|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
با امروز یکهفته است که آراز خان، قهرمان خانه فسقلی ما چهار دست و پا می رود... نه... درست تر این است که باید گفت می دود! واقعا این رود من دیگر همیشه روان شده است! کمتر غر می زند و بیشتر گرم مزمزه کردن استقلال واقعی است: واقعا وقت سرخاراندن ندارد پسرکم! جهانی که دور و برش هست تاب کنجکاوی بزرگش را نمی آورد. باید عجله کرد. وقت تنگ است. "مامانی اجازه نمی دی سطل زباله را روی سرم خالی کنم؟ عیبی نداره. دمپایی هاتو را می جوم!... قایمشون نکن. عاقبت که پیداشون می کنم!" ولی نه اینکه خیال کنی جاه طلبی اش نقصانی پیدا کرده ... نه! نوبت ایستادن است. سعی می کند بایستد، بلند می شود بعد دستهایش را رها می کند تا به من بگوید بیا و بغلم کن!!! و هر روز بارها زمین می خورد. این که عیبی ندارد، حداقل نه تا وقتی که هوس پرواز کردن به سرش نزده!
از پروژه های موفقیت آمیزش دست کاری کردن کشوی پایینی توی آشپزخانه است و دسترسی اش به کالسکه و لیسیدن چرخهای گلی آن که توی راهرو پارک شده، برگرداندن صندلی تاشو سفید، آویزان شدن از پایه لرزان میز ناهار خوری و مکیدن زیپهای چمدانها. از پروژه های در دست اقدامش هم که با موانع جدی روبروست ولی فقط به یک لحظه غفلت بند است اين ها را مي شود نام برد: خوردن سیم برق چراغ مطالعه، انداختن لباس خشک کن روی سرش و همچنین کله معلق زدن است از روی تخت نرده دار!
مامان عزیزم... اما سعی می کنم تا جایی که می شود کنجکاوی دهانی اش را جدی بگیرم. از نگاه او به جهان بنگرم و به خاطر طی کردن مراحلی از رشدش به او سخت نگیرم... هرچیزی را که بشود، اندکی تمیز می کنم و بعد اجازه می دهم در حضور خودم بررسی اش کند. برخی دیگر را فقط می نشینم و نظاره می کنم تا بخوردشان و کنجکاوی اش را تسکین دهد و دعا می کنم که زودتر از چشمش بیفتند! تعداد کمی را هم در رده ممنوعه ها گروهبندی کرده ام: آنها که می دانم حتما برای سلامتی اش مضر هستند... خوشحالم که تعدادشان انگشت شمار است، چون مامان جان نوه کوچولویت انگار همه نیرویش را بسیج می کند تا به آن ممنوعه ها برسد. این وقتها است که با خودم به درستی این جمله فکر می کنم که انسان از هرچه که منع شود برای دست یافتن به آن حریص تر می شود و بعد به یاد امتحان آدم و حوا در بهشت می افتم و آن درخت سیب... و به ناجوانمردانه بودن آن آزمون سخت و کنجکاوی و شجاعت حوا... برای همین هم هست که سعی می کنم به امتحان نکشم کوچولویم را! یعنی اینکه نخواهم کنترل نفسش را اندازه بگيرم در برابر رفتن راهی که برای دست یابی به هدف نهایی اش در هر حال ناچار از طی آن است...
پسر دور از وطن کارمن و اولریخ، يوهانس كوچولو، برگشته تا عاقبت بتواند زندگي عادي اش را در كنار مامان و بابا آغار كند. وای که چه پسر خوردنی ملوسی شده با آن ۴ دندان پیشینش! به گفته مامان کارمن کمی غریبی می کند و پشت وبکم برای مامان بزرگ و بابابزرگش در رومانی اشک می ریزد. دیگر اینکه اینجا و در خانه آپارتمانی جدید دلش می گیرد برای آن مزرعه بزرگ و گله های گاو و گوسفند و غازی که آنجا می دید و دیگر هم از آن سگ نژاد دوبرمنی که عادت داشت هر روز گازش بگیرد و زوزه اش را در بیاورد اثری نیست!! ولی رویهمرفته اگرچه من سررشته ای از روانشناسی ندارم او را پسرکی شاد و خندان و باهوش دیدم که اجازه می داد آراز کوچولو موهای بلوند-سفیدش را بکشد و گاهی هم ندید بگیرد بازی آراز را با اسباب بازی های تلنبار شده اش روی هم. آراز هم البته با او خوب بود و اگر گاهی یوهانس در رفت و آمد با پاهای شتابزده ۱۴ ماهه اش تنه ناخواسته ای می زد، گذشت می کرد و هیچ نمی گفت. رویهمرفته اما حس کردم که هنوز این دو بچه به آن رشد اجتماعی نرسیده اند که از بودن در کنار هم و بازی های گروهی لذت ببرند، و تعاملشان به همان جلب شدن به اسباب بازی دیگری محدود می شد. مثل دو انسان که دیوارهای بلند نامرئی از هم جدایشان کرده باشد. واقعا مامان جان ما موجودات پیچیده ای هستیم....
