تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
مامان جان!

دیشب بازهم خواب تو را می دیدم. خواب روزهای گذشته، خواب کابوسهای بیداری، خواب روزهای مادری و فرزندیمان. مامان عزیزم! هرگز فراموشت نکرده ام. اما عادت کرده ام به اینکه دلم برایت تنگ شود... 

آراز این روزها برایم تبدیل به خورشید کوچولویی شده که روحم را روشن می کند. وقتی خسته ام یا دلشکسته، وقتی حوصله ام سر می رود یا از دنیا دلگیر می شوم، می دانم که این آفتاب فسقلی ۵۸ سانتی متری در روحم حضور دارد و این حس مثل یک لیوان شکلات داغ پس از یکروز برفی گرمم می کند. 

مادرکم، بهار انگار پای مخمیلنش را به این سرزمین گذاشته است. از ورای زمستانی که در ۲۵۰ سال گذشته بی سابقه بوده، شکوفه ها به روی انگشتان درخت ها می نشینند و پرنده ها شیفته وار آواز سر می دهند. تنفس این اکسیژن اثیری قلبم را به رقص وا می دارد. عصرها پیش ار غروب زودهنگام خورشید کم رمق، من و نزدیکترین دوستم -محمد- سعی می کنیم با پیاده روی هر چه بیشتر از فضا و زمان بهره ببریم و به توصیه پزشک آراز، پسرمان را هرچه بیشتر در معرض هوای آزاد و سلامتی بخش قرار دهیم. خاور یا باختر، رو به هر سو که بروی، با ۱۰ دقیقه فاصله، به جنگلی می رسی یا درختزاری، یا مزرعه ای. من به خودم نهیب می زنم مادر تو که عاشق گل و گیاه بودی اینحا چه جایت خالی است. اما به جای تو نفس می کشم و به جای تو همه نگاهم را از زیبایی این طبیعت کمابیش بکر لبریز می کنم و به جای تو گونه های یخزده آراز را می بوسم که در هوای آزاد مزه بستنی زمستانی می دهد... من همان کاری را می کنم که دلم می خواهد آنروز که نباشم آراز برایم انجام دهد. 

پسر قهرمانم کم کمک یاد می گیرد بدون کمک من و پدرش به خواب برود و بخشی از شب را روی تخت خودش بخوابد. دیدن اینکه قدمهای لرزان اما مصمم اش را در راه استقلال می گذارد برایم جالب است و در همان حال ته دلم صدایی می گوید: تا می توانی دوستش داشته باش و از بودن کنارش لذت ببر... اگرچه هرگز نباید بداند (مبادا این حس مانع بالندگی اش شود) اما وقتی که برای یافتن سرنوشتش ترکت کند نخواهی توانست جای خالی او را در قلبت با هیچ چیز دیگر پر کنی...

با پسرم: آراز نازنینم! این روزها که می گذرد برایم شیرینی دلپذیری دارد. چه چیزها که از تو کوچولوی دلنشینم یاد می گیرم! از تو آموخته ام که : اگرچه شبی را با کم خوابی و دردهای کولیکی سر کرده باشم (!)، باز هم صبح که شد می توانم به روی دنیا بخندم. اگر دیگران من را به حال خودت رها کردند، زار نزنم و با هر چه که اطرافم هست شاد باشم. اینکه اگر کسی آزارم داد اعتراض کنم و حقم را از او بگیرم! اما دلم همچو آینه صاف باشد و بی هیچ کینه ای، اگر رفع اختلاف شد به او بخندم! و و عاقبت اینکه زمانی که در کنار عزیزانم و در امنیت هستم و زمانی که گرسنه و خسته نیستم و می دانم که انسانهایی اطرافم هم خوشحالند، حتی اگر از دارایی دنیا چیزی نداشته باشم کاملا احساس خرسندی و خوشبختی بکنم و برای شاد بئدن دنبال دلیل دیگری نگردم (این همان نکته ای است که گاهی که در آغوشم می گیرمت در چشمهای زیبایت می خوانم). پسرم اصول اخلاقی کودکانه ات را تو با خود از بهشت فرازمینی ات آورده ای، و من هیچ از این که مدام شاگردی ات را بکنم و فلسفه و حقیقت زندگی را درک کنم سیر نمی شوم!

