تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 

پی نوشت: بعد از دو شب که آراز قهرمان در تب چهل درجه گذراند حالا همگی خیلی بهتر هستیم و روند بهبودیمان دارد طی می شود. ممنونم از توجه و انرژی عزیزان و با آرزوی سلامتی پاینده برای همه.

یادم نمی آید هرگز تا این حد یک آنفولانزای ساده یا حتی پیچیده توانسته باشد مرا از پا بیندازد. مریضیم. همه باهم. دو روزمان در تب و هذیان گذشت. گلودرد و سرفه و گوش درد و دل به هم خوردگی هم داشتیم. هیچ چیز بدتر از یک خانواده بیمار نیست آنهم در بلاد غریب! پسرکم که سرماخوردگی میکروبی هفته قبلش پشت سر نگذاشته است و سرفه های خشکش را که از سه ماه قبل با خودش یدک می کشد این یکی را هم که گرفته مجموعه گل بیماری هایش به سبزه آراسته شده است. یک هفته است که به غیر از شیر هیچ چیز نخورده است (واقعا هیچ - چیز). آنقدر لاغر شده که شلوارهایش به تنش زار می زند و توی صورتش که نگاه می کنی یک جفت چشم درشت غمگین می بینی با سایه های گرداگردش و دیگر هیچ. من و پدرش هم از این درد استخوان که امانمان را بریده در عذابیم. شک کردیم به آنفولانزای اچ-یک-ان-یک. دکتر اورژانس اما نه تایید کرد و نه تکذیب. بنابراین هیچ بعید نیست که همین الان من و ویروس های صورتی خوکی با هم در حال نوشتن این متن باشیم!

دکتر گفت که چند مورد در شهر خودمان دیده شده است اما سیاست دولت بر این قرار گرفته است که پزشکان آزمایش تشخیص بیماری را انجام ندهند چون مراحل درمان مشابه همه آنفولانزاهای دیگر است. پسرک من در همان حال بیماری داشت سعی می کرد عقربک قرمز وزن سنج دکتر را بیرون بکشد و راز حرکتش را وقتی روی کفه ترازو می رود کشف کند. بیماری اش را بی خیال شده بودم و شجاعتش را تحسین می کردم. نه از معاینه با گوشی روی سینه و شکم ترسید و نه از چوب گلو. در برابر آزمایش گوش و حلق هم هیچ مقاومتی نشان نداد. فقط برای اینکه دکتر مهربان هربار برای انجام هرکدام از آراز اجازه می گرفت. پسرم می گفت: اممممممممم!!! فکر می کرد و اجازه می داد و البته سر حرفش هم می ایستاد. گاهی آراز شگفت زده ام می کند.

این هم یک پست پیش نویس شده قدیمی. خوب که بشوم درباره بازی هایمان می نویسم و کتاب های تازه مورد علاقه اش. خوب که بشوم چه کارها که نمی کنم! اگر بشوم البته.

۱. آراز کوچولو در همین دو هفته گذشته دومین دیپلم شنایش را گرفت به اضافه کلی تشویق مربی. امتحانشان شامل توانایی پرش در آب، حبس نفس در زیر آب، خوابیدن به پشت (به کمک والد) و پا زدن، پادوچرخه در آب و حرکت بدون کمک والد در بخش کم عمق بود.

در پایان مربی شنا برای بچه ها شعر خواند و آراز با زمزمه کلمه ها و حرکت های پانتومیم که مخصوص همان شعر است مربی را همراهی کرد و به قدری خوب این کار را انجام داد که خانم کریستال (مربی) از او پرسید: «خوب عزیزم خیلی عالی بود.... یه بار دیگه هم همین رو اجرا کنیم؟» و البته از آن سوال هایی بود که معمولا گوینده انتظار جواب مثبت از آن را دارد. آراز با تحکم جواب داد: «نه!» و وقتی که بعد از خنده حاضران به هر حال شعر اجرا شد اصلا حاضر نشد با بقیه همکاری کند. اعتماد به نفس مثال زدنی و تصمیم های راسخی که می گیرد همیشه مایه تعجب و خواهی نخواهی باعث مباهات من بوده است. 

