|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
ماجرای شنبه گذشته با یک اتفاق ساده شروع شد: تلفن همراه محمد خانه یکی از دوستانمان جا ماند. می شد تا یکی دو روز هم بی آن سر کرد، یا حداقل اینکه همان لحظه نخست که فهمیدیم به این نتیجه رسیدیم. آن شب دلتنگ بودم و خسته. بازهم خبری رسیده بود که کسی از خانواده هایمان هنگام تولد آراز پیشمان نخواهد بود، گرچه این بار بیش از همیشه به واقعیت نزدیک بود: حتی اگر کسی همین الان تصمیم به مسافرت بگیرد، برای آن زمان بلیط هواپیمایی پیدا نمی شود. بیدار خوابی دیشبه ام که با یک کابوس و از ساعت ۳ نیمه شب جمعه شروع شده بود مزید بر علت بود. از خودم، از پسرم و از همه دنیا کلافه بودم. موجی از نا امیدی و یاس مرا در بر می گرفت... مثل رابینسون کروزو، تک افتاده در جزیره ای دور دست، بدون امید کمک، با انرژی ته کشیده، حتی بی ذره ای تجربه! باورم نمی شد... "خدایا این بود همه مهربانیت؟ همه حضورت، همه نگرانیت؟ پس چرا پلکهایم را که می گشایم جز خودم و محمد کسی را نمی بینم؟ این که گفته بودی کنارم می مانی و حرفهایم را می شنوی، اینکه یار بی یاورانی و همراه تنهایان، این بود؟ کجاست آن دستی که دستم را بگیرد و کجاست آن شانه ای که تکیه گاهم باشد؟ اگر مرا نمی خواهی، باشد. ولی فرشته کوچکم را بی یک همراه رها کردن آیا ظالمانه نیست؟"
مرا ببخش مادرم... ایمانم را گم کرده بودم... با امیدم... شاید هم جسارتم را. هر چه بود وقتی محمد مرا برای کار شیفت شبش ترک کرد، سردرد قدیمی ام آمد و مهمانم شد... اما این بار اجازه نداشتم مسکنی برای تسکینش بخورم. اگر هم داشتم، توان یافتن و برداشتنش را در خودم سراغ نداشتم. چه دردی! میگرنی که چشمهایم، سلولهای عصبی ام، گردنم و پیشانی ام را درگیر کرده بود و دستگاه گوارشم را تا سرحد انفجار می گداخت... همه وجودم در تب می سوخت... دلم می خواست بمیرم! به کلی نباشم تا دردی هم نباشد. دسترسی به محمد امکان پذیر نبود و در تاریک ترین لحظه ها اشکهایم جاری می شد: از سر ناچاری. دوست داشتم همه آن دیوارها را از بن برکنم و همه آن سدها را بشکنم و پیش تو باشم. صدای مرا می شنیدی مادر؟ ببخش اگر تو را هم عذاب داده ام... این است که مادر بودن اینهمه مشکل است، آخر آنکه یکبار مادر شد، تا ابد مادر خواهد ماند...
به گمانم ۴:۳۰ صبح بود که حس کردم آن درد مرگ آور کمکی کنار کشیده است... و خوابم برد... پگاه دیرهنگام که از افق سرزد، از خواب کوتاهی که در واقع به عمق خواب اصحاب کهف بود بیدار شدم، به سبکی پر کاه... رنج رفته بود. آسمان به کیک خامه ای صورتی رنگی می مانست قاچ خورده و آماده برای خورده شدن. با نفس بلندی انگار به یکباره بلعیدمش. مامان من. به همه آنهایی اندیشیدم که هرگز دردشان تمامی نیافته و فرصت چشیدن طعم دوباره زندگی را نداشته اند. در آن صبحدم یخزده خدا را دیدم که روی ابرهای نازک بنفش جهان را سیاحت می کرد.
