|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
چند سال گذشته از آن روزی که دور افتادم از آغوش پرمهرت؟ سی ام مرداد ماه چه سالی بود؟ چند سال فاصله هست از آن نجوای عاشقانه "خدایا دخترم لیلی را به تو می سپارم؟" کی بود آن شب طولانی که تا صبح خوابمان نبرد و نشستیم به حرف. حتی همان لحظه هم گمت کرده بودم. همان جایی که می گفتی کمردرد امانت را بریده است. از کجا باید می دانستم که سرطان انگشتان پرمویش را لای مهره های ستون فقراتت می گرداند؟ از کجا باید می فهمیدم که شب آخری است که می بینمت؟ چطور حدس می زدم که سه ماه بیشتر تا تولد واپسینت فرصت نیست مادر؟ بگذار بگویند که دیوانه ام. اما هنوز هم دلم می خواهد بویت کنم. هزار بار. و تو زیر گوشم بگویی: "بالامدی، الله بالامدی"*. از همان ها که هر روز می گویم : به پسرم. می گویم و لابلای موهای عسیلنش دنبال رایحه تو می گردم. مادر... مادر.... مادر...
با پسرم: اگر يكروز دانستي كه باران را دوست نداري، اگر باران را نفهميدي، يكروز كه آسمان دلش شور گريه داشت دوچرخه ات را بردار و بزن به دل دشت. پسر كوچولوي دوست داشتني ات را كه دو تا چال لپ داشت و يك بغل محبت صاف بي موج، بگذار توي تريلر پشت دوچرخه و بوسه اي از موي عطرآگينش بردار. پيش از رفتن مطمئن شو كه باران پسرت را خيس نمي كند، اما او خوب مي تواند تماشايش كند. بپر روي زين و پا بزن. بگذار باران سلولهاي روحت را بشويد و زنده ات كند. بگذار باران بزند بر هر چه دلتنگي و اضطراب و بدخلقي است. بگذار باران پاكت كند. براي پسرت آواز بخوان و مكث كن تا با آن صداي نازكش همراهيت كند. وقتي خنده آسمانی اش در هواي خيس پيچيد، دنيا برايت آفتابي مي شود. خورشيد سعادت مي درخشد از وراي آنهمه ابر... اگر مي خواهي عاشق باران شوي، پسرت را با خود به تماشاي باران ببر. اگر مي خواهي جهان را با همه زيبايي اش درك كني، كودكت را دوست داشته باش و آنوقت اجازه بده که مهرت به او در گوشه گوشه دنیایت جاری شود.
پی نوشت ۱: واکسن یک و نیم سالگی با دو ماه تاخیر تزریق شد. گریه هایش را با نشان دادن عکس یک زرافه در حال بوسیدن بچه اش آرام کردیم. پسرم مطب دکتر را با کارهای دوست داشتنی اش روی سرش گذاشت. خانم دکتر ریتا وقتی راجع به میزان فعالیت پسرک سوال می کرد نگاهی خنده ناک انداخت به او که کاملا مستقل رفته بود روی میز و داشت سیم های پشت کامپیوتر را می کشید! منتظر جواب من نماند و نمره کامل را به او داد. وقتی آراز قهرمان همه هفت مکعب توی صندوق را با هر دو دست و با مهارت چید و چند کلمه داچ را با دکتر بلغور کرد همه تیک های مثبتش را تا دو سالگی گرفت. غیر از قدش که یک نیم منحنی پایین آمده نگرانی دیگری نیست. واکسن بعدی سه ماه دیگر...
پی نوشت ۲: گزارش تحقیقاتی تمام شد. جلسه ماند برای بعد. غر زدنم نمی آید بس که نتیجه اش جالب توجه از آب درآمده است. عزیزانی که دل به غر خوش کرده اند انشاالله دفعه های بعد.
پی نوشت ۳: من باز هم نیستم مدتی. در پناه حق باشید.
* تركي: عزيزمه، خدايا فرزندمه...
