تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلام مادرم!

آب زنید راه را هین که نگار می رسد     مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

انگار یک هفته دیگر آغاز شده و برای من و محمد انتظار طولانی تری تا روز دیدار رقم خورده است... اما هیچ از این بابت گلایه ای نداریم! مثل اینکه پسر کوچولوی فهمیده مان خوب می داند که پدر و مادرش سخت درگیر کارهای عقب افتاده اند و مامان بزرگ مهربان هم فقط با آمدن زمستان به اینجا می رسد. هفته آینده برای خانواده ما پر خواهد بود از کوششی بی وقفه: هفت روزی که طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود فقط استراحت باشد و آمادگی روانی... برنامه دفاع از تز محمد، شام و جشن و مراسم برای کریسمس در دپارتمانهای مختلف، امتحان پایان ترم کورس اختیاری و مهمتر از همه تمام شدن قسمت آزمایشگاهی تز من... یعنی موضوعی که دو روز قبل دانستم و در این برهه زمانی برای من از ارزش ویژه ای برخوردار است... اگر بتوانم این مرحله را به انجام برسانم، می شود امیدوار بود که بعد از تولد آراز بیشتر پیشش بمانم و کار را از خانه ادامه دهم... 

مامان عزیزم! روز پنج شنبه روز لوسیا بود... از ما که دانشجویان ارشد محسوب می شویم با غذاها و شیرینی ها و موسیقی خاص چنین مناسبتی پذیرایی شد. در تاریک روشن صبح زمستانی شنیدن آواز دهها دختر و پسر نوجوان سفید و سرخ پوش و شمع به دست و خوردن قهوه داغ لذتی دیگر دارد... در لیست پذیرایی، همچنین لوسیا بوله (یک نوع نان شیرین زعفرانی)، چیپس و نارنگی و یک نوع پفک شیرین، نوشابه گازدار سرخ رنگ، گلوک (نوشیدنی داغ بسیار شیرین با طعم آمالگام!!!)، شکلات با مغز بادم و فندق و پاستیل شکری و چند نوع نوشیدنی دیگر همراه با الکل وجود داشت که در این مورد آخر طبعا فقط توانستم رنگ و قیافه شان را به خاطر بسپارم... برای درک فرهنگ و آیین هر مملکتی باید در آن جا و مکان خاص حضور داشت وگرنه چطور می توان آرامش خاطر و گرمایی را که از آن موسیقی روحانی و جمع دوستان و همکاران بر می خیزد در حالی بیرون آسمان شب بر روز پیروز شده و امید هم همچون نفس آدمی یخ می زند توصیف کرد؟ http://en.wikipedia.org/wiki/Saint_Lucy%27s_Day

مامانی من! هنوز سرپا و فعالم و از این بابت خوشحالم... اینهمه را مدیون نرمشهای بارداری هستم که در این مدت پیوسته و بی وقفه انجام داده ام. دردهای براکستون هیگز را البته گاهی حس می کنم که در آغاز هفته ۳۹غیر طبیعی نیست، من و آراز داریم برای به دنیا آمدنش تمرین می کنیم! هر روز بیشتر از روز قبل قادر به تشخیص اعضای بدن کوچکش از ورای پوست می شوم -می توانم گاهی پاشنه های ریزش را حس کنم که در هم قلابشان می کند تا به من بگوید موقعیت آن لحظه ام باب طبعش هست یا نه!- و این به من جسارت کافی می دهد که از به دنیا آموردنش هراسی به دل نداشته باشم. این تنها نکته ای است که هیچ فشار روانی از بابت آن تحمل نمی کنم! برای منی که عمری با برنامه ریزی و هماهنگی و نکته سنجی سپری کرده ام، چنین دیدگاهی عجیب است: اما برای همین هم می توان گفت که به دنیا آوردن کودکی می تواند تغییر و تخول مثبتی باشد، چون آدم یاد می گیرد با نوع دیگری از "خود" روبرو شود... 

