|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |

كوچولوي من اين روزها سيزده ماهگي را تجربه مي كند. چه تجربه شيريني. حوادث روزانه كوچكي كه براي خودش رقم مي زند، خوشي و خوشبختي را مثل كادوهاي روبان پيچ به ما تحويل مي دهد:
ماجراهای آراز:
كتاب اولين و آخرين عشق آراز است. اگر درازکش باشي، فكرت مشغول باشد، ايميل بزني، تلويزيون تماشا كني يا به هر دليلي بيش از 5 دقيقه يكجا نشسته باشي، يكدفعه يك دست كوچولو با كتاب به طرفت دراز مي شود! اگر خودت را به نفهمي بزني دستت را مي گيرد و مي كشد به طرفش و مي گذارد روي كتاب و با آن چشمهاي درشتش زل مي زند به تو. اگر باز هم كتاب را برايش نخواني (كه به ندرت اتفاق مي افتد بس كه ژست هايش خوردني است و بسكه علاقه اش به كتاب مايه مباهات ما است) خودش مي رود و پشت به تو و رو به ديوار مي نشيند و همراه با غرلند، خودش براي خودش كتاب مي خواند!
جواب سوالها را مي داند.
پسرم، پيتر چطور خميازه مي كشد؟ آآآآآ (دست جلوي دهن)
اين چيه؟ اَبس!!! (اسب) یا هاپو یا قارقار!
ببره چي مي گه؟ اَو... (صداي غرش!) خانم مربی چی می گه؟ زززززز... (زیلینگ زیلینگ!!!)
ساعت كو؟ مي گويد عت! عَت! با انگشت اشاره اش نشان مي دهد.
بابابزرگ می می نی چي مي گه؟ امان مَ مَ مَ (امان از اين می می نی!!!) و هزار سوال و جواب ريز و درشت ديگر.
با اينكه زبان فارسي نمي داند ولي عاشقانه به شعرهاي كتاب كودكان به فارسي گوش مي دهد و امكان ندارد لحظه اي از آنچه مي گويي غفلت كند. همه بيست جلد كتابي كه از ايران آورده ام و يا اينجا خريده ام هر روز سي- چهل باري از نو خوانده مي شود. همه شان را من و محمد از حفظيم! فكر مي كنم يك تشكر واقعي به ماني كوچولوي شجاع بدهكارم بابت سري كتابهاي مي مي ني. ماني جان آراز عاشق اين كتابها است.
پسركم خوب مي داند كه چه مي گوييم. و دستورات را خوب مي فهمد و عمل مي كند فقط اگر بخواهد!"برو كتابتو بيار برات بخونم" "اينو نه! اوني رو بيار كه خرگوشه توشه!" "دنبالم بيا" "توپ رو بردار و بده به آتا تا برات پرتابش كنه". ولي واي به حال اون روزي كه دلش نخواهد عمل كند. مثلا "دست زدن به سطل زباله ممنوع!" "گيره موهامو نكش!" و "آشغال گوشت رو نكن تو دهنت!" جمله هاي دستوري هستند كه به ندرت به آنها عمل مي شود!
غذاهاي مورد علاقه اش: ماهي، كلم بروكلي، فلفل دلمه اي، ماست و ماكاروني است و غذاهاي مورد تنفرش: گوشت خالي مرغ و گوسفند، تخم مرغ، انواع ميوه و سبزي، حبوبات و غلات! غذاهاي اين گروه بايد با گروه اول مخلوط شود يا با ترفندهاي ويژه اي داده شود وگرنه از آن گلوي مشكل پسند پايين نمي رود!
با مهارت مسواک می زند. بعد از هر وعده غذا آراز خان مسواکش را تحویل می گیرد و با سر و روی کسی که کار واقعا مهمی دارد شروع می کند به مسواک زدن. البته گاهی در و دیوار را هم مسواک می کند تا احیانا کرم نخورتشان!
قشنگترين صفت اخلاقي پسرم اجتماعي بودن اوست. محال است از فرد غريبه اي بترسد، خجالت بكشد يا به رويش نخندد. هميشه و در هر برخوردي، آراز براي برقراري رابطه نفر اول است. اين انرژي فراوان و ذخيره محبتي اين چنين ژرف كه هرگز تمام نمي شود و همه دنيا را فرا مي گيرد از كجا مي آيد؟ نمي دانم... روزهاي چهارشنبه گردهمايي مادران برگزار مي شود. گردهمایی مادران یعنی یک فنجان قهوه، درد و دل و غیبت، بازی بچه ها با یک عالمه اسباب بازی جدید و البته همدیگر، و تبادل اطلاعات در مورد بچه ها. آراز به محض ورود مرا فراموش مي كند و يك مامان جديد با اکازیون و ضمانت نامه پيدا مي كند. "ناديا" يك خانم مهربان روس است. "داشا" كه دختر كوچولوي ملوس ناديا است مي دود و بغل مادرش مي نشيند... آراز از رو نمي رود و به زور در آغوش ناديا جايي براي خودش باز مي كند و با صداي بلند مي خندد!!!
