|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
زمان، زمان بازگشت است. بازگشت به سوی هرآنچه ریشه ام محسوب می شود و من که شاخه ای قد کشیده به سوی آفتاب تابیده برخانه همسایه ام، باید که برگردم... اما بسا برهان و دلیل که مرا از بازگشت باز می دارد... هنوز نرفته دلتنگم. دلتنگ ریشه های تنکی که در این خاک بافته ام... سرزمینی که مرا با آغوش باز پذیرفت و اجازه داد همان استعدادی باشم که ادعا می کردم. کسی مرا به جرم انچه پیش از این بودم به دادگاه نکشید. از من خواسته شد که نشان دهم هم اکنون چند مرده حلاجم. اینجا کسی از من نپرسید که دینم چیست، به چه زبانی حرف می زنم یا چطور لباس می پوشم. اینجا به خاطر زن بودنم دوم نشدم. کسی به رنگ پوستم حساس نبود و تفتیش عقایدم لازم نشد. من بیگانه آمدم و آشنا شدم! هنوز هم گاهی مثل روزهای نخست منتظر می ایستم تا ماشینی قصد عبور داشته باشد و می دوم روی خط عابر پیاده تا مطمئن از اینکه برایم ایست کامل می کند از انسان بودنم لذت ببرم! به جرم خارجی بودنم به من توهین نشد و به خاطر مذهبم کسی به من ظنین نشد. این آزادی را مادر کجا می توانم بازیابم مگر در رویاهایم؟ یواشکی دم گوشت می گویم: از این که مردانی که از کنارم می گذرند در برابر قانون و جامعه با من برابرند لذتی ناگفته برده ام در این دوسال!
اینجا می شود در اکسیژنی که بی تشویش جنگ و آینده نامعلوم برای همه انسانها به یک اندازه فراهم است نفس کشید، نگران تورم و بیکاری و قوانین ناعادلانه نبود، از جنگ و آلودگی و موشک نهراسید، اینجا حیاطها به جز بوته ها و گلها و درختها دیواری ندارند، تو تعارفی با مردمان نداری و اصل خود تو هستی که باید خوشنود باشی و آزادی که اگر خشنودی تو با سلامت جامعه در تعارض نباشد به دلخواه خود پیش بروی. اینجا آسمان همیشه آبی است و رفتگر بیش از مهندس حقوق می گیرد، اینجا می توان زندگی کرد! کم چیزی نیست مادرم، هیچ کم نیست!
جز اینهمه، برای من اینجا جایی است که پسرم در آن متولد شده است. دلم برای مزارع توت فرنگی، لاله های زرد و سرخ، جنگل کاجی که هر روز برای پیاده روی از آن عبور می کنیم، بوی برگهای سوزنی، طعم طلایی هالون و ماهی آزاد، برای بوی نارنجی پنیر هلندی و شکلاتهای تلخ عید پاک تنگ می شود: مثل ژاکت آبی محمد که در آب داغ شستمش! بدون اینگرید، لیندا، اوا و مارگاریتا و صدای آوازهای مهربان و سازهای موسیقی شان چطور می توانم دوشنبه ها را برای آراز کوچولویم خوشایند کنم؟ چطور آخر هفته باشد و گردهمايي هاي دانشحويي بی تکلفمان را به ياد نياورم و همه آن مافياها، تحليل شخصيت ها و برونچ ها را...
