|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
برای اولین بار است که حس می کنم کاری برای آرازم انجام داده ام! انگار باری از دوشم برداشته اند. آراز قهرمان کم کمک می تواند بدون من بخوابد. رویایی بود برایم به باور رساندنش. دوست داشت (و هنوز هم دارد بی گزافه گویی) شیر بخورد و چشمهای نازنینش را ببندد. نمی خواستم چنین باشد! نگران دندانهای کوچولوی شیریش بودم، و نحوه خوابش وقتی قرار نبود من پیشش باشم. می دانی که آراز قهرمان نه با تکان دادن روی پا می خوابد و نه پستانک دوست دارد... هر چیزی که توانستم خواندم و هر روشی را که فکرش را بکنی امتحان کردم. ابتدا وقتی که چند دقیقه ای روی تختش تنها می ماند، گریه ای می کرد آن سرش ناپیدا. گمانم تنهایی مطلق و تاریکی را دوست نداشت و در واقع چه کسی دارد؟ قصه گفتن را بابا محمد بدعت گذاشت، این را دوست داشت و حریصانه می شنید گرچه نه برای خوابیدن. نوازش قبل از خواب هم دلنواز بود که از مامان شایلی شنیده بودم. سعی کردم برنامه خوابش را خوب بفهمم. برای آراز کوچولو هر سه ساعت یکبار بود که خواب پاورچین می آمد و می خواندش. پس من و پسرم برنامه ای را با همکاری هم تنظیم کردیم و تصمیم گرفتیم از روی برنامه انعطاف پذیرمان پیش برویم. این طور بود که خواب صبحگاهی دو ساعت بعد از بیداری دلنشینش می آمد و درست بعد از ماساژ و فرنی گندم و خواب بعد از ظهر حدود ساعت ۳. چرت زدن بعد از ۵.۵ عصر ممنوع بود و برای خواب شب بین ۹و ۱۰ قصه می گفتیم. پسرم عادت کرد به این زمانبندی خودخواسته و همین کمک موثری بود برای رفتن به مرحله بعدی. یکروز که داشتم برایش لالایی می خواندم بی آنکه بخواهد شیر بخورد از خستگی خوابش برد و این آغاز خودباوری من بود که می توانم!
چه حالی داشتم آن شب، نمی دانی! گویی به جای "آرمسترانگ" پای گنده راهراهم را توی لباس فضایی گذاشته بودم روی تنه ماه نقره ای. همان خواب بی شیر برای من مثل قدم "نیل" بود: همان طور که قدم کوچک او پیشرفت بزرگی برای بشریت محسوب می شد، نشستن حریر خواب ناز بر چشمهای پسرکم گام عظیمی بود برای استقلال لرزان ولیکن قابل احترامش. مدتی می شود که برای خواب کنارم دراز می کشد: بی صدا. خانه غرق آرامش است، از پیش می دانیم! در سکوت دلپذیری که گاه با بازدم باد به هم می خورد، از حضور آگاه هم لذتی بی اندازه می بریم. آراز قهرمان به تلویزبون چشم می دوزد، یا به صدای من گوش می آویزد که حرف می زنم و یا به لنگه پنجره خیره می شود که آرام همچون دل عاشق در انتظار یار می لرزد... و ... می خوابد. آن لحظه های بین خواب و بیداری و مدهوشی و هشیاری را، وقتی که آن اندام ظریف را کنار قلبم درک می کنم، بسیار دوست دارم... از این که توانسته ام شاخ غول خواب را بشکنم غرق غروری بی اندازه ام... گرچه هنوز هم نیمه شبها دهها بار بیدار می شود و مرا می خواند و هنوز هم اگر خسته باشد بی من نمی خوابد اما دیگر نمی ترسم... عاقبت خواهم توانست....
با محمد: امروز و این ساعتم فقط برای توست! می دانی که خیلی از حرفها را نمی شود گفت، نه فقط برای اینکه اینجا تفرجگاه هزاران جفت چشم نامحرم است که می آیند و می روند، بلکه برای اینکه گاهی حرفها را نباید و نمی شود گفت، از مزه می افتند، رنگ می بازند. باید نگفتشان! باید در اندرونه دل نگاهشان داشت، کهنه شان کرد و از طعم سکرآورشان سرمست شد. مگر نشنیدی که شازده کوچولوی آنتوان سنت اگزوپری گفت: زیبایی صحرا به خاطر چاههایی است که در دل دارد و دیده نمی شوند؟ زندگی ام سرشار از همین حسهای در بیان ناگنجیدنی ام به توست... تویی که در زلال روح سیمگونت همیشه می شود حسی از عشق وصف ناشدنی به همه انسانها چشید. تویی که گرامی ترین دوست منی، هان، تو، ای عشق ناب! چه خوشبختم که هستی. ای همه هستی ام، خورشید شبهای زندگی ام، هست شدنت مبارک!