چتر قشنگ من کو؟ --- چه رنگيه زود بگو ----- دورنگ سرخ و آبي ---- با دسته اي كوتوكو!
عمو زنجیرباف؟ بَ!!! زنجیر منو بافتی؟ بَ!!! پشت کوه انداختی؟ بَ!!! بابا اومده.... چی چی!!!
کلماتی که زیرشان خط کشی شده از فرموده های ایشان است.
- کاچ (قارچ)... ف ف (فلفل)... آناس (آناناس)... گوجو (گوجه)... سيب (سيب) ... ايو (انگور)... خس (خرس)... کوسو (کوسه)... کاگ (کانگرو)... دُ (دلفين).... مي (ميمون)... خو (خوك) ... في (فيل) ... فك (فك)... ابسا (اسب آبي) ... ويز ويز (مگس) ... نمس (نمس هندي) ... طو ... (طوطي) ... قور (قورباغه) ... بس (بز) ... پَشَ (پشه) ... عکی (عنکبوت) ... عَوَض!!!
کلمه به نظرم عجیب می رسد. نگاه می کنم و می خندم. توی کتاب عکس یک گوزن است!!!
- پسرم بیا اینجا ...
- Ok!!!!
.... لوس را پیدا کردم. برای نخستین بار با سازمانی آشنا می شدم که کار آن دریافت، نگهداری و ایجاد نوعی بانک اطلاعاتی درباره کودکان است. طی یک جلسه کوتاه و رایگان مشاوره ای دریافت کردم که به من کمک کرد تا چند مدرسه از این دست را بشناسم. گاهی چقدر همین حمایت های به ظاهر ساده به انسان در بهره گیری موثرتر از محیط زندگی کمک می کند.
قرار ملاقاتی گذاشته شد و من و پسرم راهی پیش دبستانی مونته سوری شدیم. اشتیاقم برای دیدن همه آن ابزار و آلات مونته سوری که پیش از آن فقط درباره اش شنیده بودم حد نداشت. نمی دانم کدامیک از ما کنجکاوتر بودیم. من یا آراز؟




محیط مدرسه و امکانات موجود فراتر از آن چیزی بود که تصورش را کرده بودم. همه چیز، منظم، ساده و دوست داشتنی بود. فضای وسیع و نورگیر و مدیر لایق و مربیان خوش اخلاق. چند پرسش کوچولو کافی بود تا بفهمم آنها واقعا با این روش آشنا هستند و واقعا دارند برای راهبرد آن تلاش می کنند. برای همین هم یک جا برای آراز کوچولو ذخیره شد تا تصمیم گیری نهایی ما.
اما نکته هایی هم هست که تا آن زمان باید حل و فصلشان کنیم:
متد مونته سوری روش جالبی است برای تربیت و دیدگاه های بکری که ارائه می دهد نوعی انقلاب در زمینه تعلیم و تربیت ایجاد کرده است. اگر روش های دیگری را نمی شناسیم یا کمتر راجع به آنها خوانده ایم به دلیل فراگیری کمتر آنهاست یا متاخرتر بودنشان. اما در زندگی واقعی روانشناسان و متخصصان امور معتقدند که شاید نتوان همه این دانسته ها را پیاده کرد. خود ماریا هم اذعان می کرد که اجرای بخش شنیداری شیوه تربیتی اش بسیار مشکل است و نیاز به معلمان بسیار ورزیده و آموزش دیده دارد. من هم گمان نمی کنم حتی اگر مدرسه ای نام مونته سوری را بر خود داشته باشد واقعا توانایی ایجاد همه شرایط را داشته باشد. مثلا من وسیله ای برای پخش موسیقی در کلاس ندیدم و در برنامه هایی که گرفتم توضیحی در این مورد نبود. اگرچه هنوز هم معتقدم شرکت پسرم در کلاسی که حداقل معلمش با پس زمینه فکری "آزادی کودک در امر آموزش" حاضر می شود بسیار ارزشمند است حتی اگر نتواند واقعا به این ترتیب عمل کند.
