|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
روحم در تب و آشفتگي مي سوزد.
كوفته ام! چشمهايم آرزوي گريه دارند؛ نمي شود. اين اشك ها به درد هيچ كس نمي خورد. خريداري ندارد. مي گذارم داغي شان پلكهايم را بگدازد. كابوس ها آمده اند و روياهاي شيرينم را برده اند. برگشته ام به آن سالهاي دور كه در پنجره هاي خانه مان را چسب مي زديم و آژير قرمز را كه بر سرمان آوار مي كردند تا مدرسه نيمه ساز همسايه مي دويديم و پناهي مي جستيم. حتي پيشتر... روزهايي كه شايد به ياد نياورم چرا كه به زحمت اگر وجود داشتم، اما جايي در آن پيج و واپيچ هاي ناخودآگاه ذهني ام پنهان است: روزهاي خونين زندان و رگبار و شعار. روزهاي منقلب. سهمم را كه از كودكي و نوجواني گم كرده ام هنوز از دنيا طلبمندم. در پي مطالبه اش نيستم اما امروزم را هم در اين فغان و زنجموره و گريه هاي دردآلود دارم مي بازم انگار. وحشت زده ام. بارها پسرم را نگاه مي كنم و مي بويم تا مطمئن شوم آن گل پرپر معصومي كه كيلومترها دورتر از اينجا با گلوله راه گم كرده اي مرده است پسر من نيست. چه خودخواهي واهي مادرانه اي! مي خواهم كسي بيايد و مطمئنم كند كه آينده ام را از من نخواهند ربود و آزادي ام را و خواسته هاي طبيعي اجتماعي ام را. به اين مردم مي نگرم كه چطور با روزمرگي هاي ساده شان خوشند. به آنها كه در گذشته شان جنگ و انقلاب و سازندگي نيست (كتاب تاريخ شان از كتاب اجتماعي ما لاغر تر است)؛ امروز را بي ترس از باتوم و لگد و پليسند، فردا را هم با اعتماد به نفس شيريني به خود مي خوانند. به اين مردم نگاه مي كنم و تلخ مي شوم كه خوب مي دانم من از جنس آنها نيستم و دلم ديوانه وار مي خواهد كه بودم و مي شد و صاحب آن نامردي و نامرادي و بي رگي انسان هاي بي وطن بودم كه بتوانم براي هميشه ببرم از اين خاك و خودم را هم نفي كنم بلكه خوشبختي و آسودگي را براي چند و اندي هم كه شده در كنارم ببينم. گناه من چه بوده و هست. مي پرسم از خودم.
جوابي ندارم. فقط هر شب پرده ها را مي كشم و درزهاشان را مي پوشانم از ترس و خواب آن مادر بي فرزند را مي بينم كه سرمايه اش را باخته است و بي جوابي اش در ترازوي زندگي لابد سنگين تر و سهمگين تر است.
و اما با تو پسرم...
پسرم هيچ باورم نمي شود خواسته باشم اين ها را براي تو بنويسم. اما نمي دانم از بخت بد يا خوب ايراني هستي. هيچ چيز زود نيست براي يك كودك ايراني كه بداند...
به من قول بده كه هرگز آلت دست هيچ جربان فكري نباشي. توي چشمهايم زل بزن و بگو كه هرگز نظام مندي فكري ات را تابع سليقه هيچ سياستمداري نخواهي اراست و هميشه قواعد ذهني ات را براي سنجش درستي يا نادرستي افكار شناور اطرافت دم دست خواهي داشت. قسمت مي دهم به حرمت آن جاودانگي و حياتي كه سهمي در اهدا آن به تو داشتم، كه همواره زندگي را از مرگ محترم تر بداني و "به خاطر هيچ اورنگي به حقيقت خيانت نكني"* بگو كه انگشتان شاداب زندگي بخشت را به خون هيچ موجود زنده اي نخواهي آلود و ميراث گرانقدر انسانيت را با صداقت پاس خواهي داشت. پسرم به مادرانگي مادرت سوگند ياد كن كه هيچ مادري را غرق داغ فرزند نكني. پسرم تو آينده مني. اگر بدانم كه همه دارايي ام را از امروز -كه آنهم وامي است باز ستانده از پيشينيان دلاورم- بر دوش استوار و امينت مي گذارم ديگر ترسي از نامردمي هاي رفته بر امروزم نخواهم داشت. نگاهم كن، دست هاي ظريفت را گرد گردنم حلقه كن... قولم بده كه هرگز نكشي... و هرگز خودت را جز براي حقيقت و نيكي به ورطه خطر نيفكني...
