|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
چند سال گذشته از آن روزی که دور افتادم از آغوش پرمهرت؟ سی ام مرداد ماه چه سالی بود؟ چند سال فاصله هست از آن نجوای عاشقانه "خدایا دخترم لیلی را به تو می سپارم؟" کی بود آن شب طولانی که تا صبح خوابمان نبرد و نشستیم به حرف. حتی همان لحظه هم گمت کرده بودم. همان جایی که می گفتی کمردرد امانت را بریده است. از کجا باید می دانستم که سرطان انگشتان پرمویش را لای مهره های ستون فقراتت می گرداند؟ از کجا باید می فهمیدم که شب آخری است که می بینمت؟ چطور حدس می زدم که سه ماه بیشتر تا تولد واپسینت فرصت نیست مادر؟ بگذار بگویند که دیوانه ام. اما هنوز هم دلم می خواهد بویت کنم. هزار بار. و تو زیر گوشم بگویی: "بالامدی، الله بالامدی"*. از همان ها که هر روز می گویم : به پسرم. می گویم و لابلای موهای عسیلنش دنبال رایحه تو می گردم. مادر... مادر.... مادر...
با پسرم: اگر يكروز دانستي كه باران را دوست نداري، اگر باران را نفهميدي، يكروز كه آسمان دلش شور گريه داشت دوچرخه ات را بردار و بزن به دل دشت. پسر كوچولوي دوست داشتني ات را كه دو تا چال لپ داشت و يك بغل محبت صاف بي موج، بگذار توي تريلر پشت دوچرخه و بوسه اي از موي عطرآگينش بردار. پيش از رفتن مطمئن شو كه باران پسرت را خيس نمي كند، اما او خوب مي تواند تماشايش كند. بپر روي زين و پا بزن. بگذار باران سلولهاي روحت را بشويد و زنده ات كند. بگذار باران بزند بر هر چه دلتنگي و اضطراب و بدخلقي است. بگذار باران پاكت كند. براي پسرت آواز بخوان و مكث كن تا با آن صداي نازكش همراهيت كند. وقتي خنده آسمانی اش در هواي خيس پيچيد، دنيا برايت آفتابي مي شود. خورشيد سعادت مي درخشد از وراي آنهمه ابر... اگر مي خواهي عاشق باران شوي، پسرت را با خود به تماشاي باران ببر. اگر مي خواهي جهان را با همه زيبايي اش درك كني، كودكت را دوست داشته باش و آنوقت اجازه بده که مهرت به او در گوشه گوشه دنیایت جاری شود.
پی نوشت ۱: واکسن یک و نیم سالگی با دو ماه تاخیر تزریق شد. گریه هایش را با نشان دادن عکس یک زرافه در حال بوسیدن بچه اش آرام کردیم. پسرم مطب دکتر را با کارهای دوست داشتنی اش روی سرش گذاشت. خانم دکتر ریتا وقتی راجع به میزان فعالیت پسرک سوال می کرد نگاهی خنده ناک انداخت به او که کاملا مستقل رفته بود روی میز و داشت سیم های پشت کامپیوتر را می کشید! منتظر جواب من نماند و نمره کامل را به او داد. وقتی آراز قهرمان همه هفت مکعب توی صندوق را با هر دو دست و با مهارت چید و چند کلمه داچ را با دکتر بلغور کرد همه تیک های مثبتش را تا دو سالگی گرفت. غیر از قدش که یک نیم منحنی پایین آمده نگرانی دیگری نیست. واکسن بعدی سه ماه دیگر...
پی نوشت ۲: گزارش تحقیقاتی تمام شد. جلسه ماند برای بعد. غر زدنم نمی آید بس که نتیجه اش جالب توجه از آب درآمده است. عزیزانی که دل به غر خوش کرده اند انشاالله دفعه های بعد.
پی نوشت ۳: من باز هم نیستم مدتی. در پناه حق باشید.
* تركي: عزيزمه، خدايا فرزندمه...
مدتها بود که نبودم. حضور فیزیکی داشتم البته. ولی انگار هوش و حواسم جای دیگری بود: داشتم می نوشتم. سالها بود که نوشتن را گذاشته بودم کنار: خوب می دانی! ذهن و روحم بیش از آن که باید درگیر و معطوف چالش های زندگی ام بود. وقتی که عاقبت کمی آرامش خاطر به سراغم آمد، نوشتن هم آمد و پر شالم را چسبید! این که در زمان حال حضور نداشتم بد نشد. برای لیلی که مادر است و همسر است و هزار وظیفه ریز و درشت دیگر دارد، روزانه نوشتن یعنی یک برنامه ریزی بسیار سخت و سفت. یعنی مایه گذاشتن از زمان های خواب و خوراک. از زمانی که متعلق به کسی نباشد که نیش وجدانم را برای هر دقیقه اش حس کنم. همین هم شد که جدایی دوباره از خانواده و ایران را حس نکردم. مثل کسی که بیحسی نخاعی شده باشد. انگار همه چیز را از دور می دیدم.
تمام شده تقریبا عزیزم. آن چیزهایی را که می خواستم تقریبا نوشته ام. احساس عجیبی دارم بعد از این چهارماه. استهلاک، افتخار، افسردگی، آسودگی از زمین گذاشتن یک بار بزرگ بر دوش، شادی از پایان یک کار سترگ، و رویارویی با همه آنچه که این مدت جزو اولویت هایم نبوده و حالا دیگر هست و باید باشد. کمی هم خسته ام. نیاز به استراحت دارم. دلم می خواهد بعد این مدت خیلی طولانی بنشینم و یک لیوان چای بخورم. کمی از پنجره بیرون را تماشا کنم که برف می بارد. به وبلاگ دوستانم سر بزنم و با دل سیر بخوانمشان. بروم و کوچه پسکوچه های شهر کوچکی را که در آن هستم بگردم. یک کیک شکلاتی بپزم. یکذره زن بشوم. یک فیلم بی معنی در پیت ببینم.
امروز برای همین با پسرکم رفتیم برای کلاس های آموزشی شنا برای کودکان زیر دو سال. باورم نمی شد که بشود واقعا شنا را به بچه هایی که اینهمه کوچک باشند یاد داد، جز این گمانم این بوده و هست که برای بچه های زیر چهارسال، پرورش بر آموزش مقدم است. ولی کلاس شنا را واقعا دوست داشتم و مفید دیدم. آموزش به معنایی که تصورم بود وجود نداشت. بچه ها را مادر ها با آب آشنا می کردند: بازی و راه رفتن و پرت کردن توپ، شعرخوانی و نحوه تنفس با بازی و شبیه سازی ماهی. همه سعی بر این بود که کمک کنند تا بچه ها از آب نترسند. آراز قهرمان برای بار اول خوشش نیامد و لحظه های معدودی را که را که با مربی اش بود با سر و روی گرفته تاب می آورد و راضی نبود از این بازی تازه که مهمانش کرده بودیم: مثل همه بچه های همسن و سالش. ولی می دانم که عادت و آشنایی کار زمان بری است و حوصله مرا می طلبد. هرکسی می تواند در یک متر مکعب آب، همه تمرین ها را با کودکش انجام دهد و به جز یک توپ پلاستیکی کوچک و یک مادر علاقمند، به هیچ وسیله دیگری نیاز نیست.
مادر! گاهی فکر می کنم که زمان چقدر عوض شده است و چقدر نیازها برای نسلی که من مادر آن هستم متفاوت است: چقدر همه چیز سخت تر شده است. همه دنیا به سرعت باد پیش می رود و انسان فردا به تک تک سال های عمرش نیاز دارد برای پیشرفت، حتی روزهای کودکی. چقدر نیاز هست به تلاش و توجه من، و نقشم در این سال های زندگی فرزندم چقدر پررنگ است. خوب می دانم که پسرم از این بابت ممنون من نخواهد شد: اما از روزی که به دنیا آمد، من و محمد با او عهدی بسته ایم که پدر و مادر باشیم. اگر نه ماه به دنیا آوردن پسرم زمان برد، هرگز از مادر یا پدر بودن فارغ نخواهیم شد! شاید برای همین هم هست که مادر-پدر بودن یک حماسه جاودانی است. برایمان دعا کن تا این بار سنگین را به سر منزل مقصود برسانیم.
مادر من!
هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم این آدمک فینگیلی بالای صفحه یکروز برسد به آخرین نقطه سمت راست نشانگر اولین سال... بی صبرانه منتظر چنین لحظه ای بودم. تو هم حتما! اما به جای اینکه در این روزها شاد باشیم و شاداب، بیمار بودیم. آخر بالاخره روزئلا گريبان ما را هم گرفت! اين بيماري ويروسي كه با تب بالا شروع مي شود براي آراز همزمان بود با ظهور دندان پيشين كه آن هم همراه خود آبسه دردناكي پر از خون و چرك آورد.
تمام اين چند روز بيماري آراز براي ما يك عمر بود. آن چشمهاي زلال سبزش را كه با نم اشك وا مي كرد يا آن بازوهاي نحيف را كه به سويمان دراز مي كرد غم دنيا بر سرمان آوار مي شد. پیچ و تاب می خورد، ناآرام بود و فقط دوست داشت در آغوشش بگیریم. روز سه شنبه قبل راهي بيمارستان شديم. آسمان باراني بود و همه جا بوي نم غربت مي داد... من و بابا محمد بوديم و آراز که تبدار و گرسنه توي كالسكه خوابيد: بعد آنهمه غر زدن!
پزشكها بيماري اش را درست تشخيص ندادند... به نظر آنها همه اين بيقراري ها مربوط به همان آبسه دندان بود و بس. تا اينكه دوروز بعد عاقبت جوشهاي موعود روي سينه و پشت و صورتش ظاهر شد و دل كوچولويش كمي آرام گرفت.
ولي روز تولد هم واقعا به ما خوش گذشت: یکشنبه یوهانس دوست کوچولو و ۱۹ ماهه آراز هم همراه کارمن، اولی، پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش مهمان ما بود و آراز من تا می توانست بازی کرد و خوش گذراند. آن روز فهمیدم که پسرکم، موجودی فوق العاده اجتماعی است و زود با همه انسانها گرم می گیرد. همه را دوست دارد و هیچ جنسش خرده شیشه ندارد!
پدر، کشف جدید آراز است! انگار تازه دارد همه محبت های گرفته را پس می دهد. با پدر کتاب می خواند، با پدر حمام می کند، با پدر کشتی می گیرد، با چهره مفتخر روی سر و کله اش سوار می شود و با او آواز سر می دهد واگر احساس كند كه پدر غمگين است غلغلكش مي دهد! (عاشق اين ژست فوق العاده اش هستم) یک لحظه که پدر ناپدید می شود زود صدایش می کند، پیدایش می کند و تا نازش نکند، نازش را نکشد و مطمئن نشود که همانجا است آرام نمی گیرد. با حضور پدر تعطیلات کریسمس و سال نوی میلادی به ما خوش مي گذرد. اما نمی دانم بعدا که پدر سرکارش حاضر شود چطور خواهد توانست با جای خالی او کنار بیاید.
ديگر روز به ياد ماندني ما در سيرك گذشت. براي آراز باز هم اين اولين بود و كلي از ديدن آنهمه پرنده و جهنده و دلقك به هيجان آمد. براي من هم جالب بود. مدتها بود فراموش كرده بودم كه انسان مي تواند از اتفاقات كوچك و سطحي زندگي هم لذت ببرد.

دیشب شب یلدا بود. در سرزمین من، مردم درازترین شب سال را جشن می گیرند چون می دانند پایان شب سیه سپید است. اولین شب زمستان برای ایرانی ها یعنی تابستان بلندی که در پی خواهد آمد.
یک هفته ای می شود رسیده ایم. اینجا شهر کوچکی است پر از شیروانی های قرمز. پنجره خانه هایش همقد انسان است تا در لحظه های اندکی که خورشید روی لپ آسمان می درخشد قدم رنجه کند توی خانه ها هم. تا دلت بخواهد سرد است و مه است و باد یخزده تا روح انسان نفوذ می کند... شاید هم این منم که بازهم نوستالژیا گرفته ام! دوچرخه ها خیابانهای باریک را تسخیر کرده اند و هر زمان که سفر می کنی آسیاب های بادبانی سرخی از دوردست منظره براین دست تکان می دهند.
خانه بزرگی داریم با پنجره های دست و دلباز رو به باغ و باغچه و درخت. همه ساعتهای کوتاه روز را ما نور داریم و منظره و فراخنای طبیعت. بهارخواب های وسیع در دو سو جان می دهد برای صبحانه های بهاری.
آراز کوچولوی قهرمان بعد از این که از دست و پنجه نرم کردن با چهارمین دندانش فارغ شده و به محیط تازه بدون خاله و پدربزرگ و فامیل عادت کرده، آرامتر شده و انگار همان آراز خوشروی همیشگی دوباره آمده به آغوشمان. تمام هفته گذشته را با جیغهای دردآلودش سر کرده بودیم و پیچش های خشمگین و عدم تحمل کاملش نسبت به محیطهایی که در آنها امکان تحرک ندارد مثل اتوبوس، قطار،هواپیما، کالسکه و آسانسور. هفته گذشته برای ما کابوس بلند پایان ناپذیری بود...
پیشرفت مهمش علاقه پایان ناپذیری است که به حیوانات پیدا کرده و "سگ" و "پرنده" و "گربه" که دوستان مورد علاقه اش هستند. دایره غذایی اش که به خاطر رسیدن به یکسالگی شامل مواد خوراکی بزرگسالان شده بود و عشق مفرط آراز را به طعمهای تازه اغنا می کرد، دوباره تنگ و تاریک شده. به دلیلی که نمی دانم بیشتر خوردنی ها را پس می زند حتی میوه ها را که از ۳ ماهگی دوست داشت. شاید همان دندان کذایی باشد دلیل این رژیم جدید!
به نحو غیر قابل توضیحی بزرگ شده و در آستانه لحظه خاص یکسالگی حس می کنم که درک کاملی از آنچه بین ما می گذرد دارد و می فهمد چه می گوییم. با لیوان آب خوردنش، آن طور که دسته های لیوانش را می چسبد و سرش را به عقب خم می کند دلم را می برد بس که دوست داشتنی است! می تواند با مداد شمعی های اهدایی بابابزرگ خطهای کج و معوج بکشد روی مقواها و کلی آفرین و بارک الله تحویل بگیرد. ولی برج سازی(!) با مکعب ها را دوست ندارد...
با پسرم: باردار که بودم خیال می کردم نگرانی های مادرانه ام برای تو با تولدت پایان می یابد. چنین نشد. هرگز دیگر ظرف وجودم از تو خالی نخواهد بود. تو همیشه در پس زمينه ذهنم حضور داري حتي زماني كه مي خواهم نباشي! و اين خاصيت مادر بودن است... مادر بودن را دوست دارم.
مادر!
پسرم در يازدهين ماهگرد زندگي اش در اين دنيا راه رفت و پروسه راه افتادن را كه از ده ماهگي و با برداشتن قدم نخست شروع كرده بود سر و سامان داد. حالا ديگر در هر گوشه از خانه و هر جا كه باشي سر و كله يك وروجك هفتاد-هشتاد سانتي متري پيدا مي شود يا يك لبخند بزرگ به معني مغرورانه "من مي توانم" (اين لبخند هر دو تا دندان و لثه بالايي كه يك دندان تازه را باردار است نشان مي دهد و باعث مي شود كناره هاي دماغش چين بخورد) و بازوهايي تا شده از آرنج و توي هركدام از دستها يك شي سنگين يا نيمه سنگين مثل دسته جاروبرقي، ماهي تابه دسته دار، ماژيك رنگي يا سطل زباله. حتي گاهي كه چيزهاي توي دستش سنگين است و راه رفتنش را مشكل مي كند، كله اش را به حالت تاييد تكان مي دهد و خودش را تشويش مي كند و مرتب به خودش مي گويد بيا!!!
مرد كوچولوي من صداي جوجه و گربه را هر موقع كه لازم شد (مثلا وقتي كه بخواهد مامان و بابا را شيفته خودش كند) تقليد مي كند، دماغ را نشان مي دهد، و تعداد كلماتي كه ادا مي كند به ده رسیده است. (مي مي، ماما، آتا (پدر)، ناي ناي، جيز(روشنايي)، پيشي، قاقا، گل(بيا)، توشدي(افتاد)، دردر(گردش، بيرون). جاي اشيا را مي داند و انسانهاي آشناي اطرافش را به اسم مي شناسد و با گفتن اسمشان به سمتشان نگاه مي كند. از ميان عكسهاي توي كتاب ولي، فقط گربه را مي شناسد و نشانمان مي دهد آنرا هم واقعا دل به شكم كه آيا مي داند همان گربه اي است كه در كوچه و خيابان مي بينيم يا نه.... به راحتي از ما تقليد مي كند (بايد ببيني وقتي را كه به كمك لبها و انگشتانش حركت ما را تكرار مي كند)، باي باي مي كند، انگشت اشاره اش را به حالت گفتن "نه" تكان مي دهد. دستورات ساده را مي فهمد و همكاري مي كند. و بيني هر كس را كه خيلي دوست داشته باشد گاز مي گيرد!
دردسر هفته گذشته ما همان دندان سوم بود كه هيچ قصد در آمدن ندارد ولي از همان پشت پرده حضورتوانسته پسرك خنده روي ما را به موجود غرغروي بد اخلاقي تبديل كند. طفلكم در رنج بود و ما هم از بدي حالش در عذاب.... عاقبت چند قطره داروي "هومئوپاتي" به كمكمان آمد. هنوز هم وابسته اين داروي بي ضرر گرفته شده از طبيعت هستيم: هر 4 ساعت يكبار.
بازهم مادرم، داريم بار و بنديل مي بنديم براي رفتن. خيلي زود ايران را دوباره و اين بار براي مدت طولاني تري ترك مي كنيم. باز هم مثل هميشه نگرانم و از آينده نامطمئن. خدا را شكر مي كنم به خاطر فرصتي كه به من اعطا شده براي ديدن جهاني نو و انسانهايي نو و ديدگاههايي فراتر از حجم كنوني ام. و روحم در تب و تاب است و نگران از هم گسيختن رشته هايي كه حتي هم اكنون پسرم با سرزمين پدري و مادري اش به هم بافته است. نگران جشمهای منتظری که باقی می گذارم. آنها که دوستشان دارم و با دنیا دنیا دارندگی و افتخار عوضشان نمی کنم... اگر همه چيز چنانكه بايد پيش برود يكروز بازهم بر مي گردم تا با ذهني دیگرگون به وطن محبوبم ياري رسانم. يكروز عاقبت بر مي گردم و اميدوارم آن روز پر دور نباشد...
پسرم: مادرها دو دسته اند. يك دسته مادراني كه دوست داشتن فرزندانشان بوي خودخواهي مي دهد. آنها اين موجودات كوچولوي فوق العاده را دوست دارند چون عاشق شخص شخيص خودشان هستند! (با آنها بازي مي كنند، ازروزگار انتقام مي گيرند، غرورشان را ارضا مي كنند، نسلشان را ادامه مي دهند، حرص و جوششان را خالي مي كنند، پدر گريزپا را پابند مي كنند يا خانواده شان را تحكيم مي بخشند!) و براي همين هم هست كه هرجا منافع خودشان و بچه هايشان در تعارض باشد بي شك خودشان را انتخاب مي كنند. دسته ديگر آنهايي هستند كه فرزنداشان را صرفا به خاطر خود آنها دوست دارند و جز سعادت آنها هيچ نمي خواهند. از نشانه هاي اين مادران متعالي همين بس كه در دايره تقسيم منافع هرگز سخني از خودشان مطرح نيست يا زحمات بي پاياني كه كشيده اند!! از وقتي كه راه رفتن را شروع كرده اي نگراني در دلم لانه كرده، به جاي آن خوشحالي كه انتظارش را مي كشيدم. به نحوي حس مي كنم كه حالا به تعريفي كه از انسان مستقل و بالغ دارم نزديكتر شده اي و بيشتر قابل احترامي و در نتيجه خيلي نزديك است روزي كه بخواهي از پيشم بروي، با همين قدمهاي نامطمئنی كه امروز حاضرم جانم را فدايشان كنم! كمي مي ترسم. ترسم از اين است كه نتوانم مادر ايده الي باشم و دوري ات را تاب بياورم! و نتوانم خودخواهي ام را جدا كنم از دوست داشتنت؛ همانطور كه گاهي نمي شود همه ريگها را از برنجي پاك شده جدا كرد! همان يك ريگ نه تنها پلوي خوشمزه ات را زهر مي كند به كامت، ممكن است دندانت را هم بشكند! اما پسركم! من سعي ام را مي كنم. قول مي دهم.
پي نوشت: بالاخره آمد! دندان محترم سر سنگين شماره 3را مي گويم.... بالا سمت راست. ما منتظر چهارمي اش هستيم....
عنوان مطلب: "و پیامی در راه" ،سهراب سپهری
مادر من!
دومين سالگرد آغاز زندگي جديدت بر تو مبارك باد عزيزم. ملالي نيست براي ما جگر گوشگانت جز دوري تو مادر!
آراز كوچولو ياد گرفته در آغوشم بگيرد! با همان بازوان نرم و نازكي كه تاي آرنجش بوي برگ ليمو ترش مي دهد. ديگر اينكه با تلاشي پيگير راه مي رود يا جد وجهد كرده كه برود، گرچه افتان و خيزان. اولين گزينه اش براي رسيدن به نقطه اي، رفتن روي دوپا است؛ ولي وقتي كه بعد از چندين قدم مي افتد همان چهار دست و پاي قديمي را پيشه مي كند. بيش از هر چيز دوست دارد دستهايش را از فراز سرش بگيريم يا يكي از دستهايش را از بغل و به اين ترتيب باهم حركت كنيم يا اجازه دهيم به دنيال توپها بدود و شوتشان كند….
مامان گاهي باورم نمي شود اين موجود باهوش كنجكاو كه يا هميشه خدا در حال باز و بسته كردن در كابينت هاست، يا توي يخچال پيدايش مي كنيم در كشف و شهود با گوجه فرنگي ها و موزها و نارنگي ها، يا مي رود توي كشو است پاييني و با قيافه جدي و بند ساعت من به دهان، برنامه ريزي مي كند و نقشه كشي براي كشوي بالايي و يا در حال مزه كردن چيزهاي عجيب و غريب است مثل يونوليت و زير فرشي و جوانه سيب زميني؛ همان نوزاد وابسته اي است كه آرزو مي كردم با شنيدن صدا سر بگرداند!
هر روز باهم موسيقي غير كلاسيك(!) گوش مي دهيم و كتاب مي خوانيم و شعر. به هم ريختن بخشي از خانه هم جزو برنامه مان است بي شك. به عنوات پاداش يك مادر و در برابر پرسش هايي كه مي كنم مثل:"جوجه چي ميگه؟"، "بابا جون كجاست؟" ، "اين چيه اينجا؟" پاسخ هايي مي شنوم به شيريني عسل، به ترتيب مثل:"جيييييي!"، "در در!"، "كيژي!(همون پيشي!)". بابا محمد هم حريف كشتي و فوتبال پسرك است و سواري هر روزه را هم كه مي دهد با كمال ميل…. آوازهاي شاد و نت دار هم مي خواند بابا كه شعر و آوازبا مزه شان حاصل ده ماه تلاش خانوادگي ماست… مثل هميني كه با اين طليعه شروع مي شود: آراز گلي ، لپ تپلي! ماه مني و خوشگلي!!! (براي درك اجراي زنده حضور الزامي است)
ديدي عاقبت آراز كوچولو كوه را هم تجربه كرد و طلوع خورشيد پاييزي را بر فراز شهر دود زده؟ اين كوهپيمايي با بستني يخي كوچولويمان به قدري برايمان جالب و خاطره انگيز شد كه سعي مي كنيم مثل تعهد هفتگي مهمي به آن عمل كنيم.
هوا اينجا يخ است و منجمد مي كند و شال و كلاه مي طلبد. زمستان هم نه به تقويم ولي بر پايه معني اگر بخواهي رسيده است. عاشق اين عصرهاي ايراني سرمازده و لختم و بوي آَش رشته و شب هاي شعر و كتابهاي نخوانده اي كه هر پنجشنبه محمد مرا با هديه كردنشان به شعفي واقعي مهمان مي كند…
با پسرم: كوچولوي محبوبم. بعضي چيزها هستند كه در قلب و روحمان به وديعه نهاده شده اند. استعدادهامان را مي گويم عزيز دلم. مبادا كه قدرت، ثروت يا شهرت تو را بر آن دارد كه از آنچه كه براي آن ساخته شده اي رو بر گرداني كه تو در قبال خودت و وجودت و داشته هايت مسئولي. بماند كه همين توانايي هم در واقع ابزار كارآمدي مي تواند باشد و مي شود كه تو را به جايگاهي كه لياقتش را داري برساند. من و پدرت با تو هستيم و كوچكترين كاري كه از دستمان ساخته است اين است كه آرزوهايمان را به گردن تو نياوريزم و اجازه دهيم خودت قالب گيري كني حضورت را در جهان هستي. سربلند باشي پسرم!
پي نوشت 1: مامان نوراي عزيز! هنوز هم براي من فيلتري متاسفانه و چه حيف! در مورد آينده پرسيده بودي. آينده در معني لغوي و به عنوان صفت فاعلي يعني "آنچه قرار است بيايد". اين اسم را زماني انتخاب كردم كه منتظر آراز بوديم و به دنيا آمدنش. اما آراز ما مدتي است كه آمده است و چشم و دلمان را به چراغ وجودش روشن كرده است…. پس ديگر مي شود گفت كه "آينده"، "آمده" شده است!
پي نوشت 2: مي دانم يك ماهي باقي است تا روزي كه وقتش برسد… ما هم منتظريم… اما مي خواهم نفر اولي باشم كه تبريك مي گويم. انتظار زيادي كه نيست. هست؟ شاینا کوچولوی شایلی. متشكرم كه به دنيا آمدي. مطمئنم كه اين جهان بدون حضور و وجودت چيزي كم داشت…
امروز من و آبجي لاله تمام شهامتمان را فرا خوانديم و رفتيم تا تكليف دارايي هاي شخصي ات را روشن کنیم. آنهایی كه حالا ديگر در گرد فراموشي و غم و دلتنگي غرق شده اند... گمان نكن برايمان راحت بود مادر. آن جورابهاي پشمي را لمس كردن، يكبار ديگر در بوي تن تو غرق شدن. تو را پاورچين و لبخند بر لب پشت درهاي شيشه رنگي تصور كردن... تو را در صدها كتاب و دفتر و جزوه و در يادداشتهاي درسي ات بازجستن... اما پشت پرده آنهمه گذشته سرگيجه آور دو صندوقچه كوچك چوبي ات را پيدا كردم كه با ارزشترين دارايي هايت را در دلشان به امانت نهاده بودي و كليدشان تا روزي كه توانش را داشتي همراه مي بردي. مادر نمي دانستم كه گرانبهاترين دارايي زندگيت ما بوده ايم... عكسهاي كودكي مان، كارتهاي عروسيمان، نامه هاي پدر، اسمهايمان در ليست قبولي دانشگاه، يادداشتهايي كه پيش از اينكه حتي سواد داشته باشيم برايت نوشته بوديم: یک نوشته یا نقاشی به ازای هر روز مادر در هر سال... پيش از اينكه با هداياي مادي گرانبها (به خيال خاممان!) جايگزينشان كنيم...
سعی می کنم درکت کنم. وقتي مادري، تكه اي از بهشت مال توست. تو بين مردم زندگي مي كني، با آنها نفس مي كشي و بهشان مي خندي. اما درخفا، جايي در پس آن نماي نم خورده شبيه به ديگرانت، فرقي هست! تو مالك هديه آسماني با شكوهي هستي پيچيده در لفاف براق كودكي. و با همين طلسم رنگين كماني است كه ايمانمند، دلپذير و مقاوم مي ماني. مي فهمم.... چون گاهی که به چهره پسرکم خیره می شوم و به جریان سیال درک متقابل از همدیگر -که همچون گلف استریم در آبی اقیانوس چشمایش جاری است- پی می برم به همین فکر می کنم مادر...
آراز كوچولوي مخترع دو روز قبل گمانم اولين نوآوري زندگيش را با دو ظرف عدس و ماكاروني سر و سامان داد! كارش حرف نداشت مادر. دستهايش را به اين دو ظرف مخصوص آشپزخانه تكيه داده بود و به کمک آنها که ته صافي داشتند روي پاركت و كاشي ليز مي خورد. پنجه پاهايش را فشار می داد و مثل فرفره سر کی خورد! سرعتش از حالت ۴ دست و پا بیشتر بود، تحرك كمتري براي رو به جلو رفتن نياز بود و اينكه ديگر لازم نبود خودش را داخل روروئك حبس شده ببينيد و هرجا كه لازم مي شد، وسيله نقليه ابداعي اش را رها می کرد و می رفت پي بازيگوشي اش!!!! گرچه این روش حرکتی هم خیلی زود جذابیتش را برای آراز از دست داد و گمانم حالا دارد به طراحی ماشینهای موتور دار فکر می کند!
با پسرم: گل من! حالا که ماهها از ایستادن بدون کمک اشیا می گذرد، هر زمان که دوست داشتی می توانی به كمك لبه ميز يا صندلي ماهرانه به اطراف حرکت کنی و هر لحظه منتظرم که به معنای واقعی کلمه "راه بروی". هربار كه مي بينم قدم ديگري در راه استقلال برداشته اي هرمي از نگراني و افتخار و غم و شادي بر وجودم جاري مي شود. انگار درد تولد تو هرگز پاياني نخواهد داشت. اين حس نامتناهي مادر بودن! انگار قرار است تا ابد وجودم براي هر پيشرفت كوچكت در زندگي منقبض و نگران شود.... معجزه كوچك من! پيش... پيشتر برو. يك روز عاقبت خواهمت زاد... روزي كه جرات كنده شدن از تو را پيدا كنم البته!!!



پي نوشت ۱: دونه عزيز! تولد فرشته كوچولويت بر تو مبارك باد! آرزوي كامراني و كامروايي دارم براي اين موجود تازه وارد بهشتي ...
پي نوشت ۲: ممنون از توجه همگي شما دوستان. حال الهام عزيز رو به بهبودي است، گرچه به كندي. اميدوارم يكروز از سلامتي كاملش بنويسم...
پس نوشت 2: وبلاگ منصوره جان (مادر نورا كوچولو) و ميترا جان (مادر ايليا كوچولو) برايم فيلتر شده است .... نمي دانم اين فقط مشكل من است؟ دلم لك زده براي خواندنشان....
در وبلاگ آزیتای عزیز از خودم خواندم و از نارضایتیم از شرایط موجود. گفتم نکند از بس غر زده ام که اسمم بد در رفته! این حقیقتی است که با آمدنم درگیر پیچیدگی های زندگی ایرانی شده ام... و اینهمه دلمشغولی و ترس و بی ثباتی اقتصادی جامعه، دهن بینی، بی قانونی و اختلاف طبقاتی و فقر. اما دیگر دانسته ام که عرفان و عمق و درک شرقی و عزیزان همخونم را همین جا می توانم داشته باشم -فقط و فقط!- و محبت ژرف و وارستگی، داد و ستد حقیقی انسانی و زبان بسیار گرامی فارسی ام را.
می دانم که ممکن است به زودی برای دوره ای دیگر خانه را ترک کنم... اما هیچ کجای این جهان پهناور متعلق به من نیست جز همین خاک: من برای اینجا پرداخته شده ام. آیا هیچ آغوش دیگری در همه هستی هست که جای دوبازوی لیلی را برای آراز قهرمانش بگیرد؟ یا چای فراز گردن بابا محمد باشد برای پسرم؟ آیا هیچ نوای دیگری می تواند جایگزین ملودی دلنشین صدای تو باشد برای من مادر؟ یا دستهای پرطنین پدر را برایم تداعی کند؟ نمی شود عزیزم... نخواهد شد. هیچ جای دنیا برای من ایران من نخواهد شد. من آینده ام را در همین خاک می جویم، حتی اگر لازم آید که برای توشه گیری و ماجراجویی کوتاه-زمانی ترکش کنم...
