاه کردیم تا در پارک همسایه گشتی با دوچرخه بزنیم. درس های اول را از بابا محمد گرفتم و نشستم روی زین! بعضی وقتها من می افتادم و بعضی وقتها دوچرخه. بقیه موارد را هم هر دو باهم می افتادیم! و این اتفاق دهها بار دیگر تکرار شد با حالت های مختلف... هیچ وقت فکر نمی کردم برای رفتن راهی که خیال می کنم درست است و انجام دادن کاری که مرا به سرمنزل مقصود دلم برساند اینهمه به نگاه های تمسخر آمیز دیگران و لبخندهای پرمعنی شان بی اعتنا باشم! که بودم. یک هفته اول من و آراز و محمد تمرین دوچرخه سواری می کردیم. با وجود آسیبهای فیزیکی جزئی و کلی و همه آن برخوردهای تحقیرآمیزی که از سوی مردم عابر نصیبم شد اولین باری را که توانستم یک مسیر خیلی کوتاه را پا بزنم فراموش نمی کنم. در یک لحظه خاص حس کردم که عاقبت مغزم جدا از دریافته ها و دستورها می تواند حرکات نامحسوس وسیله نقلیه ام را درک کند و پاسخ های به جا و مناسب را در زمان لازم بدهد. بعد آن لذت ناب موفقیت آمد و کامم را همچون عسل شیرین کرد... دنیا را پشت سر گذاشته بودم و نسیم مژه های خیسم را به شادابی نوازش می کرد. مهمتر از همه چیز آن سد روانی عظیمی بود که پشت سر گذاشته بودم...
حالا که چند هفته ای گذشته است می توانم بگویم که لم کار دستم آمده است. یکی دو تصادف ناچیز با در و دیوار و مردم عابر داشته ام(!) که شکر خدا حادثه جدی نبوده است. البته هنوز تا آن روزی که بتوانم آراز کوچولو را سوار یکی از آن صندلی های مخصوص کودک کنم راه درازی مانده است، اما "طی طولانی ترین مسیرها با برداشتم اولین قدم ممکن شده است" ¤ تا آن زمان آراز Helmet ¤به سر مهمان دوچرخه بابا است.


پی نوشت: دریا مامان شازده آرمان کوچولو در سه پست پیاپی طولانی زحمت کشیده و مجموعه جالبی را از کتاب های کودکان معرفی کرده است. جز آنکه پدرها و مادرهای علاقمند می توانند شناسنامه دقیق این کتابها را ببینند، مامان آرمان دیدگاه های کلی و بازتاب های پسر کوچولویش را هم شرح داده و طبقه بندی سنی کتاب ها را هم با دقت و ریز بینی خاصی انجام داده است که دیدنش خالی از لطف نیست. خواندن این پست ها را به شما هم توصیه می کنم. به علاوه با کمال میل دعوت دریای عزیز را اجابت می کنم برای معرفی کتاب های مورد علاقه پسرم در یکی از پست های آتی. شما هم اگر کتابی می شناسید که کودک دلبندتان دوست دارد و برایش به هر دلیلی مفید واقع شده است، ما را بی نصیب نگذارید.
¤ جبران خلیل جبران
¤ کلاه محافظ دوچرخه سواری
حكايت من و اين وبلاگ شده است حكايت معشوق يمني. هر زمان كه در ايرانم و نزديك تر، مشكلات ابزاري و زماني ميان من و او قد علم مي كنند. حتي اگر از اين هم بگذريم مگر آنهمه ديد و بازديد و مهماني و شام و گردهمايي مجالي براي اينترنت و وبلاگ نويسي باقي مي گذاشت؟ دندان ششم گل پسر ما هم اجلال نزول فرمودند از آن بالا بالاها. نتيجه اش چند شب بي خوابي بود و تب خيلي بالا. ساعت دوازده و نيم شب بود كه آراز گريه هاي آنچناني مي كرد و داغي پوستش قلبمان را مي فشرد. ولی بعدش خنده های پسرکم با سه دندان بالا و سه تا در پایین مرصع شد. (البته با یک ترصیع نامتقارن!)
نه اين كه فكر كنيد اين دندان بالايي چندي بيشتر نوبرانه بود! چون يك دو روز بعد وقتي كه از بي اشتهايي مطلق آراز به تنگ آمده بودم و توي دهان كوچكش دنبال آثار برفك كانديدا آلبيكانس مي گشتم در عين ناباوري بر خوردم به يك دندان آسياي بالا حي و حاضر كه خارج از نوبت نيش زده بود (این یکی حداقل پای دو تا از توی نوبتی ها را لگد کرده!) و در نهايت پررويي لثه پاييني خود را تحريك كرده بود به کودتا و به یك دندان آسياي پايين هم به اين ترتيب در حال تولد بود! شاخ در آوردم! باورش مشكل بود كه دندان هفتم پسرم يك دندان آسيا باشد نه يك دندان نيش. سه دندان مشكل آنهم در يك هفته نوروزي ما در ايران!