۲. من و بابای آراز دعوت شدیم به اولین جلسه خصوصی اولیا و مربیان! دبی بود و ماریکه و البته خود آراز که هر چند لحظه یکبار یکی از ما را از روند جلسه حذف می کرد تا دنبالش بدویم! مربی ها به ما اطمینان دادند که پسرمان در همه زمینه ها به خوبی پیش می رود. آراز پرونده ای داشت که تویش پر بود از عکس و توضیح و نوشته هایی که در مورد او نوشته بودند. تقریبا همه را از قبل می دانستم. اما نکته ای که شنیدنش از زبان دیگری برایمان تازگی داشت جمله کوتاهی بود که در بخش اسباب بازی مورد علاقه کودک نوشته شده بود. «هیچ چیز به اندازه موسیقی برای آراز آرامش بخش و شادی آور نیست! در زمینه موسیقی مستعد است.» بعد دبی توضیح داد که هر موقع آراز کوچولو غمگین و غصه دار باشد یا بی تابی کند برایش موسیقی پخش می کنند و آواز می خوانند.

۳. بیشتر وقت ها، زمانی که برای بردن آراز به مهد کودک می رسم حس می کنم که پسرکم برای ترک سریع محیط آمادگی ندارد و دوست دارد زمان خاصی را که برایش حالت بینابینی دارد با وجود و حضور من در مهد طی کند. این زمان که تقریبا نیم ساعت است به بازی های دلخواه آراز می گذرد. مثلا ممکن است بخواهد در سالن وسیع سه چرخه سواری کند و من برایش هورا بکشم یا با من توپ بازی کند و تاب بخورد. گاهی هم فقط بغلم می کند و در و دیوار را نشانم می دهد و برایم حرف می زند. بعضی وقت ها هم برایش از همان کتابهایی که آن دور و بر و معمولا زیر دست و پا هست می خوانم. وقت کتابخوانی دوستان آراز دورم جمع می شوند و گوش می کنند. با اینکه در کمال شرمندگی خوب نمی توانم صحبت کنم ولی بچه ها دوست دارند که گوش بدهند و اظهار نظر کنند. حالا بعد اینهمه مدت توی مهد به اندازه مربی ها مشهور شده ام. با آراز یا بی او هر زمان از سالن بزرگ مهد بگذرم چندین بچه همزمان من را به پدر و مادرشان نشان می دهند و با هیجان داد می زنند: «mama van araz» (یعنی مامان آراز). نمی دانم آیا خواهم توانست روزی به همین اندازه برای دوستان نوجوانی پسرم هم قابل قبول باشم؟

۴. آراز کوچولوی من پسر مسئولیت پذیری است. این هم کارهایی که انجام می دهد و چون شایستگی اش را در به انجام رساندنشان نشان داده است این وظیفه ها به او محول شده است. به این معنی که اگر نباشد حتما صدایش می کنم تا بیاید و او هم با کمال میل کمکم می کند:

لباس ها را در لباسشویی می ریزد و کلید روشن و برنامه ریزی را فشار می دهد، جورابهای تمیز و تا شده و لباس های خودش را از کنار بند رخت تا کمد و کشو می برد و دقیقا سرجایشان می گذارد، هر روز سفره را می چیند و جمع می کند، آب پاش را که پر از آب می کنم به تنهایی حمل می کند و بعد از اینکه می گذارمش روی طاقچه به گلدان ها آب می دهد و هر روز این آب دادن را یادآوری می کند ، پوشک کثیفش را در سطل زباله می اندازد، اسباب بازی هایش را جمع می کند و اگر سنگین باشد کشان کشان به اتاقش می برد، هر مایعی را که روی زمین بریزد به دقت پاک می کند. گاهی روی یک صندلی می ایستد و خریدهایمان را می شوید البته هر موقع لیلی توانایی و حوصله تمیز کردن سیلی را داشته باشد که توی آشپزخانه راه می افتد...

البته کم نیست دفعاتی که مایع را به عمد می ریزد تا چیزی برای پاک کردن و کمک کردن و تشویق شنیدن داشته باشد یا پیش می آید وقتی که نیستم لباسشویی را خاموش کند یا این که گاهی شیشه کره را پرت می کند تا ببیند چه صدایی می  دهد. با اینهمه این هیچ چیز از ارزش علاقه ای که به کمک گردن و سهیم بودن نشان می دهد و توانایی اش در این راه کم نمی کند.