این هفته آراز کوچولو اولین سرماخوردگی واقعی زندگی اش را تجربه کرد و با من در آبریزش بینی همراه شد! با اینهمه پیشرفت هایش نقصان نگرفت. نوه عسلی ات شروع کرده به خنده های انتزاعی. گاهی نکته ای را در زندگی روزمره اش بامزه می یابد و از ته ته دلش به آن می خندد. دیروز که جاروبرقی دماغ دراز نارنجی مان خرده نانها را می مکید آراز خان ریسه ای می رفت بیا و ببین! جاروبرقی را تعقیب می کرد و به ریشش می خندید! دیگر این که عاقبت هم توپ پرت کردن را یاد گرفت پسرکم و از پدربزرگ ۴ تا توپ زرد و سبز و بنفش جایزه گرفت. هر روز ساعتی با من و محمد توپ بازی می کند. این طور که روبروی هم می نشینیم و توپ را به سوی هم پرتاب می کنیم. حالا گیریم نشانه گیری پسرکم هنوز تعریفی ندارد ولی از این که دنبال اوت ها و کرنر هایش بدوم ذره ای دلخور نمی شوم.

آراز من عاشق ماشین لباسشویی است و در گیر و دار آبکشی اش عمیقا مجذوب لباسهای چرخنده سرگیجه آور می شود. دستشویی و حمام را هم دوست دارد که فتح کند و تنها جایی است که برای ورود چهار دست و پا به آنها "نه" می شنود. هر از گاهی که دور از چشم ما درشان را باز می بیند در برابر این محیطهای هیجان آور! می ایستد و در مدحشان نغمه سرایی می کند. شاید هم ابه خاطر طنین صداها که می پیچد و پژواک می یابد اینهمه خوش خوشانش می شود.... داخل یخچال هم که آرمانشهر اوست. گاهی دلم برای این یخچال بیچاره می سوزد که باید با اینهمه هن و هن و با در باز کار کند! سعی کرده ایم خانه را به نحوی برایش امن کنیم: به این ترتیب هم راحت تریم و هم کلمه پر طمطراق "نه" را برای موقعیت های واقعا ضروری پس انداز می کنیم. برنامه ریزی کرده ام و هر روز یکی از کابینت ها یا کشوها را بعد از سانسور اشیا خطرناک برایش خالی می کنم تا بلکه چاه ویل کنجکاوی اش پر شود.
برخورد اجتماعی اش اما واقعا مایه حس دوگانه ای در من می شود. درست مثل پدرش خیلی زود به غریبه ها اعتماد می کند و با دیگران دوست می شود، و این نکته با اینکه مایه شادمانی من است لزوم آموزش صریح و زودرسی را که او را از مردم نادرست و آسیبهای احتمالی دور کند به من یادآوری می کند.
حرفهایمان را خوب می فهمد و اگر دوست داشته باشد به دستورهایمان عمل می کند. همین پس پریروز بود که به دنبال پرسش من لوستر را با دست نشان داد و گفت جیز!!! یعنی پسر کوچولوی من اینهمه بزرگ شده که معنی سوالم را می فهمد و با اشاره جوابم را باز می گرداند؟ خودم را سرزنش می کنم نکند قرار است این خورجین ناباوری را همگام با پیشرفتهایش سنگین کنم، بار الاغ نادانی هایم کنم و با خودم بکشم تا ابد! خدا نکند! مبادا همان اشتباه معصومانه را تکرار کنم و تا آخرش هم با بی اعتمادی نسبت به توانایی ها، اعتماد به نفسش را از او بگیرم! به خودم نهیب می زنم که : دِ زود باش لیلی خانوم! پسرت بزرگ شده ها! قبول کن!
با پسرم: الهام را سالهاست که می شناسم. همکلاسی دوران دانشکده ام بود و بعدها که استادمان -رفیق شفیق بابا محمد- دلباخته منش باوقارش شد، ما شدیم شنوای درددلهای ناگفته این زوج و وصالشان که سرگرفت دوست خانوادگی شدیم باهم. در سالهای غربت به گوشمان رسید که خانه شان مثل کاشانه ما از حضور پر فروغ فرزند-ستاره ای به عالمیان فخر نور می فروشد... با امروز سه روز است که الهام در کماست. با امروز سه روز است که افتاده در دامان پرچین و واچین مرگ و بازو در بازوی مرگ درافکنده به همتی در بیان ناگنجیدنی. با امروز سه روز است که دخترک ۶ ماهه اش به همه شیشه های شیر نه می گوید و گرسنگی را به تلخی فرو می دهد. باورم نمی شود. سرنوشت چه آسوده نقطه پایان می گزارد به سطر و ستون زندگی هامان. در مورد الهام اگرچه او هنوز دارد خودکار بیکش را لابلای انگشتانش می چرخاند، به بازیگوشی...
آراز من! قهرمانی می تواند همین باشد. یعنی گاهی مجبوری در نهایت بی عدالتی برای به دست آوردن ودیعه ای که به رایگان به دیگران بخشیده شده بجنگی. اینسو منم که آسوده نشسته ام و لحظه های عمرم را می دهم تا چند جمله ای بنویسم و چای سبز با لیمو بنوشم. آنسو اوست که با جناب عزرائیل می ستیزد بلکه یکبار دیگر بتواند ماهوش کوچولو را در آغوش مادرانه اش بفشارد و تشنگی اش را فرو نشاند. برای همه قهرمان ها دعا کن پسرکم.
پی نوشت ۱: مامان و بابای کوشا! ممنون تان هستیم به دو دلیل ارجمند! یکی کوشای عزیز و دیگری وجود سرشار از مهر و محبت و قلب فرشته گونتان...
پی نوشت ۲: مامان محمود عزیز تولد نور کوچولوی زندگی ات بر تو مبارک باد... به امید کامیابی و خوشبختی اش...
عزیزم رسیدیم آخر. از در که وارد شدم کسی جواب سلامم را نداد از بس که همه چشمها مشتاق دیدار همخون سفر کرده ۸ ماهه بودند و دستها طالب در بر کشیدنش. آراز خان هم که از دیدن آنهمه نا آشنا در نیمه راه خواب و بیداری ۴ صبح نگران و متعجب بود، در خاموشی مطلق لب بر می چید و گلوله گلوله اشک می ریخت و نگاهم می کرد که: نجاتم بده از دست این غریبه های آشنا! گرچه برای ما همه چیز چنانکه باید پیش نرفت. چمدان پر از کتاب و مدارکم را که یادت هست؟ چه خوب شد که آراز را آن تو نگذاشته بودم... گم شد! دهها آغوش گرم که به سویمان گشوده شده بود با زهر نرسیدن بارهایمان تلخ شد. شناسنامه ها، مدارک دانشگاه، سند ازدواج، حلقه ها، کارتهای بانکی، جزوه ها و کتابهایمان! هفته های اولمان را در فرودگاهها و پایانه ها گذاراندیم و پشت گوشی تلفن تا عاقبت گمشده مان پیدا شد. هنوز هم باورم نمی شود... بخت یارمان بود و پیگیریمان نتیجه داد، وگرنه دار و ندارمان را باخته بودیم، به همین راحتی.
ناگفته پيداست كه دلم براي اين دنياي مجازي و دوستي هاي پشت نقاب و گپ هاي وبلاگي اش تنگ شده بود. گمان مي كردم كه با نو شدن ديدارهايم با رفقاي پيشين و راستكي! اين عادت به درد و دل با كي بورد و مونيتور و موس از سرم بيفتد كه نيفتاد! هنوز هم شيفته و تشنه ديدار عزيزان مجازي هستم و با اين اينترنت نفتي و درپيتي كه اينجا مهيا است گمانم بايد كمي صبر داشته باشم براي خواندن آنچه كه در روزهاي غيبت كبري برايشان پيش آمده است.
آراز قهرمان این یک ماه و اندي را همراه ما گذرانده و شانه به شانه ما در بدو بدو بوده. عکس آتلیه ای گرفته، توی صف نان ایستاده و بربری خریده، در مراسم سوگواری و دعا شرکت کرده، توی ترافیک گیر کرده، سر سفره افطاری نشسته، رشته خطايي و آش نذري و كباب برگ مزمزه كرده، به منزل عمو و عمه و خاله و دایی رفته و دلبري كرده و از لوس شدن لذتي وافر برده و با صدها چهره جدید بی آنکه غریبی کند خوش و بش کرده. شاید برای همین هم هست که پیشرفتهای چشمگیری در ماه گذشته داشته...
"در در" (به جای: منو ببر گردش!)، "می می" (به جای: من بدجوری گشنمه)، "جیز" (به جای: وای چه روشن و درخشانه!) "ما ما" (به جای: مامان بد! مگه نمی بینی بهت احتیاج دارم؟) و "بای بای" (به جای: خوب دیگه ما رفتیم!) را هدفمند می گوید و بعد منتظر می ماند تا لبخنهای مفتخرانه مرا تحویل بگیرد. وقتی که بدون کمک می ایستد اما، خودش بیشتر از من و پدرش خوشحال میشود و برای خودش کف می زند! با همه خداحافظی می کند و چنان رقص با مزه ای می کند که باورم شده موسیقی در ژنهای انسان نهفته است و نمی شود از سرشت آدمی جدایش کرد. دندان انديس دو هم كه در همسايگي دندان نخستين بالاخره رخ از نقاب بركشيد و به لبخندهاي پسركمان حلاوتي خرگوشي! داد. اما از آن يك هفته اي كه در گير و دار در آوردنش بوديم و بي تابي هاي آراز و فريادهاي بي دليل و حرص خوردنهاي عجيب و جاي گازهايش روي سر و صورتمان اصلا نپرس كه فراموش شدنش بهتر است.
روروئکش را هم با همه وسایلی که برایش خریداری شده بود بازگشایی کرد عاقبت. راستش من هم اگر چهار دست و پا رفتنم اینهمه ماهرانه و سریع بود از روروئک سواری که به نحوی محدود کننده است لذت نمی بردم. با همين روش حركتي هم آراز کوچولوی شیرین می تواند خاک گلدانها را بخورد، از پله آشپزخانه بالا و پایین برود، در حمام سرسره بازي كند و خودش را زخم و زیلی کند و سبد عظيم اسباب بازي هايش را روي سرش خالي كند: واقعا نيازي به روروئك نيست، باور كن!
به اين ترتيب برای او که پيش از اين را در خانه های قوطی کبریتی سر کرده بود، خانه های ایرانی به بهشت مي ماند با هزار امکان نامحدود و فضاي وسيع و اشيا گوناگون! جز اینکه مردم، اين اشیا را که می توانند ابزار مفیدی برای تحریک کنجکاوی و رشد خلاقیت باشند، خطر بالقوه ای تصور می کنند که باید از دسترس کودک دور شود. فكرش را بكن! نيمي از اشيا خطرناكند چون در كنار آنها بچه ممكن است به خودش صدمه بزند (ميز گوشه دارد، ليوان ممكن است بشكند، قاشق توي چشمش مي رود و كاغذ را مي خورد) و نيمي ديگر نبايد در دسترس باشند چون بچه ممكن است به آنها صدمه بزند!!! (گلدان توي بوفه و كنترل تلويزيون) دلم می خواهد فریاد بزنم که آخر شما دارید بهشت را با نگرش محدودتان زندان می کنید برای این فرشته ها. دلم مي خواهد بگويم كه اگر كنار فرزندتان باشيد چه عيبي دارد كه اين وسايل را با همه وجود امتحان كنند و بشناسند؟ تاسف برانگيزترين صحنه اي كه از اين نوع ديدم دختر بچه اي بود كه اجازه دسترسي به اسباب بازي هاي توي كمد خودش را نداشت چون مي ترسيدند خرابشان كند يا نظمشان را به هم بزند!!!!
گرچه روش تربيتي هركسي براي خود او محترم است، همين هم خوب بود اگر ديگران سعي نمي كردند روشهاي خودشان را روي من و پسرم پياده كنند. مامان جان اینجا هرکسی می تواند در مورد نحوه برخورد تو با بچه ات نظر بدهد حتی همسایه طبقه پايين با سوپري سر كوچه! اين كه يك مادر ايراني ياشي سخت است، پيچيده است. بايد اينقدر هنرمند باشي كه در ميان اينهمه نكن ها و نده ها و نمي شود ها عزت نفس بچه ات را حفظ كني و احترام بزرگتر ها را هم نگهداري و در همان حال خودت را هم درگير شرح و بسط ايده هاي روانشناسي نوين به پدرها و مادرهاي يك نسل قبل از خودت نكني: البته آنهايي كه آمادگي پذيرشش را ندارند... روش تو بايد شيب تند پيشرفت يك جامعه در حال توسعه را تاب بياورد و اين يعني پر كردن شكاف فاحش تفكر و اخلاق ميان زاده تو از يك سو و نسل هاي قبل تو از سوي ديگر كه در ايران امروز دره اي به عمق و عظمت چندين دهه تغييرات عظيم اجتماعي و سيا*سي و عقيدتي است.
با پسرم: عزيزم، خانه مادربزرگ را ديدي. ديدي كه علفهاي هرز توي باغچه روييده اند و گرد فراموشي و حرمان همه جا را گرفته... چندين و چند روز طول كشيد تا بفهمم و باور كنم با هر بار ورودت به آن خانه دلگير مي شوي و غصه دار و ناآرام. نمي دانم چرا. شايد دليل آن غم من باشد از جاي خالي كسي كه دوستش داشته ام و دارم و نمي شود كه فراموشش كنم و نمي خواهم هم... شايد تو با همان رابط نامرئي كه از لحظه جان گرفتنت رشته هستي تو را به من بافته بود و با بند ناف هم بريده نشد، مي تواني تنش هاي روحم را بفهمي و به آن واكنش نشان دهي. برخلاف آرزوي قلبي ام ديگر به آن خانه قديمي نمي برمت... تا روزي كه دوباره زندگي به نحوي كه هنوز برايم قابل پيش بيني نيست در آن به جريان بيفتد... به اميد آن روز.
با امروز یکهفته است که آراز خان، قهرمان خانه فسقلی ما چهار دست و پا می رود... نه... درست تر این است که باید گفت می دود! واقعا این رود من دیگر همیشه روان شده است! کمتر غر می زند و بیشتر گرم مزمزه کردن استقلال واقعی است: واقعا وقت سرخاراندن ندارد پسرکم! جهانی که دور و برش هست تاب کنجکاوی بزرگش را نمی آورد. باید عجله کرد. وقت تنگ است. "مامانی اجازه نمی دی سطل زباله را روی سرم خالی کنم؟ عیبی نداره. دمپایی هاتو را می جوم!... قایمشون نکن. عاقبت که پیداشون می کنم!" ولی نه اینکه خیال کنی جاه طلبی اش نقصانی پیدا کرده ... نه! نوبت ایستادن است. سعی می کند بایستد، بلند می شود بعد دستهایش را رها می کند تا به من بگوید بیا و بغلم کن!!! و هر روز بارها زمین می خورد. این که عیبی ندارد، حداقل نه تا وقتی که هوس پرواز کردن به سرش نزده!
از پروژه های موفقیت آمیزش دست کاری کردن کشوی پایینی توی آشپزخانه است و دسترسی اش به کالسکه و لیسیدن چرخهای گلی آن که توی راهرو پارک شده، برگرداندن صندلی تاشو سفید، آویزان شدن از پایه لرزان میز ناهار خوری و مکیدن زیپهای چمدانها. از پروژه های در دست اقدامش هم که با موانع جدی روبروست ولی فقط به یک لحظه غفلت بند است اين ها را مي شود نام برد: خوردن سیم برق چراغ مطالعه، انداختن لباس خشک کن روی سرش و همچنین کله معلق زدن است از روی تخت نرده دار!
مامان عزیزم... اما سعی می کنم تا جایی که می شود کنجکاوی دهانی اش را جدی بگیرم. از نگاه او به جهان بنگرم و به خاطر طی کردن مراحلی از رشدش به او سخت نگیرم... هرچیزی را که بشود، اندکی تمیز می کنم و بعد اجازه می دهم در حضور خودم بررسی اش کند. برخی دیگر را فقط می نشینم و نظاره می کنم تا بخوردشان و کنجکاوی اش را تسکین دهد و دعا می کنم که زودتر از چشمش بیفتند! تعداد کمی را هم در رده ممنوعه ها گروهبندی کرده ام: آنها که می دانم حتما برای سلامتی اش مضر هستند... خوشحالم که تعدادشان انگشت شمار است، چون مامان جان نوه کوچولویت انگار همه نیرویش را بسیج می کند تا به آن ممنوعه ها برسد. این وقتها است که با خودم به درستی این جمله فکر می کنم که انسان از هرچه که منع شود برای دست یافتن به آن حریص تر می شود و بعد به یاد امتحان آدم و حوا در بهشت می افتم و آن درخت سیب... و به ناجوانمردانه بودن آن آزمون سخت و کنجکاوی و شجاعت حوا... برای همین هم هست که سعی می کنم به امتحان نکشم کوچولویم را! یعنی اینکه نخواهم کنترل نفسش را اندازه بگيرم در برابر رفتن راهی که برای دست یابی به هدف نهایی اش در هر حال ناچار از طی آن است...
پسر دور از وطن کارمن و اولریخ، يوهانس كوچولو، برگشته تا عاقبت بتواند زندگي عادي اش را در كنار مامان و بابا آغار كند. وای که چه پسر خوردنی ملوسی شده با آن ۴ دندان پیشینش! به گفته مامان کارمن کمی غریبی می کند و پشت وبکم برای مامان بزرگ و بابابزرگش در رومانی اشک می ریزد. دیگر اینکه اینجا و در خانه آپارتمانی جدید دلش می گیرد برای آن مزرعه بزرگ و گله های گاو و گوسفند و غازی که آنجا می دید و دیگر هم از آن سگ نژاد دوبرمنی که عادت داشت هر روز گازش بگیرد و زوزه اش را در بیاورد اثری نیست!! ولی رویهمرفته اگرچه من سررشته ای از روانشناسی ندارم او را پسرکی شاد و خندان و باهوش دیدم که اجازه می داد آراز کوچولو موهای بلوند-سفیدش را بکشد و گاهی هم ندید بگیرد بازی آراز را با اسباب بازی های تلنبار شده اش روی هم. آراز هم البته با او خوب بود و اگر گاهی یوهانس در رفت و آمد با پاهای شتابزده ۱۴ ماهه اش تنه ناخواسته ای می زد، گذشت می کرد و هیچ نمی گفت. رویهمرفته اما حس کردم که هنوز این دو بچه به آن رشد اجتماعی نرسیده اند که از بودن در کنار هم و بازی های گروهی لذت ببرند، و تعاملشان به همان جلب شدن به اسباب بازی دیگری محدود می شد. مثل دو انسان که دیوارهای بلند نامرئی از هم جدایشان کرده باشد. واقعا مامان جان ما موجودات پیچیده ای هستیم....
با پسرم: عزیز من! گاهی که نگاهت در نگاهم می آمیزد کم می آورم و از خودم می پرسم برای چه؟ چه لیاقتی در من سراغ گرفته است خدای من که این چنین جام زندگیم را از شراب عشق به تو آکنده؟ من چه کرده ام که تو را در قالب فرزند سالمی به من عطا کرده و آنگاه تو با هر نفسی که می کشی شادی گیتی را به یکباره برایم به ارمغان می آوری، آن چنان هنگفت که از سپاس گزاری اش ناتوانم! تو آرازم رنگی از طیف های آن رنگین کمان نعمت الهی هستی که بر آسمان دلم سایه افکنده... از خدای تو ممنونم پسرم. دمش گرم!





پ.ن.۱: شبنم جان امکان یادداشت گذاشتن در وبلاگت فراهم نیست. تولد یکسالگی مانی مبارکت باد!
پ.ن.۲: بهاره جان از شما هیچ نظر خصوصی نداشتم...
"گَل!" من و محمد همین که شنیدیمش با تعجب به هم نگاه کردیم یعنی که: شنیدی تو هم؟ که خوب هردومان شنیده بودیم! آراز کوچولو توی کالسکه اش نشسته بود، حوصله اش سر رفته بود و دستهایش را دور مچ می چرخاند و نگاهمان می کرد که چرا مرا بغل نمی کنید! چون هر وقت که بخواهیم در آغوشش بگیریم می گوییم: "بیا پسرم..." که ترکی اش می شود همین "گَل". نوه ات وقتی دید که همان طور خشکمان زده و نگاهش می کنیم دوباره شروع کرد که: "گَل!" و دستهایش را تکان داد... معجزه بود مامان... حرف زدن با هدف و منظور معجزه است. خستگی مان ته کشید... پسرمان اولین کلمه با منظورش را گفته بود... اصلا فراموش کردیم که آمده ایم پیاده روی! آینده و نابسامانی های احتمالی اش یادمان رفت! نمی دانم می شد خدا به من هدیه قشنگ تری بدهد؟
شاید هم داده. آن مروارید تیز سفید را می گویم که بعد از ماهها انتظار مهمان دهان کوچولوی پسرمان شده. آدرسش هست همان جلو جلوها، پایین، سمت راست! اعتراف می کنم که برای دیدنش سوی چشمت باید ده از ده باشد. نیمه شفاف است و هنوز رنگی نداده به خنده های پسرکم! اما خوب چشیده ام طعم گازهای حریصانه اش را. کم مانده بود امروز نصف دماغم قربانی یک خارش بیموقع لثه شود... هنوز جایش ذق ذق می کند: آخ!
مامانی، آرازت دست دسی می کند. خاله فاطمه این طور یادش داده که اگر کف دستت را بگیری روبرویش با کف دستش روی دستت می کوبد. این کوچولو هنوز غوره نشده مویز شده! دستش را به هر جا بند کند بلند می شود. البته اغلب نمی تواند ولی همین تلاش خستگی ناپذیرش برایم دلنشین است.
مامان جان به گمانم شده ام یکی از همان مامانهایی که صبح تا شب کاری ندارند جز اینکه بنشینند ور دل بچه هاشان و از قد و بالایش تعریف کنند. باورت می شود؟ بازنشسته شده ام دیگر. شده ام زن خانه و زندگی. بدم نمی آید هیچ! با پسرت آنقدر بازی کن تا سیراب شود. هر روز اِن بار پوشک عوض کن! اِن بار بچه در حال افتادن را بگیر، اِن بار شیر و غذا بده. از غذاهای خوشمزه نی نی به بهی برایش درست کن. کتاب بخوان. وبگردی کن. برو خرید و پیاده روی. وقت پی پی کردن جگر گوشه ات برایش کف بزن و آواز بخوان تا بداند کار خوبی کرده! کارهای خانه را با حوصله و نظم انجام بده. قبل از شستن لباسهای بچه ات بویشان کن تا دلت بلرزد. پاها را روی هم بینداز و بستنی یخی بخور! با همسرت وقتی که هست بحثهای تاریخی بکن و وقتی که نیست دلتنگش باش. کالسکه را هل بده و مرکز خرید بزرگ را گز کن که فصل حراجش تمام شده و بوی روزهای اول مدرسه گرفته که چند هفته دیگر شروع می شود. به فلسفه فکر کن و به فردا و برای دلت شعر بخوان. فیلمهای صد تا یک غاز و برنامه "سوپرننی"را ببین و بگذار باران بیرون پنجره راه خودش را برود همچنانکه پسرکت در آغوشت لم داده و خوابش برده. می بینی؟ بد هم نیست. فقط گاهی دلم برای آن لیلی که همیشه خدا بدو بدو می کرد و با هر دستش هفده تا هندوانه بلند می کرد تنگ می شود. نمی دانم تا کی می توانم دست به سرش کنم و به خودم بگویم بعد از اینهمه سال نوبتی هم باشد نوبت استراحت است!
با پسرم: عزیزم، سبک زندگی کن! سقف مجاز بار برای هر نفر در سفرهای بین المللی هوایی ۳۵ کیلوگرم است. روز اولی که فهمیدم همین جمله ساده به این معنی است که باید نود درصد از زندگی ام را همین جا بگذارم و بروم غمباد گرفتم... آنچه را که می شود با پول دوباره خرید و جایگزین کرد مایه ناراحتی ام نیست. برای اتو و قالی و شبچراغ غصه خوردن کودکانه است. اما لباسهایی که برایت کوچک شده و من هنوز تو را در آنها می بینم، ساعت رومیزی که یادآور روزهای خوش هشت سال زندگی من و پدرت است، کالسکه ات که آنهمه دوستش داری و دوستت دارد، کتابهای عزیزم که همچون گنجینه کوچکی همین جا گردآوردمشان... باورم نمی شد! فهمیدم حتی گاهی آنچه بار معنوی دارد ممکن است انسان را سنگین کند! بعضی چیزها را باید در خاطره و عکس و ذهن زنده نگه داشت. دیگر سبکم! همه داشته ها و نداشته هایم را می توانم توی چند چمدان جا بدهم. دوستی هایم را می ریزم توی حافظه ام و کینه ها را همراه با وسایل کهنه می گذارمشان در اتاق زباله! یادت باشد که هرکسی در زندگیش سقف مجازی نامرئی ای دارد برای داشته های دنیوی. اجازه نده گذشته ات تو را سنگین کند و مانع سفرت شود... سبک زندگی کن!
مامان جان! هوا گرم است، گرم گرم. زمین می گدازد و آسمان تفته و شرجی است. همچنان که خودم را باد می زنم از این که پیش از آمدنم به اینجا تصور می کردم دارم به قطب سفر می کنم لبخند می زنم!
آراز قهرمان آنقدر زود زود بزرگ می شود که گاهی من و محمد با دودلی از هم می پرسیم: یعنی این پسر ماست؟ همین چند ماه پیش مگر به دنیا نیامد؟! عاشق این است که بنشیند و اگر ساعتها هم در حات نشسته باشد و سرش گرم چیزی باشد گمان نکنم گله ای بکند! اگر هم ناراحت باشد، خوب، تغییر وضعیت می دهد: از نشسته به سینه خیز و برعکس! من بیش از خودش از این استقلال نورس لذت می برم... تمام خانه را با همان عقبگرد با نمکش می گردد و اگر چیز جالب توجهی پیدا کند می نشیند و دانشمند وار به بررسی اش می پردازد... صبح ها معمولا از زیر تخت پیدایش می کنم که برای گشت و گذار می رود و وقتی که بدنش را جا می دهد و کله اش آن زیر جا نمی شود صدایمان می کند که آهای! کمک!
غذا را زیاد دوست ندارد و غرغر کنان می خورد، کجدار و مریض کنار می آییم باهم. همین که به هم از این بابت زور نمی گوییم و به ظاهر هم که شده ساعت صرف غذا برایمان زمان خوشایندی است راضی ام فعلا. ولی عاشقانه میوه ها و ماست را دوست دارد و آب می خورد به هزار کرشمه و لذت و به فنجان آبش که عکس یک هزارپا و یک کفشدوزک روی آن هست چنان لبخندهای دلبرانه ای می زند که دلم می خواهد جایم را با آن فنجان عوض کنم! اشیا و انسانها را یه اسم می شناسد و یا گفتن اسمشان سرش را به آن طرف می چرخاند. جایگاه رفیع مورد علاقه اش پس گردن بابا محمد است. آن بالا می نشیند و به موهای بابای مهربان چنگ می زند و با هر حرکتی می خندد و دست و پا می زند.
امروز آراز اولین نوبت واکسن سل را دریافت کرد و سومین چکاب کامل بدنی و رشدی اش هم همزمان انجام شد. عالی تر از هر چیز دیگر برای ما خبر باز شدن مجاری اشکی اش بود بدون عمل و با فاصله دو هفته. چنانکه اینگرید گفته بود تنها نیازمند زمان بود و کمی صبر، و ما اینهمه را داشتیم. دکتر یکی یکی همه کارهای را که لازم است در این سن انجام دهد کنترل کرد و چک مارک زد: "خوب از هر دو طرف که غلت میزنی... چه سرعتی! آراز جان بیا و این اسباب بازی را بگیر پسرم... آفرین! می بینم که می توانی اشیا را از این دست به آن دست بدهی و به همدیگر بکوبیشان... انگشتانم را بگیر و بلند شو ببینم می توانی... اووووه! چه پسر نیرومندی! خیلی خوب است... خودت هم که می توانی با گرفتن از جایی بایستی! چقدر هم از این تنها ایستادنت ذوق می کنی! دیگر چه مانده؟ همه چیز خوب است.... دورسر، قد و وزن... چه پسر خندان و خوشحالی هستی تو! ببخش اگر که می خواهم کمی آزارت بدهم!". آراز بعد از دریافت واکسنی که تزریق آن این بار برایش خیلی ناراحت کننده بود، نظرش را در مورد اینگرید تغییر داد و با دیدن او اشکهایش سرازیر می شد... اینگرید مجبور شد چند دقیقه ای با آراز دالی بازی کند تا دوباره دلش را به دست آورد...
مامان جان! این روزها دارم بار و بندیلم را می بندم. به خودم نهیب می زنم که اگر تو هنوز هم ساکن ایران بودی این برگشتنم چه معنی هنگفتی می توانست برای هردوی ما داشته باشد. با این که فقط دو سه هفته دیگر مانده، اما انقدر دلم برای خاک وطنم لک زده که اگر می توانستم همین لحظه به سویش پر می گشودم. آخ که چقدر دلم می خواهد یکبار دیگر پدر مرا در آغوش بگیرد! از وقتی که معنی والد بودن را فهمیده ام فرصت آن را نداشته ام که فرزند بودن را دوباره تجربه و حس کنم. گاهی از این فکر که فقط یک نفر دیگر در این دنیا هنوز هست که من را به همان چشمی نگاه می کند که من پسرم را، وحشت زده می شوم...
با پسرم: عزیزم! وقتی باردار بودم از اینکه دوستت داشته باشم در هراس بودم. نمی خواستم عشقم به تو از روی غریزه مادری ام باشد و نبود! چه فایده ای داشت چنین عشقی؟ تو را می خواستم اما وجود داشتنت برای من تبلور عشق نبود... من فقط به تو وابسته بودم، همین. هفت ماه بر من گذشته است امروز و می توانم ادعا کنم هر روز بیش از روز گذشته تو را شناخته ام و خواسته ام. دوستی می گفت نمی شود زمانی تعیین کرد برای شروع انسان به "خودش بودن"، یعنی آن دمی که تمایز شخصیتش او را از دیگران جدا می کند و آدمی قورباغه وار دم می اندازد و شش می رویاند برای دگردیسی اش از مرداب سایرین. اما از دیدگاه من تو یگانه ای و هیچ کس دیگر -حتی فرزند دیگری از گوشت و خونم- نمی تواند جای "تو" را برایم پر کند. تو برایم بی همتایی چنانکه پدرت هست به گونه ای و مادربزرگت به نوعی دیگر. اگر چنین است گمان می کنم بتوانم بگویم که از لحظه تولدت که برای من مقارن بود با آغاز تلاش برای شناختنت، تو همانی که با بقیه مردم دنیا فرق داری حتی اگر ۷ ماهه باشی. دوستت دارم آراز.
برای اولین بار است که حس می کنم کاری برای آرازم انجام داده ام! انگار باری از دوشم برداشته اند. آراز قهرمان کم کمک می تواند بدون من بخوابد. رویایی بود برایم به باور رساندنش. دوست داشت (و هنوز هم دارد بی گزافه گویی) شیر بخورد و چشمهای نازنینش را ببندد. نمی خواستم چنین باشد! نگران دندانهای کوچولوی شیریش بودم، و نحوه خوابش وقتی قرار نبود من پیشش باشم. می دانی که آراز قهرمان نه با تکان دادن روی پا می خوابد و نه پستانک دوست دارد... هر چیزی که توانستم خواندم و هر روشی را که فکرش را بکنی امتحان کردم. ابتدا وقتی که چند دقیقه ای روی تختش تنها می ماند، گریه ای می کرد آن سرش ناپیدا. گمانم تنهایی مطلق و تاریکی را دوست نداشت و در واقع چه کسی دارد؟ قصه گفتن را بابا محمد بدعت گذاشت، این را دوست داشت و حریصانه می شنید گرچه نه برای خوابیدن. نوازش قبل از خواب هم دلنواز بود که از مامان شایلی شنیده بودم. سعی کردم برنامه خوابش را خوب بفهمم. برای آراز کوچولو هر سه ساعت یکبار بود که خواب پاورچین می آمد و می خواندش. پس من و پسرم برنامه ای را با همکاری هم تنظیم کردیم و تصمیم گرفتیم از روی برنامه انعطاف پذیرمان پیش برویم. این طور بود که خواب صبحگاهی دو ساعت بعد از بیداری دلنشینش می آمد و درست بعد از ماساژ و فرنی گندم و خواب بعد از ظهر حدود ساعت ۳. چرت زدن بعد از ۵.۵ عصر ممنوع بود و برای خواب شب بین ۹و ۱۰ قصه می گفتیم. پسرم عادت کرد به این زمانبندی خودخواسته و همین کمک موثری بود برای رفتن به مرحله بعدی. یکروز که داشتم برایش لالایی می خواندم بی آنکه بخواهد شیر بخورد از خستگی خوابش برد و این آغاز خودباوری من بود که می توانم!