اين جا هم اما، جامعه اي آرماني نيست. از سطحي بودن مردمش رميده خاطرم! از اينكه زندگي هفتگي بیشترشان در كار و ورزش و آخر هفته شان در مشروب و جنس مخالف خلاصه مي شود ـ بگذريم از اينكه براي بسياری از مهاجران همين هم نشانه تمدن است ـ از ماترياليسم عميق شان در رنجم. از رسانه های گروهی مانکن نشان و خبرهای زاییده خبرنگاران پاپاراتزی گله مندم. دلایلی که برای خوشحال بودن می جویند برای منی که با پس زمینه شرقی وارد این فرهنگ شده ام غیر قابل قبول است و همينم مانده كه چشم باز كنم و ببينم آراز هم چنين مردي است! كسي ممكن است بگويد كه آراز را تو تربيت مي كني نه دیگران، اما چه كسي منكر اين است كه جامعه هم در اين امر موثر است؟
مادرم من اینجا بی وطنم! تو خوب می دانی که چه کشیده ایم در غربت و تنهایی این سالها. از این خنده ام می گیرد که همه گمان می کنند غربت نشینان کیف دنیا را می برند! کسی که نمی داند چه سخت است کز نیستان ببریده باشندت! فقط به درد نالیدن می خوری و بس... در روزهای آب رفته و شبهاي گل و گشاد و سرد، که بیرون کولاک است و تو تنهایی، زماني كه جهان سخت ناجوانمرد و دلازار می شود و تو کسی را نداری که سری روی شانه اش بگذاری - و حتی من هم که بهترین دوستم را کنارم داشتم می دانستم که بایستی صبر پیشه کنم تا مبادا دل پر او را هم لبریز گردانم - درس خواندن، اشک ریختن، بی کسی مطلق، امتحانات دشوار به زبان غیر، روزهای ویار و تمنای مشتی گوجه سبز، شبهای افسردگی بعد از زایمان و میلی جهنمی به نیست شدن (آخ لاله عزیزم کجایی که بغلت کنم، با حرص، با رنجیدگی، با عشق و ببویم آن موهای تابیده افشانت را روی شانه های مهربان؟)
اینجا هم دلم برای عزيزترين عزيزهايم تنگ مي شود. مادر بهتر از جانم تو را در خاك ايرانم جا گذاشته ام. خانه آنجاست و درخت توت و كتابخانه ام. پفك چي توز و ماست پگاه و مرباي آلبالو. عقده اي شده ام از بس كه سبزي را گلداني و هندوانه را قاچی خريده ام! دلم غنج مي زند براي نان سنگك تازه و كله پاچه و آبگوشت! براي جمعه هاي كوهنوردي و چاي توي فلاسك و زردآلو و خرما. براي صداي اذان پيچيده در هول افطار و مهماني هاي پر از بچه دور سفره هاي آش... براي زبان مادريم و اشعار مولوي و خیام. شبهاي يلدا و هندوانه ها و انارها و تفال حافظ و چهارشنبه سوري دور هم و كنار آن خوان گشاده پر از آجيل و شوق عيد توي دلت و خيابانهاي شلوغ پر از دود! و البته همه آن چیزهای نخ نمایی که در نگرشی کلی وطن می خوانیمش و برای ما که دوریم زربفت ترین ترمه است...
مادر چه سخت است تصميم گيري! چه سخت است كه در كشور خودت انسان دست دوم باشي به جرم زن بودنت و عقيده هاي عجيب و آرزوهاي دست نيافتني و در كشور غريب انسان دست دوم باشي به جرم خارجي بودنت ـ كه اگرچه هرگز ابراز نمي شود ولي تو ميداني كه هست و خواهد بود تا روزی که بمیری ـ حالا مي فهمم پدر را وقتي كه گفت: " همه ترسم از اين است كه نتواني برگردي! " و من متعجبانه نگاهش كردم. شايد براي همين هم هست كه هر زمان كه توي گوشي تلفن پژواك صدايش را مي شنوم كه :" ليلي من، كي مي آيي پس؟ " دست و دلم مي لرزد، من ديگر غريب هردو مملكتم مادر!
--------------------
مادر مهربانم! به ما گفته شد که باید تا ۶ ماهگی آراز مهدی را انتخاب کنیم و مدارک و فرمهای امضا شده را به دولت برگردانیم تا برای آینده جایی رزرو شده وجود داشته باشد. تا جایی که دانستم همه بچه ها اینجا مهد را تجربه می کنند. من و محمد هم بد ندیدیم سری به مهدکودک ها بزنیم. برای من بازدید جالبی بود، جتی اگر که کم تجربه بودنم در این زمینه اجازه نداد استنباط کاملی از دیده هایم داشته باشم. دو مهدکودک را -یکی دولتی و دیگری خصوصی- دیدیم. این دو فرق خاصی ندارند (حتی از نظر پرداخت وجه که هر ماه حدود ۲۵۰۰۰۰ تومان است و محدوده آن با توجه به درآمد والدین بالا و پایین می شود) جز اینکه بانی مهد کودک های دولتی، دولت است ولی مهد کودک های خصوصی را افراد با سرمایه گذاریهای شخصی و زیر نظر دولت اداره می کنند. در یکی از این مهدها "فرزانه" با زبان فارسی به کمکمان آمد و توضیحات بیشتری داد. برای من عجیب بود که من و محمد - گیریم آراز هم پیش ما بود و دلیل راستگوییمان - بدون دعوت نامه یا تعیین وقت قبلی بی هیچ تاخیری پذیرفته شدیم، به داخل دعوت شدیم و اجازه پیدا کردیم با همراه همه جا را باز بینی کنیم. بدبینی مزمنم عود کرده که شاید بیگانه ای به قصد نا صواب وارد شود و آنوقت تکلیف چیست؟ این هم از عیبهای زندگی در جامعه ای که همه در آن به هم اعتماد می کنند!!!