نکته دیگر نتیجه این روش تربیتی است. برای سالهای نخست این روش ایده آل است ولی تصور یک دبیرستان مونته سوری را نمی توانم در ذهنم بگنجانم. در دنیایی زندگی می کنیم که گاهی واقعا بچه هایمان ساعتهای بسیار بسیار طولانی را باید صرف نشستن و آموزش چیزهایی بکنند که هیچ علاقه ای به آنها ندارند. این مفاد آموزشی ضروری اند و نمی شود از آنها گذشت. راه دیگری هم جز این نوع آموزش برای یادگیریشان وجود ندارد. سیستم مونته سوری زمانی موفق خواهد بود که همه به صورت یکسان از آن استفاده کنند و دانش آموز فارغ التحصیل از مدرسه "کنجکاوی و خلاقیت" مجبور نباشد در مرحله ای از زندگی اش با دانش آموزی که به روش "حفظ کردن اجباری" آموزش دیده است مسابقه محفوظات بدهد.
نکته دیگر ساعات کاری من و سایر فعالیت های فوق برنامه آراز است که هیچ جور با این کلاسها سازگار نیست. یا یکی از این مجموعه ها باید تعطیل شود و یا اینکه پسرم را بزنم زیر بغلم و بروم به سیاره عطارد که طول یک شبانه روزش ۵۹ روز زمینی است! راه حل دیگری به ذهنم نرسیده و فعلا دارم راجع به آن فکر می کنم. از همه پیشنهادها استقبال می شود...
پی نوشت ۱: این روزها باید یک گزارش تحقیقاتی مهم را آماده کنیم برای ارائه. زمان کم دارم و خیلی پرمشغله ام این روزها و ذهن درگیرم را هم همه جا با خودم می برم. تا جلسه کذایی برگزار شود می شود گفت که غایبم. بعدا می آیم و حسابی غرش را می زنم بلکه دلم خنک شود.
پی نوشت ۲: دونه عزیز من هم از بقیه سیستم ها بی اطلاعم اما هنوز هم دارم می گردم. اگر چیز به درد بخوری پیدا کردم حتما همین جا منعکس می کنم.
پی نوشت ۳: قدقد عزیز! برداشت من از قضیه به این صورت بود که سیستم تربیتی مونته سوری برگرفته از یکسری اصول روانشناسی است نه برعکس. اما قطعا اینهمه به هم بی ارتباط نیستند.
با پسرم: عزیزم گاهی سرراهمان به مهدکودک، می رویم به یک مزرعه پر از گاو خالمخالی سیاه و سفید که تو عاشقانه دوستشان داری. دیروز پدرت می گفت گاو بودن در نهایت کار سختی است.... اولش فکر کردم که از کجا می شود قضاوت کرد؟ من که هرگز به جای آنها نبوده ام. اما بعد دیدم که خیلی از ما آدمها در بخشی از زندگیمان گاو بوده ایم. وقتی کسی خودش را در حصار داشته هایش مخفی می کند، هر روز با بی احساسی روی گل ها خرابکاری می کند، افکار یک میلیون سال پیشش را از معده چهارمش برگردانده و امروز نشخوار می کند، با بی غیرتی سایر هم مرتع هایش را می فروشد به چند صباحی بیتشر زنده (و بیشتر گاو!!) بودن و گاوانه شادی می کند برای دیرتر به مسلخ رفتن چه اسم دیگری می توان به او داد؟ گاو بودن روشی است سالم، مفید برای محیط زیست ولی رویهمرفته سخت. پدرت راست می گفت.
