تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلام مامانی مهربانم!

می بخشی که دیر به دیر به خلوتگاهمان می آیم. خودت که خوب می دانی سرگرم این پایان نامه هستم. می دانم که: "هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان" ولی خوب به من هم حق بده که گاهی دلم بخواهد سر به کوه و بیابان بگذارم! روزهایم با آراز کوچولو و کارهای روزانه می گذرد و شبها تا دیر وقت مشغول بازنویسی تزم هستم. گاهی دلم برای خودم هم تنگ می شود! مامانی به خودم قول داده ام بعد از دفاع از تز ۲۴ ساعت تمام بخوابم

قشنگ ترین خبرم برای تو قهقهه های عسلی آراز است. چنان شاد و بی خبر و سبکبار به دالی بازی های من و بابا محمد می خندد که انگار خوشبخت ترین شازده کوچولوی دنیاست! من و محمد راستش را بخواهی با او ایاق می شویم و بلند بلند می خندیم! انقدر لذت بخش است که حد ندارد! جز این، آراز دو هفته ای است که با کلمه "ماما" صدایمان می کند. به زبان آوردن این کلمه ابتدا به نظرم تصادفی آمد، اما در این دو هفته گذشته را بارها امتحان کردیم تا مطمئن باشیم: تنها که می شود و بی حوصله آنوقت می خواندمان به همین راحتی! آخر خوب می داند که هر دوی ما عاشق شنیدنش هستیم و این فراخوانی بی نتیجه نخواهد بود! آراز کوچولو در سه ماه و نیمگی عاشق نشستن است و هر طور که خوابیده باشد زور می زند که سرش را از بالش جدا کند و اگر زیر سرش بلند باشد موفق هم می شود، ولی هنوز نمی تواند به تنهایی بنشیند و به محض رسیدن به حالت نشسته از یک طرف دیگر سقوط می کند... اسباب بازی های اش را گرچه نه با مهارت، ولی می گیرد و مزه شان را به دهان کوچولویش تست می کند. از میان آنهمه عاشق لوکاتیل (لاک پشت) و کارامل (شیر) است که بالای سرش توی کالسکه تاب می خورند و رفیق شفیق پسرم در پیاده روی هایمان هستند! هویجوری (خرگوش پلاستیکی) هم دوست صدا داری است که هر روز چندبار سری به دهان آراز می زند!

پنجشنبه گذشته مهمان امیلی دوست دورگه چینی-اروپایی آراز بودیم برای مراسم غسل تعمید و ناهار و همچنین قهوه. کلی برای دیدم چینین مراسمی ذوق داشتم، آخر با اینکه بارها در کتابها خوانده بودمش نمی دانستم چطور پیش می رود. گرچه مراسم ساده و جالبی بود. بخش هایی از کتاب مقدس را پدر، پدر بزرگ و چهار پدر خوانده امیلی خواندند (از قضا یکیشان زن بود!)، و ۳ سرود کلیسایی با آهنگی که زیر سقف کلیسا و در سایه شیشه های رنگی آن می گشت اجرا شد. صحن کلیسا پر بود از یکعالمه بچه در سنین مختلف که برخی شان را گردهمایی های دوشنبه پیش از این ملاقات کرده بودم. حضور این کودکان به مراسم جلوه آسان پر کششی می بخشید. بالاخره امیلی کوچولو به کشیش سفید پوش با شال گردن رنگین کمانی اش سپرده شد و او هم با دعاهایی، سر امیلی را درآبی که در محفظه شیشه ای و حوض مانند وسط کلیسا بود و توسط یکی از پدر خوانده ها پر شده بود شست. دختر کوچولو در آن لباس سفید بلند و توری که مثل بال به لباسش متصل شده بود شبیه  فرشته ها شده بود. در پایان از همه مهمانان با جوجه کباب و سالاد کلم شیرین پذیرایی شد. من و محمد و آراز سر میز همراه با لیندا و اینگرید و اوا مسئولین کلینیک و پرشک آراز نشسته بودیم و مثل همیشه از فرصت استفاده می کردیم تا هر چه بیشتر یاد بگیریم و با فرهنگ مردم آشنا شویم.

