|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
يك فضاي محدود با قفسه هاي چوبي از بقيه كتابخانه جدا شده و محيط دوست داشتني دلپذيري براي مطالعه كودكان پديد آورده است. يك عالمه پنجره آفتابگير خندان، تاب و سرسره و الاكلنگ براي فضاهاي سرپوشيده، چند نيمكت و مبل و صندلي راحتي براي لميدن، يك ميز با پايه هايي به شكل پاي دايناسور و يك جعبه مداد رنگي براي نقاشي، چند برگ كاغذ رنگ آميزي، چند دستگاه كامپيوتر و بند و بساط مربوط به آن و البته هزاران كتاب در شكل و رنگ و طرح مختلف. نحوه چينش كتاب ها يك فرق اساسي با مال بزرگترها دارد: به جاي عطف جلد آنها رو به بيننده است. براي جذب نگاه و علاقه خردسال ها اين روش هوشمندانه اي نيست؟
پي نوشت۱: مدتي است كه مطالبي توي ذهنم دارم براي نوشتن. مهم هستند و بايد نوشته شوند. هرچقدر عجله مي كنم نوبتشان نمي رسد... زود زود مي نويسم بلكه حق همه را به جا آورده باشم. شنيده بودم بعضي ها دچار يبو*ست ذهني مي شوند... نكند من هم رودل فكري گرفته باشم!
پي نوشت۲: دليل بازگويي بعضي از مطالب پراكندن بذر ايده ها و افكار جديد در دل خواننده ها است و هيچ دليل ديگري ندارد.
با پسرم: يكي از دندان هاي جلويي ات گم شده بود. گمانم چهار دندان آسياي قلدري كه دارند هن و هن كنان از راه مي رسند حق اين نيش كوچولو را خورده بودند. اين طوري خنده هاي نمكينت از سوراخي كه سمت پايين و جلوي دهانت ايجاد شده بود هرز مي رفت! اين دندان ديروز سر و كله اش پيدا شد. مثل همه دندانهاي نوزاد فقط يك نيم سايه بيرنگ است كه نظم صورتي لثه ات را به هم مي زند. اين دندان دوازدهمي درست روزي آمد كه من دندان عقلم را كشيدم. من و تو غر مي زديم و بابايي صبورانه تحملمان مي كرد! در كشاكش آن درد بي امان با خودم فكر مي كردم كه چه نمايش نماديني از اين بحث ظريف كه تو بخشي از مني: دنداني از من به واسطه تغذيه تو از پس انداز كلسيم بدنم مي ميرد و همان كلسيم ذخيره در تو به شكل دندان تازه اي پديدار مي شود. بخواهي يا نه، جزيي از من در توست: مثل همان دندان عقلي كه پس از دگرديسي به شكل نيش گمشده ات درآمد. بخواهي يا نه من در توام. در تو خواهم ماند و در تو جاودانه خواهم شد. گيريم هرگز اين را نداني... چقدر كه من ديوانه وار تو هستم!


كلاس موسيقي در هر جلسه پيرامون موضوع خاصي تشكيل و شعرها بيشتر در مورد موضوع آن جلسه خوانده مي شوند. اين درونمايه با توجه به شرايط خاص حاكم بر زندگي بچه ها در آن برهه انتخاب مي شود. مثل: بهار، حيوانات، وسايل نقليه، درياها و آّب و ... نيمي از شعر ها جديد هستند و در پايان جلسه رونوشتي از آنها با نت مويسقي به شاگردان داده مي شود براي تمرين منزل.
با اينهمه كلاس پيوستگي خود را در طول زمان حفظ مي كند به اين معني كه برخي از فعاليت ها در همه جلسه ها تكرار مي شود. از جمله اين فعاليت هاي تكراري مراسم شروع و پايان يكسان است كه به نظر من براي ايجاد آرامش در بچه هاي زير دو سال (كه از نظر رواني توالي را آرامش بخش مي دانند) و آموزش نظم و ترتيب اجتماعي در سطح سني مرتبط برنامه ريزي شده اند.