مادر مهربانم. از آن روز شروع به تمرین کرده ام، تمرین شجاع بودن! من همچنان می ترسم. می دانم که مشکل است. می دانم که به دنیا آوردن پسرم و بالنده کردنش، کاری است که در کشور من کسی به تنهایی انجامش نمی دهد. اما من مادری چون تو داشته ام. اگر می خواهم برای پسرم مادری باشم که عشقش نه از روی غریزه که از روی آگاهی، دانایی و توانایی است، باید بتوانم کاری برایش انجام دهم که فراتر از غریزه باشد. تا این لحظه اگر چه از خون من نوشیده و از اکسیژن هوای من تنفس کرده ولیکن طبیعت خردمند همه کارها را به بهترین شکل انجام داده و در واقع خود آراز بوده که این چنین پرتوان برای بلعیدن زندگی قدم پیش گذاشته است. پس سهم مادرانه من برای او کجاست؟ من هم می توانم با به چالش طلبیدن شرایط خاص حاکم بر زندگی ام کمکش کنم. پس هدیه من برای نوه ات، نه یک حساب بانکی و نه ست لباسهای یکرنگ و گرانبها، بلکه قولی است که به او می دهم. اینکه یاد بگیرم شجاع باشم و به تنهایی ـ گرچه دوشادوش پدر صبورش ـ در لحظات سخت تولد کنارش باشم و از بی کسی ام در هراس نباشم. ما در امتحان بزرگی شرکت کرده ایم. باید ثابت کنیم که لیاقت این را داریم که والدین موفق و سربلندی برای پسرمان باشیم. این چنین نیست؟ این گوی و این میدان!
با پسرم: آرازم، ترس یکی از چیزهایی است که همه عمرت با آن عجین خواهی بود. در رگهایت خواهد دوید و بر نم چشمانت خواهد نشست. من هم می شناسمش، حتی پدرت که مرد شجاعی است. گاهی این حس نجاتت می دهد و تو را از خطرات باز می دارد. ولی زمانی هم می رسد که فلجت می کند! پسرم راهی را شروع کرده ایم که پایان آن آغاز یک زندگی جدید است. تو می آیی تا دنیا به نسل جدیدی از انسانها که با رمز ژنتیکی نو ادامه خواهد یافت سلام کند. می آیی تا زندگی کنی! من و پدرت از بی تجربگی مان می ترسیم. اما اجازه نمی دهیم که متوقفمان کند و یا این که عشق به تو را از ما بگیرد. تو هم، پسرک باهوشم، باید کمکمان کنی و همچنان که تاکنون شجاعانه جنگیده ای، در هنگام تولد هم با همه توانت به یاریمان بیایی، تا بتوانیم از کنار هم بودنمان لذت ببریم.
دیگر اینکه چهره پدرت زمانی که تو را خطاب قرار می دهد، بسیار دیدنی است. می خواهم بدانی که او هم دوستت دارد و منتظر توست تا با تو جهانمان را از نو کشف کند. دیروز از حس عجیب و با شکوهی که در نگاهش به تو داشت منقلب شدم. نمی دانم شاید تو هم چنین نگاهی به او داری! از اینکه شما صاحب جهان هم شده اید و من هم نقشی در این میان دارم بسیار خوشحالم.
پسرم. وعده دیدارمان دو ماه دیگر. شجاع و سالم بمان!
حالم خوب است! جز فرا رسيدن عيد فطر كه هميشه برايم مايه شادماني است، خرگوشك نشانگر زمان بالاي صفحه وبلاگ به هفته ۳۰ چسبيده و با نگاهش به من مي گويد كه زمان كمي تا از راه رسيدن پسرم باقي است. با لباسهاي گرم، جورابهاي كلفت و پليورها به جنگ زمستان سرد امسال رفته ايم كه با زمستان ملايم سال قبل قابل قياس نيست. زبان خارجيم به خاطر تعليق يك هفته اي كه در برنامه پروژه ام پيش آمد كلي پيشرفت كرده و به اين ترتيب روزنه كوچكي به دنياي مردم اين كشور به رويم باز شده: ملتي بلوند، بلند قامت، يخزده و خونسرد. خبر خوش اينكه محمد مرحله عملي تزش را كامل كرده تا با نوشتن پايان نامه به نتيجه گيري نهايي برسد و اميدواريم كه بتواند پيش از پايان سال جاري ميلادي با موفقيت تمامش كند.
