تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
مادرم!

زندگی در من جاری است. هر روز ورزش می کنم، با محمدم تبادل فکر می کنم، کتاب های روانشناسی، تاریخی و رمان می خوانم، زبان یاد می گیرم، فوتبال می بینم و برای تیمهای مورد علاقه ام حرص و جوش می خورم، وبلاگ می خوانم و کارهای اداری فارغ التحصیلی ام را پی می گیرم. هر روز زمانی را با آراز می گذرانم، با او حرف می زنم، بازی می کنم، به درد دلهایش گوش می آویزم، ماساژش می دهم و شعر می خوانم. من زندگی روزانه ملسی را می گذرانم! خلسه آرام این روزها حتی اگر در بطن خود سرشار از اضطراب و انتظار باشد بسی لذت بخش است...

ابداع بازی برای آراز ادامه دارد... مدتی بود که مساله اسباب بازی کمی بغرنج شده بود از آنجایی که پسرک من کاملا وسیله های بازی جدید را از آنهایی که خوب سر و تهشان کرده و با دهان و لثه های ظریفش آزموده تشخیص می دهد. اسباب بازی های استاندارد که پیش از این تهیه کرده بودیم در رشد توانایی گرفتن اشیا و تمییز رنگها به آراز کمک شایانی کرد، ولی دیگر بیش از این دوستشان نداشت! اینگرید پیشنهاد کرد نصفشان کنیم و هر چند روز نصفی شان را در اختیارش بگذاریم، که خوب البته تا حدی موثر بود ولی باز هم احساس می کردم که می توانم بیش از اینها به آراز در تحریک حسهای مختلفش کمک کنم... همین بود که با همکاری آراز شروع کردیم به "شستن چشمها" و "جور دیگر دیدن" دوباره اشیا بی جان دور و برمان. چیزهایی که برای بازی آفریده نشده اند ولی خطرناک نیستند و می توانند جایگزین مناسبی باشند و نتیجه اکتشافاتمان از این قرار است: ظرف بستنی، در قابلمه، الک، جامدادی، قوطی شیر پاکتی کم چرب به رنگ آبی یا زرد راهراه، ظرف خالی شامپو، قمقمه آب! نه اینکه پیش از نشنیده باشم کودکی با چنین وسایلی بازی کند ولی این تجربه برای خودم هیجان انگیز و جالب بود. این اشیا بخشهای جدا شدنی و قابل حل در آب دهان ندارند، رنگارنگ، تمیز و قابل شستشو هستند، سبکند و به کودک کمک می کنند تا با در دست گرفتن و تکان دادنشان احساس تسلط بر محیط و اعتماد به نفس کند. نتیجه اینکه در این مدت آراز توانایی قابل توجهی در به دست گرفتن اجسام به دست آورده است. دیگر می داند که چیزها دارای لبه هستند و و می تواند به جای چنگ زدن از گوشه ها یا لبه ها استفاده کند و یا آنها را با فشار روی کف صاف منقاد کند و به طرف خود بکشد. همین طور شروع کرده به کوبیدن آنها روی هم و لذت بردن از صدایشان.

حالا هر کدام از ظرف های خالی که درهای بست دار محکم دارند، حاوی چند نخود، لوبیا یا ماکارونی خشک شده اند و با تکان دادن هر یک آراز صداهای مختلفی می شنود (ظرفهای خالی ویتامین سی مثلا). جز این، به محض اینکه بسته های خرید به خانه می رسد و قوطی ها شسته می شوند، آراز اجازه پیدا می کند که هر کدامشان را هر طور که دوست دارد ولی با حضور ما بازبینی کند: پرتقالهای شیطان که قل قل می خورند و در می روند، کیسه مهر و موم شده برنج که خش خش می کند و صدای عجیبی موقع جویدن می دهد، آها! این آبلیمو را ببین که با تکان دادن شیشه اش قلپ قلپ صدا می دهد!

