تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
امروز کارهای انجام شده در کلاس آموزشی شنا برای کودکان زیر دو سال را بازنویسی می کنم برای دوستان علاقمند. امیدوارم روزی برسد که تمام امکانات برای همه فرزندان ایران در همین سرزمین فراهم باشد.

  • ابتدا کودک را در محوطه آبی قرار دهید و در صورت امکان با او همراهی کنید. در آبی که کاملا کم عمق است (تا کمر کودک) به مدت ۵ دقیقه بنشینید و اجازه بدهید که کودک با آب آشنا شود. موهایش را خیس کنید و او را به بازی تشویق نمایید.
  • همچنانکه نشسته و کودک را در آغوش دارید برایش شعر آهنگین بخوانید و با دست آب را لمس کنید. او را تشویق کنید با آب به صورت داوطلبانه ارتباط برقرار کند.
  • پاها را دراز کرده، بنشینید و کودک را روی زانوهای خود بنشانید و با دو دست بگیرید. همچنانکه به آرامی زانوهایتان را به بالا و پایین حرکت می دهید کودک را حرکت دهید و برایش شعر بخوانید. این شعر در مورد آب، حرکت کشتی ها در آب است. در این حالت صورت کودک به سمت شماست.
  • حرکت بالا را در حالی تکرار کنید که روی کودک به سمت خارج باشد.
  • توپی را که از قبل کنار استخر قرار داده اید در آب بیندازید. کودک را تشویق کنید تا در آب کم عمق قدم بزند (همچنانکه پاهایش بر کف استخر قرار دارد) و به دنبال توپ برود.
  • توپ را به سمت آب های عمیق تر پرتاب کنید. تا جایی که پای کودک به کف نرسد. اجازه بدهید به دنبال توپ حرکت کند. دستهای خود را به صورت حمایل زیر بغل های کودک نگه دارید. ولی دستها باید داخل آب قرار داشته باشند تا وزن کودک توسط آب تحمل شود نه توسط شما. در این حالت کودک به غوطه ور شدن در آب عادت کرده و پا دو چرخه را تمرین می کند.
  • اگر چند زوج مادر-کودک حضور دارند اجازه بدهید بچه ها توپ های رنگی را با هم تعویض کنند.
  • همچنانکه به دنبال توپ حرکت می کنید اجازه بدهید تا در حالت کنترل شده ای سر بچه در داخل آب قرار بگیرد. فورا او را از آب خارج کنید ولی اجازه ندارید او را بلند کنید. تنها دستها را تا زیر سطح آب بالا بیاورید. در تمام مدت از حرکتهای تند بپرهیزید.
  • همچنانکه کودک در آغوش شما و شما در قسمت اندکی عمیقتر هستید برای او شعر بخوانید. این شعر درباره نحوه تنفس ماهی در آب است. می گویید: "ماهی کوچک تو آب اینطوری نفس میکشه!" بعد نفس گیری کرده سر خود را در آب قرار دهید به نحوی که نیمی از دهان شما در آب قرار گیرد. نفس خود را با صدای قل قل بیرون دهید.
  • حرکت قبل را به صورت یک بازی تعاملی با کودک انجام دهید. به این معنی که کودک را طوری نگه دارید تا بتواند از شما تقلید کند.
  • همچنانکه دستهایتان را زیر بغل های بچه نگه داشته اید او را روی سطح آب یکبار به چپ، یکبار به راست، یکبار رو به آب و یکبار درازکش به پشت روی آب حرکت دهید. این کارها را همراه با شعر خوانی و پخش موسیقی انجام دهید.
  • شعری بخوانید و در پایان آن خودتان به همراه کودک زیر آب بروید. به زودی کودک عادت خواهد کرد به محض شنیدن شعر نفسش را حبس کند. این حرکت به یادگیری نفس گیری زیر آب می انجامد.
  • کودک را به حالت دراز کش در آب فرو برده و زیر آب یه سمت جلو شنا دهید. این حرکت برای یکبار است و قبل از انجام آن از داشتن تعادل خود مطمئن شوید. بچه نباید بیشتر ازیک ثانیه زیر آب بماند. 
  • چند بطری پلاستیکی را پر از خرده ریز کرده و درش را محکم ببندید. بطری ها را در آب معلق کنید. همچنانکه کودک را در آغوش دارید بطری را زیر آب ببرید و رها کنید. بطری پر از هوا به سطح آب بر می گردد. کودک معنی واژه تعلیق را به این ترتیب بهتر درک می کند. 
  • کودک را روی لبه استخر قرار دهید و خودتان داخل آب باقی بمانید. شعر کوتاهی برای کودک بخوانید و در پایان شعر از او بخواهید لیز بخورد در آغوش شما. برای این حرکت همیشه شعر مشابه را بخوانید تا به انجام دادن آن عادت کند. می توانید از توالی اعداد یک و دو و سه برای این کار استفاده کنید. اجازه بدهید قبل از اینکه در آغوش شما قرار بگیرد چند لحظه حس معلق بودن در آب را تجربه کند (بدون اینکه زیر آب برود).
  • حرکت مشابه را انجام دهید و این بار پیش از معلق شدن در آب او را بگیرید. این حرکت کمک می کند تا از پریدن در آب نترسد.
  • سر کودک را به شانه خود تکیه داده و در گوشش شعر آرامش بخشی زمزه کنید. با قرار دادن دستتان زیر بدنش به او کمک کنید تا روی آب و به پشت معلق بماند. به زودی یاد می گیرد که در همان حالت که پا بزند. آرام آرام حرکت کنید تا فرزندتان از شنای آرام خود و حرمت در محیط آبی لذت ببرد.
  • در تمام حرکات سعی بر این است که کودک از مواجهه با آب لذت ببرد. بنابراین از حرکات تند و اجباری بپرهیزید.