نه ماه به زودی تمام می شود مامانی... نه ماه سرشار از اضطراب، ترس، شادی، دلهره، امید، تلاش و ایمان. اصلا مطابق دانسته ها و تصورات قبلی ام پیش نرفت... بخشی شاید به دلیل اینکه در غربت گذشت و بخشی به دلیل شرایط ویژه خودم. آن بالندگی آسوده و خواب زدگی خاص را که پیش از این در دیگران به نظاره نشسته بودم من در این دوران و برای خودم نیافتم، حتی در این هفته که به نظرم آخرین هفته پیش از تولد باشد هزار کار برای انجام دادن پیش رو دارم! ولی روحم دوباره و از نو در کوره ای دیگر تابیده و آب دیده شد و و روزهایی که از سرم گذشت به نوعی دیگر مرا برای زندگی آماده کرد. برای من بارداری تکاملی پویا بود و ملس... 

لازم است برای آینده برنامه ای پیش رو داشته باشم... از اتفاقات باورنکردنی هفته گذشته دعوت پروفسور لنا از من به دفتر کارش بعد از یک گپ دوستانه در اتاق چایخوری بود که عاقبت به چراغ سبز او برای یک موقعیت دکترا منتهی شد. این ماجرا مامان دلبندم از آن  جهت عجیب است که روند معمول، درخواست دانشجو از معلم است و نه بالعکس... اما پروفسور می گفت که من دانشجوی "خاص و نمونه" ای برایش بوده ام و او به خوبی می داند که من می توانم مایه سربلندی استادم در دوره دکترا باشم... لبخند زنان می گفت که با دیدن من که همراه پسرم تا اینجا آمده ام شرایط مشابه خودش را به یاد می آورد و اینکه تا جایی که ممکن است با من همکاری می کند و من می توانم حتی با داشتم آراز به درسم ادامه دهم... بیش از هر چیز دیگری، ایمانی که او به من داشت و صمیمیت گفتارش و اینکه در پایان مرا در آغوش کشید و گفت منتظر تصمیم من می ماند برایم امید بخش و دل انگیز بود... از این که توانسته بودم چنین تاثیر مثبتی در استادم به جا بگذارم خوشنود بودم... 

با پسرم: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

با پدر پسرم: همراه همیشگی من! زندگی مشترکمان ۷ ساله شده و به زودی به مدرسه می رود: به مکتب زندگی و مسئولیت! امتحانی پیش رو است، تربیت پسرمان. از این که این در این ۹ ماه هر لحظه کنارم بودی و با بی طاقتی ها و بیماری ها و بی صبری هایم ساختی از تو به غایت ممنونم... دلم می خواهد اینهمه صبر و بزرگواری و و عشق را همچون بازتاب آینه ای در پسرم ببینم... اگر روزی او را مردی همچون خود تو پرتلاش، مهربان، صادق و باهوش ببینم مادر بسیار نیک بختی خواهم بود. دیگر اینکه از گذشته ام درس ارزشمندی را فرا گرفته ام که: هیچ کس نمی تواند عشق پدری/مادری را به انسان دیگری هدیه کند مگر پدر و مادر... -وه که چه دلم برای پدرم تنگ است- لطفا با پسرمان بمان و همان عشقی را که به من چشاندی به او هم هدیه کن، چون هیچ کس نمی تواند برای او "تو" باشد...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 7:8  توسط لیلی  | 
سلام مادرم!

عزیزم، همه وجودم! امروز پر از خبرهای خوشم...

اول اینکه حال پسر کوچولویمان خوب خوب است. از امروز او یک انسان کامل است با همه ابعاد انسانی. دیگر می توانم رودرروی ترسی که از ماه ۶ گریبانم را گرفته بود بایستم و بگویم که پسرم را سر موعد مقرر به دنیا می آورم... آرازم هم محالفتی ندارد. او با همه توانش در مبارزه ای سخت می کوشد جای تنگش را کمی برای خودش قابل تحمل تر کند. با شناختی که از او و بردباری اش دارم می دانم که تا جایی که در تحمل انگشتان ریز، پاشنه های کوچک و اندام ظریفش باشد به این مبارزه با مادرش برای حتی اگر شده ۱ میلی متر مکعب جای بیشتر ادامه خواهد داد: برای غلتیدن، لگد زدن، فکر کردن و کش و قوس آمدن.

دیگر اینکه بابا محمد سه شنبه هفدهم دسامبر از پایان نامه اش دفاع می کند. هورا!   با اینکه مثل یک زنبور در نخستین روزهای بهار سرش گرم کار است تا تز ۱۷۰ صفحه ای اش را سر و سامانی بدهد، ولی من و آراز مخالفتی نداریم و سعی می کنیم تا جایی که ممکن است کمکش کنیم تا اولین دانشجو در میان هم ورودیهایش باشد که کنفرانس تزش را ارائه می دهد. آفرین به بابا محمد سخت کوش باهوش!  

