تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلام عزیز دل!

مامان قشنگم، این روزها وقتی به چشمهای پسرم خیره می شوم از خودم می پرسم که تو چند بار کنارم نشستی، چند بار با گریه هایم گریه کردی، چند بار با تبسم های نا خودآگاهم خندیدی؟ با هر حرکتم لرزه به دلت نشست و با هر قطره اشکم قلبت لرزید. حالا معنی آخرین جمله ات را درک می کنم و هر روز این کلمات را تکرار می کنم که: "خدایا این فرشته کوچولو و ناز ، آراز من است: به تو می سپارمش".

گاهشمار پس از تولد پسر قهرمان:

آنچه بعد از تولد آراز پیش آمد مخلوطی بود از حس های عجیب و غریب. دیدن چهره ای که ماهها منتظر دیدارش بودم، و تطبیق آن با دانسته ها و گمانه زنی ها کار مشکلی بود اما می توانم اعتراف کنم که مامان عزیزم که واقعا نسبت به دورانی که پسرم را در درون داشتم بهتر بودم و هستم! انگار همراه با این موجود دوست داشتنی من هم دوباره متولد شده بودم... ما را به بخش مادران و نوزادان منتقل کردند. سالنی بود آمیخته با نور و رنگ، عروسک و عکس و نقاشی های جور واجور و طرح های دیدنی، فکر می کردی خانه ای است و نه بیمارستانی. نه بوی بدی بود و نه فریادی و رنجی!

۳ روزی که در این بخش بستری بودم حس غربت آزارم نداد. اتاق من که اتفاقا آنهم شماره ۱۴ روی خود داشت سوییتی بود شامل ۲ تخت، یک تخت نوزاد شیشه ای، یک پنجره کوچک رو به پشت بامها و فضای سبز، و سرویس بهداشتی کاملا مجهز به اضافه تمام لباسها و موارد مورد نیاز برای مادر و کودک. هر روز ۳ وعده غذای مخصوص برای مادران سرو می شد که حاوی مواد پروتئینی و کلسیمی و ویتامینهای لازم بود. این غذاها بخار پز یا آب پز بودند و دقت شده بود که به طرز عادلانه ای در برگیرنده هرم غذایی باشند. نخود فرنگی، هویج پخته شده، گوشت قرمز و ماهی،نان با سبوس کامل، مقدار محدودی کره، آب میوه بدون شکر (که می توانست منطبق با سلیقه فردی و حتی با سفارش جداگانه مادر سرو شود)، سالاد فصل و میوه های پرکالری تر مانند موز جزو منوی روزانه بود. صبحانه که طی آن از پدر خانواده هم پذیرایی می شد بیشتر شامل مواد خوراکی کلسیمدار مانند پنیر و شیر و غلات بود. علاوه بر آن ما بین وعده های اصلی مادر می توانست از مواد غذایی موجود تغذیه کند که در اختیارش قرار گرفته بود. این مواد شامل شیر، پنیر، بستنی (بدون کاکائو و خامه)، آب میوه طبیعی در انواع مختلف، چیپس شیرین، نان فول کورن، چای و قهوه در انواع گوناگون می شد. 

هر روز علائم حیاتی مادر توسط نرس مربوط چک می شد و بهبود رابطه فیزیکی و روحی مادر و نوزاد هم به عهده مامای شیفت بود. آنا، سوزانه و زهره (که خانمی ایرانی و مسئول شیفت شب بود)، در مدت سه روز هر گونه کمکی را که لازم بود به ما ارائه دادند. علاوه بر اینکه هنگام اضطرار می توانستی بخوانی شان، هر روز ساعتی از وقت خود را در اختیار هر یک از خانواده ها قرار می دادند و با صبر و حوصله و محبت به همه سوالاتت پاسخ می دادند. داروهای مسکن در صورت نیاز و در خواست هر فرد و دانه و به دانه تجویز و تحویل بیمار می شد و هیچ دو بیماری داروی یکسانی دریافت نمی کرد. همه موارد از شیر دادن به نوزاد گرفته تا تعویض پوشاک به ما آموزش داده شد و جزوه هایی هم دریافت کردیم، اگرچه برای ما که از مدتها پیش در حال مطالعه بودیم نکته تازه ای نداشت ولی می توانست یادآور خوبی باشد. هرگز سخن درشتی از ایشان نشنیدم و جز خدمت صادقانه و خالصانه در کارشان نبود. در روز دوم برخی بیماریها با خون گیری از نوزاد چک شد و آراز من در آغوش سوزانه مهربان و خنده رو راهی دیدار با پزشک شد. (نوزاد به محض تولد مورد آزمایش قرار نمی گیرد).  