پی نوشت: هیچ خبری از مامان فریبای مهربان نشد. از دست دادن دوستی وبلاگی یه اندازه از دست دادن دوستی در جهان واقعی دردناک است و تکان دهنده. هیچ نمی دانم کجاست و چه می کند، اما برایش آرزوی موفقیت می کنم و برای تمام انرژی و امیدی که با حضور گرمش به من و پسرم داد از او ممنونم... دیگر اینکه حامل سلامهای گرم آراز برای اولین دوست کوچولویش هستم که به تازگی وارد سومین ماه زندگی اش شده است. شاینا کوچولو ما همیشه به فکرت هستیم و دوستت داریم... 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 11:46  توسط لیلی  | 
مادر عزیزتر از جانم!

دو هفته گذشته برای من زودتر از هر زمان دیگری گذشت، انگار در هر لحظه از آن که با آرازم نبودم در دانشگاه بودم و سرگرم کار بر روی پروژه ام و یا در حال دویدن مسیر مابین دانشگاه و خانه! پسرم زمانی که گرسنه می شود زمین و زمان را به هم می دوزد و حتی لحظه ای هم متانت به خرج نمی دهد. البته این حق اوست اما اگر به همین ترتیب ادامه بدهم می توانم امیدوار باشم که بالاخره رکورد دوی سرعت را در آینده نزدیک بزنم... مامان جان زیاد هم بد نیست، چون با کم کردن همه اضافه وزن دوارن بارداری، دیگر کمترک به ورزش فکر می کنم و این هروله ها به من کمک می کند که سریعتر آمادگی جسمانی ام را کسب کنم!  نتیجه اینکه پیش نویس پایان نامه را روز چهارشنبه به استادم تحویل دادم، گرچه هنوز راه زیادی برای رفتن باقی مانده است.

پسرکم روز پنجشنبه ۴۰ روزه شد. فکر می کردم پشت سر گذاشتن دوران نوزادی باعث می شود شبها را بیشتر بخوابد و کمتر غر بزند!  درست که این اتفاق نیفتاد ولی به جای آن کادوی دیگری گرفتم و آن هم لبخندهای معنی دار پسرم بود که به من و پدر و عروسکهایش می زند و بارقه ای از آراز دیگری که دارد پشت آن چشمهای سبز پررنگ شکل می گیرد. حالا دیگر می تواند اشیا متحرک و صدا دار را در یک زاویه ۱۸۰ درجه تعقیب کند و با غان و غون کردن با جهان اطراف ارتباط برقرار کند. جایزه آرازم برای این پیشرفتهای قابل توجه یک شیر عروسکی است که بالای سرش در کالسکه سورمه ای تاب می خورد و یک بازدید کوتاه از موزه تاریخ طبیعی. آراز در تمام مدت گردش در موزه آرام بود و به رنگها و نورها، مجسمه های حیوانات گوناگون، و فسیلها و دایناسورها خیره شده بود. شاید از فضای نیمه تاریک آنجا خوشش آمده بود یا اینکه دیدن آنهمه کودک که برای بازدید آمده بودند برایش وجد آور بود. چه کسی می داند یک شیرخوار واقعا به چه چیز فکر می کند؟ گمان نکنم که واقعا راهی برای پی بردن به این راز فرا بشری وجود داشته باشد.

روز پنجشنبه همچنین برای دیدار از پزشک آراز راهی مرکز بهداشت کودکان شدیم. اینگرید مهربان به پسر کوچولویمان خوش آمد گفت و پیشرفت قابل توجهش را در مورد قد و وزن و دورسر ستود. حالا دیگر آراز کوچولو حتی بر اساس معیارهای این کشور که قد متوسط مردمانش ۱۸۰ سانتی متر است بالای خط میانگین قرار دارد و با نگهداشتن مداوم سر و گردنش وقتی روی دستهایش قرار داشت بدون هیچ مشکلی به اینگرید نشان داد که بچه های ایرانی هم می توانند بهتر از میانگین بچه های اروپایی حرکت کنند! 

