|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
مادر من!
دومين سالگرد آغاز زندگي جديدت بر تو مبارك باد عزيزم. ملالي نيست براي ما جگر گوشگانت جز دوري تو مادر!
آراز كوچولو ياد گرفته در آغوشم بگيرد! با همان بازوان نرم و نازكي كه تاي آرنجش بوي برگ ليمو ترش مي دهد. ديگر اينكه با تلاشي پيگير راه مي رود يا جد وجهد كرده كه برود، گرچه افتان و خيزان. اولين گزينه اش براي رسيدن به نقطه اي، رفتن روي دوپا است؛ ولي وقتي كه بعد از چندين قدم مي افتد همان چهار دست و پاي قديمي را پيشه مي كند. بيش از هر چيز دوست دارد دستهايش را از فراز سرش بگيريم يا يكي از دستهايش را از بغل و به اين ترتيب باهم حركت كنيم يا اجازه دهيم به دنيال توپها بدود و شوتشان كند….
مامان گاهي باورم نمي شود اين موجود باهوش كنجكاو كه يا هميشه خدا در حال باز و بسته كردن در كابينت هاست، يا توي يخچال پيدايش مي كنيم در كشف و شهود با گوجه فرنگي ها و موزها و نارنگي ها، يا مي رود توي كشو است پاييني و با قيافه جدي و بند ساعت من به دهان، برنامه ريزي مي كند و نقشه كشي براي كشوي بالايي و يا در حال مزه كردن چيزهاي عجيب و غريب است مثل يونوليت و زير فرشي و جوانه سيب زميني؛ همان نوزاد وابسته اي است كه آرزو مي كردم با شنيدن صدا سر بگرداند!
هر روز باهم موسيقي غير كلاسيك(!) گوش مي دهيم و كتاب مي خوانيم و شعر. به هم ريختن بخشي از خانه هم جزو برنامه مان است بي شك. به عنوات پاداش يك مادر و در برابر پرسش هايي كه مي كنم مثل:"جوجه چي ميگه؟"، "بابا جون كجاست؟" ، "اين چيه اينجا؟" پاسخ هايي مي شنوم به شيريني عسل، به ترتيب مثل:"جيييييي!"، "در در!"، "كيژي!(همون پيشي!)". بابا محمد هم حريف كشتي و فوتبال پسرك است و سواري هر روزه را هم كه مي دهد با كمال ميل…. آوازهاي شاد و نت دار هم مي خواند بابا كه شعر و آوازبا مزه شان حاصل ده ماه تلاش خانوادگي ماست… مثل هميني كه با اين طليعه شروع مي شود: آراز گلي ، لپ تپلي! ماه مني و خوشگلي!!! (براي درك اجراي زنده حضور الزامي است)
ديدي عاقبت آراز كوچولو كوه را هم تجربه كرد و طلوع خورشيد پاييزي را بر فراز شهر دود زده؟ اين كوهپيمايي با بستني يخي كوچولويمان به قدري برايمان جالب و خاطره انگيز شد كه سعي مي كنيم مثل تعهد هفتگي مهمي به آن عمل كنيم.
هوا اينجا يخ است و منجمد مي كند و شال و كلاه مي طلبد. زمستان هم نه به تقويم ولي بر پايه معني اگر بخواهي رسيده است. عاشق اين عصرهاي ايراني سرمازده و لختم و بوي آَش رشته و شب هاي شعر و كتابهاي نخوانده اي كه هر پنجشنبه محمد مرا با هديه كردنشان به شعفي واقعي مهمان مي كند…
با پسرم: كوچولوي محبوبم. بعضي چيزها هستند كه در قلب و روحمان به وديعه نهاده شده اند. استعدادهامان را مي گويم عزيز دلم. مبادا كه قدرت، ثروت يا شهرت تو را بر آن دارد كه از آنچه كه براي آن ساخته شده اي رو بر گرداني كه تو در قبال خودت و وجودت و داشته هايت مسئولي. بماند كه همين توانايي هم در واقع ابزار كارآمدي مي تواند باشد و مي شود كه تو را به جايگاهي كه لياقتش را داري برساند. من و پدرت با تو هستيم و كوچكترين كاري كه از دستمان ساخته است اين است كه آرزوهايمان را به گردن تو نياوريزم و اجازه دهيم خودت قالب گيري كني حضورت را در جهان هستي. سربلند باشي پسرم!
پي نوشت 1: مامان نوراي عزيز! هنوز هم براي من فيلتري متاسفانه و چه حيف! در مورد آينده پرسيده بودي. آينده در معني لغوي و به عنوان صفت فاعلي يعني "آنچه قرار است بيايد". اين اسم را زماني انتخاب كردم كه منتظر آراز بوديم و به دنيا آمدنش. اما آراز ما مدتي است كه آمده است و چشم و دلمان را به چراغ وجودش روشن كرده است…. پس ديگر مي شود گفت كه "آينده"، "آمده" شده است!