پزشک که عروسک های لک لکی با رنگهای نارنجی و زرد از سقف اتاقش آویزان بود با دقت و توجه به نگرانی های ما گوش داد و آرازمان را معاینه کرد. پسر صبورمان تا جایی که در صبر و توانش بود در برابر آزمایشهای فیزیکی تحمل نشان داد و فقط در مرحله آخر بود که اشک های نازش گلوله گلوله روی گونه های سرخش می ریخت که آنهم با تمام شدن کار آقای دکتر متوقف شد. پزشک مهربان صبر و طاقت پسرمان را ستود و تنها از بابت احتمال زردی ابراز نگرانی کرد. در روزهای بسیار کوتاه این کشور و کمی نور این فصل همه نوزادان متولد شده را هم این نگرانی را در بر می گرفت. درصد بیلی روبین خون آراز روی نموداری رسم شد و سوزانه قول داد هر چند ساعت یکبار همه چیز را مجددا کنترل کند. همه چیز در حد نرمال بود ولی شیب نمودار تاب خطرناکی داشت که بی تابم کرد. اگرچه در روز سوم شیب نمودار کم شد و مشخص شد آرازمان این موقعیت را هم با موفقیت پشت سر گذاشته است. مامانی من، این در حالی بود که دیدن پدران روبدوشامبر پوش که نوزادان زردی گرفته خود را در راهروهای بخش می گرداندند یا در اتاق همایش تلویزیون تماشا می کردند و کتاب می خواندند صحنه غیر طبیعی نبود!

نکته دیگر ممنوع بودن ملاقات با مادر و نوزاد بود و در صورت اصرار تنها می توانستی نوزاد را به خود به خارج از بخش ببری و تا مدت محدودی با ملاقات کننده بمانی. این را زمانی فهمیدیم که عمو امیر و خاله فاطمه آراز (از دوستان ایرانی مان) برای دیدنش به بخش مادران و نوزادان بیمارستان مراجعه کردند... هنگام خداحافظی که رسید سعی کردیم با هدیه ها و بسته های شکلات از محبت و مهربانی فرشته های انسانی شکلی که نهایت حمایت و محبت را من و خانواده ام  ارزانی داشتند تشکر کنیم، گرچه چنین انتظاری هم نبود و کادوها و کارت تبریک هایمان با شگفتی تحویل گرفته شدند و با لبخندهای متعجبانه از بابتشان تشکر شد. مامانی مهربانم! این همه را جز در سایه دعاهای تو که تا ابد در پناهشان خواهم بود نمی توانستم داشته باشم... 

 با پسرم: آراز نازنینم، دیدی انتظارمان چه زود به بار نشست؟ دیدی دیدارمان تازه شد؟ آسمان را دیدی و آفتاب را و برف را؟ بوسه خدا چانه ات را قلقلک داد و زندگی به روی ماهت خندید؟ پسرم دیدی که مشکلات که در برابر اراده تو برای ادامه دادن و بیرون پریدن آب شدند و ناپدید؟ دیدی که در چهادهمین روز عمرت نافت هم افتاد و تو دومین قدم را برای اسقلال خود برداشتی؟ عزیز ۲ هفته ای من! ۹ ماه و ۲ هفته گذشت و خوشحالم که سرنوشت تو را به من هدیه کرد. تو واقعا قهرمان من بودی و در همه این مدت که منتظرت بودم با صبر و گذشت با مامان لیلی کنار آمدی. با ورزشهای روزانه، سگ دو زدن ها و فشار کار، گرسنگی و تشنگی، شرایط گاه نا مساعد محیط کار که تحمل آن برای تو در خانه کوچولوی تک نفره ات حتما طاقت فرسا بوده است... و حتی اجازه دادی مامان لیلی برای گرفتن نمره اش در روز جمعه به دانشگاه برود و بداند که جزو ۳ نفری است که در واحد درس اختیاری اش (همان که یک هفته پیش از تولد تو با هم بر سر جلسه امتحانش حاضر شدیم) نمره "آ" گرفته است و تبریک گرم استاد را برای تولد تو و نمره عالی اش تحویل بگیرد. پسرم تو هرگز پسر لوسی نبودی! من هم مادری نیستم که بخواهم لوست کنم! وقتی چهره جدی ات را در اولین نگاه در آغوش پدرت دیدم دانستم که کاملا آستین بالا زده ای تا بر مشکلات زندگی غلبه کنی و خواهی توانست به خوبی از پس همه شان بر بیایی. عزیزم خوشحالم که "تو" پسر منی!