اما از دلتنگي ها هم بايد گفت... پریشب دلم ابري بود از این همه نامردمی. از دیگرانی که حتي به خود دروغ مي گويند! ادعای محبت و انسانیت و عشق دارند ولی زمان عمل به گفته هاشان که می رسد جملگی ناپدید می شوند! و جالب آنكه واقعا به داشتن چنين احساساتي اعتقاد دارند! نه اینکه بخواهم تغییرشان دهم، نه این از من ساخته است و نه این تغییر دردی را درمان می کند. این هم آزارم نمی دهد که دوست داشتنشان - آنهم صادقانه - از من انتظار می رود، نه. راهی است که خودم پیمودنش را آغاز کرده ام و محبتی که دارم جز اعتلای روحی خودم در بر ندارد. از خودم رنجیده ام که چرا با اینهمه تجربه تلخ باز هم باورشان می کنم! این قلب ساده لوح عاشقم چه ساده همه را به کیش خود می پندارد!
وقت اذان صبح به خوابم آمدی. سفره صورتی صبحانه مان با یکعالمه خرده نان توی دستهایت دیدم. وسط باغچه - که توی خوابم خالی خالی بود - جایی که در عالم واقع درخت توت نوجوانمان ریشه دوانده، ایستادی و تکاندی اش. به یکباره هوا پرشد از هزاران پرنده سفید که هیاهوی شادمانی شان تا فلک می رسید. نانها طرفداران زیادی داشتند! یکباره آسمان گشوده شد و از شکاف آن قرص نانی توی دستهای گشوده ام افتاد... از خواب پریدم. مادرم بازهم آمده بودی بگویی که نیکی به دیگران و صداقت با خود، تنها داد و ستدی است میان انسان و وجدانش یا اگر پیشتر رویم میان خود و خدایش (چنانكه مادر ترزا گفته است). باشد مامان جان! اگرچه اين رفتار ها متنفر و دلزده ام مي كند اما این را هم آویزه گوشم می کنم... هرچه تو بگویی عزیز دل!
مامان گلم! آراز رفته رفته بیشتر به شناختی که از یک شخص مستقل دارم نزدیک می شود. وقتی کابوسهای گذشته آزارم می دهد، اشكي راه گمكرده از گوشه چشمم سرك مي كشد، از نکته ای دلگیر می شوم و یا زمانی که روحا خسته ام، سکسکه می کند. این حس او را دوست ندارم اگرچه گفته می شود برای کودک ناراحت کننده نیست، اما غریزه مادریم به من هشدار می دهد که آراز دلخور است. پدر پسرم معتقد است که او به خاطر من و به واسطه من به محيط زندگي اش حساس شده، خشم و خوشحالي را مي فهمد و يا با موسیقی عشق مي كند. دليل عقلي اش شايد اين باشد اما اگر چنین است پس چرا يه همه آهنگهايي را كه من دوست دارم حساسيت ندارد و فقط با شنيدن برخي از آنها كف پاهايش را به قفسه سينه ام مي كوبد يا با انگشتانش از درون نوازشم مي كند؟ به سوي صداي باباي دوست داشتني اش مي چرخد و در فواصل جمله هاي او با تكانهاي مقطعش صحبت مي كند؟ وقتي به اين ترتيب فكر مي كنم كه او شخصي انساني است با ديدگاههاي خاص خود، بیشتر برای خودم عزیز می شوم چون او جدا از من است و در واقع دلیل هیچیک از کوتاهی ها و گناهان من نیست. بکارت روحی پسرم، مرا هم از سرزنش خودم باز می دارد. این عجیب نیست؟
مامان من. از اينكه هنوز فراموشم نكرده اي و به يادم هستي شادمانم. هرگز تركم نكن... هرگز!