اما کسی دیگر هم هست که با تو حرفی دارد. آن چشمهای آبی عمیقش را ببین که لبخندکی تویشان پرپر می زند! همان کسی که گوشهای شکیل تو را به عاریه گرفته انگار! مرد عنکبوتی کوچولوی تو که یاد گرفته روی شست پاهایش بایستد و خودش را به جلو پرتاب کند، گاهی که از عقب روی مدام و فاصله گرفتن از اشیایی که دوستشان دارد بی اندازه دلگیر می شود! گوش کن به فس فس نمکینش، ها! همین است! می گوید: بابای عزیز شجاعم! تولدت مبارک!


کتاب "تاریخ مشروطه" احمد کسروی را تمام کردم. نیمه شب است و از فراز دریا موجی از گرمای تازه نفس می رسد و با نمی سنگین از لای پنجره به درون می خزد. نشسته ام کنار آراز قهرمان و اشکهایم دانه دانه روی روی لحاف چهار خانه اش می ریزد: بی امان و خروشان!
انگار نه صد سال قبل که همین دیروز است... صحنه ها رژه می روند از برابر چشمانم: محمدعلی شاه روسیه را برگُرد ایران سوار کرده و قزاق های روس را واداشته است که نمایندگان مجلس مشروطه را بگیرند. لیاخوف لابلای فوج فوج سرباز روس می گردد و فرمان حمله می دهد. نمایندگان پناه گرفته را مو می کنند و در سیاهچال سیاست می کنند. علی اکبر دهخدا، امیر حشمت، ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل را برهنه و آزار دیده، با زنجیری به گردن در باغشاه می گردانند... خون مشروطه خواهان، مبارزان و آزادی طلبان را مباح و چاپیدن دارایی شان را ممکن اعلام کرده اند! دوم تیرماه است... زمین از خون نمایندگان مجلس و مدیران روزنامه ها تفتیده است... باقیمانده مجلسی ها به کنسولگری انگلیس پناهنده شده اند و به زودی به اروپا فرار خواهند کرد... طنابی به گردن مدیران روزنامه های حبل المتین و صور اسرافیل می بندند و از دو سو می کشند تا از دهانشان خون فواره بزند... به جرم واگویی حقیقت، به جرم شعر سرایی در مدح آزادی! تنها رشت و تبریز مقاومت می کنند، در سراسر ایران که از ترس کبک وار سر در زیر برف کرده اند، ستارخان با مردم کوچه و بازار محله امیرخیزی در برابر استبداد قاجاری محمد علی میرزا قد علم می کنند...
مادرم، چه برسرم آمده؟ به مادر ملک المتکلمین و ستار خان و حسین خان فکر می کنم. به اینکه چطور پسرهاشان را در نوزادی شیرینشان در آغوش می گرفته اند و به شیوه خودشان به آنهاعشق می ورزیده اند. برایشان سوپ درست می کرده اند و وقتی بغض می کرده اند قربان صدقه شان می رفته اند. به این که با اولین کلمه ای که گفته اند، مادرها چه شادی ها کرده اند و تا در گهواره بوده اند برایشان واگو کرده اند که انسان بی آزادی اش یعنی هیچ. حتی کلمه ای هم از آنها در کتابی که خواندم، البته نبود. اما در قالب ملك المتكلمين آن روزنامه نگار توانا که تا دم مرگ هم از آزادیخواهی اش کوتاه نیامد حضور داشتند، در عکس سیاه و سفید ستارخان هم بودند (با آن کلاه فدایی و سبیل های چخماقی اش). در مقاله های "ناله ملت" هم گويي نقش مي بستند. این مادرها چگونه از مرگ فرزندانشان باخبر شده بودند؟ چطور فهمیده بودند که درسهایی که برای تحقق آرمانشهر در گوش پسرهاشان نجوا کرده اند آنان را به دام مرگی خونین کشانده است...