قبلا مقالاتی برای انتخاب صحیح مهد خوانده بودم و می توانستم سوالات جهت داری را مطرح کنم. علاوه بر محیط بیرونی و حیاط خیلی بزرگ که به اندازه یک پارک دارای وسایل و امکانات بود، هر دو دارای فضاهای وسیع داخلی و اتاقهای متعدد بودند. بچه ها شاد و آزاد به نظر می رسیدند. به ما گفته شد که هفته ای یکروز بچه ها به جنگل و طبیعت برده می شوند که با توجه به ساخت شهری که در آن زندگی می کنیم و به فاصله ۱۰ دقیقه پیاده روی می توان به جنگل یا دریاچه ای رسید عجیب نیست. (پیش از این بارها دسته هایی از بچه ها را حتی در دمای ۲۰ درجه زیر صفر دیده بودم که در مترو یا هوای آزاد با مربی مشغول گشت و گذارند). وسایل بازی در هوای آزاد حیاط موجود بود و حوضچه واقعا بزرگی از ماسه برای بازی بچه ها پیش بینی شده بود. آشپزخانه گل و گشادی برای تهیه غذا در نظر گرفته شده بود. با فرصت کمی که داشتیم نشد در مورد بهداشت آنجا بیشتر پرس و جو کنیم ولی دیدن آشپز که با لباس تمیز در اتاق بغلی نشسته بود و روزنامه می خواند به نظرم جالب رسید. علاوم بر این آشپزخانه، هر قسمت از مهد کودک دارای یک آشپزخانه کوچک- کیچینت - بود با یک ظرفشویی و مایکروویو و چند قفسه. همه جا پر از عکس و نقاشی و اسباب بازی بود و همه وسایل برای کودکان در ارتفاع پایین تعبیه شده بود به نحوی که من احساس می کردم گالیور وار به سرزمین لی لی پوت ها تعدی کرده ام!!! اتاق دستشویی و تعویض پوشک محیطی نورگیر داشت و دیوارهایی رنگارنگ و اصلا به نظر نمی رسید که توالت باشد! - من ابتدا به این نتیجه رسیدم که یکی دیگر از اتاقهای بازی است - زمانی که ما برای بازدید رسیدیم بچه های کوچک در حال گذراندن خواب بعد از ظهر بودند. اتاق بازی شلوغ پلوغ و پر از وسایل بازی بود. مسئول همراه من در حالی که کاناپه بزرگ سبزرنگی را نشانم می داد که چندین کتاب روی آن ولو بود به برنامه کتاب خوانی برای بچه ها قبل از خواب اشاره کرد.