پي نوشت1: گاهي آنقدر دوستت دارم كه وقتي كنار توام دلم برايت تنگ مي شود!
پي نوشت2: عادت مي كنم. به زودي. آنوقت دوباره با اميد مي نويسم. ببخشيد اگر دلمرده ام اين چند روزه.
* بتهوون
خیالیم بویلانیر دامنان دیواردان
فیکریمده یار باغین گزمک هاواسی
قاپیلار باغلیدیر
یول تاپیم هاردان؟
دیوارلار دیوارلار یول ورون گئچیم
ولکانام نفسیم آتش قوپارار
بولادام ساللانسا قاشیم قاباغیم
آغلارام عالمی سئللر آپارار¤
ترجمه:
در یک دست قلم و در دست دیگرم کاغذی دارم
خیالم از فراز دیوار باغ سرک می کشد
آرزويم اين است كه در خانه دوست راهي بيابم
درها بسته اند اما. از کجا راهی پیدا کنم؟
دیوارها! کنار بروید، من همان آتشفشانی هستم که نفسم آتشی جهانسوز بر پا می کند
من ابرم، اگر اخمی بر چهره ام نقش بربندد
چنان گریه می کنم که دنیایتان را سیل ببرد...
¤ بخشی از نامه منظوم سهند به شهریار
با پسرم: قهرمانم! دلم گرفته! قلب مادرانه ام زیرضربه های شلاق این عکس ها که هر روز می بینم پاره پاره است... فردا که بزرگ بشوی یکی از این دو سو خواهی بود: آنسو که ضربه های باتوم را می خورد یا آنسو که چنین وحشیانه می زند به قصد کشت. آخر عزیزم من آینده بهتری برایت آرزو می کردم! من امروز بهتری برای همه ایرانیان می خواستم...
پی نوشت: مادرم قلبم هنوز به یاد توست... روزت مبارک: ببخش كه تبريكم تلخ است...
آفریدن هنرمند بی شک از کشیدن یک شاهکار نقاشی سخت تر است.
همیشه گله مند بودم از بی اعتنایی سیستم آموزشی کشور به استعدادهای هنری. مهندس، ورزشکار و دکتر تا دلت بخواهد داریم. تعداد هنرمند های تربیت یافته در این روش آموزشی- اگر خودجوش ها را کنار بگذاریم- صفر است. هنرمند برای من البته معنی خیلی عام تری دارد: یعنی کسی که توانایی ابراز خودش را داشته باشد. کسی که بتواند رابطه مسالمت آمیز سالمی با جهان بیرون و درونش برقرار کند. کسی که روش منحصر به فردی را برای بیان دیدگاهش بشناسد.
همیشه از خودم می پرسیدم که :"خوب. حالا که منتقد روش موجود هستم پس برای بچه ام چه می توانم بکنم؟" کتابی خواندم به نام "کلیدهای پرورش خلاقیت هنری" از سری کتاب های کلید های تربیت کودکان و نوجوانان ترجمه اکرم قیطاسی. این کتاب مطابق بود بر پیش پذیره های من و باعث شد شروع کنم به تحقیق محتاطانه ای درباره نقاشی و هنر. این کتاب و به دنبال آن چند روز کند و کاو در مراجعی که می شناختم نکات تازه ای را برایم روشن کرد که کلی تکانم داد. گفتم بد نیست چند خطی را اینجا واگو و با حاشیه نویسی خصوصی اش کنم.
