|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
پی نوشت:
وسوسه شده ام نامه ای به فرهنگستان زبان فارسی، بخش واژه های مصوب بنوسیم و کلمه های ابداعي آراز را پیشنهاد بدهم. واقعا قشنگ نیستند؟
پیز........... به جای زیپ
اَبس......... به جای اسب
کُف.......... به جای فک!
مدتها بود که نبودم. حضور فیزیکی داشتم البته. ولی انگار هوش و حواسم جای دیگری بود: داشتم می نوشتم. سالها بود که نوشتن را گذاشته بودم کنار: خوب می دانی! ذهن و روحم بیش از آن که باید درگیر و معطوف چالش های زندگی ام بود. وقتی که عاقبت کمی آرامش خاطر به سراغم آمد، نوشتن هم آمد و پر شالم را چسبید! این که در زمان حال حضور نداشتم بد نشد. برای لیلی که مادر است و همسر است و هزار وظیفه ریز و درشت دیگر دارد، روزانه نوشتن یعنی یک برنامه ریزی بسیار سخت و سفت. یعنی مایه گذاشتن از زمان های خواب و خوراک. از زمانی که متعلق به کسی نباشد که نیش وجدانم را برای هر دقیقه اش حس کنم. همین هم شد که جدایی دوباره از خانواده و ایران را حس نکردم. مثل کسی که بیحسی نخاعی شده باشد. انگار همه چیز را از دور می دیدم.
تمام شده تقریبا عزیزم. آن چیزهایی را که می خواستم تقریبا نوشته ام. احساس عجیبی دارم بعد از این چهارماه. استهلاک، افتخار، افسردگی، آسودگی از زمین گذاشتن یک بار بزرگ بر دوش، شادی از پایان یک کار سترگ، و رویارویی با همه آنچه که این مدت جزو اولویت هایم نبوده و حالا دیگر هست و باید باشد. کمی هم خسته ام. نیاز به استراحت دارم. دلم می خواهد بعد این مدت خیلی طولانی بنشینم و یک لیوان چای بخورم. کمی از پنجره بیرون را تماشا کنم که برف می بارد. به وبلاگ دوستانم سر بزنم و با دل سیر بخوانمشان. بروم و کوچه پسکوچه های شهر کوچکی را که در آن هستم بگردم. یک کیک شکلاتی بپزم. یکذره زن بشوم. یک فیلم بی معنی در پیت ببینم.
امروز برای همین با پسرکم رفتیم برای کلاس های آموزشی شنا برای کودکان زیر دو سال. باورم نمی شد که بشود واقعا شنا را به بچه هایی که اینهمه کوچک باشند یاد داد، جز این گمانم این بوده و هست که برای بچه های زیر چهارسال، پرورش بر آموزش مقدم است. ولی کلاس شنا را واقعا دوست داشتم و مفید دیدم. آموزش به معنایی که تصورم بود وجود نداشت. بچه ها را مادر ها با آب آشنا می کردند: بازی و راه رفتن و پرت کردن توپ، شعرخوانی و نحوه تنفس با بازی و شبیه سازی ماهی. همه سعی بر این بود که کمک کنند تا بچه ها از آب نترسند. آراز قهرمان برای بار اول خوشش نیامد و لحظه های معدودی را که را که با مربی اش بود با سر و روی گرفته تاب می آورد و راضی نبود از این بازی تازه که مهمانش کرده بودیم: مثل همه بچه های همسن و سالش. ولی می دانم که عادت و آشنایی کار زمان بری است و حوصله مرا می طلبد. هرکسی می تواند در یک متر مکعب آب، همه تمرین ها را با کودکش انجام دهد و به جز یک توپ پلاستیکی کوچک و یک مادر علاقمند، به هیچ وسیله دیگری نیاز نیست.