مامان جانم، خبر خوش دیگر اینکه دو هفته دیگر سفر کوتاهی به فنلاند خواهیم داشت، آنهم با کشتی. برای آراز اولین مسافرت دریایی است و راستش را بخواهی برای من و محمد هم! جز آن دیدن کشوری دیگر در هر حالتی جالب و ارزشمند است.

مامان مهربانم... خانه ای که برای تو و پسرم ساخته ام تا چند روز دیگر یکساله می شود. من بیش از اینها به این خانه آبی مدیونم. در روزهای سخت تنهایی و بی کسی، این خانه کمکم کرد تا دوباره تو را پیدا کنم، دوستانی داشته باشم و خاطراتی را برای پسر کوچولویم ثبت کنم. پی این خانه را در شبهای تنهایی و حزنی که داشتم بنیان گذاشتم و با واگویی همه درددلهایم برای تو و پسر قهرمانم انگار باری از دوشم برداشته شد.

با پسرم: عزیزم! همین حالا که دارم این کلمات را خطاب به تو می نویسم، به روی شکم دراز کشیده ای و موهای ببعی ات را می کنی! ببعی ای که مثل خودت قهرمان است، آخر هیچ به روی خودش نمی آورد و اجازه می دهد گاهی گوشش را بجوی! تو هم معمولا دردهایت ر به رویت نمی آوری و سعی می کنی شجاعانه تحمل کنی.

به تو می بالم، نه صرفا برای اینکه کاری را زودتر و دیرتر از بقیه بچه ها انجام می دهی، آخر دیر یا زود هر کس باید با خودش رقابت کند. برای اینکه به خودت ایمان داری و هرگز از تمرین و تلاش برای شناخت خودت و محیط زندگی ات دست بر نمی داری. قصد ندارم ادعا کنم که از بقیه بچه ها عاقل تر و باهوشتر هستی یا نیستی. این حرفها مرا به یاد طنز تلخ عزیز نسین می اندازد... نه عزیزم! اما آنقدر تو را می شناسم که بدانم فرد موفقی در زندگی ات می شوی و مثل قهرمان با هر آنچه که بخواهد سر راهت قرار گیرد مبارزه می کنی. این مهم است آرازم. هرگز امیدت را از دست نده و از تلاشت فرو مگذار. دعا می کنم برایت پسرم....   

 |+| نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 17:23  توسط لیلی  | 
در وبلاگ مامان هنا خوندم که امروز تولد رایان کوچولو است. همان رایانی که در آخرین پست شاخه های نرگس با لباسهای نارنجی-هویجی اش مشغول بازی با آردها بود... رایانی که مدتی است دیگر نمی دانیم چه می کند و کجاست... اگر چه چشم انتظاریم که یکی از همین روزها بیاید و دوباره دلهایمان را روشن کند. دلم می خواهد از تنها طریقی که به مامان فریبای مهربان دسترسی دارم به او بگویم هرگز دور از قلب همه ما نبوده و نخواهد بود و هرگز روح شجاعت و محبتی را که با حرفهای دلنشینش در روزهای سخت تنهایی ها دمید فراموش نمی کنیم... به امید سلامتی و شادی اش.

 |+| نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 22:16  توسط لیلی  | 
مامانی من!

گاهي، ‌مي شود كه آراز كوچولوي قهرمان درآغوشم بخوابد. به پسر كوچولويي كه در آغوشم آرام گرفته خيره مي شوم و با تو حرف مي زنم كه: "مادرم، چرا ديگر كنارم نيستي؟".

چه لذتي دارد تماشاي چهره كودكي كه به خواب رفته است: آن مژگان بلند فندقي كه اكنون راه نور را به سوي چشمهاي سبز-آبي بسته اند،‌ انگشتان نازك كه گرد لبه آستينت حلقه شده اند، لبهاي به هم آمده، موهاي عرق آلود نشسته روز پيشاني بلند، قلبي كه درست زير دستانت مي لرزد و تند وتند مي تپد (اين همان قلبي نبود كه روزگاري در وجود تو بود؟). لحظه اي حس گريه در اين چهره بي نهايت ساده و معصوم مي نشيند و روحت به درد مي آيد، دلت مي خواهد به ذهن كوچكش نفوذ كني و خواب بدي را كه ديده از پشت آن چشمها بزدايي. دقيقه اي ديگر خنده اي مي آيد و رنگي به لبها مي زند و صداي قهقه ملوسش توي خواب خوشش مي پيچد (راستي پس چرا آدم بزرگها در خواب قهقه نمي زنند؟) آن وقت جواب سوالم را انگار پسرم مي دهد. هيچ چيز سخت تر و دشوارتر از آن نيست كه يكروز مجبور شوم پسرم را تنها رها كنم! اگر روزي برسد كه بميرم و واقعا روح انسان توانايي بازگشت به جهان مادي را داشته باشد،‌حتما هر زمان كه فرزندم لازمم داشته باشد پيش او برمي گردم: بي هيچ ترديدي... اگر هم نتوانم، جدايي از آرازم براي من سخت تر خواهد بود تا خود او... مادرم مرا ببخش اگر گاهي با خواستهاي نابجاي دلم آزارت ميدهم... 