كلاس به مدت يكساعت تشكيل مي شود با يك استراحت پنج دقيقه اي. پيش از شروع و در زنگ تفريح بچه ها اجازه دارند با يك جعبه اسباب بازي بازي كنند. به محض رسيدن زمان شروع كلاس مربي شروع به خواندن آهنگي مي كند به اين مضمون كه :"همه اسباب بازي ها بايد برن تو جعبه... همه عروسك ها... همه ماشين ها... همه بلوك ها..." بعد از چندين جلسه بچه ها به اين آهنگ گوش نواز عادت مي كنند و با شنيدن موسيقي فورا اسباب بازي ها را به جعله منتقل مي كنند و والدين دورادور اتاق مي نشينند. (حتي توی خانه هم به محض شنيدن اين آهنگ آراز اسباب بازي هايش را به جعبه هايش مي ريزد.)
مربي عروسك دستي كوچكي را به دست مي كند به اسم كلارا. بچه ها عاشق اين عروسك هستند که با صداي دلنوازي از زبان مربي شروع به خواندن مي كند :"...Hallo, Hallo, Hallo, Ik bin Klara ". عروسك بعد از معرفي خودش با زبان شعر از همه هفت كودك حاضر اسم هايشان را مي پرسد و با آنها دست مي دهد. بچه ها براي لمس كلارا چند قدمي جلو مي روند و احوالپرسي را ياد مي گيرند. در پايان هر جلسه هم كلارا يكي يكي با بچه ها خداحافظي مي كند و برايشان آرزوي موفقيت مي كند. كلارا در كلاس موسيقي شخصيت مهمي است و هربار كه قرار است اسباب موسيقي را پس بدهيم محال است آراز راضي به برگرداندشان شود مگر اينكه يادآوري كنم آنها متعلق به كلارا هستند...
نكاتي كه من درباره اين كلاس ها خيلي دوست دارم:
و اين هم اهدافي كه از نظر من با انجام همين بازي هاي ساده قابل دسترسي است:
با پسرم: عزیز دلم. وقتی کف کفش های تابستانی ات را لیسیدی خونم به جوش آمد. داد زدم. اول فکر کردی یکی از آن بازی های تازه است که مامان لیلی گاه و بیگاه اختراع می کند. اما نبود. قهر کردی. حتی حاضر نبودی نگاهم کنی. ده دقیقه زمان لازم بود تا فکرهایم را سامان ببخشم. که این تقصیر تو نیست که فرق بستنی و زیره کفش را نمی دانی. که تقصیر تو نیست اگر من گاهی خسته می شوم. که راه های بهتری هم هست برای توضیح مطلب به تو. یادم آمد که باید می نشستم و توی چشمهایت نگاه می کردم و برایت روشن می کردم که بر طبق قانون خانواده ما لیسیدن کف کفش ممنوع است. یا خیلی کوتاه در دوجمله می گفتم که نباید این کار را می کرده ای. آشتی نکردی تا دلت با من صاف نشد....
عزیزم! گاهی می دانم که مادر کاملی برایت نیستم. می دانم و از خودم دلخورم. می دانم و از تو شرمنده ام. می دانم و همه تلاشم را می کنم تا باشم! این جور وقتها انگار یک صفر گنده ام در یک کارنامه پر از بیست! اما دلم می خواهد بدانی که مادر و پدرت تو را دوست دارند و به فکر تواند. دلم می خواهد بدانی که ما همه داشته ها و نداشته هایمان رابرایت گذاشته ایم روی طبق اخلاص و تقدیمت کرده ایم... دلم می خواهد بدانی و روزی برسد که همین طور که هستیم و بی قید و شرط دوستمان داشته باشی. آن روز که برسد، من و تو و بابا شاید خانواده ایده آلی نباشیم اما مادر و فرزند و پدر خوشحالی خواهیم بود...
پی نوشت ۱: ممنون مامان رایان عزیز بابت این پست که مرا به فکر واداشت.
پی نوست۲: برای این که بچه ها بتوانند به موسیقی خوب عادت کنند به چیزی جز یک کودک و یک مادر علاقمند نیاز نیست. مثلا مادر شاینا کوچولو این کارها را انجام می دهد.