پی نوشت:

وسوسه شده ام نامه ای به فرهنگستان زبان فارسی، بخش واژه های مصوب بنوسیم و کلمه های ابداعي آراز را پیشنهاد بدهم. واقعا قشنگ نیستند؟

 پیز........... به جای زیپ

اَبس......... به جای اسب

کُف.......... به جای فک!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 16:27  توسط لیلی  | 
عزیزم، مادر من!

مدتها بود که نبودم. حضور فیزیکی داشتم البته. ولی انگار هوش و حواسم جای دیگری بود: داشتم می نوشتم. سالها بود که نوشتن را گذاشته بودم کنار: خوب می دانی! ذهن و روحم بیش از آن که باید درگیر و معطوف چالش های زندگی ام بود. وقتی که عاقبت کمی آرامش خاطر به سراغم آمد، نوشتن هم آمد و پر شالم را چسبید! این که در زمان حال حضور نداشتم بد نشد. برای لیلی که مادر است و همسر است و هزار وظیفه ریز و درشت دیگر دارد، روزانه نوشتن یعنی یک برنامه ریزی بسیار سخت و سفت. یعنی مایه گذاشتن از زمان های خواب و خوراک. از زمانی که متعلق به کسی نباشد که نیش وجدانم را برای هر دقیقه اش حس کنم. همین هم شد که جدایی دوباره از خانواده و ایران را حس نکردم. مثل کسی که بیحسی نخاعی شده باشد. انگار همه چیز را از دور می دیدم.

تمام شده تقریبا عزیزم. آن چیزهایی را که می خواستم تقریبا نوشته ام. احساس عجیبی دارم بعد از این چهارماه. استهلاک، افتخار، افسردگی، آسودگی از زمین گذاشتن یک بار بزرگ بر دوش، شادی از پایان یک کار سترگ، و رویارویی با همه آنچه که این مدت جزو اولویت هایم نبوده و حالا دیگر هست و باید باشد. کمی هم خسته ام. نیاز به استراحت دارم. دلم می خواهد بعد این مدت خیلی طولانی بنشینم و یک لیوان چای بخورم. کمی از پنجره بیرون را تماشا کنم که برف می بارد. به وبلاگ دوستانم سر بزنم و با دل سیر بخوانمشان. بروم و کوچه پسکوچه های شهر کوچکی را که در آن هستم بگردم. یک کیک شکلاتی بپزم. یکذره زن بشوم. یک فیلم بی معنی در پیت ببینم.

امروز برای همین با پسرکم رفتیم برای کلاس های آموزشی شنا برای کودکان زیر دو سال. باورم نمی شد که بشود واقعا شنا را به بچه هایی که اینهمه کوچک باشند یاد داد، جز این  گمانم این بوده و هست که برای بچه های زیر چهارسال، پرورش بر آموزش مقدم است. ولی کلاس شنا را واقعا دوست داشتم و مفید دیدم. آموزش به معنایی که تصورم بود وجود نداشت. بچه ها را مادر ها با آب آشنا می کردند: بازی و راه رفتن و پرت کردن توپ، شعرخوانی و نحوه تنفس با بازی و شبیه سازی ماهی. همه سعی بر این بود که کمک کنند تا بچه ها از آب نترسند. آراز قهرمان برای بار اول خوشش نیامد و لحظه های معدودی را که را که با مربی اش بود با سر و روی گرفته تاب می آورد و راضی نبود از این بازی تازه که مهمانش کرده بودیم: مثل همه بچه های همسن و سالش. ولی می دانم که عادت و آشنایی کار زمان بری است و حوصله مرا می طلبد. هرکسی می تواند در یک متر مکعب آب، همه تمرین ها را با کودکش انجام دهد و به جز یک توپ پلاستیکی کوچک و یک مادر علاقمند، به هیچ وسیله دیگری نیاز نیست. 