با پسرم: مرد قهرمانم! از اينكه مي بيني در دوست داشتن تو ترديد دارم غم به دل راه مده! يك عمر كوشيده ام كه هيچ كس را به خاطر قرار گرفتن در موقعيت خاصي نخواهم. اينكه به شاهي تملق بگويي يا برادرت را دوست داشته باشي به يك اندازه مايه سرافكندگي است. هر كسي به خاطر آنچه هست لايق احترام، سرزنش، عشق و يا تنفر است: دلم نمي خواهد تو را دوست داشته باشم چون از بطن من متولد مي شوي يا اينكه همخون مني. گرچه هر نوع عشقي شايسته احترام است، ولي اگر به خاطر غريزه ام بخواهمت چه فرقي با كبوتر و سنجاب خواهم داشت؟ تو را دوست دارم براي همه انسان بودنت، وجود آزاده ات و اراده ات، حتي اگر گاهي با خوسته ها و سليقه من مطابق نباشد. مي خواهم متولد شوي تا بشناسمت و روح پاك و وجود انساني ات را دوست داشته باشم! اين به نظرت دل انگيزتر نيست؟
ديگر اينكه پسرم، نوشته هايم براي تو اگر به دل نشست بدان كه جز از دلم سرچشمه نمي گيرد. اگر سخني گفته ام به آن عمل مي كنم و اگر نكته اي را گوشزد كرده ام، جز اين نبوده كه اول خودم در پي انجام آن باشم: خرما خورده منع خرما كي تواند كرد؟ نمي خواهم كه مو به مو تابع خواسته هاي من باشي! زندگي زماني زيباست كه خودت در پي كشف و ادراك آن برآيي. ولي بدان كه مادرت چگونه به جهان نگاه مي كند. براي شناخت همديگر به درك جهان بيني متقابل نيازمنديم... همچنين ممكن است اين پيش دانسته ها به روشي شهودي براي فهم دنيا به كارت بيايد! اگر از تو دريغش كنم، نمي توانم خودم را ببخشم!
دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را...
دیشب اولین برف زمستانی بارید. دانه هایش فقط بر روی پلکها می نشست ولی سوز سردش تا انتهای حنجره می رسید. شاید هم بارانی بود یخزده... با همه دلتنگی كه پاییز سرخ و زرد اين كشور برای من به ارمغان آورده ولی شعله کوچکی در دودردستهای ذهنم سوسو می زند. پسرم برایم یک امید، یک تصور دلنشین و یک روزشمار معکوس شده است. مثل همه چیزهای دنیا حس من هم نسبت به او تشکیل شده از همه آنچه خوب است و همه آنچه بد! گاه خستگی، دلزدگی و ناتوانی جسمی در قبال کارهایی که پيش از اين انجام دادنشان برايم ساده بود و گاه اشتياق براي ديدنش، بوسيدنش و دوستي با او! از سويي ترس و ابهام و اشكهاي گاه و بيگاهم كه از سر تنهايي عظيمي كه از آن در رنجم و از سوي ديگر شادي از گذراندن اين ماهها با موفقيت و سربلندي با همه مشكلات ريز و درشت و گرفتن پاداشي ارزشمند: لگدهاي جانانه آراز! آخ مامان جان چه امتحان سختي را از سر مي گذرانم! از خدايت كه سرشار از همه خوبيهاي وجود توست برايم نمره قبولي بخواه! گاه تا كوچكترين حجم سلولي ام از سنگيني باري كه بر روي دوشم گذاشته اند مي لرزد: مسئوليت انسان ديگري را به دوش كشيدن! واي بر من!