وای به حال کسی که توی وسایل نقلیه عمومی حواسش به پسر ما نباشد و با او حرف نزند! پسرم آنقدر حرف می زند، غر غر می کند، سرش داد می زند، با دست نشانش می دهد، دالی بازی می کند و لبخند تو دل برو می زند که طرف از رو می رود. موقع پیاده شدن با یک مینی بوس دوستی که جمع کرده بای بای می کند!!!
من يا بابامحمد يك بحث جدي را دنبال مي كنيم. وسط بحث متوجه مي شويم كه آراز دارد با دقت نگاهمان مي كند. مي پرسيم: "آراز جان، انصافا اين طور نيست؟" آراز با حالتي حكيمانه كله اش را به حالت تأييد تكان مي دهد!
تا عصر هر موقع همسايه بغلي در خانه شان را باز و بسته مي كند، آراز "آتا" "آتا" گويان مي دود به طرف در و سرخورده بر مي گردد. شب كه "آتا" مي آيد، آراز لبريز شوق مي دود و از شلوار بابا آويزان مي شود و تا بغلش نكند آرام نمي گيرد. بعد از بغل شدن، پسرك که از ابراز احساسات تندش سرافکنده شده، با انگشت به همه اتاقها و پنجره ها اشاره مي كند و همه اتفاقهايي را كه افتاده از نو و به زبان آرازي! نقل مي كند. یعنی "باهات حرف جدی داشتم ها... وگرنه نمی اومدم بغلت!". توي قصه درازش حتما هاپو هست و كلاغ و پيشي و كتاب!!!
با پسرم: عزیزم فرصت خیلی خوبی برایم پیش آمده که برگردم سر درس و کار. یک کار تحصیلی نیمه وقت در کنار بهترین مهد کودک این شهر، با کارفرمایی که برای باور کردن انسانهای مصمم و حمایت زنان موفق به هیچ ترغیبی نیاز ندارد. خانم پروفسور جنیفر، که دو بچه ۱.۵ و ۵ ساله دارد، می گوید که به من ایمان دارد، می گوید مادر بودن یعنی کار با برنامه ریزی، می گوید موفقیت یعنی خلاقیت توام با پشتکار... تو به من بگو. آیا آمادگی داشتن یک مادر شاغل را داری؟ آیا می توانی تحمل کنی که برخی از روزهای هفته را کنارت نباشم و نازت را نکشم؟ محبوب قهرمانم، آیا می توانی؟ آیا می توانم؟

یکی دوبار که از همین مسیر عبور کردم و با کمی دقت بیشتر، یک عروسک پیچیده در قنداق و تصاویر درناهای بقچه به نوک را هم دیدم و طنابهایی که اصلا نمی شد بند رخت باشند و بعد از پرس و جو فهمیدم وقتی قرار است نوزادی در محلی متولد شود، پدر و مادر با تزیین سر در شادی خودشان را از حضور مهمان تازه به همه دنیا اعلام می کنند... گرچه همه شان هم به اندازه والدین خانه بالایی شوخ طبع نیستند و آویزهایشان بیشتر گل و پولک و بادکنک است!!!!!
مادر من!
هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم این آدمک فینگیلی بالای صفحه یکروز برسد به آخرین نقطه سمت راست نشانگر اولین سال... بی صبرانه منتظر چنین لحظه ای بودم. تو هم حتما! اما به جای اینکه در این روزها شاد باشیم و شاداب، بیمار بودیم. آخر بالاخره روزئلا گريبان ما را هم گرفت! اين بيماري ويروسي كه با تب بالا شروع مي شود براي آراز همزمان بود با ظهور دندان پيشين كه آن هم همراه خود آبسه دردناكي پر از خون و چرك آورد.
تمام اين چند روز بيماري آراز براي ما يك عمر بود. آن چشمهاي زلال سبزش را كه با نم اشك وا مي كرد يا آن بازوهاي نحيف را كه به سويمان دراز مي كرد غم دنيا بر سرمان آوار مي شد. پیچ و تاب می خورد، ناآرام بود و فقط دوست داشت در آغوشش بگیریم. روز سه شنبه قبل راهي بيمارستان شديم. آسمان باراني بود و همه جا بوي نم غربت مي داد... من و بابا محمد بوديم و آراز که تبدار و گرسنه توي كالسكه خوابيد: بعد آنهمه غر زدن!
پزشكها بيماري اش را درست تشخيص ندادند... به نظر آنها همه اين بيقراري ها مربوط به همان آبسه دندان بود و بس. تا اينكه دوروز بعد عاقبت جوشهاي موعود روي سينه و پشت و صورتش ظاهر شد و دل كوچولويش كمي آرام گرفت.
ولي روز تولد هم واقعا به ما خوش گذشت: یکشنبه یوهانس دوست کوچولو و ۱۹ ماهه آراز هم همراه کارمن، اولی، پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش مهمان ما بود و آراز من تا می توانست بازی کرد و خوش گذراند. آن روز فهمیدم که پسرکم، موجودی فوق العاده اجتماعی است و زود با همه انسانها گرم می گیرد. همه را دوست دارد و هیچ جنسش خرده شیشه ندارد!