ماریا مونته سوری در قرن نوزدهم متولد شد و اولین پزشک زن ایتالیایی بود که بعدها تحصیلاتش را در زمینه مردمشناسی و فلسفه ادامه داد و معلم شد. ماریا که خودش خاطره خوبی از دوران مدرسه اش نداشت تصمیم گرفت نوع دیگری از آموزش را روی کودکان امتحان کند که در آن هر بچه ای حق انتخاب داشته باشد برای آموختن آنچه که می خواهد و به این ترتیب آزادی را کشف و تجربه کند. او مسئولیت اداره مدرسه ای در بخش فقیر نشین رم را به نام "سرای کودکان" به عهده گرفت و با پیاده کردن شیوه آموزشی تازه اش در نهایت شگفتی متوجه شد اگر برخلاف روش تربیتی رفتارگرا ها آموزش کودکان با پاداش و تنبیه به زنجیره ای از دلسردی ها و دلزدگی ها تبدیل نشود، شوق و شور درونی کودکان برای یادگرفتن و کشف جهان هستی برای راهنمایی شان کافیست و همین کار را برایشان لذت بخش و دوست داشتنی می کند. او بعدها مطالعه های خود را در زمینه های روانشناسی، آموزش و پرورش و زبان آموزی کامل کرد و سیستم آموزشی فوق العاده اش را در طی جنگ جهانی دوم و بعد از آن در سراسر دنیا معرفی کرد و موفق بودنش را هم ثابت کرد.
برخی از عقاید مونته سوری را از این وبلاگ با کمی ویرایش و تلخیص این جا می آورم. این نظریه ها برای من بسیار عمیق و آموزنده بود و پنجره جدیدی از دنیا را به عنوان یک مادر برایم گشود. حیفم آمد که آنرا با شما تقسیم نکنم:
مرحله از تولد تا هفت سالگی مرحله ای است بسیار حساس که در آن کودک به صورت خودجوش تاکید بر نظم، پرداختن به جزئیات، به کار گیری دست ها، راه رفتن و زبان می آموزد. مونته سوری می گوید :"همه این فراگیری ها خودبخودی است و بدون معلم انجام می شوند و در سنین تا قبل از هفت سالگی انجام میشود و وقتی که کودک همه کارها را به تنهایی انجام داد، ما تازه آن موقع او را به مدرسه می فرستیم و به عنوان یک کار بزرگ سعی میکنیم به او الفبا بیاموزیم ! همچنین ما گستاخی را به حدی میرسانیم که تمام توجهمان را روی عیوب و کاستی های کودک متمرکز می کنیم که در مقابل تواناییهای او بسیار ناچیزند." او همچنین معتقد است بر حسب این که محیط زندگی کودک دارای تمدنی ساده یا پیچیده باشد، تار ذهنی او (ذهن کودک را به شبکه تار عنکبوتی شبیه است که در پی شکار لحظه ها و درک پدیده ها دام گسترده است.) کوچکتر یا بزرگتر خواهد بود و به او امکان رسیدن به هدفهای بیشتر یا کمتر را می دهد. به این ترتیب غنی سازی محیط در این مرحله بسیار مهم است. کارهای عملی که این مرحله می تواند انجام گیرد «تمرینات زندگی روزمره» هستند و با کنار زدن حد و حدودی که معمولا بر بچه ها اعمال می شود و انجام مستمر این تمرین ها می توان او را به سوی استقلال و خودکفایی برد. در این مرحله از زندگی بردباری،دقت و تکرار مربی/ والد اهمیت فراوانی دارد.
این که مدرسه محل ارائه آموزش است، یک دیدگاه است ولی در همان حین و با توجه به زمان بسیار زیادی از زندگی کودک در آن می گذرد می توان گفت محلی است برای آماده شدن برای زندگی. در این مورد مدرسه باید بتواند تمام نیازهای زندگی را برآورده سازد. تعلیم و تربیتی که مبتنی بر اصلاح کودک باشد یا او را مجبور کند ماهیت واقعی خویش را انکار کند، او را به طرف ناهنجاری ها سوق می دهد. با آموزش در شيوه ي مونته سوري، نه تنها كودكان را از كودكي طبيعي شان محروم نمي شوند، بلكه پيشرفت هاي ذهني و هوشي آنها را سرعت مي گیرد. کودکی دوران حساسي است كه يادگيري كودك به سادگي انجام مي گيرد و مغز او بيشترين واكنش را به محيط آموزشي دارد.