در اين چند روز كوتاه، بدنم با كم خوابي و تغيير ساعت و تغيير دما به هيچ عنوان كنار نيامد كه نيامد. پسر كوچولوي ما از تغيير ناگهاني طعم غذاها هم علاوه بر دلايل پيشين دل خوشي نداشت، كلا تصميم گرفت خوردن غذاهای جامد را كنار بگذارد! شايد اگر به محض برگشتن، زندگي عادي مان را پي مي گرفتيم مي شد روزهاي از دست رفته را جبران كرد ولي به همين كه رسيديم بابا محمد براي شركت در كنفرانسي در انگلستان تركمان كرد و بعد هم یک سرماخوردگي سخت انرژي باقيمانده مان را گرفت.
من كه هنوز هم يك حنجره ملتهب، يك صداي جيرجيركي و استخوان هاي دردناكم را با خودم يدك مي كشم. آراز كوچولو هم با وجود کاسته شدن از سرفه های غلیظ و اشک چشم های آبچکان که به لطف داروی دکتر ممکن شد، دو سه كيلويي وزن كم كرده و رفته در رده پروزن ها! پاي چشمهاي قشنگش هاشور تب خورده و وقتي بغلش مي كنم، سبكي ناگهاني اش دلم را به درد مي آورد. در اين يك هفته گاهي شير خورده و گاهي آن را هم نخورده است. گاهي شايد يك قاشق مربا خوري ماست يا فرني هم اضافه شده به اين رژيم بدون آهن و پروتئين. ليلي، مادري كه هرگز هيچ غذايي را به زور يا ترفند و بازي به پسرش نداده است، اين روزها بايد خيلي خودش را كنترل كند تا اين كار را نكند... آراز مثل مرغ كرچي كه دنبال جوجه هايش بگردد هر روز هزار بار با وسواس و دقت اتاق ها را مي گردد و "آتا" "آتا" مي گويد. بعد هم وقتی برایش توضیح می دهم که چرا پدرش اینجا نیست سرزنش بار نگاهم می کند مثل اینکه تقصیر من باشد! اين غم نشسته بر پلكهاي طلايي اش رنجورم كرده است. بعد اينهمه مدت كه از آمدنمان مي گذرد هنوز هم خسته نشده از "آتا" گفتن و اين پروسه حتي در خواب هاي آشفته اش ادامه دارد. اين هم سوغاتي سفر ما: يك پست پر از اشك و ناله و آه تا بلكه دلم خالي شود از اینهمه تنهایی و غربت و بیماری!
اما یکی از قشنگترین قسمتهای سفرمان شهر دوسلدورف و باغ وحش آبی اش بود. آکوازو - لوبک میوزیوم یکی از دیدنی ترین باغ وحش هایی بود که تا به حال دیده ام. ماهی های مدادی که در آب شنای عمودی می کردند، بچه هشت پاها، سفره ماهی های زبل و پنگوئن های دلقکی، فک های شناگر و کوسه ها، ایگواناهاي كاهو خور و آخوندک های پرهیبت، سوسک های قرمزی به درشتی دست و عروس های دریایی متفرعن که به همه بی اعتنا بودند. مار و میمون و موش و قورباغه فراوان بود و حیوانات عجیب و غریبی که چه به دلیل محیط زیست غیر طبیعی و استتار عالی خودشان و چه به خاطر نورپردازی و دسته بندی منحصر به فرد این باغ وحش واقعا انسان را با وجد می آوردند. آراز که عشق عمیقش به حیوانات معرف حضور هست در این زیبایی وحشي غوطه خورد و در چندین ساعت گشت و گذار، واله و مبهوت ماند و جیکش در نيامد. من و محمد هم که مرتب مثل بچه ها بالا و پایین می پریدیم و حیواناتی را که کشف کرده بودیم نشان هم می دادیم. دوسلدورف را شهر گرم و دوستانه ای دیدم و با اینکه مدت زمان کوتاهی را در آن گذراندیم، خوشایندش یافتم. اگر گذرتان به آنجا افتاد و بچه حیوان دوستی داشتید خیلی حیف است که باغ وحش آبی و پارک بزرگ کنار آن را ندیده بگذارید.