آراز کوچولوی من کم کمک و با معنای واقعی آن می نشیند و لثه های ملتهب و سوزانش را با هر چیزی که دم دست باشد آرام می کند، حتی اگر این چیز دماغ بابا محمد باشد! معنی حرفهایمان را می فهمد و به برخی شان پاسخ مناسب می دهد. بازی با مزه ای را که خاله فاطمه یادش داده، دوست دارد. وقتی که دلش یک ارتباط دبش دوستانه می خواهد، کله اش را تکان می دهد و انتظار دارد که ما با تکان دادن کله هایمان با او صحبت کنیم! بدیش این است که اگر با این زبان کله ای! از مردم کوچه و خیابان جواب نگیرد کلی توی ذوقش می خورد پسرکم... می بینی چه مردی شده مامان این نوه ات!

برای غذا خوردن مشکل خاصی نداریم. آراز هم مثل همه انسانها گاهی میل دارد و گاهی نه. هیچ اجباری در خوردن نداریم. از پیش بند استفاده نمی کنم و غذای دور دهانش را با کشیدن قاشق بر نمی دارم. می تواند دست کنجکاوش را با آنچه توی دهانش هست بیالاید و به همه جا بمالد! به این ترتیب حس می کنم که انگار با غذایی که می خورد و با همه هستی ارتباط برقرار می کند. سعی نمی کنم با پاک کردن لحظه به لحظه دور دهان و دستهایش عیش بی غش اش را به هم بزنم، مگر اینکه غذا تصمیم بگیرد وارد چشمهایش شود! وای که بعد از ناهار باید ببینی مان! به جای دسر فقط دست و صورتمان را می شوییم و کیف می کنیم! ساعت غذا برای ما ساعت خوشی است بی دغدغه. نمی دانم وقتی راه افتاد هم می توانم به همین اندازه سعه صدر نشان دهم یا نه...

مامانی من، آراز قهرمانت واکسن ۵ ماهگی اش را با کمی تاخیر دریافت کرد درحالی که اینگرید برای هر تزریقش کلی ناز آرازمان را کشید و از او معذرت خواهی کرد. لب برچیدن و بغض کوتاهش را (به همراهی ۲ قطره اشک) یک جغجغه در مطب اینگرید و تب مختصرش را کمی "آلودون" درمان کرد. عصر روشن تابستانی که آمد، شد همان آراز خودمان که دوست دارد همه جا سرکشی کند و یک آن آرامش حوصله اش را سر می برد.

به افتخار آغاز تابستان و پایان یک ترم از کلاسهای "اپنا فور اشکولان" (یا همان مهد کودک برای بچه های زیر یکسال) برای شرکت در برنامه جالبی دعوت شدیم که در آن همه کودکان اجازه پیدا کردند شمع روشن کنند، سرودهای قشنگی در مدح بستنی و تابستان اجرا شد، و از همه با بستنی چوبی، قهوه و بوله پذیرایی شد. من و آراز و محمد هم لذت بردیم از جمع آنهمه بچه و مامان و بابا که دور هم گرد آمده بودند و تلاششان در شاد بودن...

با پسرم: عزیزم، نمی دانم اگر قرار باشد که تو را اینجا بزرگ کنیم، بیست سال دیگر از رویاهایم برای تو چه می ماند. قلبم پیچ و تاب می خورد از تصور دیدن تو در لباس یکی از همین جوانهای اروپایی که واکمن در گوش، موهای ژل زده و سر در گریبان از برابر چشمانم عبور می کنند، کمٍ کم این چیزی نیست که برایت آرزو کرده ام. دوستی می گفت دو راه بیشتر در پیش نخواهی داشت اگر بمانی: یا دندان روی جگر می گذاری و اجازه می دهی کودک تو بزرگسالی شود که برای زندگی در این جامعه مناسب است و در نتیجه خواهی رنجید از انسانی که از رگ و پی توست ولی با تو هیچ نمی خواند. یا توانایی این را در خود نمی یابی که ارزشهایت زیر پا گذاشته شود و کودک را (به فرض که بتوانی) همانند یک ایرانی بار می آوری و همه عمرت شاهد زجر کشیدن جگر گوشه ات می شوی در جامعه ای که برای آن ساخته نشده است. پسرم کاش کمی بزرگتر می بودی و می گفتی که واقعا چه می خواهی... یا کاش من علم غیب داشتم...