بچه های بین ۳ تا ۵ سال در همان زمان وعده میوه بعد از ظهر خود را دریافت می کردند که عبارت بود از سیبهای سرخ قاچ شده و مسئولشان که مرد بلند قدی با موهای بور و چهره رنگ پریده بود - مربی مرد؟ چه عجیب! - مرتب خطاب به بچه ها می گفت: ووشوگودا! که می شود همان بفرمایید خودمان!) تا جایی که فهمیدم هر مهدی می تواند روش خود را برای جداسازی بچه ها داشته باشد. برخی کودکان زیر دوسال را از بقیه جدا می کنند و برخی اعتقاد دارند که تعامل بین بچه ها به شرطی که از آسیب های احتمالی اجتناب شود می تواند مفید و آموزنده باشد. از نکات منفی شان نسبت نگران کننده مربی/کودک بود که در یکی از مهدها این نسبت ۶ بچه برای یک مربی و در دیگری ۵ بود، اگر چه در اتاق جداگانه ای که برای خواب بچه ها در نظر گرفته شده بود یک مربی جداگانه وجود داشت و فزرانه ادعا می کرد یک مربی همیشه باید در این اتاق حضور داشته باشد . تعداد کلی بچه ها ۱۸ تا بود که من نمی دانم آیا عملا منظور جمله " تعداد کمتر بچه ها کیفیت مهد را بالا می برد " برآورده می کند یا نه. اتاق خواب در مهد کودک دولتی اتاقی بود به ابعاد ۸ در ۸ با یک تخت خیلی برزگ بادی و آبی رنگ در وسط و تشک های کوچک زرد در اطراف. روی بیشتر این تشک ها بچه ای یا خوابیده بود و یا وول می خورد. یک کالسکه قرمز هم توی اتاق بود و مسئول مربوطه با لبخندی به آرامی توی گوشم گفت که این بچه توی کالسکه اش بیشتر احساس آرامش می کند. همه جا پر از اسباب بازی نقاشی های کودمان و عکس و تابلو بود ولی نمی شد گفت که نورگیری همه اتاق ها مناسب است. تا جایی که فهمیدم برای بچه های زیر دوسال برنامه آموزشی خاصی وجود نداشت ولی فرزانه برایم پرینتی از برنامه های دیگر گرفت که به محض ترجمه همین جا منعکسش می کنم.
چیزی که جالب بود این که هر کدام از کودکان در فسمت ورودی، کمدی مجزا برای نگهداری وسایل خود داشت با عکس و اسم. خنده دارتر از آن را در مهد کودک دولتی دیدم که دور میز غذا به تعداد بچه ها انواع صندلی وجود داشت که باز هم اسم هربچه ای روی آن نوشته شده بود. برای اینکه هر کودک یاد بگیرد سرجای خود بنشیند و واقعا هم مهم است که هر کس بداند جای خود را در این دنیا دارد. ولی از اینکه هیچ دری حفاظ نداشت و قفل و کلیدی نیود متعجبم! حتی در یکی از گشت و گذارهایمان با محمد که برای پیدا کردن مهد برگزار می شد به ناگاه خودمان را توی آشپزخانه یک دبستان پسرانه دیدیم و کسی از ما نپرسید برای چه آنجا هستیم! نمی دانم من بیش از حد شکاکم یا دارم از زاویه نادرستی به همه چیز نگاه میکنم، شاید هم این مردم بیش از حد مثبت نگر هستند به دلیل آمار بسیار پایین جرم، ولی دلم نمی خواهد پسر من برای تغییر اندیشه شان تاوان پس بدهد...
با پسرم: آرازمن! توی خواب نازت تند و تند نفس می کشی و تلیک تلیک کی برد من انگار کم کم آزارت می دهد! به جای اینکه حرفی بزنم می خواهم خواب راحتی تقدیمت کنم. شب خوش عزیزم...
دیشب توی خواب منتظرت بودم تا بیایی و بگویی که خوشحالی: اما نیامدی. عزیزم شاید هم تمام شب را کنارم بوده ای و من غافل بوده ام. عاقبت تمام شد... فارغ التحصیل شدم. اما نمی دانم چرا اینهمه احساس خستگی می کنم، انگار هنوز مست جلسه دفاع از پایان نامه ام باشم...