نوروز که البته جای خود داشته و دارد. مثل همیشه چهارشنبه سوری آن که دور هم بودنش آدم را کیفور می کند و بعد هم پریدن از روی آتش و آجیل خوری. عید و عیدی و شیرینی های نخودی و چای هایی که خانوم هر خانه ای برای رقابت با دیگران دم می کند و مستت می کند. ماهی قرمز های محکوم به فنا که امسال آراز از دیدنشان ذوق کرد و همه دید و بازدید ها را به پای تنگ بلور منتقل کرد. صدای "ماااااااا" ی بلندش با هر قر و غمزه ماهی در هفت در و همسایه می پیچید. هنر داد و ستد بو-سه او هم در کلاس های تقویتی وطنی پیشرفت کرد و با بو-س های آبدار ظرف همه دوستان و آشنایان را از محبتش لبریز کرد. مانده بودیم که جنبه بهداشتی ماجرا را بگیریم و مانعش شویم یا ابراز مهرش را به انسان های دیگر تشویق کنیم.


پي نوشت۱: عكس ها توضيح دارند.
پی نوشت۲: هنوز هم حرف نگفته زیاد است. اما بماند برای روزی که به اندازه امروز غمگین نباشم.
فرهنگ واژه های چهل گانه آراز منتشر شد:
|
نگویید |
بگویید |
معني و توضیح |
|
چشم |
چش |
در همان حال یا پلک چشم خود را در نهایت دقت و احتیاط لمس کرده یا چشم فرد گوینده را دربیاورید. |
|
دماغ |
دَ |
|
|
گوش |
گوف |
|
|
لپ |
لُف |
|
|
پا |
پا |
|
|
ابرو |
آبجی |
|
|
هاپو |
آپو |
|
|
شیر |
شی... |
|
|
فک |
کف |
بعد از گفتن اين كلمه خجالت بكشيد. چون آن را آنقدر بامزه گفته ايد كه هربار پدر و مادرتان شما را در آغوش گرفته اند و بوسيده اند. |
|
اسب |
ابس |
بعد هم اضافه كنيد پيتيكو پيتيكو!!! |
|
قارقا |
قاقا |
کلاغ (ترکی) |
|
الاکلنگ |
تیژ!! |
تلخیصی از شعر الاکلنگ و تیشه. هر روز اين كلمه را آنقدر بگوييد تا دل مادرتان به رحم آمده شما را به پارك ببرد. |
|
كتاب |
تا |
در همان حال كتاب به دست به سمت مادر يا پدرتان برويد تا برايتان بخواند. |
|
توپ |
تو... |
|
|
گار |
گا... |
برف (ترکی) |
|
دو |
دو |
بعد از يك حتما بايد بگوييد. حتما بگویید ها!!! |
|
سه |
سس |
|
|
نه |
نو.... |
|
|
ده |
د |
|
|
ساعت |
عت |
|
|
آتا |
آدا |
پدر (ترکی)، با حداقل 100 لحن متفاوت. بهترين آن زماني است كه پدرتان از در داخل مي شود. همزمان بايد با سرعت چند کیلومتر بر ثانيه به طرف در بدويد. |
|
آنا |
آنا |
مادر (ترکی)، با حداقل 100 لحن متفاوت. دل نشين ترين آن صبح بعد از يك خواب دبش است. |
|
آراز |
آیا |
به كنايه به مونيتور هم گفته مي شود كه تصوير دسك تاپ آن يك آراز كوچولو است. |
|
shake |
shey |
تكان دادن (انگلیسی)، همزمان باید خودتان را تکان بدهید |
|
Oops |
Aaps |
همان ای وای وطنی خودمان (انگلیسی) |
|
داخ داخ |
دا دا |
خداحافظ (به زبان مردم اين كشور)، بعد از گفتن اين كلمه اگر مادرتان در حال ترك مهد كودك بود به معناي واقعي كلمه گريه كنيد. |
|
اوف |
هوف |
زخمي، در همان حال بايد بدويد و كف پاي پدرتان را كه يك ماه قبل يك تاول زده بود نشان دهيد و ببوسيد. اگر پدر و مادرتان چندين بار شما را از بوسيدن كف پا منع كردند، مي توانيد وقتي حواسشان نيست زود اين كار را بكنيد. اگر نشد کف پا را نوازش کرده و بگویید نا... (به معنی ناز) |
|
موز |
مو... |
|
|
سوت |
هوف |
شير پاستوريزه (ترکی) |
|
يورد |
نو... |
ماست (ترکی) |
|
ماكاروني |
ما... |
به محض شنيدن اين كلمه بي توجه به اين كه كجا هستيد روي زمين بنشينيد تا بشقاب ماكاروني پيش رويتان ظاهر شود. در ادامه مي توانيد تا جايي كه دلتان خواست رشته ها را به سر و صورت خود بماليد. |
|
آچ |
آچ |
باز كن (ترکی)، در همان حال بايد بارها در را ببنديد و از نو باز كنيد تا بتوانيد اين كلمه را بازگو نماييد |
|
آت |
آت |
بينداز (ترکی) |
|
توشدی |
توش |
افتاد (ترکی) |
|
گئدی |
دئدی |
رفت (ترکی) |
|
گل |
د... |
بیا (ترکی) |
|
قديخلا |
قدي |
قلقلك بده (ترکی) |
|
مين |
مي... |
سوار شو (ترکی)، در همان حال حتما بايد پدرتان در حالت چهارزانو جلوي شما باشد و شما سوارش شويد. |
|
ايچ |
ايچ |
بنوش (ترکی) |
|
من |
م.... |
اشاره به خودتان بكنيد و خودتان را به ديگران يادآوري كنيد كه مثلا من را بغل كنيد يا به من هم بدهيد. |
|
آبروم رفت! |
آب! |
همزمان با دست به صورت خود بزنيد و لب زيرين خود را گاز بگيريد. |
پاورقی ۱: در صورت تمایل برای خرید با نویسنده وبلاگ تماس بگیرید.