به پریسا: مطمئنم که این بار همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت دوست من. برایت بهترین ها را آرزو می کنم. یا علی.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 22:56  توسط لیلی  | 

ای سفرکرده نور چشمانم، ای گل باغِ زندگانی من
ای بلور نگاه روشن تو، نقشی از جلوه جوانی من

تا سفر کرده ای ز شهر و دیار، رو به هر سو که می کنم خالیست
جز امید دوباره دیدن تو، دیگرم هیچ انتظاری نیست

دوریت گرچه سخت و جانفرساست، لیک من از امید سرشارم
عکس تو در کنار آینه ای، غمگسار من است و غمخوارم

همه جا با منی اگرچه بسی، بین ما کوه و دره و دریاست
تا رسد روز بازگشتن تو، همه شب چشم من پی فرداست

دانم آنجا تو هم به یاد وطن، روز خود را ز شب نمی دانی
گر بهشتت دهند در غربت، باز در آرزوی ایرانی

نامه های تو می رسد گه گاه، با همه شرح شوق و بی تابی
در دلت شعله ها برانگیزد، یاد این آسمان مهتابی

یاد این شهر آشنای عزیز، که به هر گوشه اش نشانه توست
دفتر یادگار ایامی که پر از خط کودکانه توست

یاد دستی که ریخت از آغاز، از گُل آرزو وجود ترا
درس عشق و محبت آموخت، بافت از مهر تار و پود ترا

دانم آن خاطرات دور و دراز، همه جا با تو همره است هنوز
پر کشی سوی آشیان هر دَم، همچنان مرغکان دست آموز

در همه نامه های شیرینت، نقشی از انتظار می بینم
در خزان جدایی و اندوه، جلوه های بهار می بینم

ای چنان بخت از کنارم دور، ای چنان آرزو به دل نزدیک
روز دیدار می رسد از راه، بگذرد آخر این شب تاریک

باز می گردی از سفر یک روز، با ره آورد عشق و شور و امید
تا سراپا از آرزو سرشار، خوشه چینی از خرمن خورشید

بینم آن روز را به چشم خیال، که تو را در کنار خود بینم
ز سفر سرفراز باز آیی، حاصل انتظار خود بینم

به درازا سخن کشید و هنوز، سخنان نگفته بسیار است
نور چشمم مشو ز خود غافل، که مرا آرزوی دیدار است

زنده ماندم که روز آمدنت، به تو گویم خوش آمدی به وطن
ارمغان من علم و دانش تو، هدیه تو تمام هستی من

شعر از لعبت والا

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 17:42  توسط لیلی 
سلام عزیزم!

باید بودی و می دیدی لایش خورشید را روی کرانه های بالتیک در سفري كه به جزيره هاي اُلند داشتيم... روزهايی که هرگز شبی در پی نداشت و غوغای مرغان دریایی خواب زده را در ماريهامن. نمی دانم چرا این سفر اینهمه به من خوش گذشت، شاید حضور دوست داشتنی پسرم بود در اولین سفر دریایی اش و توجه مشتاقانه اش به دور و بر و یا شاید بازیابی دوباره محمد برای رازدل گویی... نکند دلیلش آبی عمیق شناور گرداگرد غول آهنی و موجکهای شاد رقصان زیر پا بود كه با آمدن غروب بسيار دير رس به ارغواني و صورتي گرويد؟ شايد هم عرشه های دلباز و سپید عامل اصلي اش بود با صندلی های چوبی صمیمی كه به هر بيننده اي با آغوشي گرم درود مي گفتند؟ آه براي چه دنبال دليل مي گردم؟ هر چه بود با ياد آوريش انگار قاشقي عسل در دهانم مي گردانم... خوش گذشت ...                   