ماریا می گوید: "كودكان بايد معلم ما باشند؛ كودكان موجودات ضعيف و بيدفاعي نیستند كه نيازهايشان تنها حمايت شدن و كمك گرفتن از ديگران باشد! آنها موجوداتي الهياند كه از لحظهي تولد یک زندگي درونی غنی دارند و به وسيله فطرت هوشمندي هدايت ميشوند كه به آنها توانايي ساختن شخصيت انساني را ميدهد. اين كودكان، بزرگسالان آينده هستند و ما بايد آنها را بهعنوان شكلدهنده اصلي بشريت بپذيريم. بزرگترين راز پيدايش ما در درون كودكی ما نهفته است و آنچه انسان را به كمال ميرساند در درون او متجلي است. بر این اساس وقتی بزرگترها تمايلات طبيعي و حساس كودك را سركوب ميکنند، در درون او مخالفتها و مقاومت هاي سرسختانهاي را بيدار ميكنند كه به انحطاط و بيماريهاي رواني منجر ميشود."
ماریا معتقد بود اشیائی که حواس کودکان را تحریک می کند و به آنان امکان فعالیت جسمانی می دهد، بسیار اثربخش هستند. ساختار خاص وسايل و كاربرد آنها در كلاس موجب افزایش خلاقيت در كودكان مي شود. با معرفي وسيله اي جديد، كودك هيجان زده مي شود و بعد از معرفي و شناساندن آن توسط معلم، تمام تلاشش را مي كند كه روي آن تسلط كامل پيدا كند. استفاده ي مناسب از اشيا در محيط آموزشي كودك امري حياتي است. ساختار در يادگيري كودك بسيار مؤثر است زيرا كودكان در ساختار، نظم و تكرار را مي بينند و احساس امنيت مي كنند. فعالیت های ابتدایی او به نخ کشیدن مهره ها، دوختن تکه پارچه ها و دگمه ها، وصل کردن مهره ها و به بند کشیدن شان بود. درمرحله بعدی او حروف الفبا را با قطعات چوبی ساخته شده بودند در اختیار نوآموزان قرار می داد و با این روش جالب خواندن و نوشتن را به بسیاری از کودکان آموخت. او همچنین به این نتیجه رسید که یکی از نکات مهم در رشد، حرکات ریتمیک است که باعث پرورش و رشد جسمانی کودک می شود.
تمركز به دقت و آرامش و گاهي اوقات نشستن نياز دارد. براي كودك بسيار مهم است كه با هدف ثابتي خود را مشغول انجام يك كار كه خود نيز آن را انتخاب كرده است، بكند. وقتي كه بچه ها كارشان را شروع مي كنند به محل و مكاني مناسب نياز دارند تا خود همه چيز را به طور عملي تجربه كنند. زيرا آنان ازطريق تجربه بيشتر از زماني كه به آنها مي گويند كه چه كار كنند، چگونه آن را انجام دهند و در كجا به كار بپردازند، رشد مي كنند. اما همچنان توجه به برنامه هاي آموزش فردي براي تك تك دانش آموزان كلاس از اركان اصلي اين شيوه است.
زمان كافي براي فعاليت هاي گروهي و رشد اجتماعي وجود دارد. كلاس هاي مونته سوري بايد كودك را تشويق به ايجاد رابطه ي هدفمند با ديگران در كلاس كند. به علت سن دانش آموزان، كمك هاي دوطرفه ي همكلاسي ها به يكديگر و احترام به استقلال كودكان تشويق مي شود، اما هرگز تحميل نمي شود. يك كلاس مناسب دربرگيرنده ي مكالمه، فعاليت هاي بيروني، موسيقي و حركت در كلاس است.
وقت كافي براي بازي هاي تخيلي، موسيقي، هنر و خلاقيت وجود دارد. كودكان بايد داستان سرايي كرده و آن داستان ها را بازي كنند تا در آنها اعتماد به نفس رشد كند. بايد در كلاس ابزار هنرهاي بصري براي پرورش برخي خلاقيت ها فراهم شود. دكتر مونته سوري به وجود يك برنامه موسيقي اصرار داشت و معتقد بود كه موسيقي بخشي خاص از خلاقيت كودك را رشد مي دهد.