پاورقی ۲: آراز را پاس بداریم!
این معجزه های خُرد،
این نمایه های تردید ناپذیر ایمان نستوه
امروز گیر پیچ و واپیچ جورچین کودکی ها
در اندیشه شکوهمند فردایی که خواهند آفرید، به تکانک سرانگشتی!




پی نوشت۱: پسرم! مادرت راببخش اگر امروز ندانسته یکی از آن سرانگشتان معجزه گر را لای در جا گذاشت.
پی نوشت۲: شایلی جان! دوازده اسفند، سالروز تولدت مبارک. دوست تو بودن را دوست دارم!

پي نوشت: گاهی دلم می خواهد پسرم مودب ترین و حرف گوش کن ترین پسر دنیا باشد. سر رو رویش همیشه از تمیزی برق بزند و اسباب بازی های ضدعفونی شده داشته باشد. هله هوله نخورد و تا شانزده سالگی زیر نظر مستقیم خودم بزرگ شود. این جور وقت ها یاد کنراد¤ می افتم. داستانی که در کودکی خوانده و عاشقش شده بودم... پسرکی که در یک کارخانه و طبق سفارش ساخته می شود و در یک قوطی کنسرو به مادرش تحویل می شود... پسری که به معنای واقعی کلمه عالی است: نمره های درخشان می آورد، کلاس ها را جهشی می خواند، با خودش سرگرم می شود، وقتش را فقط با تماشای تلویزيون پر می کند، محبوب معلم است، بشقاب ناهارش را با میل و و رغبت می خورد، عاشق سبزیجات پخته است و هرگز دروغ نمی گوید.
خود کنراد هم یکروز تصمیم می گیرد که کنراد نباشد و آنقدر تغییر می کند که سازندگانش هم او را به جا نمی آورند: همین می شود نتیجه اخلاقی داستان. من هم گمان می کنم بچه ای که بیست باشد، ندیده تجدید است! پسرک من هم گاهی بیسکوییت و کیک نوش جان می کند به جای گوشت و سبزیجات، غر می زند بعضی وقت ها، لیوان شیرش را چپه می کند، از سر و رویش ماست می چکد و اگر دستش برسد برگ درخت می خورد! می رود روی هره پنجره یا پوشک نبسته می زند به چاک... آنوقت گاهی که پیمانه انرژی ام پر و پیمان باشد، کنراد و قوطی کنسروش می آید جلوی چشمم و مامان قابل تحملی می شوم و همه بکن نکن ها را جارو می کنم و می ریزم دور. به آراز کوچولویی که به خاطر «جزییات مهم» کلافه ام کرده می گویم: "آفرییییییییییییییییییییین!" و برایش کف می زنم... آی می خندیم به ریش همه چیز ما مادر و پسر. حالا نخند کی بخند!


¤ کنراد، پسرک ساخت کارخانه، نوشته کریستینه نوستلینگر
پی نوشت:
وسوسه شده ام نامه ای به فرهنگستان زبان فارسی، بخش واژه های مصوب بنوسیم و کلمه های ابداعي آراز را پیشنهاد بدهم. واقعا قشنگ نیستند؟
پیز........... به جای زیپ
اَبس......... به جای اسب
کُف.......... به جای فک!