كتاب قديمي ترين ابزار بشر است براي ترويج علم و آگاهي و مادر تمام رسانه ها محسوب مي شود. كتابخواني براي تخيل كودكان بستر مناسبي فراهم مي كند و باعث مي شود كه يادگيري و علم آموزي در بزرگسالي براي او لذت بخش شود. از اين نظر كتاب با ابزار تك بعدي همچون رايانه و تلويزيون قابل مقايسه نيست. اما براي ایجاد و بارور کردن عشق به خواندن، كتاب هاي خوبی لازم است تا همزمان با توجه و سرمایه گزاری معنوی، زمينه را براي ايجاد و گسترش این علاقه فراهم كند. به دنبال پست هاي مناسب و موثر "شازده کوچولو، قسمت اول"، "شازده کوچولو، قسمت دوم"، "شازده کوچولو، قسمت سوم"، "نورا کوچولو"، "من و پسرم" و "آرتینا" و یکی از پست های آخر "دونه" من هم مي خواهم در مورد كتاب هايي صحبت كنم كه رفيق هاي شفيق پسرم هستند، بي اغراق.

از کتاب های بیگانه به نیکی یاد می کنم چون تمام مشخصات کتاب هاي خوب را دارند. تصویر سازی جالب و کار روانشناسی برجسته در زمینه کودک.
برای ایجاد علاقه به کتاب در کودک نکات زیر را مفید دیدم:
پی نوشت: لطفا اگر برای بچه هایتان کتاب می خوانید و کتاب خوبی می شناسید ما را هم بی نصیب نگذارید و دعوت مامان آرمان عزیز را برای معرفی کتاب های مناسب لبیک بگویید.
با پسرم: در آزمایشگاه مشغول نت برداری بودم از پروسه انجام یکی از آزمایش ها، که یکی از همکارانم نگاهش افتاد به دفترچه یادداشت و نحوه نگارشم. خندید و گفت: "That is a stupid way for writing!". پسرم راستش اینکه از راست به چپ نوشتن احمقانه هست یا نه مطمئن نیستم ولی مطمئنم نگرش ما به جهان از ما یک احمق واقعی می سازد اگر روش دیگران را فقط به این دلیل که از با روش ما فرق دارد نپذیریم و نادرست بپنداریم . چقدر انسان شایسته ترحمی خواهیم بود اگر ذهنمان را این چنین به روی دنیا، رسوم، سنن و راه حل هابش ببندیم. پسرم بلند نظر باش و پنجره فکرت را به روی هوای تازه جهان بگشا. باشد که رستگار شوی.
تا به حال نشده بود با موجودی که به اندازه ناخن انگشت کوچکم هم نیست بجنگم و اینهمه نزدیک به شکست باشم! منظورم همین "Rota Virus" است: ویروس بیماری گاسترو آنتریت. بامزه به نظر می رسد. نه؟ شبیه برس دستشویی است که کچلی گرفته باشد!!!

هفته ای که گذشت برای من هفته مشکلی بود. برای آراز کوچولو هم. چندین بار به دکتر مراجعه کردیم. دکتر توصیه های مامان شاینا و مامان فراز را تکرار کرد برای جلوگیری از کم آبی بدن. به زحمت می توانستم محکم باشم! دست و دلم می لرزید. دکتر در یک جلسه پانزده دقیقه ای یک نکته خیلی ساده را برای من و محمد توضیح داد. تا چهارسالگی قرار است که پسر ما با چهارهزار نوع میکروب بامزه و جذاب دیگر آشنایی به هم برساند. برای بچه های مهد کودک رو این دوران زودتر پیش می آید و برای مدرسه رو ها دیرتر. قرار است تا چند ماه من وبلاگ آپدیت کنم و پسرم بیماری ها و در پی آن اطلاعات گلبولهای سفیدش را به روز کند!!!!
روز پنجم وقتی بیماری وخیم تر شد دکتر شک کرد به باکتریایی شدن (یا بودن) بیماری. برای آزمایش و نمونه گیری اقدام کردیم ولی همه چیز به طرز معجزه آسایی رو به بهبود رفت... حالا بهتر است پسرکم. بازهم کم شدن وزن که پیامد طبیعی ۵ روز تغذیه با مایعات کم شیرین و دوغ شور است. دوباره می دود و بازی می کند و دلمان را می برد. نگاهش می کنم و ته دلم اعتراف می کنم که هیچ نعمتی به اندازه سلامتی او ارزشمند نیست.