اما این که ما کجا هستیم. هر روز چند دقیقه ای از لحظه های مفید آراز صرف نقاشی می شود. بار اولی که در یازده ماهگی ابزار نقاشی را در اختیارش قرار دادم تمایل پایان ناپذیری به خوردنشان نشان داد. تصمیم گرفتم به جای راه انداختم بحث پایان ناپذیری با آراز که :"اینو نخور! باهاش نقاشی بکش" وسیله اش را عوض کنم: خوراکی های مایع و رنگی. نقاشی با غذا تا چندین ماه ادامه داشت و حتی همین حالا هم دارد. هر روز با بخشی از لیوان شیر صبحگاهی، سینی صبحانه رنگ آمیزی می شود. از حدود یک ماه قبل خودکار و مداد هم وارد لیست شدند: گرچه کمتر تحویلشان می گیرد. روان نویس یک استثنای دوست داشتنی با اثر مانا است. ملحفه ها و دست و پای ما را اگر گیر بیاورد خط خطی می کند. چند روزی است که منحنی های بسته هم وارد مجموعه خط خطی های آراز شده اند.
اما کاری که برایش لذت نقاشی را داشته باشد با مداد شمعی روبراه می شود. یک بسته کامل را جوید تا بالاخره از صرافت خوردنشان افتاد. پسر ما نقاشی روی کاغذ را دوست ندارد. برای همین هم بخشی از کف پارکت اتاق پذیرایی را برای این کار در نظر گرفته ایم. معمولا یکی دو مداد شمعی را دم دست می گذارم. گاهی که چشمش را می گیرد می نشیند به نقاشی. توصیف های من و پدرش به عنوان تشویق کار را به اینجا رسانده که بعد از اینکه یکی دو خط می کشد، چند لحظه با دقت به چیزی که کشیده خیره می شود و بعد در مورد آن شروع به سخنرانی می کند! با دست خطوط را نشان می دهد و برایمان به زبان آرازی توصیفش می کند و سرش را تکان می دهد. از حالت جدی که می گیرد کیف می کنم و خنده ام را می خورم مبادا که تبسم مرا بد تعبیر کند و دلخور شود:) از دو روز قبل دیوارها هم به این مجموعه اضافه شده اند. بیچاره صاحب خانه و کاغذ دیواری هایش!!! سعی می کنم پاک کردنشان را بگذارم برای وقتی که خواب است (اگر بشود که نمی شود). درست است که بچه های کوچکتر بعد از کشیدن اثر خود را به یاد نمی آورند ولی از پاک کردن آنها در حضور آفریننده شان ناخودآگاه شرمنده می شوم، اگر عکس آن ها را هم گرفته باشم باز هم خودشان تازگی جذاب تری دارند. گاهی هم همانجا می مانند تا خانه مان بوی تخیل پسرم را بگيرد. نمی توانید حدس بزنید راه رفتن روی روياهاي آراز کوچولو چه کیفی دارد.
پی نوشت: مادر مارتیا کوچولو در آخرین پستش درباره ابزار مفید برای نقاشی نوشته است.
با پسرم: ای ایران ای مرز پر گهر... ای خاکت سرچشمه هنر... انتخابات ریاست جمهوری در پیش است. دلم برای ایرانمان تنگ شده است: همین.
هفته گذشته يكي از به ياد ماندني ترين روزهاي زندگي هنري من را در خود داشت. فرصت مغتنمي پيش آمد تا همراه با تعدادی از دوستان ایرانی سري به موزه كرولر مولر¤ بزنيم در حومه شهر اپلدورن¤ هلند. این موزه در میان پارک ملی حیات وحش هوخه ولووه¤ قرار گرفته است و خود پارک دوچرخه های سفیدی در اختیار بازدید کنندگان قرار می دهد و امکانات خاصی هم مثل یک مسیر دوچرخه رو در پارک پیش بینی شده است. راندن این دوچرخه های سفید در سایه روشن پوشش جنگلی لذت ویژه ای دارد، گرچه برای ما به دلیل کمی وقت و ترمزهای پدالی دوچرخه های موجود (که کار دوچرخه سوارهای ناشی را مشکل می کرد!!!) نیم ساعت بیشتر طول نکشید. لازم است اضافه کنم که حتی برای یکبار عبور از مسیر باریک کمربندی که هوخه ولووه را دور می زند ساعت ها وقت و انرژی لازم است. خود موزه را زنی علاقمند به هنر به نام هلنه کرولر مولر در سال ۱۹۰۵ بنیان گذاشت و در طی سال های بعد بزرگترین مجموعه شخصی جهان از آثار ونگوگ را (یا همان طور که به داچ تلفظ می شود: ونخوخ) جمع آوری و یازده هزار اثر هنری دیگر را هم رفته رفته به آن اضافه کرد. عاقبت و پس از ورشکست شدن، مولر کل کلکسیون را به دولت هلند بخشید. غیر از تابلوهای نقاشی، ده ها تندیس و مجسمه در باغ مجسمه های موزه در فضای آزاد قرار گرفته اند.