به مادر محمدعلي ميرزا مي انديشم و مادر رحيم خان راهزن و مادران آن قزاقهايي كه مردان آزادي را سلاخي كردند. آن مادران هم لابد راه مشابهي طي كرده بودند! شايد به تفنگ چوبي كه پسرهاشان داشته اند مي خنديده اند و از قلوه كن شدن سر زانوهاشان غصه مي خورده اند. آنها چطور تاب آورده بودند اين را كه جگر گوشه شان باني مرگ و نيستي و دژخيمي باشد؟
تو بهتر از هرکسی می دانی انسانها دو دسته اند مادر من! آنها که مادرند (يا پدر) و آنها که نیستند! (هرکسی که صاحب فرزند شده باشد به گمانم نمی شود گفت که حتما مادر یا پدر است و می شناسم کسانی را که بی آنکه به معنی فیزیکی آن بچه دار شده باشند مادر و پدر هستند گرچه اين بحثي كاملا سوا است). مثل دری است که از آن رد می شوی و راه برگشتی نداری از آن. همان طور که کسی که عاشق شد می فهمد که زندگی پیش از عشقش مردگی بوده است. مادر که می شوی دیگر همه دنیا را زیر بال و پر داری. مادر (يا پدر) که می شوی ديگر نمي شود كه نباشي. زاينده همه خوبی ها و بدی ها می شوی. عاشق مي شوي. مي فهمي! مسئول می شوی. نه فقط مسئول گل خودت که مسئول گلستان جهان.
من اینجا نشسته ام و گريه مي كنم و کوچولوی من، رویا-مست است؛ غرق شده در انبوه گوسفندهای روی پیژامه و خوش خوشان خواب فردا را می بیند بي آنكه بداند با حضور كوچكش شانه هاي مرا از بار مرد افكني آكنده است: منم كه بار جهان را به دوش مي كشم! اين منم كه قرار است ستار خاني ديگر يا شاپشالي ديگر به آينده تحويل بدهم!
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند
من اشک می ریزم چون منم باني آن همه مرگ و شكنجه اي كه خواندم و منم زاينده آنهمه شهامتي كه از شيرمردان و شيرزنان مشروطه عيان شد: گيريم كه آنچه من در دامان دارم فردا به ظهور خواهد رسيد و دانه اي كه من پرورده ام فردا به سان گلي يا كاكتوسي خواهد باليد! خدايا من مادرم!
مامان! تو دانستي ولي پسرم حتي حدس هم نمي زند كه در روح من چه ها مي گذرد. آسمان شبانگاهي به صبح تن در مي دهد و آراز در خواب، بي حتي يك دندان مي خندد. اشكهايم را پاك مي كنم. خنده اش طعم عسل مي دهد... مي داني كه چه مي گويم! آخر تو هم مادري...
پی نوشت: وبلاگ غذا برای کودکان (نی نی به به) راه اندازی شد.
سه نفری می رویم برای خرید. من یک شلوار جین پیش سینه دار می پسندم و محمد یک پیراهن مردانه آبی. نتیجه را روی آراز آزمایش می کنیم! می نشانیمش جلوی رویمان و نگاهش می کنیم. توی این لباسها مثل یک فرشته است که بالهایش را توی بهشت جا گداشته باشد. یک باره بزرگ می شود. اشراقی مادرانه در وجودم می پیچد. تصور سالها بر سرم آوار می شود، انگار به آینده پرتاب می شوم: آراز را می بینم لبخند کجی بر لب كه در صورت پاكتراشش مي درخشد به من مي گويد كه به زودي براي ادامه تحصيل در دانشگاه ... ما را ترك خواهد كرد! قلبم به درد مي آيد! آخ پسركم! مي دوم و در آغوشش مي گيرم، خدايا رويا بود همه تلخي و شيريني درهمش! هنوز بوي شير پاکتی آبی مي دهد اين گردن نازك، هنوز ۶ ماهه است و سينه خيز را دنده عقب مي رود. بزرگ نشو. بمان همه وجودم فداي آن مژه هاي سنگين طلايي ات!