دوباره روزهای طولانی شروع شده اند. خورشید می آید و تا دامن بلندش را بر سر شهر بكشد و برود بیش از دوازده ساعت كار می برد. به نظر می رسد كه مردم همه خوشحالند و منتظر روزهای طولانی تعطیلات تابستانی هستند كه هر ساله با شكوه هرچه تمام تر جشن گرفته مي شود. 

کار تزم به نحو عجیبی دچار پیچیدگی شده است. استاد راهنمای من هر روز خواب تازه ای برایم می بیند و پایان نامه بیچاره ام در گردش های دورانی بین من و استادم در رفت و آمد است. در تمام مدتی که مشغول کار بودم، فرصت زیادی برای پیگیری کار من نداشته است و حالا درخواستهایش کاملا غیر منطقی به نظز می رسد. از نظر روحی و کاری در شرایط کاملا دشواری به سر می برم و آرزوی آغوش تو را در سر می پرورم و دعای تو را می طلبم. صدایم را می شنوی مامان؟ رستگاری ام را از خدا بخواه.

هر دوشنبه در مركز كودكياري هر منطقه از شهر، برنامه هايي براي مادران و كودكان زير يكسال برگزار مي شود و مربيان و مددكاران كلينيك ها هم در اين مراكز حضور پيدا مي كنند. ساعت ۲ هر دوشنبه هم مراسم سرود و رقص مادران و كودكان صرف نظر از نوع برنامه آن روز برنامه خيلي جالبي است كه من و آراز و هر زمان كه ممكن باشد بابا محمد در آن شركت مي كنيم. يكي از مددكاران مهربان "ليندا"، خانم كانادايي الاصلي است كه پس از ازدواج به اينجا نقل مكان كرده ولي هنوز روزهاي غربتش را خوب به ياد مي آورد. ليندا و پزشك مسئول آراز يعني "اينگريد" سعي مي كنند تا جايي كه ممكن است روح مراسم را به ما منتقل كنند و از تنهاييمان بكاهند، گرچه جايي كه بچه ها هستند گمان نمي كنم كسي مهجور و تنها بماند يا اينكه من چنين حسي ندارم.

اين شعرها از آنجا جالب و دلنشين به نظر مي رسند كه سرودهايي بسيار قديمي هستند و سالهاست مادرها چنين دكلمه هايي براي بچه هايشان مي خوانند. ابتدا اعضاي بدن كودك و همچنين نقش پدر و مادر ساير افراد خانواده با كلمات آهنگين خوانده مي شود و بعد آتش و آب و عناصر طبيعي اطرف و در پايان آتش و نور و صلح و آزادي به كودكان معرفي مي شوند. مربي مهد با عروسكي كه در دست گرفته نحوه درست حركت با بچه ها را به تازه واردان آموزش مي دهد. اين حركت هاي سمبليك و رقصهاي دونفره مادر/كودك واقعا از لذت بخش ترين لحظه هايي است كه من و آرازم داريم. در پايان مادرها (و گاهي پدرها) دور هم مي نشينند و با چاي و قهوه و ساندويچ پنير از خودشان پذيرايي مي كنند. بچه هاي كمي بزرگتر با اسباب بازي هاي مهد وو همديگر بازي مي كنند و مادرها با بچه هاي همديگر آشنا مي شوند و باهم درددل مي كنند.   