اولین بار بود که اینهمه هنر حجمی را یکجا می دیدم. تقسیم بندی باغ ها و باغچه ها و پوشش گیاهی، که به نوعی با هر مجسمه در ارتباط متقابل بود، چشمنواز و خیره کننده می نمود. اعتراف می کنم که خیلی از آثار برایم بی معنی ماند و اسم های عجیب شان هم کوچکترین کمکی به کشف ناگفته هایشان نکرد. به طرز نامفهومی حس می کردم که حس بصری من برای فهم این هنر زنده (پیکره تراشی) آموخته نشده است. با اینهمه و با وجود همراه کوچولوی کنجکاو و گاه خسته ام که مدام از من پیشی می گرفت، عقب می ماند یا توی کالسکه اش غر می زد، بازدید از این باغ، فوق العاده دلپذیر و دوست داشتنی از آب درآمد. مجسمه ها انگار با زبان بی زبانی، برای من داستان های نهفته ای را واگو می کردند. این سازه های رنگارنگ فوق عجیب در متن سبز و گلباران شده اطراف، از سیاره دیگری آمده بودند انگار. بعضی ها را بیشترک دوست داشتم. هرچه هم فکر می کنم هیچ دلیلی برایش ندارم. صرفا بیشتر منقلبم کردند: همین! مثل تندیس پالیساده (مانده در حصار) اثر اورت استروبوس و یک ستون فلزی بلند که در یک سوم پایینی مثل یک سوسیس حلقه حلقه می شد. نیدل تاور (برج سوزنی) اثر کنث اسنلسون هم که برج بسیار بلندی بود و قرار بود تصور بی کرانگی و سفر به بی نهایت را در بینندگان زنده کند ولی تنها چیزی که به من داد حس ترس بود!




اشتباه ما این شد که بخش سرپوشیده را گذاشتیم برای نیم ساعت پایانی. می دانستم که باید منتظر تعداد قابل توجهی از آثار ونگوگ باشم اما حس مخالف خوانی قلقلکم می داد که: "تصویر بیشترشان را قبلا دیده ام". یا اینکه: "کلکسیون اصلی آثار او در آمستردام است....". به علاوه چند اتاق با دیواره های مفروش از هنر مدرن و کوبیسم پیش رویم بود که نشد بی توجه از آن بگذرم. جاذبه خاصی در این آثار وجود داشت، گرچه برای چشم های نا آموخته و خام من فقط رد گذرای حس شان باقی ماند.
تازه بعد از آن که وارد تالار ونسان شدم دانستم که در غفلت بزرگی بوده ام! هر تک تک کارهای او به تنهایی می تواند ارزش بازدید را داشته باشد. گمان نکنم هیچ گرته یا عکسی از آثار ونگوک بتواند بیان کننده حقیقی آن باشد. نقاش، خام و بی تجربه و یا شاید بی توجه بود شاید... با اینهمه آن چه برای من شیواتر و جذاب تر بود نه خود نقاشی، که رد قلموی باقیمانده بود روی بوم. لایه ضخیمی از رنگ روی تابلوهایش وجود داشت که با ضربه های منقطع و دیوانه وار قلمو شکل یک منظره یا هیات یک انسان را به خود گرفته بود. درخت های سبز، بوته ها و گل ها شعله می کشیدند و از گیسوان و سبیل ها و چشمه ها صاعقه بیرون می جست! با نزدیک شدن به پایان عمر هنریش این حالت شدت می گرفت و در تابلوهایی که در دیوانه خانه ترسیم شده بودند به اوج می رسید. هنوز هم از تاثیر نفس گیر آنچه دیده ام در وجودم شگفت زده ام. من برای بازدید یک موزه رفته بودم و انتظار داشتم که مثل همه موزه ها دگم، خاموش و جامد باشد اما داخل موزه پنجره هایی بود که به دنیای دیگری باز می شد... همه آنچه که در مورد او خوانده بودم در برابر چشمهایم جان گرفت: زندگی سرشار از ناامیدی و عدم درک، عشق های بی سرانجام، بیماری و بی پولی و تنهایی و مرگی که آمد. دلم می خواست می توانستم ذره ای از آن تاثیر مغناطیسی عظیمی را که در طراحی ها وجود داشت با کلمه ها منعکس کنم.