كوچولوي من اين روزها سيزده ماهگي را تجربه مي كند. چه تجربه شيريني. حوادث روزانه كوچكي كه براي خودش رقم مي زند، خوشي و خوشبختي را مثل كادوهاي روبان پيچ به ما تحويل مي دهد:
ماجراهای آراز:
كتاب اولين و آخرين عشق آراز است. اگر درازکش باشي، فكرت مشغول باشد، ايميل بزني، تلويزيون تماشا كني يا به هر دليلي بيش از 5 دقيقه يكجا نشسته باشي، يكدفعه يك دست كوچولو با كتاب به طرفت دراز مي شود! اگر خودت را به نفهمي بزني دستت را مي گيرد و مي كشد به طرفش و مي گذارد روي كتاب و با آن چشمهاي درشتش زل مي زند به تو. اگر باز هم كتاب را برايش نخواني (كه به ندرت اتفاق مي افتد بس كه ژست هايش خوردني است و بسكه علاقه اش به كتاب مايه مباهات ما است) خودش مي رود و پشت به تو و رو به ديوار مي نشيند و همراه با غرلند، خودش براي خودش كتاب مي خواند!
جواب سوالها را مي داند.
پسرم، پيتر چطور خميازه مي كشد؟ آآآآآ (دست جلوي دهن)
اين چيه؟ اَبس!!! (اسب) یا هاپو یا قارقار!
ببره چي مي گه؟ اَو... (صداي غرش!) خانم مربی چی می گه؟ زززززز... (زیلینگ زیلینگ!!!)
ساعت كو؟ مي گويد عت! عَت! با انگشت اشاره اش نشان مي دهد.
بابابزرگ می می نی چي مي گه؟ امان مَ مَ مَ (امان از اين می می نی!!!) و هزار سوال و جواب ريز و درشت ديگر.
با اينكه زبان فارسي نمي داند ولي عاشقانه به شعرهاي كتاب كودكان به فارسي گوش مي دهد و امكان ندارد لحظه اي از آنچه مي گويي غفلت كند. همه بيست جلد كتابي كه از ايران آورده ام و يا اينجا خريده ام هر روز سي- چهل باري از نو خوانده مي شود. همه شان را من و محمد از حفظيم! فكر مي كنم يك تشكر واقعي به ماني كوچولوي شجاع بدهكارم بابت سري كتابهاي مي مي ني. ماني جان آراز عاشق اين كتابها است.
پسركم خوب مي داند كه چه مي گوييم. و دستورات را خوب مي فهمد و عمل مي كند فقط اگر بخواهد!"برو كتابتو بيار برات بخونم" "اينو نه! اوني رو بيار كه خرگوشه توشه!" "دنبالم بيا" "توپ رو بردار و بده به آتا تا برات پرتابش كنه". ولي واي به حال اون روزي كه دلش نخواهد عمل كند. مثلا "دست زدن به سطل زباله ممنوع!" "گيره موهامو نكش!" و "آشغال گوشت رو نكن تو دهنت!" جمله هاي دستوري هستند كه به ندرت به آنها عمل مي شود!
غذاهاي مورد علاقه اش: ماهي، كلم بروكلي، فلفل دلمه اي، ماست و ماكاروني است و غذاهاي مورد تنفرش: گوشت خالي مرغ و گوسفند، تخم مرغ، انواع ميوه و سبزي، حبوبات و غلات! غذاهاي اين گروه بايد با گروه اول مخلوط شود يا با ترفندهاي ويژه اي داده شود وگرنه از آن گلوي مشكل پسند پايين نمي رود!
با مهارت مسواک می زند. بعد از هر وعده غذا آراز خان مسواکش را تحویل می گیرد و با سر و روی کسی که کار واقعا مهمی دارد شروع می کند به مسواک زدن. البته گاهی در و دیوار را هم مسواک می کند تا احیانا کرم نخورتشان!
قشنگترين صفت اخلاقي پسرم اجتماعي بودن اوست. محال است از فرد غريبه اي بترسد، خجالت بكشد يا به رويش نخندد. هميشه و در هر برخوردي، آراز براي برقراري رابطه نفر اول است. اين انرژي فراوان و ذخيره محبتي اين چنين ژرف كه هرگز تمام نمي شود و همه دنيا را فرا مي گيرد از كجا مي آيد؟ نمي دانم... روزهاي چهارشنبه گردهمايي مادران برگزار مي شود. گردهمایی مادران یعنی یک فنجان قهوه، درد و دل و غیبت، بازی بچه ها با یک عالمه اسباب بازی جدید و البته همدیگر، و تبادل اطلاعات در مورد بچه ها. آراز به محض ورود مرا فراموش مي كند و يك مامان جديد با اکازیون و ضمانت نامه پيدا مي كند. "ناديا" يك خانم مهربان روس است. "داشا" كه دختر كوچولوي ملوس ناديا است مي دود و بغل مادرش مي نشيند... آراز از رو نمي رود و به زور در آغوش ناديا جايي براي خودش باز مي كند و با صداي بلند مي خندد!!!