مامان جان، آنچه این بار من در مورد مرکز بهداشت کشف کردم اتاق کوچکی بود در همسایگی اتاق انتظار قرار داشت. اتاقی با دیوارهای روشن و سقفی پر از عروسک، یک صندلی گهواره ای با پشتی و بالش و یک پارچ نوشیدنی، نورپردازی آرام که از چراغهایی شبیه کفشدوزک بیرون می تابید. ترازویی مخصوص توزین کودک، دستشویی و محل تعویض کودک و وسایل مورد نیاز. اتاق برای آن تعبیه شده است که مادران منتظر نوبت محلی آرام برای شیردادن و رسیدگی به بچه داشته باشند. اما احساس آرامشی که دیدن اتاق به من و حتی آراز داد خیلی جالب بود. نمی دانم آیا چنین فضایی در کلینیکهای ایران هم وجود دارد یا نه و اگر نه چرا؟ جز فضای اتاق پذیرش که پر از اسباب بازی برای کودکان در سنین مختلف است و اتاق اینگرید که با رنگهای شاد فرش شده، این فضای محدود و کوچک می تواند باعث آرامش و شادی کودکان و مادران شود....

این روزها مامان جان یکی از دوستانم در سرزمین غربت منتظر تولد کودکش است... من و آراز برای مامان هنا و سارا کوچولو دعا می کنیم و می دانیم که آنها هم موفق خواهند بود...

با پسرم: عزیز دلم! زمانی که با لبخندهای دلربایت به من می گویی که چقدر از گفتگو با مامان لیلی خوشحالی غرق لذتی نا گفتنی می شوم. من و بابا محمد هم از زندگی در کنار تو سربلندیم و دلمان می خواهد تا جایی که ممکن است روند زندگی را برایت جالب توجه کنیم... اما پسرم جز این وظیفه دیگری هم به عهده ماست و آن تعلیم و تربیت توست که ممکن است برایت چندان خوشایند نباشد! تصمیم داریم کمی خواب شبانه ات را نظم ببخشیم... امیدوارم این تغییر جدید را هم با خوشرویی صبحگاهی ات پذیرا شوی 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 13:42  توسط لیلی  | 
مادرم!

یک ماه از آمدن ماه کوچولوی آسمانم می گذرد. گاهی که در چشمهای عمیق و سبزش خیره می شوم و او با همه پاکی بکرش یادآوریم می کند که مادر شده ام هیچ باورم نمی شود... اما بین خودمان بماند عزیزم این مرد کوچولو بی نهایت دلم را برده است... از بوی شیرین گردن نحیفش و تماس انگشتان مویینش مثل هر مادر دیگری غرق لذتی ناگفتنی می شوم، اما آنچه که ما را به هم نزدیک می کند آشنایی مان با هم است و دستهایی که برای دوستی به سوی هم دراز می کنیم، سوءتفاهم های گاه اندوهناک، غفلتهای بامزه ، بوسه های بهشتی و راز دل که برای هم به زبان بی زبانی بازگو می کنیم: گوش کن با لب خاموش سخن می گویم    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست... 

مامانی من، از اینکه محمدم را در نقش پدری مهربان باز می یابم، بسیار شادم. هرگز چنین تصوری از او نداشتم. گمان می کنم ما هر دو برای پذیرفتن نقشهای جدیدمان نیازمند زمان بودیم. نه اینکه خیال کنی ما دیگر پدر و مادر ایده آلی شده ایم: نه! گاهی از بی تجربگی هایمان به خنده می افتیم و گاه خستگی نگهداری از یک نوزاد اشک را از چشمهامان سرازیر می کند! اما مهمتر از آنهمه این است که دیگر از خودمان نمی پرسیم که آیا از عهده این مهم بر می آییم یا نه! گویا که دیگر زمان پرسش و پاسخ سر رسیده است... یا شاید هم به قول ایوان وازوف، نویسنده کتاب" زیر یوغ" که گفت: عشق با سوال بیگانه است... آخر می توان گفت که ما عاشق پسر کوچولویمان هستیم....