¤ کرولر مولر - Kroller-Muller: نوشتار صحيح تر اين كلمه را در سايت آن ببينيد.
¤ Apeldoorn
¤ Hoge Veluwe
با پسرم: می گویند یکی از تفاوت های اساسی انسان با سایر موجودات در حس زیبایی شناختی اوست. اما این چیزی نیست که با خودمان و نهفته در ژنهایمان آورده باشیم. به نظر من انسان زیبایی را یاد می گیرد. آموختن تناسب، هماهنگی و گاه تضاد عمدی که پایه های زیبایی هنری هستند جز با تکرار دیدن و شنیدن حاصل نمی شود. اگر صد اثر سمفونیک بشنوی خواهی توانست در باره صد و یکمی قضاوت کنی و اگر صد کتاب خوب بخوانی قادر خواهی شد سخنانت را خوب جمله بندی کنی و از نوشته های زیبا لذت ببری. دلم می خواهد محیط زندگی ات را از همه زیبایی ها غنی کنم تا در شناخت و لذت بردن از آنها استاد شوی. می دانم که کوچکترین سرنخی از مجسمه ها و نقاشی هایی که دیدی نداشتی، شاید مثل من! اما تو پسرم از من پیش تری و شاید همسن من که بشوی توانایی بیشتری در درک و فهم هنر داشته بشی. خوشحالم از حضورت در آن فضا و حس می کنم قدمی بود برای تربیت یک انسان متعالی.
پی نوشت۱: تصاویر توضیح دارد.
پی نوشت۲: پست بعدی کامل کننده پست امروز خواهد بود.
چند وقتی است که وسایل خانه ما ناپدید می شوند و صبح به صبح توی یک کیسه و پشت در پیدا می شوند! گمشده ها می توانند هرچیزی باشند: ماشین کوکی، گورخر، توپ، جاروی ایستاده آشپزخانه، پتو، گیره لباس یا کتاب. در واقع این اشیا که ظاهرا از سقوط آزاد لذت می برند، از بهارخواب خانه ما و البته با پتانسیل جنبشی اولیه ای که پسر کنجکاو مان به آنها می دهد می پرند پایین!
همسایه پایینی ما پیرمرد و پیرزن مهربانی هستند که خانه خودشان هم روزهای تعطیل پر از سر و صدای نوه های قد و نیمقد می شود. برای تشکر از لطفی می کنند، آراز این کادو و یادداشت رویش را که به کمک مامان لیلی نوشت و چند روز قبل انداخت توی صندوق پستشان. بعد هم تصمیم گرفت که بیشتر مراقب اشیا خودسر پرنده باشد...

ترجمه:
همسايه عزيز!
خيلي متشكرم كه اسباب بازي هاي من را بر مي گردانيد. هيچ قصد و غرضي از انداختنشان نداشتم... صرفا مي خواستم در مورد جاذبه زمين بيشتر ياد بگيرم!
همسایه هفده ماهه شما: آراز کوچولو
پی نوشت ۱: کنترل تلویزیون چند وقتی است که رفته است توی لیست اشیا مفقود شده. حتی جرات نمی کنم که حدس بزنم کجاست!
با پسرم: کلاس موسیقی ات این هفته تمام شد. آرازِ امروز مشتاقانه جلو رفت و کلارا را بوسید و با او دست داد. آراز امروز با تخم مرغ های صدا دارش دور گشت و رق..صید. آراز امروز از موسیقی لذت وافر برد و خندید و ذوق کرد. آراز امروز نه تنها بلوک های ساختمانی را توی جعبه انداخت بلکه اصرار داشت که خودش جعبه را سرجایش و توی کمد قرار دهد. آراز امروز چقدر با آراز روز اولی که وارد کلاس شد و ناباورانه به من چسبید فرق داشت. پسرکم! اینکه ما چه کسی هستیم شاید آن اندازه مهم نباشد که توانایی مان برای کسی شدن. همیشه به روند پیشرفت هایت و پشتکاری که نشان می دهی افتخار می کنم.