پس نوشت: وقتی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم، انگار اینجا خانه ای بود امن که در آن می توانستم با عزیزانم راز دل بگویم. اما گویا چشمانی نگران از پشت پنجره مهمان خانه مان شده است. وقتی بعد از تولد آراز برگشتم از دیدن آنهمه امید و انرژی و دلنگرانی که در کامنت ها بود متعجب و شاد شدم! از شما دوستانم ممنونم که شریک و همراهم بودید و آنچنانکه دوستی از راه دور می تواند به من امید ادامه راه را دادید. از مامان فریبا، مامان آزیتا و مامان میترا عزیزم که خبر تولد آراز کوچولوی ما را در وبلاگهایشان منتشر کردند هم ممنونم و سپاسگزار. شادکام باشید دوستان! 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 17:0  توسط لیلی  | 
مامان من!

گاهی پیش می آید که سرنوشت به نحو معجزه آسایی به انسان لبخند می زند. گاهی همه نا جوانمردی ها و نامرادی ها به هم پیوند می خورند تا قشنگ ترین خاطرات زندگی را رقم برنند و هشتم دیماه ۸۶ برای من و خانواده کوچولویم چنین روزی بود!

گاهشمار تولد پسر قهرمان!

  • پنجشنبه ۶ دی ماه ۸۶، ساعت ۱:۳۰ صبح، خانه ـــــــــــ دردهای آرام مثل امواج اقیانوس در روزی قبل از طوفان ظاهر می شوند و همچون مگس های سمج که رفت و آمدشان بیش از دردناک بودن آزارنده است بر روی اعصاب می نشینند. برای من که روزهای متوالی است در انتظارم همچون نوید بهار خوشایند است. می دانم که دیدار نزدیک است و لحظات خاصی که دیگر برایم قابل تکرار نخواهد بود در راه. با قلبی که در آفتابی درخشان غوطه می خورد آماده می شوم تا به محض برگشتن بابا محمد از سر کار به طرف بیمارستان حرکت کنیم.
  • پنجشنبه ۶ دیماه ۸۶، ساعت ۷ صبح، بیمارستان، فورلوسنینگ آودلنینگ ـــــــــ همه علائم حیاتی آراز چک و توسط تیم پزشکی بررسی می شود. نتیجه اینکه اگرچه همه چیز خبر از آمدن پسرمان در زمانی کوتاهتر از چند روز می دهد اما به دلیل نا معلوم بودن تایم نهایی و برای راحتی مادر و کودک متولد نشده اش بهتر است تا نزدیک تر شده به دقیقه موعود به خانه برگردیم. 
  • جمعه ۷ دیماه ۸۶، ساعت ۱۰ شب، منزل ــــــــ کمتر از ۴۸ ساعت گذشته را در میان امواج سپری کرده ام. دردها فقط نفس تنگی و بیدارخوابی شبهای طولانی را با خود آورده اند و فاصله های ۱۵ دقیقه ایشان که در این مدت ثابت مانده است، امکان فعالیت های فیزیکی را به تمامی از من گرفته است. برای منی که تقریبا همه ۹ ماه گذشته را به نوعی در تکاپو  بوده ام این عدم توانایی گران است و غیر قابل تحمل! روحیه آفتابی ام پشت کپه ای از ابر پنهان شده و عصبی و نا آرامم. سعی کرده ام با گردش در مقالات و کتابها تاریخی برای پایان این بلاتکلیفی دردناک پیدا کنم. در سکوت شب که با ضرباهنگ قطره های باران به هم آمیخته به پسرم فکر می کنم... و ناگهان ابرها از برابر دیدگانم پراکنده می شوند: آراز آمدنش را با صدای بلند و به زبان بدنم اعلام کرده است! این علامتی است به روشنی ورودش را بازگو می کند.
  • جمعه ۷ دیماه ۸۶، ساعت ۱۰:۳۰ شب، منزل ـــــــ مامان بزرگ و محمد نه کمتر از من در تب و تابند. بنا بر توافق قبلی با بیمارستان تماس می گیریم. دردها به طرز عجیبی شدت گرفته اند و به حد غیر قابل تحملی رسیده اند یا کم کم اینکه در آن لحظه من این طور فکر می کنم! ابتدا به نظر می رسد بخش فورلسنینگ با ترافیک بیمار روبرو است و به این ترتیب باید به بیمارستان دیگری مراجعه کنیم. برای من و محمد که بارها زمان و مسیر رفت و برگشت را طی کرده ایم و امکانات خود را با آن منطبق کرده ایم، خبر ناخوشایندی است. در فاصله دردها ناامیدی بر من چیره می شود... چه باید کرد؟  در عین ناباوری مسئول پذیرش بیمارستان با ما تماس می گیرد. هیچ بیمارستان دیگری هم امکان پذیرش ما را ندارد و بیمارستان اصلی موظف است به هر نحو ممکن امکانات مورد نظر را برایمان فراهم کند. مامانی از اینکه دراین شب بارانی و پر درد همه چیز چنان پیش می رود که در بیمارستان دلخواهم بستری شوم خوشحالم! ماشین سفید بابا محمد ما را در جاده های تاریک و بارانی پیش می برد... برف پاک کن ها روی شیشه می رقصند اما درد همچنان باقیست...