يكماهي مي شود كه شروع كرده ام به اختراع بازي هاي جديد براي آراز، اما پيش از آنكه بشود از آن گفت بايد به جايي مي رساندمش... و كدام مادر است از چنين ابتكاري بي نياز باشد؟ يكي را كه هر دوي ما دوست داريم بازي "اتو كشي" است! يكعالمه لباس با رنگهاي مختلف وسط اتاق روي هم تلنبار مي شود. آراز و من به فاصله روبروي هم مي نشينيم با لباسهايي قرمز و آبي و سبز ميانمان. پسر كوچولوي من دست دراز مي كند و مي گيردشان، از ديدن و بازي كردن با اينهمه رنگ لذت مي برد و با مهارتي كه كسب كرده به هر طرف كه بخواهد مي چرخد و اگر لازم آمد مي غلتد. لباسهاي تميز براي دهان كوچولوي آزمندش كه عاشق مزه كردن هستند گزينه خوبي است و دكمه هايشان را مي شود جويد! كم كمك كه من اتويشان مي كنم، آراز خوب نگاه مي كند و از تماشاي دستهايم خسته نمي شود. (پسرم سعي مي كني نزديك تر بيايي؟ نمي شود عزيزم، اتو داغ است، هماني است كه وقتي سرد بود خوب با انگشتانت لمسش كردي!) من هم از از اينكه در منظر نظر چنين بيننده اي باشم، بيننده اي كه به نظرش اتو كردن من قابل اين چنين دقتي باشد خسته نمي شوم! بازيهاي مشابه فراوان است، مثل بازي "رنده كردن"، بازي "نامه نوشتن" و بازي "غذا خوردن"! هزينه اي هم ندارد اين بازيها! مادرم به گمانم بايد بچه ها را به ميان زندگي برد، زندگي برايشان بازي است... بازي برايشان عين زندگي است.

بازي ديگرمان كمي معجون شيطنت دارد... آراز مي نشيند داخل آغوش و ما وارد پاساژ بزرگ مي شويم.  هر روز به يكي دو فروشگاه سر مي زنيم. من قيافه جدي زني را مي گيرم كه قصد خريد دارد و مي زنيم به دل لباسها، رو تختي ها و قابلمه ها! آراز در مدتي كه من در برابر هر كالايي مي ايستم مهلت دارد كه لمسش كند! البته كريستالها، خوردني ها، مواد شيميايي و ظرفهاي شكستني از بازي "ببين و لمس كن" ما معافند! آنوقت خودم هم تازه مي فهمم در جهاني زندگي مي كنم كه لبريز از امكانات حسي تازه است. تصورش را بكن! حرير و حوله و پنبه، آهن و فولاد و مشمع، مقوا و كاغذ و سلفون! اصلا عجيب نيست كه آراز اينهمه پياده روي هايمان را دوست دارد. اين بازي در طبيعت هم قابل اجرا است: با برگهاي جوان و شكوفه هاي خجالتي، درختاني با پوست چوب پنبه اي و نهال هايي با پوست جذاب، قاصدك ها و كلوخها و شفيره ها... اما امان از كمردردي كه بعد اينهمه راهپيمايي با بار سنگيني كه هميشه در حال وول خوردن است فرا مي رسد! نگران نباش مامان من! موقتي است. به محض اينكه آرازم بتواند بدود،‌ ديگر به اين مامان متحرك نياز نخواهد داشت! چنانكه با چشيدن هر قاشق غذا از وابستگي اش نسبت به من به عنوان منبع غذايي كاسته مي شود....

با پسرم: عزيزم! گاهي مي شود كه آدم به همه چيز شك مي كند. به توانايي اش در انجام امور، به محبت اطرافيان، به خدايي كه در اين نزديكي است و هميشه بهترين را برايمان مي خواهد... آن وقت است كه تصميم گيري مشكل مي شود. بي ايمان به خدا و خود نمي شود پا پيش گذاشت... اما هرقدر هم كه تو خدا را از ياد برده باشي او هست: بي نهايت، وسيع و سرشار از حكمتي ناشناخته... دل قوي بايد داشت... كاش كمي نصيحتم كني! كاش كمكي از آن ايمان سرشارت را كه هم اكنون به توانايي ات داري جايي ذخيره كني كه در بزرگسالي به كارش ببندي! ببينم... مي شود با بوسه اي از گونه هاي بي دندانت توي خواب اندكي از آن اعتماد به نفس را به عاريه گرفت؟ بيا امتحان كنيم!

پي نوشت:

به كبريا: برايت آرزوي سلامتي جاويدان مي كنم دوست من! اين خانه آبي هميشه به روي تو باز است!

به فريبا: از صميم قلب معتقدم كه فقط ۲۰ روز ديگر از اين دوران باقي مانده است. بگذرد اين هم...