5. پیشرفت های فیزیکی آراز قابل توجه است. به گمانم کلاس ژیمناستیک کمک شایانی به آن کرده است. از پله ها ایستاده و بدون کمک بزرگترها بالا و پایین می رود (نه همیشه). خوب می دود. تغییر مسیر می دهد. روی پاشنه ها و روی پنجه هایش راه می رود. از هرجایی که بشود آویزان می شود. شوت می کند و می خزد. از وقتی نردبان را تکیه داده ام به لبه پنجره علاقه و مهارتش به بالا رفتن افزایش پیدا کرده است. هنوز سه چرخه اش را ولی رکاب نمی زند و نمی تواند جفت پا بپرد. عاشق موسیقی و رقص در بخش پایانی کلاس ژیمناستیک است. مربی جدیدش ربکا هم از او راضی است... دست های کوچک دوست داشتنی اش هم از مهارت و تجربه بار گرفته اند. کلیدها را در قفل و در شیشه های مربا را بر بدنه می چرخاند و باز و بسته می کند. پازل های چوبی اش را در کسری از ثانیه سر جایش می چیند، حتی سریعتر از ما! پیشرفت های گفتاریش را در پست های جداگانه می نویسم.

6. از نظر شخصیتی پسرکم جزو بچه های اجتماعی، فعال، پر جنب و جوش رده بندی می شود. برای من و پدرش که بچگی آرامی داشته ایم فرصت مساعدی است که زندگی از نوع دیگری را پر رنگ و لعاب تر و درخشان تر از دیدگاه او تجربه کنیم. انسان ها و برقراری رابطه به هرشکل ممکن را دوست دارد و  همیشه پیش قدم و معمولا موفق است. آراز کوچولو خوش اخلاق است و معمولا گل لبخندی روی لب هایش شکفته است حتی اگر چند دقیقه قبلش گریه کرده باشد. پسر من یک کودک تکانشگر است تا تعمق گر و معمولا عجله دارد. او یک ذاتا یک رهبر است و بچه های بزرگتر هم حتی دوست دارند از او تقلید کنند. اینکه دیگران کاری را انجام می دهند نمی تواند باعث تشویق او به تکرار آن شود. آراز هرکاری را که خودش صحیح بداند می کند. کمتر پیش می آید که یکجا بنشیند، مگر اینکه در حال کتاب خواندن یا تماشای برنامه مورد علاقه اش در تلویزیون باشد. حافظه قوی دارد و به ندرت می توان توجهش را از چیزی که می خواهد منحرف کرد. برای رسیدن به اهدافش مصمم است و پافشاری مثبتش معمولا نتیجه می دهد. معمولا برای به کرسی نشاندن حرفش آن را مثل ضبط صوت تکرار می کند (به جای قشقرق، داد زدن یا گریه کردن).

با پسرم: عزیزم! نازنینم. خواهش می کنم زود خوب شو. دوستت دارم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 16:58  توسط لیلی  | 
این ایمیل تسلیت دیروز به دستم رسید:

"بتول یعنی جدا و ممتاز از دیگران"

دیر زمانی است که رفته، انگار که اصلا نبوده است.

وقتی هم که بود در واقع نبود. در وجود خود نبود. برای خود نبود. با همه بود الا با خودش. با اندوه و خوشنودی نوه هایش، با موفقیت و مشکلات فرزندانش، با شادی و غم همه آدمها، ولی با مشکلات و بیماری های خود نبود. وقتی که بود گویی نبود.... ولی حالا که نیست جایش عجب خالیست.

یاد و خاطره اش گرامی باد.

سومین سالگرد بی مادری

محمد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 15:7  توسط لیلی 
                              

یکبار شد که مسیرم از آمستردام بگذرد: شهر ماجراجویی و کهنگی های جذاب. شهر رویاهای آبی. علاوه بر ده ها موزه و تور روی کانال و مراکز سالم تفریحی و پارک که فوق العاده جالب بود، جایی هم وجود داشت که برای دیدنش وسوسه شدم و این بود که یکی از برنامه هایمان شد بازدید از منطقه نور سرخ*. شنیده بودم زنان و دخترانی که در این منطقه کار می کنند به دلخواه خود آمده اند و حتی به دولت مالیات می پردازند. می دانستم که از نظر مردم دنیا آن جا نه یک محله بدنام و پلشت که یکی از جاذبه های توریستی است.

تصمیم گرفتم بدون پیش داوری بروم و باورهایم را با دانسته هایم هماهنگ کنم. گاهی مهم است که اعتقاداتمان را همچون پوست جانواران خونسرد از نو ببافیم تا از تنگی دانسته ها و تغییرهای ناشی از رشدمان خفه نشویم. حتی گاهی لازم است آنچه را که عمیق تر و به قلبمان نزدیک تر است نونوار کنیم....