چه حالی داشتم آن شب، نمی دانی! گویی به جای "آرمسترانگ" پای گنده راهراهم را توی لباس فضایی گذاشته بودم روی تنه ماه نقره ای. همان خواب بی شیر برای من مثل قدم "نیل" بود: همان طور که قدم کوچک او پیشرفت بزرگی برای بشریت محسوب می شد، نشستن حریر خواب ناز بر چشمهای پسرکم گام عظیمی بود برای استقلال لرزان ولیکن قابل احترامش. مدتی می شود که برای خواب کنارم دراز می کشد: بی صدا. خانه غرق آرامش است، از پیش می دانیم! در سکوت دلپذیری که گاه با بازدم باد به هم می خورد، از حضور آگاه هم لذتی بی اندازه می بریم. آراز قهرمان به تلویزبون چشم می دوزد، یا به صدای من گوش می آویزد که حرف می زنم و یا به لنگه پنجره خیره می شود که آرام همچون دل عاشق در انتظار یار می لرزد... و ... می خوابد. آن لحظه های بین خواب و بیداری و مدهوشی و هشیاری را، وقتی که آن اندام ظریف را کنار قلبم درک می کنم، بسیار دوست دارم... از این که توانسته ام شاخ غول خواب را بشکنم غرق غروری بی اندازه ام... گرچه هنوز هم نیمه شبها دهها بار بیدار می شود و مرا می خواند و هنوز هم اگر خسته باشد بی من نمی خوابد اما دیگر نمی ترسم... عاقبت خواهم توانست....
با محمد: امروز و این ساعتم فقط برای توست! می دانی که خیلی از حرفها را نمی شود گفت، نه فقط برای اینکه اینجا تفرجگاه هزاران جفت چشم نامحرم است که می آیند و می روند، بلکه برای اینکه گاهی حرفها را نباید و نمی شود گفت، از مزه می افتند، رنگ می بازند. باید نگفتشان! باید در اندرونه دل نگاهشان داشت، کهنه شان کرد و از طعم سکرآورشان سرمست شد. مگر نشنیدی که شازده کوچولوی آنتوان سنت اگزوپری گفت: زیبایی صحرا به خاطر چاههایی است که در دل دارد و دیده نمی شوند؟ زندگی ام سرشار از همین حسهای در بیان ناگنجیدنی ام به توست... تویی که در زلال روح سیمگونت همیشه می شود حسی از عشق وصف ناشدنی به همه انسانها چشید. تویی که گرامی ترین دوست منی، هان، تو، ای عشق ناب! چه خوشبختم که هستی. ای همه هستی ام، خورشید شبهای زندگی ام، هست شدنت مبارک!
اما کسی دیگر هم هست که با تو حرفی دارد. آن چشمهای آبی عمیقش را ببین که لبخندکی تویشان پرپر می زند! همان کسی که گوشهای شکیل تو را به عاریه گرفته انگار! مرد عنکبوتی کوچولوی تو که یاد گرفته روی شست پاهایش بایستد و خودش را به جلو پرتاب کند، گاهی که از عقب روی مدام و فاصله گرفتن از اشیایی که دوستشان دارد بی اندازه دلگیر می شود! گوش کن به فس فس نمکینش، ها! همین است! می گوید: بابای عزیز شجاعم! تولدت مبارک!


کتاب "تاریخ مشروطه" احمد کسروی را تمام کردم. نیمه شب است و از فراز دریا موجی از گرمای تازه نفس می رسد و با نمی سنگین از لای پنجره به درون می خزد. نشسته ام کنار آراز قهرمان و اشکهایم دانه دانه روی روی لحاف چهار خانه اش می ریزد: بی امان و خروشان!
انگار نه صد سال قبل که همین دیروز است... صحنه ها رژه می روند از برابر چشمانم: محمدعلی شاه روسیه را برگُرد ایران سوار کرده و قزاق های روس را واداشته است که نمایندگان مجلس مشروطه را بگیرند. لیاخوف لابلای فوج فوج سرباز روس می گردد و فرمان حمله می دهد. نمایندگان پناه گرفته را مو می کنند و در سیاهچال سیاست می کنند. علی اکبر دهخدا، امیر حشمت، ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل را برهنه و آزار دیده، با زنجیری به گردن در باغشاه می گردانند... خون مشروطه خواهان، مبارزان و آزادی طلبان را مباح و چاپیدن دارایی شان را ممکن اعلام کرده اند! دوم تیرماه است... زمین از خون نمایندگان مجلس و مدیران روزنامه ها تفتیده است... باقیمانده مجلسی ها به کنسولگری انگلیس پناهنده شده اند و به زودی به اروپا فرار خواهند کرد... طنابی به گردن مدیران روزنامه های حبل المتین و صور اسرافیل می بندند و از دو سو می کشند تا از دهانشان خون فواره بزند... به جرم واگویی حقیقت، به جرم شعر سرایی در مدح آزادی! تنها رشت و تبریز مقاومت می کنند، در سراسر ایران که از ترس کبک وار سر در زیر برف کرده اند، ستارخان با مردم کوچه و بازار محله امیرخیزی در برابر استبداد قاجاری محمد علی میرزا قد علم می کنند...
مادرم، چه برسرم آمده؟ به مادر ملک المتکلمین و ستار خان و حسین خان فکر می کنم. به اینکه چطور پسرهاشان را در نوزادی شیرینشان در آغوش می گرفته اند و به شیوه خودشان به آنهاعشق می ورزیده اند. برایشان سوپ درست می کرده اند و وقتی بغض می کرده اند قربان صدقه شان می رفته اند. به این که با اولین کلمه ای که گفته اند، مادرها چه شادی ها کرده اند و تا در گهواره بوده اند برایشان واگو کرده اند که انسان بی آزادی اش یعنی هیچ. حتی کلمه ای هم از آنها در کتابی که خواندم، البته نبود. اما در قالب ملك المتكلمين آن روزنامه نگار توانا که تا دم مرگ هم از آزادیخواهی اش کوتاه نیامد حضور داشتند، در عکس سیاه و سفید ستارخان هم بودند (با آن کلاه فدایی و سبیل های چخماقی اش). در مقاله های "ناله ملت" هم گويي نقش مي بستند. این مادرها چگونه از مرگ فرزندانشان باخبر شده بودند؟ چطور فهمیده بودند که درسهایی که برای تحقق آرمانشهر در گوش پسرهاشان نجوا کرده اند آنان را به دام مرگی خونین کشانده است...
به مادر محمدعلي ميرزا مي انديشم و مادر رحيم خان راهزن و مادران آن قزاقهايي كه مردان آزادي را سلاخي كردند. آن مادران هم لابد راه مشابهي طي كرده بودند! شايد به تفنگ چوبي كه پسرهاشان داشته اند مي خنديده اند و از قلوه كن شدن سر زانوهاشان غصه مي خورده اند. آنها چطور تاب آورده بودند اين را كه جگر گوشه شان باني مرگ و نيستي و دژخيمي باشد؟
تو بهتر از هرکسی می دانی انسانها دو دسته اند مادر من! آنها که مادرند (يا پدر) و آنها که نیستند! (هرکسی که صاحب فرزند شده باشد به گمانم نمی شود گفت که حتما مادر یا پدر است و می شناسم کسانی را که بی آنکه به معنی فیزیکی آن بچه دار شده باشند مادر و پدر هستند گرچه اين بحثي كاملا سوا است). مثل دری است که از آن رد می شوی و راه برگشتی نداری از آن. همان طور که کسی که عاشق شد می فهمد که زندگی پیش از عشقش مردگی بوده است. مادر که می شوی دیگر همه دنیا را زیر بال و پر داری. مادر (يا پدر) که می شوی ديگر نمي شود كه نباشي. زاينده همه خوبی ها و بدی ها می شوی. عاشق مي شوي. مي فهمي! مسئول می شوی. نه فقط مسئول گل خودت که مسئول گلستان جهان.
من اینجا نشسته ام و گريه مي كنم و کوچولوی من، رویا-مست است؛ غرق شده در انبوه گوسفندهای روی پیژامه و خوش خوشان خواب فردا را می بیند بي آنكه بداند با حضور كوچكش شانه هاي مرا از بار مرد افكني آكنده است: منم كه بار جهان را به دوش مي كشم! اين منم كه قرار است ستار خاني ديگر يا شاپشالي ديگر به آينده تحويل بدهم!
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند
من اشک می ریزم چون منم باني آن همه مرگ و شكنجه اي كه خواندم و منم زاينده آنهمه شهامتي كه از شيرمردان و شيرزنان مشروطه عيان شد: گيريم كه آنچه من در دامان دارم فردا به ظهور خواهد رسيد و دانه اي كه من پرورده ام فردا به سان گلي يا كاكتوسي خواهد باليد! خدايا من مادرم!
مامان! تو دانستي ولي پسرم حتي حدس هم نمي زند كه در روح من چه ها مي گذرد. آسمان شبانگاهي به صبح تن در مي دهد و آراز در خواب، بي حتي يك دندان مي خندد. اشكهايم را پاك مي كنم. خنده اش طعم عسل مي دهد... مي داني كه چه مي گويم! آخر تو هم مادري...
پی نوشت: وبلاگ غذا برای کودکان (نی نی به به) راه اندازی شد.
مامان قشنگم، این روزها وقتی به چشمهای پسرم خیره می شوم از خودم می پرسم که تو چند بار کنارم نشستی، چند بار با گریه هایم گریه کردی، چند بار با تبسم های نا خودآگاهم خندیدی؟ با هر حرکتم لرزه به دلت نشست و با هر قطره اشکم قلبت لرزید. حالا معنی آخرین جمله ات را درک می کنم و هر روز این کلمات را تکرار می کنم که: "خدایا این فرشته کوچولو و ناز ، آراز من است: به تو می سپارمش".
گاهشمار پس از تولد پسر قهرمان:
آنچه بعد از تولد آراز پیش آمد مخلوطی بود از حس های عجیب و غریب. دیدن چهره ای که ماهها منتظر دیدارش بودم، و تطبیق آن با دانسته ها و گمانه زنی ها کار مشکلی بود اما می توانم اعتراف کنم که مامان عزیزم که واقعا نسبت به دورانی که پسرم را در درون داشتم بهتر بودم و هستم! انگار همراه با این موجود دوست داشتنی من هم دوباره متولد شده بودم... ما را به بخش مادران و نوزادان منتقل کردند. سالنی بود آمیخته با نور و رنگ، عروسک و عکس و نقاشی های جور واجور و طرح های دیدنی، فکر می کردی خانه ای است و نه بیمارستانی. نه بوی بدی بود و نه فریادی و رنجی!
۳ روزی که در این بخش بستری بودم حس غربت آزارم نداد. اتاق من که اتفاقا آنهم شماره ۱۴ روی خود داشت سوییتی بود شامل ۲ تخت، یک تخت نوزاد شیشه ای، یک پنجره کوچک رو به پشت بامها و فضای سبز، و سرویس بهداشتی کاملا مجهز به اضافه تمام لباسها و موارد مورد نیاز برای مادر و کودک. هر روز ۳ وعده غذای مخصوص برای مادران سرو می شد که حاوی مواد پروتئینی و کلسیمی و ویتامینهای لازم بود. این غذاها بخار پز یا آب پز بودند و دقت شده بود که به طرز عادلانه ای در برگیرنده هرم غذایی باشند. نخود فرنگی، هویج پخته شده، گوشت قرمز و ماهی،نان با سبوس کامل، مقدار محدودی کره، آب میوه بدون شکر (که می توانست منطبق با سلیقه فردی و حتی با سفارش جداگانه مادر سرو شود)، سالاد فصل و میوه های پرکالری تر مانند موز جزو منوی روزانه بود. صبحانه که طی آن از پدر خانواده هم پذیرایی می شد بیشتر شامل مواد خوراکی کلسیمدار مانند پنیر و شیر و غلات بود. علاوه بر آن ما بین وعده های اصلی مادر می توانست از مواد غذایی موجود تغذیه کند که در اختیارش قرار گرفته بود. این مواد شامل شیر، پنیر، بستنی (بدون کاکائو و خامه)، آب میوه طبیعی در انواع مختلف، چیپس شیرین، نان فول کورن، چای و قهوه در انواع گوناگون می شد.
هر روز علائم حیاتی مادر توسط نرس مربوط چک می شد و بهبود رابطه فیزیکی و روحی مادر و نوزاد هم به عهده مامای شیفت بود. آنا، سوزانه و زهره (که خانمی ایرانی و مسئول شیفت شب بود)، در مدت سه روز هر گونه کمکی را که لازم بود به ما ارائه دادند. علاوه بر اینکه هنگام اضطرار می توانستی بخوانی شان، هر روز ساعتی از وقت خود را در اختیار هر یک از خانواده ها قرار می دادند و با صبر و حوصله و محبت به همه سوالاتت پاسخ می دادند. داروهای مسکن در صورت نیاز و در خواست هر فرد و دانه و به دانه تجویز و تحویل بیمار می شد و هیچ دو بیماری داروی یکسانی دریافت نمی کرد. همه موارد از شیر دادن به نوزاد گرفته تا تعویض پوشاک به ما آموزش داده شد و جزوه هایی هم دریافت کردیم، اگرچه برای ما که از مدتها پیش در حال مطالعه بودیم نکته تازه ای نداشت ولی می توانست یادآور خوبی باشد. هرگز سخن درشتی از ایشان نشنیدم و جز خدمت صادقانه و خالصانه در کارشان نبود. در روز دوم برخی بیماریها با خون گیری از نوزاد چک شد و آراز من در آغوش سوزانه مهربان و خنده رو راهی دیدار با پزشک شد. (نوزاد به محض تولد مورد آزمایش قرار نمی گیرد).
پزشک که عروسک های لک لکی با رنگهای نارنجی و زرد از سقف اتاقش آویزان بود با دقت و توجه به نگرانی های ما گوش داد و آرازمان را معاینه کرد. پسر صبورمان تا جایی که در صبر و توانش بود در برابر آزمایشهای فیزیکی تحمل نشان داد و فقط در مرحله آخر بود که اشک های نازش گلوله گلوله روی گونه های سرخش می ریخت که آنهم با تمام شدن کار آقای دکتر متوقف شد. پزشک مهربان صبر و طاقت پسرمان را ستود و تنها از بابت احتمال زردی ابراز نگرانی کرد. در روزهای بسیار کوتاه این کشور و کمی نور این فصل همه نوزادان متولد شده را هم این نگرانی را در بر می گرفت. درصد بیلی روبین خون آراز روی نموداری رسم شد و سوزانه قول داد هر چند ساعت یکبار همه چیز را مجددا کنترل کند. همه چیز در حد نرمال بود ولی شیب نمودار تاب خطرناکی داشت که بی تابم کرد. اگرچه در روز سوم شیب نمودار کم شد و مشخص شد آرازمان این موقعیت را هم با موفقیت پشت سر گذاشته است. مامانی من، این در حالی بود که دیدن پدران روبدوشامبر پوش که نوزادان زردی گرفته خود را در راهروهای بخش می گرداندند یا در اتاق همایش تلویزیون تماشا می کردند و کتاب می خواندند صحنه غیر طبیعی نبود!
نکته دیگر ممنوع بودن ملاقات با مادر و نوزاد بود و در صورت اصرار تنها می توانستی نوزاد را به خود به خارج از بخش ببری و تا مدت محدودی با ملاقات کننده بمانی. این را زمانی فهمیدیم که عمو امیر و خاله فاطمه آراز (از دوستان ایرانی مان) برای دیدنش به بخش مادران و نوزادان بیمارستان مراجعه کردند... هنگام خداحافظی که رسید سعی کردیم با هدیه ها و بسته های شکلات از محبت و مهربانی فرشته های انسانی شکلی که نهایت حمایت و محبت را من و خانواده ام ارزانی داشتند تشکر کنیم، گرچه چنین انتظاری هم نبود و کادوها و کارت تبریک هایمان با شگفتی تحویل گرفته شدند و با لبخندهای متعجبانه از بابتشان تشکر شد. مامانی مهربانم! این همه را جز در سایه دعاهای تو که تا ابد در پناهشان خواهم بود نمی توانستم داشته باشم...
با پسرم: آراز نازنینم، دیدی انتظارمان چه زود به بار نشست؟ دیدی دیدارمان تازه شد؟ آسمان را دیدی و آفتاب را و برف را؟ بوسه خدا چانه ات را قلقلک داد و زندگی به روی ماهت خندید؟ پسرم دیدی که مشکلات که در برابر اراده تو برای ادامه دادن و بیرون پریدن آب شدند و ناپدید؟ دیدی که در چهادهمین روز عمرت نافت هم افتاد و تو دومین قدم را برای اسقلال خود برداشتی؟ عزیز ۲ هفته ای من! ۹ ماه و ۲ هفته گذشت و خوشحالم که سرنوشت تو را به من هدیه کرد. تو واقعا قهرمان من بودی و در همه این مدت که منتظرت بودم با صبر و گذشت با مامان لیلی کنار آمدی. با ورزشهای روزانه، سگ دو زدن ها و فشار کار، گرسنگی و تشنگی، شرایط گاه نا مساعد محیط کار که تحمل آن برای تو در خانه کوچولوی تک نفره ات حتما طاقت فرسا بوده است... و حتی اجازه دادی مامان لیلی برای گرفتن نمره اش در روز جمعه به دانشگاه برود و بداند که جزو ۳ نفری است که در واحد درس اختیاری اش (همان که یک هفته پیش از تولد تو با هم بر سر جلسه امتحانش حاضر شدیم) نمره "آ" گرفته است و تبریک گرم استاد را برای تولد تو و نمره عالی اش تحویل بگیرد. پسرم تو هرگز پسر لوسی نبودی! من هم مادری نیستم که بخواهم لوست کنم! وقتی چهره جدی ات را در اولین نگاه در آغوش پدرت دیدم دانستم که کاملا آستین بالا زده ای تا بر مشکلات زندگی غلبه کنی و خواهی توانست به خوبی از پس همه شان بر بیایی. عزیزم خوشحالم که "تو" پسر منی!
پس نوشت: وقتی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم، انگار اینجا خانه ای بود امن که در آن می توانستم با عزیزانم راز دل بگویم. اما گویا چشمانی نگران از پشت پنجره مهمان خانه مان شده است. وقتی بعد از تولد آراز برگشتم از دیدن آنهمه امید و انرژی و دلنگرانی که در کامنت ها بود متعجب و شاد شدم! از شما دوستانم ممنونم که شریک و همراهم بودید و آنچنانکه دوستی از راه دور می تواند به من امید ادامه راه را دادید. از مامان فریبا، مامان آزیتا و مامان میترا عزیزم که خبر تولد آراز کوچولوی ما را در وبلاگهایشان منتشر کردند هم ممنونم و سپاسگزار. شادکام باشید دوستان!
گاهی پیش می آید که سرنوشت به نحو معجزه آسایی به انسان لبخند می زند. گاهی همه نا جوانمردی ها و نامرادی ها به هم پیوند می خورند تا قشنگ ترین خاطرات زندگی را رقم برنند و هشتم دیماه ۸۶ برای من و خانواده کوچولویم چنین روزی بود!
گاهشمار تولد پسر قهرمان!
آنچه که بعد از تولد پیش آمد خود مجال جداگانه ای می طلبد، اما هنوز هم باورم نمی شود که توانسته باشم کار را به این ترتیب پیش ببرم. در تمام مدت به دنیا آمدن آراز، انگار در ماءمن امن الهی بودم و انسانهایی از جنس فرشته ها کنارم بودند. محبت، دلگرمی و تجربه شان مایه آرامشم شد و رفتار انسانی شان به بهترین نحو ممکن یاری ام داد. شک دارم که در کشور خودم می توانستم از چنین حمایت و توجه بی دریغی برخوردار شوم...
همچنین دیگر اعتقاد کامل پیدا کرده ام که زایـمان طبیعی بهترین روش برای تولد کودک است. ای کاش می توانستم حس رضایت خاطر عمیقی را که یک زن می تواند با تقدیم زندگی به کودکش به این ترتیب کسب کند با جمله هایم تشریح کنم. حتی اگر عدم مصرف دارو (جز چند قرص کوچولوی سردرد) را کنار بگذاریم، از نظر روحی حس مادر شدن به این روش با سزارین غیر قابل بازسازی است.
با محمد: جز مادرم که می دانم آنجا حضور داشت و آنهمه فرشته که برای تولد آراز قهرمانم به شکل پزشک و ماما و پرستار کنارم بودند، فرشته دیگری هم بود که بی گمان نه کمتر از من در شکل دادن به تولد پسرکم سهم داشت. محمد عزیزم! خوشحالم که رنج سختی که بردم کمکم کرد تا جنبه دیگری از روح تو را بشناسم. ارزشش را داشت!!! انگار هر روز که از زندگیمان می گذرد شناخت روح ژرف تو برایم هموارتر می شود. حضور گرم و دلپذیر تو در ساعتهای رنج تولد پسرمان و همراهیت در تمام این روزها که از به دنیا آمددن آرازمان می گذرد برایم به اندازه لبخندهای بی دندان او شیرین است. هرگز نمی توانم این محبت برخاسته از دل را که در این لحظه های نا آرامی درونی به من اعطا کردی پاسخ گویم! مرد من از تو متشکرم. متشکرم و متشکرم....
عیدی من و لیلا از طرف مهربانترین مهربانها
امروز ۸ دیماه ۸۶ مصادف با ۲۹ دسامبر ۲۰۰۷ و عید غدیر خم از دو جهت یک روز فراموش نشدنی است برای من:
۱. یک روز وحشتناک و غیر قابل تحمل که لیلای عزیزم به مدت ۱۲ ساعت تمام یک درد تا حد مرگ رو تحمل می کرد و کاری از دست من ساخته نبود که بی اختیار با خودم گفتم ۱۰۰۰ تا بهشت هم زیر پای مادران با این همه درد بازم کمه.
۲. و یک روز شاد پس از اون همه درد و عذاب که یه کوچولو شبیه لیلا ساعت ۹:۵۰ صبح به این دنیا قدم گذاشت . آره بالاخره آراز خوشگل و معصوم من و لیلا پرید بیرون. یه پسر ناز که مثل بیشتر پسرها بیشتر شبیه مامانشه.
لیلای عزیزم خسته نباشی ، مادر شدنت رو بهت تبریک می گم. فکر کنم امروز مامان تو هم مثل مامان من تو این شهر غریب کنارمون بود و برات دعا می کرد. آخه کی باورش می شه تو این ور دنیا ، جایی که هیچکس تو بیمارستان علی رغم تلاششون ما رو درک نمی کردن و نمی تونستن کمکمون بکنن ، یک دفعه ساعت ۷ صبح ، تو اوج درد و عذاب تو در اتاق باز شد و یه فرشته نجات اومد تو : "سلام ، اسم من کتی ، منم ایرانیم و قراره کمکتون کنم که بچه به دنیا بیاد ". نه من باورم نمیشه که تو یه مامای معمولی بودی که برا انجام وظیفت امروز تو بیمارستان بودی. تو یه فرشته بودی از طرف خدا برا محمد ، لیلا و آراز تو این شهر غریب. واقعا هر کی تو رو داره غریب و تنها نیست. خیلی چاکرتم اوست کریم ...
لیلای عزیز شرمنده که با این ادبیات ضعیف و حال خواب آلودگیم وبلاگ قشنگتو خراب کردم.
تو می دانی چرا در این لحظات واپسین هفته ۴۰ اینهمه دلتنگ تو شده ام؟ انگار نامرئی ترین حس عالم توی خانه مان جریان دارد... درد بی امان و جان سوز می آید و می رود و به گواهی پزشک گمان نکنم بیش از ۴۸ ساعت دیگر تا لحظه دیدار من و فرزندم باقی مانده باشد. مدام به تو فکر می کنم و به لحظه ای که تو با تمام وجود به من زندگی بخشیدی و قلبی که در این لحظه خانه تو باشد. به خانه برگشته ام تا این دقایق را آسوده تر بگذرانم...
همیشه از خودم می پرسیدم که برای چه مادر بودن این چنین مقدس قلمداد شده است؟ عشقی که در آن انتخابی نباشد چگونه می تواند ارزشمند باشد؟ کسی که متولد می شود می تواند هر کسی باشد! اما در اشراق تولد پسرم انگار جواب را یافته ام... درست مثل این است شعری به آدم الهام شود: رنج تو را فرا می گیرد و آسوده نخواهی بود تا آن لحظه که به جایی برسانیش. اگر در خواب نازی، باید بیدار شوی. اگر با مردمی باید ببری. اگر در میان جمعی باید تنها شوی. و بسازیش آنچه را که به سوی تو آمده است و انتخابت کرده است... و بالاخره بخشی از تو در آن شعر خواهد بود و شعر ملهم هم رازی را به تو خواهد گفت، از جهانی دیگر که اگر شعر را نمی سرودی تو را به آن راهی نبود...
رازی که بر من آشکار شد راز تو بود، که چرا مادر زیبنده ترین کلمه جهان است. مادرم. اگرچه من می توانستم هر کسی باشم، ولی لیلی آمد. تو با بزرگواری پذیرفتیم. دست و پای سیاهم را بلوری دیدی و ستودی و قدمهای لرزانم را استوار خواندی. نادانی ام را دوست داشتنی یافتی بعد معلمم شدی و به حیطه دانایی راهنمایی کردی. چشم پوشیدی، گذشت کردی، بخشیدی، ایثار کردی. آنهم برای خاطر کسی که امنتخابش نکرده بودی، نخواسته بودیش، و تصوری از چهره اش نداشتی. وقتی عاقبت آمدم جز لبخندهای بی دندان نداشتم و "نه" های فراوان که به تو بگویم و این چنین جسم فیزیکی ات را فرسودم. برای همین هم هست که تو مقدس بوده ای و خواهی بود. من می فهمم... اگر بتوانم به چنین مرحله ای از انسان بودن برسم که محبتم را نثار موجود دیگری کنم، بی هیچ چشمداشتی، می توانم ادعا کنم که قدم به مرحله بالاتری از تکامل نهاده ام...
پی نوشت: از همه شما دوستانم ممنونم، و از اینکه در این لحظه توان تمرکز و ادامه نوشتن را ندارم شرمنده ام. به یاد همه شما هستم و حضور اگرچه ناپدیدتان به من نیرویی دوباره می بخشد. متشکرم.
زمان زمان رسیدن است و گشایش... به زودی نوه کوچولوی دلبندت متولد می شود و من منتظرم تا صبر عظیم تو را در نگاهش به نظاره بنشینم یا نوازش انگشتان دلپذیر خش خورده ات را در مشت کوچکش بخوانم... پسرم می آید تا مادرم باشد! انتظار سخت است مامان من، با اینکه تا مادر شدنم زمان اندکی باقیست، هنوز هم به صبور بودن عادت نکرده ام! انگار پسرم می خواندم که: من هنوز آماده نیستم...هنوز نه... نمی دانم آیا با سر رسیدن این هفته که مصادف با ۴۰ امین هفته زندگی پیش از تولد اوست عاقبت خواهد توانست تصمیم نهایی اش را بگیرد و از دو دلی ها رهایی یابد یا نه. در آخرین چکاب مرکز درمانی لیزبت -جانشین لیزا در زمان مرخصی ۳ هفته ای اش- بعد از نگاه دقیقی به همه شاخص های مهم فیزیکی، گفت که همه چیز کاملا طبیعی است. از قرار گرفتن پسرم در وضعیت درست تولد به وجد آمد ولی تاكيد كرد که به هیچ عنوان نمی تواند تاریخ دقیق ورودش را مشخص کند. اما يك چيز كاملا معلوم است: پسرم متولد زمستان خواهد بود يعني همان كه هميشه آرزويش را داشتم... درست مثل خودم!
تعطیلات کریسمس در دانشگاه و مراکز آموزشی شروع شده و همه خانه ها و خیابانها غرق نور و سرزندگی و هیجانی دلچسب است. درختهای کاج مزین به کادوهای براق سرخ، شمعهای درخشان و ستاره های طلایی به ناگاه از همه جا سرکشیده اند. برای ما عید میلاد مسیح طعم شیرینی دارد ، چون که عاقبت بابا محمد توانست از تزش دفاع جانانه ای داشته باشد و فارغ التحصیل شود، و اینهمه شادی درونی در ما هست، با اینکه من نتوانستم بخش آزمایشگاهی پایان نامه ام را تمام کنم. دلتنگ نیستم. مگر نه اینکه امتحان کورس اختیاری ام را به خوبی گذراندم؟ اگر با وجود تلاش بی امان در طی هفته ۳۹ به دلیل نا کارآمدی برخی قطعات لابراتوار نتوانستم کارم را چنان که انتظار می رفت به پایان برسانم، حتما دلیلی وجود دارد که من از فلسفه اش بی خبرم: نیازی به گله کردن نیست... تو یادم دادی که به خدایم و خدایت اعتماد داشته باشم، دارم مامانی عزیزم.
دوشنبه میهمانی شام بزرگی در یک رستوران قديمي برای کارکنان، استادان و دانشجویان دپارتمان برگزار شد. لیست غذاهای سنتی کریسمس شامل فهرستی طولانی بود و فضای جالب رستوران -با ظرفهاي لبريز از ميوه و همچنين مجسمه هاي غريب سنتي به شكل كله هايي مومي با كلاههاي ارغواني بزرگ، دماغهاي سرخ و ريشهاي بلند سفيد- آنرا جالب تر می کرد. ابتدا خوراک سرد سرو شد، که من با بشقاب خالی به انتهای آن میز طولانی رسیدم. پنیرهای تازه خامه ای، یا پنيرهاي كهنه با كپك هاي سبز، ترشي ماهي خام درياي آزاد، لاكس نيم پز و خوراك خرچنگ بنا به دلايلي براي من ممنوع بود؛ و ران خوك دودي، ژامبون خوك، و غذاهاي ژاپني با سس حاوي الكل بنا به دلايلي ديگر! سري دوم سرو غذاي گرم بهتر بود چون عاقبت توانستم كمي سالاد سيب زميني و كلم براي خودم دست و پا كنم! عاقبت هم ميهماني با قهوه و چاي و همچنين شيريني ها و بيسكوييتهاي مخصوص عيد با طعم منحصر به فردشان به پاياني خوش رسيد. با چشيدن هر كدامشان بخش چشايي مغزم فعاليت بي وقفه اي را شروع مي كرد تا آن مزه را به تجربه اي خاص وصله كند. مثلا شير برنج با رب انار يا شكر و گلابي و ميگو!!! به گمانم آراز هم از اين همه رنگ و طعم به وجد آمده بود و تلاش مي كرد بخشي از خانه كوچكش را با لگدهاي جانانه اش بشكافد و خودش در موردشان به قضاوت بنشيند. ما، مادر و پسر عصر خوش جالبي پر از تجربه هاي تازه با هم داشتيم!!
امروز مامان بزرگ آراز رسید و با خودش دنیایی از آرامش و آسودگی و تجربه آورد. حالا دیگر کسی هست که می توانیم پسرمان را با خیال راحت به او بسپاریم و همچنین سکان زندگی مان را در دمی که تند باد حوادث نامعلوم تهدیدش می کند.
با پسرم: در انتهای راه هستم. در یکی از هزاران ایستگاهی که زندگی برای انسان تدارک می بیند و تو هم عزیزم در ابتدای یکی از همان ایستگاهها هستی انگار که آماده جهیدن، با دستهایی از هم گشوده و لبهایی به هم فشرده. باد می وزد و گیسوان عرق آلودت را بهم می زند. می دانم برای تو که بر فراز آن پرتگاه ایستاده ای فرود راحتی نخواهد بود. می دانم که هنوز هم از خودت و توانایی هایت مطمئن نیستی... اما می دانی چه چیزی هست که هم در دل من و هم تو به یکسان می گذرد؟ هر دو دلمان برای هم تنگ شده است! گاهی هم لازم است آدم برای هدفی والا تن از دو دلی ها بکند و دل به دریا بزند. نظر تو چیست عزیزم؟ اگر موافقی فقط بپر!!!