  • جمعه ۷ دیماه ۸۶، ساعت ۱۲ شب، بیمارستان ک، فورلوسنینگ آودلنینگ ـــــــ مارگاریتا مسئول پذیرش به استقبالمان می آید و من به اتاق شماره ۱۴ راهنمایی می شوم. درناهای سفید را به یاد می آوردم... امواج درد می آیند و می روند و درناها گرداگرد اتاق پرواز می کنند. چکاب علائم حیاتی، برخی پیش درآمدهای جراحی، دوش آب گرم، دلداری و حمایت دلسوزانه و پذیرش همزمان به نحوی که با سلامتی بیمار در تداخل نباشد. مارگاریتا روشهای تنفس عمیق را به من یادآوری می کند، و ساعتی بیشتر طول نمی کشد که من خیلی خوب یاد می گیرم چطور آن را به کار ببندم. اگر احتیاج مادر اختراع باشد، درد هم مادر آموزش است! مارگاریتا برایمان توضیح می دهد که به هر نحو ممکن اتاقی برایمان رزرو کرده است. از این لحظه به بعد به نظر می رسد که آغوش گرمی به روی ما گشوده شده و جمعی پزشک، پرستار و کادر بیمارستانی مجرب ما را در کنار خود و در امن و امان دارند.
  • شنبه ۸ دیماه ۸۶، ساعت ۱ صبح، بیمارستان ک، فورلوسنینگ آودلنینگ ـــــــ مارگاریتا من را به مامای شیفت تحویل می دهد، با لباس مخصوص و همه لوازم جانبی که ما تحویل شده است. به کمک حمایت روحی عالی که از ما شده است احساس بهتری داریم. وارد بخش داخلی می شوم. اتاقهایی که درناها روی دیوارهایشان در حال پرواز هستند به نوعی حالت پذیرش دارند و  ترک آنها برای من به این معنی است که چند ساعت بیشتر تا مادر شدن فاصله ندارم. اتاق جدیدم کاملا مجهز است و با اینکه کمتر امکان تمرکز دارم ولی دکوراسیون کاملا جالب توجه آن برایم دلپذیر و گیرا است. بدون نور مستقیم و تابش نور سرخرنگی روی دیوار کنار پنجره که در این لحظه شب در ورای آن همزمان با باران قدم می زند. دستگاههای کنترلی پشتر تخت مجهز، کمدهایی پر از لباسهای یدکی و باور نکردنی تز از همه برای من در آن دم: ابزار مورد نیاز،  ترازو و وسایل حمام و توزین کودک با رنگهای روشن و دلچسب در گوشه ای دیگر.
  • شنبه ۸ دیماه ۸۶، ساعت ۲:۳۰ صبح، بیمارستان ک، فورلوسنینگ آودلنینگ ــــــ قدم اول برای من تزریق اولین دوز مورفین و تنفس از طریق ماسک گاز خنده و اکسیژن است. در میان خواب و بیداری می شنوم که امکان تزریق بیش از ۳ دوز وجود ندارد و گاز خنده هم در صورت استفاده بیش از چند نفس عمیق پشت سر هم باعث سرگیجه می شود. نهایت تلاشم را به کار می برم تا تکنیک های تنفس را به کار بگیرم و صدای قلب آراز که از طریق دستگاه های اندازه گیری به گوشم می رسد و با دردهای مهاجم کند و نارسا می شود به من نیرو می دهد تا ادامه دهم. داروهای بی حس کننده و دردهایی که در فواصل منظم مانند سگان هار به قصد کشت هجوم می آورند، باعث شده است که نتوانم فکرم را متمرکز کنم... حتی فرصت نا امید شدن را ندارم. به محمد گفته شده است که برای او بهتر است روز تخت خاصی که برای او در نظر گرفته شده استراحت کوتاهی داشته باشد، چرا که باید در ساعت های طولانی آینده کمک موثری باشد. با خودم فکر می کنم که مگر در ساعت های آینده درد بیشتری را تجربه خواهم کرد؟ کاملا بی قرار و سرشار از دردی کشنده ام....
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۴:۳۰ صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ــــــ آخرین دوز مورفین را دریافت می کنم. مامای شیفت: لکره، مامای جانشین: مدینا و پزشک شیفت به نوبت و در فواصل مرتب به من سر می زنند. مرا به اسم صدا می کنند، روشهای تنفس را یادآوری می کنند، دستهایم را می گیرند و مرا به آرامش دعوت می کنند. از میان صدای خودم گاه صدایشان را می شنوم. چرا دست از سرم بر نمی دارند، چرا اجازه نمی دهند به درد خودم بمیرم؟ دستهای گرم محمد را حس می کنم. با روشهای غیر دارویی کاهش درد و همراهی گاه به گاه دارو برای آخرین بار کمی بهترم. لبخندی می زنم و با خودم فکر می کنم که آیا قادر خواهم بود درد بیشتری را تحمل کنم؟