ساعت۱۰:۳۰ صبح بود که با حضور استادها، دانشجوهای دکترا، دانشجویانی که مثل من در حال کار روی پایان نامه هستند، پروفسور دوس و دکتر فردریک و البته محمد شروع شد در حالی که آراز قهرمان همراه با خاله سوده مهربان در اتاق بغلی مشغول گشت وگذار بود! با آنکه طبق برنامه ریزی اسلایدهایم برای ۴۰ دقیقه طراحی شده بود ولی نیم ساعت بیشتر صحبت نکردم. می دانستم که چه موضوع گسترده ای داشته و اینکه نتوانسته ام همه چیز را بسنجم. من در انتخاب نمونه ها دخالتی نداشتم و همين كار مرا تا حدي مشكل كرده بود. دلیل ديگر آن را می شد در گرفتاری بیش از حد استاد و سوپروایزرم جست یعنی همان چیزی که در جلسه روز دوشنبه پروفسور دوس از من بابت آن عذرخواهی کرد و اضافه کرد که در هر حال تز من مبحث پیچیده ای داشته و نه تنها در طی بیست سال گذشته روی آن کار شده و هنوز هم سالهای زیادی کار پیش روست. دوس گفت كه از كارم راضي است و رضايتش را از آنجا دانستم كه به من گفت كه دوست داشت پشتوانه مالي و بودجه اي فراهم مي شد و من را به عنوان دانشجوي دكترا در دپارتمان نگاه مي داشت. پایان نامه ۷۰ صفحه ای ام را که ۷ بار باز نویسی اش کرده ام، خیلی دوست دارم و می دانم که هر صفحه و سطر آن چقدر زمان بر بوده و تلاش مداومی را می طلبیده: چه از بابت انجام آزمایش و چه از نظر نگارش درست انگلیسی.
هر چه بود دفاع با موفقیت به پایان رسید و می دانستم که اعتماد به نفس خوبی داشته ام. در پایان استادها و دانشجویان طبق عرف چنین جلساتی، سوالات مختلفی پرسیدند. زمانی که دانشجوی آلمانی حاضر که قرار است کار را بعد از من پی بگیرد نتیجه نهایی را خواست و من همه چیزهایی که ممکن بود به دردش بخورد خلاصه وار بازگو کردم احساس خیلی خوبی داشتم. کاری که در این ۱۱ ماه انجام شد موضوعی تازه و کاملا تحقیقاتی بود. حس کردم من هم به سهم خود برای علم و جامعه انسانی کاری کرده ام که در زمان خود مفید خواهد بود... همان حسی را داشتم که ممکن بود کریستف کلمب پس از کشف قاره جدید داشته باشد!
مامان من، دلم می خواهد آراز کوچولوی من بداند که با وجود مشغله فکری که در این مدت داشتم، هرگز از دایره ذهنی من خارج نبوده و در در آینده هم نخواهد بود. این درست که گاهی خسته بوده ام و گاهی دلتنگ. گاهی هنگام حرف زدن با او فکرم پی حل مساله ای بوده و زمانی آنقدر غرق کارم بوده ام که زود خوابیدنش را آرزو کرده ام. من هم موجود بی اشتباهی نیستم و ابر انسان هم به دنیا نیامده ام که همیشه شاد و بی غم باشم! اما روزی را به یاد نمی آورم دوستش نداشته باشم یا نخواهم پیشم باشد. حتی اگر میانه مان شکرآب شود زود باهم آشتی می کنیم مامان! او در این مدت پسر کوچولوی صبوری بوده و با من همکاری کرده است. به جز آن، محبت ها و حمایت های محمد اگر نبود هرگز نمی توانستم کارم را به اتمام خوشی برسانم. راست می گفتی مادر. اگر هر روز بارها شکر خدا را برای همسفر و همراه نازنینم به جا بیاورم باز هم کم است...
مادرم، در هفته های اخیر با "کارمن" و "اولی"، زن وشوهری رومانیایی-آلمانی آشنا شده ام که یک پسر کوچولوی دوست داشتنی ۱۰ ماهه دارند. "یوهانس" کوچولوی ۴ دندانی را فقط من در عکسها دیده ام چون در حال حاضر در رومانی و پیش پدر و مادر کارمن زندگی می کند. "کارمن" در دپارتمانی که من در آن کار تزم را انجام می دادم مشغول ادامه تحصیل در سطح دکترا است و همیشه می توانی صداقت فوق العاده ای در چشمهای آبی اش و لبخند قشنگی روی لبهایش پیدا کنی. برای من این زوج مهربان از آن جهت جالب و جذابند که بچه ای دارند و این چیزی نیست که من زیاد با آن سر و کار داشته باشم. دوستان ما همه دانشجو هستند و در واقع محل زندگی آراز جامعه ای بی کودک است! پدر و مادر یوهانس هردو انسانهایی پر مشغله هستند و به این ترتیب صلاح دیده اند که پسر کوچولوشان چند ماهی دور از آنها زندگی کند. واقعا به جز دلتنگی بی نهایتی که برای پسرشان لابد دارند، به گمانم نمی دانند که این مساله چه تاثیری ممکن است روی شخصیت و آینده او داشته باشد. به گفته روانشناسان کودک تا یکسال اول زندگی یاد می گیرد که آیا می تواند به جهان اطرافش اعتماد کند یا نه و پدر و مادر می توانند با پاسخ به موقع به نیازهای بچه چنین اعتمادی را در او بیافرینند (به همین دلیلی هم هست که مادران/پدران می توانند تا یکسالگی کودک مرخصی با حقوق داشته باشند و اصلا مهدی برای کودکان زیر یکسال وجود ندارد).