در هوايت بيقرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان ميخواستند
جان و دل را ميسپارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
ميزني تو زخمه و بر ميرود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح
زان خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزهام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
زان شبي كه وعده كردي روز بعد
روز و شب را ميشمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشكبارم روز و شب
آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
انگار یک هفته دیگر آغاز شده و برای من و محمد انتظار طولانی تری تا روز دیدار رقم خورده است... اما هیچ از این بابت گلایه ای نداریم! مثل اینکه پسر کوچولوی فهمیده مان خوب می داند که پدر و مادرش سخت درگیر کارهای عقب افتاده اند و مامان بزرگ مهربان هم فقط با آمدن زمستان به اینجا می رسد. هفته آینده برای خانواده ما پر خواهد بود از کوششی بی وقفه: هفت روزی که طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود فقط استراحت باشد و آمادگی روانی... برنامه دفاع از تز محمد، شام و جشن و مراسم برای کریسمس در دپارتمانهای مختلف، امتحان پایان ترم کورس اختیاری و مهمتر از همه تمام شدن قسمت آزمایشگاهی تز من... یعنی موضوعی که دو روز قبل دانستم و در این برهه زمانی برای من از ارزش ویژه ای برخوردار است... اگر بتوانم این مرحله را به انجام برسانم، می شود امیدوار بود که بعد از تولد آراز بیشتر پیشش بمانم و کار را از خانه ادامه دهم...
مامان عزیزم! روز پنج شنبه روز لوسیا بود... از ما که دانشجویان ارشد محسوب می شویم با غذاها و شیرینی ها و موسیقی خاص چنین مناسبتی پذیرایی شد. در تاریک روشن صبح زمستانی شنیدن آواز دهها دختر و پسر نوجوان سفید و سرخ پوش و شمع به دست و خوردن قهوه داغ لذتی دیگر دارد... در لیست پذیرایی، همچنین لوسیا بوله (یک نوع نان شیرین زعفرانی)، چیپس و نارنگی و یک نوع پفک شیرین، نوشابه گازدار سرخ رنگ، گلوک (نوشیدنی داغ بسیار شیرین با طعم آمالگام!!!)، شکلات با مغز بادم و فندق و پاستیل شکری و چند نوع نوشیدنی دیگر همراه با الکل وجود داشت که در این مورد آخر طبعا فقط توانستم رنگ و قیافه شان را به خاطر بسپارم... برای درک فرهنگ و آیین هر مملکتی باید در آن جا و مکان خاص حضور داشت وگرنه چطور می توان آرامش خاطر و گرمایی را که از آن موسیقی روحانی و جمع دوستان و همکاران بر می خیزد در حالی بیرون آسمان شب بر روز پیروز شده و امید هم همچون نفس آدمی یخ می زند توصیف کرد؟ http://en.wikipedia.org/wiki/Saint_Lucy%27s_Day
مامانی من! هنوز سرپا و فعالم و از این بابت خوشحالم... اینهمه را مدیون نرمشهای بارداری هستم که در این مدت پیوسته و بی وقفه انجام داده ام. دردهای براکستون هیگز را البته گاهی حس می کنم که در آغاز هفته ۳۹غیر طبیعی نیست، من و آراز داریم برای به دنیا آمدنش تمرین می کنیم! هر روز بیشتر از روز قبل قادر به تشخیص اعضای بدن کوچکش از ورای پوست می شوم -می توانم گاهی پاشنه های ریزش را حس کنم که در هم قلابشان می کند تا به من بگوید موقعیت آن لحظه ام باب طبعش هست یا نه!- و این به من جسارت کافی می دهد که از به دنیا آموردنش هراسی به دل نداشته باشم. این تنها نکته ای است که هیچ فشار روانی از بابت آن تحمل نمی کنم! برای منی که عمری با برنامه ریزی و هماهنگی و نکته سنجی سپری کرده ام، چنین دیدگاهی عجیب است: اما برای همین هم می توان گفت که به دنیا آوردن کودکی می تواند تغییر و تخول مثبتی باشد، چون آدم یاد می گیرد با نوع دیگری از "خود" روبرو شود...
نه ماه به زودی تمام می شود مامانی... نه ماه سرشار از اضطراب، ترس، شادی، دلهره، امید، تلاش و ایمان. اصلا مطابق دانسته ها و تصورات قبلی ام پیش نرفت... بخشی شاید به دلیل اینکه در غربت گذشت و بخشی به دلیل شرایط ویژه خودم. آن بالندگی آسوده و خواب زدگی خاص را که پیش از این در دیگران به نظاره نشسته بودم من در این دوران و برای خودم نیافتم، حتی در این هفته که به نظرم آخرین هفته پیش از تولد باشد هزار کار برای انجام دادن پیش رو دارم!
ولی روحم دوباره و از نو در کوره ای دیگر تابیده و آب دیده شد و و روزهایی که از سرم گذشت به نوعی دیگر مرا برای زندگی آماده کرد. برای من بارداری تکاملی پویا بود و ملس...
لازم است برای آینده برنامه ای پیش رو داشته باشم... از اتفاقات باورنکردنی هفته گذشته دعوت پروفسور لنا از من به دفتر کارش بعد از یک گپ دوستانه در اتاق چایخوری بود که عاقبت به چراغ سبز او برای یک موقعیت دکترا منتهی شد. این ماجرا مامان دلبندم از آن جهت عجیب است که روند معمول، درخواست دانشجو از معلم است و نه بالعکس... اما پروفسور می گفت که من دانشجوی "خاص و نمونه" ای برایش بوده ام و او به خوبی می داند که من می توانم مایه سربلندی استادم در دوره دکترا باشم... لبخند زنان می گفت که با دیدن من که همراه پسرم تا اینجا آمده ام شرایط مشابه خودش را به یاد می آورد و اینکه تا جایی که ممکن است با من همکاری می کند و من می توانم حتی با داشتم آراز به درسم ادامه دهم... بیش از هر چیز دیگری، ایمانی که او به من داشت و صمیمیت گفتارش و اینکه در پایان مرا در آغوش کشید و گفت منتظر تصمیم من می ماند برایم امید بخش و دل انگیز بود... از این که توانسته بودم چنین تاثیر مثبتی در استادم به جا بگذارم خوشنود بودم... ![]()
![]()
با پسرم: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...
با پدر پسرم: همراه همیشگی من! زندگی مشترکمان ۷ ساله شده و به زودی به مدرسه می رود: به مکتب زندگی و مسئولیت! امتحانی پیش رو است، تربیت پسرمان. از این که این در این ۹ ماه هر لحظه کنارم بودی و با بی طاقتی ها و بیماری ها و بی صبری هایم ساختی از تو به غایت ممنونم... دلم می خواهد اینهمه صبر و بزرگواری و و عشق را همچون بازتاب آینه ای در پسرم ببینم... اگر روزی او را مردی همچون خود تو پرتلاش، مهربان، صادق و باهوش ببینم مادر بسیار نیک بختی خواهم بود. دیگر اینکه از گذشته ام درس ارزشمندی را فرا گرفته ام که: هیچ کس نمی تواند عشق پدری/مادری را به انسان دیگری هدیه کند مگر پدر و مادر... -وه که چه دلم برای پدرم تنگ است- لطفا با پسرمان بمان و همان عشقی را که به من چشاندی به او هم هدیه کن، چون هیچ کس نمی تواند برای او "تو" باشد...
عزیزم، همه وجودم! امروز پر از خبرهای خوشم...
اول اینکه حال پسر کوچولویمان خوب خوب است. از امروز او یک انسان کامل است با همه ابعاد انسانی. دیگر می توانم رودرروی ترسی که از ماه ۶ گریبانم را گرفته بود بایستم و بگویم که پسرم را سر موعد مقرر به دنیا می آورم... آرازم هم محالفتی ندارد. او با همه توانش در مبارزه ای سخت می کوشد جای تنگش را کمی برای خودش قابل تحمل تر کند. با شناختی که از او و بردباری اش دارم می دانم که تا جایی که در تحمل انگشتان ریز، پاشنه های کوچک و اندام ظریفش باشد به این مبارزه با مادرش برای حتی اگر شده ۱ میلی متر مکعب جای بیشتر ادامه خواهد داد: برای غلتیدن، لگد زدن، فکر کردن و کش و قوس آمدن.
دیگر اینکه بابا محمد سه شنبه هفدهم دسامبر از پایان نامه اش دفاع می کند. هورا!
با اینکه مثل یک زنبور در نخستین روزهای بهار سرش گرم کار است تا تز ۱۷۰ صفحه ای اش را سر و سامانی بدهد، ولی من و آراز مخالفتی نداریم و سعی می کنیم تا جایی که ممکن است کمکش کنیم تا اولین دانشجو در میان هم ورودیهایش باشد که کنفرانس تزش را ارائه می دهد. آفرین به بابا محمد سخت کوش باهوش!
نکته خوب دیگر خبر آمدن مامان بزرگ پدری آراز است. همه چیز به طرز معجزه آسایی دست به دست هم داد تا کار ویزا و بلیط هواپیمای "مامان بزرگ" حل شود... به این ترتیب ما اول دیماه ۸۶ ناباورانه منتظر ورود این مهمان عزیز هستیم...
اما دیگر چه؟ مامانی من، اگر بگویم که همه دلنگرانی هایم پر زده و رفته اند باورت می شود؟ حالا دیگر تنها سرشار از انتظارم و توانایی و انرژی! نه ترسی باقی مانده و نه غمی! انگار ۸ ماه را در زندانی بوده ام و امروز آزادیم را به من هدیه داده اند. آرازم را حس می کنم و تنش های ذهنی اش را. به نوعی هماهنگی با او رسیده ام که به من کمک می کند نگاه دیگری به جهان را تجربه کنم: ژرف، بکر، ساده و معصومانه. از اینکه به زودی چشم در چشمش می دوزم و موهای حلقه حلقه طلاییش دماغم را قلقلک می دهد، از اینکه موجودی انسانی را به جهان هدیه می کنم تا رزم آور نیکی ها باشد، از اینکه دگردیسی ام به عنوان یک زن کامل می شود پر از احساسی ناب و بی مانند شده ام. روحم راضی و به طرز باور نکردنی آماده است...
می دانم که انتقادهایی از این نوع زیادند که: " آرزوهای تحقق یافته همیشه فاقد زیبایی شاعرانه اند" ، یعنی وقتی که از بی خوابی شبها به تنگ و از خستگی روزها به گریه آمدی همه این شاعرانه ها را فراموش خواهی کرد، اما این گونه بینش نه آرزوی من بوده که به لباس حقیقت درآمدنش مرا افسرده کند و نه امیدی است که تحقق یافتنش مایه بیزاریم شود... آنچه درباره اش بحث می کنم دیدگاهی انتزاعی است فارغ از زمان و مکان... مامان جان من تو را می فهمم...کم کمک می فهممت...
با پسرم: عزیز متولد نشده ام! وقتی از پزشکم پرسیدم که آیا تو هم درد خواهی کشید یا نه متعجب شد، به گمانم منتظر این سوال نبود! و سعی کرد منطقی برخورد کند که: چه کسی چنین روزی را به خاطر می آورد؟ اما مرد کوچولویم، من می دانم که تولد برای تو هم دردناک و سخت خواهد بود. دوری از سیاره کوچکت که مأمن تو بوده برای همیشه و ترک آن رو به سوی جهانی که کوچکترین شناختی از آن نداری... فکر نمی کنم انسان در مرحله دیگری از زندگیش چنین تغییر عظیمی را درک و تجربه کند، آخر حتی پس از مرگ هم ما در خدا باقی می مانیم، ما همواره بخشی از او هستیم! اما تو مرا فرو خواهی گذاشت. به علاوه از نظر فیزیکی هم می توان پیش بینی کرد که دم اول، یا نگاه نخست برایت آمیخته با درد باشد... گرسنه، خسته، دلتنگِ لالایی هر روزه، گمگشته در دنیایی پر از نور و صدا و رنگهای غریب، تنها و جدا مانده، به عبارتی رساتر: متروک!
اما عزیزم، باور کن که ارزشش را دارد! روزی دلباخته همین رنگها خواهی شد، زمانی به دلخواه خود از نوای قلبم فاصله خواهی گرفت تا به عشقت بپیوندی، یا من و پدرت را به حق رها خواهی کرد تا به سوی نور و پیشرفت و فردا بروی... لحظه ای می رسد که مجذوب همین مکانی شوی که امروز خود را در آن تنها می پنداری. نترس پسرم! اول بخواه و اراده کن! بعد هم نوبت عمل است... با همه توان... بخشی از مسیر به عهده تو باشد. ما در باقی راه با گرمترین آغوش منتظر رسیدن تو هستیم... دوستت داریم و می خواهیمت... عزیزم زودتر بیا!!!
باز هم یک روز دیگر برای با تو بودن رسید عزیزم...
دیروز شنبه بود: با یکعالمه برنامه ریزی قبلی برای لذت بردن از لحظه لحظه اش که طعم و بوی تعطیلی داشت... ولی هیچ چیز طبق برنامه پیش نرفت: روز پنجشنبه کلاس تولد کودک و چگونگی نگهداری به کمک لیزا برگزار شد. به نظرم جالب ترین بخش آن، آموزشهای لازم برای پدران بود که چطور می توانند نقش فعالی در به دنیا آمدن بچه ها داشته باشند. بخش پایانی کلاس درس، یک چکاپ کلی بود و نتیجه حاصل کشف فشار خون بالای من برای اولین بار! با اینهمه به نظر نمی رسید که لیزا نگران شده باشد و بنابراین به خانه برگشتیم، بی هیچ توصیه یا تاکیدی. اما وقتی جمعه شب ورم دست و پا تعجب من را برانگیخت و تپش قلب هم به شنبه صبح به مجموع همه علائم اضافه شد، با بابا محمد عزیز تصمیم گرفتیم که بی لحظه ای درنگ به بیمارستان مراجعه کنیم... بعد هم مامان عزیزم، دوباره همه چیز چک شد: فشار خون، ضربان قلب آراز، علائم حیاتی، حرکات جنینی و هر نکته قابل بررسی دیگر و همه چیز به نظر عادی می رسید، حتی فشار خون! پزشک بسیار مودب و مهربانی که بالاخره و بعد از چندین ساعت تاخیر رسید گفت اگرچه همه این علائم می تواند نشان دهنده بیماریهای جدیتری باشد، ولی خوب در این مورد نیست. و به این ترتیب بود که من واقعا حس کردم که حالم خیلی بهتر است...
شاید جالب ترین بخش ماجرا اتاق اورژانسی بود که برای ۱ ساعت مهمانش بودم، در واقع فهمیدم که برای تولد پسرم باید در محل مشابهی بستری شوم. یک اتاق با یک اسکادران درنای سفید روی دیوارهای سبز روشن، یک تخت ساده قابل تنظیم، چند دستگاه چکاب علائم حیاتی و ضربان قلب، سوییت بهداشتی و حمام و نورپردازی قابل تغییر برای راحتی ساکنین. آنقدر ساده و دوستانه که هر اتاق دیگری در هر جای دیگر دنیا می تواند باشد! از اینکه توانستم تصوراتم را در مورد نخستین ایستگاه زندگی آراز نظم ببخشم خوشحالم، این شاید بهترین نتیجه بود!
مادر بهتر از جانم... پروژه کارشناسی ارشدم به جایی رسیده که دیگر می توان نام تخقیقات برآن نهاد. تا به حال هر چه بوده سعی در تکرار نتایج دیگران بوده اما از دوشنبه می توانم یکی از کسانی باشم که راههای نرفته را می پیماید. باید ترکیبات مختلف مواد را برای رسیدن به بهترین نتیجه بررسی کنم. به علاوه همزمان کار بازسازی پایان نامه را می توان ادامه داد. آخرین هفته درس اختیاری هم این هفته برگزار می شود و با تحویل گزارش کار آخرین جلسه آزمایشگاه می توانم به استراحت بیشتر در هفته ۳۸ که شنبه آینده خواهد بود دل ببندم. راستش می توانم همه چیز را تعطیل کنم و بخوابم! ولی وقتی حس می کنم که توانایی ادامه دادنش را دارم متاسف می شوم که زمانهای طلایی ام را در خواب بگذرانم!
پسرکم - که به گمانم حالا دیگر مردی شده برای خودش - با همه توانایی جنینی اش همراهیم کرده، با بیخوابی ها، ورزشهای سخت، بی تجربگی ها و ندانم کاریهای من کنار آمده است و از اینکه هرگز مثل بچه های دیگر مورد توجه و ناز و نوازش نبوده نگران و گله مند نشده است! تمام لحظه های زندگی اش سرشار از تقلای حقیقی بوده و نارسایی های مادرانه من هم نتوانسته او را از راهی می پیماید منصرف کند. چه عاشقانه به زندگی شیرینش چنگ زده مادر! او واقعا مایه افتخار من است و خوشحالم که ثابت کرده شایستگی این غرور مادرانه را به کمال دارد. بنابراین به گمانم هنوز هم بتوانم در محل کارم حاضر شوم...
عزیزم! مادرم! نگران من نباش. من هم دختر سر سخت توام. معترفم به این که واقعا می ترسم! اما می توانم با آن کنار بیایم... خواهی دید که من هم توانایی اش را دارم، تو الگوی من بوده ای و من " ناخلف باشم اگر..."
با پسرم: عزیز پر تلاش من! انسانها به هم مربوطند با اسامی گونگون. مادر، برادر، همسایه دیوار به دیوار، شوهر خواهر پسر عمو یا حتی دربان آپارتمان! اما رابطه ای هست که به نظرم از همه آنچه که گفته می شود به نوعی ارزشمندتر است شاید به این دلیل که بیش از هر رابطه دیگری انتزاعی و انتخابی است... انسانهایی که چنین رابطه ای را میان خود انتخاب می کنند کاملا مختارند و با انتخابشان خود را ملزم به پیوندی می کنند که از وفای به عهدهای آن لذت می برند با یک کلمه کوتاه دلنشین می خوانندش: دوستی!
هر رابطه ای را می توان به دوستی تبدیل کرد و مقدسش کرد، حتی رابطه خداوندگاری و بندگی را! و چه انسانی است و دلنشین داشتنش... پسرم! آنهمه خوشبخت بوده ام که دوستانی داشته باشم و دوستشان داشته باشم. شادم از این نعمتی که به من ارزانی شده است و ممنون همه آنانی هستم که به نحوی دوستیشان را فرا چنگ آورده ام و این دوستی را در گذر زمان به آزمونهای سخت سنجیده ام... خوشحالم که پدرت پیش از هر نسبت دیگری نزدیک ترین دوست انسانی من است! اما دلم می خواهد که من هم به نوبه خود قبل از این که مادر تو باشم دوستی قلب پر مهرت را داشته باشم و یکرنگی روح اقیانوسی ات را که با خودت از جهان دیگری خواهی آورد... پسرم. برای اینکه مادرت باشم انتخابی در کار نبوده است - آه! چه حیف! -... اما آیا این افتخار را دارم که دوستی مرا بپذیری؟ ![]()
" کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا.... جوجه بردارد از لانه نور.... و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ "
یک ماه دیگر رسید و این دیگر واپسین است... مامان جان من هم به زودی مادر می شوم!
هفته سی و ششم از زندگی قبل از تولد پسرم همزمان با ماه نه از بارداریم شروع شده است. اگرچه گذر زمان کند و بطئی است اما به نوعی مضطربم! دوست دارم همه چیز به خوبی پیش برود و واقعا آرزویم این است که بتوانم فرزند سالمی به دنیا بیاورم. ورزشهای روزمره همچنان ادامه دارد و شاید به همین دلیل است که هنوز هم با وجود سنگینی و خستگی گاه و بیگاه، به نوعی فعال هستم و چابک.
روز پنجشنبه با لیزا برای شرکت در یک کلاس زایمان قرار قبلی داریم. همه چیز در مورد نحوه تنفس، آمادگی های قبلی و نوع کمکهایی که پدر می تواند انجام دهد بازگو می شود. از اینکه قرار است بابا محمد مهربان را در تمام لحظات تولد آراز در کنارم داشته باشم خوشحالم. چه کمکی موثرتر از این؟ فقط کافیست انگشتان بلندش را بگیرم تا دیگر هیچ دردی نتواند بر من غلبه کند. تولد طبیعی هم داستانی دارد برای خودش. به این ترتیب هیچ چیز را نمی توان پیش بینی کرد و همه چیز مثل یک ماجراجویی پر هیجان به نظر می رسد! علاوه بر آن به نوعی پسرم اولین تصمیم مهم زندگیش را می گیرد (چون او باید برای آمدن مصمم باشد و اوست که ظهور اولین نشانه ها را فرمان می دهد). در واقع قهرمان داستان پردردمان او خواهد بود: خوب ببینیم چه تاجی به سرمان می زند این نوه شیطانت مامان! همان پسر کوچولویی که ۸ ماه قبل از میان فرشته های بهشتی انتخابش کردی...
این هفته در حالی گذشت که تمام لحظاتی که در دانشگاه و آزمایشگاه مشغول کار روی تز یا صرف فعل های عجیب و غریب این زبان تازه در زمانهای مختلف و یا درگیر مطالعه مستمر نبودم، در حال شستشو، تا زدن، اتو کردن لباسهای آراز، آماده کردن ساک بیمارستان و تغییر دکوراسیون خانه نقلی مان بودم! با اضافه شدن هر سرهمی ملوس به قفسه لباسهای آرازم یا هر شلوارک آبچکان و آویزان به بند رخت، انگار یک گره از آشفتگی های ذهنی ام باز می شد: و حالا انگار بار بزرگی را از دوش قلبم برداشته باشند.
چندی قبل دوباره خواب تو عزیزم را دیدم و خواب پسرکم را. جلوی در خانه شیشه ای ات که در یک باغ سرسبز قرار داشت، بازی می کرد. خواستم در آغوشم بگیرمش. هنوز هم گیسوان کمی بلند تابدار، پلکهای برگشته روشن، چشمهای نیمه باز فندقی و لپهای کرکدار و هلو وار لطیفش را چنان به یاد می آورم انگار که واقعا بوسیده باشمش. دلم در تب و تاب است که ببینم چطور انسانی است این پسرکم که ماههاست لحظه های تنهایی و خلوت مرا با سقلمه و سکسکه و مشت و لگد پر گرده است!
با پسرم: ماه من. امروز صبح یخزده زمستانی ام را با خبری تصویری شروع کردم که دوستی با یک لینک برایم فرستاده بود. برف در ایران! پسرم! وقتی که غریبی یا تنها، وقتی که دلت پر می زند برای آنها که دوستشان داری، وقتی که آگاه می شوی که نوستالژیا گریببانت را گرفته است، فقط باید وانمود کنی که نمی دانی قضیه از چه قرار است. باید فراموش کنی و اشکهایت را قورت بدهی. باید بچسبی به آنچه که غربت به تو داده است و تو در خانه خودت نداشتی و نمی توانستی داشته باشی. اما در یک لحظه خاص انگار انباری احساسم در یک چشم به هم زدن مثل کمد آقای ووپی روی سرم ریخت. یادم رفت که باید فراموش کنم! و چنان دلتنگ شدم که اگر می توانستم تا خود ایران را پرواز می کردم.
برگشتم به آنچه که روزگاری داشتم! به صبحهای پر برف و درخشش ستیغ آفتاب روی سپیدی زمین، کوهنوردی در پیچ و خم یخزده کوه خاموش (نکند زوزه گرگها را از خاطر برده ام؟) با دستهای یخزده بی حس و گونه های کرخت از شلاق باد سوزان، صبح روز تعطیل و دلخوشی سنگک و پنیر و گردو در اتاق نیمه سرد، آش داغ آبکی روی اجاق گاز و کتابی هنوز به نیمه نرسیده با پایانی نوید دهنده در اتاق نیمه تاریک، راهپیمایی در شبی طوفانی، قرچ قورچ برفهای بکر زیر پوتین های نیمه خیس و صدای گرم محمد که آوازی قدیمی را زمزمه می کند و با هر نفسش، کومه ای از دانه برفهای بخار شده که زیر نور تیر چراغ برق به چشم می زند، شانه های برف نشسته و شادی از اینکه سقفی هست تا زیرش پناهی بجویی...
پسرم، دلتنگ همه آن خوشی های ساده ام! و بیشترک دلتنگ از اینکه تو هیچ از اینهمه نمی دانی. من ژنهایم را به تو می دهم و اسمی را که برای تو یاد آور سرزمین توست، اما آیا هیچ از آن روزهای دلنشین و خاطره های خوب هم به تو داده ام؟ وطن جایی است که انسانها در آن ریشه دارند و متعلق به آن هستند. وطن یعنی خانه، ختی اگر از آن دور باشی. وطن یعنی مادر حتی اگر در آغوش پر مهرش نباشی. وطن یعنی همه آن چیزهایی که متعلق به توست و همه آن مردمی که با تو و از همان خاک سرشته شده اند. تو شکوفه زمستانی من! در غربت گل داده ای ولی نکند میهنت را فراموش کنی. تو از خاک دگری... باشد که یکروز من و پدرت در کنار تو به آن روزهای ساده و آرام جان دوباره دهیم و وطن را به راهی جز کلمات برایت معنی کنیم...
عزیز دلم چند روزی است که با خودم می گویم چطور است که ما آدمها هرگز یاد نمی گیریم آنچه را که داریم قدر بشناسیم! نکته این بود که وبلاگم کار نمی کرد: بازش که می کردی جز یک صفحه کاملا سفید هیچ چیز دیگری نمایش داده نمی شد. واقعا نمی دانستم چه باید کرد. دلم پر می زد برای همه آن دوستانی که فقط در این خانه آبی-خاکستری می توانستم ببینمشان. برای درهای خانه هایشان که به بهارخواب اتاقم باز می شد، برای شادیهایشان، دلداریها و حرفهای مهربانشان، برای غصه هایشان! مامان فریبای شجاع و رایانش، مامان هنای باهوش و کودکش، شیوا و لیلا و آزیتا، فردا و آفتابگردان و دونه و همه آنهایی که روحم به نحوی با سخنانشان نزدیک است... مامانی من، اما به نظر می رسد که مشکلم حل شده باشد! با چند دستکاری کوچولو در بخش مدیریت. می دانم که هیچ چیز در این دنیا برای همیشه نیست و همه چیز یکروز به پایان می رسد، شاید به سرعتی که باعث شود از قافله اش برای همیشه عقب بمانیم، تا آن لحظه اما می توان تا سر حد سیرابی از سرچشمه داشته ها نوشید.
دیروز مادر جانم روز آراز بود! باید بودی و می دیدی چه ذوقی کرده بود از دیدن همه چیزهایی که عاقبت برایش تهیه کردیم! در تمام مدتی که تختش سرهم می شد و با کمک دوستان ایرانیمان چیده می شد، و در همه لحظاتی که بخشی از دارائی های معصومانه و کوچولویش سرجایش قرار می گرفت، می توانستم کف پاهای نازنینش را حس کنم که درونم را قلقلک می داد! وقتی عاقبت با پسرم تنها شدیم به این فکر می کردم که چطور هنوز هم حضور معجزه آمیز این موجود انسانی نو را باور نکرده ام، فقط شاید بشود گفت به اینکه ذهنم درگیر آینده و آمدنش باشد عادت کرده ام. قلبم به راهی می رود و فکرم به راهی. انگار وجودی دوگانه ام: تکه ای مادر است و تکه ای مهندس! گوشه ای درگیر بازسازی تصاویر ذهنی پسرم است و گوشه ای دگر، در کش و قوس زندگی روزمره. اما ایمان آوردن؟ هنوز نه! اندر خم کوچه بی باوری است این دخترک سربه هوای جاه طلبت مادر!
هفته گذشته بازهم هفته ای بود از سرتاپا عرق ریختن و تلاش مستمر! نمی دانم شاید این منم که رفته رفته سنگین تر می شوم! تعداد روزهایی که در پایان آنها به خاطر عواقب عجیب و غریب بارداری تا مرز بیهوشی خسته می شوم، هر بار بیشتر می شود و منی که روزگاری از پا نشستن را نمی شناختم، به جایی رسیده ام که گاه می شود آرزو کنم اصلا وجود نداشتم! تا بلکه در عدم دمی فرصتی برای آسودن داشتم! با اینکه مشکل خاصی نداشته ام ولی گرفتگی عضلات، تپش قلب، خواب بسیار ناآرام و بافته در کابوسها و بیداریهای مکرر، نگرانی از مسئولیت و کار بزرگی که در پیش است، کمر درد، پاهای متورم در پایان روز کاری، هیچ یک را نمی شود از خوشحالی تولد یک نوزاد جدا کرد... این انصاف نیست! آیا هرگز کسی شادی داشته که از دلتنگی جدا باشد؟ در آخرین هفته ماه هشتم، به نظر می رسد که نه یک ماه، بلکه یک قرن تا آمدن او باقیست. با اینهمه تصمیم گرفته ام تا آنجا که کوچکترین توانایی برای ادامه کار در وجودم هست، کار تزم را تعطیل نکنم. نخستین زمانی که برای توقف کار پیش بینی کرده ام، یا حداقل اولین تاریخی که با خودم و پسرم خلوت کنم و نظرش را جویا شوم، اولین روزهای ماه دسامبر است.
با پسرم:شاهزاده شجاعم! می بینی؟ جهان چنان به شتاب پیش می رود که انگار باید برای همراهیش پرواز کرد! باورت می شود که فقط یک ماه دیگر تا دیدارمان باقی باشد؟ یک ماه دیگر زندگی هر دوی ما تا ابد تغییر می کند! دیگر همانی نخواهیم بود که پیش از این بودیم. چشم اندازی دیگر به رویمان لبخند خواهد زد و روابط جدیدی در زنگیمان تعریف خواهد شد.
آرازم، چندی است که نکته ای ناگفته در ذهنم لانه کرده است. خوب می دانم که مادر نمونه کیست: همو که زندگیش را فدای فرزندش کند. از این ابایی ندارم عزیزم. اما وقتی به گذشته ام نگاه می کنم دچار تردید می شوم که نکند باز هم این تعریف را جامعه مردسالار و تاریخ و عرف به خوردم داده باشد! به خودم می گویم که پس اینهمه تلاش و مطالعه و صعود از پله های ترقی انسانی برای چه اگر قرار بود با آمدن تو، همه چیز غیر مادر بودن برایم تمام شود؟ پسرم من می خواهم مادر خوبی برای تو باشم اما دوست ندارم تمام شوم! آخر فکرش را بکن! من هم زمانی مثل تو بوده ام. من هم همچون تو برای زنده بودنم جنگیده ام. مثل تو برای اینکه بتوانم حق حیات داشته باشه ام مبارزه کرده و پیروز شده ام. من هم از لحظه تولد یک برنده بوده ام. می دانی؟ من هم پدر و مادری داشته ام: "بهتر از برگ درخت" که با شکوهترین هدیه را به من داده اند: زندگی! می دانم. همیشه دانسته ام که در برابر جامعه مسئولم و در برابر دوستانم. در قبال همسرم و آنهایی که دوستشان دارم. برای تو پسرم، بیش از همه، چون اگر متولد می شوی به خواست من بوده است. اما کس دیگری هم هست: لیلی، مادرت! این چیزی است که تو باید در موردش با من همفکری کنی... من می خواهم برای تو مادر نمونه ای باشم و در عین حال لیلی را فراموش نکنم و اینکه اوهم حق بالندگی دارد و رشد. اگر عزیزم، تو آسودگی ات را در قبال از دست رفتن لیلی به دست آوری، داشته ات نا حق خواهم بود. پسرکم! به کمک هم راهی پیدا می کنیم که هر دو در سایه هم به تعالی برسیم. من تو را می شناسم... تو همدست کوچولوی منی! خوشحالم که اینجایی، منتظر کمکت می مانم تا راه میانه را پیدا کنم!