نکته خوب دیگر خبر آمدن مامان بزرگ پدری آراز است. همه چیز به طرز معجزه آسایی دست به دست هم داد تا کار ویزا و بلیط هواپیمای "مامان بزرگ" حل شود... به این ترتیب ما اول دیماه ۸۶ ناباورانه منتظر ورود این مهمان عزیز هستیم...

اما دیگر چه؟ مامانی من، اگر بگویم که همه دلنگرانی هایم پر زده و رفته اند باورت می شود؟ حالا دیگر تنها سرشار از انتظارم و توانایی و انرژی! نه ترسی باقی مانده و نه غمی! انگار ۸ ماه را در زندانی بوده ام و امروز آزادیم را به من هدیه داده اند. آرازم را حس می کنم و تنش های ذهنی اش را. به نوعی هماهنگی با او رسیده ام که به من کمک می کند نگاه دیگری به جهان را تجربه کنم: ژرف، بکر، ساده و معصومانه. از اینکه به زودی چشم در چشمش می دوزم و موهای حلقه حلقه طلاییش دماغم را قلقلک می دهد، از اینکه موجودی انسانی را به جهان هدیه می کنم تا رزم آور نیکی ها باشد، از اینکه دگردیسی ام به عنوان یک زن کامل می شود پر از احساسی ناب و بی مانند شده ام. روحم راضی و به طرز باور نکردنی آماده است... 

می دانم که انتقادهایی از این نوع زیادند که: " آرزوهای تحقق یافته همیشه فاقد زیبایی شاعرانه اند" ، یعنی وقتی که از بی خوابی شبها به تنگ و از خستگی روزها به گریه  آمدی همه این شاعرانه ها را فراموش خواهی کرد، اما این گونه بینش نه آرزوی من بوده که به لباس حقیقت درآمدنش مرا افسرده کند و نه امیدی است که تحقق یافتنش مایه بیزاریم شود... آنچه درباره اش بحث می کنم دیدگاهی انتزاعی است فارغ از زمان و مکان... مامان جان من تو را می فهمم...کم کمک می فهممت...

با پسرم: عزیز متولد نشده ام! وقتی از پزشکم پرسیدم که آیا تو هم درد خواهی کشید یا نه متعجب شد، به گمانم منتظر این سوال نبود! و سعی کرد منطقی برخورد کند که: چه کسی چنین روزی را به خاطر می آورد؟ اما مرد کوچولویم، من می دانم که تولد برای تو هم دردناک و سخت خواهد بود. دوری از سیاره کوچکت که مأمن تو بوده برای همیشه و ترک آن رو به سوی جهانی که کوچکترین شناختی از آن نداری... فکر نمی کنم انسان در مرحله دیگری از زندگیش چنین تغییر عظیمی را درک و تجربه کند، آخر حتی پس از مرگ هم ما در خدا باقی می مانیم، ما همواره بخشی از او هستیم! اما تو مرا فرو خواهی گذاشت. به علاوه از نظر فیزیکی هم می توان پیش بینی کرد که دم اول، یا نگاه نخست برایت آمیخته با درد باشد... گرسنه، خسته، دلتنگِ لالایی هر روزه، گمگشته در دنیایی پر از نور و صدا و رنگهای غریب، تنها و جدا مانده، به عبارتی رساتر: متروک!

اما عزیزم، باور کن که ارزشش را دارد! روزی دلباخته همین رنگها خواهی شد، زمانی به دلخواه خود از نوای قلبم فاصله خواهی گرفت تا به عشقت بپیوندی، یا من و پدرت را به حق رها خواهی کرد تا به سوی نور و پیشرفت و فردا بروی... لحظه ای می رسد که مجذوب همین مکانی شوی که امروز خود را در آن تنها می پنداری. نترس پسرم! اول بخواه و اراده کن! بعد هم نوبت عمل است... با همه توان... بخشی از مسیر به عهده تو باشد. ما در باقی راه با گرمترین آغوش منتظر رسیدن تو هستیم... دوستت داریم و می خواهیمت... عزیزم زودتر بیا!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 10:54  توسط لیلی  | 
سلام!

باز هم یک روز دیگر برای با تو بودن رسید عزیزم...