مادر! گاهی فکر می کنم که زمان چقدر عوض شده است و چقدر نیازها برای نسلی که من مادر آن هستم متفاوت است: چقدر همه چیز سخت تر شده است. همه دنیا به سرعت باد پیش می رود و انسان فردا به تک تک سال های عمرش نیاز دارد برای پیشرفت، حتی روزهای کودکی. چقدر نیاز هست به تلاش و توجه من، و نقشم در این سال های زندگی فرزندم چقدر پررنگ است. خوب می دانم که پسرم از این بابت ممنون من نخواهد شد: اما از روزی که به دنیا آمد، من و محمد با او عهدی بسته ایم که پدر و مادر باشیم. اگر نه ماه به دنیا آوردن پسرم زمان برد، هرگز از مادر یا پدر بودن فارغ نخواهیم شد! شاید برای همین هم هست که مادر-پدر بودن یک حماسه جاودانی است. برایمان دعا کن تا این بار سنگین را به سر منزل مقصود برسانیم.
پسرم!
ممکن است با خودت فکر کنی که :"تو مرا به دنیا آوردی! تو مرا خواستی! نمی توانی به همین راحتی شانه خالی کنی از بار مسئولیت زندگی یک انسان که من باشم!"
عزیزم! هیچ همچو قصدی ندارم. ماجرا این است که می خواهم یک کار تحقیقاتی پاره وقت را شروع کنم ، دو روز در هفته. مهد کودکی که تو را به آن می سپارم ۵ دقیقه با محل کارم فاصله دارد. رشته مطالعاتی ام زمینه ای است که با مدرک داشته ام اندکی متفاوت است. در این میان تنها پایمردی و باور استادم برای پذیرفته شدنم موثر بوده است. می گوید: "می دانم که می توانی!".
دوستت دارم. تو را همان طور که هستی می پذیرم و می خواهم. اما می خواهم لیلی بهتری باشم. انسان بهتری، دوست بهتری، مادر بهتری حتی. خودخواهم. می دانم. ولی کسی که خودش را نخواهد چطور می تواند دیگران را دوست بدارد؟ نه برای راضی کردن دلم که از هم اکنون در تب و تاب تصور تو در مهد کودک سخت غمگین است، بلکه این حقیقتی است که وجود تو در ادامه راهم بی تاثیر نیست. از همان روز تولد، مادر می داند که یک گذشته بیشتر نیست. من از هم اکنون یک مرده به حساب می آیم! تویی که بوی فردا می دهی. یک روز می رسد دنیایی را که من امروز با چنگ و دندان می سازم ویران می کنی تا جهان خودت را بر ویرانه های آن بنا کنی. اما می دانم که خواهی گفت: "من بهترش را می سازم!" و من باید آن قدر خوب باشم که تو بتوانی بهتر باشی. دیگر این که با این کار من هم سهمی خواهم داشت در ساختن جامعه ای که تو در آن زندگی خواهی کرد. دنیایی را تصور کن که بی درد و رنج و بیماری باشد. تو در آن آسوده تر خواهی بود و خواهی گفت: "مادرم هم سهمی دارد!"
مهد کودک "پروانه" جایی است که دو هفته آینده همراه با تو در آن حضور خواهم داشت تا به محیطش عادت کنی. خانم مدیر "بیانکا" و مربی هایت "دبی"و "کارمیل" به نظر انسانهایی قابل اعتماد می رسند. بچه هایی که دیدم، شاد بودند و سرحال. من می دانم و تو هم می دانی که هیچ موجود زنده ای جای مادر و پدر را نمی گیرد. کدام مربی مهد آغوشی به گرمای بازوان مادر دارد؟ اما برای مادرت، کوچولوی باهوش و شیرینم، راهی جز این نمی شناسم. اجازه بده شروع کنیم. زمان به ما خواهد گفت که آیا تو احساس آرامش و راحتی می کنی یا نه. بعد به قضاوت می نشینیم. البته کارم را دوست دارم، ولی نه به هر قیمتی. آنچه که امروز به نظرم می رسد عادلانه است.
روزهای آراز:
|
|