۲۷ آبانماه سال ۸۵. صدای آبجی لاله از پشت گوشی تلفن و جوابش در برابر سوالهای مکرر من که چرا با من حرف نمی زنی... اینکه تو را در بیمارستان بستری کرده اند و صحبت با تلفن برایت ممنوع است... و من ساده دل چه زود باورم شد... با اینکه خواب تو را دیشب همان روز نحس دیده بودم: در لباس سیاه. گفته بودی که می خواهی به مراسم ختم کسی بروی و اگر من لباس عزا نپوشم مرا با خود نمی بری. و من کاملا مخالف بودم: گفتم که هرگز نمی پوشم همان طور که تمام مدت بعد از آن هم از پذیرفتن حقایقی که به نوعی می توانستم حدس بزنم ناخودآگاه سرباز زدم و گاهی با خودم فکر می کنم که نکند همین الان هم دارم به این بازی ادامه می دهم... عزیزم در مراسم عزای تو غایب بودم، حتی امسال هم... هزاران دلیل سر راهم سبز شده که نتوانم آنجا باشم و می توانم حس کنم که پرنده ای در قفس چطور می تواند در آرزوی پرواز باشد. فقط میله های زندان من از جنس دلیل و برهانند و قوانین... هر شب که به خوابهای منقطع فرو می روم، در بین دهها باری که بیدار می شوم دیوانه وار خواب می بینم و همه در ذهنم حک می شوند...
مامان جان سر درس کلاسهای درسی که به صورت اختیاری انتخاب کرده ام حاضر می شوم. با اینکه نتیجه این درس فقط به صورت قبول یا رد برایم ثبت خواهد شد و همکلاسی هایم همه دانشجوی دکترا هستند، با اینکه اصلا قبول شدن یا نشدنم هیچ تاثیری در نتیجه نهایی و کارنامه ام ندارد و با توجه به اینکه هرگز به اندازه درسهای قبلی ام نمی توانم روی مطالعه ام تمرکز کنم، متعجبم که چرا هنوز هم عنوان بهترین دانشجوی کلاس با من است. چرا فقط من بعد از پایان هر جلسه سوال برای پرسیدن دارم، چرا بعد از ۵ دقیقه از شروع کلاس استاد تصمیم می گیرد فقط مرا خطاب قرار دهد و چرا زمانی که قرار است کسی داوطلب جواب به پرسشی باشد فقط دست من بالا می رود... این نمی تواند زیاد برایم جالب باشد، چون به این ترتیب لازم می شود که هز هفته همه چیزی که یکبار در کلاس تدریس شده برای دوستانم بازگو کنم، بخش بیشتری از گزارش کارهای آزمایشگاه را بنویسم و مسئولیت سنگین تری را به عهده بگیرم.
عزیزم گاهی آنقدر خسته می شوم که واقعا حس می کنم نمی توانم ادامه بدهم. همه کارهایی را که قصد انجامش را داشتم به طور اتفاقی باهم همزمان شده و بنابراین از نظر فیزیکی تا سر حد از هم گسیختگی پیش می روم. نتیجه این خستگی عدم وزن گیری آراز در بیست روز گذشته و کاهش فشار خون من بوده... (لیزا می گفت که با فشار ۱۰ روی ۵ باید سرگیجه داشته باشم، گرچه ندارم). از طرفی در میان آدمهایی که کار یا زندگی می کنم یا درس می خوانم حتی یکنفر هم نیست که با تجربه باشد یا تصوری از شرایط سخت من داشته باشد... و این واقعا کار مرا مشکل می کند. به این ترتیب همه از من همان انتظاری را دارند که ممکن است از فردی در شرایط عادی داشته باشند و من نمی توانم درخواستشان را رد کنم، چون دوست ندارم هر چند یکبار شروع به توضیح شرایط روحی و جسمی ام کنم! کاش فقط مرا از یک نکته معاف می کردند: از اینکه اولین چیزی که به محض برخورد با کسی به چشم می زند بارداری من است تا سرحد انزجار آشفته می شوم. آخر چرا؟ من در درجه اول یک انسانم و بارداری من هیچ ربطی به درس یا کارم ندارد، مگر نه اینکه به اندازه آدمهای دیگر تلاش می کنم یا حد اقل اینکه چنین انتظاری از من هست؟ از تحمل کنجکاوی و سوالهای بی ربط و با ربط و نگاههایشان خسته شده ام. چقدر دلم می خواست هر چه زودتر پسرم به دنیا می آمد و بزرگ می شد و شانه به شانه ام راه می رفت! اینهم از آن امیدهایی است که از بس دور است تبدیل به آرزو می شود....![]()
مادرم. می دانم که مرگ پایان نیست. اما اینکه پس از آن چیست نمی دانم و نخواهم دانست تا روزی که به تو بپیوندم. تا آنروز دوست دارم هر جا که هستی شاد باشی و بیش از آنجه در این جهان بود به تو خوش بگذرد. دخترت را هم ببخش اگر که هنوز هم گرمای آغوشت را آرزومند است و تو را برای رفتنت که هیچ در آن مقصر نبوده ای می آزارد... می دانم که هنوز هم مادری و هنوز هم دلت می تپد برای به جا آوردن خواسته هایم حتی اگر بی جا باشد...
اوقات خوش آن بود که با یار به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
با پسرم: نازنین ۳۳ هفته ای من! دلم می خواهد دوستم داشته باشی. فرزندم باشی. کنارم باشی. اما اجازه نده وابستگی ات به من مانع خوشبختی ات شود. تو برای این به دنیا می آیی که جهان خودت را بسازی. من مادر خودخواهی خواهم بود اگر انتظار داشته باشم برای عشق به من خودت و جهانی را که برای بهتر کردنش به دنیا آمده ای فراموش کنی. اگر دوستت دارم، اگر برای به دنیا آوردنت می جنگم، اگر کاری هست که انجام دادنش برای تو از دست من ساخته است، همه و همه برای خود من بوده است. تو هم عزیزم برای خودت و برای دنیایمان بجنگ و تلاش کن. عشق زمانی زیباست که مانعی برای پیشرفت نباشد و خوشحالم که عشق والدین تو به هم و حتی عشق مادر بزرگت به مادرت نیز همواره موجب پیشرفت و بالندگی بوده است.
جایی که برای قدم گذاشتن در آن لحظه ها را می شماری جهان انتخاب است. هر روز پیش می آید که به خودت می گویی این یا آن؟ پیراهن قرمز یا شلوار آبی؟ کشک بادمجان یا نان و پنیر؟ جنگ یا صلح؟ ماندن و رفتن راهی که دیگران پیموده اند یا رفتن و به جا گذاشتن راه دیگران و گشودن مسیری نو؟ هر تصمیمی گرفتی برای من و پدرت محترم است. فقط از ما انسانهایی خود پسند نساز!!!
دیروز برف بارید. چنان با دل پر که آدم را به یاد دی های سرد و بهمن های یخبندان ایران می انداخت. با اینکه روزهاست دیگر برگی به درختان حیاط خلوت دانشگاه نمانده و پاییز مدتهاست کوله بارش را بسته و رفته، جور غیر قابل توصیفی غافلگیر شدم. هزاران دانه برف تب زده كه در نور تيرهاي برق ديوانه وار مي رقصيدند و شتاب آلود براي فرودشان از هم پيشي مي گرفتند.
براي من كه هفته گذشته شبانه روز درگير پروژه، كلاسهاي زبان و ۷.۵ واحد درس اختياري بودم عجيب نبود كه تقريبا نيمي از روز نخستين تعطيل به خواب بگذرد، جز اينكه شب پيش از آن هم به مناسبت هالوين تعطيل رسمي بود و جمع دوستان به نظر دلچسبتر از هر زمان ديگر مي رسيد و اين بود كه تا دير وقتمان به گفتگو و تماشاي فيلم گذشت. براي همين هم بود كه اينهفته ديرترك آمدم براي ديدنت مامان!
گاهي براي آراز دلم مي سوزد،نمي دانم آيا زمان كافي براي استراحت و رشد دارد، آيا آسوده تر نبود اگر مادرش همچون هزاران مادر ديگر در شرايط مشابه در خانه مي ماند؟ نمي دانم ولي هر چه هست همسفر كوچكم را در هر طيف قابل تصوري همراز و همراه خود مي يابم! انگار او هم شريك پركاريهاي من در ماه ۸ باشد... وول مي خورد، تيك و تيك سكسكه مي كند، هولم مي دهد، مشتهاي بسته اش را به سويم پرتاب مي كند - و من اين مشتها را از وراي پوست مي بينم! - و لگد مي زند. انگار سرشار از انرژي غير قابل توصيف و عجيبي است. گويي خسته نمي شود از اينهمه درجا زدن و رقصيدن و كش و قوص رفتن! تنها زماني آرام مي گيرد كه غمگين مي شوم و دلخور. گوشه اي آرام ميگيرد و قلبش گنجشك وار مي تپد، انگار ترسيده باشد پسرم... از درك اين كه اين گوي توان ناب در درون مي بالد من هم توانايي بيشتري مي گيرم... جاي من در اين دنيا از او تنگ تر نيست و امكانات فرارويم از او كمتر. اويي كه در من ريشه دارد... به اين ترتيب ما دختر و نوه ات در كار رشد و فعاليت از هم پيشي مي گيريم! نمي دانم تا كي مي توانم به اين ترتيب ادامه بدهم...





ماماني من، اينكه هر شب خواب تو را مي بينم عجيب نيست، ديگر براين عادي شده كه انتظار خوابهاي تو را بكشم و به اميد ديدارت به خواب بروم. اما چندي است كه آراز هم به جمع ما پيوسته و انگار هر بار با او براي ديدنت قدم پيش مي گذارم. پسركي است ۳-۴ ساله بلند و نازك، با موهاي مواج و چهره اي جدي، كه نظاره گر ما است. گاهي هم مي شود نوزادي باشد... به اين ترتيب من با يك تير دو نشان مي زنم، دو عزيزم را كه به گونه اي در آرزوي ديدارشانم ملاقات مي كنم....
با پسرم: عزيزم. به زودي زود جهان تو تغيير مي كند. گمان نكنم تصوري از آن داشته باشي. اما چيزي كه هست و براي تو بي تغيير خواهد ماند و به گمانم تو در همين لحظه بيش از من از آن شناخت و آگاهي داري خداست! آنكه انگشتانش بر روحت لغزيده و حكمتش در ازل تو را آفريده است. هنوز بوي اش در مشام تو و صدايش پيچيده در گوش توست. روزهاست كه تلاش مي كنم براي شناختنش شتاب كنم. اما عزيزم عاقبت دانستم كه جز از راه عشق و اشراق راهي را به سويش نخواهي جست، اگر مي خواهي بدانيش. در بودنش شكي نيست اما راهي را كه ديگران كوبيده اند و پيموده اند براي تو توصيه نمي كنم... اين راه اعرابي است كه به تركستان مي رسد! بگذار دلت تو را به سويش رهنمون شود، دوستش داشته باش و دستان توانمندش را بگير و به هيچ مسيري جز اين اعتماد نكن، مبادا كه از حقيقت دور شوي...
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور...
مادر دلبندم، باز هم یک شنبه دیگر رسید و مهلت گفتگوی ماست! فارغ از باقی دنیا، وقتی که بیرون پنجره، دماغ آسمان گرفته و تو می دانی برای یکروز دیگر، شاید ساعتی چند رها شده ای تا ورقی از کتابی بخوانی، به خودت بخندی، موهایت را شانه کنی، کودک شوی یا بغ کنی و دلت برای شاهتوت خانه ات تنگ شود... از همه قشنگ تر در خانه ای که درش لتهای آبی دارد با مادرت درد و دل کنی... اینجا که دیگر کسی به من خرده نمی گیرد که چرا هنوز نتوانسته ام بر اندوهم غالب شوم... اینجا که می توانم با فراغ بال دلم برایت پر بکشد، روزهای مشترکمان را یاد کنم و از پسر کوچولوی قهرمانم برایت بگویم، بی هیچ آدابی و ترتیبی!
یکبار دیگر برنامه تزم سرعت گرفته و هفته گذشته من به اندازه همه زنبورهای دنیا کار برای انجام دادن داشتم. قطعات مختلفی با الگوهای گوناگون باید توسط چند نوع میکروسکوپ مختلف چک می شد. هر بار لازم بود که ساعتها وقت در اتاقی دربسته برای تنظیم میکروسکوپها صرف کنم و برای گرفتن عکس از زوایای مناسب دیدشان را کنترل کنم. با اینکه ریسک آسیب به این دستگاههای گرانقیمت خیلی بالاست و در نتیجه کار دقیق و حوصله بری را می طلبد، با دیدن عکسهایی که گرفته ام شارژ می شوم. به کمک این ریزبین ترین ابزار ساخته شده توسط بشر سطح هر قطعه چند میکرومتری تبدیل می شود به کره مریخ!!! انگار در سرزمینی بسیار وسیع مشغول گشت و سیاحتی و باید مثل یک شکارچی ماهر به دنبال همه آن چیزهایی بگردی که نباید روی چنین قطعه ای باشد و هست...خوب ببینم... این رد پا! این دانه غول پیکر گرد... این کانالهای آب! آها همین است، این تپه مشکوک در فلات بی انتهای کویری... جالب نیست؟
نوع تکانهای آراز به نحو محسوسی تغییر کرده، کمتر پشتک وارو می زند و بیشتر جابجا می شود. گاهی دلم می گیرد از تنگی زندان کوچکش. گرچه محمد عاقلانه یادآوری می کند که او هیچ تصوری از جهان بیرونمان ندارد و از فضا و آزادی. همان جا که هست کاملا خوشبخت است...اما من چه؟ من که نیمه دیگر او هستم! من که می دانم! هیس! تا لحظه تولد هیچ به او نخواهم گفت... بگذار خوش باشد پسرکم...
هر دوهفته یکبار روزهای پنجشنبه برنامه ورزش در کلینیک مادران برقرار است و در هفته های میان آن هم برای دیدن لیزا به آنجا سر می زنم. بار آخر لیزا گفت که پس از به دنیا آمدن آراز باید با مرکز کوکان در تماس باشم که برای بار نخست با حضور مامای متخصص کودکان در منزل همراه است و در مراحل بعدی من باید به این مرکز مراجعه کنم و مدارک لازم را تحویل داد. از تصور اینکه تا هشت هفته دیگر با پسرم دیدار می کنم متعجب و هیجان زده شدم. باید انتظار چه طور انسانی را داشته باشم؟ برای اولین بار کنجکاو شدم تا بدان آراز چه شکلی است؟ قد بلند، نرم و نازک و احساساتی با موهای خرمایی و چشمهای دانا؟ شاید هم چشم و ابروی مشکی و صورت گرد و نگاهی سرشار از زیباییهای دنیا... همیشه مثل یک آدم بزرگ تصورش می کنم. نمی دانم چرا نمی توانم کودکی ببینمش... باورم نمی شود این لباسهای کودکانه به تنش برازنده باشد... شاید لازم است کت و شلواری برایش بگیرم ![]()
با پسرم: مرد من! یکروز می رسد که از من بپرسی "برای چه تصمیم گرفتی مرا به دنیا بیاوری؟ دلیلت برای اهدای زندگی به من چه بوده است؟" سوال تو سوال مهمی است که پیدا کردن جوابی برای آن به نظر مشکل می رسد، چون دلایل من شاید تا لحظه طرح این سوال رنگ ببازد... پسرم یکیشان شاید این بوده باشد که من مانده بودم و گل سرخی که باد خزان عزم کرده بود بخشکاندش! من مانده بودم و حسی عمیق از رابطه ای عجیب بین من و مادربزرگت که به ناگاه ترکم کرده بود. عشقمان که به گلی می مانست از دلم کنده شده بود... نمی خواستم این حس مادری/ فرزندی هرگز خاتمه پذیرد! گل سرخم را عزیز دلم، به قلب کوچک تو پیوند زده ام تا باز هم یک سوی رابطه ای دلپذیر باشم، گرچه این بار در نقش مادری. می دانم این که بخواهم مثل مادرم باشم برای تو هرگز ممکن نیست. اما حسمان می تواند دوباره تکرار شود! من نه از تو می خواهم که مرا نجات دهی، نه اینکه آرزوهای خود را به گردنت آویخته ام و نه اینکه دوست دارم نداشته هایم را داشته باشی. نه! فقط می خواهم دوست من باشی! می خواهم دوستم داشته باشی... می خواهم که باغبان امینی باشی برای گلمان تا آنروز که زمان هدیه دادنش به انسان دیگری باشد. پسر مهربان و صبور من! بیا تا ببینم چند مرده حلاجی!
ماجرای شنبه گذشته با یک اتفاق ساده شروع شد: تلفن همراه محمد خانه یکی از دوستانمان جا ماند. می شد تا یکی دو روز هم بی آن سر کرد، یا حداقل اینکه همان لحظه نخست که فهمیدیم به این نتیجه رسیدیم. آن شب دلتنگ بودم و خسته. بازهم خبری رسیده بود که کسی از خانواده هایمان هنگام تولد آراز پیشمان نخواهد بود، گرچه این بار بیش از همیشه به واقعیت نزدیک بود: حتی اگر کسی همین الان تصمیم به مسافرت بگیرد، برای آن زمان بلیط هواپیمایی پیدا نمی شود. بیدار خوابی دیشبه ام که با یک کابوس و از ساعت ۳ نیمه شب جمعه شروع شده بود مزید بر علت بود. از خودم، از پسرم و از همه دنیا کلافه بودم. موجی از نا امیدی و یاس مرا در بر می گرفت... مثل رابینسون کروزو، تک افتاده در جزیره ای دور دست، بدون امید کمک، با انرژی ته کشیده، حتی بی ذره ای تجربه! باورم نمی شد... "خدایا این بود همه مهربانیت؟ همه حضورت، همه نگرانیت؟ پس چرا پلکهایم را که می گشایم جز خودم و محمد کسی را نمی بینم؟ این که گفته بودی کنارم می مانی و حرفهایم را می شنوی، اینکه یار بی یاورانی و همراه تنهایان، این بود؟ کجاست آن دستی که دستم را بگیرد و کجاست آن شانه ای که تکیه گاهم باشد؟ اگر مرا نمی خواهی، باشد. ولی فرشته کوچکم را بی یک همراه رها کردن آیا ظالمانه نیست؟"
مرا ببخش مادرم... ایمانم را گم کرده بودم... با امیدم... شاید هم جسارتم را. هر چه بود وقتی محمد مرا برای کار شیفت شبش ترک کرد، سردرد قدیمی ام آمد و مهمانم شد... اما این بار اجازه نداشتم مسکنی برای تسکینش بخورم. اگر هم داشتم، توان یافتن و برداشتنش را در خودم سراغ نداشتم. چه دردی! میگرنی که چشمهایم، سلولهای عصبی ام، گردنم و پیشانی ام را درگیر کرده بود و دستگاه گوارشم را تا سرحد انفجار می گداخت... همه وجودم در تب می سوخت... دلم می خواست بمیرم! به کلی نباشم تا دردی هم نباشد. دسترسی به محمد امکان پذیر نبود و در تاریک ترین لحظه ها اشکهایم جاری می شد: از سر ناچاری. دوست داشتم همه آن دیوارها را از بن برکنم و همه آن سدها را بشکنم و پیش تو باشم. صدای مرا می شنیدی مادر؟ ببخش اگر تو را هم عذاب داده ام... این است که مادر بودن اینهمه مشکل است، آخر آنکه یکبار مادر شد، تا ابد مادر خواهد ماند...
به گمانم ۴:۳۰ صبح بود که حس کردم آن درد مرگ آور کمکی کنار کشیده است... و خوابم برد... پگاه دیرهنگام که از افق سرزد، از خواب کوتاهی که در واقع به عمق خواب اصحاب کهف بود بیدار شدم، به سبکی پر کاه... رنج رفته بود. آسمان به کیک خامه ای صورتی رنگی می مانست قاچ خورده و آماده برای خورده شدن. با نفس بلندی انگار به یکباره بلعیدمش. مامان من. به همه آنهایی اندیشیدم که هرگز دردشان تمامی نیافته و فرصت چشیدن طعم دوباره زندگی را نداشته اند. در آن صبحدم یخزده خدا را دیدم که روی ابرهای نازک بنفش جهان را سیاحت می کرد.
مادر مهربانم. از آن روز شروع به تمرین کرده ام، تمرین شجاع بودن! من همچنان می ترسم. می دانم که مشکل است. می دانم که به دنیا آوردن پسرم و بالنده کردنش، کاری است که در کشور من کسی به تنهایی انجامش نمی دهد. اما من مادری چون تو داشته ام. اگر می خواهم برای پسرم مادری باشم که عشقش نه از روی غریزه که از روی آگاهی، دانایی و توانایی است، باید بتوانم کاری برایش انجام دهم که فراتر از غریزه باشد. تا این لحظه اگر چه از خون من نوشیده و از اکسیژن هوای من تنفس کرده ولیکن طبیعت خردمند همه کارها را به بهترین شکل انجام داده و در واقع خود آراز بوده که این چنین پرتوان برای بلعیدن زندگی قدم پیش گذاشته است. پس سهم مادرانه من برای او کجاست؟ من هم می توانم با به چالش طلبیدن شرایط خاص حاکم بر زندگی ام کمکش کنم. پس هدیه من برای نوه ات، نه یک حساب بانکی و نه ست لباسهای یکرنگ و گرانبها، بلکه قولی است که به او می دهم. اینکه یاد بگیرم شجاع باشم و به تنهایی ـ گرچه دوشادوش پدر صبورش ـ در لحظات سخت تولد کنارش باشم و از بی کسی ام در هراس نباشم. ما در امتحان بزرگی شرکت کرده ایم. باید ثابت کنیم که لیاقت این را داریم که والدین موفق و سربلندی برای پسرمان باشیم. این چنین نیست؟ این گوی و این میدان!
با پسرم: آرازم، ترس یکی از چیزهایی است که همه عمرت با آن عجین خواهی بود. در رگهایت خواهد دوید و بر نم چشمانت خواهد نشست. من هم می شناسمش، حتی پدرت که مرد شجاعی است. گاهی این حس نجاتت می دهد و تو را از خطرات باز می دارد. ولی زمانی هم می رسد که فلجت می کند! پسرم راهی را شروع کرده ایم که پایان آن آغاز یک زندگی جدید است. تو می آیی تا دنیا به نسل جدیدی از انسانها که با رمز ژنتیکی نو ادامه خواهد یافت سلام کند. می آیی تا زندگی کنی! من و پدرت از بی تجربگی مان می ترسیم. اما اجازه نمی دهیم که متوقفمان کند و یا این که عشق به تو را از ما بگیرد. تو هم، پسرک باهوشم، باید کمکمان کنی و همچنان که تاکنون شجاعانه جنگیده ای، در هنگام تولد هم با همه توانت به یاریمان بیایی، تا بتوانیم از کنار هم بودنمان لذت ببریم.
دیگر اینکه چهره پدرت زمانی که تو را خطاب قرار می دهد، بسیار دیدنی است. می خواهم بدانی که او هم دوستت دارد و منتظر توست تا با تو جهانمان را از نو کشف کند. دیروز از حس عجیب و با شکوهی که در نگاهش به تو داشت منقلب شدم. نمی دانم شاید تو هم چنین نگاهی به او داری! از اینکه شما صاحب جهان هم شده اید و من هم نقشی در این میان دارم بسیار خوشحالم.
پسرم. وعده دیدارمان دو ماه دیگر. شجاع و سالم بمان!
حالم خوب است! جز فرا رسيدن عيد فطر كه هميشه برايم مايه شادماني است، خرگوشك نشانگر زمان بالاي صفحه وبلاگ به هفته ۳۰ چسبيده و با نگاهش به من مي گويد كه زمان كمي تا از راه رسيدن پسرم باقي است. با لباسهاي گرم، جورابهاي كلفت و پليورها به جنگ زمستان سرد امسال رفته ايم كه با زمستان ملايم سال قبل قابل قياس نيست. زبان خارجيم به خاطر تعليق يك هفته اي كه در برنامه پروژه ام پيش آمد كلي پيشرفت كرده و به اين ترتيب روزنه كوچكي به دنياي مردم اين كشور به رويم باز شده: ملتي بلوند، بلند قامت، يخزده و خونسرد. خبر خوش اينكه محمد مرحله عملي تزش را كامل كرده تا با نوشتن پايان نامه به نتيجه گيري نهايي برسد و اميدواريم كه بتواند پيش از پايان سال جاري ميلادي با موفقيت تمامش كند.
اما از دلتنگي ها هم بايد گفت... پریشب دلم ابري بود از این همه نامردمی. از دیگرانی که حتي به خود دروغ مي گويند! ادعای محبت و انسانیت و عشق دارند ولی زمان عمل به گفته هاشان که می رسد جملگی ناپدید می شوند! و جالب آنكه واقعا به داشتن چنين احساساتي اعتقاد دارند! نه اینکه بخواهم تغییرشان دهم، نه این از من ساخته است و نه این تغییر دردی را درمان می کند. این هم آزارم نمی دهد که دوست داشتنشان - آنهم صادقانه - از من انتظار می رود، نه. راهی است که خودم پیمودنش را آغاز کرده ام و محبتی که دارم جز اعتلای روحی خودم در بر ندارد. از خودم رنجیده ام که چرا با اینهمه تجربه تلخ باز هم باورشان می کنم! این قلب ساده لوح عاشقم چه ساده همه را به کیش خود می پندارد!
وقت اذان صبح به خوابم آمدی. سفره صورتی صبحانه مان با یکعالمه خرده نان توی دستهایت دیدم. وسط باغچه - که توی خوابم خالی خالی بود - جایی که در عالم واقع درخت توت نوجوانمان ریشه دوانده، ایستادی و تکاندی اش. به یکباره هوا پرشد از هزاران پرنده سفید که هیاهوی شادمانی شان تا فلک می رسید. نانها طرفداران زیادی داشتند! یکباره آسمان گشوده شد و از شکاف آن قرص نانی توی دستهای گشوده ام افتاد... از خواب پریدم. مادرم بازهم آمده بودی بگویی که نیکی به دیگران و صداقت با خود، تنها داد و ستدی است میان انسان و وجدانش یا اگر پیشتر رویم میان خود و خدایش (چنانكه مادر ترزا گفته است). باشد مامان جان! اگرچه اين رفتار ها متنفر و دلزده ام مي كند اما این را هم آویزه گوشم می کنم... هرچه تو بگویی عزیز دل!
مامان گلم! آراز رفته رفته بیشتر به شناختی که از یک شخص مستقل دارم نزدیک می شود. وقتی کابوسهای گذشته آزارم می دهد، اشكي راه گمكرده از گوشه چشمم سرك مي كشد، از نکته ای دلگیر می شوم و یا زمانی که روحا خسته ام، سکسکه می کند. این حس او را دوست ندارم اگرچه گفته می شود برای کودک ناراحت کننده نیست، اما غریزه مادریم به من هشدار می دهد که آراز دلخور است. پدر پسرم معتقد است که او به خاطر من و به واسطه من به محيط زندگي اش حساس شده، خشم و خوشحالي را مي فهمد و يا با موسیقی عشق مي كند. دليل عقلي اش شايد اين باشد اما اگر چنین است پس چرا يه همه آهنگهايي را كه من دوست دارم حساسيت ندارد و فقط با شنيدن برخي از آنها كف پاهايش را به قفسه سينه ام مي كوبد يا با انگشتانش از درون نوازشم مي كند؟ به سوي صداي باباي دوست داشتني اش مي چرخد و در فواصل جمله هاي او با تكانهاي مقطعش صحبت مي كند؟ وقتي به اين ترتيب فكر مي كنم كه او شخصي انساني است با ديدگاههاي خاص خود، بیشتر برای خودم عزیز می شوم چون او جدا از من است و در واقع دلیل هیچیک از کوتاهی ها و گناهان من نیست. بکارت روحی پسرم، مرا هم از سرزنش خودم باز می دارد. این عجیب نیست؟
مامان من. از اينكه هنوز فراموشم نكرده اي و به يادم هستي شادمانم. هرگز تركم نكن... هرگز!
با پسرم: مرد قهرمانم! از اينكه مي بيني در دوست داشتن تو ترديد دارم غم به دل راه مده! يك عمر كوشيده ام كه هيچ كس را به خاطر قرار گرفتن در موقعيت خاصي نخواهم. اينكه به شاهي تملق بگويي يا برادرت را دوست داشته باشي به يك اندازه مايه سرافكندگي است. هر كسي به خاطر آنچه هست لايق احترام، سرزنش، عشق و يا تنفر است: دلم نمي خواهد تو را دوست داشته باشم چون از بطن من متولد مي شوي يا اينكه همخون مني. گرچه هر نوع عشقي شايسته احترام است، ولي اگر به خاطر غريزه ام بخواهمت چه فرقي با كبوتر و سنجاب خواهم داشت؟ تو را دوست دارم براي همه انسان بودنت، وجود آزاده ات و اراده ات، حتي اگر گاهي با خوسته ها و سليقه من مطابق نباشد. مي خواهم متولد شوي تا بشناسمت و روح پاك و وجود انساني ات را دوست داشته باشم! اين به نظرت دل انگيزتر نيست؟
ديگر اينكه پسرم، نوشته هايم براي تو اگر به دل نشست بدان كه جز از دلم سرچشمه نمي گيرد. اگر سخني گفته ام به آن عمل مي كنم و اگر نكته اي را گوشزد كرده ام، جز اين نبوده كه اول خودم در پي انجام آن باشم: خرما خورده منع خرما كي تواند كرد؟ نمي خواهم كه مو به مو تابع خواسته هاي من باشي! زندگي زماني زيباست كه خودت در پي كشف و ادراك آن برآيي. ولي بدان كه مادرت چگونه به جهان نگاه مي كند. براي شناخت همديگر به درك جهان بيني متقابل نيازمنديم... همچنين ممكن است اين پيش دانسته ها به روشي شهودي براي فهم دنيا به كارت بيايد! اگر از تو دريغش كنم، نمي توانم خودم را ببخشم!
دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را...
دیشب اولین برف زمستانی بارید. دانه هایش فقط بر روی پلکها می نشست ولی سوز سردش تا انتهای حنجره می رسید. شاید هم بارانی بود یخزده... با همه دلتنگی كه پاییز سرخ و زرد اين كشور برای من به ارمغان آورده ولی شعله کوچکی در دودردستهای ذهنم سوسو می زند. پسرم برایم یک امید، یک تصور دلنشین و یک روزشمار معکوس شده است. مثل همه چیزهای دنیا حس من هم نسبت به او تشکیل شده از همه آنچه خوب است و همه آنچه بد! گاه خستگی، دلزدگی و ناتوانی جسمی در قبال کارهایی که پيش از اين انجام دادنشان برايم ساده بود و گاه اشتياق براي ديدنش، بوسيدنش و دوستي با او! از سويي ترس و ابهام و اشكهاي گاه و بيگاهم كه از سر تنهايي عظيمي كه از آن در رنجم و از سوي ديگر شادي از گذراندن اين ماهها با موفقيت و سربلندي با همه مشكلات ريز و درشت و گرفتن پاداشي ارزشمند: لگدهاي جانانه آراز! آخ مامان جان چه امتحان سختي را از سر مي گذرانم! از خدايت كه سرشار از همه خوبيهاي وجود توست برايم نمره قبولي بخواه! گاه تا كوچكترين حجم سلولي ام از سنگيني باري كه بر روي دوشم گذاشته اند مي لرزد: مسئوليت انسان ديگري را به دوش كشيدن! واي بر من!
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها؟
عزيزم روزهاي سرد و بي بركت زمستاني اين سرزمين قلاب شده به قطب نمي گذرد مگر با گرمي كه در جمع دوستانه دانشجويان حاضر وجود دارد. همچون قرار ملاقاتي كه كمتر كسي از آن سرباز مي زند، گاه به دعوتي لبيك گفته مي شود و ايراني هاي مقيم يك جا جمع مي شوند؛ بي هيچ ادعايي. نمي دانم اين جمع انساني را چطور برايت توصيف كنم. آخر پيش از اين چنين تجربه اي نداشتم... از اين كه اين دانشجويان با كنارگذاشتن توقعاتشان كنار هم مي نشينند و لبخندها و دلگرمي هايشان را كه در غربت معني ديگري پيدا مي كند نثار هم مي كنند دچار تعجبي عميق مي شوم. اگر مي شود همه داشته ها را كنار زد و با نداشته ها كنار آمد، چرا نتوان اين سرمشق را در همه زندگي به كار بست؟ انگار سفره حقيقي خدا را اينجا گسترده اند: هركه هر چه دارد بر سر سفره مي گذارد و كسي شكوه اي از بازپرداخت دعوت و مهماني ندارد. آنكه ميزبان است و آنكه ميهمان، از هم دلگرمند و بي هيچ انتظاري، به روي هم لبخند مي زنند. در اين جمع هاي صميمي و بسيار جوان و دانشجويي كه كمتر كسي بيش از سي سال سن دارد، آن خرد جمعي و تفاهم با جامعه و درك متقابل را در عين رعايت ادب و سنت مي توان يافت كه شايد در جمع عارفان كهنسال در داخل مرزهاي كشورم نباشد. اينجا همه برابرند، اينجا همه برادرند! بيش از هر چيز گفتگوهاي فلسفي و علمي كه گرداگرد سفره هاي محقر برقرار مي شود به مذاقم خوش ميايد كه گويا كلاس درسي است براي من... آخر مادر جان اين ها اگرچه كم سن و سالند اما غربت و سختي زندگي كار آزموده و پر تجربه شان كرده و مطالعه مداوم از هوششان ابزاري برنده ساخته است. در اين فرهنگ بیگانه، انسانهايي كه از سرزمين هاي دوردست آمده اند جور ديگري تكامل مي يابند و نتيجه اش همانقدر عجيب و غير قابل پيش بيني است كه اورني تورنگ در مقايسه با گربه! مامان من! اگر بگويم كه خدا را در اين دلهاي پاك اين جوانها دوباره ديده ام، هيچ دروغ نگفته ام و اگر بگويم كه اسلام علي وار را در قلبهايشان و منش بزرگوارانه شان يافته ام،بر من خرده نگير.