وای به حال کسی که توی وسایل نقلیه عمومی حواسش به پسر ما نباشد و با او حرف نزند! پسرم آنقدر حرف می زند، غر غر می کند، سرش داد می زند، با دست نشانش می دهد، دالی بازی می کند و لبخند تو دل برو می زند که طرف از رو می رود. موقع پیاده شدن با یک مینی بوس دوستی که جمع کرده بای بای می کند!!!
من يا بابامحمد يك بحث جدي را دنبال مي كنيم. وسط بحث متوجه مي شويم كه آراز دارد با دقت نگاهمان مي كند. مي پرسيم: "آراز جان، انصافا اين طور نيست؟" آراز با حالتي حكيمانه كله اش را به حالت تأييد تكان مي دهد!
تا عصر هر موقع همسايه بغلي در خانه شان را باز و بسته مي كند، آراز "آتا" "آتا" گويان مي دود به طرف در و سرخورده بر مي گردد. شب كه "آتا" مي آيد، آراز لبريز شوق مي دود و از شلوار بابا آويزان مي شود و تا بغلش نكند آرام نمي گيرد. بعد از بغل شدن، پسرك که از ابراز احساسات تندش سرافکنده شده، با انگشت به همه اتاقها و پنجره ها اشاره مي كند و همه اتفاقهايي را كه افتاده از نو و به زبان آرازي! نقل مي كند. یعنی "باهات حرف جدی داشتم ها... وگرنه نمی اومدم بغلت!". توي قصه درازش حتما هاپو هست و كلاغ و پيشي و كتاب!!!
با پسرم: عزیزم فرصت خیلی خوبی برایم پیش آمده که برگردم سر درس و کار. یک کار تحصیلی نیمه وقت در کنار بهترین مهد کودک این شهر، با کارفرمایی که برای باور کردن انسانهای مصمم و حمایت زنان موفق به هیچ ترغیبی نیاز ندارد. خانم پروفسور جنیفر، که دو بچه ۱.۵ و ۵ ساله دارد، می گوید که به من ایمان دارد، می گوید مادر بودن یعنی کار با برنامه ریزی، می گوید موفقیت یعنی خلاقیت توام با پشتکار... تو به من بگو. آیا آمادگی داشتن یک مادر شاغل را داری؟ آیا می توانی تحمل کنی که برخی از روزهای هفته را کنارت نباشم و نازت را نکشم؟ محبوب قهرمانم، آیا می توانی؟ آیا می توانم؟

یکی دوبار که از همین مسیر عبور کردم و با کمی دقت بیشتر، یک عروسک پیچیده در قنداق و تصاویر درناهای بقچه به نوک را هم دیدم و طنابهایی که اصلا نمی شد بند رخت باشند و بعد از پرس و جو فهمیدم وقتی قرار است نوزادی در محلی متولد شود، پدر و مادر با تزیین سر در شادی خودشان را از حضور مهمان تازه به همه دنیا اعلام می کنند... گرچه همه شان هم به اندازه والدین خانه بالایی شوخ طبع نیستند و آویزهایشان بیشتر گل و پولک و بادکنک است!!!!!
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟ دولت صحبت آن مونس جان ما را بس.




خانه غرق سكوت است: آرامش قبل از طوفان. به زودي مهمانها مي رسند. آراز خوابيده و محمد براي تحويل گرفتن كيك بيرون رفته است. من در ميان بادكنك ها، آويزها، زلم زيمبوهاي گره خورده به ديوارها و تولدت مبارك ها نشسته ام و متحيرم. كيك آراز كفشدوزكي است با بالهاي قرمز و شاخك هاي شكلاتي. براي سفارش كه رفته بوديم يك سازه سمبوليك در ذهن داشتيم، چيزي مثل كره زمين. ولي كفشدوزك را كه ديديم هرسه عاشقش شديم. من و محمد فكر كرديم پسركمان گذشته از ديدگاه درشت ما به عنوان موجودي با پتانسيل نهفته هزاران انسان بالغ موفق، در واقع كودكي است كه مثل همه بچه ها از ديدن رنگهاي ناهماهنگ شاد مي شود. پس بگذار كفشدوزك را كه مي گويند حشره آزادي و آرزوهاست در اولين كيك تولدش داشته باشد. بگذار كوچولوي ما بچگي كند و در بچگي آرزوهاي بزرگ داشته باشد. بگذار آزادي كودكي را با تمام وجود لمس كند. بگذار دستش را توي كيك فرو كند و بمالد به سر و صورتش. امروز روز اوست.