آراز کوچولوی من همین روزها شانزده ماهه شد.
پسرم پیشرفت های چشمگیری داشته است در غذا خوردن. قاشق اگر پر شده باشد به راحتی به دهان برده و می چرخاند و محتویاتش را خالی می کند. ماکارونی خوردنش با چنگال هم دیدنی است. حالا گیریم که یکی دو رشته بیشتر نتواند بخورد و از سر تا پا بشود سس ماکارونی! عاشق این شیوه غذا خوردنش هستم: با اعتماد به نفسی که همراه لقمه های غذا در لپهایش دور می زند! فنجان معمولی را هم اگر پر نباشد و پسر کنجکاو من شیطنتش برای کشف رابطه مایعات و جامدات و گازها گل نکرده باشد خیلی خوب مدیریت می کند و بعد از نوشیدن آن دستی به شکمش می کشد و کله اش را تکان می دهد و اضافه می کند: "به به!"
پیشرفت دیگرش لذت بردن از بازی الاکلنگ است. ماه ها است که گاه و بیگاه باهم راهی پارک (یا چنانکه در فرهنگ واژگاه آراز می آید تیژه/ کُ) می شویم. سرسره را دوست داشت آراز قهرمان، ولی گمانم فلسفه الاکلنگ برایش حل نشدنی مانده بود. اولین خنده های از ته دلش که همین چند روز قبل از روی الاکلنگ توی گوشم پیچید مطمئنم کرد که عاقبت :"می داند!" و از خودم پرسیدم آیا همیشه حاضر خواهم بود تا لذت ببرم از کشف جهان توسط این موجود کنجکاو دوست داشتنی؟
چند روزی می شود که به تنهایی برج بلندی می سازد با لگوی های دانه درشت و ذوقی می کند بیا و ببین. دست هایش را بالا می برد و با خنده مفتخرانه ای می گوید: "بُ..." که بعنی بلند شده است این برج لگویی من! آن آسمان خراش اسباب بازی را من و محمد بی نهایت بار تحسین می کنیم چون می دانیم پشت آن چه پشتکار و تمرکز خارق العاده ای خوابیده از تمرین با مچ دست و انگشتان معجزه گر: آفرین بر این بچه ها!
دیگر این که عاقبت یاد گرفته است که چطور با هواپیمای چرخدارش که اولین وسیله نقلیه اش محسوب می شود خود را جابجا کند. از همان زمان که خواندیم یک چرخ بی پدال می تواند در رشد فیزیکی کودک موثر باشد یکی برای آراز کوچولو تهیه کردیم. چهارماه آزگار این وسیله برای ما فقط کار یک وسیله هل دادنی را انجام می داد. اما یک هفته ای است که آراز کوچولو را حمل می کند. پسرکم پا می زند! موانع را با چنان مهارتی رد می کند که بیا و ببین. امیدواریم در چندماه آینده توانایی اش را در راندن سه چرخه پدالی هم محک بزند. (این هم نتیجه داشتن مادر دوچرخه سوار!)
کلاس های آموزشی اش خوب پیش می رود: موسیقی، شنا و ژیمناستیک. شنا را بیشتر دوست دارد و ژیمناستیک را کمتر. شاید به این دلیل که کوچکترین شاگرد کلاس ژیمناستیک است و واقعا از نظر توانایی های حرکتی به پای بچه های بزرگتر نمی رسد. طبیعی است که نمی تواند بارفیکس کند یا روی پله های طنابی راه برود. ولی در مسیرهای باریک خوب حفظ تعادل می کند و از وقتی که شروع به کار کرده مرتب اصرار می کند از جاهای بلند بپرد توی بغل ما! خدا آخر و عاقبت ما را با یک پسر فعال پرنده به خیر کند. با اینهمه، ترافیک کاری ما به زودی با تمام شدن کورس موسیقی کمتر خواهد شد... در یکی از پست های آتی در مورد این کلاس ها بیشتر خواهم نوشت.