با پسرم: عزیز من! گاهی که نگاهت در نگاهم می آمیزد کم می آورم و از خودم می پرسم برای چه؟ چه لیاقتی در من سراغ گرفته است خدای من که این چنین جام زندگیم را از شراب عشق به تو آکنده؟ من چه کرده ام که تو را در قالب فرزند سالمی به من عطا کرده و آنگاه تو با هر نفسی که می کشی شادی گیتی را به یکباره برایم به ارمغان می آوری، آن چنان هنگفت که از سپاس گزاری اش ناتوانم! تو آرازم رنگی از طیف های آن رنگین کمان نعمت الهی هستی که بر آسمان دلم سایه افکنده... از خدای تو ممنونم پسرم. دمش گرم!





پ.ن.۱: شبنم جان امکان یادداشت گذاشتن در وبلاگت فراهم نیست. تولد یکسالگی مانی مبارکت باد!
پ.ن.۲: بهاره جان از شما هیچ نظر خصوصی نداشتم...
"گَل!" من و محمد همین که شنیدیمش با تعجب به هم نگاه کردیم یعنی که: شنیدی تو هم؟ که خوب هردومان شنیده بودیم! آراز کوچولو توی کالسکه اش نشسته بود، حوصله اش سر رفته بود و دستهایش را دور مچ می چرخاند و نگاهمان می کرد که چرا مرا بغل نمی کنید! چون هر وقت که بخواهیم در آغوشش بگیریم می گوییم: "بیا پسرم..." که ترکی اش می شود همین "گَل". نوه ات وقتی دید که همان طور خشکمان زده و نگاهش می کنیم دوباره شروع کرد که: "گَل!" و دستهایش را تکان داد... معجزه بود مامان... حرف زدن با هدف و منظور معجزه است. خستگی مان ته کشید... پسرمان اولین کلمه با منظورش را گفته بود... اصلا فراموش کردیم که آمده ایم پیاده روی! آینده و نابسامانی های احتمالی اش یادمان رفت! نمی دانم می شد خدا به من هدیه قشنگ تری بدهد؟
شاید هم داده. آن مروارید تیز سفید را می گویم که بعد از ماهها انتظار مهمان دهان کوچولوی پسرمان شده. آدرسش هست همان جلو جلوها، پایین، سمت راست! اعتراف می کنم که برای دیدنش سوی چشمت باید ده از ده باشد. نیمه شفاف است و هنوز رنگی نداده به خنده های پسرکم! اما خوب چشیده ام طعم گازهای حریصانه اش را. کم مانده بود امروز نصف دماغم قربانی یک خارش بیموقع لثه شود... هنوز جایش ذق ذق می کند: آخ!
مامانی، آرازت دست دسی می کند. خاله فاطمه این طور یادش داده که اگر کف دستت را بگیری روبرویش با کف دستش روی دستت می کوبد. این کوچولو هنوز غوره نشده مویز شده! دستش را به هر جا بند کند بلند می شود. البته اغلب نمی تواند ولی همین تلاش خستگی ناپذیرش برایم دلنشین است.
مامان جان به گمانم شده ام یکی از همان مامانهایی که صبح تا شب کاری ندارند جز اینکه بنشینند ور دل بچه هاشان و از قد و بالایش تعریف کنند. باورت می شود؟ بازنشسته شده ام دیگر. شده ام زن خانه و زندگی. بدم نمی آید هیچ! با پسرت آنقدر بازی کن تا سیراب شود. هر روز اِن بار پوشک عوض کن! اِن بار بچه در حال افتادن را بگیر، اِن بار شیر و غذا بده. از غذاهای خوشمزه نی نی به بهی برایش درست کن. کتاب بخوان. وبگردی کن. برو خرید و پیاده روی. وقت پی پی کردن جگر گوشه ات برایش کف بزن و آواز بخوان تا بداند کار خوبی کرده! کارهای خانه را با حوصله و نظم انجام بده. قبل از شستن لباسهای بچه ات بویشان کن تا دلت بلرزد. پاها را روی هم بینداز و بستنی یخی بخور! با همسرت وقتی که هست بحثهای تاریخی بکن و وقتی که نیست دلتنگش باش. کالسکه را هل بده و مرکز خرید بزرگ را گز کن که فصل حراجش تمام شده و بوی روزهای اول مدرسه گرفته که چند هفته دیگر شروع می شود. به فلسفه فکر کن و به فردا و برای دلت شعر بخوان. فیلمهای صد تا یک غاز و برنامه "سوپرننی"را ببین و بگذار باران بیرون پنجره راه خودش را برود همچنانکه پسرکت در آغوشت لم داده و خوابش برده. می بینی؟ بد هم نیست. فقط گاهی دلم برای آن لیلی که همیشه خدا بدو بدو می کرد و با هر دستش هفده تا هندوانه بلند می کرد تنگ می شود. نمی دانم تا کی می توانم دست به سرش کنم و به خودم بگویم بعد از اینهمه سال نوبتی هم باشد نوبت استراحت است!