اينجا يك قطعه از بازي حلقه هوش افتاده و آنجا ملاقه و كفگير. آرازم با آن قدمهاي گنده گنده حملشان كرده. كف آشپزخانه پر از دانه هاي برنج است. تا جايي كه توانسته خورده و بقيه را له كرده: با دستهاي توانای كوچكش. همين چند ساعت پيش بود كه مودبانه و با مشت به در حمام مي كوبيد و "آتا" "آتا" گويان پدرش را صدا مي زد یعنی كه "من هم مي خواهم حمام كنم!" خدايا يعي يكسال گذشت؟ مگر همين چند ساعت پيش نبود كه متولد شد؟ همين دو سه دقيقه قبل نبود كه اولين قدمش را برداشت؟ چه زود گذشت! هرگز اين حجم از احساسات مختلف را در بازه زماني چنين كوتاه تجربه نكرده ام.... هرگز اينهمه مادر نبوده ام! پسرم براي يكسال خوشبختي كه به ما ارزاني داشتي از تو ممنونم. خدايا ... آيا اين منم؟ روزگار چه زود طي شد... بال و پري زد و حتي گذر نسيم پرهايش، بادبادك دلم را تكانكي نداد. مي دانم. زمان هميشه اندك است. ناكافي است. من همين يك لحظه را گرفته ام و از دامانش آويزانم. يك دم ديگر آراز در را باز خواهد كرد و با صورت از ته تراشيده و نگاه درخشان سبز-آبي اش خواهد گفت: "مامان! من دارم تركت مي كنم. موهايت چه سفيد شده... بگو كه هنوز هم دوستم داري!"
من همين يك لحظه را دارم. همين يك لحظه است كه توانستم آراز را در آغوش بكشم و خواب هم آمد و پلكهاي عزيزش را بست. حلقه هاي موي بورش بوي شير مي داد. نكند اين دم فرار كند بازهم؟ ساعت خميازه مي كشد. مي ترسم بازهم زمان بگذرد. نرو! من هم آخر ميخكوبم به تو بي انصاف! آينده روي تخت خوابيده و من در يك چشم به هم زدن با گذشته گذشته ام! رفته ام! من همين يك لحظه را دارم. يك لحظه براي بوسيدنش، دوست داشتنش، پرستيدنش! براي دادن هديه تولدش، بازي فكري و مكعبهاي خانه سازي و يك عالم كتاب. من فقط همين دم را فرصت دارم كه بگويم: پسرم تولدت مبارك!
پی نوشت۱: فرقت یار آخر شد... دو فرشته دیگر متولد شدند. شیوا جان! و بهار جان! مادر شدنتان مبارک باد... طی طریقتان در راه عشق مستدام...
پي نوشت۲: دو هفته اي زودتر گرد هم آمديم براي پاسداشت روز خاص تولد يكسالگي. پست بعدي ام را دور از ايران خواهم نوشت.... دوستان همه تان در پناه حق باشید.

پی نوشت: جز آن گام کوچک برداشته شده به سوی آغوش مادر در دهمین ماهگرد حضورش در جهان هستی، آراز ما نخستین کتاب زندگی اش را ورق زد و برای هر برگش آواز خواند...
هفته ديگر مي رسم به خاك وطن. كم كم تا يكماه دسترسي ام به اينترنت بسيار محدود خواهد بود.... . اي همه آنهايي كه مخاطب شناس و ناشناس گفته ها و نا گفته هاي منيد! دوستتان دارم، حتي اگر نباشم...
اي ديار دلنشين! اي غربت آشنا! آيا بار دگر خواهمت ديد؟

پ.ن.۱ : آراز قهرمان كف مي زند و همزمان مي گويد ناناي ناي! يعني پسر موقرم سفارش رقص مي دهدبه ما! قول داده ايم كه كلي عاشق سينه چاك آراز نديده در فرودگاه منتظر اجراي فرمايشات ريز و درشتش باشند!
پ.ن.۲ :بليط هواپيما را كنار پنجره خواهم گرفت تا نرسيده نشانش بدهم كه :"پسرم! اينجا خاك توست!"
پ.ن.۳ :هنوز نرفته و در گير و دار هزيمت سرما خورده ام...