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۶:۳۰ صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ـــــــــ تنها تاثیری که از مورفین باقی مانده خیالات عجیب و نا هوشیاری عمیق مابین دردها است، اگر فاصله ای باشد. به ما گفته شده که حداقل ۱۰ ساعت دیگر تا دیدار آراز باقی مانده است. گاهی که خودم را باز می شناسم  محمد عزیزم را کنارم می بینم. چهره کاملا رنگ پریده و دستهای محکمش که با وجود خراشهای فراوان همچنان انگشتان مرا رها نکرده است و چشمهایی خیسش که انگار سرشار از همان دردی سوزانی است که در من است. همه چیز در آینه چشمانش پیداست. آیا من اینقدر بد حالم؟ حضور محمد کمک بسیار بزرگی است. سعی می کند به کمک دستکاه های کنترلی که به کودک وصل شده است زمان آمدن دردها را برایم روشن کند. به این ترتیب من فرصت پیدا می کنم در هر ۵ دقیقه ۱ دقیقه استراحت و تجدید قوا کنم. دیگر اینکه کادر پزشکی ترتیبی اتخاذ کرده که یک پزشک ایرانی برای کمک به تولد کودک در شیقت صبح کنارمان باشد.     
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۷ صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ـــــــــ یک فرشته دیگر به مجموع فرشته هایی که در گرداگردمان حضور دارد افزوده می شود: کتی! من که در بند اینهمه نیستم اما از شنیدن صدای مهربانی که گاه و بیگاه سعی می کند یه زبان خودم توجه مرا به جهان اطراف جلب کند متعجبم. آمدن کتی همه مراحل را سرعت می بخشد و از این لحظه به بعد حتی آنی مرا ترک نمی کند. کاری که پیشنهاد می کند تزریق پیش از موعد اپیدورال است، اما به همکاری من نیاز است: باید کاملا بی حرکت بمانم. اما نمی توانم لرزش بدنم را متوقف کنم و در برابر آنهمه رنج فرا انسانی کاملا سکوت کنم... کتی سعی می کند شرایط را کاملا برای من روشن کند. تا زمانی که پزشک بی حسی مطمئن نشود این تزریق کاملا بی خطر است این کار را انجام نخواهد داد... و برای بیمه کردنش باید بی حرکت بمانم: همین! قول می دهم و اشک هایم را می بلعم. مامان ته دلم تو را می خوانم: ۱ بار، ۲ بار، هزار بار.... یکی از تزریق ها به دلیل همزمان شدن با انقباضی که کنترل ماهیچه هایم را به کلی از سلطه اراده ام خارج کرده است بی نتیجه می ماند. تلاش بعدی آخرین تلاش خواهد بود... و این بار موفقیت آمیز است. پزشک متخصص بی حسی تک تک مراحل را با آرامش برایم توضیح می دهد. حقیقتا دلم می خواهد مرا به حال خودم بگذارد...  
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۸ صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ــــــــ کتی متعجب به نظر می رسد. همه مراحل به طرز باور نکردنی سرعت گرفته و گویا پسرمان بسیار زودتر از آنچه که پیش بینی می شد متولد خواهد شد. بغد از ۱۰ دقیقه نا هوشیاری کتی کنارم می نشیند و بازهم سعی می کند با من صحبت کند. این بار به کمک بی حسی نخاعی آرامتر هستم: "فقط خودت می توانی به خودت کمک کنی!" یکبار دیگر به کمک هم همه چیز را مرور می کنیم. تکینیک های تنفس و انجام دقیق خواسته های کتی و دستیارش. سعی می کنم. کارها خیلی خوب پیش می رود و کتی تحسینم می کند و مرتب صفت "دوکتیک" را به اسمم می افزاید! کاملا متمرکز هستم و مو به مو دستور العمل ها را اجرا می کنم. کتی از پیشرفت کارها کاملا راضی است. چهره رضایتمند افراد حاضر در اتاق و رفتار فوق العاده شان مرا به باور می رساند که می توانم!
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۹:۵۰ دقیقه صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ـــــــــــ پسرم متولد می شود! تا زمانی که مراحل جراحی به پایان برسد، آراز به پدرش سپرده می شود. پسرم کاملا آرام، هوشیار و دقیق است. پس از تولد با نوازشهای کتی گریه کرده و به کمک دستیار او حمام کرده و آرام گرفته است. وزن ۳۲۰۰ گرمی و قد ۵۰ سانتی متری اش با معیارهای این کشور هم نرمال و عادی است. صدای هیجان زده محمد را می شنوم که سعی می کند چهره اش را برایم تشریح کند. خدایا از تو متشکرم.