تابلوي اول: آن سو
شبي است روشن. خسته و دلزده ام. چشمهايم مي سوزد براي آنهمه ماراتن خستگي ناپذير روي صفحه نمايشگر رايانه. تار و پود وجودم از بدوبدوهاي روزانه مي خواهد از هم بگسلد. آراز كوچولو كم كم خواب مست شده است، بعد از پنجمين دور خواباندنش. حتي توي خوابهاي نرمش هم لپهاي صورتي اش گهگاه بالا و پايين مي روند. مي خواهم بخوابم. اما نگاهم حتي به ديدن يك روياي كوچولوي غير ممكن هم گرم نمي شود. با نفس زدنهاي تند از نو مي خواندم. دوباره كنارش مي مانم تا پر پروانه خواب بنشيند بر لباس خواب سرشار از گوسفندش. خدايا پس كي بزرگ مي شود، کی مرد می شود... يعني يكبار ديگر مي آيد آن روزي كه تا پگاه بخوابم و مادر را با چادر نماز قهوه ايش در خواب ببينم؟
تابلوي دوم: این سو
آراز پا می سراند زیر تخت و از آنجا نقشه می کشد برای موبایلهایمان که معصومانه دارند شارژ عصرگاهی شان را مزمزه می کنند. کف پایش را به پایه تخت بگیراند کار تمام است، رسیده است! زود برش می دارم. می بوسمش. نفس گرمش که لابلای موهایم می پیچد انگار شتکی است از سرزنش. "مامانی چرا اجازه نمی دهی زندگی را تجربه کنم. گلی گلدان زاده در پس دیوار شیشه ای گلخانه، این را می خواهی تو؟ مگر نگفته بودی من شکوفه وحشی چمنزارها خواهم بود؟" پشیمانم!
تابلوی دوم: آن سو
دارم مطلبی را ترجمه می کنم و دفتر و دستکها دور و برم را گرفته اند. کتابچه راهنمای قرمز توی یک دستم طاقباز است و آراز هم در بغلم وول می خورد. تمام وجودش خلاصه شده در تمنای کتابچه قرمز. کسی در می زند. می توانم بگذارمش توی تخت نرده دارپیش اسباب بازی های خسته کننده یا اینکه همانجا بماند و با دفتر سرخ کَمَکی خوش باشد. همانجا می نشیند تا من برگردم. وقتی بعد از سی ثانیه سر می رسم مجبور می شوم نصف صورت حسابها را از توی دهن کوچولویش بیرون بکشم! باید یکروز را با اضطراب سر کنم که نکند چند عدد و رقم ار دستم فرار کرده و رفته باشد لابلای دستگاه گوارشش!
تابلوی سوم: این سو
دارم سوپ ماهی برای آراز درست می کنم. پسر کوچولویم مدتی است وارد مرحله واژه های دو صدایی شده: ده ده بابا مَزمَز وِس وِس! امروز آرام است و با خودش سرگرم. زیر چشمی نگاهش می کنم. آرام آرم برای خودش آواز می خواند. دلم می خواهد با همه وجودش درسته بخورمش: با موها، دستها، پوشک کثیف و زیر شلواری اش که رویش عکس زرافه دارد! آیا خوشبخت تر از من در همه گیتی هست؟
تابلوی سوم: آن سو
دارم می روم سوار مترو خط آبی شوم به طرف مرکز شهر. از آن پایین می شود سکو را دید و تابلو اعلام زمان را که نشان می دهد تا ۱ دقیقه دیگر مترو می رسد. مردم دوان دوان از کنارم رد می شوند،َ اما من نمی توانم! کالسکه آراز را همراهم دارم با خود نازنینش که دراز کشیده و با کارامل بازی می کند. تازه نمی شود از پله های برقی رفت. باید ایستگاه را دور بزنم تا به بالابر برسم. انگار سنگینم انگار به زمین چسبیده ام... جا می مانم....
يك نقطه از يك سطر: مي شود براي شيرين كردن فرني از سنجد به جاي شيرين كننده هاي مصنوعي استفاده كرد.