سه نفری می رویم برای خرید. من یک شلوار جین پیش سینه دار می پسندم و محمد یک پیراهن مردانه آبی. نتیجه را روی آراز آزمایش می کنیم! می نشانیمش جلوی رویمان و نگاهش می کنیم. توی این لباسها مثل یک فرشته است که بالهایش را توی بهشت جا گداشته باشد. یک باره بزرگ می شود. اشراقی مادرانه در وجودم می پیچد. تصور سالها بر سرم آوار می شود، انگار به آینده پرتاب می شوم: آراز را می بینم لبخند کجی بر لب كه در صورت پاكتراشش مي درخشد به من مي گويد كه به زودي براي ادامه تحصيل در دانشگاه ... ما را ترك خواهد كرد! قلبم به درد مي آيد! آخ پسركم! مي دوم و در آغوشش مي گيرم، خدايا رويا بود همه تلخي و شيريني درهمش! هنوز بوي شير پاکتی آبی مي دهد اين گردن نازك، هنوز ۶ ماهه است و سينه خيز را دنده عقب مي رود. بزرگ نشو. بمان همه وجودم فداي آن مژه هاي سنگين طلايي ات!
تابلوي اول: آن سو
شبي است روشن. خسته و دلزده ام. چشمهايم مي سوزد براي آنهمه ماراتن خستگي ناپذير روي صفحه نمايشگر رايانه. تار و پود وجودم از بدوبدوهاي روزانه مي خواهد از هم بگسلد. آراز كوچولو كم كم خواب مست شده است، بعد از پنجمين دور خواباندنش. حتي توي خوابهاي نرمش هم لپهاي صورتي اش گهگاه بالا و پايين مي روند. مي خواهم بخوابم. اما نگاهم حتي به ديدن يك روياي كوچولوي غير ممكن هم گرم نمي شود. با نفس زدنهاي تند از نو مي خواندم. دوباره كنارش مي مانم تا پر پروانه خواب بنشيند بر لباس خواب سرشار از گوسفندش. خدايا پس كي بزرگ مي شود، کی مرد می شود... يعني يكبار ديگر مي آيد آن روزي كه تا پگاه بخوابم و مادر را با چادر نماز قهوه ايش در خواب ببينم؟
تابلوي دوم: این سو
آراز پا می سراند زیر تخت و از آنجا نقشه می کشد برای موبایلهایمان که معصومانه دارند شارژ عصرگاهی شان را مزمزه می کنند. کف پایش را به پایه تخت بگیراند کار تمام است، رسیده است! زود برش می دارم. می بوسمش. نفس گرمش که لابلای موهایم می پیچد انگار شتکی است از سرزنش. "مامانی چرا اجازه نمی دهی زندگی را تجربه کنم. گلی گلدان زاده در پس دیوار شیشه ای گلخانه، این را می خواهی تو؟ مگر نگفته بودی من شکوفه وحشی چمنزارها خواهم بود؟" پشیمانم!
تابلوی دوم: آن سو
دارم مطلبی را ترجمه می کنم و دفتر و دستکها دور و برم را گرفته اند. کتابچه راهنمای قرمز توی یک دستم طاقباز است و آراز هم در بغلم وول می خورد. تمام وجودش خلاصه شده در تمنای کتابچه قرمز. کسی در می زند. می توانم بگذارمش توی تخت نرده دارپیش اسباب بازی های خسته کننده یا اینکه همانجا بماند و با دفتر سرخ کَمَکی خوش باشد. همانجا می نشیند تا من برگردم. وقتی بعد از سی ثانیه سر می رسم مجبور می شوم نصف صورت حسابها را از توی دهن کوچولویش بیرون بکشم! باید یکروز را با اضطراب سر کنم که نکند چند عدد و رقم ار دستم فرار کرده و رفته باشد لابلای دستگاه گوارشش!
تابلوی سوم: این سو
دارم سوپ ماهی برای آراز درست می کنم. پسر کوچولویم مدتی است وارد مرحله واژه های دو صدایی شده: ده ده بابا مَزمَز وِس وِس! امروز آرام است و با خودش سرگرم. زیر چشمی نگاهش می کنم. آرام آرم برای خودش آواز می خواند. دلم می خواهد با همه وجودش درسته بخورمش: با موها، دستها، پوشک کثیف و زیر شلواری اش که رویش عکس زرافه دارد! آیا خوشبخت تر از من در همه گیتی هست؟
تابلوی سوم: آن سو
دارم می روم سوار مترو خط آبی شوم به طرف مرکز شهر. از آن پایین می شود سکو را دید و تابلو اعلام زمان را که نشان می دهد تا ۱ دقیقه دیگر مترو می رسد. مردم دوان دوان از کنارم رد می شوند،َ اما من نمی توانم! کالسکه آراز را همراهم دارم با خود نازنینش که دراز کشیده و با کارامل بازی می کند. تازه نمی شود از پله های برقی رفت. باید ایستگاه را دور بزنم تا به بالابر برسم. انگار سنگینم انگار به زمین چسبیده ام... جا می مانم....
يك نقطه از يك سطر: مي شود براي شيرين كردن فرني از سنجد به جاي شيرين كننده هاي مصنوعي استفاده كرد.
|
|