آنچه که بعد از تولد پیش آمد خود مجال جداگانه ای می طلبد، اما هنوز هم باورم نمی شود که توانسته باشم کار را به این ترتیب پیش ببرم. در تمام مدت به دنیا آمدن آراز، انگار در ماءمن امن الهی بودم و انسانهایی از جنس فرشته ها کنارم بودند. محبت، دلگرمی و تجربه شان مایه آرامشم شد و رفتار انسانی شان به بهترین نحو ممکن یاری ام داد. شک دارم که در کشور خودم می توانستم از چنین حمایت و توجه بی دریغی برخوردار شوم...

همچنین دیگر اعتقاد کامل پیدا کرده ام که زایـمان طبیعی بهترین روش برای تولد کودک است. ای کاش می توانستم حس رضایت خاطر عمیقی را که یک زن می تواند با تقدیم زندگی به کودکش به این ترتیب کسب کند با جمله هایم تشریح کنم. حتی اگر عدم مصرف دارو (جز چند قرص کوچولوی سردرد) را کنار بگذاریم، از نظر روحی حس مادر شدن به این روش با سزارین غیر قابل بازسازی است.

با محمد: جز مادرم که می دانم آنجا حضور داشت و آنهمه فرشته که برای تولد آراز قهرمانم به شکل پزشک و ماما و پرستار کنارم بودند،  فرشته دیگری هم بود که بی گمان نه کمتر از من در شکل دادن به تولد پسرکم سهم داشت. محمد عزیزم! خوشحالم که رنج سختی که بردم کمکم کرد تا جنبه دیگری از روح تو را بشناسم. ارزشش را داشت!!! انگار هر روز که از زندگیمان می گذرد شناخت روح ژرف تو برایم هموارتر می شود. حضور گرم و دلپذیر تو در ساعتهای رنج تولد پسرمان و همراهیت در تمام این روزها که از به دنیا آمددن آرازمان می گذرد برایم به اندازه لبخندهای بی دندان او شیرین است. هرگز نمی توانم این محبت برخاسته از دل را که در این لحظه های نا آرامی درونی به من اعطا کردی پاسخ گویم! مرد من از تو متشکرم. متشکرم و متشکرم.... 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 13:6  توسط لیلی  | 

عیدی من و لیلا از طرف مهربانترین مهربانها

امروز ۸ دیماه ۸۶ مصادف با ۲۹ دسامبر ۲۰۰۷ و عید غدیر خم از دو جهت یک روز فراموش نشدنی است برای من:

۱. یک روز وحشتناک و غیر قابل تحمل که لیلای عزیزم به مدت ۱۲ ساعت تمام یک درد تا حد مرگ رو تحمل می کرد و کاری از دست من ساخته نبود که بی اختیار با خودم گفتم ۱۰۰۰ تا بهشت هم زیر پای مادران با این همه درد بازم کمه.

۲. و یک روز شاد پس از اون همه درد و عذاب که یه کوچولو شبیه لیلا ساعت ۹:۵۰ صبح به این دنیا قدم گذاشت . آره بالاخره آراز خوشگل و معصوم من و لیلا پرید بیرون. یه پسر ناز که مثل بیشتر پسرها بیشتر شبیه مامانشه.

لیلای عزیزم خسته نباشی ، مادر شدنت رو بهت تبریک می گم. فکر کنم امروز مامان تو هم مثل مامان من تو این شهر غریب کنارمون بود و برات دعا می کرد. آخه کی باورش می شه تو این ور دنیا ، جایی که هیچکس تو بیمارستان علی رغم تلاششون ما رو درک نمی کردن و نمی تونستن کمکمون بکنن ، یک دفعه ساعت ۷ صبح ، تو اوج درد و عذاب تو در اتاق باز شد و یه فرشته نجات اومد تو : "سلام ، اسم من کتی ، منم ایرانیم و قراره کمکتون کنم که بچه به دنیا بیاد ". نه من باورم نمیشه که تو یه مامای معمولی بودی که برا انجام وظیفت امروز تو بیمارستان بودی. تو یه فرشته بودی از طرف خدا برا محمد ، لیلا و آراز تو این شهر غریب. واقعا هر کی تو رو داره غریب و تنها نیست. خیلی چاکرتم اوست کریم ...

 

لیلای عزیز شرمنده که با این ادبیات ضعیف و حال خواب آلودگیم وبلاگ قشنگتو خراب کردم. 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 1:33  توسط لیلی  | 
مامان مهربانم!