پدر، کشف جدید آراز است! انگار تازه دارد همه محبت های گرفته را پس می دهد. با پدر کتاب می خواند، با پدر حمام می کند، با پدر کشتی می گیرد، با چهره مفتخر روی سر و کله اش سوار می شود و با او آواز سر می دهد واگر احساس كند كه پدر غمگين است غلغلكش مي دهد! (عاشق اين ژست فوق العاده اش هستم) یک لحظه که پدر ناپدید می شود زود صدایش می کند، پیدایش می کند و تا نازش نکند، نازش را نکشد و مطمئن نشود که همانجا است آرام نمی گیرد. با حضور پدر تعطیلات کریسمس و سال نوی میلادی به ما خوش مي گذرد. اما نمی دانم بعدا که پدر سرکارش حاضر شود چطور خواهد توانست با جای خالی او کنار بیاید.
ديگر روز به ياد ماندني ما در سيرك گذشت. براي آراز باز هم اين اولين بود و كلي از ديدن آنهمه پرنده و جهنده و دلقك به هيجان آمد. براي من هم جالب بود. مدتها بود فراموش كرده بودم كه انسان مي تواند از اتفاقات كوچك و سطحي زندگي هم لذت ببرد.

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟ دولت صحبت آن مونس جان ما را بس.



دیشب شب یلدا بود. در سرزمین من، مردم درازترین شب سال را جشن می گیرند چون می دانند پایان شب سیه سپید است. اولین شب زمستان برای ایرانی ها یعنی تابستان بلندی که در پی خواهد آمد.
یک هفته ای می شود رسیده ایم. اینجا شهر کوچکی است پر از شیروانی های قرمز. پنجره خانه هایش همقد انسان است تا در لحظه های اندکی که خورشید روی لپ آسمان می درخشد قدم رنجه کند توی خانه ها هم. تا دلت بخواهد سرد است و مه است و باد یخزده تا روح انسان نفوذ می کند... شاید هم این منم که بازهم نوستالژیا گرفته ام! دوچرخه ها خیابانهای باریک را تسخیر کرده اند و هر زمان که سفر می کنی آسیاب های بادبانی سرخی از دوردست منظره براین دست تکان می دهند.
خانه بزرگی داریم با پنجره های دست و دلباز رو به باغ و باغچه و درخت. همه ساعتهای کوتاه روز را ما نور داریم و منظره و فراخنای طبیعت. بهارخواب های وسیع در دو سو جان می دهد برای صبحانه های بهاری.
آراز کوچولوی قهرمان بعد از این که از دست و پنجه نرم کردن با چهارمین دندانش فارغ شده و به محیط تازه بدون خاله و پدربزرگ و فامیل عادت کرده، آرامتر شده و انگار همان آراز خوشروی همیشگی دوباره آمده به آغوشمان. تمام هفته گذشته را با جیغهای دردآلودش سر کرده بودیم و پیچش های خشمگین و عدم تحمل کاملش نسبت به محیطهایی که در آنها امکان تحرک ندارد مثل اتوبوس، قطار،هواپیما، کالسکه و آسانسور. هفته گذشته برای ما کابوس بلند پایان ناپذیری بود...
پیشرفت مهمش علاقه پایان ناپذیری است که به حیوانات پیدا کرده و "سگ" و "پرنده" و "گربه" که دوستان مورد علاقه اش هستند. دایره غذایی اش که به خاطر رسیدن به یکسالگی شامل مواد خوراکی بزرگسالان شده بود و عشق مفرط آراز را به طعمهای تازه اغنا می کرد، دوباره تنگ و تاریک شده. به دلیلی که نمی دانم بیشتر خوردنی ها را پس می زند حتی میوه ها را که از ۳ ماهگی دوست داشت. شاید همان دندان کذایی باشد دلیل این رژیم جدید!
به نحو غیر قابل توضیحی بزرگ شده و در آستانه لحظه خاص یکسالگی حس می کنم که درک کاملی از آنچه بین ما می گذرد دارد و می فهمد چه می گوییم. با لیوان آب خوردنش، آن طور که دسته های لیوانش را می چسبد و سرش را به عقب خم می کند دلم را می برد بس که دوست داشتنی است! می تواند با مداد شمعی های اهدایی بابابزرگ خطهای کج و معوج بکشد روی مقواها و کلی آفرین و بارک الله تحویل بگیرد. ولی برج سازی(!) با مکعب ها را دوست ندارد...
با پسرم: باردار که بودم خیال می کردم نگرانی های مادرانه ام برای تو با تولدت پایان می یابد. چنین نشد. هرگز دیگر ظرف وجودم از تو خالی نخواهد بود. تو همیشه در پس زمينه ذهنم حضور داري حتي زماني كه مي خواهم نباشي! و اين خاصيت مادر بودن است... مادر بودن را دوست دارم.
|
|