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها؟
عزيزم روزهاي سرد و بي بركت زمستاني اين سرزمين قلاب شده به قطب نمي گذرد مگر با گرمي كه در جمع دوستانه دانشجويان حاضر وجود دارد. همچون قرار ملاقاتي كه كمتر كسي از آن سرباز مي زند، گاه به دعوتي لبيك گفته مي شود و ايراني هاي مقيم يك جا جمع مي شوند؛ بي هيچ ادعايي. نمي دانم اين جمع انساني را چطور برايت توصيف كنم. آخر پيش از اين چنين تجربه اي نداشتم... از اين كه اين دانشجويان با كنارگذاشتن توقعاتشان كنار هم مي نشينند و لبخندها و دلگرمي هايشان را كه در غربت معني ديگري پيدا مي كند نثار هم مي كنند دچار تعجبي عميق مي شوم. اگر مي شود همه داشته ها را كنار زد و با نداشته ها كنار آمد، چرا نتوان اين سرمشق را در همه زندگي به كار بست؟ انگار سفره حقيقي خدا را اينجا گسترده اند: هركه هر چه دارد بر سر سفره مي گذارد و كسي شكوه اي از بازپرداخت دعوت و مهماني ندارد. آنكه ميزبان است و آنكه ميهمان، از هم دلگرمند و بي هيچ انتظاري، به روي هم لبخند مي زنند. در اين جمع هاي صميمي و بسيار جوان و دانشجويي كه كمتر كسي بيش از سي سال سن دارد، آن خرد جمعي و تفاهم با جامعه و درك متقابل را در عين رعايت ادب و سنت مي توان يافت كه شايد در جمع عارفان كهنسال در داخل مرزهاي كشورم نباشد. اينجا همه برابرند، اينجا همه برادرند! بيش از هر چيز گفتگوهاي فلسفي و علمي كه گرداگرد سفره هاي محقر برقرار مي شود به مذاقم خوش ميايد كه گويا كلاس درسي است براي من... آخر مادر جان اين ها اگرچه كم سن و سالند اما غربت و سختي زندگي كار آزموده و پر تجربه شان كرده و مطالعه مداوم از هوششان ابزاري برنده ساخته است. در اين فرهنگ بیگانه، انسانهايي كه از سرزمين هاي دوردست آمده اند جور ديگري تكامل مي يابند و نتيجه اش همانقدر عجيب و غير قابل پيش بيني است كه اورني تورنگ در مقايسه با گربه! مامان من! اگر بگويم كه خدا را در اين دلهاي پاك اين جوانها دوباره ديده ام، هيچ دروغ نگفته ام و اگر بگويم كه اسلام علي وار را در قلبهايشان و منش بزرگوارانه شان يافته ام،بر من خرده نگير.
ماماني گلم. آرازم را همه جا با خودم مي برم. به زودي اين يكرنگي و دوگانگي عجيب و غريب ميان ما خاتمه مي پذيرد و نه براي من و نه براي او تكرار نخواهد شد. بگذار تا هركجا كه مي شود از اين حس لذت ببريم... كم كمك بيشتر احساس سنگيني مي كنم و بيشتر حضور موجود انساني را در درونم مي مزم. آخر نمي داني پسرم به چه نحو جالبي به محيط اطرافش حساس شده و با غلتيدن و لگد زدن و گاه حتي سكوتش همه آنچه را كه ما به زبان مي گوييم به روشني براي من بازگو مي كند. مادرم من محتاج حضور توام... اگر صدايم را مي شنوي که می شنوی؛ كنارم بمان که می دانم می مانی و همراهم باش و همچون هميشه كمكم كن. دوستت دارم.
با پسرم: محبوب کوچولویم! از عشق برایت گفتم که گفته می شود اگر نبود جهان ما هم وجود نداشت...اگر کسی مسئول آفرینش این جهان است که ایمان دارم هست (شاید نه به طریقی که در ذهن من می گنجد) ذره ذره اش را با عشقی بس عظیم آفریده است. همچنانکه در آن آیه قدسی آمده است: "اگر که می دانستند تا چه حد مشتاق آنان هستم از شوق می مردند" این سخن جز عشق چیست؟ مگر عشقی آتشین نمی تواند منشا اینهمه زیبایی باشد. ولی پسرم بر خلاف گفته مسیح که ادعا داشت درخت نیک حتما ثمره نیک دارد و درخت بد جز بدی به بار نمی آرد، تصور من بر این است که اگر عشق را به درستی به کار نبریمش و با اخلاق یکی نکنیم، نتایجی وخیم به بار می آورد، همچون هر اسلحه دیگری و همچون درختی که میوه آفت زده اش برای دور ریختن خوب است. عشق آن چنان عظیم است و آنچنان نیروی هنگفتی در خود دارد که بدون آگاهی عمیق برای هدایتش گمراه میشود...