تو می دانی چرا در این لحظات واپسین هفته ۴۰ اینهمه دلتنگ تو شده ام؟ انگار نامرئی ترین حس عالم توی خانه مان جریان دارد... درد بی امان و جان سوز می آید و می رود و به گواهی پزشک گمان نکنم بیش از ۴۸ ساعت دیگر تا لحظه دیدار من و فرزندم باقی مانده باشد. مدام به تو فکر می کنم و به لحظه ای که تو با تمام وجود به من زندگی بخشیدی و قلبی که در این لحظه خانه تو باشد. به خانه برگشته ام تا این دقایق را آسوده تر بگذرانم...

همیشه از خودم می پرسیدم که برای چه مادر بودن این چنین مقدس قلمداد شده است؟ عشقی که در آن انتخابی نباشد چگونه می تواند ارزشمند باشد؟ کسی که متولد می شود می تواند هر کسی باشد! اما در اشراق تولد پسرم انگار جواب را یافته ام... درست مثل این است شعری به آدم الهام شود: رنج تو را فرا می گیرد و آسوده نخواهی بود تا آن لحظه که به جایی برسانیش. اگر در خواب نازی، باید بیدار شوی. اگر با مردمی باید ببری. اگر در میان جمعی باید تنها شوی. و بسازیش آنچه را که به سوی تو آمده است و انتخابت کرده است... و بالاخره بخشی از تو در آن شعر خواهد بود و شعر ملهم هم رازی را به تو خواهد گفت، از جهانی دیگر که اگر شعر را نمی سرودی تو را به آن راهی نبود...

رازی که بر من آشکار شد راز تو بود، که چرا مادر زیبنده ترین کلمه جهان است. مادرم. اگرچه من می توانستم هر کسی باشم، ولی لیلی آمد. تو با بزرگواری پذیرفتیم.  دست و پای سیاهم را بلوری دیدی و ستودی و قدمهای لرزانم را استوار خواندی. نادانی ام را دوست داشتنی یافتی بعد معلمم شدی و به حیطه دانایی راهنمایی کردی. چشم پوشیدی، گذشت کردی، بخشیدی، ایثار کردی. آنهم برای خاطر کسی که امنتخابش نکرده بودی، نخواسته بودیش، و تصوری از چهره اش نداشتی. وقتی عاقبت آمدم جز لبخندهای بی دندان نداشتم و "نه" های فراوان که به تو بگویم و این چنین جسم فیزیکی ات را فرسودم. برای همین هم هست که تو مقدس بوده ای و خواهی بود. من می فهمم... اگر بتوانم به چنین مرحله ای از انسان بودن برسم که محبتم را نثار موجود دیگری کنم، بی هیچ چشمداشتی، می توانم ادعا کنم که قدم به مرحله بالاتری از تکامل نهاده ام...

پی نوشت: از همه شما دوستانم ممنونم، و از اینکه در این لحظه توان تمرکز و ادامه نوشتن را ندارم شرمنده ام. به یاد همه شما هستم و حضور اگرچه ناپدیدتان به من نیرویی دوباره می بخشد. متشکرم. 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 20:4  توسط لیلی  | 
مادر مه رویم!

زمان زمان رسیدن است و گشایش... به زودی نوه کوچولوی دلبندت متولد می شود و من منتظرم تا صبر عظیم تو را در نگاهش به نظاره بنشینم یا نوازش انگشتان دلپذیر خش خورده ات را در مشت کوچکش بخوانم... پسرم می آید تا مادرم باشد! انتظار سخت است مامان من، با اینکه تا مادر شدنم زمان اندکی باقیست، هنوز هم به صبور بودن عادت نکرده ام! انگار پسرم می خواندم که: من هنوز آماده نیستم...هنوز نه... نمی دانم آیا با سر رسیدن این هفته که مصادف با ۴۰ امین هفته زندگی پیش از تولد اوست عاقبت خواهد توانست تصمیم نهایی اش را بگیرد و از دو دلی ها رهایی یابد یا نه. در آخرین چکاب مرکز درمانی لیزبت -جانشین لیزا در زمان مرخصی ۳ هفته ای اش- بعد از نگاه دقیقی به همه شاخص های مهم فیزیکی، گفت که همه چیز کاملا طبیعی است. از قرار گرفتن پسرم در وضعیت درست تولد به وجد آمد ولی تاكيد كرد که به هیچ عنوان نمی تواند تاریخ دقیق ورودش را مشخص کند. اما يك چيز كاملا معلوم است: پسرم متولد زمستان خواهد بود يعني همان كه هميشه آرزويش را داشتم... درست مثل خودم!