با پسرم: عزیزم، سبک زندگی کن! سقف مجاز بار برای هر نفر در سفرهای بین المللی هوایی ۳۵ کیلوگرم است. روز اولی که فهمیدم همین جمله ساده به این معنی است که باید نود درصد از زندگی ام را همین جا بگذارم و بروم غمباد گرفتم... آنچه را که می شود با پول دوباره خرید و جایگزین کرد مایه ناراحتی ام نیست. برای اتو و قالی و شبچراغ غصه خوردن کودکانه است. اما لباسهایی که برایت کوچک شده و من هنوز تو را در آنها می بینم، ساعت رومیزی که یادآور روزهای خوش هشت سال زندگی من و پدرت است، کالسکه ات که آنهمه دوستش داری و دوستت دارد، کتابهای عزیزم که همچون گنجینه کوچکی همین جا گردآوردمشان... باورم نمی شد! فهمیدم حتی گاهی آنچه بار معنوی دارد ممکن است انسان را سنگین کند! بعضی چیزها را باید در خاطره و عکس و ذهن زنده نگه داشت. دیگر سبکم! همه داشته ها و نداشته هایم را می توانم توی چند چمدان جا بدهم. دوستی هایم را می ریزم توی حافظه ام و کینه ها را همراه با وسایل کهنه می گذارمشان در اتاق زباله! یادت باشد که هرکسی در زندگیش سقف مجازی نامرئی ای دارد برای داشته های دنیوی. اجازه نده گذشته ات تو را سنگین کند و مانع سفرت شود... سبک زندگی کن!
مامان جان! هوا گرم است، گرم گرم. زمین می گدازد و آسمان تفته و شرجی است. همچنان که خودم را باد می زنم از این که پیش از آمدنم به اینجا تصور می کردم دارم به قطب سفر می کنم لبخند می زنم!
آراز قهرمان آنقدر زود زود بزرگ می شود که گاهی من و محمد با دودلی از هم می پرسیم: یعنی این پسر ماست؟ همین چند ماه پیش مگر به دنیا نیامد؟! عاشق این است که بنشیند و اگر ساعتها هم در حات نشسته باشد و سرش گرم چیزی باشد گمان نکنم گله ای بکند! اگر هم ناراحت باشد، خوب، تغییر وضعیت می دهد: از نشسته به سینه خیز و برعکس! من بیش از خودش از این استقلال نورس لذت می برم... تمام خانه را با همان عقبگرد با نمکش می گردد و اگر چیز جالب توجهی پیدا کند می نشیند و دانشمند وار به بررسی اش می پردازد... صبح ها معمولا از زیر تخت پیدایش می کنم که برای گشت و گذار می رود و وقتی که بدنش را جا می دهد و کله اش آن زیر جا نمی شود صدایمان می کند که آهای! کمک!
غذا را زیاد دوست ندارد و غرغر کنان می خورد، کجدار و مریض کنار می آییم باهم. همین که به هم از این بابت زور نمی گوییم و به ظاهر هم که شده ساعت صرف غذا برایمان زمان خوشایندی است راضی ام فعلا. ولی عاشقانه میوه ها و ماست را دوست دارد و آب می خورد به هزار کرشمه و لذت و به فنجان آبش که عکس یک هزارپا و یک کفشدوزک روی آن هست چنان لبخندهای دلبرانه ای می زند که دلم می خواهد جایم را با آن فنجان عوض کنم! اشیا و انسانها را یه اسم می شناسد و یا گفتن اسمشان سرش را به آن طرف می چرخاند. جایگاه رفیع مورد علاقه اش پس گردن بابا محمد است. آن بالا می نشیند و به موهای بابای مهربان چنگ می زند و با هر حرکتی می خندد و دست و پا می زند.