پي نوشت 2: مي دانم يك ماهي باقي است تا روزي كه وقتش برسد… ما هم منتظريم… اما مي خواهم نفر اولي باشم كه تبريك مي گويم. انتظار زيادي كه نيست. هست؟ شاینا کوچولوی شایلی. متشكرم كه به دنيا آمدي. مطمئنم كه اين جهان بدون حضور و وجودت چيزي كم داشت…

پی نوشت: جز آن گام کوچک برداشته شده به سوی آغوش مادر در دهمین ماهگرد حضورش در جهان هستی، آراز ما نخستین کتاب زندگی اش را ورق زد و برای هر برگش آواز خواند...
امروز من و آبجي لاله تمام شهامتمان را فرا خوانديم و رفتيم تا تكليف دارايي هاي شخصي ات را روشن کنیم. آنهایی كه حالا ديگر در گرد فراموشي و غم و دلتنگي غرق شده اند... گمان نكن برايمان راحت بود مادر. آن جورابهاي پشمي را لمس كردن، يكبار ديگر در بوي تن تو غرق شدن. تو را پاورچين و لبخند بر لب پشت درهاي شيشه رنگي تصور كردن... تو را در صدها كتاب و دفتر و جزوه و در يادداشتهاي درسي ات بازجستن... اما پشت پرده آنهمه گذشته سرگيجه آور دو صندوقچه كوچك چوبي ات را پيدا كردم كه با ارزشترين دارايي هايت را در دلشان به امانت نهاده بودي و كليدشان تا روزي كه توانش را داشتي همراه مي بردي. مادر نمي دانستم كه گرانبهاترين دارايي زندگيت ما بوده ايم... عكسهاي كودكي مان، كارتهاي عروسيمان، نامه هاي پدر، اسمهايمان در ليست قبولي دانشگاه، يادداشتهايي كه پيش از اينكه حتي سواد داشته باشيم برايت نوشته بوديم: یک نوشته یا نقاشی به ازای هر روز مادر در هر سال... پيش از اينكه با هداياي مادي گرانبها (به خيال خاممان!) جايگزينشان كنيم...
سعی می کنم درکت کنم. وقتي مادري، تكه اي از بهشت مال توست. تو بين مردم زندگي مي كني، با آنها نفس مي كشي و بهشان مي خندي. اما درخفا، جايي در پس آن نماي نم خورده شبيه به ديگرانت، فرقي هست! تو مالك هديه آسماني با شكوهي هستي پيچيده در لفاف براق كودكي. و با همين طلسم رنگين كماني است كه ايمانمند، دلپذير و مقاوم مي ماني. مي فهمم.... چون گاهی که به چهره پسرکم خیره می شوم و به جریان سیال درک متقابل از همدیگر -که همچون گلف استریم در آبی اقیانوس چشمایش جاری است- پی می برم به همین فکر می کنم مادر...
آراز كوچولوي مخترع دو روز قبل گمانم اولين نوآوري زندگيش را با دو ظرف عدس و ماكاروني سر و سامان داد! كارش حرف نداشت مادر. دستهايش را به اين دو ظرف مخصوص آشپزخانه تكيه داده بود و به کمک آنها که ته صافي داشتند روي پاركت و كاشي ليز مي خورد. پنجه پاهايش را فشار می داد و مثل فرفره سر کی خورد! سرعتش از حالت ۴ دست و پا بیشتر بود، تحرك كمتري براي رو به جلو رفتن نياز بود و اينكه ديگر لازم نبود خودش را داخل روروئك حبس شده ببينيد و هرجا كه لازم مي شد، وسيله نقليه ابداعي اش را رها می کرد و می رفت پي بازيگوشي اش!!!! گرچه این روش حرکتی هم خیلی زود جذابیتش را برای آراز از دست داد و گمانم حالا دارد به طراحی ماشینهای موتور دار فکر می کند!
با پسرم: گل من! حالا که ماهها از ایستادن بدون کمک اشیا می گذرد، هر زمان که دوست داشتی می توانی به كمك لبه ميز يا صندلي ماهرانه به اطراف حرکت کنی و هر لحظه منتظرم که به معنای واقعی کلمه "راه بروی". هربار كه مي بينم قدم ديگري در راه استقلال برداشته اي هرمي از نگراني و افتخار و غم و شادي بر وجودم جاري مي شود. انگار درد تولد تو هرگز پاياني نخواهد داشت. اين حس نامتناهي مادر بودن! انگار قرار است تا ابد وجودم براي هر پيشرفت كوچكت در زندگي منقبض و نگران شود.... معجزه كوچك من! پيش... پيشتر برو. يك روز عاقبت خواهمت زاد... روزي كه جرات كنده شدن از تو را پيدا كنم البته!!!



پي نوشت ۱: دونه عزيز! تولد فرشته كوچولويت بر تو مبارك باد! آرزوي كامراني و كامروايي دارم براي اين موجود تازه وارد بهشتي ...
پي نوشت ۲: ممنون از توجه همگي شما دوستان. حال الهام عزيز رو به بهبودي است، گرچه به كندي. اميدوارم يكروز از سلامتي كاملش بنويسم...
پس نوشت 2: وبلاگ منصوره جان (مادر نورا كوچولو) و ميترا جان (مادر ايليا كوچولو) برايم فيلتر شده است .... نمي دانم اين فقط مشكل من است؟ دلم لك زده براي خواندنشان....
|
|