تعطیلات کریسمس در دانشگاه و مراکز آموزشی شروع شده و همه خانه ها و خیابانها غرق نور و سرزندگی و هیجانی دلچسب است. درختهای کاج مزین به کادوهای براق سرخ، شمعهای درخشان و ستاره های طلایی به ناگاه از همه جا سرکشیده اند. برای ما عید میلاد مسیح  طعم شیرینی دارد ، چون که عاقبت بابا محمد توانست از تزش دفاع جانانه ای داشته باشد و فارغ التحصیل شود، و اینهمه شادی درونی در ما هست، با اینکه من نتوانستم بخش آزمایشگاهی پایان نامه ام را تمام کنم. دلتنگ نیستم. مگر نه اینکه امتحان کورس اختیاری ام را به خوبی گذراندم؟ اگر با وجود تلاش بی امان در طی هفته ۳۹ به دلیل نا کارآمدی برخی قطعات لابراتوار نتوانستم کارم را چنان که انتظار می رفت به پایان برسانم، حتما دلیلی وجود دارد که من از فلسفه اش بی خبرم: نیازی به گله کردن نیست... تو یادم دادی که به خدایم و خدایت اعتماد داشته باشم، دارم مامانی عزیزم.

دوشنبه میهمانی شام بزرگی در یک رستوران قديمي برای کارکنان، استادان و دانشجویان دپارتمان برگزار شد. لیست غذاهای سنتی کریسمس شامل فهرستی طولانی بود و فضای جالب رستوران -با ظرفهاي لبريز از ميوه و همچنين مجسمه هاي غريب سنتي به شكل كله هايي مومي با كلاههاي ارغواني بزرگ، دماغهاي سرخ و ريشهاي بلند سفيد- آنرا جالب تر می کرد. ابتدا خوراک سرد سرو شد، که من با بشقاب خالی به انتهای آن میز طولانی رسیدم. پنیرهای تازه خامه ای، یا پنيرهاي كهنه با كپك هاي سبز، ترشي ماهي خام درياي آزاد، لاكس نيم پز و خوراك خرچنگ بنا به دلايلي براي من ممنوع بود؛ و ران خوك دودي، ژامبون خوك،‌ و غذاهاي ژاپني با سس حاوي الكل بنا به دلايلي ديگر! سري دوم سرو غذاي گرم بهتر بود چون عاقبت توانستم كمي سالاد سيب زميني و كلم براي خودم دست و پا كنم! عاقبت هم ميهماني با قهوه و چاي و همچنين شيريني ها و بيسكوييتهاي مخصوص عيد با طعم منحصر به فردشان به پاياني خوش رسيد. با چشيدن هر كدامشان بخش چشايي مغزم فعاليت بي وقفه اي را شروع مي كرد تا آن مزه را به تجربه اي خاص وصله كند. مثلا شير برنج با رب انار يا شكر و گلابي و ميگو!!! به گمانم آراز هم از اين همه رنگ و طعم به وجد آمده بود و تلاش مي كرد بخشي از خانه كوچكش را با لگدهاي جانانه اش بشكافد و خودش در موردشان به قضاوت بنشيند. ما، مادر و پسر عصر خوش جالبي پر از تجربه هاي تازه با هم داشتيم!!

امروز مامان بزرگ آراز رسید و با خودش دنیایی از آرامش و آسودگی و تجربه آورد. حالا دیگر کسی هست که می توانیم پسرمان را  با خیال راحت به او بسپاریم و همچنین سکان زندگی مان را در دمی که تند باد حوادث نامعلوم تهدیدش می کند.

با پسرم: در انتهای راه هستم. در یکی از هزاران ایستگاهی که زندگی برای انسان تدارک می بیند و تو هم عزیزم در ابتدای یکی از همان ایستگاهها هستی انگار که آماده جهیدن، با دستهایی از هم گشوده و لبهایی به هم فشرده. باد می وزد و گیسوان عرق آلودت را بهم می زند. می دانم برای تو که بر فراز آن پرتگاه ایستاده ای فرود راحتی نخواهد بود. می دانم که هنوز هم از خودت و توانایی هایت مطمئن نیستی... اما می دانی چه چیزی هست که هم در دل من و هم تو به یکسان می گذرد؟ هر دو دلمان برای هم تنگ شده است! گاهی هم لازم است آدم برای هدفی والا تن از دو دلی ها بکند و دل به دریا بزند. نظر تو چیست عزیزم؟ اگر موافقی فقط بپر!!! 

در هوايت بي‌قرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان مي‌خواستند
جان و دل را مي‌سپارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
مي‌زني تو زخمه و بر مي‌رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح
زان خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزه‌ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
زان شبي كه وعده كردي روز بعد
روز و شب را مي‌شمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشكبارم روز و شب

 |+| نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 20:7  توسط لیلی  | 
 
  بالا