امروز آراز اولین نوبت واکسن سل را دریافت کرد و سومین چکاب کامل بدنی و رشدی اش هم همزمان انجام شد. عالی تر از هر چیز دیگر برای ما خبر باز شدن مجاری اشکی اش بود بدون عمل و با فاصله دو هفته. چنانکه اینگرید گفته بود تنها نیازمند زمان بود و کمی صبر، و ما اینهمه را داشتیم. دکتر یکی یکی همه کارهای را که لازم است در این سن انجام دهد کنترل کرد و چک مارک زد: "خوب از هر دو طرف که غلت میزنی... چه سرعتی! آراز جان بیا و این اسباب بازی را بگیر پسرم... آفرین! می بینم که می توانی اشیا را از این دست به آن دست بدهی و به همدیگر بکوبیشان... انگشتانم را بگیر و بلند شو ببینم می توانی... اووووه! چه پسر نیرومندی! خیلی خوب است... خودت هم که می توانی با گرفتن از جایی بایستی! چقدر هم از این تنها ایستادنت ذوق می کنی! دیگر چه مانده؟ همه چیز خوب است.... دورسر، قد و وزن... چه پسر خندان و خوشحالی هستی تو! ببخش اگر که می خواهم کمی آزارت بدهم!". آراز بعد از دریافت واکسنی که تزریق آن این بار برایش خیلی ناراحت کننده بود، نظرش را در مورد اینگرید تغییر داد و با دیدن او اشکهایش سرازیر می شد... اینگرید مجبور شد چند دقیقه ای با آراز دالی بازی کند تا دوباره دلش را به دست آورد...
مامان جان! این روزها دارم بار و بندیلم را می بندم. به خودم نهیب می زنم که اگر تو هنوز هم ساکن ایران بودی این برگشتنم چه معنی هنگفتی می توانست برای هردوی ما داشته باشد. با این که فقط دو سه هفته دیگر مانده، اما انقدر دلم برای خاک وطنم لک زده که اگر می توانستم همین لحظه به سویش پر می گشودم. آخ که چقدر دلم می خواهد یکبار دیگر پدر مرا در آغوش بگیرد! از وقتی که معنی والد بودن را فهمیده ام فرصت آن را نداشته ام که فرزند بودن را دوباره تجربه و حس کنم. گاهی از این فکر که فقط یک نفر دیگر در این دنیا هنوز هست که من را به همان چشمی نگاه می کند که من پسرم را، وحشت زده می شوم...
با پسرم: عزیزم! وقتی باردار بودم از اینکه دوستت داشته باشم در هراس بودم. نمی خواستم عشقم به تو از روی غریزه مادری ام باشد و نبود! چه فایده ای داشت چنین عشقی؟ تو را می خواستم اما وجود داشتنت برای من تبلور عشق نبود... من فقط به تو وابسته بودم، همین. هفت ماه بر من گذشته است امروز و می توانم ادعا کنم هر روز بیش از روز گذشته تو را شناخته ام و خواسته ام. دوستی می گفت نمی شود زمانی تعیین کرد برای شروع انسان به "خودش بودن"، یعنی آن دمی که تمایز شخصیتش او را از دیگران جدا می کند و آدمی قورباغه وار دم می اندازد و شش می رویاند برای دگردیسی اش از مرداب سایرین. اما از دیدگاه من تو یگانه ای و هیچ کس دیگر -حتی فرزند دیگری از گوشت و خونم- نمی تواند جای "تو" را برایم پر کند. تو برایم بی همتایی چنانکه پدرت هست به گونه ای و مادربزرگت به نوعی دیگر. اگر چنین است گمان می کنم بتوانم بگویم که از لحظه تولدت که برای من مقارن بود با آغاز تلاش برای شناختنت، تو همانی که با بقیه مردم دنیا فرق داری حتی اگر ۷ ماهه باشی. دوستت دارم آراز.
در زمینه وبلاگ نويسي هيچ ادعايي ندارم. ولي نوشته هايم خوب يا بد متعلق به من هستند و دوست ندارم وقتي به وبلاگ شما مراجعه مي كنم عين جمله ها يا سير و منطق افكارم را آنجا بينم آنهم بدون ذكر منبع. خوشحالم از اين جهت كه اين استدلال ها به دردتان خورده ولي آيا مي دانيد به كاري كه شما انجام داده ايد در عرف نويسندگي "سرقت ادبي" گفته مي شود و مجازات قضايي دارد؟
مادر عزیزتر از من!