با پسرم: عزیز دلم! چندی بود که ویرم گرفته بود که نکند داریم تو را با اینهمه چیزهای آموختنی آزار می دهیم! آنهم درست بعد از آنکه شروع کرده بودم به مطالعه در مورد روش های آموزشی مونته سوری*. اما در واقع در کلاس هایی که تو در آنها شرکت می کنی، کاری جز بازی بچه ها با والدین انجام نمی گیرد. تو هم مثل همه پسر کوچولوهای شانزده ماهه (ببخشید! مردان بزرگ شانزده ماهه) تا زمانی که با من یا آتا محمد در حال بازی باشی خوش خوشانت می شود و صرفا با حضور در این کلاس ها ما داریم زمان با تو بودنمان را پربار می کنیم. پربار برای تو وگرنه برای ما هر دم که با تو بگذرد غنیمتی است:
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود....
*روش مونته سوری: به طور خلاصه در این متد آموزشی بچه ها به صورت کاملا فعالانه در امر آموزش خود شرکت می کنند و از محیطی که به صورت استادانه ای غنی شده اند برای این کار سود می برند. مونته سوری که یک پزشک ایتالیایی معاصر بود که ادعا می کرد اصرار بر آموزش اجباری و غیر فعال کودک می تواند به سرکوب استعدادهای نهفته وی منجر شود.
دوچرخه سواری (یا دوچرخه نسواری!) برایم تبدیل شده بود به یک معضل بزرگ. از دیدن مادرها و پدرهایی که بچه هاشان را روی صندلی مخصوص کودک حمل می کنند و رفت و آمدشان خیلی آسوده تر از منی است که کالسکه خاکستری-سرخ آراز را همه جا دنبال خودم یدک می کشم، عقده ای شده بودم. خیلی سختم بود که راهم را اتوبوس های لاک پشتی دور کنند و بیشتر زمانی را که در آن ها حضور دارم، بی طاقتی های طبیعی کودکی را تحمل کنم که صرفا دلش می خواهد راه برود و کنجکاوی کند و نمی تواند.
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل! اینهمه امکانات و تسهیلات و ما بی نصیب. خیابان های دو مسیره : یکی برای دوچرخه و یکی برای سواری ها. مسیرهای فرعی و گریزگاه های دوچرخه ای. چراغ های راهنمایی مخصوص دوچرخه. زنگ های پر معنی از پشت سر: "آهای پیاده، بکش کنار!". با اینهمه پیش بینی های شهرسازی و زیر ساخت های مورد نیاز طراحی شده واقعا حیف نبود؟ اینجا بچه ها روی دوچرخه بزرگ می شوند و بزرگترها روی دوچرخه زندگی می کنند: موبایل جواب می دهند، ساندویچ می خورند، آواز می خوانند، سگ می گردانند، موسیقی گوش می کنند، بستنی لیس می زنند و چرت می زنند! برای همین هم به خیالم رسید که راحت تر از این کاری نیست.
این طور شد که یکروز بابا محمد با یک دوچرخه برگشت و روز دیگر شال و کلاه کردیم تا در پارک همسایه گشتی با دوچرخه بزنیم. درس های اول را از بابا محمد گرفتم و نشستم روی زین! بعضی وقتها من می افتادم و بعضی وقتها دوچرخه. بقیه موارد را هم هر دو باهم می افتادیم! و این اتفاق دهها بار دیگر تکرار شد با حالت های مختلف... هیچ وقت فکر نمی کردم برای رفتن راهی که خیال می کنم درست است و انجام دادن کاری که مرا به سرمنزل مقصود دلم برساند اینهمه به نگاه های تمسخر آمیز دیگران و لبخندهای پرمعنی شان بی اعتنا باشم! که بودم. یک هفته اول من و آراز و محمد تمرین دوچرخه سواری می کردیم. با وجود آسیبهای فیزیکی جزئی و کلی و همه آن برخوردهای تحقیرآمیزی که از سوی مردم عابر نصیبم شد اولین باری را که توانستم یک مسیر خیلی کوتاه را پا بزنم فراموش نمی کنم. در یک لحظه خاص حس کردم که عاقبت مغزم جدا از دریافته ها و دستورها می تواند حرکات نامحسوس وسیله نقلیه ام را درک کند و پاسخ های به جا و مناسب را در زمان لازم بدهد. بعد آن لذت ناب موفقیت آمد و کامم را همچون عسل شیرین کرد... دنیا را پشت سر گذاشته بودم و نسیم مژه های خیسم را به شادابی نوازش می کرد. مهمتر از همه چیز آن سد روانی عظیمی بود که پشت سر گذاشته بودم...
