تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
عزیز دلم:

خواب دیدم که که خانه تکانی عید است و خانه قدیمی مان را از نو جفت و جور کرده ایم. فقط درخت توت وسط حیاط مانده بود و قرار بر این شد که من و بابا و داداش علی آن را برایت دوباره از نو بکاریم. اما وقتی درخت را کاشتیم اتفاق عجیبی افتاد... تو تبدیل به درخت شدی... تو و درخت یک جسم واحد بودید. اشک می ریختم و می خواستم نجاتت دهم اما می دانستم که فرصتی باقی نمانده است... و تو راضی بودی و آرام و می دیدم که در برابر خواست پروردگارت سر به خاک سجده می سایی.

عید در راه است عزیزم و در این روزها بیش از هر زمان دیگری دلم برای تو تنگ می شود. همه آنهایی که در ایران هستند باید به ندیدینت در روز اول بهار عادت کرده باشند اما انگار دلم می گوید اگر بعد تحوبل سال نو پشت در خانه بیایم، تو در را برایم باز می کنی. دلم می گوید انهمه گرد و خاک را روی طاقچه ها نخواهم دید و حتما کوزه سبزی پشت طاق پنجره خواهد بود... دلم می گوید مثل همیشه عیدی مان را از دست تو و بابا می گیریم و تو برایمان اولین چای تازه دم سال نو را می ریزی. دلم پر می زند برای ایرانم: اما اگر تو آنجا نیستی، چه فایده ای دارد آنجا بودنم؟ مامان جان من هم سینی بزرگی پر از دانه های گندم تازه رسته دارم تا شاید قلبهامان هم میل خانه کوچولویمان بوی بهار بگیرد و خاک باران خورده...

اینجا امسال سال نوی ایرانی با تعطیلات ۵ روزه عید پاک مسیحی همزمان شده و من واقعا دوست دارم یک مسافرت کوچک با خانواده داشته باشم، اما نمی دانم آراز چطور همسفری است و اصولا آیا می تواند تاب سفری چند روزه را بیاورد یا نه. علاوه بر این مامان جان، آراز هیچ واکسنی را تا ۱۴ فروردین دریافت نخواهد کرد و همین به نگرانیم از بیماریهای واگیردار و خطرناک احتمالی در طول سفر دامن می زند.  

آراز کوچولوی قهرمان هم شناسنامه و پاسپورت گرفت، بعد اینهمه مدت! اگرچه در شناسنامه ایرانی فقط اسم "آراز" درج شده اما طبق قوانین این کشور هر کسی می تواند ۳ اسم برای فرزندش انتخاب کند، به همین دلیل در همه مدارکی که به این کشور مربوط می شود آراز ما ۳ با همه اسامی اش نامیده می شود. خوبی این کار در این نکته نهفته است که اگر در آینده آراز کوچولو نخواست اسم فعلی اش را به کار ببرد می تواند یکی از دو اسم بعدی را انتخاب کند. اسم دوم او را یک اسم بیم المللی انتخاب کردیم که سالهاست جزو ۱۰ اسم پرطرفدار دنیاست و در همه زبانها و گویش ها وجود دارد، حتی در زبان فارسی. اسم سوم او را بنا به فلسفه خاصی اسمی انتخاب کردیم که کاملا به این کشور مربوط باشد، چنانکه اسم اصلی اش را تنها از ایران دارد: همچنانکه هیچ کس نمی تواند سزرمینی را که از آنجا ریشه گرفته است عوض کند، هیچ کس نمی تواند کشوری را که در آن متولد شده تغییر دهد.