ماماني گلم. آرازم را همه جا با خودم مي برم. به زودي اين يكرنگي و دوگانگي عجيب و غريب ميان ما خاتمه مي پذيرد و نه براي من و نه براي او تكرار نخواهد شد. بگذار تا هركجا كه مي شود از اين حس لذت ببريم... كم كمك بيشتر احساس سنگيني مي كنم و بيشتر حضور موجود انساني را در درونم مي مزم. آخر نمي داني پسرم به چه نحو جالبي به محيط اطرافش حساس شده و با غلتيدن و لگد زدن و گاه حتي سكوتش همه آنچه را كه ما به زبان مي گوييم به روشني براي من بازگو مي كند. مادرم من محتاج حضور توام... اگر صدايم را مي شنوي که می شنوی؛ كنارم بمان که می دانم می مانی و همراهم باش و همچون هميشه كمكم كن. دوستت دارم.
با پسرم: محبوب کوچولویم! از عشق برایت گفتم که گفته می شود اگر نبود جهان ما هم وجود نداشت...اگر کسی مسئول آفرینش این جهان است که ایمان دارم هست (شاید نه به طریقی که در ذهن من می گنجد) ذره ذره اش را با عشقی بس عظیم آفریده است. همچنانکه در آن آیه قدسی آمده است: "اگر که می دانستند تا چه حد مشتاق آنان هستم از شوق می مردند" این سخن جز عشق چیست؟ مگر عشقی آتشین نمی تواند منشا اینهمه زیبایی باشد. ولی پسرم بر خلاف گفته مسیح که ادعا داشت درخت نیک حتما ثمره نیک دارد و درخت بد جز بدی به بار نمی آرد، تصور من بر این است که اگر عشق را به درستی به کار نبریمش و با اخلاق یکی نکنیم، نتایجی وخیم به بار می آورد، همچون هر اسلحه دیگری و همچون درختی که میوه آفت زده اش برای دور ریختن خوب است. عشق آن چنان عظیم است و آنچنان نیروی هنگفتی در خود دارد که بدون آگاهی عمیق برای هدایتش گمراه میشود...
پسرم بدون عقل عاشق نشو و بدون شناخت پیش نرو. دوست داشته باش ولی پیش از آنکه دوست بداری سر منشا عشقت را بشناس. اگر مسیرش صحیح بود اجازه بده این رود خروشان در آن جاری شود و به دریای عشق الهی بپیوندد، همان حسی که از ازل خمیره ات را سرشت. از آن بنوش و از نیروی هستی سرگیجه آورش سرشار شو... اما بر حذر باش از عشق کور و از فرزند ناخلفش هوس...
عزیزم از اینکه کنارمی، غرق لذتم و از اینکه به سخنانم گوش می دهی بر خود می بالم. اگر نکته ای داری که بر آن بیفزایی سخت مشتاق شنیدنم! به امید روزی که با تو و پدرت به یکجا به بحث بنشینیم عزیزم!
هفته بیست و هشتم از زندگی آراز در دوران پیش از تولدش آغاز شده و همزمان با آن زمستان این سرزمین یخی هم فرا رسیده است. روزهای کوتاه سرد، خورشید ناپدید خیس خورده، و خیابانهای سنگفرش که گله به گله با برگهای آتشین دلتنگ رنگ شده است... دیشب که به مهمانی خوابهایم آمده بودی، همه را برایت گفتم همه وجودم! اما می ترسم که نشنیده باشی. آخ، اگر به یقین قلب می دانستم که به نوعی خوبی و سرحال! اگر مطمئن می شدم که ناگفته هایم را می شنوی و هنوز هم دخترت لیلی را مثل آنروزهای دور دوست داری! دیگر چه آرزویی می توانستم داشته باشم؟
دیروز هفتمین سالگرد ازدواجمان را با هفتمین ماهگرد جنینی پسرم جشن گرفتیم. بنا بر توافق قبلی کادوهایمان به هم جنبه های غیر مادی داشتند و افطار شاهانه مان آش بود (که بابت سبزی های تازه ای که باید در آن ریخته شود غذایی گرانبها و وقت گیر است) و پیتزا که محمد و آراز هر دو می پسندند. امروز هم برای آنها که روزه دارند و نشسته بر سر سفره خدا نذر شیر داریم، برای تشکر به خاطر یک ماه دیگر که گذشت: اگرچه با مشکلات فراوان، ولی هر چه بود به سلامتی پایان گرفت و الان پسر دلاورم لگدهای جانانه بعد از صبحانه اش را حواله ام می کند!
مامان جان! سالها است که تصمیم گرفته ام اسم فرزندم را نامی غیر مذهبی انتخاب کنم. دلیل آن را کمتر کسی می داند: می خواهم که او در انتخاب دینش احساس آزادی کند. گزینه های انتخاب زندگی مان بسیار محدودند و مذهب به گمانم از مهمترین آنهاست. دلیلی نداشت که دین را همچون شکل دماغم به بچه ام منتقل کنم. حتی اگر چنین کنم، چه تضمینی هست که چنین دین بی برهانی مورد پذیرش او باشد؟ و به فرض هم که باشد چه فایده ای دارد انسان از زمان تولدش به دین خاصی بگرود؟ بگذار برای انتخاب راهی که به خدایش می رسد آزاد باشد! مطمئنم در این صورت به این راه ایمان بیشتری خواهد داشت. جز این حسی از گناهکاری داشتم که چرا در تمام این سالها هیچ نوع نگاه علمی به دین خودم نداشته ام و اگر خواسته ام از آراز چنین است که در انتخاب راه پرستش الهش با دل و عقلش پیش برود، چرا خودم از ادیان دیگر بی خبرم؟ مدتی است که شروع به مطالعه کرده ام و از بی اطلاعی محضی که پیش از از این داشته ام شگفت زده ام. خوشحالم که این تحقیق به من کمک می کند تا عقاید خودم را هم یکبار دیگر خانه تکانی کنم. جز این، مطالعه علوم انسانی این فرصت را به هر کسی می دهد تا به زندگی اش از بعد دیگری نگاه کند. گاهی از دیدن پیروان ادیان دیگر که این چنین در تار عنکبوت برخی عقاید نادرست گرفتارند، عقایدی که بر اساس هیچ عقل سلیمی نمی تواند درست باشد، پی می برم که از پذیرفته های من هم گروهی هست که حقیقت ندارد. در هر فرصتی که دست می دهد دستی به سر و روی اعتقاداتم می کشم: حتی آنهایی که در ابتدای امر از فکر کردن به آنها به هر اسمی منع شده ام. می خواهم بتوانم از پس سوالات پسرم برآیم: من نخستیم معلمش خواهم بود.![]()
برنامه نرمشهای روزانه ام طبق زمانبندی مرکز بهداشت پیش می رود و از این ماه هم هر دو هفته یکبار با لیزا دیدار خواهم کرد. من و محمد به خوبی از پس کلاسهای زبان جدید برآمده ایم و باید اعتراف کنم یاد گرفتن زبان تکلم یک ملت، زمانی که با مردم آن نشست و برخاست می کنی شرایط را به نحو باور نکردنی ساده تر می کند. این روزها جز خشکی مخاط تنفسی که به خونریزی از بینی منتهی می شود مشکل خاصی ندارم ولی این هم مایه نگرانیم نیست، با آن هم کنار می آییم مامان جان! پروژه ام اگر چه به کندی، ولی به هر حال پیش می رود. گاهی بی نهایت خسته می شوم ولی زمانی که پی می برم بازهم چیزهای تازه ای برای یاد گرفتن هست نیروی تازه ای می گیرم.
با پسرم: دلبندم! در زندگی که پیش رو داری مفاهیم زیادی هست که با آنها آشنا خواهی شد. یکی از زیباترین شان عشق است که امیدوارم تا الان هم توانسته باشی باز بشناسی اش! این حس آنقدر برای ما حیاتی است که پسر ملوسم، بند ناف کنونی ات برای تو! عشق همان چیزی است که زمانی که به تو فکر می کنم تپش های قلبم را برای تو دلنشین می کند و همانی است که تو با صدای دلنشین و آبی پدرت می شنوی. آن، همانی است که من برای نخستین بار در مادربزرگ تو فهمیدمش.
این حس عجیب همان گرمایی است که آفریدگارت هنگام روح بخشیدن به تو در دستان ملکوتی اش داشت و زمان در آغوش کشیدنت همچون بوسه ای در قلبت به ودیعه گذاشت تا روزی همچون گل در تو بشکفد. خوشحالم که کنج کنج خانه کوچکی که در آن زاده خواهی شد با عشق ساخته شده است و به جز حق حیات که ما به عنوان والدینت به تو می دهیم، آن حس را هم در اولین نگاهی که به هم خواهیم داشت همچون هدیه ای دریافت خواهی کرد. پسرم! برای تو زندگی سراسر عشقی را آرزو می کنم. عشق به همه آنچه که لایق دوست داشتن است: خدایت، سرزمینت، مردم جهان، دنیای اطرافت، فرزندت و همسرت، پدر و مادرت. اما مرد کوچکم! بدون آن بدان که زندگی ات از نیستی هراس انگیزتر است! اجازه بده این شعار سرلوحه روحت باشد: بدون عشق هرگز!
کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم... وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم...
شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی...
در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش عشقی نهانی...
یک فصل دیگر از زندگی ام شروع شد، آخر امروز اول مهر ماه است. اگر زمان به عقب بر می گشت مرا می بوسیدی و راهی مدرسه ام می کردی. امروز من باز هم راهی کلاسی هستم اما کلاس زندگی. همزمان با این کلاس فصل تازه ای از زندگی پسرم هم شروع می شود: سه ماهه سوم!
مادرم زندگی ام این روزها روند ساده ای دارد و در بطن گاهشمارش کوششی هر روزه نهفته است. کارم ساعت ۹ صبح آغاز می شود و لازم است که هر روز تا ۶ عصر روی پروژه ام کار کنم. با دو رقمی شدن روزهای باقیمانده انگار اضطرابی ژرف دامنگیرم می شود... چه باید کرد؟ با همه تلاشی که در آماده سازی ذهنی دارم هنوز هم این سوال توی ذهنم قدم رو می رود که با تنهایی و بی تجربگی ام چطور کنار خواهم آمد؟ محمد با لبخندهاي خسته اش انگار هر دم کنار من و همراه و یار و یاور من است، توي گوشم زمزمه مي كند: "نترس! همه چيز را به خوبي پشت سر خواهيم گذاشت". هر چه باشد بهترين دوست من هموست. می دانم که باید شاکر باشم...
اما حقيقت اين كه او هم كمتر فرصتي براي ما دارد. در تنهايي بي حد و حصر، تنها كس ات چنين پر مشغله باشد و به ناچار سرگرم ، بي يك لحظه زمان آزاد... و من هم نمي توانم دست ياري به سوي روح مهربانش دراز كنم... دلم سرشار از غصه ای نا گفتنی است. هر دم منتظرم که تو از راه برسی: براي تولد آراز... می دانم که اگر می توانستی دمی مرا تنها نمی گذاشتی. بی تو چه بی کسم مادر...
پسرم مردی شده... با همه آنچه که رفته رفته همچو اثر انگشت او را از سایر انسانها جدا خواهد کرد. زمانی که به خواب می روم، به آرامی می خوابد و هر زمان که بیدار باشم بی ذره ای تاخیر تکان می خورد. به زبان کشوری که در آن زندگی می کنم حساسیت فوق العاده ای دارد و با تکانهای بی تابانه اش به همه آنها كه به این زبان تکلم می کنند پاسخ مي دهد و مرا در تعجبي ژرف فرو مي برد: پسركم چطور مي تواند گويش هاي انساني را از هم تمييز دهد؟ خلق و خوي ويژه اش را دوست دارم و توانايي اش را در درك حس و حال عمومي ام و اين كه زير پوست احساسم موجودي زندگي مي كند كه من نه فقط با زبان گفتاري بلكه با هورمونهايم و تپش قلبم با او گفتگو مي كنم. و او چه خوب مرا مي فهمد...
ماماني من. ماه رمضان به سوي نيمه اش سينه مي كشد. براي من باز هم دعا كن و سلامتي پسركم و همسرم را از خدايت بخواه. دوستت دارم مادر.
با پسرم: پسرم. سرنوشت چنين بود كه تو مردي باشي و متعلق به نيمه ديگري از انسانها كه من جزيي از آن نيستم. آخر مادرت زني است... مي دانم كه به نوعي درك آناني كه نيمه ديگر جهان را تشكيل مي دهند كار ساده اي نيست. چه بسا كساني كه تا ابد در سوتفاهم درك فردي از جنسي ديگر باقي مي مانند. اما ما -مادر و پسر-اجازه نخواهيم داد كه نوع جنسيتمان در عشق متقابلمان و درك دو جانبه مان تاثير گذار باشد! تو الگوي ويژه اي همچون پدرت داري كه در كنار او هرگز بر اساس جنسيتم مورد قضاوت قرار نگرفته ام و همواره انساني بوده ام كاملا برابر با او.
پسرم! بدان كه براي من مايه بسي افتخار هستي و من براي هوش و داناييت به تو مي بالم. اما هرگز مرد بودنت مايه برتري تو بر انسانهاي ديگر (انسانهايي از جنس ديگر،زنان) نخواهد بود و همچنين دليل براي اينكه خود را بهتر بداني و محق. جنسيت تنها بخش ويژه اي از زندگي است كه به آن جذابيت و تنوع مي بخشد اما هرگز همه آن نيست. همه انسانها از زن و مرد كاملا باهم يكسان و برابرند و از حقوق يكساني برخوردار و هركس حق دارد تا جايي كه توان، تلاش و اراده اش اجازه مي دهد پيشرفت كند و ببالد. از انسان بودنت لذت ببر، براي همين هم زاده مي شوي! اما مرد بودنت را مايه آزار ديگران قرار نده...
پسرم عاشقانه دوستت داريم و بي صبرانه منتظرت هستيم. به اميد ديدار!
مادرم دیشب در رویای شبانه ام، دیدمت که در حیاط خانه نشسته ای. بعد اینکه هزار بار بوییدم و بوسیدمت از تو پرسیدم که: "مامان هنوز هم به یاد من هستی؟" جواب دادی: "عزیز دلم همیشه و هر لحظه به یاد توام، همیشه" و من مطمئن بودم که حقیقت محض است این. ای کاش می توانستم برای پسرم مادری همچون تو باشم!

ماه رمضان شروع شده بی آنکه بتوانم مثل سالهای پیش از این در شور و شوق روزه داری باشم. مفهوم واقعی گرسنگی را دیگر خوب می دانم. انگار تمامی سلولهای بدنم به یکباره از خود بیخود می شوند...
چهارشنبه برای ملاقات با لیزا عازم مرکز بهداشتی شدم. لیزا با لبخندی گرم مثل همیشه مرا پذیرا شد ولی برای نگرانی هایی که برایش برشمردم جز دلداری کاری انجام نداد. لب کلامش این بود "همه اینها طبیعی است!". خبر خوش اینکه آهن خونم به مقدار طبیعی خود برگشته و سایر مقیاسهای اندازه گیری خطر در مایعات بدنم کاملا نرمال است. با اینهمه دست نیافتنی ترین آرزوی امروزم پشت سر گذاشتن این چندماه و به دنیا آوردن پسر قهرمانم است که هرچه فکرش را می کنم جز ایستادگی و پشتکار هیچ از او ندیده ام. اگر آزاری بوده از سوی من بوده و به خاطر ناآموختگی هایم و هر آنچه از سوی این همراه نازنین بوده، کنار آمدن با شرایط بوده است....
مامان عزیزم، بابای مهربان هر یکی دو روز یکبار جویای حالم می شود، از بسته های پستی می پرسد که برایم پیاپی می فرستد، از خانواده کوچولویم و از پایان نامه و درسهای کلاس زبانی که تازه شروع به یاد گرفتنش کرده ام.... انگار با او که هم سخن می شوم تا چندی غمهای نشسته بر دل را فراموش می کنم. به خصوص زمانی که به یاد می آورم ماهها و ماههااست که این چنین برای کم کردن دلتنگی هایم آستین بالا زده است...

برای غربت نشینان این لحظه های بازیابی کوتاه آنانکه دوستشان دارند و ترکشان کرده اند به واحه کوچکی می ماند در دل کویر. مامانی یکی یک دانه ام به خاطر همه چیزهایی که با وجود رفتنت برای من باقی گذاشته ای از تو ممنونم. باز هم مهمان خوابهایم شو و در آغوشت بگیرم...

پسرم ۱۰۰ روز دیگر دیدارهایمان تازه می شود... برای مدت زمانی کوتاه فرصتی پیدا می کنیم تا از بودن کنار هم لذت ببریم و یاد بگیریم که چگونه از دارایی هایمان درست استفاده کنیم. آنچه داری، همان ها که آفریننده ات به تو ارزانی داشته و یا می شود گفت که هدیه پدر و مادرت به تو بوده است، در نهایت، کاربریشان را تو به عهده خواهی داشت. پسرم قولی به من بده تا من هم از داشتنت در درونم شاد شوم!
دلبندم. صدای ضربه هایت را شنیدم. قول تو را قبول دارم مرد کوچکم. من هم هم رزم تو هستم و از داشتنت به خود می بالم!
عزیز دلم، این روزها دلم گرفته است...
پاي پياده ميرود، قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو، اي مه شا مگاه من
هزار حرف گفتني دارم و دم نمي زنم
كاش شود بخواني از پنجره نگاه من....
شب است خوشه و سايه ها
و جغدها خرابه ها ميان اين سياهه ها
فقط تويي پناه من فقط تويي پناه من......
وقت سفر عزيز من ساز به دست من نده
اسير مويه مي شود مخالف سه گاه من
پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو اي مه شا مگاه من اي مه شا مگاه من
اگر چه رفته اي ولي قصه ي عشق ماندنيست
يا د تو مانده تا ابد، در دل بي گناه من
آلبوم قلندروار عليرضا افتخاري، آهنگ "پاي پياده"
دلگیر توام. آخر هنوز هم انگار من همان جنین خفته در درون توام، هنوز هم از بوی آغوش تو مستم مادرم... هنوز هم چادر نمازت صدای تو را یدک می کشد... هنوز هم نبودنت مرا داغی است بی درمان. بگذریم از نداشته هایمان...
کار جدی ام مدتی است شروع شده. هر روز از ۹ صبح تا ۶ عصر ـ شاید گاهی بیش و کم ـ سرکارم. بخشی از روز پشت رایانه ام نشسته ام و با نرم افزارهای ویژه که ورود مرا به تمام کتابخانه های دنیا و بایگانی مجله های علمی ممکن می کند در باره موضوع پایان نامه ام تحقیق می کنم. بقیه زمان را هم در آزمایشگاه پاکیزه و همراه دکتر فردریک و همکلاسی چینی ام "شیا" می گذرانم.
در رخت کنی که برای ورود به محیط آزمایشگاه طراحی شده است لباسهای خاصی به تن می کنیم که از فرق سر تا نوک پايمان را مي پوشاند و محيط داخلي را از گرد و خاك و آلودگي هاي بيرون مصون نگه مي دارد. در اتاقهاي داخلي همه با اين لباسها آمد و رفت مي كنند و تا عادت نكرده باشي يه نظرت مي رسد كه در كره مريخ تردد مي كني! هواي داخل آزمايشگاه با سرعتي غير قابل باور از درون فيلترها مي گذرد و دهها بار سريعتر از مكان هاي عادي تصفيه مي شود...اگرچه گازهاي بسيار سمي همچون آرسين و فسفين داخل راكتورها در جريان هستند ولي تمهيدات سختي در جريان است كه اطمينان حاصل شود هيچگونه نشتي به هواي اطراف ندارند. با اينهمه مادرجان نگران پسرم بودم كه ممكن است حتي كوچكترين مقادير اين فرآورده هاي سمي بر روي رشد ذهني و جسمي اش موثر باشد. براي همين با دكتر "سون" كه يكي از مسئولين مستقيم آزمايشگاه پاكيزه است بحث مفصلي داشتم. عزيزم بنا به دلايلي نمي خواهم در محيط كاري ام اشاره خاصي به بارداريم داشته باشم ولي تا وقتي كاملا رك به دليل نگرانيم اشاره نكردم نتوانستم جواب قانع كننده اي از او بگيرم. بنا به اصرار من تصور كرده بود به نحوه اداره و كنترل سلامتي در آزمايشگاه پاكيزه اعتماد ندارم. ولي با طرح موضوع، خيلي از مسايل حل شد... طبق آمار در ۵ سال اخير ۳ نفر خانم باردار هم شرايط من در اتاق پاكيزه فعاليت دراز مدت داشته اند و دكتر به طور خصوصي اضافه كرد كه همسرش تا ماه هشتم بارداري در اتاق پاكيزه مشعول كار بوده است. از آنجايي كه عكس دختركي سياه مو و خندان ۶-۵ ساله ای را روي ميز كارش ديده بودم، كلي دل و جرات گرفتم. با اينهمه دكتر سون اضافه كرد كه حتما بايد از حمل وسايل سنگين و كاري كه همراه با فشار عصبي باشد خودداري كنم، ولي اينها مايه نگراني من نيست مامان...
مامان، روز پنجشنبه به دعوت مركز بهداشت براي انحام تمرينات ورزشي راهي آنجا شدم. ده نفر بوديم در زمانهاي مختلف بارداري... بايد مي ديديمان! ده نفر با رنگهاي مختلف و از نژادهاي گوناگون با ده فرشته پنهان در وجودشان. ليزا به عنوان ناظر مركز بهداشت هم آنجا بود و مربي مان كه از قضا ايراني هم از آب درآمد كلي برايمان حرف زد و گاه ليزا و گاه خود مربي ورزش مريم برايم ترجمه مي كردند تا بدانم جريان از چه قرار است. قبل از هرچيز برايمان توضيح داده شد كه اصولا به چه دليل حتما بايد ورزش كنيم و براي سالم ماندن جنين، لازم است از چه كارهايي در حين ورزش خودداري كنيم (كه پريدن و دويدن يكي از آنها بود و آراز مرتب لگدم مي كرد كه ببين!) اصلا تصور نمي كردم اينهمه به من خوش بگذرد. احساس شادابي مي كردم و مي دانستم كه آرازم هم كاملا سرحال است اگرچه آن لحظه آرام بود و به صداي موزيك گوش مي داد. اگر بشود دوست دارم تمريناتي را كه برايمان مجاز دانسته و همانجا آموزشمان دادند انجام دهم، و هر دو هفته يكبار بازهم ورزش دسته جمعي خواهيم داشت...
مادرم، پسرم عاشق موسيقي است مخصوصا عليرضا افتخاري... اذان را هم به روش خودش دوست دارد دقيقا مثل تو، صدايش كه در خانه مي پيچد آرام آرام مي شود و سراپا گوش. به گمانم حتي نفس هم نمي كشد... مامان جان لطفا گاهي به فكرم باش كه دمي بي تو و ياد تو نيستم و سلامتي و تولد آسوده پسرم را از خداي مهربانت بخواه...
با پسرم: عزيزم، جایی که خیال آمدن به آنجا را داری، جهانی است سراسر رنج و شکوه، که بیش از هر چیز دیگر انسانها آن را برای هم غیر قابل تحمل می کنند... اگر روزی فرا رسید که انسانی را دیدی که رنج می کشد و ترکش کردی بی آنکه چیزی برای گفتن داشته باشی بدان که دیگر نمی توانی آدمی باشی. تو هم قطعه ای از این جهان خواهی بود و می توانی تا محدوده مرزهایت تغییرش دهی. پس هرگز در قبال دیگران و آزردگی هایشان بی احساس نباش پسرم. ترانه ای که بسیار دوستش داری و با شنیدنش با تمام وجودت در برابر نتهایش واکنش نشان می دهی برایت لینک می کنم. تقدیم به تو و همه کودکانی که یکروز صاحبان مسئول این جهان خواهند بود و به این امید که همین قدرصادقانه و با همه مشت گره کرده ات برای رفع دردهای بشری بکوشی...
http://www.youtube.com/watch?v=R-T6WAgJnm0
You can tell from the lines on her face. You can see that she'd been there. Oh think twice. It's just another day for you and me in Paradise. Ah no, there must be something you can say...
پس از یکی دو روز سخت کاری که با خستگی همراه بود، روز سه شنبه رسید. باران صبحگاهی نم نمک روی برگ درختان می نشست. هوس کردم به جای پیاده روی آرام هر روزه ام بدوم. سرشار از انرژی ناب سپیده دمان بودم و انگار پرواز می کردم... جنگل افرا و کاج در ابر پایین نشسته خیال انگیزی غرق بود، حتی نمی شد حقیقت را دید... چند ساعت دیگر که با درد افزاینده ای از دانشگاه به خانه برگشتم، نتوانستم به آنچه می دیدم اعتماد کنم....با لیزا تماس گرفتم و کارهایی را که دقیقا می توانستم انجام بدهم سوال کردم. و زمانی که دیگر جز نشستن و منتظر آمدن محمد شدن کاری نداشتم، اشکهایم روی گونه هایم ریخت... در آن لحظات هراس انگیز، مامان جان فقط به یک چیز فکر می کردم: پسرم...
توی ماشین یا اتاق انتظار بیمارستان، یا زمانی که سعی می کردم شرایطم را برای تیم پزشکی تشریح کنم، دیگر اشکی برای ریختن نداشتم. در بخش اورژانس آرامش کامل حکمفرما بود و با وجود بیماریم مجبور شدم ساعتها در انتظار بنشینم. ناچار شدم چند بار بین بخش پزشکی مادران و نوزادان و بخش پزشکی زنان رفت و آمد کنم، چون از بخت بد مابین هفته های ۲۲ و ۲۳ بودم! از نظر بخش مادران پسرم حتی در صورت تولد هنوز نمی توانست وارد جرگه نوزادن شود و بخش زنان تصور می کرد که ۳ روز نمی تواند مساله مهمی باشد. زیر بارانی که سیل وار می ریخت حتی خشمی هم حس نمی کردم...فقط می دانستم که آرازم زنده است و یک انسان کامل، حتی اگر هیچ کس هم با این عنوان نپذیردش...
مامان من، چطور توانسته بودم اینهمه خودخواه باشم؟ چطور با زندگی پسرم بازی کرده بودم؟ خانه کوچکش را ویران کرده بودم و انگشتان ریز دست و پایش را بی حفاظ باقی گذاشته بودم؟ مگر نه اینکه "هر کسی که عاشق گلی می شود مسئول گل خویش است"؟مگر روباه كتاب اگزوپري هم اینهمه را به شازده کوچولو نگفته بود؟ مادر جان به تو فکر می کردم، حتی در تمام لحظاتی که عاقبت توانستم با پزشک ملاقات کنم و همه معاینه ها را با جوابهای خوب داشته باشم. حتی زمانی که پزشک، آراز خوشگلم را نشانم داد که داشت با آرمش خیال توی شکمم پشتك وارو مي زد و مشتهاي فندقي اش را تكان مي داد. و به قول خانم دكتر "حالش نمي توانست بهتر از اين باشد". حتي وقتي كه ديگر خوني وجود نداشت و همه چيز طبيعي به نظر مي رسيد. زماني كه عاقبت چهره نگران محمد با لبخندي دلنشين روح تازه گرفت و من دست هميشه حمايت گرش را روي شانه هايم حس كردم: تازه ديدم كه او هم در تك تك اين لحظه هاي رنج روحي كنارم بوده و سعي داشته دلداريم دهد، اما من غرق در بهت نديده بودمش.
به تو فكر مي كردم چون سه شنبه، درسي را كه سالها برايم سرمشق كرده بودي با پوست و گوشت و خونم و از روزگار آموختم و از آنجاكه دانش آموز خوبي برايت نبودم، كم مانده بود كه اينهمه را به قيمت زندگي پسرم به دست آورده باشم. من مسئولم! من در برابر جهان مسئولم! وظيفه اي شگرف به عهده دارم... زندگي انساني را به من واگذار كرده اند. انساني كه از قضا جگر گوشه دو عشق بزرگ من است: تو و محمدم. يك فرشته كوچك كه هر آن در جد و جهد است براي زندگي، همو كه هر روز صدها بار لگدهاي نازنينش را مي نوشم. چرا مادرم اين را پيش از اين ندانسته بودم؟
حالا تا مدت زماني كه از بهتر بودن خودم و مهمتز از آن پسرم مطمئن شم،نياز به استراحت دارم.ماماني من را دعا كن و ياورم باش. چنانكه هميشه بوده اي.
با پسرم: عزيزم. مي دانم كه روبراهي. چنان سخت تكان مي خوري كه مي فهمم بزرگ كردنت كار راحتي نخواهد بود... حالا مي دانم كه تو پسري هستي قوي و پر از انرژي و براي اصلاح گوشه اي از جهانمان يك عالمه روحيه با خود مياوري. عزيزم اما خود را براي اشتباهات هم آماده كن. آنها هم بخشي از زندگي هستند. حتي من هم اشتباه مي كنم: با اينكه مادر توام! پسرم فقط اجازه نده اين خطاها به قيمت آزار آنها كه دوستشان داري و در قبالشان مسئولي تمام شود و لازمه آن اين است كه هوشيارانه عمل كني. اگر در اين چند روزه مايه رنج تو شدم، صادقانه عذر مي خواهم. مرا ببخش و اجازه بده بازهم در همسايگي هم خوشبختي را مزمزه كنيم. به اميد روزي كه كنارم باشي و وصالمان ما را از سختي هايي كه ديده ايم منفك كند. خوش باشي عزيزم.
عزیز دلم دیگر لازم نیست حالت را بپرسم. روزهای متوالی است که هر شب در رویاهایم ظاهر می شوی. گاهی برایم میوه های بهشتی می آوری و گاهی توی خانه قدم می زنی، مطالعه می کنی یا در آغوش گرمت می گیریم. شاید می دانی چه اندزه محتاج توام. آبجی لاله گاهی گله می کند که مهمان خوابش نمی شوی :"مامان رو تو با خودت بردی!" و من هر بار خبرهای تازه ای از تو برایشان دارم. دیشب هم آمده بودی تا گردنبند جواهر نشانی را برای به دنیا آوردن آراز به من هدیه کنی...ممنونم عزیزم که اینهمه به فکر منی. خدا را شکر می کنم که سالها به من فرصت داد زیر سایه پربارت ببالم و با روح مهربانت آشنا شوم، که اینهم نعمتی بوده است مادرم. حالا وقتی که بسیار بسیار دلتنگت می شوم، وقتی که روز می رسد و من را مثل هرشب از آغوشت جدا می کند، زمانی که دلم پر می زند برای دستهایت که عاشق بوسیدنشان بودم، غمخورک کوچکی که توی دلم لانه کرده آهسته تلنگری می زند که :"مادرم، من کنار توام،برای من هم از مادرت بگو!".
مامان جان دو روز قبل پسرم منفی ۴ ماهه شد. من و بابا محمد برایش جشن کوچولویی گرفتیم و جای آراز را خالی کردیم و با پیتزای سبزیجات و شیرینی هایی که به شکل قلب بودند، از خودمان پذیرایی کردیم. آرازم تمام مدت خوشحال بود و ضربه هایی حاکی از شور کودکانه حواله ام می کرد... از خدای آراز ممنون بودیم: برای آفریدنش، سالم بودنش و رشد به جایش.