نمی دانم زمانی که یوهانس ۳ ماه دیگر پیش پدر و مادرش برگردد چه حسی ممکن است داشته باشد. تحمل مهاجرت از خانه حتی برای یک انسان بزرگسال بسیار مشکل است. و حالا کودکی یکساله با عوارضی به مراتب سخت تر روبرو خواهد شد. انگار کسی ما را به کره مریخ پرتاب کند! "کارمن" واقعا معتقد است که او خیلی زود به شرایط جدیدش عادت می کند ولی شاید اگر به جای او بودم ترجیح می دادم یک پرستار برای پسرم بگیرم. می دانم در جهانی که خیلی از بچه ها پدر و مادرانشان را از دست می دهند یا در شرایط مساعد غیر قابل مقایسه ای زندگی می کنند، شاید یک دوری ۶ ماهه از مادر مساله مهمی نباشد. اما وقتی راه حلهای دیگری هم هست چه لزومی به تحمیل بارهای عاطفی سنگین به بچه ها؟
مدتی است که محمد نگران است و من هم. مدتی است که کودک آزاری خبر داغ رسانه های اروپا شده است. بیش از هر چیز می خواهیم بفهمیم کجا حدود مراقبت از کودک تمام می شود و او نیاز دارد آزاد باشد برای رشد و بالندگی. با اینکه جامعه ای که در آن زندگی می کنیم بالاترین استانداردهای امنیتی را برای انسانها و به خصوص کودکان دارد، بازهم این چیزی از مسئولیت ما به عنوان والد کم نمی کند. بار سنگین مسئولیتی که به دوش دارم شیرینی وجود آرازم را کمرنگ می کند... چه سخت است مادر!
مادر جان! خسته ام! اما ذهنم لبریز از آینده است... (آیا این انرژی و آتش درون روزی پایان می پذیرد؟) برنامه مدونی برای یاد گرفتن کامل زبان کشوری که در آن زندگی می کنم دارم و مدتی است که مطالعه تاریخ را شروع کرده ام. انقلاب مشروطه را پیش از این حادثه ای تاریک و خسته کننده می دانستم، اما به تمامی در اشتباه بوده ام! به نوعی می شود گفت که برای درک دین بی تاریخ نمی شود پیش رفت پس شاید بشود ادعا کرد این مبحث تازه در امتداد خوانده های قبلی ام باشد.
آراز کوچولو صاحب یک مجموعه اسباب بازی جدید شده است. قبلا واقعا تصور نمی کردم اسباب بازی استاندارد و مناسب سن می تواند عامل مهمی در رشد کودک باشد تا اینکه متوجه شدم آراز کوچولو علاقه ای به بازی با اسباب بازیهایی که قبل از تولدش خریده ام و مخصوص بچه هایی با سنین بالاتر است ندارد. همین شد که من و محمد تصمیم گرفتیم سری به اسباب بازی فروشی بزنیم که نتیجه آن خرید تعدادی جغجغه، کتاب، وسایل بازی در حمام، لباس تابستانی و ظرف غذا بود. پسر کوچولوی من عاشق وسایل جدید است. جغجغه ها را اغلب شکلی گرد و مشخصات صورت انسانی دارند توی دستهایش محکم می گیرد و جنسهای مختلفشان را می آزماید. دندان گیرها برای لثه های حساسش در این سن مناسبند و هر جغجغه صدای خاص خودش را دارد. رنگهای شادشان هم واقعا برای او جذاب است. به عشق بازی با آنها هم که شده تند و تند می غلتد و مدت زمان بیشتری می شود تنها گذاشتش. کتاب پارچه ای اش را می پرستد و وقتی که برایش کتاب می خوانیم در سکوت کامل گوش می دهد. جز این چند روزی است که بابا محمد بدعت تازه ای بنا گذاشته و آن قصه گویی های شبانه است. اصلا فکر نمی کردیم که آراز قصه گوش کند، ولی می کند و واقعا در به خواب رفتنش موثر است. ژست جالبش اینکه مشتش را به چانه قصه گو تکیه می دهد و آنقدر به لبهایش نگاه می کنند تا بخوابد!