دیروز شنبه بود: با یکعالمه برنامه ریزی قبلی برای لذت بردن از لحظه لحظه اش که طعم و بوی تعطیلی داشت... ولی هیچ چیز طبق برنامه پیش نرفت: روز پنجشنبه کلاس تولد کودک و چگونگی نگهداری به کمک لیزا برگزار شد. به نظرم جالب ترین بخش آن، آموزشهای لازم برای پدران بود که چطور می توانند نقش فعالی در به دنیا آمدن بچه ها داشته باشند. بخش پایانی کلاس درس، یک چکاپ کلی بود و نتیجه حاصل کشف فشار خون بالای من برای اولین بار! با اینهمه به نظر نمی رسید که لیزا نگران شده باشد و بنابراین به خانه برگشتیم، بی هیچ توصیه یا تاکیدی. اما وقتی جمعه شب ورم دست و پا تعجب من را برانگیخت و تپش قلب هم به شنبه صبح به مجموع همه علائم اضافه شد، با بابا محمد عزیز تصمیم گرفتیم که بی لحظه ای درنگ به بیمارستان مراجعه کنیم... بعد هم مامان عزیزم، دوباره همه چیز چک شد: فشار خون، ضربان قلب آراز، علائم حیاتی، حرکات جنینی و هر نکته قابل بررسی دیگر و همه چیز به نظر عادی می رسید، حتی فشار خون! پزشک بسیار مودب و مهربانی که بالاخره و بعد از چندین ساعت تاخیر رسید گفت اگرچه همه این علائم می تواند نشان دهنده بیماریهای جدیتری باشد، ولی خوب در این مورد نیست. و به این ترتیب بود که من واقعا حس کردم که حالم خیلی بهتر است... 

شاید جالب ترین بخش ماجرا اتاق اورژانسی بود که برای ۱ ساعت مهمانش بودم، در واقع فهمیدم که برای تولد پسرم باید در محل مشابهی بستری شوم. یک اتاق با یک اسکادران درنای سفید روی دیوارهای سبز روشن، یک تخت ساده قابل تنظیم، چند دستگاه چکاب علائم حیاتی و ضربان قلب، سوییت بهداشتی و حمام و نورپردازی قابل تغییر برای راحتی ساکنین. آنقدر ساده و دوستانه که هر اتاق دیگری در هر جای دیگر دنیا می تواند باشد! از اینکه توانستم تصوراتم را در مورد نخستین ایستگاه زندگی آراز نظم ببخشم خوشحالم، این شاید بهترین نتیجه بود!

مادر بهتر از جانم... پروژه کارشناسی ارشدم به جایی رسیده که دیگر می توان نام تخقیقات برآن نهاد. تا به حال هر چه بوده سعی در تکرار نتایج دیگران بوده اما از دوشنبه می توانم یکی از کسانی باشم که راههای نرفته را می پیماید. باید ترکیبات مختلف مواد را برای رسیدن به بهترین نتیجه بررسی کنم. به علاوه همزمان کار بازسازی پایان نامه را می توان ادامه داد. آخرین هفته درس اختیاری هم این هفته برگزار می شود و با تحویل گزارش کار آخرین جلسه آزمایشگاه می توانم به استراحت بیشتر در هفته ۳۸ که شنبه آینده خواهد بود دل ببندم. راستش می توانم همه چیز را تعطیل کنم و بخوابم! ولی وقتی حس می کنم که توانایی ادامه دادنش را دارم متاسف می شوم که زمانهای طلایی ام را در خواب بگذرانم!

پسرکم - که به گمانم حالا دیگر مردی شده برای خودش - با همه توانایی جنینی اش همراهیم کرده، با بیخوابی ها، ورزشهای سخت، بی تجربگی ها و ندانم کاریهای من کنار آمده است و از اینکه هرگز مثل بچه های دیگر مورد توجه و ناز و نوازش نبوده نگران و گله مند نشده است! تمام لحظه های زندگی اش سرشار از تقلای حقیقی بوده و نارسایی های مادرانه من هم نتوانسته او را از راهی می پیماید منصرف کند. چه عاشقانه به زندگی شیرینش چنگ زده مادر! او واقعا مایه افتخار من است و خوشحالم که ثابت کرده شایستگی این غرور مادرانه را به کمال دارد. بنابراین به گمانم هنوز هم بتوانم در محل کارم حاضر شوم...