مي بيني؟ اينجا بودم! سرزمين ژوليوس سزار، ميكل آنژ، لئوناردو داوينچي، برنيني. رموس و رمولوس و مادر گرگشان، كشور پاپ. آنجا كه در آسمان آبي اش مي توان نقش هزاران سال از تاريخ انسان را منعكس ديد. ايتاليا، عروس خواب زده اروپا كه به تنبلي ، اندام با شكوه چكمه وارش را به آفتاب داغ جنوب سپرده است. هنوز گرگيجه ام ... گويي چشمهايم بعد از ديدن آنهمه نور و رنگ و هنر، آنهمه تاريخ و موزه و پيكره و گوشهايم بعد از شنيدن آنهمه همهمه جهانگرد و داستان و نقلهاي تاريخي جرات رويارويي با حقيقت زندگي روزمره ام را نداشته باشد... واقعا بيهوده نيست اگر رم زيبا براي قرنهاي متوالي پايتخت جهان غرب بوده است...
رم براي من تجسم بارزي است از تركيب ايران و اروپا. كمتر غم غربت به سروقتت مي آيد از بس كه كنار جویها پر آشغال است و كف پياده رو ها وصله خورده است و مردم مهربانند! دختران موتور سوار با لباسهاي سبك در خيابانها ويراژ مي دهند و سگهاي بند نخورده از گرماي شرجي له له مي زنند و مي دوند زير دست و پاي صاحبانشان. همه جا ماشینهای دو نفری کوچک اسمارت و دوچرخه های خانوادگی جهانگردی تردد می کنند. سوپر ماركتها بعد از ساعت ۲ ظهر تعطيل مي شوند، به همين زودي. دوستي به شوخي مي گويد كه اگر اينجا كارمند باشي نمي تواني نان بخري! بي خود نيست ضرب المثلي ايتاليايي هست كه مي گويد: "وقتي همه مردم دنيا فكر مي كنند، ايتاليايي ها آواز مي خوانند". آن تن آسايي و آفتاب زدگي را در همه ياخته هاي روح در اين ملت درک می کنم، و حتي در چشمهای سبز امانوئله به جا می آورمش، مرد خوش قولی كه آپارتمانمان را از او اجاره كرده ايم. چه شاد و سرخوشند! خورشيد را به يادت مي آورند لم داده به بالشي از ابر... هيچ كس زحمت صحبت كردن به انگليسي را به خود نمي دهد، حتي فروشندگاني كه نان روزانه شان از فروش وسايل به خارجي ها تامين مي شود. رم خواب زده همچون سگي كه به كنه هايش بي اعتنا است، توريستهاي مشتاق پر سر و صدايش را ناديده مي گيرد. از مهمان نوازی اش همين بس كه حركتي به خود نمي دهد تا از پشمهايش بتكاندشان!
به جاي آن اما مردمي دارد خونگرم و به غايت مهربان و خوشرو. پسركم را مردم كوچه و خيابان از دستم مي ربايند و قربان صدقه اش مي روند و "بلو، بلو" *مي گويند. آراز قهرمان هم تا مي تواند دلبري ايتاليايي هاي زيتوني را مي كند و به رويشان مي خندد. از زمین و آسمان آتش می بارد. به محض رسيدن به خانه آراز حمام مي كند تا بلكه از سرخي گونه هايش كاسته شود. سراسر سفر را كلافه است از اين داغي تند هوا و كيفيت نامناسب آب خوردن. قلپ قلپ آب را سر مي كشد و با اينهمه پوشك هاي خشك تحويلمان مي دهد. اما روي هم رفته با ما و برنامه سفرمان كنار مي آيد. قهرمان كوچولوي من تحملي مثال زدني رو مي كند: مثل هميشه.





كولوسيوم: به محض ورود به آن انگار هوا يخ مي زند و باعث مي شود تحمل صف كيلومتري آن راحت تر باشد. شايد به خاطر معماري بي نظير آن باشد و سقفهاي بلند و راهروهاي طولاني که برايش تعبيه شده است. شايد هم اين آه سرد و زنده، نفرين هزاران نفري باشد كه از زير همين سقف هاي پيچ در پيچ عبور كرده اند و به سوي سرنوشت محتومشان قدم برداشته اند. بازي هولناكي كه براي مردم ۷۵ بعد از ميلاد سرگرمي جالبي بوده است و پر طرفدار. در غير اين صورت برپايي ورزشگاهي ۵۵ هزار نفري براي آن بي معني است! گلادياتورها همين جا در برابر مسيحي ها و حيوانات وحشي مي جنگيده اند و آزادي شان را مي خريده اند در قبال مرگ رقيب. وگرنه مي مردند! سقف ميدانچه اصلي يا آوردگاه خراب شده و زيرزمين هم پديدار است. بنابراين از جايگاه تماشاچي ها مي شود محل نگهداري حيوانات و اسيران را ديد كه اتاقهايي تنگ و تاريك هستند و با ميله هاي بلند حصار شده اند. انگار به جاي باران جهانگرد از آسمان باريده است....