پسرم بدون عقل عاشق نشو و بدون شناخت پیش نرو. دوست داشته باش ولی پیش از آنکه دوست بداری سر منشا عشقت را بشناس. اگر مسیرش صحیح بود اجازه بده این رود خروشان در آن جاری شود و به دریای عشق الهی بپیوندد، همان حسی که از ازل خمیره ات را سرشت. از آن بنوش و از نیروی هستی سرگیجه آورش سرشار شو... اما بر حذر باش از عشق کور و از فرزند ناخلفش هوس...
عزیزم از اینکه کنارمی، غرق لذتم و از اینکه به سخنانم گوش می دهی بر خود می بالم. اگر نکته ای داری که بر آن بیفزایی سخت مشتاق شنیدنم! به امید روزی که با تو و پدرت به یکجا به بحث بنشینیم عزیزم!
هفته بیست و هشتم از زندگی آراز در دوران پیش از تولدش آغاز شده و همزمان با آن زمستان این سرزمین یخی هم فرا رسیده است. روزهای کوتاه سرد، خورشید ناپدید خیس خورده، و خیابانهای سنگفرش که گله به گله با برگهای آتشین دلتنگ رنگ شده است... دیشب که به مهمانی خوابهایم آمده بودی، همه را برایت گفتم همه وجودم! اما می ترسم که نشنیده باشی. آخ، اگر به یقین قلب می دانستم که به نوعی خوبی و سرحال! اگر مطمئن می شدم که ناگفته هایم را می شنوی و هنوز هم دخترت لیلی را مثل آنروزهای دور دوست داری! دیگر چه آرزویی می توانستم داشته باشم؟
دیروز هفتمین سالگرد ازدواجمان را با هفتمین ماهگرد جنینی پسرم جشن گرفتیم. بنا بر توافق قبلی کادوهایمان به هم جنبه های غیر مادی داشتند و افطار شاهانه مان آش بود (که بابت سبزی های تازه ای که باید در آن ریخته شود غذایی گرانبها و وقت گیر است) و پیتزا که محمد و آراز هر دو می پسندند. امروز هم برای آنها که روزه دارند و نشسته بر سر سفره خدا نذر شیر داریم، برای تشکر به خاطر یک ماه دیگر که گذشت: اگرچه با مشکلات فراوان، ولی هر چه بود به سلامتی پایان گرفت و الان پسر دلاورم لگدهای جانانه بعد از صبحانه اش را حواله ام می کند!
مامان جان! سالها است که تصمیم گرفته ام اسم فرزندم را نامی غیر مذهبی انتخاب کنم. دلیل آن را کمتر کسی می داند: می خواهم که او در انتخاب دینش احساس آزادی کند. گزینه های انتخاب زندگی مان بسیار محدودند و مذهب به گمانم از مهمترین آنهاست. دلیلی نداشت که دین را همچون شکل دماغم به بچه ام منتقل کنم. حتی اگر چنین کنم، چه تضمینی هست که چنین دین بی برهانی مورد پذیرش او باشد؟ و به فرض هم که باشد چه فایده ای دارد انسان از زمان تولدش به دین خاصی بگرود؟ بگذار برای انتخاب راهی که به خدایش می رسد آزاد باشد! مطمئنم در این صورت به این راه ایمان بیشتری خواهد داشت. جز این حسی از گناهکاری داشتم که چرا در تمام این سالها هیچ نوع نگاه علمی به دین خودم نداشته ام و اگر خواسته ام از آراز چنین است که در انتخاب راه پرستش الهش با دل و عقلش پیش برود، چرا خودم از ادیان دیگر بی خبرم؟ مدتی است که شروع به مطالعه کرده ام و از بی اطلاعی محضی که پیش از از این داشته ام شگفت زده ام. خوشحالم که این تحقیق به من کمک می کند تا عقاید خودم را هم یکبار دیگر خانه تکانی کنم. جز این، مطالعه علوم انسانی این فرصت را به هر کسی می دهد تا به زندگی اش از بعد دیگری نگاه کند. گاهی از دیدن پیروان ادیان دیگر که این چنین در تار عنکبوت برخی عقاید نادرست گرفتارند، عقایدی که بر اساس هیچ عقل سلیمی نمی تواند درست باشد، پی می برم که از پذیرفته های من هم گروهی هست که حقیقت ندارد. در هر فرصتی که دست می دهد دستی به سر و روی اعتقاداتم می کشم: حتی آنهایی که در ابتدای امر از فکر کردن به آنها به هر اسمی منع شده ام. می خواهم بتوانم از پس سوالات پسرم برآیم: من نخستیم معلمش خواهم بود.![]()
برنامه نرمشهای روزانه ام طبق زمانبندی مرکز بهداشت پیش می رود و از این ماه هم هر دو هفته یکبار با لیزا دیدار خواهم کرد. من و محمد به خوبی از پس کلاسهای زبان جدید برآمده ایم و باید اعتراف کنم یاد گرفتن زبان تکلم یک ملت، زمانی که با مردم آن نشست و برخاست می کنی شرایط را به نحو باور نکردنی ساده تر می کند. این روزها جز خشکی مخاط تنفسی که به خونریزی از بینی منتهی می شود مشکل خاصی ندارم ولی این هم مایه نگرانیم نیست، با آن هم کنار می آییم مامان جان! پروژه ام اگر چه به کندی، ولی به هر حال پیش می رود. گاهی بی نهایت خسته می شوم ولی زمانی که پی می برم بازهم چیزهای تازه ای برای یاد گرفتن هست نیروی تازه ای می گیرم.
با پسرم: دلبندم! در زندگی که پیش رو داری مفاهیم زیادی هست که با آنها آشنا خواهی شد. یکی از زیباترین شان عشق است که امیدوارم تا الان هم توانسته باشی باز بشناسی اش! این حس آنقدر برای ما حیاتی است که پسر ملوسم، بند ناف کنونی ات برای تو! عشق همان چیزی است که زمانی که به تو فکر می کنم تپش های قلبم را برای تو دلنشین می کند و همانی است که تو با صدای دلنشین و آبی پدرت می شنوی. آن، همانی است که من برای نخستین بار در مادربزرگ تو فهمیدمش.
این حس عجیب همان گرمایی است که آفریدگارت هنگام روح بخشیدن به تو در دستان ملکوتی اش داشت و زمان در آغوش کشیدنت همچون بوسه ای در قلبت به ودیعه گذاشت تا روزی همچون گل در تو بشکفد. خوشحالم که کنج کنج خانه کوچکی که در آن زاده خواهی شد با عشق ساخته شده است و به جز حق حیات که ما به عنوان والدینت به تو می دهیم، آن حس را هم در اولین نگاهی که به هم خواهیم داشت همچون هدیه ای دریافت خواهی کرد. پسرم! برای تو زندگی سراسر عشقی را آرزو می کنم. عشق به همه آنچه که لایق دوست داشتن است: خدایت، سرزمینت، مردم جهان، دنیای اطرافت، فرزندت و همسرت، پدر و مادرت. اما مرد کوچکم! بدون آن بدان که زندگی ات از نیستی هراس انگیزتر است! اجازه بده این شعار سرلوحه روحت باشد: بدون عشق هرگز!
کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم... وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم...
شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی...
در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش عشقی نهانی...
یک فصل دیگر از زندگی ام شروع شد، آخر امروز اول مهر ماه است. اگر زمان به عقب بر می گشت مرا می بوسیدی و راهی مدرسه ام می کردی. امروز من باز هم راهی کلاسی هستم اما کلاس زندگی. همزمان با این کلاس فصل تازه ای از زندگی پسرم هم شروع می شود: سه ماهه سوم!