 عزیزم! مادرم! نگران من نباش. من هم دختر سر سخت توام. معترفم به این که واقعا می ترسم! اما می توانم با آن کنار بیایم... خواهی دید که من هم توانایی اش را دارم، تو الگوی من بوده ای و من " ناخلف باشم اگر..."

با پسرم: عزیز پر تلاش من! انسانها به هم مربوطند با اسامی گونگون. مادر، برادر، همسایه دیوار به دیوار، شوهر خواهر پسر عمو یا حتی دربان آپارتمان! اما رابطه ای هست که به نظرم از همه آنچه که گفته می شود به نوعی ارزشمندتر است شاید به این دلیل که بیش از هر رابطه دیگری انتزاعی و انتخابی است... انسانهایی که چنین رابطه ای را میان خود انتخاب می کنند کاملا مختارند و با انتخابشان خود را ملزم به پیوندی می کنند که از وفای به عهدهای آن لذت می برند با یک کلمه کوتاه دلنشین می خوانندش: دوستی!

هر رابطه ای را می توان به دوستی تبدیل کرد و مقدسش کرد، حتی رابطه خداوندگاری و بندگی را! و چه انسانی است و دلنشین داشتنش... پسرم! آنهمه خوشبخت بوده ام که دوستانی داشته باشم و دوستشان داشته باشم. شادم از این نعمتی که به من ارزانی شده است و ممنون همه آنانی هستم که به نحوی دوستیشان را فرا چنگ آورده ام و این دوستی را در گذر زمان به آزمونهای سخت سنجیده ام... خوشحالم که پدرت پیش از هر نسبت دیگری نزدیک ترین دوست انسانی من است! اما دلم می خواهد که من هم به نوبه خود قبل از این که مادر تو باشم دوستی قلب پر مهرت را داشته باشم و یکرنگی روح اقیانوسی ات را که با خودت از جهان دیگری خواهی آورد... پسرم. برای اینکه مادرت باشم انتخابی در کار نبوده است - آه! چه حیف! -... اما آیا این افتخار را دارم که دوستی مرا بپذیری؟ 

" کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا.... جوجه بردارد از لانه نور.... و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ " 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 9:41  توسط لیلی  | 
سلام!

یک ماه دیگر رسید و این دیگر واپسین است... مامان جان من هم به زودی مادر می شوم!

هفته سی و ششم از زندگی قبل از تولد پسرم همزمان با ماه نه از بارداریم شروع شده است. اگرچه گذر زمان کند و بطئی است اما به نوعی مضطربم! دوست دارم همه چیز به خوبی پیش برود و واقعا آرزویم این است که بتوانم فرزند سالمی به دنیا بیاورم. ورزشهای روزمره همچنان ادامه دارد و شاید به همین دلیل است که هنوز هم با وجود سنگینی و خستگی گاه و بیگاه، به نوعی فعال هستم و چابک. 

روز پنجشنبه با لیزا برای شرکت در یک کلاس زایمان قرار قبلی داریم. همه چیز در مورد نحوه تنفس، آمادگی های قبلی و نوع کمکهایی که پدر می تواند انجام دهد بازگو می شود. از اینکه قرار است بابا محمد مهربان را در تمام لحظات تولد آراز در کنارم داشته باشم خوشحالم. چه کمکی موثرتر از این؟ فقط کافیست انگشتان بلندش را بگیرم تا دیگر هیچ دردی نتواند بر من غلبه کند. تولد طبیعی هم داستانی دارد برای خودش. به این ترتیب هیچ چیز را نمی توان پیش بینی کرد و همه چیز مثل یک ماجراجویی پر هیجان به نظر می رسد! علاوه بر آن به نوعی پسرم اولین تصمیم مهم زندگیش را می گیرد (چون او باید برای آمدن مصمم باشد و اوست که ظهور اولین نشانه ها را فرمان می دهد). در واقع قهرمان داستان پردردمان او خواهد بود: خوب ببینیم چه تاجی به سرمان می زند این نوه شیطانت مامان! همان پسر کوچولویی که ۸ ماه قبل از میان فرشته های بهشتی انتخابش کردی...  