 برنامه هر هفته تغيير مي كند (به جز سرود و قهوه مادران كه پاي ثابت هر هفته است) متنوع و كارآمد است: آموزش ماساژ كودكان، مشاوره با پزشك زنان، نمايش فيلم هاي آموزشي مثلا در مورد اينكه "چه خطراتي كودكان را در منزل تهديد مي كند" يا "با بچه بيمار در منزل چگونه بايد رفتار كرد"، مراسم غسل تعميد، جشن هاي مختلف و مطابق با تقويم و يا تهيه غذاهايي كه از ۶ ماهگي به عنوان تغذيه تكميلي به بچه ها داده مي شود.  

 با پسرم: عزیزم! چهارشنبه اولین واکسن تزریقی ات را دریافت کردی. در واقع دو تا. می خواهم بدانی که پسر شجاعی بودی و گریه ات کوتاه مدت بود: بی اشک. صبر و تحملت به من می گوید که در انتخاب نامت اشتباه نکرده ام و تو واقعا قهرمان منی.  چون قهرمان کسی است که با مشکلات زندگی مبارزه کند و پیروز میدان شود. اینگرید هم عاشق خوش اخلاقی تو شده و در هر بار معاینه، پوست لطیف و رشد عالیت را به خصوص در زمینه وزن و دور سر ستایش می کند. می دانم که من هم پیش از هرچیز باید از مشکلات نهراسم و درصدد حل آن باشم. باید الگوی خوبی برایت باشم... سعی ام را می کنم عزیزم... 

 |+| نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 22:30  توسط لیلی  | 
سلام عزیزم:

سال نو مبارک! عید بی دید و بازدید، بدون اینکه کسی در خانه ات را بزند و یا اینکه به امید گرفتن عیدی قلبت بتپد چه لطفی دارد مادر؟ اما می دانم که در جوابم چه خواهی گفت، به جای اینهمه، عیدی کوچولویم سر سفره هفت سینم بود: آراز فینگیل قهرمان! باید بودی و چهره خواب آلویش را می دیدی که کلی علامت تعجب توی مردمکشان موج می زد: آخر پسرکم اولین عیدش را جشن می گرفت. شب قیل آن با دوستان ایرانی مان دور هم بودیم و هر کسی غربتش را توی خانه اش جا گذاشته و آمده بود. برای چند ساعتی دوستان به جای خانواده هایمان نشستند و چراغ دلمان روشن شد.

بعد از آن هم مامان مهربانم، سفر کوتاه جالبی به یکی از شهرهای نزدیک داشتیم، که جای تو را در آن خالی کردیم. یک شب را مهمان یکی از دوستان خوبمان بودیم و دیدارهایمان تازه شد. اگرچه در راه برگشت برف سنگینی غافلگیرمان کرد و سوز سرد هوا زمستان گذشته را در ذهنمان تداعی کرد... اما آراز پسر کوچولوی فوق العاده ای بود و ثابت کرد که در هنگام مسافرت هم می توان به اعتماد کرد!

مادر جان. سه شنبه با پروفسور جلسه ای داشتم و انگار گوش شیطان کر، قرار بر این شده است که تا یکی دو هفته دیگر از تزم دفاع کنم. دلم شور می زند: دلهره دارم. نمی دانم از پسش بر می آیم یا نهو در حال حاضر فقط روی پایان نامه ام کار می کنم. برایم دعا کن عزیزم. مثل همیشه محتاج دعای تو هستم. اگر هم توانستی مادرم، بیا و کنارم باش.   

آراز کوچولو هم برای خودش مردی شده مادر جان، با دستش همه چیز را می گیرد و یا اینکه سعی می کند! کلی برای خودش آقا شده و قیافه عوض کرده. لباسهایی که برایش تهیه کرده بودم دیگر به تنش نمی رودو من منتظر تمام شدن درسم هستم تا با خیال راحت برایش خرید کنم. 

با پسرم: مرد کوچولویم! سال نو شده است و زمان هم. آنچه که یاد آوریش خوب است اینکه همیشه نمی توان زمان نویی داشت. حال که نوید یک سال دیگر را داری، بکوش تا از لحظه هایت بهترین استفاده را بکنی: زود قد بکش، قدمهای لرزانت را محکم کن، تجربه بیاموز و خوب فکر کن. تند تند بخند و در همان حال از زندگی ات لذت ببر و هرگز فراموش نکن که بی نهایت دوستت داریم.   

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 10:32  توسط لیلی  | 
 
  بالا