عصر زودرسی بود. بناهای دوست داشتنی و رنگارنگ هلندی در آب کانال های سبز منعکس می شد. قوهای سپید و مرغابی های سبز-آبی به  قایق های شناور نوک می زدند. پل های دوست داشتنی همچون ابروان کمان بر این چشمان زلال سایه می افکندند. گذر به گذر چراغ هایی با نور سرخ سر در خانه ها را روشن می کرد. خرامان خرامان از میدان اصلی شهر که به چهار شیر سنگی مجهز است به سمت محله های قدیمی تر روان شدیم. دل توی دلم نبود از تصور آنچه که قرار بود ببینم و به خودم قول داده بودم که از دیدنش دل آزرده نشوم. دوست داشتم آزادی ج-ن-س-ی را در انتهایی ترین لمحه های آن تماشا کنم و مطمئن باشم که ذهنم را به روی هیچ چیز نبسته ام.

در آن کوچه های تنگ و تاریک که خیابان های پهن را به هم می پیوست زندگی به نحو دیگری جریان داشت. ده ها زن در سال های گوناگون زندگی در حال عرضه خود به رهگذران بودند. چهره هاشان پر رنگ و لعاب و بدن هاشان به کمترین لباس ممکن آراسته بود. زینت خانه هاشان تختخواب های باریک و ساده ای بود و میزهایی با سبدهای میوه و نوشیدنی که از پشت شیشه پیدا بود. برخی شان نشسته بودند و تکیه زده بر اریکه زنانگی شان چشم و ابرو به کار می زدند. دیگرانی که از موقعیت و مشتری های خود کمتر مطمئن بودند نزدیکتر به شیشه ها بودند و در تکاپو برای جلب توجه. مردان پیر و جوان در پیاده رو ها کالاهای جذاب و منتوع را که برای فروش عرضه شده بود دید می زدند و انتخاب می کردند.

من در مقام قضاوت نبودم. حق نداشته و ندارم درباره زنانی که خود می توانند فکر کنند و استدلال و انتخاب موعظه کنم. اما من در پشت پنجره های سرخ به جای زنان قدرتمند و مختار، ده ها انسان زندانی دیدم که داشتند وجودشان را به مشتی سکه و اسکناس می فروختند. گیریم این راه را خودشان انتخاب کرده بودند. من در این عرضه اندام و زوایای پنهان جسمی جز اسارت ندیدم.

دلم بی نهایت چرکین شد و گرفت. دل گرفتگی ام نه از بابت این اندیشه ناروا بود که ف-ح-ش-ا را این چنین به نمایش گذاشته بودند. این طرز برخورد از نظر من بسیار معقول تر از جوامعی است که آن را پنهان می کنند و به زوایای نادیدنی می رانند. خیلی بهتر از جاهایی است که نادیده می گیرندش و زمینه بیماری های روحی و جسمی را برای همه انسان های درگیر فراهم می کنند. انگار اگر بگوییم ف-ح-ش-ا نداریم، دیگر نخواهد بود! یادمان نرود که هنوز هم پر رونق ترین و سودآورترین تجارت دنیا در همه دنیا همین غده سرطانی است.

دلم گرفت چون گناه نابخشودنی این معامله تن ف-روشی را دو نفر مرتکب می شوند. اما یکی شان زندانی پنجره ها و نور سرخ بود و دیگری در پیاده روی مقابل شریک خود را انتخاب می کرد. زن در قفس بود و مرد اسکناس های توی جیبش را لمس می کرد و تصمیم می گرفت که کدام را برای این لذت گناه آلود انتخاب کند. 

من نخواهم گفت که زن شرقی و اسلامی زن آزادی است. این زن هم همان کار را می کند به نحو دیگر. زنی که فقط و فقط برای داشتن یک پناه مذکر، یک سایه سر، آنهم چنین سایه سری! (نونوش) خود را به شوهر خود تفویض می کند کجا بهتر از زن پشت شیشه در کوچه های سرخ است؟ هر کدام خود را به قیمتی فروخته اند. اما آزادی زن آنجا هم نبود. آنجا زن در بند قرن بیست و یک را بربادرفته و با شرمی بی حیا به نمایش گذاشته بودند.

من در آن خانه های نیم روشن با قرمزی شفق های نیم مرده، زنانگی خودم را ذبح شده و غلتیده بر خون دیدم.