دکتر فردریک از تعطیلات تابستانی اش در اسپانیا و تایلند برگشته و تمام روز جمعه من به آماده کردن اجازه نامه رسمی دانشگاه برای کار در آزمایشگاه "پاکیزه" گذشت.
تابستان تمام شده و کم کمک می شود سرمای هوا را در پگاه های دیر رس مزید. مامان، نرمش ها و پیاده روی های من ادامه دارد ولی نفسم زود می برد. از خودم می پرسم که آیا روزی دوباره همان لیلی سابق خواهم بود؟ فقط ۴ ماه دیگر باقی مانده تا به جواب برسم.
با پسرم: دلبندم، با تو بودن برای من لذت بزرگی است. عشق تو در قلبم لانه کرده و می دانم که دیگر رهایی از آن نخواهم داشت، حتی روزی اگر کنارت نباشم. دیگر راه نجاتی برای من نمانده عزیزم و روزی تو هم همین اندازه در غم شیرین عشق فرزندی گرفتار خواهی شد: به امید آنروز. می دانم که از به دنیا آمدن واهمه داری. تردید تو بی مورد نیست. تولد و مرگ هر دو از یک تیره اند. اما:
برای تو آرزوی موفقیت می کنم...زندگی ات بی عشق و پیکار و علم هرگز مباد!
چقدر دلتنگ توام مادرم! برای دستهای نازنینت که خش خورده روزگار سخت بود، برای چشمهای درشتت که زمان اشک آلود شدن، در ورای عینک پنهانشان می کردی و برای لحن عزیزت، زمانی که عاشقانه می بوسیدمت، که زمزمه می کردی: خدایا پاره تن من است، خدایا این دختر مهربانم است... نمی دانم و هرگز هم نخواهم دانست که چرا زمانی که بسیار دوستم داشتی با پروردگارت حرف می زدی نه با من...مثل آن روز وداع... سی ام مرداد ماه... در آغوشم کشیدی و گریه کردی. و توی گوشم خواندی که: خدای من این دخترم لیلی است... به تو می سپارمش... به زودی برای من عزیزم، و نه برای دیگران فراقمان یکساله می شود...
بسیاردوست داشتم که از تو برای پسرم حرف بزنم. اما هرچه واژه که گرد هم بیاورم، نخواهد توانست حق مطلب را ادا کند. از سادگی ات بگویم و دلت که خالصانه برای همه می تپید؟ از دختر یتیم همسایه که بعدا دانستیم خرج مدرسه اش را تو می داده ای؟ از آن زن بیمار آشنا که دانستیم برای خرج عمل جراحی اش سپرده بودی طلاهایت را بفروشند؟ از همه آنهایی که رازدارشان بودی و تیمار دارشان... از بیماران فراموش شده که به عیادتشان می رفتی، از کودکان بی سرپرست که محبتشان می کردی، از زنان خیانت دیده که غمخوارشان بودی...از فرزندانت که به معنای حقیقی کلمه دوستشان داشتی... و هرگز ندیدم که عشقت به ما سدی شود در برابر پیشرفت و آزادیمان...چنانکه که تا روز آخر بیماریت، با صدایی که از گلوی زخمی و لبهای تشنه ات بر می خواست و نفسی که از درد دوری مان می لرزید از پشت تلفن می گفتی: لیلی قشنگم...سرما خورده ام فقط... خبری نیست اینجا... درسهایت را خوب بخوان عزیز دلم... و همچنان که مرا دلداری می دادی، با انگشتانی که هنوز هم می پرستمشان از درد جانگداز، دیوارها را می خراشیدی...
مادر تو که بودی؟ فرشته ای شاید. چگونه می توانم علاقه ات را به علم و هوش سرشارت در ریاضی را برای پسرم بشکافم، زمانی که همه ما را به سر و سامان رساندی، تحصیل نا تمامت را از سر گرفتی و در آن ۷ سال همیشه از بهترین های کلاستان بودی و این را بعدا از دوستان هم درست شنیدیم مادر...برای ما دیدن تو که کتاب به دست در صحن خانه می گردی و مطالعه می کنی، آشناترین صحنه دنیا بود عزیزم... و این که چگونه یک به یک پله های ترقی را در مدارج عالی تحصیل طی می کردی مایه مباهاتمان می شد...
مادرکم، نوه تو را در بطن خود دارم و من و پدرش آرزو مندیم که راه تو را درپیش بگیرد، بی یکذره خستگی همان طور که تو بودی. مرا ببخش اگر لیاقت این را که دخترت باشم کمتر دارم...اما سعی می کنم، هر روز و هرشب...
با پسرم: عزیزم. به گمانم بار اولی است که با تو سر صحبت راباز می کنم. زمانی که لگدهایت را حس می کنم به این باور می رسم که برای اثبات خودت تلاش می کنی و چون چنین است، پس این شایستگی را داری که به عنوان یک انسان با تو برخورد شود: گمانم نخستین آن این باشد که با تو سخن بگویم، آخر اینجا ویلاگ تو هم هست عزیزم....از این پس تو هم وارد این بازی می شوی. بازی مرگ و زندگی و جنگیدن با نیستی و کشاندن خود از قعر هیچ به بلندای همه چیز... راهی است که ما در حال پیمودن آن هستیم... اولین قدم این است که نترسی پسرم. اگر این را فراگرفتی از همه پیش تری...من هم نمی ترسم عزیزم... خانم دکترت گفته که آهن خونمان کمتر شده است. نمی دانم به جز خوردن گوشت و قرص آهن دیگر چه می شود کرد. اما نمی ترسم. تو هم نباید بترسی. با هم راهی را برای غلبه بر مشکلاتمان پیدا می کنیم. نگران نباش! لیزا اجازه داد دوباره صدای قلبت را بشنوم. برای من آن طنین محکم و کوبنده ۱۳۶ تایی اطمینان خاطری بود که تو از آمدن و مبارزه ات با مشکلات هراسی نداری. دوستت دارم پسر قهرمانم! ادامه بده عزیزم، به پیش!
یک هفته ای است که هر شب خوابت را می بینم. گاهی خوشحالی و باغچه کوچولوی حیاطمان را آب می دهي و گلهای اطلسی می کاری. گاهی هم بیماری و من انگار صدای ناله های یا حسین ات را می شنوم و کسی توی گوشم زمزمه می کند: "دیگر فایده ای ندارد. نمی شود با سرطان جنگید." اما من می خواهم مبارزه کنم. مي خواهم فرياد بزنم، با رنج جانكاهي كه مي آزاردت پنجه در پنجه اندازم، حتي اگر به قيمت جانم تمام شود. ديشب تا خود صبح توي روياهايم اشكريزان نماز مي خواندم و سلامتي تو را از خدايم مي خواستم. به گمانم حالا كه ديگر دشمني براي مبارزه نيست، من دارم با حقيقتي كه قابل انكار نيست و در نهايت با خودم مي جنگم.
عزيزم، براي نوه كوچولويت اسم قشنگي انتخاب كرده ايم كه مورد پسند هر دوي ماست (من و بابا محمد). دهها دليل گوناگون براي انتخاب اين اسم وجود داشت كه شايد بشود بعضي هاشان را اينجا مرور كرد، براي ياد آوري.
جز اينهمه دلائل بسياري وجود داشت كه شايد دروني باشد و قابل ذكر نباشد اما هرچه هست مادر جان اين اسم پسر ما خواهد بود. اميدوارم كه دوستش داشته باشي: "آراز".
بعدا اضافه شده از این جا:
نام «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در ميان تركمنها بسيار متداول است. در تركمنستان از شكل «اوراز/ Oraz» استفاده ميكنند، اما در ايران، شكل «اراز/ araz» كاربرد دارد. دربارهي ريشهي واژهي «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در بين محققين دو عقيده وجود دارد:
1-برخي معتقدند كه اين واژه در اصل از كلمهي «روزه»ي فارسي گرفته شده است. در زبان تركمني امروز اين كلمه به صورت «اوْرازا، آرازا» در همان معناي «روزه» كاربرد دارد و بچههايي كه در اين ماه مبارك به دنيا ميآيند را «اوراز، آراز» نامگذاري ميكنند.
2-برخي ديگر معتقدند كه اين واژه ريشهي تركي-تركمني دارد. بنابر عقيدهي اين محققين، اين واژه دو معنا پيدا ميكند:
الف- محقق ترك اسماعيل هادي در كتاب خود «فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشهشناسي» در توضيح كلمهي «آز» ميآورد: نام يكي از اقوام عتيق (كلاو) اولين بار در سنك نوشته يادواره كول تكين به نام اين قوم برمي خوريم. طبق تحقيقات اخير، قوم آز/ آس در سرتاسر آسيا پراكنده بودهاند. احتمالا نام قاره آسيا نيز از نام آنان اخذ شده است. برخي از آسها، آلان نام داشتهاند كه بخشي از آنان تركزبان بودهاند و عمدتاً در قفقاز زندگي ميكردند و اوستيهاي امروز از اخلاف آنانند. اينان را مغولان، آز/آزوت ميناميدند. كلمهي آس+ار/ آز+ار (انسان آسي) به صورت آزر (آذر) در كلمهي آذربايجان به چشم ميخورد. همان كلمه با جابجايي دو عنصر تشكيلدهنده (ار+آس/ ار+آز) به صورت ارس/آراز نام رود ارس را تشكيل ميدهد كه ياقوت حموي در البلدان آن را «رود آذربايجان» مينامد.(فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشهشناسي (تركي-فارسي، اسماعيل هادي، چاپ اول، انتشارات احرار، تبريز، اسفندماه 1379، مدخل واژه آز)
در سايت سازمان ثبت احوال نيز اينگونه آوردهاند:
آراز: (تركي) 1- ارس؛ 2- (اَعلام) قهرمان منسوب به طايفهي آس.
ب-«اوراز/ آراز» در لغت به معناي «بخت، اقبال، خوشبختي و كاميابي» ميباشد. (فرهنگ نامهاي تركي، كتاب دوم، فرهاد جوادي، چاپ اول، انتشارات اختر، تبريز، 1382، ص 522 و توركمن آدام آدلارينينگ دوشونديريشلي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات توركمنستان، عشق آباد 1992، مدخل اوراز)
سلطانشا آتانيازوف، محقق تركمنستاني كه كارهاي ارزشمندي را از خود به يادگار گذاشته است، در كتاب ديگر خود به نام توركمن ديلينينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي (فرهنگ ريشهشناسي واژههاي زبان تركمني) در بارهي اين واژه مينويسد: در ضرب المثل «اوْد ـــ اوْراز» (يعني: آتش، بخت است) به اين كلمه برميخوريم. اصل اين كلمه، «اوُراس/ Uras» است. در زبانهاي جغتاي، اويغور و قزاق به معناي «بخت، اقبال» است. در ميان تركمنهاي آستراخان نام دخترانه «ريسلي خان/ Ryslyhan» به معناي «دختر خوشبخت، خانم خوشبخت» كاربرد دارد. كلمهي «اوْراز» كه در زبان تركمني امروز كاربرد فراواني دارد، شكل تغيير يافتهي «اوُراس، ايريس/ Uras, Yrys» ميباشد. (توركمن ديلينينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات ميراث، عشقآباد، 2004، مدخل اوْراز».
مامان جان به نظر می رسد که زمان بسیار بسیار طولانی طی شده باشد. آنقدر حرف برای گفتن زیاد است که دلم نمی خواهد شروع به گفتن کنم، انگار که اگر همین جا در دلم بماند سنگین تر است...
مامان عزیزم، ساغر کوچولو را دیدم و از شباهت عجیبش به دختر داداش علی شگفت زده شدم. نمی دانم چرا نمی توانستم باور کنم که چنین دختر نازی بتواندچنان سرنوشت تلخی داشته باشد، داستاني را که زن داداش سارا سعی می کرد برایم نقل کند: پدری معتاد که سالهاست ناپدید شده و مادری که ساغر کوچولو به غایت از او متنفر است، خانم مدیر پرورشگاه متعجب بود که :"هر موقع مامان ساغر به دیدنش می آید، دخترک عزا می گیرد! ترجیح می دهد بمیرد تا مادرش در آغوش بگیردش." و تازه این همه چیز در مورد ساغر نبود. چیزی که بیش از همه غم را توی دلم نشاند عکس العمل عجیب مادرش بود که : "سال قبل سعی کردیم به یک خانواده بسپاریمش. چند روز بعد خانواده بیچاره عاصی و گریان بچه را برگرداندند. مادرش سعی کرده بود کلی باج از این خانواده بگیرد و پول زیادی هم تلکه کرده بود". نمی دانم چطور مادری که با خیال آسوده فرزندش را به چنین مراکزی می سپارد، می تواند بیرحمی را به آنجا برساند که حتی سعادت نسبی بچه اش را (که شاید با حمایت مالی کسی تامین شود) ممر درآمد نا مشروع خود کند! اما مامان من هم از اینکه داداش علی نبودنت را به این شیوه عالی برای خودش حل کرده خوشحالم. باید قیافه اش را ببینی که چطور هر چند روز یکبار با یکعالمه میوه و کادو و شیرینی به دیدن این فرشتگان می رود: انسانهای کوچکی که زندگی به طرز دلخراشی در حقشان بیرحم بوده است. همان جا به كوچولويم گفتم (آخر مامان جان ما با هم حرف هم مي زنيم)كه زندگي هميشه با آدمها مهربان نيست. گفتم كه اگرچه دارايي ام از جهان هستي به دانسته ها و علمم محدود مي شود و و در كوله بارم خبري از سكه هاي طلا و اسكناسهاي درشت نيست، اما دوستش دارم و تا جايي كه بتوانم و خودش بخواهد كنارش مي مانم.
مامانی، برای نوه عزیزت کلی خرید کردم! هورا!!! نمی دانم چرا، ولی حتی فکرش را هم نمی کردم که بتوانم همه چیزهایی را که لازم دارد برایش بخرم. کلی لباس زیر با طرح زرافه با ترکیب رنگهای سبز پسته اي، نارنجي و سفيد. كاپشن سرهم بنفش و و چند دست لباس نخي سايز يك با طرح خرس عروسكي. شيشه شير، ناخن گير، پتوي كودك (به رنگ سبز-آبي) و كلي سرهم با نقش هاي دوست داشتني: خرگوش بلا و هويجش، سگ خنداني كه استخوان به دهان دارد، هواپيما، ماه و ستاره هاي طلايي، آدم برفي و جاروي دسته درازش، و بعد هم كلي لباس گرم تا كوچولوي همخون من و تو سردش نشود. به اصافه سرويس تخت و كمد،كه قرار بر اين شد تا برگشتنمان در اتاقكش بماند و كالسكه و روروك و آغوش كه بنا به نياز و امكان، تعدادي توي ساكهايمان به اينجا منتقل شد و بقيه همان جا ماند تا مگر قسمت شود و يكبار ديگر برگردم و اين بار خود كوچولوي ناقلا تصاحبشان كند. خاله لاله عزيز هم كلي زحمت كشيد و بالش و روتختي و لحاف را براي نوررسيده مان آماده كرد. رو و آسترشان به سليقه مامان ليلي و پدربزرگ، انتخاب شد و پشم و متقال داخلشان را تو، همه وجودم ، پيش از سفر دور و درازت مهيا كرده بودي. كاش فرزندم بداند كه حتي پيش از آمدنش تو به فكرش بوده اي و برايش دعا كرده اي و آنچه كه لازم داشته گرد هم آورده اي. خواهد دانست مامان من. خواهد دانست و دوستت خواهد داشت: مطمئنم.
اما ماماني عزيزم، خبر مهمي كه پيش ازهمه تو آنرا مي دانستي... وقتي دكتر راديولوژيست جنسيت نوه ريزه ات را (كه آنزمان ۸ سانتي متر بيشتر نداشت) براي من و بابا محمد فاش كرد، متعجب شدم... و بعد اشكها ناخودآگاه از گوشه چشمهايم روي بالش سفت زير سرم مي ريخت و محو مي شد... مادر جان از اينكه با وجود آنهمه مشكلات غريب و تغذيه ناصحيح و ويار شديد،مي شنيدم كه فرزندم سالم است و رشد مناسبي داشته است،شادمان بودم. مي دانستم كه عاقبت خواهيم توانست خودمان را با لفظ "پسرم"به جاي "دخترم" وفق دهيم، و در روياهايمان پسر كوچولويي را با لباس ملواني و شلوارك سرمه اي به جاي دختركي با لباس سفيد پرچين و موهاي بافته تصور كنيم: نه، مامان جان گريه ام از اين بابت نبود كه دختري نخواهم داشت و به جايش مادر پسري خواهم بود...زماني كه يك عمر به جرم دختر بودن در جامعه ام مورد تبعيض قرار گرفته ام، چطور مي توانم چنين ظلمي را در حق فرزندم روا بدارم و به گناه پسر بودن كمترك دوستش بدارم؟ نه... فقط دلم مي خواست آنجا بودي و كنارم مي نشستي و معجزه ای را كه در درونم لانه كرده است ببيني. تو كه پيش از رفتنت گفته بودي : "براي تو از خدايم پسركي خواسته ام..." و به اعتراضهايم لبخند زده بودي...
عزیزم، سونوگرافي من سه بعدي بود، يعني آنچه كه مي دانستم با خروجم از ایران ديگر شانس انجام آن را نخواهم داشت، بنابراين به راحتي توانستم دستها و پاهايش را ببينم و حتی طرز جالب خواب دیدنش را و آرامشی را که در آن لحظه خاص داشت. جز این آزمایش، به درخواست خودم و صلاحدید پزشک معالج چندین نوع تست دیگر هم انجام شد که همگی در جهت تشخیص سلامتی جنین بود و جوابهایشان خوشبختانه حاکی از تندرستی از پسرم بود.
اما مامان جان، روزی که قرار بود ایران را ترک کنیم ماجرای جالبی پیش آمد، از این جهت که فقط به اندازه یک تار مو با از دست دادن پروازمان فاصله داشتیم. قضیه از این قرار بود که در کنسول گری اینجا، سهوا مهر عدم اجازه خروج از کشور زده شده بود، آنهم به دلیل عدم گذراندن خدمت سربازی. تصور کن اشتباهی از این خنده دار تر نمی توانست اتفاق بیفتد، آخر محمد سریازی اش را تمام و کمال گذرانده و تا جایی که می دانم، سربازی برای خانمها در ایران اجباری نیست!
البته می شد با مراجعه به وزرات امور خارجه و با يكروز علافي قضيه را حل و فصل كرد اما مساله اين بود كه مافقط چهار ساعت تا پروازمان زمان داشتيم و تازه ساعت ۳ نصفه شب بود! سرهنگ مسئول كاملا قبول داشت كه اين مهر نابجا و در اثر سهل انگاري همكاران سفارت بر روي پاسپورت هايمان نقش بسته است ولي در كمال آرامش ادامه مي داد: "چون چنين مهري در گذرنامه تان وجود دارد، شما نمي توانيد از كشور خارج شويد!" تصور كن چه حالي داشتم... خسته و بيمار بودم و به خاطر آنهمه دلتنگي كه بر سر مزارت كرده بودم، به كلي از پا افتاده بودم. به خاطر عدم همكاري مسئولان فرودگاه خشمگين بودم و از اينكه در نهايت بي گناهي و صرفا به دليل اشتباه لپي كس ديگري درگير چنين شرايط بغرنجي شده بودم، رنج مي بردم.
به گمانم دعاهاي تو يا پسر كوچولوي معصومم و يا صرفا لطف خدا بود كه كسي به دادمان رسيد: آقاي هاشمي. به محض اينكه از بي گناهي ما و عدم همكاري ساير مسئولين فرودگاه با خبر و مطمئن شد، دست به كار شد. دير وقت بود و همه كساني كه مي شد به نوعي دست به دامانشان شد، يا در خواب ناز بودند و يا اصولا علاقه اي نداشتند كه به خاطر دو دانشجو توي دردسر بيفتند. عاقبت گره مان به دست توانايش گشوده شد، بي آنكه بشناسدمان، چشمداشتي در ميان باشد و يا حتي اخم كند. هنوز هم شك دارم كه نكند اين مرد با صفا يكي از فرشتگان مقرب درگاه خدايت باشد. زماني كه از پله هاي بوئينگ بالا مي رفتم از خدا خواستم لياقت اين را به من هم عطا كند كه در زمان نياز، به هر نحوي كه از دستم ساخته باشد به همنوعانم كمك كنم: به اميد آنروز.
پا نوشت: دوستان، وبلاگهاي برخي از شما را نمي توانم باز كنم، دقيقا نمي دانم چه مشكلي پيش آمده است. اگر مي دانيد جريان از چه قرار است،لطفا من را هم بي خبر نگذاريد.
مامان جان به زودی به سوی تو می آیم، اگرچه شاید نتوانم ببینمت. اما آن خاک، مهد تو تو و آن وطن، کوی توست. مرا از آن گل سرشته اند: یاخته هایم با بوی بارانش سخت آشنا است. مامان جان اینجا هم به گونه ای دیگر سرزمین من بوده است، جایی که مرا مهربانانه پذیرفت، باور کرد، و به داشته هایم ایمان آورد. اما هیچ جای دنیا نمی تواند ایران من باشد، این را با همه وجودم حس کرده ام.
کوچولو هم می دانم که سخت منتظر دیدار است. می خواهم خانواده بزرگش را به او معرفی کنم. بگویم که: "ببین! این جا میهن است، هر جا هم که باشی، تو از این خاکی. این دختر نمکی با موهای فرفری دختر عمه و آن یکی که چشمهای آبی و دو چال زنخدان روی گونه ها دارد، دختر دایی تو است...مامان بزرگ عزیزت هم که آنهمه عاشق اویی همین جاست.." و مامان جان کنجکاوم که بدانم در آن لحظه چه حسی خواهد داشت.
دیروز محمد با یک خبر عالی به خانه برگشت: لیلی جان، این ترم با معدل ۵ از ۵ شاگرد اول دوره و کلاس شده ای! باورش برایم سخت بود. زمانی که سر جلسه این امتحانات نشسته بودم واقعا بیمار بودم... اما پیش از آنکه خیلی دیر شود یادم آمد که دو کار مهم را حتما انجام دهم: مامان جان از خدایی که نعمت هوش و پشتکار را به من ارزانی داشته از صمیم قلب تشکر کردم و بعد به فرزندم گفتم که به خاطر وجود داشتنش ممنونم. می دانم و مطمئنم که این وجود پاک و معصوم اوست که به زندگی سیاه و سفیدم رنگ دوباره زده و برکت، عشق و موفقیت را برایم به ارمغان آورده است.
به گمانم این مطلب آخرین ایستگاه خرداد ماه ۸۶ و در عین حال آخرین نوشته ام پیش از سفر به ایران است. ره آوردهای کوچکی برای خانواده هایمان تدارک دیده ایم، چمدان ها را بسته ایم و هر روز با شادی پنهان و کودکانه بلیط های هواپیما را چک می کنیم... نکند پرواز را از دست بدهیم!
دلم برای همه دوستان نا شناس اینترنتی ام تنگ می شود، فکر نمی کنم بتوانم به شبکه دسترسی داشته باشم... همه شان را به خدا می سپارم.
دیروز نوبت اولین ملاقات من با پزشک درمانگاه بود. خانم دکتر بریت، خندان، بلند قد و خوش برخورد بود و در چند لحظه کوتاه و به کمک انگلیسی سلیس اش اعتماد مرا جلب کرد. با یاد آوری مصرانه، برایم اسید فولیک و آهن تجویز شد، اما این مساله از انتقادم نسبت به سیستم درمانی این کشور نکاست. هنوز هم معتقدم که در ایران مراقبت های اولیه نسبت به مادران باردار با توجه و دقت بیشتری صورت می گیرد. اگرچه من یک پزشک نیستم ولی به خوبی می دانم که ماه سوم برای شروع مصرف اسید فولیک بسیار دیر است. دکتر بریت اصرار داشت که نتیجه تاثیر این ویتامین هنوز مورد تایید محققان قرار نگرفته و در اروپا تجویز آن برای زنان حتمی و اجباری نیست. به هر حال خوشحالم که خودم در این مدت مصرف آن را به صورت مرتب ادامه داده ام، با علم به اینکه مقدار بیش از اندازه اش به راحتی از بدن انسان دفع می شود و هیچ زیانی به دنبال ندارد. نتیجه آزمایش خونم، کاملا عادی بود و نشان می داد که عاری از بیماری های ویروسی است. مقاوم بودن بدنم در برابر بیماری سرخچه خوشحالم کرد، چون پیش از این و بر طبق گفته هایت مامان جان، تصور می کردم که در کودکی به آن مبتلا نشده ام. اما گویا چنین نبوده است. شاید بیماری و تبم چنان خفیف بوده که کسی متوجه نشده... راستش حودم هم چیزی به یاد نمی آورم!![]()
مامان عزیزم، آیا می دانی چه می پرستمت؟ به دیدنم بیا. حتی اگر نبینمت، باز هم بویت را خواهم شنید. ما هر سه برای دیدارت لحظه شماری می کنیم...من، محمد، و نوه کوچولوی دلبندت.... دوستت دارم مادر.
مامان محبوبم، مدتهاست که با تو درد و دل نکرده ام، و خدا عالم است که چه دلم برای تو لک زده بود. اسباب کشی داشتیم و علاوه بر همه دردسرهایی که داشت، لازم بود که انتقالمان را رسمی و غیر رسمی به همه جا اعلام کنیم، می دانم که اصولا چنين كاري، اینجا نباید مشکل باشد، اما بود! چون شبکه اینترنت در آپارتمان جدید دایر نشده بود و علاوه بر این دانشكده تعطیل بود و این در گوشه دنیا، متصل نبودن به شبکه یعنی حبس در سلول انفرادی!
خانه جدیدمان، فسقلی است و پنجره نورگیرش به حیاط خلوتی باز می شود که در واقع سقف چمن کاری شده طبقه پنجم است. از جنگل کاج دوردست و لاله های صحرایی خبری نیست ولی به جای آن آرامشی دارد و در اصلی اش به هوای آزاد گشوده نمی شود و این نکته در زمستانهای زمهریر اینجا نعمتی است برای خودش. چند صندلی و میز جدید را به داشته هایمان افزوده ایم و قرار است به محض رسیدن پاییز تخت کوچکی هم به این مجموعه اضافه شود تا آماده پذیرایی از میهمان کوچولویمان شویم، هرچند که همیشه داشته ها، از تصوراتم چیزکی کم دارند.
همانطور که حدس می زدم، بهترین نمره کلاس را در درس خانم پروفسور لنا گرفتم و جالب تر از همه ایمیلی بود که شخصا برایم فرستاد و در آن به من تبریک گفت و اینکه خوشحال است که دانشجویان سخت کوشی مثل من دارد، مامان جان ناگفته پیداست که کلی از این تشویق انرژی گرفتم و شاد شدم.
First of all congratulation for the grade 5 in my course.... You were one of my very best students and I appreciate you
برای تز کارشناسی ارشدم هم ثبت نام کردم و همین دیروز بود که مراحل اداریش تمام شد. چنانکه از ظاهر امر پیداست، پیش از بهمن ماه نخواهم توانست تمامش کنم، به هر حال دانشگاه تا شهریور ماه تق و لق است و برای این ملت هیچ چیز -و تاکید می کنم هیچ چیز- از تعطیلات مهم تر نیست. بنابراین طبیعی است که مراکز آموزشی هم از این قانون نانوشته مستثنی نباشند. با توجه به دو ماهی که احتمالا قادر به کار در آزمایشگاه نخواهم بود، تاریخ پایان کار به نظر منصفانه می رسد: اگرچه تمام تلاشم را کردم که پیش از تولد کودکم از این پایان نامه دفاع کنم ولی می بینم که توقع بیهوده ای بوده است. گوشه ای از یک اتاق با یک دستگاه رایانه و یک قفسه کتاب به فاصله دو اتاق از دکتر فردریک به من اختصاص داده شد. این اتاق را با دو دانشجوی مرد دیگر شریک خواهم بود، گرچه رشته تحصیلی من که زیر مجموعه "ای-تی" محسوب می شود از ابتدا هم محبوب دخترها نبود!
مامان جان چند روزی است که کوچولویم را بیشتر دوست دارم. حسش می کنم. روح او را که در کنار کالبدم پر پر می زند، حضورش را که خوسته و ناخواسته وارد زندگی ام شده است و حتی خواسته های عجیب و غریبش را که در قالب خواسته های من تجلی پیدا می کند: اینکه بتوانم برای یکبار هم که شده برای صبحانه نان سنگک داشته باشم! خودم خوب مي دانم كه اين آرزويي نيست كه ليلي روزي آن را به جد و جهد بخواهد: اين خواسته همويي است كه ۳ ماه است مهمان من شده است... متعجبم كه نكند اين محبت نحيف همراه با نوعي دلسوزي عجيب كه رفته رفته در زواياي زندگي ام ريشه مي دواند همان مهر مادري باشد. اما اين مهر آيا روزي آنهمه تنومند خواهد شد كه عشق خوانده شود؟ اين را ديگر بايد منتظر ماند و ديد! مي دانم كه لبخند مي زني به اينهمه نادانستگي و نا آموختگي ام مادر...
اين روزها حس بهتري دارم (گرچه بايد اين دو روز اخير را از مجموعه كنار گذاشت، چون بدجوري سرما خورده ام) و حس مي كنم انرژي از دست رفته ام كم كمك راهي به درون باز مي كند. هفته قبل در يك شعفمندي خاص كه بعد از نرمش صبحگاهي در هواي آزادِ پاك به هر انساني دست مي دهد، بوته هاي سبز را ديدم و آسمان آبي را و نسيمي را كه آغشته به فرياد مرغان دريايي بود، بعد متعجب شدم كه چرا تاكنون بهار را نديده بودم؟ بهاري كه هم اكنون ديگر جا به تابستان فراخ داده است... منتظرم كه يكبار ديگر سالم و شاد باشم، چه دلتنگ سلامتي جسمي ام هستم مادر...
اما خبرهاي خوب را هم حتما كه شنيده اي... به زودي براي تعطيلات تابستاني به ايران برمي گردم... كمي مي ترسم و كمي هم اميدوارم. مطمئن نيستم اما مي گويم نكند اين بار كه آمدم بتوانم ببينمت. اميد هنوز توي قلبم زنده است، اگرچه طعم وحشتناك تلخي دارد. محمد هم مردانگي مي كند و پا به پايم مي آيد تا براي تو عزيز دلم سوغاتي خوبي پيدا كنيم و به رويم نمي آورد كه در اشتباهم. اما آيا در اشتباهم؟ اگر اين بار به استقبالم بيايي و من دست خالي باشم چه، شايد اين نوه كوچولو كه روزگاري آنهمه در انتظارش بودي، تو را وادارد كه به ديدارمان بيايي... بسيار خوب مادر خواهيم ديد.
مراقب خودت باش. دوستت دارم.
زمان: سوم دیماه، هشت صبح مکان: فرودگاه
از هواپیما پیاده می شوم. سوز سردی که در هوا هست انگار پوست دستها و لبهایم را می درد. به محض ورود محمد می رود تا بارهایمان را تحویل بگیرد و من به چمدانی فکر می کنم که سوغاتی هاي تو را توی آن گذاشته ام. از دور همه خانواده را می بینم. خیل عظیمي كه آنجا ایستاده اند بی آنکه کسی جرات کند و برایم دست تکان دهد. همه یکپارچه سیاهپوشند و دسته گلهای سفید در دست دارند. غریبه ها نگاهم می کنند که چطور به طرفشان می روم: با کاپشن سرخی که با سیاهی خانواده ام در تباین آشکاری است... من به دنبال یک نفر می گردم. یکنفر که می دانم حتما به پیشوازم می آید. به امید او آمده ام. اینهمه مدت در آرزوی بویش بوده ام. دلم، تنگ دستهاي خسته اش بوده است. اما تو در میان آنها نیستی. همه اشک می ریزند و من به دنبال تو، همه وجودم می گردم. جز این آغوشهای مهربان که با رمز همخونی به رویم گشوده می شوند و در برم می گیرند، کسی دیگری هم هست که اندکی دورترک ایستاده و چهره اش آشنا است... بازهم نگاهش می کنم... این مرد که موهایش به یکباره با رفتن تو سپید شده برادرم علی است.