مادرم زندگی ام این روزها روند ساده ای دارد و در بطن گاهشمارش کوششی هر روزه نهفته است. کارم ساعت ۹ صبح آغاز می شود و لازم است که هر روز تا ۶ عصر روی پروژه ام کار کنم. با دو رقمی شدن روزهای باقیمانده انگار اضطرابی ژرف دامنگیرم می شود... چه باید کرد؟ با همه تلاشی که در آماده سازی ذهنی دارم هنوز هم این سوال توی ذهنم قدم رو می رود که با تنهایی و بی تجربگی ام چطور کنار خواهم آمد؟ محمد با لبخندهاي خسته اش انگار هر دم کنار من و همراه و یار و یاور من است، توي گوشم زمزمه مي كند: "نترس! همه چيز را به خوبي پشت سر خواهيم گذاشت". هر چه باشد بهترين دوست من هموست. می دانم که باید شاکر باشم...
اما حقيقت اين كه او هم كمتر فرصتي براي ما دارد. در تنهايي بي حد و حصر، تنها كس ات چنين پر مشغله باشد و به ناچار سرگرم ، بي يك لحظه زمان آزاد... و من هم نمي توانم دست ياري به سوي روح مهربانش دراز كنم... دلم سرشار از غصه ای نا گفتنی است. هر دم منتظرم که تو از راه برسی: براي تولد آراز... می دانم که اگر می توانستی دمی مرا تنها نمی گذاشتی. بی تو چه بی کسم مادر...
پسرم مردی شده... با همه آنچه که رفته رفته همچو اثر انگشت او را از سایر انسانها جدا خواهد کرد. زمانی که به خواب می روم، به آرامی می خوابد و هر زمان که بیدار باشم بی ذره ای تاخیر تکان می خورد. به زبان کشوری که در آن زندگی می کنم حساسیت فوق العاده ای دارد و با تکانهای بی تابانه اش به همه آنها كه به این زبان تکلم می کنند پاسخ مي دهد و مرا در تعجبي ژرف فرو مي برد: پسركم چطور مي تواند گويش هاي انساني را از هم تمييز دهد؟ خلق و خوي ويژه اش را دوست دارم و توانايي اش را در درك حس و حال عمومي ام و اين كه زير پوست احساسم موجودي زندگي مي كند كه من نه فقط با زبان گفتاري بلكه با هورمونهايم و تپش قلبم با او گفتگو مي كنم. و او چه خوب مرا مي فهمد...
ماماني من. ماه رمضان به سوي نيمه اش سينه مي كشد. براي من باز هم دعا كن و سلامتي پسركم و همسرم را از خدايت بخواه. دوستت دارم مادر.
با پسرم: پسرم. سرنوشت چنين بود كه تو مردي باشي و متعلق به نيمه ديگري از انسانها كه من جزيي از آن نيستم. آخر مادرت زني است... مي دانم كه به نوعي درك آناني كه نيمه ديگر جهان را تشكيل مي دهند كار ساده اي نيست. چه بسا كساني كه تا ابد در سوتفاهم درك فردي از جنسي ديگر باقي مي مانند. اما ما -مادر و پسر-اجازه نخواهيم داد كه نوع جنسيتمان در عشق متقابلمان و درك دو جانبه مان تاثير گذار باشد! تو الگوي ويژه اي همچون پدرت داري كه در كنار او هرگز بر اساس جنسيتم مورد قضاوت قرار نگرفته ام و همواره انساني بوده ام كاملا برابر با او.
پسرم! بدان كه براي من مايه بسي افتخار هستي و من براي هوش و داناييت به تو مي بالم. اما هرگز مرد بودنت مايه برتري تو بر انسانهاي ديگر (انسانهايي از جنس ديگر،زنان) نخواهد بود و همچنين دليل براي اينكه خود را بهتر بداني و محق. جنسيت تنها بخش ويژه اي از زندگي است كه به آن جذابيت و تنوع مي بخشد اما هرگز همه آن نيست. همه انسانها از زن و مرد كاملا باهم يكسان و برابرند و از حقوق يكساني برخوردار و هركس حق دارد تا جايي كه توان، تلاش و اراده اش اجازه مي دهد پيشرفت كند و ببالد. از انسان بودنت لذت ببر، براي همين هم زاده مي شوي! اما مرد بودنت را مايه آزار ديگران قرار نده...
پسرم عاشقانه دوستت داريم و بي صبرانه منتظرت هستيم. به اميد ديدار!
|
|