این هفته در حالی گذشت که تمام لحظاتی که در دانشگاه و آزمایشگاه مشغول کار روی تز یا صرف فعل های عجیب و غریب این زبان تازه در زمانهای مختلف و یا درگیر مطالعه مستمر نبودم، در حال شستشو، تا زدن، اتو کردن لباسهای آراز، آماده کردن ساک بیمارستان و تغییر دکوراسیون خانه نقلی مان بودم! با اضافه شدن هر سرهمی ملوس به قفسه لباسهای آرازم یا هر شلوارک آبچکان و آویزان به بند رخت، انگار یک گره از آشفتگی های ذهنی ام باز می شد: و حالا انگار بار بزرگی را از دوش قلبم برداشته باشند.

چندی قبل دوباره خواب تو عزیزم را دیدم و خواب پسرکم را. جلوی در خانه شیشه ای ات که در یک باغ سرسبز قرار داشت، بازی می کرد. خواستم در آغوشم بگیرمش. هنوز هم گیسوان کمی بلند تابدار، پلکهای برگشته روشن، چشمهای نیمه باز فندقی و لپهای کرکدار و هلو وار لطیفش را چنان به یاد می آورم انگار که واقعا بوسیده باشمش. دلم در تب و تاب است که ببینم چطور انسانی است این پسرکم که ماههاست لحظه های تنهایی و خلوت مرا با سقلمه و سکسکه و مشت و لگد پر گرده است!   

با پسرم: ماه من. امروز صبح یخزده زمستانی ام را با خبری تصویری شروع کردم که دوستی با یک لینک برایم فرستاده بود. برف در ایران! پسرم! وقتی که غریبی یا تنها، وقتی که دلت پر می زند برای آنها که دوستشان داری، وقتی که آگاه می شوی که نوستالژیا گریببانت را گرفته است، فقط باید وانمود کنی که نمی دانی قضیه از چه قرار است. باید فراموش کنی و اشکهایت را قورت بدهی. باید بچسبی به آنچه که غربت به تو داده است و تو در خانه خودت نداشتی و نمی توانستی داشته باشی. اما در یک لحظه خاص انگار انباری احساسم در یک چشم به هم زدن مثل کمد آقای ووپی روی سرم ریخت. یادم رفت که باید فراموش کنم! و چنان دلتنگ شدم که اگر می توانستم تا خود ایران را پرواز می کردم. 

برگشتم به آنچه که روزگاری داشتم! به صبحهای پر برف و درخشش ستیغ آفتاب روی سپیدی زمین، کوهنوردی در پیچ و خم یخزده کوه خاموش (نکند زوزه گرگها را از خاطر برده ام؟) با دستهای یخزده بی حس و گونه های کرخت از شلاق باد سوزان، صبح روز تعطیل و دلخوشی سنگک و پنیر و گردو در اتاق نیمه سرد، آش داغ آبکی روی اجاق گاز و کتابی هنوز به نیمه نرسیده با پایانی نوید دهنده در اتاق نیمه تاریک، راهپیمایی در شبی طوفانی، قرچ قورچ برفهای بکر زیر پوتین های نیمه خیس  و صدای گرم محمد که آوازی قدیمی را زمزمه می کند و با هر نفسش، کومه ای از دانه برفهای بخار شده که زیر نور تیر چراغ برق به چشم می زند، شانه های برف نشسته و شادی از اینکه سقفی هست تا زیرش پناهی بجویی...

پسرم، دلتنگ همه آن خوشی های ساده ام! و بیشترک دلتنگ از اینکه تو هیچ از اینهمه نمی دانی. من ژنهایم را به تو می دهم و اسمی را که برای تو یاد آور سرزمین توست، اما آیا هیچ از آن روزهای دلنشین و خاطره های خوب هم به تو داده ام؟ وطن جایی است که انسانها در آن ریشه دارند و متعلق به آن هستند. وطن یعنی خانه، ختی اگر از آن دور باشی. وطن یعنی مادر حتی اگر در آغوش پر مهرش نباشی. وطن یعنی همه آن چیزهایی که متعلق به توست و همه آن مردمی که با تو و از همان خاک سرشته شده اند. تو شکوفه زمستانی من! در غربت گل داده ای ولی نکند میهنت را فراموش کنی. تو از خاک دگری... باشد که یکروز من و پدرت در کنار تو به آن روزهای ساده و آرام جان دوباره دهیم و وطن را به راهی جز کلمات برایت معنی کنیم... 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 10:19  توسط لیلی  | 
 
  بالا