مادر مهربانم! چند روز دیگر شاینا کوچولو دوست آراز قهرمان ۵ ماهه می شود. تو بهتر از هر کسی می دانی که در این مدت شایلی برایم چه دوست خوبی بوده است. دوستی چیست؟ مگر تقسیم ساده دلتنگی ها و دوست کیست؟ مگر کسی که بدانی با حضورش دنیا بهتر از آنی است که پیش از این بود. به گمانم شاینای قصه ما برای داشتن چنین مادری به خود می بالد....
با پسرم: آراز قهرمانم! انسانها دو دسه اند. آنها که شهامتش را دارند و آنها که ندارند! گاهی ایستادن و ماندن جرات می طلبد و گاهی رفتن. گاهی گفتن و اعتراف کردن شجاعت است و گاهی سکوت. زمانی مردن شجاعت می خواهد زمانی زنده ماندن. عزیز دلم، تو از رسته شجاعان باش. اما اینکه دلاوری تو از چه نوعی خواهد بود این را دیگر خودت باید تشخیص بدهی... برای من هم دعا کن! من هم برای گرفتن تصمیم هایی آینده که در پیش است باید شجاع باشم!



يك ارديبهشت ديگر از راه رسيده است... آراز كوچولويم وارد ۵ امين ماه زندگي اش مي شود و آسمان با آبي ترين لبخند به من سلام مي كند...
سخت درگير پايان نامه و پسرم هستم. هر روز صبح زود با آوازهاي آراز دلاورم بيدار مي شوم. بايد چهره خوش اخلاق و صبورش را ببيني. با آن مشت كوچولو كه توي حلقش فرو رفته به قدري آرام و دلپذير است كه دلم مي خواهد همه وجودش را يه يكباره قورت بدهم! وقتي حوصله اش به جا باشد بسيار صبور است و صبح هم كه باشد امكان ندارد بتواني لبخند و تحمل فرشته وارش را از او بگيري. وقتي از بيدار بودنم مطمئن مي شود شروع مي كند به آواز خواني و نرمش صبحگاهي. براي اينكه بابا محمد را كه تازه از كار شبانه برگشته بيدار نكنيم با هم دردل مي كنيم و ريز ريز مي خنديم. آرازكم را ماساژ مي دهم و برايش شعر مي خوانم. گاهي نامردي نمي كند و اجازه مي دهد ايميلهايم را چك كنم و ميز صبحانه را بچينم. ساعت ۹ كه مي شود دوباره خواب مي آيد و توي چشمهاي نازنينش لانه مي كند. چه عاشق اين چشمهاي تشنه خواب و زلالش هستم مادر! يكي دو ساعتي را خوب مي خوابد. بعد از آن روزمان شروع مي شود. يك روز با همه بدو بدوهايش.
سعي مي كنيم تا هر روز پياده روي را در برنامه مان بگنجانيم. آراز كوچولو هم يا در "آغوش" يا در" كالسكه" دوست داشتني اش همراهمان مي آيد. اينجا همه بچه ها تا ۴ سالگي سوار كالسكه مي شوند و واقعا اين وسيله از زندگي كودكان جداشدني نيست. به همان نسبت كه كالسكه ها داراي وسايل جانبي و حفاظتي هستند،به همان اندازه هم در ساختار شهري براي ترددشان پيش بيني هاي لازم انجام شده است. كالسكه اينجا يك ژست دارندگي نيست! جالب تر اينكه هرگز نديده ام كسي بچه اش را بغل كند، گمان كنم براي امنيت بيشتر كودك ...