با پسرم: عزیزم. شاید آنچه گفتم جایش اینجا نبود که می خوانی. اما زندگی هزار رو دارد و هزار نکته ناگفته که شاید گفتنشان بهتر باشد. از اینکه یک مرد خواهی بود دست و دلم سخت می لرزد. پسرم هر جا که می روی و هر کار که می کنی وجدان آگاهت را سرمشق خود قرار ده. اما وجدان را هم با لغت های درست تعریف کن مبادا که گمراه شوی. جز این هرچه بگویم بیهوده گفته ام. هر آنچه لازم باشد تو خود در خواهی یافت.

* Red Light District

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 21:17  توسط لیلی  | 
توضیح: قانون خانه ما این است: ترکی در محاوره، فارسی در کتابخوانی و مهمانی و بازی، داچ در مهد کودک و شعر و موسیقی

کلمه ها در گذر زمان!

آراز کوچولو در همین هفته ای که گذشت یکروز از خواب بیدار شد گفت "آسانسور!" وبعد هم شروع کرد به کامل گفتن کلمه های دو و سه سیلابی. مثلا این طوری:

 

می گفت

می گوید

که هست

1

می

میمو

میمون

2

بب

ببی

ببر

3

ما

ماهی

ماهی

4

خ

خوخ!

خوک

5

قو

قوقا

قورباغه

حرف های "ر" و "ل" که هنوز خوب در دهان نمی چرخند ولی "گ" ترکی که نسبت به گاف فارسی به مخرج جیم نزدیک تر است یا آواهای خیلی مشکل داچ را خوب و صحیح تلفظ می کند. فنوتیک های درستی که به کلمه های فارسی و ترکی می دهد برایم جالب است، و اینکه کاملا می داند این با زبان های مختلفی سر و کار دارد. اگر کتاب خوبی می شناسید که در مورد بچه های دوزبانه راهگشا باشد، ما را هم بی نصیب نگذارید.


لغت نامه آنلاین:

1- من (به ترکی): آراز جان ببین این گاوها چه قشنگ هستن؟

او (خیلی با احساس به زبان داچ): Ja, Dat is mooi  ..................معنی: بله! خیلی قشنگه!

2- من (به ترکی): اردک ها رو ببین آراز؟ دیدی؟

او (با لحن تاییدی به زبان داچ): Kijk ens, ana, Endjes .......... معنی: نگاشون کن مامان! اردکها رو ببین!

3- من (به ترکی): عزیزم لطفا برو به آتا بگو بیاد.

او از همان راه دور (به داچ):  Ata! ata, kom maar ............معنی: بابا! لطفا بیا!

دو دقیقه بعد هنوز آتا نیامده....

او (به فارسی): آتا بدو بیا!

بعد از چند لحظه دست پدرش را گرفته و کشان کشان می آورد و پشت سر هم می گوید: آتا گل!!!! ........معنی: بابا! بیا!! (به ترکی)

4- من (به ترکی): آرازم بیا و برای خودت قاشق ببر.

او (داخل آشپزخانه می شود و با لحن طلبکار به فارسی): قاشق کوش؟؟!!!!

5- من: این سه چرخه خوشگل مال کیه؟

او (به داچ): Voor mij ............ معنی: مال منه!


پلیس راهنمایی و رانندگی:

اگر تند بپیچم یا ترمز کنم صدایی سرزنش آمیز از پشت سر می گوید: pas op! ...........معنی: مراقب باش! (داچ)

هر زمان لازم باشد پشت در بسته ای باشیم دراز می کشد و از زیر در گوش می دهد. هر وقت بخواهیم در را باز کنیم زود می گوید: pas op!

آراز رنگ های سبز و قرمز را به هر دو زبان فارسی و داچ می داند. از چندین متر مانده به تقاطع و وقتی که سوار بر دوچرخه می رسیم به چهارراه و پشت چراغ قرمز، شروع می کند به صدا کردن رنگ سبز. انگار اگر صدایش کند زودتر سبز می شود وقتی هم سبز می شود نفس راحتی می کشد که :سسسسسسسسبز!

گاهی که حوصله ایستادن نداشته باشد می گردد و لابلای چراغهای مختلفی که برای مسیرهای دیگر در چهارراه سبز یا نارنجی شده است یکی را نشان می دهد و اصرار می کند که رد شویم!


ترکیب های آرازی:

kom (یعنی بیا به داچ) + گل (یعنی بیا به ترکی) = گم!!!

قوقولی قو (صدای خروس) + قد قدا (صدای مرغ) = قودی قودی!