عزیز دلم... چند هفته قبل کواکب و سرنوشت دست به دست هم دادند تا ما سری به بزرگترین باغ و نمایشگاه گل و گیاه جهان بزنیم در کوکنهوف هلند: اینجا. دلم پیش تو بود. می گفتم که آیا جایی که امروز در آنی شباهتی هرچند کوچک به این باغ دل انگیز شکوفه ها دارد؟ آیا هنوز هم مثل همیشه دور و بر گل های شمعدانی می گردی و بنفشه های ظلایی و سرخ را وجین می کنی؟ هنوز هم مثل روزگاران دوردست کودکی ام گلهای عروس و همیشه بهار را پیوند می زنی؟ روزی که در خانه ات را بکوبم، باز هم با دست های خاک و خاکبرگی که بوی رویش می دهد در را به رویم باز خواهی کرد آیا؟ آن روز انگار پیش تو بودم. چه بهاری، چه باغی! نوه کوچولوی دلبرت گل ها را نوازش می کرد و اگر گلپری افتاده به خاک می دید مصرانه بر می داشت و تلاش می کرد تا سرجایش بچسباند. آنقدر "گُ" گفت تا از نفس افتاد. لذتی داشت زیر آن رگبار ملایم گشتن در باغی که انگار شبیه خانه تو بود.



با پسرم: کوچولوی من!
دنیای بزرگ خشن بی شاخ و دمی داریم. بی رحم است و گاه دلازار. انسان موجودی است حسود، کینه توز و بدخواه. می کشد، ویران می کند، می شکند. همچون آفت افتاده است به جان این جهان و آبروی حیات را بر باد داده است با اینهمه زیانکاری!¤ فهمیده ام که چه چیز است که هنوز دنیایمان را سرپا نگه داشته است. تازه دانسته ام که با اینهمه ظلم و جوری که می رود چرا هنوز عشق فراموش نشده است، چرا دلسوزی و همنوع پروری را می شود دید، چرا گاهی قلب تپنده ای راه راست را بر می گزیند و محبت حقیقی همچون اخگری میان خاکستر بیداد و طعنه و نامردمی رخ می نماید. فرشتگانی هستند که اجازه خاموشی را به این آتش نامیرا نمی دهند. آنها با تمام هستی خود برای انسانهای دیگر می جنگند. پسرم بشریت همه داشته هایش را مدیون معلمان نخستینِ عشق است که نسل به نسل و سینه به سینه مهر را به همخونان خود می آموزند و پاسداران حقیقی این جهانند. ¤: مادران!
این بار را بر دوش من هم نهاده اند. افتخار می کنم به این گزینش گرچه باری است بس سنگین. من هم یکی از همین مبارزان آزادی و تربیت انسان آینده هستم. من هم یکی از همین میخ های نگهدارنده ام. به خودم می بالم و از تو که به من ایده و نیروی جنگیدن در جبهه نور و راستی را داده ای ممنونم. عزیزم! همه قلب و روحم را به تو داده ام تا مادر شوم. اگر جانم را هم یکروز همچون مادرم بر سر این معامله و مبارزه ام نهم ضرر نکرده ام.
¤ ان الانسان لفی خسر: و به راستی انسان زیانکار است، سوره والعصر، قران کریم
¤ یک تفسیر کاملا شخصی از کتابهای آسمانی: در سوره نبا قران از میخ ها یا اوتادی سخن به میان آمده که خداوند به حرمت آنان زمین را محافظت می کند و ارج می نهد. تفسیر مشابهی در انجیل و در فصل مکاشفه یوحنا وجود دارد و از انسانهایی یاد می شود که به حرمت نیکی در حق بشریت در قلمرو بهشتی خداوند خواهند زیست پس از روز داوری بزرگ.
|
|