حالا که چند هفته ای گذشته است می توانم بگویم که لم کار دستم آمده است. یکی دو تصادف ناچیز با در و دیوار و مردم عابر داشته ام(!) که شکر خدا حادثه جدی نبوده است. البته هنوز تا آن روزی که بتوانم آراز کوچولو را سوار یکی از آن صندلی های مخصوص کودک کنم راه درازی مانده است، اما "طی طولانی ترین مسیرها با برداشتم اولین قدم ممکن شده است" ¤ تا آن زمان آراز Helmet ¤به سر مهمان دوچرخه بابا است.

پی نوشت: دریا مامان شازده آرمان کوچولو در سه پست پیاپی طولانی زحمت کشیده و مجموعه جالبی را از کتاب های کودکان معرفی کرده است. جز آنکه پدرها و مادرهای علاقمند می توانند شناسنامه دقیق این کتابها را ببینند، مامان آرمان دیدگاه های کلی و بازتاب های پسر کوچولویش را هم شرح داده و طبقه بندی سنی کتاب ها را هم با دقت و ریز بینی خاصی انجام داده است که دیدنش خالی از لطف نیست. خواندن این پست ها را به شما هم توصیه می کنم. به علاوه با کمال میل دعوت دریای عزیز را اجابت می کنم برای معرفی کتاب های مورد علاقه پسرم در یکی از پست های آتی. شما هم اگر کتابی می شناسید که کودک دلبندتان دوست دارد و برایش به هر دلیلی مفید واقع شده است، ما را بی نصیب نگذارید.
¤ جبران خلیل جبران
¤ کلاه محافظ دوچرخه سواری
داخل مهد یک فضای بزرگ همگانی است و اتاق بچه ها به سادگی گرداگرد این سالن قرار گرفته است. یک آشپزخانه که نرده های رنگین کمانی دارد و اتاق خانم مدیر هم که از همین اتاقها هستند، بی کم و کاست. در این سالن وسیله های بازی برای روزهای بارانی پیش بینی شده است: ده ها سه چرخه با و بی پدال، سرسره و تاب و آینه و یک قلعه چوبی. هر اتاق حدود پنجاه متر گشادگی دارد و هر یک متعلق به یکی از گروه ها است. هر اتاق، پنجره و دری به فضای آزاد دارد و بچه های کوچکتر را اگر هوا خوب باشد در هوای آزاد می خوابانند.هر دسته هم حدود ۱۲ بچه دارد و دو مربی. گروه آراز اولین اتاق است از سمت راست و مربی های اصلی اش دبی است و ماریکه. گاهی بهار نوجوان هم که دوره کارآموزی اش را می گذراند می پیوندد به این مربی ها. این دختر ترک تبار تنها کسی است که گمانم حرف های پسرم را می فهمد و می تواند با او همکلام شود، گرچه طبق قوانین مهد فقط زبان این کشور در آن صحبت می شود. مخالفتی با این جنبه قضیه ندارم. آراز کوچولو چندین کلمه جدید یاد گرفته و آواهای تازه ای به مجموعه گفتارهایش اضافه شده است.