مادر دلبندم! داداش علی، پسري كه وقتي تركش كردي موهايي طلايي داشت، یک دختر کوچولو را به فرزندی قبول کرده است. می دانی چرا. می گوید که می خواهد لیاقت این را داشته باشد که پسر تو باشد. دیروز وقتی این خبر را به من می داد، از پشت گوشی تلفن صدای جیغ های شادمانه دختر خودش را می شنیدم که: "عمه لیلی، من صاحب یک خواهر تازه شده ام!" درست است که هنوز او را ندیده ام و کار هنوز مراحل قانونی بسیار پیچیده اش را طی می کند، اما برایم بسیار گرامی است. آخر هر کسی مادری دارد و ولی ساغر فرزند قلب پاک تو و عشقی است که از تو آموخته ایم. او را همان خدایی به ما هدیه داده که با روح پاک تو شناختیم و با چشمان زیبای تو دیدیم. به این ترتیب، کوچولوی من و دختر ۶ ساله داداش علی در یک زمان وارد خانواده ما می شوند: قدمشان مبارک! مطمئن باش كه ما پيش از هرچيز درباره تو براي نورسيده هايمان خواهيم گفت: داستان زني را كه يك فرشته بود...
مامان جان! در جلسه ای که با استاد درس کارشناسی ارشدم داشتم در مورد زمان نهایی تحویل پروژه ام صحبت کردم. وقتي که گفتم در دیماه برای پیگیری پروژه اینجا نخواهم بود اصرار کرد که می توانم نوشتن دفاعیه ام را در همین زمان شروع کنم. درآمدم که: "ولی پروفسور دوس، در این زمان من بیمار و بستری هستم! " و چهره اش خنده دار بود وقتی پرسيد كه چطور کسی می تواند برنامه ریزی کند که در ۷ ماه آینده مریض باشد؟ و به این ترتیب بود که ناچار شدم همه حقیقت را بگویم. باورم نمی شد در جلسه ای کاملا رسمی و علمی در حضور اساتیدم نشسته ام و خصوصی ترین لایه های زندگی ام را برایشان تشریح میکنم. سرخ بودم و عرق ریزان و در عین حال عصبانی که چرا چنین است. فردای آنروز نامه ای از دکتر فردریک که همکار اصلی من در این پروژه و راهبر اصلی کار است دریافت کردم به این مضمون که: "احساس کردم دادن خبر بارداریتان برای شما کمی مشکل بود. به نطر من دلیلی برای نگراني در مورد پروژه پیش رو وجود ندارد. باید دیدگاه ها و سیستم موجود را تغییر دهیم تا دیگر هیچ کس از گفتن اینکه مادر خواهد شد احساس ناراحتي نكند. این هم بخشی از زندگی است، شاید يكي از بهترین بخشهای آن! لطفا تبریکات صمیمانه من را بپذیرید و بدانید که گروه ما بیصبرانه منتظر روزی است که شما کارتان را آغاز کنید". حرفهایش برایم بسیار با ارزش بود مادر!
برایم دعا کن تا بتوانم از این بوته نیز سربلند بیرون بیایم...
تمام شد! مرا ببخش که نمی توانم حسم را آنطور که باید و شاید بیان کنم... عاقبت تمام واحدهای دوره کارشناسی ارشدم را با موفقیت به پایان رساندم. امتحاناتم به خوبی پیش رفت و سر جلسه، نوه کوچولویت نهایت همکاری را با من کرد و اجازه داد تا بدون دل به هم خوردگی همه دانسته هایم را روی کاغذ پیاده کنم. امتحان درس خانم پروفسور لنا که مشکل ترین مبحث ترم پایانی بود، برای من تبدیل شد به بهترین امتحان این دوره و به گمانم بتوانم یکی از بهترین ها باشم. دیروز تمرین هایی را که در طی ترم به پروفسور تحویل داده بودیم پس گرفتم و از جملات تشویق کننده ای که روی برگه شان نوشته بود و از نمره کاملی که از این تمرین ها گرفته بودم دلگرم شدم. امتحان درس پروفسور هی (همان کورسی که پروفسور اوربان، پروفسور لارس و دکتر ریکارد اساتید میهمان آن بودند) هم پایان خوشی داشت. محمد می گوید که قبول نیست: "تو تقلب کردی... تو و دخترمان دونفری امتحان دادید!". راستش دلم نمی آمد ورقه را به ناظر تحویل دهم، یک ربع آخر را نشسته بودم و با آن ۱۸ صفحه نوشته ای که قرار بود نمره ۵ را برایم به ارمغان بیاورد خیره شده بودم: انگار قرار بود با پس دادن آنها دوره ای از زندگی ام به پایان برسد و در واقع همین طور هم هست. مدتی است که می دانم باید منتظر ایده ها ، رنگها و احساسات تازه ای باشم... کمتر از ۷ ماه دیگر باید به انسانی دیگر از نسل خودم سلام کنم...
مامان من، این مدت دل به هم خوردگی، خواب آلودگی و تنفر عمیق از همه مواد قابل خوردن و نوشیدن از اساسی ترین مشکلاتم بودند. محمد عزیز را در همه روزهای مشکلم شانه به شانه ام می بینم، اما خستگی اش هم برای من قابل درک است. تز او موضوع کاملا پیچیده ای دارد و پا به پای آن پیش بردن خانواده کوچکمان از هر نظر به عهده اوست، مخصوصا که حالا کمتر می توانم کمک حالش باشم. گاهی یاس می آید و ته دلم خانه می کند. خدایا آیا می توانیم ادامه دهیم؟ اما عزیزم به من یادم داده ای که به لطف خدا و توانایی خودم شک نکنم، گرچه گاهی من فراموش می کنم که حق با توست.
اگر نوبتی هم باشد، دیگر نوبت کوچولویی است که به زودی به ما می پیوندد. قرار بر این است که برای خرید وسایل ضروری نوزاد به چند جا سر بزنیم. با مزه اینکه محمد من هم چند روز قبل کارمند نمونه معرفی شده و برای پاداش، کارت خرید پوشاک از یکی از بزرگترین فروشگاه های اینجا را دریافت کرده است. طبیعی است که مسافر ما صاحب آن کارت شده و دوست دارد کمی برای خودش ولخرجی کند!![]()
نرمش ها را دوباره شروع کرده ام و گوش کردن منظم به موسیقی کلاسیک را در برنامه روزانه جدیدم گنجانده ام، آخر مامان جان می توان جنین را پیش از تولد هم آموزش داد. کودک من با به دنیا آمدنش وارد رقابت سختی می شود: می خواهم تا با آموزه های مفید تا آنجا که می توانم کمکش کنم!
دلمشغولی های تازه ای پیدا کرده ام: هر بار که پای اخبار می نشینم، شروع می کنم به غصه خوردن که: اگر تمشک من یکروز مثل این سربازها، ژنرالها و و تولید کننده های ابزار جنگ شود و بخواهد کسی را بکشد، چطور خواهم توانست خودم را ببخشم؟ فکر نمی کنم مادران این سربازان که لباس جنگ بر تن کرده اند از همان روز اول، فرزندانشان را برای محروم کردن انسانهای دیگر از زندگی به دنیا آورده باشند. اما چطور می توانند تاب بیاورند و ببیند که همان کودک-فرشته ای که به معصومیت زاده بودند، حالا تبدیل به جلادی شده و بمب و موشک بر سر دیگران خالی می کند یا اسلحه ای را به سمت موجود زنده ای نشانه می رود؟ چه تدبیری داری مامان جان؟ به من بگو چه چاره ای می شود اندیشید؟
حرف بسیار است و زمان اندک. خسته ام و به کمی استراحت نیاز دارم. دوستت دارم مامان. مراقب خودت باش. خوش باشی.

مامان جان من به يك بازي دعوت شده ام! از چند و چون آن بي اطلاعم اما ياركشي شده ام و بايد بازي كنم... همان طور كه يكروز انتخاب شدم كه متولد شوم! بايد آرزوهايم را بنويسم و بعد دوستانم را به بازي دعوت كنم: به نظر سرگرم كننده مي رسد. اين طور نيست؟
سالهاست كه از نيروي نهفته در دل آرزوها با خبرم. اگر جز اين بود نمي توانستم ادعا كنم كه به بسياري از آرزوهايم رسيده ام و تو كه بي طرف ترين ناظرم بوده اي، صادق ترين گواه اين مدعايي. براي من هميشه داشتن هر آرزويي با تلاش براي به دست آوردنش همراه بوده است. اما اميدهايي را كه امروز اين چنين به رديف خواهم نوشت آنهايي هستند كه به نيرويي فراتر از خواست من وابسته اند. براي آينده در كشكول درويشانه روياهايم چه دارم؟
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم ------ بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك برآرم------ به گفتگوي تو خيزم به جستجوي تو باشم
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم ------ جمال حور نجويم دوان به سوي تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم ----- ز خواب عاقبت آگه به بوي موي تو باشم....
يك قلب و اينهمه آرزو؟ من هم بشرم مامان: آرزوهايم تمامي ندارد! مي خواهم از نگين عزيزم براي دعوتش تشكر كنم و از دوستانم هر دوي ريحانه ها (مامان های فرشته کوچولو و نی نی گولو)، ليلا(همسر آقای همسر!)، نيلوفر(مامان تارا کوچولو)، شیما (مامان کوچولو)و بهار(زندگی جدید) بخواهم كه از آرزوهايشان بنويسند، باشد كه جهان صداي خاموش اين خواسته ها را بشنود و لبيك گويد: آمين.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
امتحاناتم از راه مي رسند: يكي يكي. برنامه ريزي ساده اي براي درس خواندن دارم: هر زمان كه فرصت شد مطالعه كن، هر زمان كه خسته شدي بخواب و تا پنجشنبه هفته ديگر هر كاري جز اين دو موقوف! مامان جان با اينهمه هنوز هم نمي دانم كه آيا شانس اين را خواهم داشت كه واحد هاي باقيمانده را پاس كنم يا نه (جاه طلبي گرفتن بهترين نمره كلاس را هنوز فراموش نكرده ام، اما زياد روي آن حساب نكن!). اگر به من نخندي....در واقع مي ترسم!
كوچولوي من اين هفته به يك لوبيا تبديل شده. از آن لوبيا هاي سحرآميز كه ميليونها استعداد بالقوه در خود دارد! توي ذهنم تصورش مي كنم: لپهاي برآمده صورتي، موهاي خرمايي و چشمهاي بفهمي نفهمي روشن. راستش مامان جان توي دنياي خيالي ذهنم كمي هم از هوش رياضي فوق العاده ات را به عاريت گرفته ام. يعني مي تواند مثل تو ضربهاي دو رقمي را ذهني حل كند؟ شايد هم به پدرش رفته باشد: و اين يعني داشتن استعداد باور نكردني در زمينه علوم كامپيوتر و جبر. نكند مثل مادرش به واژه ها و جادويشان در نوشته ها علاقمند باشد؟ هر گزينه اي كه انتخاب شده باشد، قبول. فقط دلم مي خواهد سالم باشد و باهوش، (اين را پيش از اين هم گفته بودم. نه؟) و ته دلم نگرانم...
بالاخره سه شنبه ای که اینهمه انتظارش را کشیده بودم از راه رسید: با یک پگاه صورتی و دلپذیر.... ساعت ده دقیقه به یک ظهر بود که دوان دوان به کلینیک رسیدیم: یک اتاق انتظار با صندلی های حصیری تیره، تابلوهای باسمه ای روی دیوارها و میز چوب گردویی وسط اتاق. اسم "دکتر یوهانس لارسون، متخصص زنان" روی یک پلاک نقره ای حک شده و کنار در اتاق نصب بود. کسی سر ساعت یک از راه رسید و وارد اتاق شد، به خودم گفتم: "این دیگه خودشه!" و این نظر وقتی تایید شد که ۲ دقیقه دیگر با لباس سفید بیرون آمد که : "خانم لیلی..." و مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد. اتاق کوچولوی نورگیری بود با یک عالمه گل و گلدان و یک کتابخانه نقلی و یک دستگاه سونو گرام. برای دکتر که چشمهای آبی و گوشهای بزرگ داشت و فورا برایت حسی از اطمینان ایجاد می کرد توضیح دادم که فقط به زبان انگلیسی صحبت می کنم. خوب جریان چیست؟ "مشکلی پیش آمده... من فکر می کنم که باردارم!" به گمانم خیلی رنگ پریده و مستاصل به نظر می رسیدم : خوب این که یک مشکل نیست! مگر این که نخواهم بچه را نگهدارم... "خوب به گمانم بخواهمش!" پس اولین کاری که باید انجام شود یک آزمایش سرپایی است و این طور بود که نمونه مایعات بدنم گرفته شد و من توی اتاق نشستم تا پزشک برگردد. وقتی دوباره آمد لبخندکی به لب داشت که:
!If you are searching for an answer, yes! You are pregnant. congratulations
نمی دانم چه سری در این خبرهست که انسان را منقلب می کند. در آن لحظه خاص انگار برای یک لحظه قلبم از جا جهید! و خون به صورتم هجوم آورد... مامان جان وقتی شنیدی که قرار است به دنیا بیایم چه حسی داشتی؟ وقتی کسی به دانسته درونی ات صحه گذاشت چطور؟ آیا همه همان وجد بی حد و حصری را که من احساس کردم حس می کنند؟ نمی دانم!
دکتر یوهانس به چند سوال کوتاهم پاسخ های طولانی داد، دارویی را که نادانسته در روزهای اول بارداری مصرف کرده بودم چک کرد و کله اش را تکان داد که: کاملا برای جنین بی ضرر است. نه ویتامینی برایم تجویز کرد و نه مرا از کاری منع کرد! کلی تعجب کردم وقتی گفت: "اگر این بارداری طبیعی بوده و اگر تو کسی بوده ای که قبل از حاملگی مثل همه انسانها تغذیه نرمال و صحیح داشته ای، به هیچ مراقبت خاصی نیار نداری"، در مورد ورزش چطور؟ "هر کاری که فکر می کنی احساس بهتری به تو می دهد انجام بده و هرچیزی را دوست داری بخور، حتی اگر این کار دویدن باشد. یاد بگیر که به زبان بدنت گوش کنی. بدنت به تو می گوید که چه چیزی خوب است و چه چیزی نه. فقط خودت را خسته نکن و اگر می توانی بیشتر استراحت داشته باش." و بعد طبق یک اصل کلی مرا به یک درمانگاه مخصوص مادران ارجاع داد.
توی درمانگاه که مثل یک خانه با اتاقهای متعدد به نظر می رسید، ۶ مسئول خانم حضور داشتند که با لباسهای آبی یکدست و لبخندی به لب این طرف و ان طرف می رفتند. یکیشان به کمکم آمد: لیزا. خانم موبور مهربان و ۵۰ ساله ای که با محبت فراوان خودش را معرفی کرد و من کلمه مناسبتری از "ماما"برای معنی لغتی که به کار برد پیدا نمی کنم. اما در واقع وظایفی را که برایم تشریح کرد، نشانگر بار سنگینی بود که به دوش داشت و به نحوی عمق رابطه ای را که قرار است در این هفت ماه با او داشته باشم به من یادآوری کرد. گویا هر زنی لازم است که در طی بارداری زیر نظر مستقیم یک ماما باشد. این ماما مسئول چک آپ و کنترل شرایط عمومی بیمار است و در ضمن همه آزمایش ها و قرارهای ملاقات مادر با پزشک و بیمارستانی که نهایتا محل تولد کودک خواهد بود با نظارت و هماهمنگی او انجام می شود.
لیزا مرا به اتاقش برد و بعدا محمد را هم دعوت کرد. به همه سوالاتم با آرامش و مهرخند جواب داد و برای تهوع و بیماری صبحگاهی ام دارویی را تجویز کرد (که به هر حال تصمیم گرفته ام تا زمانی که تحملم را از دست نداده ام، نخورمشان). گفت که تولد بچه همزمان را میلاد مسیح و در بیمارستان "ک" خواهد بود که بگویی نگویی مایه مباهاتم شد: آخر این بیمارستان از بزرگترین و مجهزترین بیمارستان های شمال اروپا است.
وقتی برایش تعریف کردم که بر خلاف همه مردم عصرها دچار تهوع می شوم، آنرا به خستگی و فشار احتمالی نسبت داد که به بدنم وارد می کنم. در جواب سوالم که چرا با اینکه عمیقا احساس تشنگی می کنم نمی توانم آب بخورم از من خواست که وعده های آب و غذایم را به قسمت های کوچکتر تقسیم کنم تا شاید بهبودی حاصل شود. مامانی عزیزم قرار ملاقات بعدی ما ۵ ژوئن (نیمه دوم خرداد) خواهد بود! تا آن موقع نه آزمایشی، نه چک آپی و نه حتی ویتامینی! وقتی محمد ابراز تعجب کرد لیزا با یکی از همان لبخندهای مشهورش گفت که همه چیز چنانکه باید پیش می رود و این روند یک روند روتین است! نمی دانم شاید هم حق با اوست و نگرانی ما بی مورد.
راستی مامان جان بالاخره طبق قرار قبلی آمدن کوچولو را به خانواده هایمان گفتیم، البته تو که از خیلی پیشتر همه چیز را می دانستی... وقتی محمد گوشی تلفن را به دستم داد تا با مادرش صحبت کنم، از اینکه شنیدم صدای مامان محمد پشت خط تلفن می لرزد یکه خوردم! یعنی این خبر تا این حد می توانست برایش مهم باشد و من بی خبر بودم؟ نمی دانم شاید هنوز مادر نشده ام که بدانم. آبجی لاله هر روز برایم اس.ام.اس می زند و داداش ها و بابا زود به زود جویای احوالم می شوند، اگرچه اصلا به روی هم نمی آوریم که چیزی می دانیم! به هر حال آنها از من خیلی دورند مادر جان و نه می خواهم و نه اصلا امکان پذیر است که شریک مشکلاتم باشند. تا پایان هم جز این که "حالم خیلی خوب است" و "هیچ مشکلی ندارم" هیچ حرف دگری از من نخواهند شنید: مطمئن باش!
مامانی عزیزم دلم، نگران من اصلا نباش چرا که محمد شده همه خانواده و همه کسم که علاوه بر درس خواندن و کار کردن، همه کارهای خانه را مردانه به دوش کشیده و به جز آن، ناز مرا هم می خرد تا بلکه لقمه ای غذا بخورم...به گمانم تو راست می گفتی که محمد نجیب ترین مرد دنیاست، همیشه حق با توست مادر.
شروع کرده ام به خواندن و دوره کردن درسها و تا کمتر از ۱۴ روز دیگر با اولین شان روبرو می شوم. حالم برای درس خواندن مساعد نیست، به نظرم چند کیلویی هم لاغر شده باشم، از همه غذاهای دنیا متنفرم... اما مامان من دختر توام! تو همان کسی هستی که ماه ها درد را تحمل کردی و خم به ابرو نیاوردی فقط برای اینکه عاشق تحصیل علم بودی... ناخلف باشم اگر... من همه تلاشم را می کنم قول می دهم که سرافکنده ات نکنم... راستی درس امروز عصرمان را پروفسور لارس ازدانشگاه برکلی آمریکا و از طریق تله کنفرانس تدریس می کند. با اینکه این مبحث خاص را دوست ندارم ولی از نوع درس ارائه شده که پر از نکات جدید است لذت می برم...
مامان جان دوستان جدید وبلاگی ام را که حتما می شناسی. چه دوستشان دارم! آنها با مهر دوردستشان شرمنده ام می کنند... بگذار شعری را از نویسنده ای که دوست دارم تقدیمشان کنم:
" بزن بزن مرا
همچو الماس سختم من
و از آن نمی شکنم.
بکش بکش مرا
همچو ققنوسم من
که از خاکستر خود می زاید
و از مرگ خود زندگی می یابد
که از آن نمی میرم..."
یک عالمه دوست نتیجه حرفهای من با توست. این درست که نمی شناسمشان اما شاید همین بهترین قسمت قضیه باشد. وقتی می بینم که حرفهایم با تو در گوش جان اینهمه دوست طنین می افکند لذت می برم... باور کنی یا نه کمتر احساس تنهایی می کنم. ممنونشان هستم مادر جان که گاه به گاه به خانه کوچکم سری می زنند و پاسخم می گویند. بعضی شان مثل تو، عزیز دلم، مادرند و برخی مثل من چشم به راه آینده ای و عده ای هم دوستان هم اندیشه اند و هم قلم، هر چه هست غریبه نیستند: هم وطن هستند!
اولین روز ماه می اولین روز بهار برای مردم این سرزمین پر از برف و یخ است. با دوستان ایرانیمان تصمیم گرفتیم به جشن هایشان سری بزنیم. راستش اینکه کنجکاو بودیم بدانیم این مردم برای بهار چه می کنند، مخصوصا اینکه شنیدیم قرار بر این شده است کارناوال بزرگی در منطقه ای برقرار باشد و ورود برای دانشجویان آزاد است. این بخش از شهر منطقه کوچکی است که مثل خالی بر لپ شهر نشسته و یک ساعت و اندکی با مرکز فاصله دارد.
مادرجان به دیدنش می ارزید! بخشی از محوطه باغ وحش بزرگی بود بی میله و زندان، البته با حصار و پرچین. محل های خاصی داخل لانه های تعبیه شده بود که بازدید کنندگاه بی دغدغه می توانستند حیوانات را در محیط طبیعی زندگی شان (یا حد اقل آنچه از این محیط بازسازی شده بود) ببینند.فک های تنبل با پوست خال مخالی و چشمهای منجوقی شان با کنجکاوی نگاهمان می کردند همان طور که ما توی نخشان رفته بودیم! خرسها کنار آب سر به سر زاغهای آبی-طلایی می گذاشتند و بوفالوی خپل، حتی نگاهمان نکرد انگار ما حتی از مگسی که روی دماغش نشسته بود کم ارزشتر بودیم! عاشق سمورها شدم که توی لانه شان شانه به شانه خوابیده بودند و بزغاله ها که بچه ها اجازه داشتند نوازششان کنند و اغلب با کلی ذوق و شوق همین کار را می کردند!
بخش دیگر شهر در واقع باقیمانده یک دهکده قدیمی بود: مغازه های عطاری و بقالی، ماست بند، نانوایی. در یکی از همین دکان ها بشکه های چوبی را دیدم با سرپوش های سنگین. محمد هم عاشق آلت موسیقی بسیار کوچکی شد به اندازه یک انگشدانه: به چرخ دنده های ببچ می مانست. بی اغراق نبوغ مهندسی قابل توجهی در ورای آن نهفته بود. با چرخاندن دسته هندل مانندی دنده ها می چرخیدند و موسیقی پخش می شد: بی یک نت پس و پیش.
در نهایت در آمفی تئاتر بزرگ (کنار آسیاب های بادی بسیار قدیمی) موسیقی زنده در حال اجرابود، رقص های محلی، آواز، همخوانی، تئاتر. من مجذوب گروه کری شدم که آخر از همه کارش را شروع کرد. در این موسیقی کهن که در طی قرن ها قوام یافته بود چیزکی از شراب کهن فرهنگ و صلح بود که مرا منقلب کرد: انگار که سرزمین یخزده برای من آواز می خواند...
عاقبت آتش عظیمی افروختند که اخگرهایش را به گمانم از کیلومترها دورتر می شد دید و در سایه شعله هایش مردم به احترام صدای پای مخملی بهار سکوت کرده بودند. جایت برای دیدن اینهمه زیبایی خالی بود مادر.
سه شنبه هفته آینده نخستین قرار ملاقات من با پزشک است و واقعا می ترسم نکند آنهمه زبان هم را نفهمیم که او بتواند مرا راهنمایی کند. نمی دانم چه نوع آزمایشی در این کشور روتین است و باید انتظار چه چیزی را داشته باشم! ولی هر چه باشد حرف های زیادی برای گفتن به تو خواهم داشت.
نمی دانم باید چه بگویم و از کجا بگویم. اگر زمان و مکان جور دیگری بود، شاید می دانستم: کافی بود گوشی تلفن را بردارم و شماره ات را بگیرم که: مامان جان به زودی من هم مادر می شوم...
اما هیچ ممکن نیست. من هزاران هزار کیلومتر از ایران دورم و تو در قلب منی، و جهانی که ابعادش را با واحد های اس.آی نمی سنجند. شاید هم می دانی. شاید هنوز هم با آن حس مادرانه ات تمام رازهای مگوی زندگی ام را پیش از گفتن خوانده باشی. اگر هنوز هم دوستم داری مادر، می دانم که خوب می دانی.
به من یگو که خوشحالی. بگو که به آرزویت رسیده ای. دلداریم بده که سخت دلتنگم. من مانده ام و امتحانات پیش رو: دقیقا ۲۲ روز دیگر. بعد آن هم تز کارشناسی ارشدم که چالش هنگفتی را می طلبد. نگرانی ام از این است که نکند نتوانم به موقع تحویلش دهم. تازه بعد آن با استادم چه کنم که قرارمان بر این بود کم کمک بشوم دانشجوی دکترای او: آن هم دانشجوی بورس و این یعنی زندگی مرفه، حق اقامت برای ۴ سال دیگر و تضمین شغلی حتی پیش از پایان تحصیلاتم. اگر بدانی که از میان ۳۰ نفر از همکلاسی هایم فقط من بودم که چنین پیشنهادی داشتم، مرا به خاطر تصمیمی که گرفتم سرزنش می کنی؟
مامان من می ترسم. از سرنوشت انسانی که برای پذیرفتن مسئولیت زندگی اش اعلام آمادگی کرده ام می ترسم. از این که نتوانم به اندازه تو مادر فداکاری باشم می ترسم. از اینکه بعدها به خاطر از کف دادن فرصت های طلایی ام پشیمان شوم می ترسم. از اینکه دوستش نداشته باشم می ترسم. تو فکر می کنی که من از پسش بر بیایم؟
محمد، انگار آرام آرام است، ته دلش غنج می رود برای دخترش. (حالا از کجا چنین حدسی زده الله اعلم). اما آخر تو بگو: اینجا در این سرزمین سرد و غریب، بی آنکه یک آشنا کنارم باشد، با اینهمه مشکلات ریز و درشت، چطور می شود انتظار داشت که همه چیز به خوبی پیش برود؟
آیا خوشحالم؟ نمی دانم، فزصتی برای تحلیل اینهمه حسی که بر سرم آوار می شود نداشته ام. هنوز ۲۴ ساعت هم نیست که از بودنش اطمینان یافته ام. آیا غمگینم؟ هنوز حتی باور هم نکرده ام. غم حس قشنگی است اگر مجالی باشد. اگر توان بازگرداندن زمان را داشتم چه می کردم؟ به گمانم باز هم بودن او را انتخاب می کردم تا نبودنش. ![]()
عزیزم، من بسا درس های زندگی را از تو دارم. به من یاد دادی که مسئول تصمیمهای پیشینم باشم، حتی اگر در حال همه چیز چنانکه باید پیش نرود. به حکمت هم معتقدم - مثل تو - که گاه زمان و مکان به گونه ای در گردونه بعد به هم می پیچند که تو رهرو راه خاصی باشی. " این تو نیستی که فرمان می رانی، او همه چیز را چنانکه باید هدایت می کند". اما کمی سرگشته ام. دعایم کن عزیزم که سخت محتاج آنم.
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است، نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟
مامان جان امروز با پروفسور "اوربان" کلاس داشتم. چه لذتی دارد سر کلاس او نشستن! نمی دانم کدامیک از خصایصش از او استاد نابی می سازد: انگلیسی بسیار سلیس، ذهن آرام، هوش تیز یا متانت ذاتی اش؟ دانش محضی که از زبانش جاری می شود مرا به دنیاهای دوردست می برد، انگار که نشسته بر قایق چوب پنبه ای در اقیانوس نادانسته هایت شناور باشی و ذره ذره از این علم هر دم بر قلب خشکسالی زده ات بچشانند! نحوه شیوای تدریسش گفته محمد را در مورد یکی از اساتیدش به یادم می آورد که: "بعد از تمام شدن درسش، انگار می توانم دنیا را تغییر دهم و به روش بهتری از نو بسازمش".
ترم قبل این شانس را داشتم که ۵ واحد درس با او بگذرانم و او به سبک معلمی-دانش آموزی دست دلم را گرفت و به جهان ناشناخته ای آوردم: مبحث درسی او هیج ارتباطی به پیش زمینه من نداشت، و مجبور بودم برای شرکت در کلاسهایش یک ساعت تمام با مترو مسافرت کنم،آن هم هفته ای ۳ بار! اما در آن هوای سرد آمفی تئاتر، حسی داشت که بنشینی و به غژغژ گچ روی تخته قهوه ای کلاس گوش کنی. آخر می دانی این پرفسور همه چیز دان من اصلا میانه خوبی با وایت برد و اسلاید ندارد: یعنی آن چه که روند عادی این دانشگاه است.
باز هم نعمتی است که این ترم به عنوان استاد میهمان، ۲ نشست با او خواهیم داشت، اگرچه آن قدر تکلیف داده که به نظرم باید بازهم تعطیلات آخر هفته را یکسر بخوانم و بخوانم و بخوانم. اما نگران نباش، دیگر برایم عادی شده است. مثل همان ضرب المثل انگلیسی که می گوید:" انسان به همه چیز عادت می کند، حتی به آویخته شده به دار."
دیشب خوابت را دیدم. مهمان خانه ات بودم. آمدی و کنارم ایستادی که: "برای صبحانه فردا چی برات درست کنم؟" . بیمار بودی. درد امانت را بریده بود با آن چادری که اغلب موقع کار پر شالت هست. حیران مانده بودم که چه لذتی دارد این عشق! اما مگر نه اینکه من هم همیشه دوستت داشته ام؟ " مامان جان، صبحانه می خواهم چکار؟" . سرت را تکان دادی، همان طور که همیشه وقتی از من مایوس می شوی تکان می دهی، وقتی می بینی که هنوز هم که هنوز است، با این قد و بالا کودکی بیش نیستم! من را به حیاط بردی. باغچه مان خالی خالی بود، نه مثل هرسال پر از گل و شکوفه و ریحان. حتی درختهای هرساله توت و انجیر هم آنجا نبودند. دلم گرفت از لختی خاک آلوده اش. وسط باغچه را کندی و یک سبد پر از گردو بیرون کشیدی، یکی از گردوها مال من بود، شکستمش: پوست کاغذی و طعم شیری اش را هنوز هم با انگشتان ذهنم حس می کنم. آن یکی را به کسی دادی که کنارم بود و من هرگز ندیدمش و نمی دانم چه کسی ممکن است بوده باشد.
از خواب پریدم. ۶ بود و همزمان محمد از راه رسید، خسته ازکار شبانه و خوشحال از این که بیدارم به هزار زبان مهربانی سلام کرد، سفره کوچولویمان را پهن کرد و برایم گردو شکست. با اینکه هیچ میل نداشتم، به یاد سر تکان دادنت همه را خوردم: تا دانه آخر. ببینم نکند با محمد قرار و مدار گردو خوراندن به من را داشته اید، از شماها هیچ بعید نیست!
مامان جان می بینی چه مردی است این محمد! تو که آنهمه دوستش داری... اما چیزی که هست او نمی داند این که دور بودن از عزیز ترین عزیزان چه حسی ممکن است داشته باشد. او نمی داند که چقدر بی تو و آن چشمهای بسیار بسیار مهربانت دنیا انگار برایم جای کوچکی است، همانقدر که پوسته برایه مغز گردو. وقتی محمد گوله های اشکم را پاک می کند، یا به بیهودگی می کوشد که تو را از پس زمینه ذهنم بزداید تا مگر این همه درد نکشم ، چیزی توی گوشم می گوید که: "او نمی داند" و مامانی عزیزم، کاش می شد که هرگز هیچکس نداند... چقدر بی تو پوچم!
مامان جان مرا ببخش که جز گله و دردرل چیری برای گفتن ندارم. نکند این همان ناشکری باشد که دم به دم مذمتش می کردی. می دانم، محمد اینجاست و سلامتی ام که به معجزه می ماند (آخر خوب می دانی که بیمار بودم) و این که عاقبت شده ام یکی از بهترین های کلاسمان، که مایه افتخار تو و پدر باشم. و باید شکر گوی بهار بمانم و این لاله های زرد روبروی پنجره اتاق و در دوردست ها آن جنگل کاج کهن. حتی این که روزها همچون بند شلوار قرمزم کش می آیند، مثل این که هرگز تمامی نداشته باشند...
همچنان که همیشه یادم داده ای: شکر.
|
|