مامان جان اين عكس پاي آراز است. مي بيني عاشقانه دوستش دارم اين كف پاي نازنين را كه غرق روياي شبانگاهي است و اين انگشتها را كه مثل دانه هاي شن كنار ساحل يا نقطه چين حرفهاي ناتمام پشت سر هم رديف شده اند... عكس هويجوري هم هست، همان كه آراز قهرمان هر روز گازش مي گيرد! مامان جان مي داني؟ دل باخته ام به اين پسر كوچولو كه هر روز به روش كله اي (تكان دادن سر به طرفين) و برّه اي با ما ارتباط برقرار مي كند: "بَ بَ به به!!!" كه مي تواند معني بدهد: "ديگه دارم جوش ميارم ها"، "دوستون دارم به اندازه ستاره ها"، "بغلم مي كني؟"، "نمي دونم چمه ولي كيفم كوكه"، "مي آيي بازي؟"، "موهاتو كندم؟ حقت بود!"، "پام رفته لاي نرده دور تخت"، "دارم نخ دندان و پوست پيازي رو كه رو زمين پيدا كردن مي خورم"، "حال ميده كف زمينو ليس بزني"!!!!
وقتي چيزي را نشانش مي دهيم چشم مي سراند تا ببيندش و براي مچ چرخان دستهايش شعر مي خواند و چند شبي است كه فقط با نوازش و قصه به خواب مي رود به جاي شير خوردن.... سينه خيز هم كه مي رود و زيرجلكي نقشه مي كشد براي فتح قله هاي چهار دست و پا رفتن. اگر چيزي دم دست باشد مي كشدش طرف خودش و اگر آن چيز از خودش سبكتر باشد تسليم مي شود و مي آيد به سوي او... مثلا ميز ناهار خوري!!! اگر هم كه سنگين تر باشد كه آراز به طرفش كشيده مي شود مانند وقتي كه دودستي پايه هاي تخت را مي چسبد...


كم كم دارم روحيه آفتابي ام را پس مي گيرم از زندگي... خسته شدم از غرزدن! دلم لك زده براي اينكه بروم سر كوچه روزنامه فارسي بگيرم! سر شب سريال هاي صدتا يك غاز ايراني ببينم. غيبت كنم! شايد اصلا قيد وبلاگ نويسي را بزنم! به به! دوباره بشوم بانوي نمونه خانه و سفره هاي رنگي بچينم و تعارف كنم و براي همسايه هايمان آش نذري ببرم! برنامه ريزي كرده ايم براي يك مسافرت كوچولوي ديگر در اواخر اين ماه ميلادي. نگران آراز هستم براي اولين سفر هوايي اش و گرماي هوا. اما به كمي آرامش رواني نياز داريم پيش از شروع زندگي دوباره در ايران. به قول دوست آلماني ام كاترين: "ببينيم زندگي، بعد ما را به كجا مي فرستد!"
با پسرم: عزيزم، يادت هست بار دومي را كه براي جشن نخستين روز بهار به پارك تفريحي رفتيم؟ بگذريم از اين كه باران آمد و موش آبكشيده مان كرد و نتوانستيم براي روشن كردن آتش بمانيم... همانجا بود كه آن چاه خشك كم عمق را ديدم پر از سر شيشه و درختي را كه به جاي ميوه پستانك داده بود! حيران مانده بودم كه اين يعني چه! عاقبت كسي پيدا شد كه بداند و برايمان توضيح دهد: اينجا محل ترك معتادهاي پستانك است! هر زمان كه كودكي به سني برسد كه پستانك خوري برايش مناسب نباشد، يكروز بازي و تفريح و گردش را در اين پارك جايزه مي گيرد و بعد مي آيد تا ببيند كه پيش از او هم هستند كساني كه "گذاشته اند و گذشته اند" و بعد خودش هم پستانكش را همين جا رها مي كند و مي رود... به اين ترتيب مادرها و پدرها ديگر نيازي به فريب بچه ندارند و او هم با اين كار بزرگ شدنش را جشن مي گيرد و كمتر بهانه مكيدني پلاستيكي را مي گيرد... من هم عزيزم گاهي به اين عكس نگاه مي كنم و تسكين پيدا مي كنم. دوران دانشجويي را بايد همين جا تمام كنم و بروم به سوي "درختان حماسي". پسركم گرچه هيچ پستانك نمي خوري ولي تو هم عزيز دلم ناگزيري از اين كار كه رها كني گذشته را. مي بيني؟ لااقل تصويرهاي قشنگي برايت مي ماند از ديروز...