آراز سواد دار:

پسر دقیق من شروع کرده است به خواندن. کتابی دارد که در هر صفحه اش یک عدد نوشته شده و یک بیت شعر که با همان عدد شروع می شود. معمولا این طور بود که من می خواندم و او گوش می کرد. امروز که من یک لحظه در خواندن تعلل کردم صبرش سر آمد و خودش شروع کرد به اسم بردن عددها. به آنها اشاره می کرد و اسم شان را می گفت. سه، چهار، پنج و هفت یا ففت به زبان آراز!!!

عددهای داچ را هم شفاهی می داند. در ترتیب شمارشی سه و پنج (Drie en Vijf) را به موقع می گوید. این پنج هلندی عدد مورد علاقه کوچولوی ما است و همه چیزهایی که زیادند حتما پنج تا هستند...


بزرگمرد کوچک:

همه اشیا دنیا در ذهن پسر من زیر مجموعه دو گروهند: کوچک و بزرگ. اسم ها بدون این صفت ها در گفته های پسرم ظاهر نمی شوند. صدایش را کلفت می کند و می گوید: تاتوخ (تراکتور) بزرگ... کامیون بزرگ... قاشق بزرگ! یا دو انگشت دوست داشتنی اش را به هم می چسباند و گردن نحیفش را کج می کند و با مهربان ترین لحن ممکن تاکید می کند: کوچولو!!! مثل حباب کوچولو... نی نی کوچولو!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 13:40  توسط لیلی  | 
  

قیزیل گول اولمایایدی   سارالیب سولمایایدی

بیر آیرلیخ بیر اولوم       هئچ بیری اولمایایدی*

ای کاش گل سرخی نبود      یا اینکه هرگز زرد و پزمرده نمی شد

ای کاش جدایی و مرگ        هیچ یک وجود نداشتند

* بایاتی ترکی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:50  توسط لیلی  | 
نام غذا: آش شله قلمکار زندگی 

مواد مورد نیاز:

  • یک عدد آراز کوچولوی مریض با لپهای گل انداخته، گوش چپ چرکی، وزن کاهیده، حنجره درگیر، سرفه های وحشتناک.
  • یک فقره جلسه خیلی مهم که هیچ گزارشی برای آن آماده ندارید.
  • در آزمایشگاه و محل کار، چند عدد سلول که نیازمند مراقبت های مداوم، تغییر آب و هوا و ذائقه، نازکشی، تمیز کردن محیط کشت و دما و رطوبت کافی و رژیم غذایی مناسب هستند + یک نوع همه گیری ناشناخته که مدتی است دخل سلول های بی زبان را در می آورد.
  • یک مهمان عزیز که از راه دور و فقط به خاطر شما آمده است و وقتی شما نیستید می نشیند و در و دیوارهای منزل را تماشا می کند و وقتی که هستید باز هم همین کار را می کند چون یا در آشپزخانه می شویید و می سابید و می پزید یا مشغول پاشویه و شیاف مورد یک هستید.

طرز تهیه:

موارد بالا را با هم مخلوط کرده و اجازه بدهید به مدت یک هفته در هوای سرد و بارانی نوامبر خوب جا بیفتد. بعد که قوام آمد میل بفرمایید.

پی نوشت ۱: نوش جانتان!

پی نوشت۲: اگر بچه شما از کلاه و کاپشن متنفر باشد و به هیچ قیمتی (توجه کنید که به هیچ قیمتی) حاضر به پوشیدنشان نباشد، اگر ناگهان مریض هم شده باشد و در همان حال مجبور باشید مثل بچه گربه او را به دندان بکشید و همه جا ببریدش و او هم نامردی نکند و هر دو دقیقه یکبار بگوید: "آنا اوشودوم"* چه می کنید؟

                           

توضیح تصویر: نقاشی با گواش بر روی قابلمه - اثر آراز - 26 اکتبر 09 - انتخاب بوم نقاشی ابتکار هنرمند خردسال است.

* مامان سردم است: ترکی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:0  توسط لیلی  | 
پیش نوشت: گاهی می دانم که به جایی که می خواسته ام نرسیده ام. گاهی که روشنی بدبینانه ای سایه می افکند بر قضاوتم از خود و داشته هایم. آن وقت است که دلم می خواهد یک دل سیر بنشینم و گریه کنم برای خودم. برای آرزوهای مرده. برای شعرهای نگفته، برای طرح های نریخته. برای کارهایی که نکرده ام یا اگر کرده ام نتیجه ای را که می خواستم نداشته است: مثل فریادهای بی پژواک. این روزها اینجا ابری است و سرد. پاییز آمده و با همان گزافه گویی همیشگی کرور کرور برگ زرد و شرابه ای را ریخته بر آستانه زندگیم. شب که می شود کورسوی چراغ دوچرخه ام مسیرهای نورانی روی جاده باریک ترسیم می کند. مهی نامیرا روی شاخه ها می خزد. این روزها حس نارس بودن آزارم می دهد...