گروهی که آراز در آن است تشکیل شده از بچه های صفر تا چهار سال. ساعت یازده و سه میان وعده می خورند و ساعت ۱ ناهار. ناهارشان هرگز غذای گرم نیست و بیشتر ساندویچ کره و پنیر است و شیر: این ناهار معمول ملتی است که من در کشورشان زندگی می کنم. غذای گرم فقط برای شام خورده می شود. بچه ها گرداگرد میزی می نشینند و از آنهایی که توانایی نگهداری نان را دارند و لیوان را انتظار می رود که خودشان غذا بخورند. البته این پیش درآمدخوبی است برای یادگیری ولی طبیعی است که پسرم بیشتر با غذا بازی می کرد به جای خوردن و گرسنه می ماند. برای همین هم من و بابا محمد برنامه کاری مان را طوری چیدیم که آراز در هر هفته فقط سه نصفه روز را در مهد حاضر باشد، هر بار چهار ساعت. یکی از بهترین نکته های پروانه این است که ورود و بازدید من از آنجا در هر ساعت از حضور پسرم کاملا آزاد است. گرچه به دلیل لحظه سختی که در جدایی مان پیش می آید این کار را زیاد انجام نمی دهم.
چیزی که زیاد است اسباب بازی است. بچه ها نقاشی می کنند و جورچین می چینند. هر اتاق برای خودش دستشویی مخصوص کودکان دارد و جایی برای تعویض بچه های کوچکتر. مربی ها دوره دیده هستند و عاشق کارشان. اما نمی دانم این چه چیزی است که اینهمه مرا مشوش می کند. شاید این اضطراب جدایی باشد که تازگیها و همزمان با شروع مهد آمده و گریبان گیرمان شده است. نه در همه جا ولی جاهایی که شبیه مهد است و گاهی قرار است آنجا حضور داشته باشیم پسر خوش اخلاق و زود جوش من بی حوصله و بد اخلاق می شود. می ترسد و حاضر نمی شود حتی یک آن از من جدا شود.
گاهی غر می زنم. چشمهای پر از سوال و خورده شکسته های اعتماد آراز را که پشت سرم در مهد جا می گذارم پشیمانی ام از رفتن سر کار اوج می گیرد. می دانم که تصمیمی گرفته ام که باید می گرفته ام و هنوز هم معتقدم که کار درستی کرده ام اما لیلی مادر که جایی در کنج ذهنم لانه دارد تمام آن ساعتها را درد می کشد. آن وقت نتیجه می گیرم که من این مهد را دوست ندارم. مهدی را که در آن دست بچه ها را بعد از بازی نمی شویند و برایشان کتاب نمی خوانند. مهدی که مربی برای بچه های زیر سه سال فرد ثابتی نیست (می تواند هریک از آن سه مربی باشد) و از نظر من معیارهای امنیتی در سطح بالایی قرار ندارند. برنامه مدونی برای بچه ها در طی روز وجود ندارد. کار می کنم و غر می زنم. مقاله می خوانم و غر می زنم. وبلاگ می نویسم و غر می زنم. در تمام کابوس هایم آراز را توی مهدکودک جا می گذارم! سطح غر خونم در حد وحشتناکی بالا رفته است!
با پسرم: نظریه ای فلسفی که سعی می کند توضیحی برای مفهوم جبر در زندگی انسان ارائه دهد می گوید انسان ها پیش از تولدشان پدر و مادر خود را انتخاب می کنند. مانده ام پسرم که تو در من چه دیدی که شایستگی مادر تو بودن را به من ارزانی داشتی! عزیزم چه داشتیم ما که بی خبریم؟ از آن بالا که نگاهمان کردی، چه دیدی که از خواستی ما را خوشبخت کنی میان آنهمه انسان آرزومند شایسته؟ پسرم ترسم از این است که نکند پشیمان شده باشی از انتخابت... خدا می داند که چه دوستت دارم. می دانم خوش نمی گذرد به تو آن ساعت هایی را که کنارت نیستم. می دانم دلت پر از غصه می شود و تنت سرشار از خستگی. می بینم و چشمهایم را می بندم. می فهمم و بغضم را فرو می خورم. صدای گریه ات را از پشت سرم می شنوم و هرگز بر نمی گردم تا خداحافظی کوتاهمان را با جمله های توضیحی ساده اش تکرار کنم. پسرم آسوده بگیرش. بگذار زندگی در تو نفس بکشد. اجازه بده لیلی هم برای خودش کسی باشد، اگر شده با پرداخت هزینه ای چنین سنگین و کمر شکن. باور کن که بعدها این مادر را بیشتر خواهی پسندید. قول می دهم!
|
|