به شبنم: كاش شايستگي دوستي و محبتت را داشته باشم. ممنون از اينهمه لطف...  

 |+| نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 23:15  توسط لیلی  | 
سلام مامان مهربان من!

گاهی آرازم را در آغوش می گیرم، نه وقتی که گریه کرده باشد یا بیتابی کند، وقتی که هدفم این است که فقط داشته باشمش. آن وقت حسی از معصومیتی رقیق سراسر وجودم را فرا میگیرد، مثل رایحه دوردست شکوفه های به که ندانی در موج کدام نسیم حل شده و تا مرزهای بویایی ذهنت رسیده است. آنوقت است که عجیب ترین سوال را از خودم می پرسم که من کجا تمام می شوم و پسرم کجا شروع می شود؟ و می خندم. به جوابی که ممکن است آراز بزرگسال ۲۰ سال دیگر به من بدهد که: "مامان جان! اینهمه به دست و پایم نپیچ! این زندگی من است!" آخ می دانم مادر که رسم دنیا این است! می دانم که این فقط منم که باید این چنین دوستش داشته باشم و نه او. اما نپرس که چرا گاهی هوس می کنم جهان را از بیخ و بی برکنم و دنیایی دیگر بنا کنم!

مامان جان! دلم پیچ و تاب چیزی را می خورد که نمی دانم چیست. شاید بازهم خودکار بیک می خواهد و کاغذ خط دار. شاید بعد از اینهمه روز بی این دو یار دیرین بازهم نوشتن می خواهد! خودکار را له له زنان پی رساندن تکه چوب منظورت روی ورق سفید بدوانی و درد انگشتانت را دلپذیر بیابی. روح را همچو پر کاهی سبک کنی و رنج ها را از شیشه دلت به ناخن قلم بتراشی. وقتی رفتی قسم خوردم ننویسم. چه فایده ای دارد نوشتن وقتی که نتوانی با آن عمیق ترین دردهایت را بازگو کنی و من نمی توانستم... هنوز هم واگویی تو در من نمی گنجد، اما دلم نوشتن می خواهد و چه سوزان است در خواهشش. 

 آراز کوچولوی من شروع کرده به خوردن سبزیجات: سیب زمینی، نخودفرنگی، هویج، کدو، ذرت و کلم بروکلی. این سبزی ها طبق دستور خوب پخته و له می شوند و مخلوط با شیر مادر. آقای شیرخور سابق و غذا خور فعلی یاد گرفته که محتویات قاشقش را هورت بکشد و با لثه های بی دندان بجود! گرچه نمی توانم بگویم این نوع خوردن را دوست دارد ولی باهم کنار می آییم. سعی می کنم بنشانمش و منتظر می شوم تا خودش بخواهد و خودش مواد داخل قاشق را بخورد. نمی خواهم خاطره بدی از غذا خوردن توی ذهنش بماند. ضمنا می خواهم که با چرخاندن لقمه ها در دهان کوچولویش لذت واقعی غذا خوردن را کشف کند... همان طور که اینگرید گفت، یکی دو ماهی تا زمان اصلی آغاز وعده های غذایی، یعنی زمانی که بخواهد مواد مورد نیاز بدنش را از این غذاها بگیرد فرصت خوبی است تا مزه های تازه را بفهمد و جهان چشایی را با همه وجودش احساس کند و در همان حال اگر حساسیتی به غذای خاصی دارد، روشن شود. ما هم همین کار را می کنیم... از کارهای تازه اش ایستادن به رو و روی دستها است بی خم کردن آرنج و هربار که برای استراحت به روی سینه بر می گردد اندکی عقب تر از آنچه بود خود را می یابد و این را شاید بشود گفت حرکت با دنده عقب!