شهر باستاني رم، فورو رومانو: خرابه هاي رم... بعد از ساعتها ايستادن در صف هاي طولاني وارد مي شويم. در مسير حركتمان با كبوترهايي كه فوج فوج براي خوردن نان بيات ديشبه هجوم آورده اند، سرگرم شده ايم. آراز هم شاد می شود با ديدنشان. به اين كبوترها و بال و پر زدندشان به قهقهه مي خندد. برای رسیدن به داخل شهر از خرابه اي رد مي شويم... رفته رفته مي شود اينجا و آنجا اثر بيشتري از گذشته ديد، سر ستوني پيش پا افتاده. مجسمه اي با نقش و نگار شاهانه ولي بي سر و بازو انجاست. اينجا را ببين! حوضي است. پيش از اين فواره اي بوده و ميدانگاهي. شهر به عشوه هايي باستاني ما را به داخل مي خواند: بيا بيا پيشتر! از صد پله كه بالا مي رويم، شهر باستاني به يكباره رخ مي نمايد! قلبم از جا كنده مي شود... زير پايم ۲۰۰۰ سال تاريخ محض انسان اروپايي رو به من آغوش گشوده است. آنجا ويرانه هاي سناي روم است، آنجا كاخ باكره هاست. دختران باكره اي كه در اين كاخ زنداني بودند و همچون خداوندان پرستيده مي شدند در صورت از دست دادن سرمايه معنويشان (از ديدگاه رمي ها) زنده زنده در آتش سوزانده مي شدند. معبد ساتورن، معبد كاستور و پولوكس همان جايي كه در آن پيروزي رمي ها بر اتروسكان جشن گرفته شد، و طاقهاي نصرت كه هر يك به مناسبت پيروزي رم بر يكي از ملتهاي آن زمان برپا شده است و لشکری پیروز از زیر آن رژه رفته است: لشکر ۴۴ * شاید. پاي ستونهاي بلند انگار در يك لحظه ناب، ژوليوس سزار را مي بينم، ترور شده و در آستانه مرگ است، به اين بهانه كه شايد روزي بخواهد امپراتور رم شود و سنا را برچيند، و با نگاهي حاكي از اندوهي ژرف رو به نزديكترين دوستش كه خنجري هم از او خورده است مي گويد: "بروتوس تو هم؟"
خيابان دل كورسو، ويا دل كورسو: اينجا خيابان مد ايتاليا است، به گمانم همه ماركهاي مشهور جهان اينجا شعبه اي دارند. خيلي ها را حتي من به اسم هم نمي شناسم. ويترين ها كم عمق و قيمت ها سرسام آورند! اما گمان كنم به ديدن اينهمه سليقه مي ارزد كه يكبار هم شده از اين خيابان رد شوي. مخصوصا اين كه در يكي از همان كوچه پسكوچه ها به پارلمان ايتاليا هم برمي خوريم. مثل همه ساختمانهاي دولتي با مجسمه هاي زيبايي تزيين شده است....
معبد پانتئون: بزرگترين و زيباترين معبد جهان همين جاست! همين ساختمان با ستونهاي عظيم و تاريخ ۲۰۰۰ ساله اش که از آفریننده رومی اش "هادریان" در ۱۱۸ بعد از میلاد می گوید. (گرچه در واقع هادريان آن را بازسازي كرد و سازه اصلي توسط ماركوس ويپسانيوس آگريپا در ۲۷ قبل از ميلاد ساخته شده است.) مي گويند ابتدا تقدیم به همه خدايان شده ولي با نفوذ مسيحيت مثل ساختمانهايي از اين دست، به كليسا و مكان مقدس مسيحي تبديل شده. مقبره رافائل نقاش و ويتوريو امانوئله دوم هم اينجاست. در گوشه گوشه آن مردم به حفظ سكوت و نوعي حجاب و پوشش رسمي دعوت شده اند: "سكوت را حفظ كنيد! اينجا آرامگاه و محلي مذهبي است". با اينكه پانتئون معبدي است قديمي ولي هنوز هم كليسايي است درخور. كل ساختمان شكلي ۸ ضلعي دارد و در هر ضلع آن مقبره اي جاسازي شده است ولي ضلعي كه درست روبروي در ورودي است محراب و شمع و منبر دارد و صندلي هايي براي نشستن. كم كمك دارم مي فهمم كه "رم موزه اي زنده است" يعني چه. همه چيز سالها پيش ساخته شده و مردم نمي توانند یا نمی خواهند اين سازه ها را از زندگي روزانه شان جدا كنند. بلكه به فراخور، آن سازه را در زندگي روزمره شان تعريف كرده اند... سوراخ مياني گردی در سقف پانتئون، آن را جزو اعجاب انگيزترين بناها از نظر معماري در آورده است.