              

سفر خیلی کوتاهی داشتیم به آلمان پاییز زده. کلن برای من همان زیبایی دلپذیر و نفیس آلمانی را داشت. همان نظم دوست داشتنی و ساده و همان سردی با شکوه را که همیشه می پسندم. آلودگی و بی بند و باری را به ندرت دیدم همان قدر که نشاط را انگار کم داشت. کوچه های پهن و بازارهای شتابان Ein Kaufsstadt Koln، نوازنده های جوانی که بارانی تن سگ های دوبرمن شان کرده بودند و نان های تخم مرغی که دانه های درشت نمک زیب و زینتشان بود.

  • کلیسای دم Cologne Cathedral/Der Kolner Dom: کلن بی سایه آن کلیسای عظیم سبک گوتیک نبود انگار. دم بی نهایت با شکوه، سیاه، دلهره آور و عظیم بود. بیهوده نیست که ساختنش هفتصد سال طول کشیده است. دو برج دوقلو داشت و یک میدان نقلی و دیدگاه بی نظیری رو به رودخانه راین: پدر آبی آلمان.
  • یکشنبه بازار: به اتفاق برخوردیم به یک بازار مکاره وسایل دست دوم. نمی دانم اگر بگویم جالب ترین بخش از سفر کوتاهمان بود آیا مسخره خواهد بود؟ برای کسی که ذره ای خلاقیت در وجودش باشد بازار یکشنبه های چیده شده بر حاشیه شرقی راین خوراک سال ها نشخوار تفکر و ایده گیری را فراهم می کند. چیزهایی که در بساط فروشنده ها دیدم هرگز نمی شد جای دیگری باشد و اینهمه یکجا و اینهمه بی تناسب و اینهمه مسحور کننده. روزنامه های سال ۱۹۳۹، کلکسیون ماشین های کوچک کارخانه بنز، کلاه گیس آراسته به پرهای آبی و سبز، نگین و عقیق شانس، عینک آفتابی زنانه مدل نود، عروسک های بید خورده بچگانه، چاقو تیزکن، گرامافون، گیلاس های شکسته، کت و پالتوهای قناس، اسب چوبی، نقاله و ماله، پوست گورکن و بز، عتیقه و چینی و اشیا دکوری. من دلم می خواست بنشینم و نگاه کنم و متعجب  شوم. آراز کوچولوی من دوست داشت دست بزند و امتحان کند و بفهمد و بدود. چون خواست های ما همجهت نبود زود گذشتیم از این بازارچه عجیب و غریب. برای آراز یک کانگرو ماند که بچه توی شکمش به مجموعه عروسک های سرناهار و شام پیوسته است و هر روز غذاهایی را که آراز باید بخورد و نمی خورد مزه می کند.
  • باغ وحش کلن Kolner Zoo: دیدار از باغ وحش برای کسی که یک آراز حیوان دوست توی خانه داشته باشد از جمله واجبات است. بگذریم از اینکه باغ وحش کلن هم جایی نیست که آدم بخواهد نبیند. تمیز بود و چینش هر محوطه ای بسته به نوع موجود آن به گونه ای بود حس در قفس بودن بیننده را آزار نمی داد. زرافه ها با یک خندق یک متری از بیننده ها جدا شدا بودند و یوزپلنگ صرفا چند قدم پایین تر از نگاه بیننده ها قدم رو می رفت. فک را از فراز حصار شیشه ای نیم متری نوازش کردیم و لمس سبیل های سردش لذت بردیم. اما گوریلی که پشت دیوار شیشه ای جا خوش کرده بود برای خوابیدن خوشش نیامد از نگاه ممتد ما و گونی اش را کشید روی سرش!  آراز عاشق نمس ها شد با آن ژست سربازی که انگار ژنرال می خواهد سان ببیندشان و شترهایی با لبهای آویزان و همچنین نمایشگاه نقاشی های میمونی به اسم لوته که البته سالها قبل مرده است. گذشته از آن هر حرکت ما به سمت قفس حیوان بعدی با مقاوت سرسختانه آراز بیست و دو ماهه روبرو می شد که می خواست همان جا بماند و همان حیوان را تماشا کند! سیر نمی شدم از دیدن آنهمه کنجکاوی و تعجب و سوال که در چشم های سبز-قهوه ای اش موج می زد. 