مطالعه ها و آموزش زبانم به خوبی پیش می رود. هر شب که عقربه های ساعت روی نه و دوازده قرار می گیرند، زندگی مخفی و زیرزمینی ام شروع می شود! ۳ ساعت بسیار ارزشمندتا نیمه شب را فرصت دارم تا به کارهای شخصی برسم، رویا ببافم، فعل صرف کنم، کتاب بخوانم یا وبلاگ را به روز رسانی کنم. ۳ ساعت در هر ۲۴ ساعت من از دنیای اطرافم مرخصی می گیرم و می شوم لیلی تنها. تماشای شیر خوردن گاه و بیگاه پسرم هم در این برنامه است البته. روزها هرگز به این سنگینی نمی خوابد، گیریم که بخوابد، آنقدر بی خوابِ بیدار خوابیهایش هستم که حتما من هم چرتکی می زنم با آرازم... گاهی هم محمدم را نظاره می کنم و با چشمهای بسته اش حرف می زنم و از شنیدن نفسهای هماهنگش آرام می گیرم. زندگی در تاریکی کم جان قطبی و سوسوی نمایشگر کامپیوتری هم عالمی دارد برای خودش، آدم احساس موش بودن می کند! من که بدجوری به آن معتاد شده ام. 

نویسنده جدیدی را کشف کرده ام که به نظرم بهترین داستان نویس داستان کوتاه آمد: "اسکات فیتز جرالد" آمریکایی را می گویم. داستان "رویاهای زمستانی اش" را خواندم. چه زیبا و دلنشین بود!  جملات متقاطع و صریح که به شیوایی و آرامی بر بستر داستان جاری می شوند و تخیل خواننده را پیش می برند. ندیده بودم جدا از پیچیدگی مضمون، متنی بتواند این چنین با جملات نیش دار مخاطب را بگزد و نکته ای را که باید منتقل کند!!

مامانی! محمد، رفیق شفیقم باز هم هدیه غیر منتظره ای به من داد: یکماه شرکت در کلاسهای ورزش های هوازی. کلی تشویقم کرد و هلم داد تا بخواهم و بروم و راستش را بخواهی بی انگیزه شروع کردم، اما پیشترک که رفتم بیشتر خوش خوشانم شد! همان حس قدیمی به سراغم آمد که انگار سلولهایت تک به تک نفس می کشند و تو احساس زنده بودن می کنی. مامان جان! یادم هست که هر روز  نرمش می کردی و همیشه همین را از من می خواستی، ولی گاهی آدم آنچه را که برایش اساسی تر است فراموش می کند. مربی مان خانم ایرانی مهربانی است که وادارمان می کند همگام با آهنگهای ایرانی، عربی و اروپایی بدویم و حرکات موزون انجام دهیم و من به این فکر می کنم که رقص هم انگار شعر اندام آدمی است... هربار که کلاس را ترک می کنم قلبم سرشار از اکسیژن و عشق به آن دو مردی می شود که مشتاقانه به استقبالم می آیند و برایم از دور دست تکان می دهند...     

با پسرم: گل من! دیروز در آغوش دوستی بودی و او با تعجب گفت :"وفتی کودکی در آغوش داری مردم چه با محبت نگاهت می کنند!" جمله اش انگار تکانم داد. راست می گفت آرازم! و آنوقت به خودم گفتم که جز این نگاههای مهربان تو چه چیزهایی برای زندگی ساده من هدیه آوردی! تو عزیزم یکرنگی و صفا، محبت و بلوغ روحی قلبم را با خودت به ارمغان آوردی. تو همه آن چیزی بودی که لیلی یک عمر ناخودآگاه می خواست و نداشت! داشتن تو برایم هیچ ساده نبود اما حالا که مهمان من شده ای بسا ناداشته هایم را یافته ام. مشکلاتی را که با باز شدن در خانه به روی تو یواشکی وارد شده اند هم نباید نادیده گرفت، اما پسرم باید انصاف داشت که چه ناچیزند در برابر شکوه حضور تابناک تو در زندگی ام. آنها خیلی زود همچون سایه های خُرد ابرکی باریک که در برابر شکوه طلایی خورشید محو می شوند، از برابر اراده و تصمیم ما برای باهم و خوشبخت بودنمان می گریزند. چه بی مقدار است عزیزم بهایی که من و پدرت در قبال تو می پردازیم، اگر این بهایش باشد! آنها که از دور فقط دستی بر آتش دارند هرگز نمی توانند آنچه را که بر ما می گذرد درک کنند. چون عشق، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس! دوستت داریم...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 12:30  توسط لیلی  | 
 
  بالا