تماشای انسان در حال رشد همچون تماشای گل سرخی که رو به شکوفایی دارد زیباست: به معجزه می ماند. گاهی چند روزی پسرم هیچ کار تازه ای نمی کند و تلاشهای ما برای راهنمایی اش در کشف جهان ظاهرا بی نتیجه می ماند. آنوقت یکروز صبح که بیدار می شود نو آوری هایش را با کرشمه ای فرشته گون نثارمان می دارد: چند روزی است که با صدای ممتد اوی کشیده ولی با لحن های مختلف با ما صحبت می کند. مثل بچه ای که از جدول ضرب فقط آهنگش را یاد گرفته باشد! این صدای نازک دلپذیر همچون آب جاری، همه حالتی را به خود می گیرد: خشم، التماس، دلخوری، شادی و یا حتی یک گفتگوی دوستانه! پسرم را وقتی به رو می خوابانیم می تواند مدتی بماند و دست راستش را که دیگر مشت نمی کند برای برداشتن اجسام پیش رو دراز کند ولی کمی بعد خود به خود به پشت برمیگردد!

امروز "اینگرید" به من می گفت که چقدر از رشد پسرکم راضی و خوشنود است و اینکه حالا دیگر آراز با دور سری معادل ۴۲ سانتی متر روی بالاترین گراف رشد دور سر در حرکت است... علاوه بر این پسرکم جراحی کوچکی را روز سوم مارس پشت سر گذاشت و تحمل بی نظیرش و صبر ستودنی اش برای من و پدرش و تیم پرشکی در این مدت نوید شخصیت مستقل و پر طاقتی را در آینده می دهد... جز این اینگرید از این که برنامه ماساژ و پیاده روی در هوای آزاد را هر روزه پی می گیریم خرسند بود.

با پسرم: عزیزم! خوشبختانه به نظر می رسد که جراحی کوچولو با موفقیت نسبی به پایان رسیده و تو می توانی به زندگی عادی ات برگردی. اگرچه همه چیز تمام شده، ولی شک و دودلی عظیمی که من و بابا محمد برای انجام دادن یا ندادنش داشتیم انگار هنوز گلویمان را می فشارد. این اولین چالش واقعی بود بر سر راه تصمیم بزرگی که برای زندگی تو گرفته ایم: که هرگز تو را قربانی خواستها، آرزوها و دین و مذهب و پیشینه خودمان نکنیم و کاری را انجام دهیم که صرفا برای تو عزیز دلم بهترین نتیجه را داشته باشد. نمی دانم آیا توانایی عملی کردنش را داشتیم؟ رودررویی با افکار مردم آنقدر سخت نیست که با تو! یعنی مردی که فردا از ما به خاط مسئولیتی که در موردش داشتیم سوال و جواب خواهد کرد. می توانم در برابر همه مردم دنیا از نحوه تصمیم گیری ام دفاع کنم اما نمی دانم اگر فردا خودت از من بازخواست کردی چه جوابی باید به تو بدهم! اینکه به جای تو و برای تو بهترین تصمیم را بگیریم به یک کابوس می ماند! امیدوارم تو هم راضی باشی عزیزم.

پی نوشت: مشکل حادی برایم پیش آمده: نمی توانم وبلاگهای مربوط به پرشین بلاگ را باز کنمواقعا مشکل از کجاست؟ نمی دانم. دلم برای همه دوستانم تنگ شده ولی قادر به گشودن در خانه هایشان نیستم. اگر کسی می داند به چه دلیل و می تواند برای یافتن راه حلی کمکم کند، یا علی! 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:30  توسط لیلی  | 
مامان دلبندم!

جشن تولد هرکس به گمانم برای ۳ نفر بسیار خاص و منفرد است: خودش و والدینش. عزیزم از تو تو به خاطر هدیه زندگی، عشق آگاهانه ای که به من داشتی، برای همه لحظاتی که کنارم ماندی و برای خوشبختی که گاهی نرم نرمک مرا فرا می گیرد تشکر می کنم. بابای عزیز! از تو هم ممنونم و این بار که صدای مهربانت را از پشت گوشی شنیدم که می گوید: "سلام لیلی من" اعتراف خواهم کرد که چقدر دوستت دارم...