"میدسومار" جشن میانه تابستان است در ۲۱ جون، جشن روزهای دم کرده و شبهای آفتابی. جشن لباسهای بومی و رقص دیوانه وار سرگیجه آور به دور تیرهای بلند گلباران. میدسومار امسال ما اما در خانه کارمن و اولی گذشت. خانه ای که قرار است تا یکماه دیگر با صدای خنده های پسرکشان: یوهانس از شور و شیرینی لبریز شود. برنامه، کباب بود و قهوه های دلچسب کارمن بعد از رگبار و گفتگوهای دوستانه و نانهایی که اولی با استعداد آلمانی قابل تحسینش پخته بود با مغز دانه آفتابگردان. همگی لذت بردیم از تماشای جنگلکی که زیر ایوان کوچولوی خانه شان را فرش کرده بود و برنامه موسیقی بین المللی که ترتیب داده شده بود و حتی آهنگهایی ضبط شده که اولی چندین سال قبل، وقتی که در یک گروه آواز مشهور عضو بود اجرا کرده بود.

مامانی من، گاهی پیش می آید که آدم با همه وجودش می فهمد که آنچه که تاکنون همیشگی می پنداشته ممکن است دیگر نباشد. نه اینکه نمی دانیم، نه! همه می دانیم... اما گاهی می شود که بفهمیم. با دیدگاه دیگری همه جا را می کاوم و با نگاه دیگری به جهان اطرافم نگاه می کنم. با هم شروع به انجام کارهایی کرده ایم که در این چند سال غربت انجامشان را به امروز و فردا موکول کرده ایم. جاهایی که ندیده ایم، کارهایی که نکرده ایم، طعم هایی که نچشیده ایم. مامان من خداحافظی تلخ است... زهرآگین! همه زندگیت را مسموم می کند. می ترسم! از آینده نامعلوم می ترسم! از همه چیزهایی که باید پشت سر بگذارمشان می ترسم. یادت هست یکبار همه بوته های رز آفت زده را از باغچه کوچکمان کندیم؟ دیدی هر کدام بخشی از ریشه هاشان را توی خاک نرم سنگین جا گذاشتند؟ از آن بخش وجودم که قرار است اینجا جا بماند می ترسم! هر روز مادرم به ناچار درسهایی را که برایم گفته ای مرور می کنم: در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم لطف آنچه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی
آراز من در آستانه ۶ ماهگی واقعا تغییر کرده است: بالیده است... می تواند وزنش را روی دستها و زانوانش تحمل کند. می ایستد ولی اگر تلاش کند که به چیزی که پیش رو دارد چنگ بیندازد، افتاده است! باید انتخاب کند: ایستادن و از حالت جدید لذت بردن یا دست یافتن به آنچه در چند قدمی اش چشمک می زند! داستانی که تا ابد برایش تکرار خواهد شد، آنقدر که تبدیل به داستان بی مزه ای شود... گاهی که حوصله گوش کردن داشته باشد نام اشیا محدودی را هم تشخیص می دهد و در جواب سوال: " آرازم، ... کو؟ " چشم می گرداند تا ببیندش. اسباب بازی ها را به هم می کوبد و در همین زمینه قاشق و قابلمه به اسباب بازی هایش افزوده شده و هیج بعید نیست همسایه هایمان از اینهمه دنگ و دونگ شاکی شوند! گوشت مرغ هم البته به جیره غذایی اش اضافه شده است...
با پسرم: عزیزم، زیبایی وجود تو در کامل بودنت نهفته است. گاهی که خوابی کف پاهای نازنینت را تماشا می کنم که همیشه خدا از زیر لحاف شطرنجی ات بیرون می مانند. انگار حتی در خواب هم رویای هوا خوردن، دویدن و راه رفتن می بینند. تکان می خورند، چپ و راست می روند، با انگشتهای میلی متریشان برای هم خط و نشان می کشند. نگاهت می کنم مثل گیاه جوانه زده، جنین، غنچه، نهال، کوازار*، مثل کرم ابریشم. همه شان با وجود ابعاد کوچکشان وقتی با همنوعان رسیده شان مقایسه می شوند و در همان به حساب نیامدگی شان کاملند. همه شان را هاله ای از امید و فردا در بر گرفته است. همه شان در نهایت زیبایی هستند، چون بلوغشان می تواند بالفعل همه بالقوه های متصور باشد. تو هم در اوجی پسرم چرا که همه شکوه عالم را به یک جا می توان در قالب تو رویا دید. تو را با همه بی کرانگی و ابدیت نهفته در کالبد ذره ای ات می پرستم.
* روایت است که کهکشان های در حال تشکیل هستند، با میلیونها سال نوری فاصله.
|
|