فواره تروي، فونتانا د تروي: مگر مي شود جهانگرد باشي و به رم سفر كني و اين فواره عظيم را نبيني كه در بعد از ظهر ديرپاي رم، هوا را در گرداگردش اندكي خنك مي كند... سربازي در لباس يوناني قديم با شمشير بلند مي چرخد و با توريست ها عكس مي گيرد در ازای پول. محمد هم عكس می گيرد برای یادگاری و سر به سرش مي گذارد. پشت به فواره می کنم و سكه ده سنتي قرمز براق را از پشت سر توي آب پرت مي كنم و تند و تند آرزو مي كنم يكبار ديگر به رم برگردم. بعدها می شنوم كه مي شود با انداختن سكه اي دوم آرزويي ديگر كرد، اما ديگر به آنجا دسترسي ندارم! كف حوض پر از سكه است. سكه هايي از تمام ملل. مجسمه مرمرين و غول پيكر نپتون از فراز جايگاه سنگي اش به اين همه آرزوي رنگارنگ نيشخند مي زند... آراز انگشتان پاي كوچولويش را توي حوض مي شويد...
پله هاي اسپانيايي، اسكاليناتا دي اسپانيا: اين پله ها مشهورند از اين بابت كه مردم همه با يارغار و عشق يگانه شان روي اين پله ها مي نشينند و اگر كسي تنها باشد و رويشان بنشيند بعيد نيست كه تنهاي ديگري را زود پيدا كند... هيچ كس روي پله هاي اسپانيايي تنها نمي ماند! دو سه متر آنطرف تر از فواره كوچولوي ميان ميدان، پرچم سفارت اسپانيا در اهتزاز است كه انگار در نامگذاري اين ميدان و آن پله ها هم بي تاثير نبوده. من و آراز با دو سرباز اسپانيايي عكس يادگاري مي گيريم كه لباسهاي فرم سورمه اي و حمايل سرخ دارند. از همه جالبتر اما، ساعت ديواري عظيمي است بر فراز پله ها كه نظيرش را پيش از اين نديده ام و نحوه طراحي اش را نمي دانم اما به نظر سازه مهندسي جالبي است حكاكي شده روي ديوار با خطوط متقاطع عجيب.
ميدان كولونا، پيازا كولونا: محور سنگي عظيمي است به نام ماركو اورليو كه بر فراز آن مجسمه اي از سنت پيتر (نخستين پاپ و جانشين مسيح بر روي زمين) قرار دارد. كنده كاري هايي به شكل هيروگليف ها مصري روي آن هست كه پيچ وا پيچ خورده تا بالا پيش مي رود. خيلي اتفاقي اين ميدان را پيدا مي كنيم و توضيح خاصي در مورد آن نديده ايم. فقط فرصت مي كنيم تا بايستيم و زيبايي با ابهتش را تماشا كينم و لذت ببريم. نمي دانم اگر اين كالسكه سفري تاشو نبود چطور مي توانستيم آراز را اينهمه راه ببريم. ممنونم كالسكه عزيز!
ميدان دل پوپولو، پيازا دل پوپولو: بي اغراق زيباترين ميداني است كه در رم مي بينم. جهانگردان زود ردش مي كنند تا وارد خيابان دل كورسو شوند اما من واله كليساهاي دوقلوي آن سوي ميدان مي شوم: به محض ورود از دروازه اصلي سمت چپي "سانتا مارايا اين مونتسانو" است اثر معمار معروف "رينالدي" و سمت راستي "سانتا ماريا دي ميرا كولي" اثر معمار و پيكره تراش مشهور "برنيني". در وسط ميدان سازه نوك سوزني عظيمي است که با هيروگليف نقش شده، مثل بسياري از ميدانهاي رم و چهار شير نشسته با دهانهاي فواره اي از آن نگهباني مي كنند. نور غروب روي شتكهاي آبي كه از دهان شيرها مي ريزد رنگين كمان مي شود و با صداي نوازنده دوره گرد ترومپت در فضاي ميدانگاهي پخش مي شود. چادرهاي سفيدي در سمت چپ ميدان بنا شده اند تا اجناس ريز و درشتي را به اسم سوغاتي رم به بازديد كنندگان بفروشند. مرد سياهچرده گلفروشی يا شاخه هاي گل رز بر سنگفرش تفتيده مي گردد. در سمت چپ اين ميدان كه مي گويند روزگاري دروازه ورودي اصلي به شهر رم بوده است، پارك بزرگي قرار دارد با پيكره هايي از هنرمندان بزرگ و پرآوازه به اسم "پارك بورقس". شنيده ام مجسمه فردوسي هم در همين پارك است اما من نمي بينمش. مادر جان كار آساني نيست كه در هزاران كيلومتر مربع و بین صدها پيكره سنگي پنهان لابلاي شاخ و برگ درختان پيدايش كني، مثل سوزن در انبار كاه. اما اين چيزي از زيبايي افسانه اي پارك و فضاي سبزش و ايوانهاي وسيع باستاني اش كه دورنماهاي لذت بخشي از شهر را به تو مي دهند، كم نمي كند.