مامانی من، امسال جشن تولد خاطره انگیزی داشتم و نپرس که آن را مدیون چه کسی هستم. خودت خوب می دانی... محمد عزیز. نمی دانم کدام لحظه آن برایم دلنشین تر از دیگری بود: وقتی وارد تاریکی شدم و ناگهان صدای خنده و مبارکباد شنیدم و با آمدن روشنایی همه دوستانم را خندان و پایکوبان با شمع و گل و کیک تولد کنارم دیدم؟ یا وقتی که چشمان سرشار همسرم را شناختم که با پسرم پشت سرم ایستاده بود؟ و یا کادوهایی را باز می کردم که با همه سادگی، محبت و سلیقه در وجود تک تک شان خانه کرده بود؟ شاید هم زمانی که فهمیدم کیک تولد شکلاتی خوشمزه را دوستانم با دست خود تهیه کرده اند. اما گرانقیمت ترین هدیه آن شب برایم زمانی گشوده شد که دانستم همسرم تمام چند روز گذشته را در تدارک این شب خاص بوده است: این دل انگیزترین بود! تمام طول مهمانی جزو خاطره های عزیز بود اما هیچ کس نمی دانست چرا غمگینم! آخر دلم می خواست تو هم بودی و خوشبختی ام را کامل می کردی. دلم پر می زد برای همه عزیزانم، خانواده ام ، پدرم...یکباره دلم لک زد برای همه تان. اما مامان من: تا شقایق هست زندگی باید کرد.

آراز قشنگم پیشرفت های تازه ای کرده است مامان جان! حالا می شود صدای خنده هایش را همه جای خانه شنید و به صداهایی که در جواب حرفهایمان از گلوی نرم و نازکش بیرون می دهد رنگ انسانی بخشید: حالا آراز کوچولو به معنای واقعی -یا کم کم برای من و پدرش واقعی- حرف می زند و صدای "او" را به محض شنیدن تقلید می کند: چه قدم بزرگی برای برقراری ارتباط موثر!

 برنامه خاصی که اینروزها رو به راه کردنش از نان شب واجب تر شده ماساژ قهرمان کوچولو است. طبق توصیه پزشک در برنامه ماساژ کودکان که در مهد کودکها برگزار می شود شرکت کردیم. نه تنها یاد گرفتیم که چطور می توان با همزمان سازی موسیقی و نوازش به رشد مغز، تغذیه و خواب کودکان زیر یکسال کمک کرد، بلکه از حال و هوا، سرودهای اجرا شده برای کودکان توسط مربیان و مادرها -که در برگیرنده مفاهیمی همچون کارکرد اعضای بدن، گفتگوی فرهنگی میان انسانها به جای جنگ، زیبایی طبیعت و جهان هستی بود-  . همچنین مهمانی کوچولوی قهوه و ساندویچ که بعد از اینهمه برای مادران و پدران برگزار شد لذت وافی بردیم. از آن روز طبق برنامه پسرمان از ماساژ روزانه بهره مند می شود و یاد می گیرد که از خود این فعالیت فیزیکی و ارتباطی که با ما در آن مدت برقرار می کند لذت ببرد.

با پسرم: عزیزم! گاهی که از کار و درس همزمان خسته می شوم، یا وقتی که به ناچار از تو دور می شوم و هنگام برگشتنم با چشمهای اشک آلودت مواجه می شوم که از دلتنگی یا گرسنگی ساعتها اشک ریخته ای از خودم منزجر می شوم٬ عزیزم من آیا مادر خوبی برای تو هستم؟ آیا دوست نداشتی مادری مسئول تر، خانه ای بزرگتر و زندگی بهتری داشتی؟ آیا از اینکه مرزی گذاشته ام بین خودم و تو و جایی هست که من تمام می شوم و تو شروع می شوی و برای لیلی درونم هم حقی قائلم، دلخوری؟ از کجا بدانم که با اصول اعتقادی تو هماهنگم؟ نکند بعدها مرا برای آنچه که انجام دادنش را در این برهه زمانی درست پنداشته ام سرزنش کنی؟ بگو که دوستم داری و مرا از این کابوس که هر شب خواب را از من می راند برهان!

 |+| نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 3:15  توسط لیلی  | 
 
  بالا