مامان من، آراز تو دوست دارد در طي روز بازي كند، با ما حرف بزند، دالي بازي كند، هويجوري را بجود، گوشهاي خودش را بكشد، موسيقي گوش كند، به شعرهايي كه برايش مي خوانيم گوش بدهد، جيغ بزند و زمزمه كند و ماما بگويد، با محمد كشتي بگيرد، چيزي را پيدا كند و با دهانش مزه كند، براي عكس هايي كه مي گيريم ژست بگيرد و چنگ زدن و غلت زدن را تمرين كند (هنوز خوب نمي غلتد ولي چنگ زدنش عالي است
). بعضي روزها به قدري بي حوصله مي شود كه فقط با زبان بي زباني غر مي زند. مامان جان وقتي لبهاي كوچكش را بر مي چيند كه گريه كند، اگر سنگ هم باشد دلش آب مي شود از غصه بزرگي كه در نگاه او مي بيند! گاهي مجبور مي شوم تركش كنم و بابا محمد مهربان از او مراقبت مي كند تا از دانشگاه يا كلاس زبان برگردم. شب كه آرام آرام روي شهر پرده مي كشد و آراز خان دوباره به خواب مي رود روز كاري من تازه شروع مي شود. كارم معمولا تا ساعتي بعد از نيمه شب ادامه پيدا مي كند... بعد هم كه به اميد خوابيدن به رختخواب مي روم، آن را يك آرزو مي يابم، آرازم خواب شبانه خوبي ندارد و مي شود گاهي تا دهها بار بيدار شود و احساس گرسنگي كند و قبل از تكميل پرس غذاي سفارشي بخوابد!
۱۸ ارديبهشت را استادم براي جلسه دفاع از تزم انتخاب كرده ولي هنوز هم باورم نمي شود كه همه چيز خوب پيش برود، از بس كه در اين مدت به خاطر مشغله كاري زير حرفش زده است...
مادرم، مامان آرين كوچولو من را به يك بازي وبلاگي دعوت كرده است. اما شايد جوابهايم عجيب باشد! آخر من آرزوي محالي ندارم. مي دانم كه اگر بخواهم به آنچه كه بخواهم مي رسم. اگر هم از توانايي من خارج باشد و برآورده شدنش در اختيار ديگري، كه ديگر آرزو نيست... اما دلم مي خواست يكروز مي رسيد كه هرگز هيچ كودكي از دست نمي رفت... دلم مي خواست هرگز جنگي نبود... و دلم مي خواست يكبار ديگر مامان جان تو را در آغوش بگيرم و صدايت را بشنوم...
از من پرسيده اند كه چگونه ام؟ نمي دانم! مثل هر انسان ديگري وجودم به اقيانوسي مي ماند كه هنوز براي خودم هم ناشناخته است... به پسرم بي شباهت نيستم (موهايمان را از يك نخ رشته اند و دروغ نمي گوييم و اگر حوصله مان سر برود غر مي زنيم!) و به تو مادرم (دماغمان و پشتكارمان به هم مي رود) و به پدرم (كه هرگز از رفتن باز نمي ايستد و عاشق كتاب است)... و هر كسي كه دوست داشته باشد براي شركت در اين بازي دعوت است...
با پسرم: مرد ۶۳ سانتي من! هر روز شاهد تلاش تو براي يادگيري چيزهايي هستم كه براي من ساده و براي تو مشكل است. اراده ات براي من تحسين برانگيز است. اما اين تلاش براي ادامه دادن هرگز پاياني نخواهد داشت. بدان كه جز با ايستادگي به اهدافت نمي رسي: هرگز نا اميد نشو. اديسون مي گويد: "آنها كه نا اميد مي شوند اگر مي دانستند كه چه اندازه به موفقيت نزديك هستند هرگز از تلاش باز نمي ايستادند". پس عزيزم، اگر مي بيني كه با نخستين تلاش نمي تواني بغلتي از پا نايست! ادامه بده و خوب تمرين كن و ماهيچه هايت را ورزش بده، آفرين به تو! تو مي تواني! مي تواني! هميشه خواهي توانست... برو پسرم!
پی نوشت: مامان من! عاقبت یکروز بعد از اینکه آراز ما ۴ ماهه شد، غلتید! می دانستم موفق می شود و بالاخره هم فقط ۲۴ ساعت با موفقیت فاصله داشت
چه لحظه بزرگی بود برای من و محمد!
|
|