ميدان سن پيتر، پيازا سن پيترو: شكوه و زيبايي اين ميدان در وصف نمي گنجد. ستونهاي سفيد، مجسمه هاي عظيم. ورودي كليسايي به همين نام، بزرگترين كليساي كاتوليكي جهان. ورودي واتيكان: كوچكترين ايالت مستقل جهان با ارتشي هزار نفري از گارد ويژه سوئيس. آراز با خواهر روحاني مهرباني عكس مي گيرد. اولين بار است كه كسي را مي بينم كه زندگي اش را تا اين درجه وقف دينش كرده است. دوست داشتم فرصتي مي بود براي گپ زدن! اما خواهر روحاني لابلاي جمعيت گم مي شود. اينجا بيش از هر چيزي مي شود كشيش و راهبه ديد. حتي يكي را مي بينم شبيه پدر تاك در كارتون رابين هود! با همان طتاب سفيد به كمر و شنل كلاهدار. اصولا بايد اين لباس نشاندهنده مسلك خاصي باشد... کلیسای سنت پیتر در منتهی الیه میدان قرار دارد. داخل آن چنان تاثیر عجیبی بر بیننده می گذارد که تا عمر دارد جرات نمی کند فراموشش کند! دستور ساختن اینجا را امپراتور کنستانتین داد در ۳۱۳ بعد از میلاد و ۱۰۰۰ سال بعد توسط واتیکان برای مقر پاپ انتخاب شد. با اینهمه مجسمه و نقاشی اثر دست هنرمندان شهیری همچون میکل آنژ، برنینی و رافائل هنوز هم اینجا یک کلیسای فعال است. در جایگاههای اقرار نیوش چوبی که در سراسر کلیسا قرار دارند، مردم اعتراف می کنند. آن سوتر مراسمی مذهبی برگزار می شود و کشیشی با جامعه سبز دعا می خواند. همه جا پر است از مردان کت و شلوار پوش و کراوات زده که مردم را از دست زدن، لمس کردن، وارد شدن و خارج شدن منع می کنند. واقعا نمی توانم بگویم که رفتار خوبی دارند حتی با در نظر گرفتن این دو نکته که به گمانم همین کلیسای پر آمد و شد هزاران اثر تاریخی در خود دارد و همانند کعبه برای مسلمانان، برای مسیحی ها مورد احترام است. در میانه کلیسا ۴ ستون عظیم برنجی تا به سقف کشیده شده که می گویند تنها پاپ می تواند وارد ان شود و پله های رو به زیر زمین که گویا مقبره خود سنت پیتر را در خود جا داده است. آنسوتر اما پله هایی است رو به زیر زمین اصلی که محل دفن همه پاپها است از سرآغاز تا امروز. آخرین پاپ مرحوم یعنی پاپ ژان پل دوم آخرین قبر با شکوه را به خود اختصاص داده است با حلقه ای گل تازه و دو راهب که زانو زده اند و برایش دعا می خوانند و یک محافظ کراوات زده بی ادب دیگر که بازدید کنندگان را عقب می راند با هشدارهای زبانی. سنت پیتر بزرگترین کلیسای کاتولیکی جهان است که با گفتن تمام نمی شود.... اما دریغ و افسوس بسیار که صف چندیدن کیلومتری بلیط ورودی زیر آفتاب جولای، ما را از بازدید موزه های داخل واتیکان مثل موزه مصر و اتروسکان و باغ و کتابخانه اش بازداشت...
* آمدم، ديدم، پيروز شدم: گزارش سزار به سنا از يكي از فتوحاتش.
* بلو: خوشگل به ايتاليايي.
* لشکر ۴۴: پیاده نظام وفادار سزار در جنگ و قیام کنندگان بعد از مرگ او برضد قاتلانش.
|
|