دوباره کار روی پایان نامه ام را آغاز کرده ام. البته کارم چنانکه باید و شاید پیش نمی رود: خیلی کند و خسته کننده...کمتر می توانم فکرم را متمرکز کنم و گاه به نظرم می رسد که کارم هرگز تمامی ندارد. از این همه درگیری خسته ام و از این که نمی توانم چنانکه دوست دارم همه کارها را به بهترین نحو انجام دهم دلخورم! اما خوب یا بد حرکت به سمت جلو همیشه شوق انگیز و دل گرم کننده است. گاهی از خودم گله می کنم: چرا هرگز زمانی نداشته ام که در آن کاملا آسوده باشم و متعلق به خودم و تنهایی هایم و در این زمان خاص همسر و پسرم؟ اما در جواب آن انگار لیلی درون به زمان محدود و زندگی ام اشاره می کتد که در هر حال رو به زوال است.... برای کلاس زبان با محمد برنامه جالبی تنظیم کرده ایم: یک جلسه در میان یکی از ما پیش پسر کوچولویمان می ماند و دیگری سر کلاس حاضر می شود!!! به این ترتیب می توانیم آموخته هایمان را با هم قسمت کنیم. با اینکه نمی شود همه تمرین ها را تحویل داد یا رشد سریعی داشت اما از اینکه کم کم می توانیم بدون استفاده از زبان انگلیسی گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم و با مردم این سرزمین به زبان خودشان صحبت کنیم به ما شوق ادامه راه را می دهد. مامان عزیزم از تو آموخته ام که یاد گیری را پایانی نیست و هرگز نباید از رفتن باز ایستاد.

مادربزرگ مهربان آراز شنبه به ایران برگشت. این زمان به پایان رسید ولی شمیم مهرش برای همیشه در قلب آراز باقی می ماند. دیگر اینکه روز دوشنبه اینگرید، پزشک آراز برای بازدید از شیرمرد کوچولو و محیط زندگی اش مهمان خانه مان خواهد شد. منتظرم تا این بار هم به من اطمینان بدهد که شیب رشد آراز نه بر اساس گراف رشد، بلکه با شیبی جالب توجه به سمت بالا در حرکت است. علاوه بر این قدمهای کوچک و لرزانی که به سوی انسان بودن بر داشته است و فقط به چشم منتظر یک مادر دیدنی است لازم است که با گفته های پزشک تایید شود.

با پسرم: عزیزم! زمانی کتابی خوانده بودم به نام کوههای سفید. این کتاب ماجرای مهاجمین فضایی است که به زمین حمله می کنند و با گذاشتن کلاهک بر سر مردم آنها را به اطاعت از خود وا می دارند. بعد از کلاهک گذاری، هر کسی که کلاهک به سر دارد، در انقیاد فکری آن موجودات در می آید و خواهان خدمت به سه پایه ها یا همان موجودات فضایی می شود. همیشه فکر می کردم که مادر شدن هم همین است: بابه دنیا آمدن کودک غریزه مادری فعال می شود و هر کس مجبور می شود با غریزه اش به کودک کمک کند. اما مرد من! برای من چنین نبود. البته مادر بودن بنا به غریزه یک اهسانه نیست، من هم آنرا حس می کنم، اما هر لحظه از زندگی ام که می گذرد می فهمم که بیشتر دوستت دارم و این عشق ثانوی برای من کاملا آگاهانه شکل می گیرد. چنانکه با خودم و با تو عهد کرده بودم تو را به خاطر پشتکارت در بالیدن، علاقه وصف ناپذیرت به ادامه حیات - که انگار در آن زندگی به زیباترین و بکرترین شکل خود تجلی می یابد - و صبر بزرگت در برابر دردهای جسمی و روحی دوست دارم. و خوشحالم، چون تو می توانستی کس دیگری باشی و من نتوانم با تو کنار بیایم! اما تو پسر کوچولوی باهوش منی و من آرزومندم که یک روز به عنوان یک دوست خوب کنارت باشم... و تا آن زمان من مثل مادری که انتخابت نکرده ام و با همان عشق پاک با تو خواهم بود.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 16:11  توسط لیلی  | 

لباس نو...

آنا در حال گفتگواين خانوم چه مهربونه!

آراز در حمامواي....آب روشن شفاف...

آراز در حال تفكربايد فكر كنم....

اولين صبحانهو صبح آمد.

آزمايش شنوايي سنجيگوش شنوا.

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 13:29  توسط لیلی  | 
 
  بالا