در كلاس آزادي هاي زيادي براي كودك درنظر گرفته شده است. اصل بنيادي شيوه ي آموزشي مونته سوري، آزادي كودك است. آزادي عمل فردي موجب رشد شخصيت و كمال دانش آموز مي شود. البته داشتن آزادي بيش از حد، براي مثال آزادي در استفاده از وسايلي كه هنوز برايش مجهول هستند و به او معرفي نشده اند، فقط ذهن كودك را مشغول مي كند. يك معلم خوب هميشه مراقب پيشرفت دانش آموزان است.
روي مهارت هاي زندگي هم تأكيد زيادي مي شود. كودكان راجع به انجام برخي كارهاي روزمره بسيار كنجكاو هستند. تمرين چنين فعاليت هايي توانايي هاي حسي، مهارت هاي حركتي، همكاري، قدرت عمل و اعتماد به نفس و استقلال كودك را رشد مي دهد.
به این ترتیب بود که ما هم پیوستیم به جمع علاقمندان به مونته سوری. بعد....
پی نوشت: این داستان ادامه دارد.
پی نوشت ۱: پسر ما ماشین دار شد. وسیله نقلیه اش شبیه این عکسی است که می بینید و به پشت دوچرخه وصل می شود و با حرکت آن حرکت می کند.
پی نوشت ۲: پویان کوچولو مهمان عزیز خانه ما در هفته گذشته بود. پویان باهوشی که من دیدم یک جفت چشم سیاه درشت داشت با یک عالم اعتماد به نفس و سوال های جالبی که می پرسید و مادر مهربانی که برای بودن با او وقت و حوصله داشت. این کوچولو به گمانم یکروز مرد بزرگ و معروفی خواهد شد. دوست دوست داشتنی پسرم، متشکرم که آمدی. 
پی نوشت ۳: باران رحمت الهی یکبار دیگر زمین را سیراب کرد. تولدش مبارک!
پی نوشت ۴: چند وقت قبل در راستاي علاقه تمام نشدنی آراز کوچولو (و خودمان البته!) سری زدیم به باغ وحش دریایی یا دولفیناریوم هاردویک. وقتي توجه موشكافانه و مهر بي پايانش را به موجودات زنده مي بينم از خودم مي پرسم كه تعامل پسرم با دنياي پيرامونش چگونه خواهد بود؟ آيا موفق خواهم شد اين علاقه را كه امروز به شكل جوانه دولپه اي سبزي در خاك دل دريايي اش باليده است، به "اصل احترام به حق حيات"¤ همه موجودات جهان پيوند دهم؟




تصوير۱: تعجب مي كنيم!
تصوير۲: دلفين هاي باهوش و ابراز علاقه و اعتماد به آموزگارانشان.
تصوير۳: فك ها. ماهي من كوش؟
تصوير۴: محو تماشاي فك هاي شناگر.
پی نوشت ۵: از یکسالگی به بعد برنامه قصه شبانه از برنامه های پیش-خوابمان حذف شده بود. به همت آتا محمد یکماهی می شود که دوباره همه خانواده قبل از خواب دور هم جمع می شویم و گوش می دهیم به نقل های شیرین پدر. قسمت با مزه ماجرا عشق توصیف ناپذیر آراز است به داستان خرگوش بازیگوش و لاکپشت دانا. هرشب اولین قصه باید همین باشد وگرنه هرچه هوس خواب گریز ناپذیر باشد چشمهایش را باز می کند و خیلی جدی گوشزد می کند: "لاتیکو!" یا همان لاک پشت در فرهنگ واژگان آراز.
¤ اصل احترام به حق حیات: دکتر آلبرت شوایتزر پزشکی که همه زندگی خود را وقف خدمت در آفریقا کرد این نظریه را ارائه داد. او اعتقاد داشت انسان باید به همه صورت های حیات و همه موجودات زنده احترام بگذارد.
|
|