مادر! گاهی فکر می کنم که زمان چقدر عوض شده است و چقدر نیازها برای نسلی که من مادر آن هستم متفاوت است: چقدر همه چیز سخت تر شده است. همه دنیا به سرعت باد پیش می رود و انسان فردا به تک تک سال های عمرش نیاز دارد برای پیشرفت، حتی روزهای کودکی. چقدر نیاز هست به تلاش و توجه من، و نقشم در این سال های زندگی فرزندم چقدر پررنگ است. خوب می دانم که پسرم از این بابت ممنون من نخواهد شد: اما از روزی که به دنیا آمد، من و محمد با او عهدی بسته ایم که پدر و مادر باشیم. اگر نه ماه به دنیا آوردن پسرم زمان برد، هرگز از مادر یا پدر بودن فارغ نخواهیم شد! شاید برای همین هم هست که مادر-پدر بودن یک حماسه جاودانی است. برایمان دعا کن تا این بار سنگین را به سر منزل مقصود برسانیم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 16:34  توسط لیلی  | 
                                            

پسرم!

ممکن است با خودت فکر کنی که :"تو مرا به دنیا آوردی! تو مرا خواستی! نمی توانی به همین راحتی شانه خالی کنی از بار مسئولیت زندگی یک انسان که من باشم!"

عزیزم! هیچ همچو قصدی ندارم. ماجرا این است که می خواهم یک کار تحقیقاتی پاره وقت را شروع کنم ، دو روز در هفته. مهد کودکی که تو را به آن می سپارم ۵ دقیقه با محل کارم فاصله دارد. رشته مطالعاتی ام زمینه ای است که با مدرک داشته ام اندکی متفاوت است. در این میان تنها پایمردی و باور استادم برای پذیرفته شدنم موثر بوده است. می گوید: "می دانم که می توانی!".

دوستت دارم. تو را همان طور که هستی می پذیرم و می خواهم. اما می خواهم لیلی بهتری باشم. انسان بهتری، دوست بهتری، مادر بهتری حتی. خودخواهم. می دانم. ولی کسی که خودش را نخواهد چطور می تواند دیگران را دوست بدارد؟ نه برای راضی کردن دلم که از هم اکنون در تب و تاب تصور تو در مهد کودک سخت غمگین است، بلکه این حقیقتی است که وجود تو در ادامه راهم بی تاثیر نیست. از همان روز تولد، مادر می داند که یک گذشته بیشتر نیست. من از هم اکنون یک مرده به حساب می آیم! تویی که بوی فردا می دهی. یک روز می رسد دنیایی را که من امروز با چنگ و دندان می سازم ویران می کنی تا جهان خودت را بر ویرانه های آن بنا کنی. اما می دانم که خواهی گفت: "من بهترش را می سازم!" و من باید آن قدر خوب باشم که تو بتوانی بهتر باشی.  دیگر این که با این کار من هم سهمی خواهم داشت در ساختن جامعه ای که تو در آن زندگی خواهی کرد. دنیایی را تصور کن که بی درد و رنج و بیماری باشد. تو در آن آسوده تر خواهی بود و خواهی گفت: "مادرم هم سهمی دارد!"

مهد کودک "پروانه" جایی است که دو هفته آینده همراه با تو در آن حضور خواهم داشت تا به محیطش عادت کنی. خانم مدیر "بیانکا" و مربی هایت "دبی"و "کارمیل" به نظر انسانهایی قابل اعتماد می رسند. بچه هایی که دیدم، شاد بودند و سرحال. من می دانم و تو هم می دانی که هیچ موجود زنده ای جای مادر و پدر را نمی گیرد. کدام مربی مهد آغوشی به گرمای بازوان مادر دارد؟ اما برای مادرت، کوچولوی باهوش و شیرینم، راهی جز این نمی شناسم. اجازه بده شروع کنیم. زمان به ما خواهد گفت که آیا تو احساس آرامش و راحتی می کنی یا نه. بعد به قضاوت می نشینیم. البته کارم را دوست دارم، ولی نه به هر قیمتی. آنچه که امروز به نظرم می رسد عادلانه است.

روزهای آراز:

  • -آراز جان مگس چی می گه؟    -بیز بیز بیییییییییییییییییز!!!
  • کانال تلویزبون مورد علاقه کشف شد. انیمل پلانت!!! امروز آراز نیم ساعت شیرها را تماشا می کرد در حال تعقیب گورخر و با انگشت نشانشان می داد و می گفت: سیییییییی، هاپو!!
  • - پسرم بدو لباساتو ببوش بریم دردر.  پنج دقیقه دیگر آراز دم در است و شلوارش را گذاشته روی سرش!
  • کتابخوانی به سر سفره غذا هم سرایت کرده است. اگر موقع غذا خوردن برایش کتاب نخوانیم، لقمه از گلویش پایین نمی رود.
  • پسرم حالا پنج دندانه است.
  • کمک جدید کار خانه... جارو برقی را روشن می کند و بعد فرار می کند و پشت در پنهان می شود. کمی بعد می آید و مرد و مردانه با دسته ای که به جارو وصل نیست جارو می کشد. پارکت ها را دستمال می کشد. لباسها را از لباسشویی در می آورد و دوباره سر جایش می گذارد. صندلی ها را هل می دهد و جا به جا می کند. فقط هنوز نان گرفتن بلد نیست!
  • اولین جمله آرازی: "آتا گل!" یا همان "بابا بیا" ی خودمان... 
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 23:9  توسط لیلی  | 
 
  بالا