      

  • موزه شکلات Schokoladen Museum: ساختمانی بود با یک وجه خمیده شیشه ای بنا شده بر ساحل دلپذیر راین. اسمش به اندازه کافی برایمان وسوسه انگیز بود که ما را تشویق کند به دیدنش علاوه بر دسته بندی اش در رده جاهایی که برای کودکان در کلن جذاب است. موزه از چندین قسمت تشکیل می شد: اول تاریخچه پیدایش آن و نحوه پرورش درخت و نوع میوه و حتی تصاویری از قایق هایی که اولین حمل کننده میوه کاکائو بر رودخانه های مناطق حاره به شمار می آیند. طبقه دوم کارخانه سربازی بود که چگونگی تبدیل کاکائو را به فراورده های شکلاتی نشان می داد. دیدن آن همه شکلات گرم و داغ که روی اجاق های مخصوص قل قل می کرد، قالب های چرخانی که با آنها شکلات های تو خالی را تهیه می کردند، کارگران کلاه به سر که توپ های شیرین را در ظرف مخصوص می چیدند و حتی آن آزمایشگاه کوچک که به بچه مدرسه ای ها اجازه می داد بخشی از مرحله تولید را خودشان انجام دهند هیجان انگیز بود. یک طبقه به آیین های مذهبی-شکلاتی اختصاص داشت و برند های مختلف آن در گذر زمان و همچنین باغچه عظیمی که پشت درهای شیشه ای چندین درخت کاکائوی عظیم را در خود جا داده بود. بعد از دیدن آنهمه شکلات ناچار! جذب خرید از فروشگاه شلوغ موزه شدیم. من برای اولین بار مارک «Lindet» را امتحان کردم که ظاهرا حامی مالی موزه هم بود. باید اعتراف کنم که شکلات اگر سازنده خوبی داشته باشد می تواند فوق العاده خوشمزه باشد (یک اعتراف مهم از طرف یک شکلات نخور حرفه ای!). حتی برای آراز کوچولو که حالا دم به دم از ما تقاضای «شکا» می کند.  

پسرم! همیشه انتقاد کرده ام از دیدگاهی که بچه ها را مجبور می کند از دنیا و اشیا درون آن همان استفاده ای را بکنند که برای آن ساخته شده است. هیچ چیز قشنگ تر از دیدن یک شیشه مربا نیست که تو آن را فرفره می کنی. فاصله بین یک قاشق تا هواپیما فقط خلاقیت محض است یعنی همان چیزی که تو به شاداب ترین شکل ممکنش داری و دلم نمی خواهد سرمایه به این پرمایگی را از کف بدهی. می دانم که اشیا را اگر به همان منظوری که برای آن ساخته شده اند به کار ببریم بیشترین استفاده را خواهند داشت. ولی دلم می خواهد خود تو این را کشف کنی و تازه اگر هم نکنی چه عیبی دارد که برای همیشه خیال کنی موز پوست کنده ات عروسکی است که دست هایش را به طرفین باز کرده و از بازی با آن لذت ببری؟ چرا نباید اجازه داشته باشی با شیر خوردنی روی دیوار نقاشی بکشی یا روی الاکلنگ تمرین تعادل کنی؟

عزیزم باغ وحش کلن را دوست داشتی چون برای تو نه فقط محلی بود برای دیدن حیوانات. تو برگ های زرد افتاده را جمع کردی، بوته ها را لخت کردی، زیر طاقی های بزرگ داد زدی و از طنین صدایت لذت بردی، از پله های خانه فیل صد بار بالا و پایین رفتی، آب بازی کردی و در محوطه های باز دویدی.

دیدن دنیایی نو از چشم بکر توی نازنین برای من لذتی شگرف دارد. متشکرم که مرا مهمان این جهان تازه کرده ای.

 |+| نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 16:0  توسط لیلی  | 
 

 آراز و بابابزرگ

با پسرم: عسلم! خوشبخت کسی است که یک نفر را در دنیا داشته باشد که به اندازه یک مادر یا پدر دوستش داشته باشد.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 0:46  توسط لیلی  | 
 
  بالا